پشت ابر های سیاه5
نگاھی بھ من انداخت و بعد بی تفاوت یھ قلوپ دیگھ از بطریش نوشید. نفس حبس شدهام رو رھا کردم و نگاھم رو دوختم بھ در بزرگی کھ بی شک در خروجی بود ودوباره نگاھمو بھ کیانمھر دوختم.دیگھ اونقدر خنگ نبودم کھ نفھمم بھ شدت مستھ! در عرض ھمین دو سھ ساعت!یعنی بھ خاطر حرف من؟ بدون شک رفتن زنش خیلی براش گرون تموم شده بود کھاین طور داره خودشو نابود می کنھ تا حرف منو فراموش کنھ!قدمی بھ سمت در برداشتم و دوباره بھ کیانمھر نگاه کردم. ھیچ عکس العملی نشوننداد. فقط نگاھش یک دور بین در و من گردش کرد و دوباره روی من ثابت موند ویک پک عمیق بھ سیگارش زد.کمی شجاع شدم و قدم بعدی رو برداشتم و با دیدن ھمون عکس العمل تکراری قدمبعدیمو سریع تر برداشتم. وقتی دیدم خم شد تا بطریشو روی عسلی کنار مبل بذاره باسرعت بیشتری بھ سمت در رفتم و دستگیره رو چرخوندم ... قفل بود.با وحشت بھ پشت سرم نگاه کردم. داشت از روی مبل بلند می شد. بی اراده زدمزیرگریھ و شروع کردم بھ بالا و پایین کردن دستگیره در. سیگارشو توی زیرسیگاری روی میز خاموش کرد و قدم ھای تقریبا نامنظمش بھ سمت من شروع بھحرکت کردن.قلبم بھ طرز وحشتناکی خودشو بھ در و دیوار سینھ ام می کوبید. نمی تونستم کنار درقفل شده بمونم تا بھم برسھ. با یک تصمیم آنی شروع کردم بھ دویدن، اونھم بھ سمتراه پلھ. موندن توی یک اتاق با در قفل بھتر از مواجھ شدن با کیانمھریھ کھ قصدجونمو کرده.با دیدن مسیرش کھ بھ سمت من کج شد و قدم ھایی کھ سرعت گرفتن ناخودآگاه جیغبلندی کشیدم و قدمی مونده بھ راه پلھ دستش دور کمرم پیچید و بلندترین جیغی کھ میتونستم رو کشیدم و شروع کردم بھ تقلا کردن.دستش رو روی دھنم محکم نگھ داشت و با یک پاش کھ دور پاھام پیچید جلوی تقلاکردنمو گرفت؛ لبھاشو چسبوند بھ گوشم و زمزمھ کرد:- من و تو یھ خرده حسابی با ھم داریم ... بذار یھ معاملھ شیرین داشتھ باشیم.انگار توی گلوش کوره روشن بود کھ نفسش اینطور گوشمو سوزوند! با این جملھ اشترسم بیشتر شد و اشکھام روون شدن. پاھامو آزاد کرد و دستش رو از روی دھنمبرداشت اما ھمون طور کھ ھنوز کمرمو محکم نگھ داشتھ بود بھ سمت راحتی حرکتکرد. وقت گستاخی نبود! بھ التماس افتادم:- ببخشید ... عصبی بودم یھ چیزی گفتم. می تونم جلوی جریمھ رو بگیرم ... قول میدمھمکاری کنم.اما انگار حرفام رو نمی شنید . بھ ضرب منو روی راحتی انداخت. درد توی کمرمپیچید اما ساکت ننشستم:- باھم حرف می زنیم. یھ لحظھ صبر کن!153یک پاشو لبھ ی مبل گذاشت و در حالی کھ سعی می کرد خودش رو ثابت نگھ دارهیک دستش رو بھ سرم نزدیک کرد و شالم رو از روی سرم کشید.بھ گریھ افتاده بودم و ھمچنان التماس می کردم، اما انگار تاثیری نداشت ... لگدپرونی ھام و مشت زدن ھام اونقدر بی تاثیر بودن کھ کیانمھر بی توجھ خم بشھ و با یھحرکت مسیر دکمھ ای مانتوم رو باز کنھ ... وقتی صدای پاره شدن جا دکمھ ھا روشنیدم وحشتم ده برابر شد.زیر لب ھر ذکری کھ بلد بودمو بھ زبون آوردم و انگار ... انگار وقتش بود کھ ادببشم!!! ...نھ صدای جیغ ھای گوش خراشم تاثیری روش داشتن ... نھ گریھ ھام ... نھ التماس ھام... نھ حتی وقتی نالھ ھای بی حال و بی رمقم از گلوم خارج می شدن.وقتی دست ازم کشید ھمھ جای بدنم درد می کرد ... پھلوھام ... پاھام ... کمرم ... جایبوسھ ھا و گازھایی کھ گرفتھ بود!حاضرم قسم بخورم دردی کھ تحمل کردم از اولین بارم با محمد ھزار برابر بیشتربود. وقتی از روم کنار رفت توی خودم مچالھ شدم ... بی حال کنار مبل افتاد. صداییشبیھ خِر خر از سینھ ام خارج میشد و چھ چیزی جز مردن می تونست آرومم کنھ؟!یشتر از دردی کھ توی بدنم پیچیده بود جملھ ای بود کھ مدام در گوشم تکرار کرده بودلبھامو بھ ھم فشردم و اشکھام از ... « من از گل کمتر بھ مھروزم نگفتھ بودم » ...گوشھ ی چشمم راه گرفتن. یعنی اگر یکی در مورد من حرفی می زد ... کسی بود کھطرفو بشونھ سر جاش؟!صورتم رو توی کوسن روی مبل فرو بردم. دیگھ ھیچ چیز برای از دست دادن نداشتم... مھم نیست کھ دختر نبودم! مھم اون عزت نفسی بود کھ کیانمھر ھمھ جوره بھ لجنکشیده بودش! اونقدر احساس بی ارزشی می کردم کھ با اون وضع افتضاح روی مبلافتاده بودم و ھیچ تلاشی برای پوشوندن خودم نمی کردم!بی اراده صدای ھق ھقم بلند شد. دیگھ ھیچ چیزی مھم نبود . حتی دیگھ نمی خواستماز دستش فرار کنم. فقط دلم می خواست بمیرم. اونقدر گریھ کردم تا از حال رفتم.وقتی چشمھامو باز کردم یھ ملحفھ ی نازک روی تنم انداختھ شده بود. چشمھام بھسختی باز می شد. بھ دردھای قبلی صورتم سوزش لبھام ھم اضافھ شده بود. زیر لبزمزمھ کردم:- وحشی!ملحفھ رو روی سینھ ام با دستم نگھ داشتم و بھ سختی روی مبل نشستم. کمرم تیرکشید و دوباره چشمھ ی اشکم جوشید. حالا کھ بھوش اومده بودم باز ھم دلم میخواست از اینجا برم. حتی اگر قرار بود بمیرم دلم نمی خواست توی این خونھ بمیرم.با دیدنش کھ از جایی - بھ نظر آشپزخونھ بود- بیرون اومد و بھم نزدیک شد، خودموبھ پشتی راحتی فشردم. می تونستم سفتھ ھای کذایی رو توی دستش تشخیص بدم. سفتھھا رو روی میز گذاشت و روان نویسش رو بھ سمتم گرفت:154- امضاش کن.با بغض بھ صورتش نگاه کردم. بھم نگاه نمی کرد و اخم کرده بود. با دستھای لرزونروان نویسو از دستش گرفتم و ھر جا لازم بود امضا کردم. بعد از اینکھ امضا زدنسفتھ ھا تموم شد. شروع کرد بھ جمع کردن لباس ھام از روی زمین و ھمھ رو نزدیکمنگھ داشت و گفت:- بگیر بپوش.با دیدن لباس زیرم کھ از دستش آویزون بود با حرص لباس ھا رو از دستش کشیدم.باز ھم نگاھم نکرد و بھ سمت یکی از اتاق ھا رفت. با بدنی پر از درد و بھ سختیشروع بھ پوشیدن لباس ھام کردم.صدای زنگ آیفون توی خونھ پیچید. کیانمھر در حالی کھ کیف من توی دستش بود ازاتاق خارج شد و بھ سمت آیفون رفت و دکمھ ی در باز کن رو زد. از ھمون فاصلھ بھصورتم نگاه کرد و گفت:- می تونی بری.و کیفم رو ھمونجا کنار در گذاشت و بعد قفل در بزرگ رو باز کرد. داشت دوباره برمی گشت بھ سمت اتاقش. یک لحظھ مکث کرد و بدون اینکھ نگاھم کنھ گفت:- حالا می فھمم چرا اینقدر بھ داریوش وفادار بودی!نگاھی بھم انداخت و گفت:خانوم. !« دختر » - شرفتو ارزون فروختیوارد اتاق شد و در رو بست. دچار سوتفاھم شده بود ... فھمیده بود کھ اولین بارم نبودو فکر می کرد کھ پای داریوش وسط بوده. ذره ای طرز تفکرش برام مھم نبود کھبخوام براش توضیح بدم. خواستم از روی مبل بلند بشم اما ھمھ ی جونم درد می کرد.باز زدم زیر گریھ. ھمون موقع در خونھ باز شد و امیرعلی سراسیمھ وارد خونھ شد وبعد از چرخوندن سرش با دیدن من چشمھاش گرد شد.مھم نبود کھ اون لحظھ امیرعلی چطور اینجا رو پیدا کرده و در جریان قرار گرفتھ.مھم این بود کھ حکم فرشتھ ی نجات رو داشت. با دیدنش گریھ ام شدت گرفت:- امیر!!!بھ سمتم دوید و صداش لرزی:- جون امیر!و قبل از ھر عکس العملی جلوی مبل زانو زد و منو سخت در آغوش گرفت و شروعکرد بھ قربون صدقھ رفتنم:- کی این بلا رو بھ سرت آورده غزالم؟!حتی با اون وضعیت ھم چھره ی لیلی جلوی نظرم بود. دستامو روی سینھ اش گذاشتمو کمی از خودم فاصلھ دادمش و با ھق ھق گفتم:- فقط ... منو ... ببر.155متوجھ بی میلی من نسبت بھ آغوشش شد اما ظاھرش رو حفظ کرد و در حالی کھ بلندمی شد گفت:- باشھ عزیز. بلند شو بریم.و زیر بازوم رو گرفت و کمک کرد بلند بشم. نالھ ام رو توی گلوم خفھ کردم.آروم گفت:- خودش کدوم گوریھ؟!اتاق رو اشاره کردم و زیر لب گفتم:- فقط منو از اینجا ببر.سرش رو تکون داد و کمک کرد تا نزدیکی در برم. ھمون موقع در اتاق باز شد وکیانمھر خارج شد. با ترس بھ پیراھن امیرعلی چنگ انداختم. امیرعلی با حرص گفت:- قصد جونشو کرده بودی آشغال؟!کیانمھر با بی حوصلگی گفت:- وقت واسھ خوش خدمتی زیاده! فعلا از اینجا ببرش تا توی خونھ ی من نمرده!امیرعلی دندوناشو بھ ھم فشرد و گفت:- من ھنوز با تو کار دارم!و صدای کیانمھر کلافھ بود:- با بچھ ھا کاری ندارم!امیرعلی باز ھم دندوناشو بھ ھم فشرد و خواست جوابی بده کھ با بغض زیر گوششگفتم:- بریم.نگاھی بھ من انداخت و نفسش رو از راه بینیش بیرون فرستاد و کمکم کرد تا از درخارج بشیم؛ قبل از خروج بھ کیفم اشاره کردم و اون ھم برداشت. وقتی روی صندلیقسمت شاگرد جا گرفتم، خم شد تا کمربندم رو ببنده کھ مانع شدم، نیازی بود بگم سینھھام بھ طرز دردناکی لھ شدن!؟انگار فھمید حال جسمیم اصلا مساعد نیست کھ مخالفتی نکرد و پشت فرمون جاگرفت. وقتی از اون باغ نفرین شده خارج شدیم نفسم رو با آسودگی بیرون فرستادم وباز زدم زیر گریھ و تا رسیدن بھ خونھ فقط صدای ھق ھق من توی ماشین شنیده میشد.ماشین رو جلوی در خونھ ام نگھ داشت، کلیدو بھ دستش دادم و سریع پیاده شد و درحیاط رو باز کرد و ماشین رو داخل برد. تا وقتی کھ از ماشین پیاده بشھ و در حیاطرو ببنده من ھم کیفم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم.156چند قدم برداشتم و یھو ایستادم. انگار حالا کھ بھ آزادی رسیده بودم می تونستم فکرکنم! بھ سمتش چرخیدم. در رو بستھ بود و داشت بھ سمتم می اومد. با دیدن نگاهبرآشفتھ من ایستاد. چشمامو ریز کردم:- تو و کیانمھر ھمو می شناختین نھ؟!نگاھش رنگ ترس گرفت. ذھنم شروع بھ پردازش کرد و ھمزمان حرفھایی کھ بھذھنم می رسید رو گفتم:- وقتی گوشیم دستش بود و تو زنگ زده بودی شناختھ بودت! بھت گفت سگ پاچھخوار .... آدرس خونھ ی اونو از کجا داشتی؟ .... انگار منتظرت بود کھ با شنیدنصدای زنگ ...بعد ترسان بھش زل زدم:- چند وقتھ ھمو می شناسین؟!!قدمی بھ سمتم برداشت:- غزالھ جان بذار توضیح بدم.دستمو بالا آوردم و با صدای بلندی گفتم:- وایستا! از ھمون جا بگو.دستھاشو بھ نشونھ ی تسلیم بالا آورد و ایستاد:- باشھ ...لبھاشو بھ ھم فشرد:- من کارمند پدر کیانمھر بودم ... شعبھ ی اصفھان! ... قبل از اینکھ انتقالی بگیرم.ذھنم رفت بھ ھفت- ھشت سال قبل ... زمانی کھ امیرعلی تازه وارد دانشگاه شده بود...- پدر کیانمھر بھم وعده ی پست مھم تر رو داد و در عوضش ازم کاری خواست ...خواست یھ نفرو زیر نظر داشتھ باشم، دختر حسابدار شرکت پسرش رو ... توی اینشھر!... امیرعلی از ھمون روز اول بھ من توجھ ویژه داشت، یھ پسر خوش چھره و خوشتیپ کھ از ھمون اول چشمش دنبال من بود نھ دخترھایی کھ بدون شک از من سرتربودن! ....- علتش ھم این بود کھ اتفاقی افتاده بود کھ از جانب اون حسابدار احساس خطر میکردن. من فقط قرار بود نزدیکت باشم تا یھ اھرمی باشم کھ اگر پدرت خواست کاریبر علیھ اون ھا کنھ، بتونن از طریق من جلوشو بگیرن.... امیرعلی دوستم داشت ... ھمھ جوره ازم دفاع می کرد ... یعنی فقط می خواست ازمن استفاده کنھ؟! ...- اما نتونستم غزالھ ... چون عاشقت شده بودم! نتونستم سر قولم بمونم و از شرکتآقای عابدی زدم بیرون و گفتم دیگھ ادامھ نمی دم ... یادتھ گفتم از کارم اومدم بیرون؟!بھ خاطر تو اومدم چون بھت ...157جیغ زدم:- دھنتو ببند.ساکت شد. ھمھ ی باورھام فرو ریختھ بود، چشمھ ی اشکم جوشیدن گرفت و با صدایآرومی زمزمھ کردم:- خیلی پستی امیر ... تمام این سالھا عذاب وجدان دل شکستھ ات رو داشتم ... خیلیرذلی ...ذھنم مثل پرده سینما شروع کرده بود بھ مرور ھر چی کھ بینمون گذشتھ بود! بارھاوقتی کنار محمد بودم دلم پیش امیر بود. ھر بار زمین خوردم فکر می کردم آهامیرعلی منو گرفتھ. دلم می خواست دھنمو باز کنم و ھر چی می تونم بارش کنم ولیفقط نگاھش می کردم. بھ کی می تونستم اعتماد کنم؟! واقعا بھ کی؟!قدمی بھ سمتم برداشت و گفت:- قسم می خورم ھیچ وقت ذره ای از عشقی کھ بھت داشتم کم نشد. حتی وقتی ازدواجکردم ...بھم رسیده بود. داشتن لیلی و قلب مھربونش لیاقت می خواست و حالا امیرعلی باوقاحت می گفت در کنار لیلی ھم دلش با من بوده!! شاید سکوت منو طور دیگھ ایتعبیر کرد کھ وقتی بھ یک قدمیم رسید دست ھاشو از ھم باز کرد. ولی من برای اولینبار عکس العمل درست رو نشون دادم ... دست راستمو بالا بردم و با تموم قدرت تویصورتش کوبیدم. صورتش بھ یک سمت خم شد ... دلم خنک نشد! سیلی بعدی رومحکم تر زدم.- تو یھ کثافتی امیر ... امروز- فردا پدر میشی آشغال! می خوای منو بغل کنی؟!!!و سیلی بعدی ... اشکش راه گرفت و ھیچ تلاشی نکرد تا مانعم بشھ. کیفم رو رویزمین رھا کردم و با ھمھ ی بیحالیم دو دستی افتادم بھ جونش. شاید اگر کسی شاھدماجرا باشھ با خودش بگھ داشتم عقده ی کیانمھرو ھم سر امیرعلی خالی می کردمولی این طور نبود! گناه امیر علی بھ تنھایی کافی بود!مچ ھر دو دستم رو چسبید، ھق می زد:- فکر می کنی برای من راحت بود؟! راحت بود کھ تو منو بھ یھ پیرمرد فروختی؟!جیغ زدم:- سگ اون پیرمرد بھ تو شرف داشت! حداقل بھ من وفادار بود ... حداقل با دروغ بھمنزدیک نشد! اما تو چی داری برای دفاع از خودت بگی؟! عاشقم شدی؟ من علاقھ ترو نمی خوام؟! حیف لیلی برای تو! تو لیاقت نفس کشیدن نداری ... چھ برسھ بھداشتن لیلی!دندوناشو بھ ھم فشرد و بر خلاف تصورم کھ فکر کردم با این حرفم غیرتشو قلقلکدادم! محکم منو بغل کرد. فقط برای یک ثانیھ تو بھت بودم و بعد شروع کردم بھ تقلاکردن. ولی امیرمحکم منو چسبیده بود:158- فراموش کردنت بھ اندازه کافی سخت بود ... چھ برسھ بھ اینکھ ھر ھفتھ ببینمت وھمیشھ حرفت توی خونھ بھ راه باشھ! تو جای من نیستی غزالھ! حتی نمی تونیتصور کنی کھ چقدر دوسِت ...- امیر؟!!!برای ثانیھ ای نفسم رفت ولی از بھت امیرعلی استفاده کردم و خودمو از آغوششبیرون کشیدم.لیلی با دھن نیمھ باز در حالی کھ کلید خونھ دستش بود جلوی در ایستاده بود و بھ من وامیرعلی نگاه می کرد... لعنتی! گفتھ بود کھ از روی کلیدھای خونھ ام ساختھ ...دستھامو توی موھای جلوی سرم فرو بردم. چھ فاجعھ ای بدتر از این می تونست رخبده؟دیدن اشک لیلی کھ آروم از چشمش لغزید و روی گونھ اش راه گرفت دلمو آتیش زد.امیرعلی مثل ماست وایستاده بود و ھیچ عکس العملی نشون نمی داد. لبامو بھ ھمفشردم و بعد قدمی بھ سمت لیلی برداشتم. آخرین اتفاقی کھ توی دنیا دلم می خواستبیفتھ بھ ھم خوردن زندگی لیلی بود! وگرنھ امیرعلی حقش بود. با صدای لرزونیگفتم:- من برات توضیح میدم لیلی ...نگاه اشکیش رو از امیرعلی گرفت و با خشم رو بھ من گفت:- نزدیکم نیا!ایستادم. دستش رو بھ سینھ اش زد:- مث خواھرم بودی غزالھ!بھ گریھ افتادم:- غیر از این نیست لیلی!اون ھم بھ گریھ افتاد و امیرعلی رو نشون داد:- توی بغل شوھرم بودی! ...و رو بھ امیرعلی ادامھ داد:- عوضی ... بی لیاقت!و بھ سرعت از در خونھ خارج شد. با شتاب بھ سمت امیرعلی برگشتم:- برو دنبالش.ھنوز ھمونجا ایستاده بود. صدام بالا رفت:؟!! میگم گمشو! - مُردی الحمدنالید:- غزالھ!!!خم شدم کیفمو برداشتم و با شدت بھ طرفش پرتاب کردم و جیغ زدم:- غزالھ بمیره!!!با بی قراری نگاھش بین من و در گردش کرد. با ھق ھق گفتم:159- تو رو خدا برو ... حق لیلی نیست این ھمھ نامردی!!!لبھاشو بھ ھم فشرد و باز اشکش راه گرفت و بعد از یھ مکث طولانی بھ سمت درحیاط دوید و در عرض چند ثانیھ ماشینش رو خارج کرد. در حیاط رو بعد از رفتنشبستم و بعد بھ سختی خودم رو بھ داخل خونھ رسوندم و روی راحتی دراز بھ درازافتادم.تقریبا یک ساعتی بھ ھمون حالت بودم و جدا از اینکھ نمی تونستم تکون بخورمھمچنان گریھ می کردم! از دست دادن لیلی اون ھم توی این وضعیت کم مصیبتینبود!در عرض چند روز زندگیم از این رو بھ اون رو شد! حالا نھ اینکھ وضعیت قبلیمخیلی خوب بوده باشھ! اما بھ این گندی ھم دیگھ نبود.وقتی بھ این نتیجھ رسیدم کھ دراز کشیدنم روی راحتی و گریھ کردنم ھیچ نتیجھ اینداره تصمیم گرفتم بلند بشم و حداقل برم حموم تا از این وضعیت نکبتی کھ توشم کمیدربیام، اما ھمین کھ توی جام نشستم صدای زنگ پیام گوشیم بلند شد. خم شدم و کیفمرو از روی زمین برداشتم.موبایلم رو از داخلش در آوردم، باتریش ھم رو بھ اتمام بود، پیام گوشیمو باز کردم ازطرف کیانمھر بود:- فقط تا آخر ھفتھ وقت داری معادل مبلغ سفتھ ھا رو تحویل شرکت بدی وگرنھمیذارمشون اجرا!موبایلو روی میز پرت کردم. اگر این عوضی قصد زندون انداختن منو داشت کھاحتیاجی نبود سفتھ بذاره اجرا! با توجھ بھ مدارکی کھ در مورد کسر سودھا داشت بھجرم کلاھبرداری ھم می تونست این کارو بکنھ. بعد با یادآوری اینکھ کیانمھر نمیخواد مسالھ ورشکستگی شرکت و کارخونھ فعلا مطرح بشھ متوجھ شدم کھ چرا ازطریق سفتھ ھا داره تھدیدم می کنھ.شونھ ھامو بالا انداختم و زیر لب گفتم:- بھ جھنم.با کمک دستھ مبل توی جام بلند شدم. چشمم خورد بھ عکس محمد کھ درست روبرومبود. پوزخند تلخی زدم ... حرفی نداشتم کھ بھش بگم! محمد ھشدار داده بود و منخریت کردم. نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم.ھمین کھ قدم اول رو بھ سمت حموم برداشتم زنگ در یکسره شد. بھ سختی خودمو بھآیفون رسوندم و گوشی رو برداشتم:- بلھ؟- سلام غزالھ جونم خوبی؟ باز می کنی درو؟!صدای مریم بود کھ بھ شدت نگران می زد. با یادآوری اینکھ جلوی پولاد سوتی داد وجریان وام لو رفتھ بود ابروھام توی ھم رفت و گفتم:- نھ، برو از اینجا.160و گوشی رو گذاشتم. دوباره زنگ در یکسره شد. بھ سمت حموم قدم برداشتم و شیرآب سرد و گرم رو با ھم باز کردم تا وان پر بشھ و بعد بھ سمت اتاقم قدم برداشتم تاحولھ تن پوشم رو بردارم. ھمین کھ از اتاقم خارج شدم صدای جیغ کوتاھی از حیاطشنیدم. با ھمھ ناتوانیم بھ سرعت خودمو بھ در سالن رسوندمو بازش کردم. مریم تویحیاط کنار دیوار نشستھ بود و مچ پاشو چسبیده بود:- آی آی آی ... خدا پامممم! چرا درو باز نمی کنی آخھ؟!با کلافگی بھ مریم کھ روی زمین پھن شده بود و بعد بھ دیوار حیاط نگاه کردم. دخترهی ابلھ! با ابروھای درھم گفتم:- نمیگی می افتی دست و پات میشکنھ؟! ھمینم مونده کھ خون تو ھم بیفتھ گردنم!مریم با کمک دیوار بلند شد و گفت:- خب وقتی درو باز نمی کنی مجبورم از دیوار بیام! بعدشم از اون بالا نپریدم، داشتممی اومدم پایین یھو دستم سُر خورد ھمش بیست سانت آخرو افتادم.خواستم برگردم داخل کھ لنگان لنگان بھ سرعت خودشو بھ من رسوند:- الھی دستش بشکنھ نگاه چی بھ سرت آورده!درو باز گذاشتم و زودتر از مریم وارد خونھ شدم. ھنوز قدمی ازش دور نشده بودم کھشونھ ھامو چسبید:- غزالھ بذار ببینمت.بھ سمتش برگشتم و با ناراحتی بھش زل زدم. بغض کرد:- تو رو خدا اونجوری نگام نکن. من چیزی بھ پولاد نگفتم، خودش شک کرد ... مثلمن کھ بھ تو شک کردم و تو اجبارا بھ من گفتی! بھ خدا یک درصد ھم احتمال نمیدادم مھره ی کیانمھر باشھ!سرم رو با کلافگی تکون دادم و گفتم:- باید برم حموم.سرش رو تکون داد و گفت:- باشھ برو. باید استراحت کنی، کلی باھات کار دارم ...حرفشو قطع کردم:- نمیخوام در مورد ھیچ چیز حرف بزنم ... کیانمھر کاملا تفھیمم کرده! تو ھم بھترهبری.و بھ سمت حموم رفتم، قبل از بستن در صدای لرزونش رو شنیدم:- برای بیرون انداختنم از اینجا فقط می تونی پلیسو خبر کنی.پوزخندی زدم و درو بستم. نیم ساعت دراز کشیدن توی وان آب گرم باعث شد خیلیحالم بھتر بشھ. داشت خوابم می گرفت کھ خودمو شستم و از حموم خارج شدم. صدایظرف از آشپزخونھ می اومد. بھ سمت اتاق خوابم رفتم و کولرو روشن کردم و بھسمت دراور رفتم و بعد از پوشیدن یھ بلوز و شلوار نخی راحت، بدون خشک کردنموھام روی تخت دراز کشیدم.انگار یکی با آر.پی.جی زده بود مغزمو ترکونده بود کھ ھیچ تمرکزی نداشتم. دلممی خواست وقتی می خوابم دیگھ بیدار نشم ... اما نھ! دلم نمی خواست عاقبتم مثلپدرم باشھ! دوست داشتم قبل از مرگم موفق باشم و تو زمان موفقیتم بمیرم نھ حالا کھدیگھ بھ تھ بدبختی رسیدم.در اتاق باز شد و مریم سینی بھ دست وارد شد. چشمم روی شلوار راحتیش ثابتموند. با دیدن نگاه من لبخندی زد و گفت:- یکم لباس راحتی با خودم آوردم ... مجبوری تحملم کنی!نگاھمو با کلافگی ازش گرفتم:- فرستادت کھ گزارش لحظھ بھ لحظھ بدی؟!یک قدمی تخت خشکش زد. بعد از چند لحظھ چشماش قرمز شد و با بغض گفت:- بھ جون مامانم قسم الان فقط بھ خاطر دوستیمونھ کھ اینجام! من اگر چند سالھشاغل شدم، بھ لطف تو و آقای شیخیھ وگرنھ من کجا و شرکت کوھستان کجا!سینی رو گذاشت روی عسلی، لیوان چای نبات بھم چشمک می زد. از جعبھدستمال کاغذی روی میز دستمالی برداشت و گفت:- ھمین کھ پولاد بھم گفت چھ اتفاقی افتاده اومدم اینجا. این چھار روزه شرکت وکارخونھ غیرقابل تحمل شده.کمک کرد بشینم و لیوان چای نبات رو بھ دستم داد. بی ھیچ حسی بھش نگاه میکردم.- دیشب ساعت ده سھامدارھا توی شرکت جمع شدن، من و حبیبی (حسابرسآزمایشگاه) ھم توی جلسھ بودیم. وقتی کیانمھر ماجرا رو گفت یعقوبی حالش بد شد وبردنش بیمارستان ... صبح خبردار شدیم بنده خدا سکتھ کرده ... خب حق ھم داره، بعداز کیانمھر و داریوش سھم اون از ھمھ بیشتره.قیافھ ام از ناراحتی جمع شد. آھی کشید:- نبودی ببینی آقای کامرانی کم مونده بود بزنھ زیر گریھ. خانم فرھمند میخواستمنو بزنھ! اون رحمانی ھم از ھمھ جا دستش کوتاه یقھ ی حبیبی بنده خدا رو چسبیدهبود ... ھمھ شون خبر تو رو گرفتن و کیانمھر ھم گفت کھ تو ھم درگیر این مسالھ ای.بھ جون خودم یک درصد ھم احتمال ندادم پیش اون عوضی باشی! بھت ھم زنگ میزدم جواب نمی دادی! وقتی پولاد گفت چی شده نمی دونی چھ حالی داشتم، تموم مسیرخونمون تا اینجا کھ منو رسوند، سرش جیغ و داد کردم.سرمو بھ تاج تخت تکیھ دادم و چشمھامو بستم و با صدای آرومی گفتم:- کارخونھ چھ خبر؟زمزمھ ناراحتش رو شنیدم:- تولید ھنوز ادامھ داره. کھ این موقتھ چون تا دو روز دیگھ مواد خام تموم میشھ.162چشامو باز کردم و لیوان رو بھ لبم چسبوندم و در حالی کھ ذره ذره چای رو مینوشیدم اشکم از گوشھ ی چشمم راه گرفت، من این ھمھ برای این کارخونھ زحمتنکشیده بودم کھ حالا از شاگرد خودم خبر ورشکستگیش رو بشنوم!دلم نمی خواست جلوی مریم گریھ کنم ولی دست خودم نبود. واقعا حال داغونیداشتم.- دماغت شکستھ!بینیمو بالا کشیدم و دوباره درد رو احساس کردم. لیوان رو کھ حالا خالی شده بود،داخل سینی گذاشتم و گفتم:- شاھکار کیانمھره.ابرو در ھم کشید:- بی وجدان! بھتره ھمین امروز بری عکس بگیری، میگن تا یک ھفتھ بعد ازشکستگی میشھ جا انداخت و احتیاج بھ عمل نداره!پوزخندی زدم:- برو بابا! دماغو می خوام چی کار!؟بشقاب سوپ رو از سینی برداشت و گذاشت توی دستم:- کلی کار داریم کھ قبلش تو باید روبراه شده باشی.نگاھی بھ بشقاب سوپ توی دستم انداختم ... سوپ بعد از چای نبات!؟! نفسمو فوتکردم و شروع بھ خوردن سوپ کردم و در ھمون حال گفتم:- ھیچ کاری برای انجام دادن ندارم، فقط می خوام استراحت کنم! البتھ قبلش باید یھفکری بابت بدھیم کنم! دیگھ خستھ شدم از این ھمھ تنش!مشکوکانھ گفت:- بدھیت!!قاشق رو از دھنم بیرون آوردم و گفتم:- ازم بھ اندازه مالیات و جریمھ ھاش سفتھ گرفت. دلم نمی خواد پام بھ دادگاه وپاسگاه کشیده بشھ وگرنھ مھم نبود!با دھن نیمھ باز گفت:- یعنی چی کھ ازت سفتھ گرفت؟! تو برای چی امضا کردی؟!من برای چی امضا کرده بودم؟! دوباره اون صحنھ ھای لعنتی اومد جلوی نظرم... وقتی لباس ھامو توی تنم پاره می کرد ... وقتی بھ جای بوسھ جای دندون ھاشوروی تنم می گذاشت ... وقتی قدرتش رو بھ رخ می کشید ... و من ساده لوحانھ امیدداشتم کھ مثل محمد زود سیر بشھ و عقب بکشھ ولی ... زھی خیال باطل! ... زیادیدردناک بود ...حالا مریم می خواست بدونھ چرا امضا کردم! نیازی نبود کھ از اتفاقآخری چیزی بدونھ!کمی سکوت کرد و گفت:163- خب یکم اغراق کردم ... یھ تعداد خاصی خبر داریم و منتظر تماستون بودیم امانھ شما و نھ آقای محمودی ...حرفش رو قطع کردم:- کی می تونم ببینمتون ... باید حضوری با ھم صحبت کنیم.مکث کرد:- در موردِ؟!نفسی گرفتم، کم این مردو تطمیع نکرده بودیم!- بھ کمکتون احتیاج دارم ... گفتھ بودین می تونم روی کمکتون حساب کنم یھروزی ... شاید بتونید کاری برام کنید.بلافاصلھ گفت:- شما بھ گردن بنده حق دارید. فردا ظھر ساعت نماز می تونم ببینمتون. بیایناداره، توی اتاقم.لبخند بی حوصلھ ای رو لب نشوندم.:- ممنونم. فردا می بینمتون.بھ تماس خاتمھ دادم. مریم مشکوکانھ پرسید:- تسلیمی سازمان مالیات بود؟!سرمو تکون دادم و بھ سمت مبل رفتم و خودمو روش انداختم. معلوم بود می خوادبدونھ چھ خبره ولی من اصلا بھ روی خودم نیاوردم. با سینی چای بیرون اومد وروبروی من نشست. یھ دونھ قند برداشتم و بدون چای گذاشتم توی دھنم و گفتم:- خانم حمیدی واسھ چی نگرانم بود؟!کمی دست پاچھ شد.- این چند روزی کھ نبودی مجبور بودم ھم شرکت باشم ھم کارخونھ ... کیانمھرازم خواستھ بود. دیشب بعد از جنجالی کھ توی شرکت بھ راه افتاد ... خب خانمحمیدی ھم اونجا بود آخھ!بھ خاطر حرفھای بی سر و تھش اخم کردم، نفس عمیقی گرفت و بعد از چند ثانیھگفت:- دیشب تا نزدیک ھای ساعت یک ھمھ شرکت بودیم. حتی بعد از رفتن آقاییعقوبی، عروسش دوباره برگشت و بھ نمایندگی از پدرشوھرش جلسھ ادامھ پیدا کرد.یھ سری حرف ھا زده شد و قرار شد فرداشب دوباره جلسھ بذارن ... بعد از رفتنشونخانم حمیدی منو کشید کنار و خبر تو رو گرفت، من ھم گفتم ھمونقدر می دونم کھآقای عابدی گفت.نگاھش رنگ غم گرفت:- سر درد و دلش باز شد. کیانمھر ھی اصرار می کرد کھ بریم. آخرش ھم خانمحمیدی ازم خواست کھ برسونمش. تا خونھ باھام حرف زد ... دیشب پیش ھم خوابیدیم.چشمھاش غرق اشک شد و بھم زل زد. از رفتارش ھیچ سر در نمی آوردم!164- غزالھ؟! من واقعا تو جایگاه تو نیستم .... حتی نمی دونم گفتن این حرف ھا بھتدرستھ یا نھ؟!با اخم گفتم:- چرا واضح حرف نمی زنی؟!اشکش روی گونھ اش سر خورد:- تو ... می دونستی کھ ... خانم حمیدی ھمسر پدرت بوده؟!تا رفتم واژه ھمسر پدر رو ھضم کنم، با شنیدن کلمھ ی بعدی مریم مغزم سوتکشید:- مادرت.بی حرکت بھش نگاه می کردم و دنبال یھ بھونھ بودم کھ حرفشو رد کنم.- من خودم اولش باور نمی کردم ... ولی گفت حاضره سند و مدرک نشون بده ...ذھنم شروع کرد بھ گردش توی گذشتھ ھا ...***کاملیا آروم خندید و بعد گفت:- راستی نرگس خانم رفت؟!نرگس خانم ھمیشھ توجھ ویژه ای بھ من داشت ... من فقط یھ اسم از مادرم بھخاطر داشتم ... نرگس سمیعی! یھ بار با خنده گفتھ بود کھ شوھر ذلیلھ و بعد ازازدواجش فامیلیشو بھ فامیلی شوھرش تغییر داده!کیانمھر:- می خواست با نابود کردن من از مادرزنم انتقام بگیره.حساسیت ھای محمد کھ یھ مدت بعد از مرگ پدرم شروع شد و سعی کرد فکرانتقام از کیانمھرو از سرم بیرون کنھ ... چیزی کھ باعث شد ھمھ مانعم بشن تا پیگیرقضیھ پدرم نشم ...!***مریم ھنوز داشت حرف میزد:- می خواد باھات حرف بزنھ ... گفت خیلی حرف برای گفتن داره ... الان کھزنگ زد پشت تلفن گریھ می کرد، می گفت از کیانمھر شکایت می کنھ!پوزخند زدم ... مریم ساکت شد. پوزخندم عمیق تر شد و زیر لب زمزمھ کردم:- مادرم!!پوزخندم بھ لبخند تبدیل شد:- خانم حمیدی؟!!!لبخندم کش اومد ... مریم با ترس بھم خیره شده بود. از روی مبل بلند شدم و درحالی کھ نمی تونستم خنده ام رو کنترل کنم گفتم:- چقدر مسخره! خانم حمیدی مادرمھ!! بعد می دونستھ من دخترشم؟!مریم ھم بلند شد:165- غزالھ جون؟!!قھقھھ زدم:- وای خدا دمت گرم! سنگ تموم گذاشتی واسھ بنده ات!مریم نگران بھ سمتم اومد:- خوبی؟ھمچنان می خندیدم. دستش کھ بھ بازوم خورد در جا ساکت شدم و با وحشت بھشزل زدم. اشکھاش گونھ ھاشو خیس کرده بودن. بھ بازوھاش چنگ انداختم:- می دونستھ من دخترشم؟! وقتی پدرم مرد فھمید من اومدم خونھ ی محمدرضا؟!مریم بھ ھق ھق افتاد:- غزالھ آروم باش ...نگاھم بھ عکس محمد گره خورد. مریمو ول کردم و بھ سمت عکس رفتم:- تو خبر داشتی نھ؟! ...دوباره بھ سمت مریم برگشتم:- دروغھ نھ؟!مریم دستشو جلوی دھنش گذاشت و صدای گریھ اش کل خونھ رو پر کرد. دندونھامو بھ ھم فشردم ... مادرم؟!! خانم حمیدی ... کسی کھ شش سالھ می شناسمش!!زنی کھ برام قابل احترام بود ... دوباره بھ عکس محمد زل زدم ... خبرداشتی و منوبردی توی شرکتی کھ مادرم سھامدارش بود؟!یا شاید تو ھم اولش نمی دونستی! می دونستی؟! دستامو توی موھام فرو بردم وبرای چند ثانیھ محکم کشیدمشون و بعد با یھ حرکت غیر ارادی روی مبل جست زدمو قاب عکس بزرگ محمدو برداشتم و پرت کردم زمین و تا مریم بتونھ جلومو بگیرهتمام شکستنی ھای اون قسمت از سالن رو خرد و خاکشیر کردم و وقتی تونست مھارمکنھ با صدای بلند گریھ کھ نھ! توی بغلش جیغ ھای ھیستریک می کشیدم ........لیوان شربت فوق العاده شیرین رو تا تھ سرکشیدم. مریم ھمچنان گریھ می کرد. اینوضعش از لیلی ھم خراب تر بود! خوش گریھ!انگار با پتک زده بودن ھمھ بدنمو آش و لاش کرده بودن. ھنگ بودم! عین منگھا فقط نگاه می کردم. مریم زد زیر گریھ:- غلط کردم گفتم! حق داشتھ اگر کسی می دونستھ و بھت نگفتھ!لبھام لرزید:- دروغ گفتی مگھ نھ؟سرشو تکون داد:- آره ... اصلا دروغ گفتم! یھ چیزی پروندم. دیگھ در موردش حرف نمی زنیم.166دلم لیلی رو می خواست ... امروز نوبت زایمانش بود یا فردا؟! حالش خوب بود؟!کاش اینجا بود و بھش می گفتم چی بھ سرم اومده!صدای تلفن مریم بلند شد. با ناراحتی نگاھم کرد:- خانم حمیدیھ! وقتی گفتم حالت بد شده یکسره داره زنگ می زنھ. الانم گفت توراھھ کھ بیاد اینجا. بھش بگم نیاد؟!لبامو بھ ھم فشردم و بھ سقف زل زدم ... بیاد اینجا کھ چی بشھ؟! دیگھ بلایی موندهکھ سرم بیاد! بیاد جلوی چیو بگیره؟!مریم کھ دید جوابشو نمیدم بھ موبایلش جواب داد:- بلھ؟... -- پشت در؟!ساکت شد و بعد از چند ثانیھ گفت:- غزالھ جان؟ خانم حمیدی گفت پشت دره!فقط بھش نگاه کردم. بعد از چند ثانیھ بلند شد و بھ سمت آیفون رفت و دکمھ در بازکنو زد و خودش ھم از سالن خارج شد. از روی مبل بلند شدم و بھ سمت اتاقم رفتم ودر رو از داخل قفل کردم.دیگھ گنجایش نداشتم ... بھ در تکیھ دادم و صداشونو شنیدم..- کجاست؟- الان اینجا بود ... حتما رفتھ توی اتاقش.صدای لرزان از بغضش قلبمو سیاه کرد:- کدومھ اتاقش؟بعد ازچند ثانیھ صداشو از پشت در شنیدم:- غزالھ؟ عزیزم؟ باید با ھم حرف بزنیم ...ولی من حرفی نداشتم ... توی گذشتھ ام ... ھمھ جای گذشتھ ام نبودش بھ شدت حسشده بود، الان اومده بود اینجا چیکار؟!- من یھ پدری از اون کیان بی شرف در بیارم! باز کن ببینمت غزالھ!فقط کیان بی شرفھ! خدایا یکی رو توی زندگی من نام ببر کھ واقعا شرف داشتھباشھ! بھ استثنای لیلی! ...- دیگھ عقب نمی شینم ... یک عمر منو عقب نگھ داشتن تا نزدیکت نشم ... دیگھساکت نمی مونم .... برای مادری کردن نیومدم غزالھ! باز کن درو بذار ھمراھتباشم.بھ سختی لبام ازھم بازشد:- برای چی اومدی؟!بھ گریھ افتاد:167- سھ چھار روزه دارم از نگرانی می میرم! ھیچ وقت اینقدر زیاد ازت بی خبرنبودم! از وقتی فھمیدم چھ بلایی بھ ....صدام بالا رفت:- برو از خونھ ی من بیرون!- گوش کن ...تقریبا فریاد زدم:- ھر دوتون برین بیرون ... بھ کمکتون احتیاجی ندارم ... بیرووونن!انگار باز ھم خواست حرفی بزنھ کھ مریم مانع شد:- خانم حمیدی آروم باشید. غزالھ توی شرایط خوبی نیست!بی توجھ بھ صحبت ھاشون بھ سمت تختم رفتم و خودم رو روش انداختم. قدمی تادیوونگی کاملم نمونده بود. این ھمھ شوک و استرس و ناراحتی واقعا خارج از توانمبود!نمی دونم چند ساعت بھ ھمون حال بودم! بھ ھمھ چیز فکرکردم و تھش بھ ھیچنتیجھ ای نرسیدم. دیگھ ھیچ صدایی از بیرون نمی اومد. بھ پھلو چرخیدم و بھ ساعترومیزی نگاه کردم. سھ نیمھ شب بود.حسابی گشنھ ام شده بود و دستشویی ھم بھم فشار می آورد. ازروی تخت بلند شدمو از اتاق خارج شدم. لامپ ھای سالن خاموش بودن و دیوار کوب ھای نزدیکآشپزخونھ کمی فضا رو روشن کرده بودن. نفسمو فوت کردم ... رفتھ بودن!بھ سمت سرویس بھداشتی رفتم و بعد از خارج شدن بھ آشپزخونھ رفتم. داخلیخچال رو نگاه کردم، ظرف سالاد الویھ رو پیدا کردم. وقتی مریم برای شام صدام زدو جوابی ندادم گفت کھ سھمم رو میذاره توی یخچال! خوب بھ خودشون رسیده بودن!شروع کردم بھ خوردن. حتی موقع خوردن ھم استخون بینیم تیر می کشید. وقتیاحساس سیری بھم دست داد باقیمونده ی سالاد رو بھ یخچال برگردوندم و باز بھسرویس بھداشتی برگشتم و مسواک زدم. چند دقیقھ بعد از ساعت چھار اذون صبحبود و ھنوز نیم ساعت وقت داشتم. ھجدھم ماه رمضان بود و از ھمین حالا غصھ امگرفتھ بود روزه ھای این چند روزو کی وقت می کنم جبران کنم؟!قسمت روشویی وضو گرفتم و وقتی از سرویس خارج شدم متوجھ شدم در سالننیمھ بازه. پاورچین بھ سمتش رفتم، خانم حمیدی روی ایوون نشستھ بود! پس ھنوزنرفتھ بودن!لای در ایستادم. سرش رو بھ سمتم چرخوند و چند ثانیھ نگاھم کرد و باز بھروبروش خیره شد:- ھمیشھ چنین روزی رو تصور می کردم کھ بالاخره بعد از نزدیک بھ بیست وھشت سال باھم روبرو میشیم.168ھیچ چیز نگفتم. نفسش رو بھ صورت آه بیرون فرستاد:- ھیچ وقت فکر نمی کردم حس الانم رو داشتھ باشم! من الان باید خوشحال باشمکھ در کنار دخترم و توی خونھ اش ھستم ولی انگار یھ نفر دستشو انداختھ دور گردنمو داره خفھ م می کنھ!ھمونجا بین در روی زمین نشستم. سرش رو پایین انداخت:- بھ خاطر ھر چیزی پدرتو ببخشم بھ خاطر جدا کردن تو ازخودم نمی بخشمش!من حسرت بھ آغوش کشیدنت رو دارم! حتی وقتی نوزاد بودی!پوزخند زدم:- شش سالھ کھ مرده!سرش رو چرخوند و بھ صورتم نگاه کرد:- قبل از مرگش بھ خاطر اتفاقی کھ برای زندگی دخترم افتاد دچار افسردگی شدهبودم ... تقریبا یک سالی کیش زندگی می کردم تا وقتی اوضاعم بھتر شد وقتی برگشتمدیدم توی شرکت داریوش کار می کنی. ھمونجایی کھ من سرمایھ گذاری کرده بودم.وقتی فھمیدم پدرت مرده خواستم باھات روبرو بشم و متوجھ شدم توی خونھ یمحمدرضا شیخی زندگی می کنی، باھاش صحبت کردم و اون گفت پدرت چھ مرگتلخی داشتھ و تو تازه شرایطت روبراه شده.آھی کشید:- گفت ھر موقع وقتش برسھ خودش شرایطو جور می کنھ.ساکت شد. با اخم گفتم:- از مرگ محمد ھم دو سالھ کھ می گذره.دستش رو بھ چشمھاش رسوند و بعد از چند ثانیھ با صدای لرزون گفت:- ھمیشھ از دور می دیدمت. می دیدم کھ چقدر در کنار خانواده ی آقای شیخیشادی! می دیدمت کھ ھواتو داره. ھمھ اینو می دونستن! با خودم گفتم بدون منشادتری! پس عقب نشستم تا وقتش برسھ. خواستم زمان ھمھ چیزو درست کنھ! تو ھرچقدر بزرگ تر می شدی روبرو شدن باھات سخت تر می شد. وقتی آقای شیخی فوتشدن و تو دوماه سر کار نیومدی و موقعی ھم کھ اومدم دیدنت شرایط بد روحیت رودیدم فھمیدم ھیچ جایگاھی توی زندگیت ندارم و شیخی کھ یھ آدم غریبھ اس از منخیلی بھت نزدیک تره!احتیاجی بود کھ بھ زبون بیارم دلایلش بھ ھیچ عنوان قانع کننده نبودند؟! بی اراده باکنایھ گفتم:- غریبھ نبود ...ھمین کھ بھ صورتم نگاه کرد ادامھ دادم:- محمد ... شوھرم بود.رنگ باختن نگاھش رو دیدم و دھنی کھ نیمھ باز موند:- چ ... چی ؟!!169بازوھامو بغل کردم:- یھ شب توی ھمین اتاق ...و بھ پشت سرم و اتاق خوابم اشاره کردم:- بھم غیر مستقیم ابراز علاقھ کرد ... بعد کھ از اتاقش رفتم و خواستم کھ از سرشبپره اومد دنبالم و ....دوباره اون صحنھ ھا توی ذھنم شکل گرفتن. ناخودآگاه دیدم تار شد:- بھم گفت حق انتخابی نداری و باید منو انتخاب کنی.خانم حمیدی شبیھ سکتھ کرده ھا بود! ھمین طور دھنش باز مونده بود. نمی خواستمتصویر محمد رو پیشش خراب کنم! اما نمی دونم چرا تھ دلم خواستم دل این بھبھ درد بیاد! گونھ ام کھ خیس شد بلافاصلھ دست کشیدم و رد اشکمو « مادر » اصطلاحپاک کردم. توی صورتش زل زدم و ادامھ دادم:- درست فکر کردی ... ھیچ جایگاھی توی زندگیم نداری ... کھ اگر بودی من اینھمھ کینھ ھامو توی دلم پرورش نمی دادم کھ وضعیتم الان این باشھ! اگر بودی من یھبیوه ی بیست و ھشت سالھ نبودم!دیدن اشک ھاش کھ از ناباوری روون بودن دلم رو آروم نمی کرد. صدای اذون ازبلندگوی مسجد توی حیاط پیچید. نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم و از رویزمین بلند شدم و با شونھ ھای آویزون بھ سمت اتاقم رفتم.وقتی وارد اتاق شدم، جانمازم رو پھن کردم و بھ نماز ایستادم.سلام نماز رو کھ دادم یاد حرف محمد افتادم کھ می گفت نماز رو می خونم کھ اگریھ روزی یھ چیزی از خدا خواستم روم بشھ! حالا نمی دونم با این نیت نماز خوندنچقدر درست و غلطھ! نمی دونم اصلا چیزی از نمازھام قبول شده تا حالا یا نھ!سجده رفتم و مھر رو بوسیدم ...- خدا یا برای چند دقیقھ فقط حواست بھ من باشھ. لطفا برای چند دقیقھ از یادت ببرکھ چقدر پرونده م سیاھھ! طوری نگاھم کن کھ فقط اومدم برای جبران!سر از سجده برداشتم. گوشھ ی چشم ھام می سوخت.- خدایا دیدی بھم چھ گذشت؟! من بنده ی گناھکار! عدالتت کجا بود وقتی کیانمھراون بلا رو سرم آورد؟! خدایا تنبیھتو خواستم ولی نھ بھ دست بنده ات! نھ اینجوری؟!گوشمو بدجور پیچوندی؟!نگاه اشکیمو دور اتاق چرخوندم و نفس عمیقی گرفتم:- ثابت کردم سر ھمھ ی دوراھی ھا راه اشتباھو انتخاب می کنم. خدایا خودت ازاینجا بھ بعد فقط راه درستو بذار جلوی پام! ناشکری نمی کنم، چون کھ ھر بلایی تااینجا سرم اومده حاصل ندونم کاری ھای خودم بوده اما ...اشکم دوباره روون شد:170- این دنیا ازکیانمھر شکایت نمی کنم ... نمی خوام حرفم سرزبونا بیفتھ! خودتھوامو داشتھ باش ... اگر توی بلایی کھ سرم آورد طرف منی ... اگر حق با منھ ...سپردمش بھ خودت و دادگاه الھیت!اشکامو پاک کردم و ادامھ دادم:- اگر تنبیھم تموم شده کمکم کن کھ جبران کنم. خودت شاھدی کھ من ھیچ وقت دلمنمی خواست این اتفاق بیفتھ! کمکم کن تا بتونم دوباره سرمو بالا بگیرم. قول میدم اینبار وقتی سرمو بالا گرفتم نگاھم بھ خودت باشھ ... قول میدم.در اتاقم باز شد. یک بار دیگھ سجده رفتم و بعد شروع کردم بھ جمع کردنجانمازم. از گوشھ چشم نگاھی بھ خانم حمیدی کھ لبھ ی تخت نشستھ بود انداختم. بافاصلھ لبھ ی تخت نشستم:- مریم رفتھ؟نفسشو سنگین بیرون فرستاد:- نھ ... تو اتاق آخر سالن کھ توش تخت بود خوابیده.دلم نمی خواست حس خوبی کھ از مناجاتم گرفتم بپره وگرنھ تلخ باھاش حرف میزدم. خودمو عقب کشیدم و بھ تاج تخت تکیھ دادم و پاھامو زیر پتو بردم. سرش پایینبود ... کاش نمی گفت مادرمھ و بھ عنوان دوست میومد پیشم. اینجوری حداقل یھحسی بھش داشتم! اما حالا ... واقعا نمی تونستم قبول کنم کھ مادرمھ. نفسمو فوتکردم:- دخترت ....سرشو بالا آورد. صورتش از اشک خیس بود. ساکت موندم ... چند ثانیھ بعدصدای آرومشو شنیدم:- سھ سال از تو کوچیک تر بود. شباھتی بھ ھم نداشتین از لحاظ ظاھری ...اخم کردم ... چرا از فعل گذشتھ استفاده می کرد؟!- عروسی دختر آقای محمودی بود کھ با کیان آشنا شد! دوم دبیرستان بود.لبخند تلخی روی لبھاش نشست.- از آشناییشون تا ازدواجشون شش ماه ھم طول نکشید! خیلی ھمو دوست داشتن... اگر یک درصد ھم با ازدواج توی سن پایین مھروز مخالف بودم، کیان این نگرانیرو ازم گرفت .. سالگرد ازدواجش فھمید بارداره ...اشکاشو پاک کرد.- وقتی مادر شد ھنوز نوزده سالش کامل نشده بود ... برخلاف تصورم مھروزواقعا مادری کرد در حق دخترش ... فکر می کردم شاید بھ خاطر سن کمش نتونھ بچھرو بپذیره ولی خیلی خوب با حضور ملودی کنار اومد.تقریبا یک دقیقھ ساکت موند. انگار رفتھ بود توی خاطراتش ...- ملودی خیلی شیرین بود .. چشم ھای پدرشو بھ ارث برده بود و سفید پوستیمادرش رو ... دوسالش بود کھ ...171دوباره اشکھاش روون شدن.- توی یھ تصادف وحشتناک مرد ... مھروز فقط دو روز تونست دووم بیاره ...خود کشی کرد.قلبم فشرده شد. پس کیانمھر حق داشت کھ روانی باشھ!! با یادآوری کیانمھر یھوچشمام گرد شد و گفتم:- چند وقت میشھ کھ این اتفاق افتاده؟!در حالی کھ اشکھاشو پاک می کرد گفت:- یکی دو ماه قبل از اینکھ شرکتش ورشکستھ بشھ، وقتی مھروز ھم رفت کیان بھمدت یک ھفتھ خودشو توی خونھ اش حبس کرد. نھ با کسی حرف می زد نھ حتیگریھ می کرد! اوضاع روحیش داغون شده بود و وضعیتش خیلی بدتر از من بود!ھشت- نھ ماه طول کشید تا وضیعتش عادی بشھ. اوایل حتی قدرت بھ خاطر سپردنکوچکترین کارھا رو نداشت! ساعت ھا بھ یھ نقطھ خیره می موند! زندگی ھمھ بھ ھمریختھ بود ... حتی توی کیش و دور از اینجا ھم در جریان مشکلات کیان بودم! وقتیحالش روبراه شد دید ھیچ چیزی از شرکتش باقی نمونده و پدرت ھم ... فوت کردهبود.با ناباوری گفتم:- خب ... یعنی الان ھیچ زن و بچھ ای نداره دیگھ؟!!ابرو درھم کشید:- نھ ... چطور؟لبھامو بھ ھم فشار دادم و بعد از مکثی نسبتا طولانی گفتم:- بارھا دیدم کھ تلفنی با دخترش ... با ملودی حرف میزنھ ... حتی یھ بار ھم بینصحبتاش با داریوش شنیدم کھ می خواد دخترشو برگردونھ و ...پوزخند تلخی زد:- وقتی بعد از یک ھفتھ حرف زد اومد با اون حال خرابش سراغ زن و بچھ اشرو گرفت و دور و بری ھاش بھش دروغ گرفتن کھ زن و بچھ ات رفتن سفر. ھر چھحالش بھتر می شد واقعیت ھم بیشتر براش آشکار می شد ... شروع کرد بھ خودشدروغ گفتن و باور کردن این کھ مھروز ترکش کرده!با اخم گفتم:- یعنی الان واقعا فکر می کنھ زنش ترکش کرده؟!لبخند غمگینی زد و گفت:- نھ! می دونھ اونھا مردن ... ولی با گفتن این حرفا بھ خودش تحمل درد براشآسون میشھ. ھر شیوه ای کھ دکتر روانشناسش گفت رو امتحان کردیم اما خب ... تاوقتی خودش نخواد وضع تغییر نمیکنھ.زانوھامو بغل کردم:- چرا ھنوز ھواشو دارین؟!172بازوی خودشو نوازش کرد:- کیان تنھا بازمانده از خانواده ی مھروزمھ ... وقتی می بینمش عشق بھ دخترموتوی چشماش می بینم.مھروزش ... دخترش ... پوزخند زدم و بی توجھ بھ حضورش دراز کشیدم و آرومگفتم:- درو ھم پشت سرتون ببندین.اما انگار قرار نبود دست از سرم برداره چرا کھ چند لحظھ بعد از اینکھ چشماموبستم دستش توی موھام فرو رفت ... نفسمو با کلافگی فوت کردم:- نکنید این کارو!دستش رو از موھام بیرون کشید. پشت بھش چرخیدم ... شروع کرد بھ فس فسکردن ... غر ردم:- بالای سر من گریھ نکنید ... من یھ قرار مھم دارم فردا.با ھمون صدای تو دماغی گفت:- فردا صبح کھ بیدار شدی اول میریم دکتر ... اگر خواستی از کیان ھم شکایتکنی ھمھ جوره پشتتم. برام مھم نیست کھ گناھکاری یا نھ! مھم اینھ کھ کیان مسئولتنبیھ تو نبوده!نفسمو بھ صورت آه بیرون فرستادم:- من از کیان شکایت کردم ... پیش بھترین قاضی ... خواھش می کنم بذاریدبخوابم.نمی دونم چند دقیقھ توی اتاق موند! ولی من ھمھ ی فکرم درگیر زندگی خودم شدهبود ... بھ یک نفر دیگھ نیاز داشتم کھ کنارم دراز بکشھ و ازش بخوام اون بھ نصفدیگھ مشکلاتم فکر کنھ، خودم بھ تنھایی از پس فکر کردن بھ ھمھ چیز بر نمی اومدم!ناخواستھ ذھنم می رفت سمت کیانمھر و اتفاقاتی کھ براش افتاده! دروغی کھ بھخودش میگھ و حتی منی کھ چیزی از روانشناسی سر در نمیارم می تونم تشخیص بدممشکل روانی داره! وگرنھ آدم با تلفن خاموش حرف نمی زنھ؟؟!یاد روزی افتادم کھ توی آبدار خونھ قاطی کرد و یا عصبانیت ھای این چندروزش! حالا کھ دقت می کنم می بینم عصبانیت ھاش کاملا غیر طبیعی بود! مثلوقتی کھ صورتمو کوبید بھ زمین!بدون اینکھ خودم بخوام صحبت ھای خانم حمیدی بھ افکارم جھت داده بود و داشتمشخصیت کیانمھر رو قضاوت می کردم.اما تھش بھ این نتیجھ رسیدم کھ خودم چی؟! یک عمر ھیچ کس رو تو زندگیم جزپدرم نداشتم و پدرم نھ تنھا تلاشی نکرد تا مادرم رو بیشتر بشناسم بلکھ ھمھ تلاششوکرد کھ تصویر مادرمو پیش چشمم خراب کنھ ... ھر چند احتیاجی نبود کھ تلاشی173بکنھ! مادری کھ ھیچ جای زندگی دخترش نباشھ اصلا تصویری از خودش نساختھ کھبشھ خرابش کرد!تو اوج جوونی عاشق امیرعلی شدم و حالا می فھمم با نقشھ بھم نزدیک شده بوده،خدا می دونھ کدوم یک از کارھاش واقعی بوده و کدوم نقشھ!بیست و یکی دو سالم بود کھ جسد آویزون پدرم رو دیدم و حالا می فھمم کھ زندگیو آبرویی کھ بھ باد رفت بھ خاطر دشمنی با مادرم بوده و بیخود و بی جھت شرکتکیانمھر نیست و نابود شد و من بی خودی کینھ ی کیانمھرو تو دلم کاشتم.با کسی ازدواج کردم کھ سن پدرم رو داشت و حتی وابستگی کھ بھش داشتم وعشقی کھ بھم داشت نتونست واقعا خوشبختم کنھ ... ولی بھ ھمونم راضی بودم و توسن بیست و پنج- شش سالگیم شوھرم جلوی چشمم جون داد و بیوه شدم ...حالا ھم کھ اوضاعم گفتن نداره! داریوش از خدا بی خبر رفت و زندگی کاری وشخصی من رو ھواست! تا حد مرگ کتک خوردم و مورد تجاوز قرار گرفتم و ھیچمعلوم نیست چھ چیزی در آینده انتظارم رو می کشھ.توی خودم مچالھ شدم ... خدایا! کیانمھر بدبخت تره یا من؟! ................جلوی آینھ ایستاده بودم و بھ کبودی ھای صورتم نگاه می کردم. بھ ظاھر بینیم نمیخورد کھ شکستھ باشھ ولی ھنوز درد می کرد، مخصوصا وقتی می خواستم بینیموبالا بکشم. لب زیریم کبود بود و کمی پای چشمم کھ جای کبودیش تقریبا زرد رنگشده بود.درد صورتم رو تحمل کردم و کمی آرایش کردم. قیافھ ام قابل تحمل تر شد. شروعکردم بھ پوشیدن لباس و وسایلی رو ھم کھ می خواستم توی کیفم ریختم. بھ در اتاقمضربھ خورد. نفسم رو کلافھ فوت کردم. اصلا دل و دماغ بحث جدید و ناراحتینداشتم وگرنھ شر ھر دوشون رو از سرم کم می کردم.در اتاق رو باز کردم. مریم با دیدن سر و وضعم گفت:- جایی میری؟بھ سمت در رفتم و گفتم:- با تسلیمی قرار دارم. شاید بشھ کاری کرد!لبھاشو جلو داد و گفت:- کم مبلغی نیست غزالھ! بھ نظرت می تونھ کاری کنھ؟نفسمو بیرون فرستادم:- بھ خدا توکل می کنم.لبخند کمرنگی روی لبش نشست و دستش رو روی دستم گذاشت:- تا آخرش ھمراھت ھستم دوستم!174خواستم پوزخند بزنم ولی وقتی گونھ ام رو بوسید بھ جای پوزخند لبخند بی حالیتحویلش دادم. از کنارش رد شدم و بھ سمت در سالن رفتم. خانم حمیدی ھم حاضر وآماده بھ سمتم اومد و گفت:- بریم.با تعجب بھ سمتش برگشتم:- بلھ؟!!کیفش رو روی دستش جابجا کرد و گفت:- بریم درمونگاه. یھ عکس از بینیت بگیریم ... بعدش ھر جا خواستی برو. منیکساعتھ آماده شدم کھ تو بیدار بشی.نفسمو فوت کردم و در حالی کھ درو باز می کردم گفتم:- ممنون. نیازی نیست.اما با خیرگی تمام ھمراھم تا پایین پلھ ھا اومد و بھ سمت ماشینش رفت و گفت:- اگر زحمتت نیست درو باز کن تا من ماشینو در بیارم.با کلافگی نگاھی بھ مریم کھ پشت سرم بود انداختم. لبخند تلخی زد:- گفت کھ می خواد ھمراھت باشھ ...حرفشو قطع کردم:- تا الان ھر چقدر اعتماد کردم بسھ!منظورم رو گرفت و سرش رو پایین انداخت. پولاد عوضی! اگر مدرک رو نمیکرد احدی نمی تونست ثابت کنھ کھ من توی وام و کسر سودھا دست داشتم!بھ سمت در رفتم و رو بھ خانم حمیدی کھ منتظر بود گفتم:- لطفا بھ دوماد عزیزتون بگید ھر چھ زودتر ماشین منو بیاره.و بعد از در خارج شدم و راه خودمو پیش گرفتم. عینک دودیمو از کیفم در آوردمو بھ چشم ھام زدم و سر کوچھ ھم از داروخونھ ماسک خریدم. رژ لبی کھ زده بودمبا ھمھ پررنگ بودنش بازھم نمی تونست زخم و پارگی لبم رو پوشش بده.وقتی از داروخونھ در اومدم صدای بوق ماشینی باعث شد سر بچرخونم. خانمحمیدی پشت فرمون برام بوق می زد. خواستم بی توجھ رد بشم اما یادم اومد مردم اینمحل من رو می شناسن نھ خانم حمیدی رو! با کلافگی بھ سمت ماشین رفتم و سوارشدم:- خواھش می کنم بس کنید ... من اگر نگرانیتون رو نخوام کیو باید ببینم؟!ماشین رو بھ حرکت در آورد و گفت:- باز ھم منو!با حرص ازش رو گرفتم:- اداره مالیات میرم.175- اول درمونگاه.این دیگھ کی بود؟!!نیم ساعت بعد دکتر بخش در حالی کھ عکسم رو توی پاکت می گذاشت گفت:- بھتره یھ متخصص عکس رو ببینھ. از نظر من شکستگی اتفاق نیفتاده! ولی یھمتخصص دقت بیشتری داره!خانم حمیدی عکس رو از دستش گرفت و دو تایی از اتاق خارج شدیم. مرتیکھشاسکول! اگر نشکستھ پس چرا من این ھمھ درد دارم؟!مسیرم رو علیرغم اصرار خانم حمیدی ازش جدا کردم و تنھایی اول بھ بانک وبعد بھ اداره مالیات رفتم. درست سر ساعت نماز رسیدم و مستقیم بھ اتاق آقای تسلیمیرفتم. کسی جز خودش توی اتاق نبود و من ھم درو بستم و بھ رفتم سمتش.بعد از سلام و احوال پرسی بھ تعارف خودش روی راحتی نشستم و خودشروبروم نشست. ھر دو خوب می دونستیم وقت چندانی نداریم پس رفتیم سر اصلمطلب. براش از فرار داریوش گفتم و این کھ من باید بدھی رو بپردازم و از نبودنقدینگی گفتم. با ابروھای در ھم بھ پشتی راحتی تکیھ داد:- چرا اعلام ورشکستگی نمی کنید؟!دستھامو بھ نشونھ ی نھ بالا آوردم:- نباید این خبر جایی درز کنھ! آقای عابدی و سھامدارھا دارن ھمھ تلاششون رومی کنن کھ جلوی این اتفاق رو بگیرن! ھنوز در جریان نیستم کھ تصمیم نھایی چیھولی اینو مطمئنم کھ ورشکست شدن کوھستان بھ نفع ھیچ کس نیست!تسلیمی کھ انگار کنایھ جملھ آخرمو بھ خوبی گرفتھ بود سرش رو متفکرانھ تکونداد و گفت:- و چھ کاری از من بر میاد؟!نفسمو با آرامش بیرون فرستادم:- مالیات و جریمھ امسال رو پرداخت می کنیم ....مطلب رو گرفت و گفت:- ازم نخواه کھ جریمھ ی سال ھای قبل رو ندید بگیرم ... کم مبلغی نیست! درضمن ھنوز تحقیقات اصلی رو شروع نکردیم و مبلغ رو تقریبی بھ آقای عابدی گفتیم.اونم چون ایشون خیلی اصرار داشت کھ بدونھ!خودم رو جلو کشیدم:- و دقیقا چون مبلغ کمی نیست می خوام کھ ازش چشم پوشی کنید!ابرو در ھم کشید:- دست من نیست خانم! اگر بود دریغ نمی کردم!مردک دندون گرد ... اگر قرار بود جریمھ سرجاش باقی بمونھ بدبخت می شدم!قیافھ ی مظلومی بھ خودم گرفتم:176- آقای تسلیمی شما کھ در جریانید نقدینگی وجود نداره کھ بخواد جریمھ روپرداخت کنھ! بھ عنوان مدیرمالی شرکت و این کھ نتونستم بھ سھامدارھا بی گناھیموثابت کنم مالیات و جریمھ ھاش افتاد روی دوش من! اصرار بھ گرفتن اصل مبلغ،ورشکستگی کوھستانو علنی می کنھ و منو از نون خوردن میندازه ... خدا می دونھچقدر طول بکشھ کھ ...دستش رو بھ نشونھ ی سکوت بالا آورد و بعد گفت:- چند لحظھ صبر کنید ...از اتاق خارج شد و چیزی حدود یک ربع بعد بھ ھمراه آقای رییس بھ اتاقبرگشتن. بھ احترامشون بلند شدم و بعد از سلام و احوال پرسی نشستیم. آقای مھابادیبا اخم ھمیشگیش گفت:- مدرکی ھست کھ ثابت کنھ نقدینگی ندارید؟!از داخل کیفم پرینت گردش حساب رو در آوردم و نشونشون دادم. بعد از چندلحظھ کھ با دقت نگاه کرد گفت:- چطور از حساب یھو این مبلغ گنده کسر شده و شما خبر ندارید؟!با درموندگی سر تکون دادم:- چی بگم والا! انگار ھمھ چیز حساب شده بوده!تسلیمی اظھار نظر کرد:- باید از بانک شکایت کنید!وقتی نگاه منتظر من رو دید ادامھ داد:- یا اینکھ بھ خود بانک شکایت کنید! شما بھ عنوان مدیر مالی باید از این موضوعخبردار می شدین و وقتی این اتفاق نیفتاده یعنی یا یکی از بین خود نیروھاتون اینموضوع رو لاپوشونی کرده! یا یکی از کارکنان بانک!مھابادی ھم تایید کرد:- با توجھ بھ اینکھ سھامدارھا نمی خوان اعلام ورشکستگی کنن یعنی صددرصددارن تلاش می کنن نقدینگی جدید ایجاد کنن و حساب شرکت رو پرکنن، پس بایدعامل نفوذی پیدا بشھ تا دوباره این اتفاق نیفتھ!انگار کھ یک کشف جدید کرده باشم، با انرژی مضاعف سر تکون دادم:- حق با شماست.غمگینم اما انگار یکی بھم گفتھ، کھ ھمین روزا یھ اتفاق خوب می افتھ. اونجایی کھھیچ وقت فکرشم نمی کردم ... وقتی پر دردم.مھابادی صداشو پایین آورد:- با ھمھ این حرفا ... نگرفتن جریمھ یھ کار کاملا غیرقانونیھ!لبھامو بھ ھم فشردم:- خوش حساب تراز ما کجا دیدین؟! بعدش ھم شما کھ ھنوز بررسی دقیق حسابھا رو شروع نکردین؟!177با صدای بلند خندید.می دونم بھم میگی اینم از اون حرفاست ...اما ببین یھ رد پای تازه رو برفاست!سرش رو تکون داد و گفت:- بلھ بلھ .... تا آخر ساعت اداری امروز صبر کنید! ان شاءلله کھ بتونیم توی نجاتکوھستان قدمی برداشتھ باشیم. ولی یھ قولی بدین ... وقتی مشکلات حل شد دیگھمالیات رو دور نزنید! از من بھ شما نصیحت ... نذار بھ سن من برسی بعد بفھمی مزهی نون حلال شیرین تر بوده!لبخند قدردانی زدم ... انگار خدا بالای سرم بود .... یعنی حرفای صبحم روشنیده؟!ھر دفعھ کھ سقوطم نزدیکھ، قدمھام تا لب دره میره .....اما اون دم آخر یکی ھست.... کھ دستامو میگیره!وقتی دیشب با تسلیمی تلفنی صحبت می کردم یک درصد ھم احتمال نمی دادم کھبتونم بھ این راحتی جلوی بررسی حساب ھا رو بگیرم! اون ھم بدون طی کردنمراحل قانونی! اونجایی کھ ھیچ وقت فکرشم نمی کردم ... وقتی پُر دردم.با ھمھ این حرفا مجبور شدم بابت این چشم پوشی یک مقدار از مبلغ جریمھ ی سالھای قبل رو گردن بگیرم کھ در برابر اصل مبلغ خیلی خیلی جزیی بود! حالا اسم اینکار ھرچی می خواد باشھ! مھم اینھ کھ تونستم یک جا از نفوذم استفاده کنم.وقتی از اداره بیرون زدم واقعا احساس سبکی می کردم. دلم ھوای گریھ داشت ...حداقل یھ قدم برداشتھ بودم و وقتی بھ در بستھ نخوردم یعنی خدا ھمراھمھ!یھ عطر پر از خاطره توی این خونھ اس ... اینا یھ نشونھ است ...وقتی ماشین دربست گرفتم و سوار شدم مدام بھ این فکر می کردم کھ واقعا مشکلحل شد؟! اونم بھ ھمین راحتی؟! نکنھ پشیمون بشن؟! اونا ھر وقت بخوان می توننزیر حرفشون بزنن و بیان حساب ھا رو بررسی کنن! توی شرکت و کارخونھ ھم کھھمھ طرف کیانمھر ھستن و کسی طرف من نیست اگر واقعیت رو بفھمن چی؟!بھتر بود ھرچھ زودتر کیانمھر رو در جریان کارم قرار می دادم تا یھ وقت کسیسرخود پا نشھ بره اداره امور مالیاتی! اما کی جرات داره دوباره با اون دیو روانیروبرو بشھ؟!سر کوچھ از ماشین پیاده شدم و بھ سمت بنگاه راه افتادم. آقای کبیری با خوشروییازم استقبال کرد و وقتی گفتم می خوام ببینم خونھ ام چقدر می ارزه، چون سرشخلوت بود ھمراھم اومد تا خونھ رو ببینھ.قصد فروش نداشتم ولی اگر کیانمھر واقعا از خر شیطون پایین نمی اومد مجبوربودم یھ فکری کنم! از اونجایی کھ با خودم کلید نبرده بودم زنگ رو زدم و مریم دروبرام باز کرد. با حضور مریم مشکلی نداشتم ... قبلا بارھا بھ خونھ ام اومده بود اماالان تو این وضعیت احتیاج داشتم کسی پیشم نباشھ!178با دیدن ماشین خانم حمیدی توی حیاط ابروھام درھم رفت. آقای کبیری نگاه بھحیاط بزرگ خونھ انداخت و گفت:- متراژ خونھ چقدره؟- کل زمین اینجا ھزار متره.سرش رو تکون داد. جلوتر راه افتادم و در خونھ رو بازکردم و یاا... گفتم. انگارمتوجھ شده بودن یھ مرد ھمراھمھ کھ جفتشون حجاب داشتن. مریم جلو اومد و باصدای آرومی گفت:- کیھ غزالھ؟با ورود آقای کبیری نتونستم بھش جوابی بدم و ھمزمان کھ باھاش ھمقدم شده بودمو اتاق ھا و ایوون و حیاط خلوت پشتی رو نشون می دادم، بھ سوالاتش ھم جواب میدادم. وقتی دوباره وسط سالن برگشتیم کبیری با کلیدی کھ توی دستش بود گوشھ لبشرو خاروند و گفت:- فکرکنم بیست- سی سالی از ساختش گذشتھ نھ؟!سرم رو تکون دادم. مریم و خانم حمیدی ھر دو با اخم و دست بھ سینھ نگاھمونمی کردن. کبیری شونھ ھاشو بالا انداخت و گفت:- اگر عجلھ ای نداشتھ باشی می تونم با قیمت خوبی برات بفروشم. یکی دو ھفتھپیش خونھ ی آقای اصلانی کھ نصف اینجا بود رو معاملھ کردیم ... حول و حوشسیصد دستش رو گرفت!با ابروھای در ھم گفتم:- الان چقدر برای اینجا قیمت میذارین؟!شونھ ھاشو بالا انداخت:- کمتر کسی پیدا میشھ اینطور خونھ ی بزرگی رو بخواد ... الان ھمھ زدن تو خطآپارتمانی!معلوم بود قصد دست پایین گرفتن داره با این حال منتظرموندم تا حرفشو بزنھ.- من ھشتصد قیمت میذارم ... اما زمان لازمھ تا بشھ یھ مشتری خوب پیدا کرد!سرم رو تکون دادم و بعد از تشکر راھیش کردم کھ بره ... مرتیکھ بز خر! واقعافکر کرده من ھیچی بارم نیست!؟ ھزار متر خونھ با اون حیاط بزرگ فقط ھشتصد؟!!اونم زمان لازمھ! لابد اگر بخوام برام تو یھ ھفتھ بفروشھ بھ پونصد ھم می رسونھ.وقتی بھ داخل سالن برگشتم خانم حمیدی جلو اومد و با ابروھای درھم گفت:- خونھ ات رو می خوای بفروشی؟آشکارا نفسم رو کلافھ فوت کردم و گفتم:- بھ خودم مربوطھ!وقتی از کنارش گذشتم گفت:- من سفتھ ھا رو از کیان می گیرم ...بھ تندی بھ سمتش برگشتم:179- بھ کمکتون احتیاجی ندارم! فقط لطف کنید از اینجا برید!و وارد اتاقم شدم. صداشو بالا برد:- نمی تونم بی خیال بشینم تا خودتو بدبخت کنی!انگار بھ جای این جملھ یھ چماق گرفت و کوبید توی سرم! با حرص خودمو بھسالن رسوندم و با غضب گفتم:- چطور تونستی بیست و ھشت سال بی خیال بشینی این دفعھ ھم روش!چند ثانیھ با خشم بھ ھم نگاه کردیم. بدنش می لرزید ... بعد بھ من پشت کرد و درحالی کھ با قدم ھای بلند بھ سمت بیرون می رفت گفت:- پدرشو در میارم.در سالن رو بھ ھم کوبید و دقایقی بعد با ماشینش از حیاط خارج شد ... تا وقتیماشین رو از خونھ بیرون ببره از پشت پنجره نگاھش می کردم ... خدا کنھ بتونھ سفتھھا رو از کیانمھر بگیره. مریم کنارم قرار گرفت:- خوب تحریکش کردی! ان شاا... کھ مثمر ثمر قرار بگیره.پوفی کردم و پرده رو انداختم. بھ سمت مریم برگشتم و گفتم:- مامانت نگرانت نمیشھ؟!لبخند کجی زد:- دارم حق شاگردیمو بھ جا میارم! قول میدم بھ چیزی دست نزنم! ھمین گوشھکنارا ھستم دیگھ .... من بھ اون پولاد احمق اعتماد کردم و سوتی دادم و باعث شدمگیر بیفتی ... می خوام تا تھش باشم.لبخند بی حالی زدم و گفتم:- دیگھ حوصلھ کل کل ندارم! فقط وقتی می بینم خانم حمیدی اینقدر خونسرد قصدکمک داره لجم می گیره!بھ سمت اتاقم قدم برداشتم.- امور مالیاتی چھ خبر؟ کاری تونستی انجام بدی؟وارد اتاق شدم پشت سرم اومد، جواب دادم:- قول دادن فعلا حساب ھا رو بررسی نکنن ... ولی مسلما بھ محض اینکھ بفھمنیھ روز از ورشکستگی نجات پیدا کردیم وارد عمل میشن.با لحن خوشحالی گفت:- خب بازم خدارو شکر. حالا میخوای چی کار کنی؟در حالی کھ مانتوم رو در می آوردم گفتم:- بذار ببینم خانم حمیدی چی کار می کنھ!دست بھ سینھ بھ چارچوب در تکیھ داد و گفت:- امشب سھامدارھا توی شرکت جلسھ دارن.شلوارمو عوض کردم و منتظر موندم تا حرفشو بزنھ.180- تو ھم بیا بریم. ھیچ کس بھ اندازه تو بھ حسابھای تو در توی شرکت و کارخونھواقف نیست!پوزخندی زدم و گفتم:- ھمین مونده کھ بیام و کیانمھر جلوی سھامدارھا بیفتھ بھ جونم!اخم کرد:- غلط کرده! مگھ شھر ھرتھ!؟شونھ ھامو بالا انداختم و گفتم:- انگاری ھست کھ آقا بدون ھیچ استرسی منو برد خونھ اش و زد درب و داغونمکرد!نفسشو فوت کرد:- دیده بی سر و زبونی! ولی نباید دیگھ این اجازه رو بھش بدی. امشب بیا با ھمبریم شرکت. خانم حمیدی ھم ھست. کیانمھر ھیچ وقت جلوی بقیھ خودشو خراب نمیکنھ. محکم باید بایستی.بدون اینکھ مانتو و شلوار بیرونیم رو آویزون کنم ھمونطور لبھ ی تخت رھاشونکردم و از اتاق بیرون زدم. در حالی کھ بھ سمت روشویی می رفتم گفتم:- روزه ای؟با حرص گفت:- من چی میگم تو چی میگی؟!جلوی در دستشویی بھ سمتش برگشتم:- تا شب بھش فکر می کنم ... اگر روزه نیستی برای خودت یھ چیزی درست کن وبخور. البتھ ھمھ ی سالاد دیشب رو نخوردم.درو بستم. صداشو از پشت در شنیدم:- خانم حمیدی عکست رو بھ متخصص نشون داده. گفتھ بینیت شکستھ، ساعت نھبرات نوبت گرفتھ کھ توی خود مطب جا بندازن.نفسمو با حرص بیرون فرستادم ... چرا خانم حمیدی ولم نمی کرد؟!تا غروب با خودم کلنجار رفتم کھ بھ کیانمھر زنگ بزنم یا پیام بدم و ماجرای ادارهمالیات رو تعریف کنم اما ترسی کھ از کیانمھر تو وجودم نشستھ بود مانع این کار میشد، ولی با دلگرمی ھایی کھ مریم بھم میداد راضی شدم کھ حضوری باھاش صحبتکنم.ساعت نھ ھم درو بھ روی خانم حمیدی باز نکردم، ولی از اونجایی کھ بینیم دردمی کرد و می دونستم کھ اگر بھ خودم باشھ دنبال درمون نمیرم و پشت گوش میندازمقبول کردم کھ بدون حضور خانم حمیدی بھ مطب بریم ... ھرچند کھ وقتی روی تختدراز کشیدم وارد اتاق شد و کنار تخت ایستاد!خدارو شکر یک ساعت از افطار گذشتھ بود و گرسنھ نبودم وگرنھ با اون چھاربار تزریقی کھ بھ منظور بی حسی روی بینیم انجام شد، مطمئنا ضعف می کردم و از181حال می رفتم. قشنگ صدای استخونم رو زیر دست دکتر می شنیدم و علی رغم ھمھی خودداریم اشک از گوشھ ی چشمم راه گرفت و دست مریم رو کھ کنارم ایستادهبود، فشار دادم.نیم ساعت بعد کھ کمی بھ لطف آب میوه شیرین حالم جا اومده بود در حالی کھ گچزیبایی روی بینیم نشستھ بود سوار ماشین خانم حمیدی بھ سمت شرکت می رفتیم.وقتی وارد شرکت شدیم از کل پرسنل فقط نسترن اونجا بود کھ با دیدن صورتدرب و داغون من لبشو گاز گرفت و گفت:- خدا مرگم! چھ اتفاقی افتاده؟!قبل از من مریم جواب داد:- یھ تصادف جزیی بود کھ خدا رو شکر بھ خیر گذشت!خانم حمیدی دندون ھاشو بھ ھم فشرد و زیر لب با صدای آروم زمزمھ کرد:- تصادف!!!خانم حمیدی دندون ھاشو بھ ھم فشرد و زیر لب با صدای آروم زمزمھ کرد:- تصادف!!!و با راھنمایی نسترن زودتر از ما بھ سمت سالن کنفرانس راه افتاد.قبل از ورود بھ سالن نفس عمیقی گرفتم و یک بار دیگھ بھ خدا توکل کردم. باورودم ھمھ ی سرھا بھ سمت من برگشت. ھمھ ی تلاشم برای زدن یھ لبخند دلگرمکننده تبدیل شد بھ لرزش لبھام.اما باز ھم ظاھرم رو نباختم و یھ سلام کوتاه دادم و خودم رو بھ خانم حمیدیرسوندم و روی صندلی بین اون و مریم جا گرفتم. کیانمھر با کنایھ ای آشکار گفت:- کسالت برطرف شد؟!ناخواستھ بھ صورتش نگاه کردم. نگاھش روی گچ بینیم بود. چطور می تونستاینقدر خونسرد کنایھ بزنھ؟! وقتی سنگینی نگاه منو حس کرد نگاھشو گرفت. آقایطارمی منو مخاطب قرار داد:- آقای عابدی می گفتن پیگیر ماجرا ھستین؟ خبر خوبی ھم برای ما دارین؟متوجھ پوزخند کیانمھر شدم. نفس عمیقی گرفتم و رو بھ آقای طارمی گفتم:- بلھ ... اما نمی دونم مطرح کردنش درستھ یا نھ!خانم فرھمند مداخلھ کرد:- اگر خبر خوب و امیدوار کننده ایھ چرا گفتنش درست نباشھ؟یاد حرف مھابادی افتادم ... عامل نفوذی ھر کسی می تونست باشھ! ھر چند کھشکم بھ سھامدارھا نمی برد ولی باز ھم باید جانب احتیاط رو رعایت می کردم.دوباره سنگینی نگاه کیانمھرو حس کردم ولی دیگھ نگاھش نکردم و در جواب خانمفرھمند گفتم:182- من دارم ھمھ تلاشم رو می کنم کھ ضرر رو از شرکت دور کنم ... نمی دونمچقدر در جریان مالیات و جریمھ ھستین!- می دونن کھ قراره شما بپردازین.صدای کیانمھر بود کھ باعث شد برای لحظھ ای سرم گیج بره. پس قصد کوتاهاومدن نداشت و ھمھ رو ھم در جریان گذاشتھ بود. آقای کامرانی حواسمو بھ خودشجلب کرد:- مطمئن باشید بعد از نجات شرکت جواب این از خود گذشتگی شما رو میدیم.لبخند کم جونی زدم:- پس اولین خبر خوشم این می تونھ باشھ کھ فقط موظف بھ پرداخت مالیات وجریمھ امسال ھستیم.- چطور؟باز ھم سوال کیانمھر بود. بدون اینکھ نگاھش کنم رو بھ جمع جواب سوالش رودادم:- از اعتبارم استفاده کردم.لبخند دلگرم کننده ی مریم آرومم کرد. بعد از لحظاتی ھمھ از جو حضور من دراومدن و جلسھ ادامھ پیدا کرد. سررسیدم رو در آوردم و ھر نکتھ ی بھ ظاھر مھم رواز صحبت ھاشون یادداشت میکردم. برنامھ ھای کیانمھر اگر عملی می شد واقعاموفقیت آمیز بود و اونجور کھ اون داشت با اعتماد بھ نفس حرف می زد مطمئن بودمیھ فکرای دیگھ ای ھم توی سرش ھست و بھ زبون نمیاره!تنھا زمانی کھ نتونستم ساکت بمونم و حرفش رو قطع کردم سر پیشنھاد آخرش بودکھ تعدیل نیرو کنیم!- نمی تونین این ھمھ کارگرو اخراج کنید.نگاه تیزش باعث شد خودم رو عقب بکشم. دست بھ سینھ شد:- شما پیشنھاد بھتری دارین؟!!!وقتی ھمھ بھ من نگاه کردن فقط تونستم دندون ھامو بھ ھم فشار بدم ... چرا اینطور شد؟! نمی خواستم نصف کارگرھا رو اخراج کنیم. حتی اگر موقتی باشھ. خدالعنتت کنھ داریوش ... خدایا کمکم کن بیش از این شرمنده نشم.بعد از جلسھ نزدیک خانم فرھمند رفتم و حال پدرشوھرش رو پرسیدم و گفت کھآوردنش بخش و این خبر واقعا خوشحالم کرد. البتھ اگر بعد از رفتن سھامدارھاکیانمھر ازم نمیخواست کھ خصوصی باھم صحبت کنیم، خوشحال تر ھم می شدم!وارد اتاقی کھ قبلا متعلق بھ داریوش بود شدیم ولی بھ خانم حمیدی اجازه ورود ندادو درو بست. دست خودم نبود ولی حالا کھ تنھا شده بودیم واقعا نمی تونستم بھصورتش نگاه کنم. دست بھ سینھ بالای سرم ایستاد:- چطور بھ خودت اجازه دادی کھ توی جلسھ حاضر بشی؟جواب دادم:183- من می تونم کمک ...حرفمو قطع کرد:- چی باعث شده فکر کنی کھ دوباره بھت اطمینان می کنم؟ساکت شدم ... در این یھ مورد حق داشت! من خراب کرده بودم ... بعد از یھ تاخیرطولانی اون بود کھ سکوتو شکست:- چجوری مالیاتو دور زدی؟بغضم رو قورت دادم:- دور نزدم ... یھ صحبت منطقی ...صداشو از کنار گوشم شنیدم:- اون ھا ھم بھ ھمین راحتی قبول کردن!!ناخودآگاه خودمو کنار کشیدم ... نباید اینقدر بھم نزدیک میشد ... وقتی نفس لعنتیشبھ صورتم می خورد انگار کیانمھری رو می دیدم کھ دکمھ ھای پیراھنش بازه و ازمستی نمی تونھ تعادلش رو حفظ کنھ ... اخماش توی ھم رفت:- چھ مرگتھ!؟بازوھامو بغل کردم تا از لرزش بدنم جلوگیری کنم و با صدای لرزون گفتم:- فقط می خوام کمکی کرده باشم ...عقب کشید و صاف ایستاد ھنوز نگاه اخموش روی منی بود کھ خودمو بغل کردهبودم ... از این ھمھ ضعف ... اون ھم جلوی کیانمھر حالم بھم می خورد. بعد از چندثانیھ با گیجی سر تکون داد:- بعدا حرف می زنیم. ... صبح باھات تماس میگیرم.سرم رو تکون دادم و بی معطلی بلند شدم و بھ سمت در رفتم و حتی خداحافظی ھمنکردم.توی راه بھ کنجکاوی ھیچ کدوم جوابی ندادم و ھمھ فکرم بھ عکس العمل احمقانھام جلوی کیانمھر بود! ھرچند کھ غیر قابل کنترل بود! حس بدی داشتم و دلم نمیخواست برای کسی تعریف کنم. از طرفی ذھنم درگیر فروش خونھ شده بود ... ھیچوقت فکرنمی کردم چنین روزی برسھ! باید یھ حساب کتاب کلی انجام می دادم و یھفکری ھم برای فروش خونھ با قیمت مناسب می کردم.شاید بھتر بود قبل از اقدام بھ فروش بھ مھسا خبر می دادم. بالاخره این خونھ،خونھ ی مادر و پدرش بوده! امشب براش ایمیل می زدم ... ھر شب ایمیلش رو چکمی کنھ. روم نمی شد تلفنی و یا رو در رو باھاش حرف بزنم.موقعی کھ ماشین جلوی خونھ توقف کرد بھ سمت خانم حمیدی برگشتم و با ھمھ یبی میلیم بابت دکتر تشکر کردم. با تشکر من انگار توی چشماش لامپ روشن کردن!184خداروشکر کھ دیگھ داخل نیومد! من و مریم وارد خونھ شدیم. اثر بی حسی بینیمرفتھ بود و کم کم دردش شروع می شد. بھ محض وارد شدن بھ خونھ از داخل کیفممسکن درآوردم، دوتا با ھم خوردم و بھ اتاقم رفتم.بعد ازتعویض لباسم لپ تاپم رو روشن کردم و وارد ایمیلم شدم ... در کمال بھت وتعجب ایمیلی از جانب داریوش داشتم کھ مربوط بھ پنج روز قبل بود... ناخواستھ تپشقلبم بالا رفت و بی معطلی بازش کردم...سلام خانم رمضانی. تنھا دلیلی کھ باعث شد این پیام رو براتون بفرستم » -احساس دینم نسبت بھ شما بود. حقایقی وجود داره کھ دیر یا زود خودتون متوجھ میشدین، اما دلم خواست یھ جوری زحماتتون رو جبران کرده باشم!روزی کھ ھمراه آقای شیخی وارد شرکت شدین، فکر می کردم از کارھای پدرتونخبر دارید اما وقتی اولین واکنشتون رو نسبت بھ حرفم دیدم فھمیدم یھ چیزی درستنیست. ھمون روزھای اول پدرم بھم گفت کھ از اصل ماجرا خبر ندارین و آقایشیخی از ما خواست کھ بھ ھیچ عنوان بھتون چیزی نگیم چون تازه روحیھ تون روبدست آورده بودین!ذره ای برام حرف آقای شیخی اھمیت نداشت اما بعد از مدتی فھمیدم می تونم ازاین طریق تحریکتون کنم تا سمت من باشین. این کھ شما کیانمھر رو دشمن خودتونمی دونستین باعث میشد ھرکاری کنید تا خودتون رو بالا بکشید! این نظر من بود وکنجکاوی شما نسبت بھ ماجرای پدرتون، شکم رو بھ یقین تبدیل کرد!وقتی خانم حمیدی گفت کھ می خواد سرمایھ اش رو بیرون بکشھ ھیچ کس بھاندازه کیانمھر نمی تونست حواس شما رو از کارھای من پرت کنھ. بنابراین شروعکردم بھ راضی کردن کیان و از ھیچ کاری فروگذار نکردم و با وارد شدنش بھشرکت دیدم کار بیھوده ای انجام ندادم!ھر بار دیدمتون از شک ھای کیان گفتم و ازاین کھ نباید بذارید نزدیکتون بشھ. میترسیدم اصل ماجرا رو بفھمید و کینھ ای کھ دارید خاموش بشھ. حتی روزی کھ بھکیان شما رو پیشنھاد می دادم می دونستم پشت در ھستین و فقط می خواستم بشنوینکھ کیان ھم دید خوبی نسبت بھ شما نداره! ولی بر خلاف تصورم چند روز بعد درمورد شما باھام حرف زد ... نمی دونم واقعا ھدفش خواستن بود یا نھ ! اما توی مراسمپدرم طوری برای شما تعریف کردم کھ فکر کنید کیان بھ فکر منافع خودشھ و ھیچعلاقھ ای بھ شما نداره! در حقیقت کیان خیلی محترمانھ در مورد شما حرف زده بود.البتھ اون کھ گفتم نسبت بھ رابطھ ی ما شک کرده بود رو راست گفتھ بودم ... و خباعتراف می کنم بھ شکش دامن زدم و حتی موضوع ازدواج سابقتون رو بھ طور کاملازش مخفی کردم.روزھای آخر ھم با ماجرای نمایشی سوءقصد و دزدی کھ از جانب خودم طراحیشده بود شرایط رو مھیا کردم کھ با تقاضای رفتنم برای بستن قرارداد ھمھ بدون چون185و چرا موافقت کنن. می دونستم وقتی ھمھ موافق رفتنم باشن شما ھیچ کاری نمی تونینانجام بدین.بابت برخوردھای روزھای آخر ھم عذرمی خوام. این کارو تنھا بھ خاطر شماانجام دادم! می خواستم بعد از رفتنم بقیھ با استناد بھ تندی رفتارم توی روزھای آخراین طور برداشت کنن کھ شما با من ھمدست نبودین ... نمی دونم چقدر موفق بودم!و اما اصل ماجرایی کھ باید بدونین. پدرتون علیرغم موفقیت و حساسیتی کھ تویکارش داشت یک آدم فوق العاده کینھ جو و خطرناک بود! زمانی کھ می فھمھھمسرسابقش کھ مادر شماست، مادرزن کیانھ نقشھ انتقام رو می کشھ. حتی شرکتکیان رو بھ خوردن سود سھامدارانش بدنام کرد. شوھر عمھ ام کھ موضوع رو میفھمھ ھمھ ی تلاشش رو می کنھ کھ پدرتون رو کنترل کنھ اما ھیچ کس این احتمال رونمی داده کھ پدرتون بخواد ازطریق بالا کشیدن اموال کیانمھر بھ ھمسر سابقش ضربھبزنھ.ماجرای ازدواجتون رو ھم آقای شیخی روز آخر توی دفترم بھم گفت. وقتی ازشخواستم دیگھ بھ شرکت نیاد!شاید وقتش رسیده کھ چشماتون رو باز کنید و حقایق رو طور دیگھ ای ببینید ...کیان توی اون شرایط اون قدر درگیر زندگی نابود شده اش بود کھ نمی تونست بھشرکت رسیدگی کنھ و پدرتون از اعتمادش سواستفاده کرد ... حقیقت اینھ کھ کیان تویمرگ پدرتون مقصر نبوده! این اعمال پدرتون بوده کھ زندگیشو تباه کرده.می تونستم نگم ولی این کمترین کاری بود کھ خواستم باھاش از ھمھ ی زحماتت«. تشکر کنم. خدانگھداربا بھت بھ مانیتور خیره بودم ... دستی روی شونھ ام نشست ... صورتموچرخوندم. مریم از خشم می لرزید ... لبش رو تر کرد:- ایمیلش رو نگھ دار ... ھمین الان بھ کیانمھر خبر بده.چشم ھامو بستم ... این مثلا تشکر بود؟!! لعنتی تو کھ ھمھ چیزو نابود کردی!!- غزالھ جون؟! اھمیتی بھ حرف ھاش نده! مھم اینھ کھ الان می دونی کیانمھر آدمقابل اعتمادیھ.صدام لرزید:- اعتماد؟!! واقعا کی قابل اعتماده؟!با یادآوری اون لحظھ ھا بی اراده دست ھام شروع کرد بھ لرزیدن، طوری کھمریم ھول کرد و قاشق و بشقاب رو از دستم گرفت:- چی شدی غزالھ؟! وای خدا مرگم!نفسھام تیکھ تیکھ بیرون می اومدن و ھر کاری می کردم نمی تونستم برای ثانیھای اون لحظھ ھا رو از ذھنم بیرون کنم، زدم زیر گریھ:186- دیگھ نای مقاومت کردن نداشتم ... کثافت یھ جای سالم توی بدنم نذاشت ... ھمھی جونم درد می کرد ... فقط می خواستم از اونجا برم بیرون.مریم کھ حالمو فھمیده بود خواست منو بغل کنھ، قبل از بغل کردنش پاھامو تویشکمم جمع کردم و توی خودم مچالھ شدم و شروع کردم بھ گریھ کردن، کاش لیلیاینجا بود تا براش دردودل می کردم ... اما حالا بھ لطف امیرعلی نداشتمش!مریم اینجا بود ولی نمی خواستم دیگھ کسی رو بھ زندگیم راه بدم. واقعا تنھایی میخواستم. اما مریم کوتاه بیا نبود و اونقدر ھمراه با گریھ نوازشم کرد و موھامو بوسیدتا کم کم عضلات بدنم از حالت انقباض در بیان و کمی آروم بشم.با کمک مریم روی تخت دراز کشیدم، با ناراحتی بھ صورتش زل زدم، اشک ھاشروون بود ولی حرفی نمی زد، پتوم رو تا زیر گردنم بالا کشید و بھ سمت کولر رفتو درجھ رو کم کرد و بعد از برداشتن سینی و خاموش کردن لامپ، از اتاق خارجشد. چند دقیقھ بعد چشمھام گرم شد و خوابم برد ....... وقتی بیدار شدم ھوای اتاق تاریک تر از زمانی بود کھ خوابم برده بود. نگاھیبھ ساعت روی میز کردم، ھشت بود و با توجھ بھ تاریکی ھوا، ھشت شب بود! ھرچند کلی خوابھای آشفتھ دیدم و ده بار ھم از خواب پریده بودم اما سردردم متوقف شدهبود. باید تنھا کاری کھ موقتا از دستم بر میومد رو برای نجات خودم انجام می دادم.توی جام نشستم و بعد از چند ثانیھ کھ کمی منگی از سرم پرید از روی تخت بلند شدم.وضعیت جسمانیم خیلی بھتر شده بود اما ھنوز خیلی مونده بود تا کاملا روبراهبشم. بھ سمت در رفتم و ھمین کھ بازش کردم صدای مریم رو شنیدم:- فکر کنم بیدار شده، بعدا باھاتون تماس می گیرم ..... -- چشم ... حواسم بھش ھست.و با خنده اضافھ کرد:- بھش میرسم ... خیلی نگرانید می تونید خودتون ھم بیاید اینجا!ابروھام تو ھم رفت. کی بود کھ نگران من بود؟! اول فکر کردم شاید کیانمھر یاپولاده اما الان اینطور فکر نمی کنم! بھ سمت میز وسط ھال رفتم و گوشیمو برداشتم،خاموش شده بود. از داخل کیفم کھ ھنوز ھمونجا بود شارژرش رو در آوردم و گوشیمبھ شارژ زدم. مریم بھ سنگ اپن تکیھ داده بود:- بھتری؟!بھ تکون دادن سرم اکتفا کردم و بدون اینکھ نگاھش کنم پرسیدم:- کی بود؟!- خانم حمیدی.نتونستم تعجبم رو پنھون کنم و بھش نگاه کردم:- خانم حمیدی نگران من بود؟لبخند غمگینی زد و گفت:187- خیلی نگرانت بود ... اون ھم تازه فھمید کیانمھر چی کار کرده و تو رو این چندروز برده پیش خودش! بذار چای بریزم باید مفصل باھات حرف بزنم.یعنی خانم حمیدی می دونست دومادش ساعت آخر چی بھ روزم آورد یا فقط ازگروگان گرفتنم خبر داشت! گوشیمو روشن کردم و در حالی کھ توی لیست مخاطبینممی گشتم جواب دادم:- بعد از چای میری خونتون؟!بی تفاوت جواب داد:- نھ.شماره رو بھ خاطر سپردم و بھ ؛«taslimi-tax» نفسمو فوت کردم. پیدا کردمشسمت تلفن خونھ رفتم و شروع کردم بھ شماره گیری، بعد از چند بوق جواب داد:- بلھ؟نفسی گرفتم:- سلام آقای تسلیمی وقت بخیر، رمضانی ھستم، کوھستان.کمی صداش انرژی گرفت:- سلام خانم رمضانی خوب ھستین؟ چھ عجب یادی از ما کردین؟!تیکھ اش رو ندید گرفتم و گفتم:- از کم سعادتی ماست! شما ھم کھ کلا ما رو نمی شناسین!با صدای بلند خندید:- این چھ حرفیھ خانم! والا این روزا توی سازمان مالیات ھمھ ش حرف شما وشرکت کوھستانھ!ابرو تو ھم کشیدم:- خبرش بھ ھمھ رسیده؟!بی اراده ھق زدم:- ھمھ چی تموم شد! ھمھ خبر داشتن!- غزالھ آروم باش.چشامو باز کردم. دستمو جلوی دھنم گرفتم و با ناباوری سرمو چند بار تکون دادم:- حتی محمد ھم خبر داشت! لعنتیا! ھمھ می دونستن و منو بازی دادن!مریم از پشت سرمو بغل کرد:- عزیزم اینقدر خودتو عذاب نده! لابد ھمھ فکر می کردن اینطوری برات بھتره!می دونستم مریم ھمھ متن ایمیل رو کنارم خونده و ماجرای محمد رو ھم فھمیده ...جیغ زدم:- مریم نمی فھمی یا خودتو زدی بھ نفھمیدن؟! من زن یھ مرد پنجاه سالھ شده بودم... بھ من نگفت مادرم کیھ چون می ترسید از پیشش برم! می فھمی؟!! ھیچ کس بھآینده من اھمیت نمی داد! ھمھ بھ فکر منافع خودشون بودن.188مریم معلوم بود خودش ھم نیاز داره کسی آرومش کنھ، با حرفھای من زد زیرگریھ:- خدا ھمشونو لعنت کنھ کھ تو اینطوری شدی!دستامو توی موھام فرو بردم و بھ حالت عصبی کشیدم:- چرا خدا منو نمی کشھ! قراره دیگھ با چی روبرو بشم!؟!!- غزالھ جون تورو خدا نکن اینطوری!نمی تونستم آروم باشم. قلبم داشت توی سینھ ام می ایستاد ... ھمھ باورھام فروریختھ بود ... حتی اگر لیلی ھم اینجا بود نمی تونست آرومم کنھ! کاش ھمون موقعیکھ جنازه پدرم رو دیده بودم بھ جای زنگ زدن بھ محمد، بھ زندگیم پایان می دادم.ھر کاری می کردم نمی تونستم خودمو کنترل کنم. ھر چھ بیشتر فکر می کردمبیشتر ھنگ می کردم! انگار حالا معنی کردن رفتار دیگران برام سخت تر شده بود!واقعا کی بھ من فکر می کرد؟! کی نگرانم بود!!!!حتی وقتی دیدم مریم موبایلم رو گرفت و شروع کرد بھ بالا و پایین کردن لیستمخاطبینم ھیچ مخالفتی نکردم! دلم اون ساحل امنی رو می خواست کھ ھیچ چیز ازممخفی نباشھ و دنبال ھیچ حقیقتی نباشم! دلم فقط می خواست این بحران تموم بشھ! بعدبرای ھمیشھ می رفتم ... می رفتم تا آروم بشم.نیم ساعت بعد با چشمھایی کھ بھ زور بازنگھشون داشتھ بودم روی راحتی ھایداخل سالن، روبروی کیانمھر نشستھ بودم و غیرارادی زل زده بودم بھ صورتش.ساعت یک نیمھ شب بود و انگار باید عادت می کردم کھ زندگیم از روال طبیعیشخارج شده ... اصلا کی زندگیم حالت طبیعی داشتھ؟!- من ... نمی دونستم کھ آقای ... شیخی ...با صدای آرومی حرفش رو قطع کردم:- مھم نیست!ابروھاش توی ھم فرو رفتھ بود. مریم از وقتی کھ سینی شربت آلبالو رو گذاشتھبود روی میز، رفت توی یکی از اتاقھا و دیگھ بیرون نیومد. بھونھ اش این بود کھ میخواست منو کیانمھرو تنھا بذاره اما خوب می دونستم کھ از کیانمھر، اون ھم با ایناخمھای درھمش می ترسھ!حق با مریم بود ... چشمھاش وحشتناک بود! پوزخندی بھ وضعیت خودم زدم ...ھمھ زندگیم روی ھواست اونوقت بھ وحشتناکی چشمھای کیانمھر فکر می کنم.نگاھم رو بھ جای خالی قاب عکس محمد دوختم ... حلالیت طلبیدی کھ پنھانکاریت رو ببخشم؟! حتما الان می دونی کھ چقدر ازت دلگیرم! اونقدر دلگیر کھ نمیتونم بھ بخشیدنت فکر کنم ... حداقل الان نھ!- با ھمھ این اوصاف ... نمی تونم بھت اعتماد کنم!نگاھم رو بھ صورتش دوختم:
+ نوشته شده در یکشنبه ۹ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 12:29 توسط دختر ستاره ها
|