- این کھ احتیاج ھست یا نھ رو من تشخیص میدم.داشت باعث شد دوباره بھم یادآوری بشھ کھ دیگھ « من » تاکیدی کھ روی کلمھ یغزالھ قدیم نیستم. دخترخودساختھ و مغروری کھ عزت نفس داشت و توی شرکت وکارخونھ بھ عنوان یھ دختر مقتدر ازش یاد می شد!ھمین کھ آسانسور رسید آقای ضیایی وکیل شرکت ھم از ماشینش پیاده شد و ھمراه ماسوار شد. تا قبل از رفتن داریوش کار آقای ضیایی خیلی کمتر بود و در واقع میشدگفت بیشتر اوقات بیکار بود اما حالا حسابی درگیر بود. یک طبقھ زودتر پیاده شد.- حالا نمی خواد برزخ شی! خبر دارن کھ ازدواج کردیم؟ناخواستھ پوزخند زدم و زیر لب زمزمھ کردم:- ازدواج!و بھ محض باز شدن در خارج شدم و منتظر نموندم تا با اون چشمای گرد شده اشمنو قورت بده! کم قیافھ اش ترسناکھ!!! ھر دقیقھ ھم چشم درشت می کنھ!بھ نسترن و بقیھ کارمندھای توی راھرو سلام کردم و وارد اتاقم شدم. خداروشکرکیانمھر نیومد سراغم تا بقیھ حرفشو بزنھ.نزدیک ظھر بود کھ نسترن ازم خواست بھ دفتر مدیریت برم. با دیدن دو مرد کتشلواری کھ توی اتاق بودن ابروھام توی ھم رفت. ھنوز معرفی نکرده می تونستمحدس بزنم اینجا چھ خبره!کیانمھر معرفیشون کرد فھمیدم مامورن ولی با لباس شخصی اومدن کھ من علتش رونفھمیدم! با دلھره ای کھ دوباره بھ شدت بھ جونم افتاده بود روی راحتی ھایروبروشون نشستم. کیانمھر کنارم قرار گرفت. کسی کھ کیانمھر اونو سرھنگ رحیمیمعرفی کرده بود کمی بھ جلو خم شد و خطاب بھ من گفت:- وقت دارین چند تا سوال ازتون بپرسم؟لبخند دست و پاچھ ای زدم:- بفرمایید.- چھ مدتیھ کھ برای آقای محمودی کار می کردین و چطور با شرکت آشنا شدین؟با کمی مکث جواب دادم:- از سال ھشتاد و ھشت، زمانی کھ من بھ عنوان کارآموز وارد شرکت شدم. پدرایشون رییس شرکت بودن و آقای شیخی مدیرمالی.مرد با چشم ھای ریز شده نگاھم می کرد و این معذبم می کرد:- چی شد کھ شما شدین مدیرمالی؟ اون ھم تو این مدت کم؟نگاه گذرایی بھ کیانمھر انداختم. دستش رو گذاشتھ بود پشت من روی صندلی. یھلحظھ از حس حمایتش دلگرم شدم و بھ صورت جناب سرھنگ نگاه کردم:232- آقای شیخی من رو توی مدت کوتاھی با ھمھ امور آشنا کردن و توی ھمون مدتی کھھمھ با ھم کار می کردیم تونستم اعتمادشون رو جلب کنم. در واقع اقای شیخی کھ منرو بھ عنوان امینشون معرفی کردن باعث شد آقای محمودی ھم بھم اعتماد کنن.- نسبتتون با آقای شیخی چی بود؟دوباره نگاھی بھ کیانمھر انداختم. اخم نامحسوسی روی ابروھاش نشستھ بود. درجواب سرھنگ رحیمی گفتم:- ھمسرم بودن.سرش رو آروم تکون داد و بعد از یادداشت چیزی ادامھ داد:- چقدر روی آقای محمودی ... داریوش محمودی شناخت داشتین؟! شده بود بھرفتارش شک کنید؟لبخند غمگینی زدم:- اون چھ کھ من و بقیھ کارمندھا از ایشون دیدیم تلاششون برای معروف شدنکوھستان بود. رویاھایی کھ برای آینده کارخونھ داشتن اجازه ی شک رو می گرفت!حتی می خواستن در آینده کارخونھ رو گسترش ھم بدن. یعنی جز برنامھ ھای درازمدتشون بود. این اواخر بھ ھم ریختھ و عصبی بودن و تند خویی می کردن. منتھی منھنوز نمی تونم باور کنم چرا باید یھ کارخونھ ای کھ فقط سود داره و ریسک و خطریتھدیدش نمی کنھ رو بھ این روز در بیارن!مرد باز ھم سرش رو بھ نشونھ تایید نمی دونم چھ چیزی تکون داد و باز یادداشتبرداشت و چند تا سوال جزیی ازم پرسید و بعد گفت در دسترس باشم برای سوالاتبعدی. تا رفتنشون ھمونجا موندم.ھمزمان با رفتنشون آقای یعقوبی و خانم فرھمند بھ شرکت اومدن. این روزھا سھامدارھا خیلی بیشتر از گذشتھ بھ شرکت رفت و آمد داشتن و کسی ھم اعتراضی نداشت وبھشون حق می دادیم کھ نگران باشن.کیانمھر ازشون عذرخواھی کرد و ھمراھم بھ اتاقم اومد. ھنوز اون اخم کمرنگ روداشت! در اتاق رو بست و با صدای آرومی گفت:- خوب جواب دادی. تا وقتی نگفتم حرفی از اون ایمیلی کھ برات فرستاده نزن. فکرکنم خودم زودتر از پلیسھا بھ داریوش برسم. فقط برای دستگیری بھ کمکشون نیازدارم.لبخند کم جونی زدم. چند ثانیھ بی حرف نگاھم کرد و بعد با صدای آرومی گفت:- نمی دونم چھ خبره!نگرانی بھ قلبم چنگ انداخت. با شک گفتم:- کجا؟!نفسشو کلافھ فوت کرد و زیر لب گفت:- ھیچی.233از اتاق خارج شد. با بھت بھ حالت ھاش فکرکردم. ولی نگرانیم بابت حضور پلیستوی ماجرا اجازه نداد زیاد روی رفتار کیانمھر دقیق بشم. در اتاق رو کامل بازگذاشتم و بھ سمت میزم رفتم....... گاھی وقتھا میشھ کھ زندگیت بھ طرز عجیبی بھ ھم گره خورده و ھمھ جوره ذھنو جسمتو بھ خودش مشغول کرده. یھ لحظھ ھایی حس می کنی بھ بن بست رسیدی وھیچ نور امیدی نیست. بعد یھ اتفاق وسط ھمھ ی این تلخی ھا میفتھ کھ بھ جای امیدوارکردن یا نجات دادنت بھ شدت مضحک بھ نظر میاد!مثل تولد کیانمھر!صبح روز جمعھ، یعنی دو روز بعد از اولین حضور مامورھا توی شرکت، کیانمھرصبح از خونھ بیرون رفت و منو تنھا گذاشت. البتھ اعتراف می کنم از بعد از پیام لیلیو خبر گرفتن یھوییش و اون یھ کوچولو بحثی کھ با کیانمھرداشتم یکم سرسنگین شدهبود. دقیق نمی دونم سرسنگینیش بھ خاطر مسالھ امیرعلی بود یا اون جملھ نامفھومیکھ تو اتاقم گفت و رفت!طبق عادت این مدت کھ تنھا می شدم رفتم سروقت دفاتر و باز شروع کردم بھ زیر ورو کردنش. حسابی غرق کار بودم کھ زنگ خونھ بھ صدا در اومد. با دودلی خودمرو بھ آیفون رسوندم و با دیدن تصویر کاملیا توی مانیتور گوشی رو برداشتم:- سلام.با لحنی جدی جواب داد:- سلام، درو باز کن.نفسمو فوت کردم:- در سالن قفلھ و کلید ھم ندارم، کیانمھر ھم خونھ نیست.- کلید در سالنو دارم، در حیاطو باز کن.بی مکث دکمھ در باز کنو زدم و بھ فاصلھ ی چند قدمی از در سالن ایستادم. برامعجیب بود کھ کاملیا کھ توی ھمون دوسھ برخورد مشخص بود چشم دیدن منو ندارهاینجا چیکار می کنھ! اون ھم وقتی من قبل از ورودش گفتم کیانمھر نیست.با وارد شدنش بھ خونھ بھ سردی بھ ھم دست دادیم و تعارف کردم کھ روی راحتی ھابشینھ. توی ھمون نگاه اول متوجھ نبود کاناپھ بزرگ شد و با تعجب گفت:- این ست قھوه ایھ، دوازده نفره نبود؟خونسردانھ شونھ بالا انداختم و درحالی کھ بھ سمت آشپزخونھ می رفتم جواب دادم:- نمی دونم!در یخچالو باز کردم و پارچ شربت آماده ای کھ شب قبل کیانمھر درست کرده بود روبیرون آوردم. صدای کاملیا از داخل سالن می اومد:- بیا بشین باھات کار دارم. نمی خواد چیزی بیاری.با صدای بلند جواب دادم:- الان میام.234بی توجھ بھ تعارفش چند تا شیرینی خامھ ای توی بشقاب چیدم و بھ اضافھ دو تا لیوانو پارچ شربت بھ سالن برگشتم. شالش رو از سرش در آورده بود، ولی مانتوی لیموییرنگش ھنوز تنش بود. آرایش چندانی نداشت، اما با توجھ بھ برنزه بودن پوستش،ھمون آرایش کم ھم غلیظ بھ نظر می اومد! سینی رو روی میز گذاشتم و روبروشنشستم و با نگرانی تصنعی گفتم:- اتفاقی افتاده؟لبخندی مصنوعی تر از نگرانی من زد:- راستش مامان خواست بیام اینجا ... فردا شب تولد کیانھ.بدون اینکھ تغییری توی ظاھرم بھ وجود بیاد منتظر نگاھش کردم. چند ثانیھ با تعجببھ عکس العمل نداشتھ ام زل زد و بعد در حالی کھ برای خودش شربت می ریختگفت:- سی و پنج سالش کامل میشھ و وارد سی و شش سالگی میشھ.لبخند زدم:- بھ سلامتی.- راستش ... از وقتی مھروز فوت شده کیان دیگھ بھ تاریخ تولد و این طور مسائلاھمیت نمیده. امسال سال مھمی بود ... کیان دوباره بھ کار مشغول شد و بعدش ھمحضور تو ...حرفش رو قطع کردم:- متاسفم وسط حرفت می پرم اما فکر کنم فھمیدم منظورت چیھ.یھ ابروش مثل برادرش بالا رفت و منتظر بھم نگاه کرد. نفسی گرفتم:- از من می خواین کیانمھرو راضی کنم تا توی جشن تولدش شرکت کنھ؟ چون باتوجھ بھ این کھ فردا شب تولدشھ احتمالا ھر کاری لازم بوده انجام دادین و فقط موندهراضی کردن خود کیانمھر تا توی جشنش شرکت کنھ. این طور نیست؟لبخند کجی کنج لبش نشست:- جالبھ!ابرو درھم کشیدم.- چی جالبھ؟!خم شد و لیوان نیمھ خورده اش رو روی میز گذاشت:- ما کیان صداش می زنیم، حتی مامان و بابا و ھمھ ی دوستای صمیمیش. اما تو اونوکامل صدا زدی.عاقل اندر سفیھ نگاھش کردم و جواب دادم:- خب چون من صمیمیتی بھ اونصورت باھاش ندارم کھ بخوام اسمش رو کوتاه کنم.ھر دو ابروشو بالا فرستاد:- مھروز ھم کامل صداش میزد.235بھ پشتی مبل تکیھ دادم و بی حرف بھش نگاه کردم. شالش رو از روی دستھ مبلبرداشت و گفت:- مھمونی شلوغی نیست. خانواده خودمونیم با دو سھ تا از دوستان صمیمیش! سرجمعبیست نفر ھم نمیشیم. نمی خوایم سوپرایزش کنیم چون اصلا واکنش خوبی نشوننمیده! پس سعی کن قانعش کنی کھ یھ مھمونی کوچولو وسط بلبشویی کھ گرفتارشینخیلی لازمھ.بی حوصلھ جواب دادم:- توی شرایطی نیست کھ بتونھ مھمونی شرکت کنھ ... بعدشم من اون گزینھ ای نیستمکھ حرفم روی ... ایشون تاثیری داشتھ باشھ!بلند شد و من ھم ایستادم. لبخند کمرنگی روی لباش نشستھ بود کھ بر خلاف قبلی ھاطعنھ آمیز نبود!- شرکت کنھ نھ! شرکت کنید. مسلما وقتی روحیھ ی خوبی پیدا کنھ خوش اخلاق ترھم میشھ. این بھ نفع خودت ھم ھست.اخم مشکوکی کردم. لبخندش عمق گرفت:- اونقدری با اخلاقش آشنایی دارم کھ می دونم وقتی تحت فشاره تا چھ حد ترسناکمیشھ.بی اراده پوزخند زدم، اما بھ روی خودش نیاورد و خداحافظی کرد. بعد از رفتنشنفسمو فوت کردم و خودمو روی مبل انداختم. زیر لب غر زدم:- فقط تو این شلوغی تولد آقا کیانمھرو کم داریم!!میزو جمع کردم و بعد بھ جای ناھار نیمرو درست کردم و خوردم و وقتی دیدم خبریاز کیانمھر نیست بھ اتاقم رفتم. روی تخت دراز کشیدم و بعد از چند دقیقھ چشمامسنگین شد.با صدای بلندی از خواب پریدم. چند ثانیھ گیج بودم اما با تکرار شدن صدا متوجھ شدمیکی داره بھ در اتاق مشت می زنھ. سریع از روی تخت بلند شدم و بی توجھ بھسرگیجھ ام بھ سمت در رفتم و کلید رو چرخوندم. در با چنان سرعتی باز شد کھ یھقدم بھ سمت عقب تلو تلو خوردم و قبل از اینکھ بتونم درست بایستم دست کیانمھر دورگلوم حلقھ شد و توی صورتم توپید:- کی اینجا بود؟با مغزی کھ ھنوز کامل ھشیار نشده و سرگیجھ حاصل از یھویی بیدار شدن، یھ دستقدرتمند ھم دور گلوم حلقھ شده بود و با راه نفسی کھ بستھ شده توقع داشت اعترافکنم!!!با کلی تقلا و بین داد و بیدادھاش بالاخره دستشو برداشت و بھ عقب ھُلم داد، طوریکھ روی تخت افتادم. توی جام نشستم، دستم رو بھ گلوم رسوندم و شروع کردم بھسرفھ کردن. لابلای سرفھ ھام جیغ زدم:- عوضیِ ... روا .. نی ... داشتم ... خفھ .. می شدم.236ریشھ ی موھام کھ کشیده شد از درد نالھ کردم. توی صورتم داد زد:- میگی کی اینجا بود یا ھمین جا بھ حسابت برسم؟با صورتی کھ از درد جمع شده بود جیغ زدم:- خواھر میمونت.موھامو رھا کرد. دستامو توی موھام فرو بردم و بدون خجالت زدم زیر گریھ. اخمھاش حسابی توی ھم بود:- چیکار داشت؟!با حرص و گریھ داد زدم:- خبر مرگت می خوان واست جشن تولد بگیرن. میخوام قسمتت نکشھ کھ شرکتکنی.باز زدم زیر گریھ. زانوھامو بالا آوردم و سرمو روشون گذاشتم.تخت تکون خورد؛ کنارم نشست. چند دقیقھ ای در سکوت گریھ کردم تا کمی آرومشدم. سرمو از روی زانوم برداشتم و با دستم موھامو زدم عقب و خم شدم و از جعبھدستمال کاغذی روی عسلی چند برگ بیرون کشیدم و صورتمو پاک کردم.- میمردی ھمون اول کھ می پرسم جواب بدی؟!بدون این کھ نگاھش کنم با صدای تو دماغی جواب دادم:- اصلا فرصت دادی؟!دستش کھ روی بازوم نشست سریع خودمو عقب کشیدم و با غیظ توی چشماش زلزدم. می شد پشیمونی رو توی چشماش دید. لبھاشو بھ ھم فشرد و گفت:- خب ... من اومدم دیدم در خونھ بازه ... ھر چی صدات کردم جواب ندادی!فکرکردم رفتی ... یعنی اونقدر عصبانی شدم کھ وقتی درو ھم باز کردی دیگھ ازعصبانیتم کم نشد.سرمو بھ نشونھ تاسف تکون دادم و نگاه ازش گرفتم.- حالا چی می گفت کاملیا!بینیمو بالا کشیدم:- زنگ بزن از خودش بپرس.خواست حرفی بزنھ کھ با عصبانیت رو بھش گفتم:- اگر تخلیھ احساساتت تموم شد برو بیرون.با دلخوری نگاھم کرد. از روی تخت بلند شدم و بھ سمت سرویس بھداشتی رفتم ودرو محکم بھ ھم کوبیدم.توی آینھ بھ خودم نگاه کردم. پوست گردنم قرمز شده بود. جدی جدی داشت خفھ ام میکرد! نوک دماغ و چشمھام ھم قرمز بود. رو بھ در بستھ چند تا فوحش پدر و مادر دارنثارش کردم و منتظر موندم تا وقتی کھ صدای بستھ شدن در اتاق رو بشنوم بعد بیامبیرون.237از اتاق بیرون نرفتم تا وقتی کھ صدام کرد و گفت از بیرون غذا گرفتھ و برم برایشام. مطمئنا اگر گرسنگیم اجازه می داد ھمچنان بھ قھرم ادامھ می دادم! ولی خب قھربا کیانمھر ارزش اینو نداشت کھ بھ خودم گشنگی بدم.بدون اینکھ بھ صورتش نگاه کنم پشت میز نشستم و مشغول خوردن غذا شدم. متوجھسنگینی نگاھش شده بودم اما بھ روی خودم نمی آوردم.- متاسفم.دستم نیمھ راه موند و بھ صورتش نگاه کردم. نگاھش روی قرمزی گردنم بود.ی زیر لب گفت و ابروھاش بیشتر توی ھم رفت. بی اراده پوزخندی زدم و گفتم: « نچ »- از شما بھ ما زیاد رسیده!بی حرکت بھ چشمھام خیره شد. نفسمو فوت کردم و با طعنھ گفتم:- می خوای فردا شب بری؟- خواستن با ھم بریم.ابروھام بالا رفت:- توقع کھ نداری بیام جشن تولدت؟!!بی حوصلھ جواب داد:- پس نمیرم.شونھ ھامو بالا انداختم:- نرو!و با اشتھای بیشتری کھ ناشی از سوزوندن کیانمھر بود بھ خوردن غذام ادامھ دادم.غذاشو نیمھ خورده رھا کرد و از پشت میز بلند شد و بھ سمت در آشپزخونھ رفت.ھمونطور کھ سرم پایین بود با صدای بلند گفتم:- من میزو جمع نمی کنما!!اونم با لحن خودم جواب داد:- نکن!لبامو دادم جلو و بھ غذا خوردنم ادامھ دادم. بعد از شام بدون اینکھ بھ ظرف ھا دستبزنم از آشپزخونھ خارج شدم. وقتی داشتم از جلوی اتاق کار رد می شدم، چند لحظھبھ چھارچوب در تکیھ دادم و خطاب بھش گفتم:- فردا بریم کارخونھ؟سرش رو بلند کرد و بھم زل زد:- مگھ چھ خبره؟!دست بھ سینھ شدم:- حسابھای شرکت کھ مشکلی ندارن ولی اگر یھ وقت پلیسھا بخوان حساب ھای کلیرو بررسی کنن باید دفتر کارخونھ رو تر و تمیز کنم تا آتویی دستشون نیفتھ.چشماشو ریز کرد و بعد از چند ثانیھ گفت:238- نمیشھ بھ کسی اعتماد کرد. با پولاد و خانم جوادی ھماھنگ می کنم فردا یھ جوریکھ مشکوک نباشھ باید ھمھ مدارک و دفاتر و اسناد رو از اتاق حسابداری کارخونھخارج کنیم.سرم رو بھ نشونھ تایید تکون دادم. ادامھ داد:- حساب ھای داخل نرم افزارھا کھ مشکلی ندارن؟!سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم:- نھ! اونھا ھمون چیزی ھستن کھ مالیات دیده. باید اسنادی رو توی کمد نگھ داریم کھتوی کامپیوتر ثبتھ. البتھ ھمھ می دونن چنین کارخونھ بزرگی صددرصد زیرآبی ھاییھم داره! منتھی نمی خوام جریان وام لو بره.خودکارش رو توی دست گرفت و در حالی کھ دوباره بھ کاغذھای روی میز چشم میدوخت گفت:- پس، صبح یک ساعتی زودتر بیدار شو.شب بخیری گفتم و بھ سمت اتاقم رفتم. بعد از قفل کردن در و کارھای قبل از خوابمثل مسواک و عوض کردن لباس بھ تختم رفتم. چند دقیقھ ای بھ اتفاق غروب فکرکردم. دلم نمی خواست بھ این نتیجھ برسم اما بھ خودم اعتراف کردم این کیانمھر باکیانمھری کھ ھمیشھ تصور داشتم و بخصوص توی اون سھ روز لعنتی دیدم زمین تاآسمون فرق داشت.این کیانمھر یا کار اشتباه انجام نمی داد یا از کار اشتباھش خجالت می کشید و بھجبران فکر می کرد. محاسبات ذھنیم بازیشون گرفتھ بود! سرم رو بھ چپ و راستتکون دادم. این خوبھ کھ کیانمھر ترسناک نیست! ولی این ترسناکھ کھ کیانمھرخوبھ!!!پتو رو روی سرم کشیدم و سعی کردم بھ ھیچ چیز فکر نکنم اما زھی خیال باطل!درست تا دو سھ ساعت بعد، از سیر تا پیاز گذشتھ تا حال رو توی ذھنم بررسی کردمو تھش کھ نتونستم کسی رو مقصر صد در صد بدونم بھ خودم چند تا ناسزا گفتم وبالاخره خوابم برد.صبح زودتر از ھمیشھ از خونھ بیرون زدیم و بھ کارخونھ رفتیم. پولاد و مریم اونجابودن. بھ صورت پولاد کھ اصلا نگاه نکردم. ولی با کمک ھر دو تمام زونکن ھا واسناد و دفاتر و اصلا بھتره بگم ھر چی کاغذ بود بھ ماشین کیانمھر و پولاد منتقلکردیم. وقتی دیدم پولاد سعی می کنھ مریم رو مخاطب قرار بده و مریم بھش محلسگ ھم نمیده، مریمو کنار کشیدم و با صدای آرومی گفتم:- اگر بھ خاطر من داری بھش بی محلی می کنی ...حرفم و قطع کرد و با لحن قاطعی گفت:- بیشتر بھ خاطر خودمھ! اون از من استفاده کرد تا برای صاحبش دم تکون بده! حالاکھ بھ مقصودش رسیده! دلم از این می سوزه کھ من براش چیزی تعریف نکردم تا یکممقصر باشم! خود آقا زحمت فضولی تو اوراقو کشیدن.239نفسمو فوت کردم. خب منم جای مریم بودم بھ پولاد محل نمی دادم. ھمین حالا ھم جایمریم نبودم و تحویلش نمی گرفتم. تا وقتی توی اتاق بودیم، ھر کدوم از اعضای تیمداخل کارخونھ کھ ھیچ کدوم ھنوز رسمی نشده بودن می اومدن، مریم می فرستادشونپی کاری تا ما توی اتاق بھ کارمون برسیم. یکی رو می فرستاد اداره گاز، یکی روبرق، یکی رو دنبال وصول چک و ...نزدیک اذون ظھر بود کھ بالاخره کارمون تموم شد و قرار شد کھ تا فردا اونھایی کھبا کامپیوتر یکی بودن رو بھ کارخونھ برگردونیم و مریم و پولاد ھم آخرشب بیان بھخونھ ی کیانمھر تا کمک کنن. عجب جمع دوستانھ ای!بھ محض رسیدن بھ خونھ و خوردن ناھار با کیانمھر شروع بھ کار کردن کردیم.ساعت نزدیک شش بود کھ پدرش سرزده بھ دیدنمون اومد. تا قبل از اون بھ کل یادمرفتھ بود کھ امشب تولد کیانمھره!آقای عابدی با ھمون ظاھر مقتدرش اومد توی اتاق و یک ربعی بالای سرمون نشستو کیانمھر با حوصلھ ھمھ چیزو توضیح داد. جالب بود پدرش ماجرای وام رو ھم میدونست! یکم بابت این موضوع خجالت کشیدم اما بھ روی خودم نیاوردم.بعد از یک ربع دستاشو بھ زانوھاش زد و خونسردانھ گفت:- خب دیگھ. اینا رو ھمینجا بذارید شب کھ برگشتیم، خودم ھم میام کھ کمکتون کنم.کیانمھر با تعجب گفت:- از کجا برگشتیم؟!!ابروھای آقای عابدی بالا رفت و بعد از نگاه گذرایی بھ من متوجھ شد کھ نتونستمکاری بکنم. لابد اگر می فھمید کھ من چھ تلاش خالصانھ ای کردم!!!! خیلی متاثر میشد.- میریم خونھ. یکی دو ساعتی ھمھ دور ھمیم. بعد برگردین تا صبح بشینین با اینکاغذا بازی کنید.کیانمھر نگاه بی حوصلھ ای بھ من انداخت و منم شونھ ھامو بالا انداختم و خودمومشغول نشون دادم:- با شما دو نفرم! ثریا، مادرت تھیھ دیده! بلند میشین یا مثل بچھ ھا ...کیانمھر غر زد:- بابا وضعیت ما رو نمی بینین؟ الان وقت تولد گرفتنھ؟ مگھ من بچھ ام!!وقتی دیدم صدایی ازشون نمیاد سرمو بالا آوردم و دیدم ھر دو دارن منو نگاه میکنن. با تعجب بھشون نگاه کردم. کیانمھر نفسشو فوت کرد:- غزالھ نمیاد.- آره؟!!در جواب سوال آقای عابدی با اون لحن ترسناکش سرمو بھ چپ و راست تکون دادمو بی اراده گفتم:- من میام!240لبھای آقای عابدی بھ لبخندی از ھم باز شد و کیانمھر با خیال راحت نفسشو بیرونفرستاد. لبامو جلو دادم و با درموندگی گفتم:- نمیشھ نیام؟!آقای عابدی سرشو بھ چپ و راست تکون داد:- نھ، دوستای کیان اونجان و ھمھ می خوان تو رو ببینن. زودتر بریم تا مھمون ھانرسیدن.من نمی دونم وقتی قراره دیر یا زود جدا بشیم واسھ چی تو بوق و کرنا کردن!!! البتھخب می دونم این ظاھر معمولی و برخورد راحت و عادی با مسالھ ازدواجمونتضمینیھ برای زندگی آینده ھر کدوممون تا اجتماع دید بدی بھمون نداشتھ باشھ! وگرنھازدواجم با محمد ھم کاملا رسمی بود! ولی اون پنھان کاری حالا فاش شدنش ھزاربرابر سخت تر از فاش شدن توی زمان خودشھ!دوباره نالیدم:- من ھیچ لباسی با خودم نیاوردم اینجا!- تو آماده شو. سرراه میریم خونھ ی خودت تا چند دست لباس برداری. خونھ بابا اینابا حوصلھ یکیشو انتخاب کن.بھ کیانمھرکھ این پیشنھادو داده بود چند ثانیھ خیره شدم بعد با بی حوصلگی از جامبلند شدم و بھ اتاقم رفتم. خیلی سریع یھ دوش کوتاه گرفتم و بیرون اومدم. با حولھ نمموھامو گرفتم و بدون این کھ خشکشون کنم، روی صندلی نشستم و شروع کردم بھآرایش کردن. چون نمی دونستم قراره کدوم لباسمو بپوشم پشت چشمھامو فقط کمی« ھمسر » دودی کردم. آرایش چندانی نداشتم ولی از ھر کدوم یھ ذره زدم تا بھ عنوانکیانمھر بی رنگ و رو جلوه نکنم!موھامو با گیره ساده، پشت سرم جمع کردم و شال نازک سفیدم رو روی سرم انداختم.کنارش شال قرمز و طوسی طرحدارم رو ھم بھ اضافھ ی رژ لب گل بھی برای تمدیداحتمالی بعد از شام، داخل کیفم گذاشتم.وقت از اتاق بیرون اومدم، از بالای پلھ ھا کیانمھرو داخل کت و شلوار مشکی باپیراھن سفید،نزدیک در ورودی کنار پدرش دیدم. نمردیم و دیدیم این بچھ پیراھن سفیدپوشید، انصافا بھش میومد!خودمو بھشون رسوندم و آقای عابدی وقتی خیالش راحت شد کھ اومدنمون قطعیھ ازما جدا شد و من و کیانمھر بھ سمت خونھ ی من کھ حالا مال مھسا شده بود حرکتکردیم. بین راه بھ پولاد و مریم ھم زنگ زد و گفت کھ داریم میریم جایی و ھر وقتبرگشتیم بھشون خبر میدیم کھ بیان.برخلاف تصورم از ماشین پیاده شد و ھمراھم بھ داخل خونھ اومد. با اینکھ دلمنمیخواست بیاد اما مخالفتی نکردم و بی توجھ بھ حضورش بھ سمت اتاقم رفتم وشروع کردم بھ گشتن بین لباس ھا.241تقھ ی آرومی بھ در زد و وارد شد. چیزی نگفتم و دو سھ دست از لباس ھای پوشیده امرو بیرون آوردم. خم شدم توی کشو، دنبال جوراب شلواریم و شال ھای ست لباسھایی کھ برداشتھ بودم. کنارم ایستاده بود و نگاھش بھ جایی بود کھ ندیده می دونستمکجاست!بعد از برداشتن لباسھام سرپا ایستادم و قاب عکس کوچکی کھ جاش روی میز آرایشبود رو از دستش گرفتم و سرجاش گذاشتم و بھ سمت در رفتم:- بریم؟بعد از چند ثانیھ تاخیر کھ بھ نظر طولانی می اومد بالاخره نگاه از عکس گرفت و بھسمتم برگشت:- بریم.و پشت سرم راه افتاد. از داخل کمد کفش ھای کنار در ھم کفش ورنی پاشھ بلند مشکیمرو کھ بھ ھر سھ دست لباسی کھ برداشتھ بودم می اومد، برداشتم و با ھم از خونھخارج شدیم. چند دقیقھ بعد از حرکت بھ حرف اومد.- عکس مال کِی بود؟اخم کردم:- اولین روز ماه عسلمون.منقبض شدن فکش رو کھ دیدم اخمم غلیظ تر شد و بی اراده پرسیدم:- چطور؟پوزخند زد:- بھ نظر خیلی خوشحال می اومدی!اشاره بھ عکسی کرد کھ من و محمد سوار قایق گرفتھ بودیم. لحن حرصیش جرقھ ایشد برای روشن کردن لامپ بالای سرم و با لحن مشکوکی جواب دادم:- اون برای خوشحال کردنم از ھیچی کم نمیذاشت و منم دوستش داش...- یھ پیرمردو؟!!!کامل بھ سمتم برگشت و این سوالو پرسید. جرقھ زیادی قوی بود لامپ بالای سرمترکید! بھ صندلیم تکیھ دادم و با لحنی وارفتھ جواب دادم:- دیگھ نمی خوام درموردش حرف بزنم.بھ بیرون زل زدم و مغزم مثل تپھ خاک از ھم وا رفت!- تابحال با دقت خودتو باھاش مقایسھ کردی؟ تو جای دخترش بودی! چطور می تونیاین قدر راحت از دوست داشتنش و از خود خواه بودن اون حرف بزنی؟بی حوصلھ گفتم:- بس کن! من مجبور نیستم در این مورد بھ تو یکی جواب پس بدم.صداش داشت بالا می رفت:242- چرا نمی خوای در موردش حرف بزنی؟! شنیدنش از زبون یکی دیگھ سختھ نھ؟! تواز حرف مردم می ترسی کھ پنھونش کردی! می ترسی از قضاوت شدن! چطورراضی شدی با یھ پیرمرد ازدواج ...- سگ اون پیرمرد شرف داشت بھ صد تا جوون مثل تو کھ بھ خاطر یھ حرف یھ زنوبی عفت می کنن.صدام اونقدر بلند بود کھ خودم ھم جا خوردم چھ برسھ بھ کیانمھر! البتھ محمد دیگھاون محمدی نبود کھ ارزش دفاع کردن و صدا بالا بردن داشتھ باشھ اما غرورم باعثشد محمدو چماغ کنم و بکوبم توی سر کیانمھر.چند بار عمیق و پر حرص نفس کشید و بعد از سرعتش کم کرد و آرومتر بھ سمتخونھ ی پدرش روند. اونقدر عصبی بودم و فکرم آشفتھ بود کھ زیبایی و رنگپردازی دلنشین خونھ ھم نتونست آرومم کنھ و بھ ھمراه کاملیا بھ سمت یکی از اتاق ھارفتم تا لباسمو عوض کنم. وقتی لباس ھامو روی تخت انداختم کاملیا با دھن نیمھ بازبھ کت و شلوار، کت و دامن و پیراھن ماکسیم نگاھی کرد و نالید:- از اینا پوشیده تر نداشتی؟ناراحتی کھ کیان باعث و بانیش بود باعث شد جواب طعنھ کاملیا رو بھ سردی بدم:- توی مھمونی مختلط تیپم ھمینھ. تازه موھامو ھم می پوشونم.قیافھ اش نالان تر شد و با لبھای جلو داده از اتاق خارج شد. اونقدر بی حوصلھ وداغون بودم کھ دلم می خواست ھمون لحظھ از اتاق برم بیرون و برگردم بھ ھمونخراب شده و تا صبح سرمو فرو کنم توی حساب کتاب و احدی بھ کارم کار نداشتھباشھ.اما متاسفانھ حالا اینجا بودم و تا چند دقیقھ ی دیگھ مھمون ھا می رسیدن. و مھمونیمتعلق بھ کسی بود کھ چند دقیقھ ی پیش با جرقھ ھاش توی ذھنم آتیش بازی بھ پا کردهبود!بی حوصلھ نگاه گذرایی بھ لباسھام انداختم و کت و شلوار شکلاتی سیرم رو برداشتمو با یادآوری لباس ولنگ و باز کاملیا دوباره روی تخت رھاش کردم.اگر بعد از حضورم توی خونھ محمد و ساره خانم تغییر رویھ نمی دادم، الان لباس مناز لباس کاملیا باز تر بود! ماکس مشکی رو از روی تخت برداشتم و بدوندرنظرگرفتن چیز دیگھ ای پوشیدمش.فقط امشب تموم بشھ! دیگھ جواب سلام کیانمھرو ھم نمی دم! واقعا پیش خودش چیفکر کرده کھ بھ خودش اجازه میده در مورد من و محمد اظھار نظر کنھ؟! یادش رفتھخودش با من چیکار کرد و چھ تحقیر وحشتناکی رو تجربھ کردم؟! محمد با ھمھنامردی کھ در حقم کرد، زمانی باھام وارد رابطھ شد کھ خودم رضایت قلبی داشتم وشرعا و قانونا زنش بودم.- آماده شدی؟243الان حتی شنیدن صداش از پشت در بستھ ھم آزارم می داد. دلم می خواست وقتیداشت توی ماشین یھ نفس حرف می زد توی صورتش داد بزنم و بگم آره می دونممردم چی میگن! مردم فکر می کنن من بھ خاطر پول محمد زنش شدم! از کجا معلوممن ساره خانم رو چیزخورش نکرده باشم؟موھامو یھ طرف شونھ ام ریختم و پشت بھ آیینھ قدی اتاق ایستادم و زیپ لباسم رو بھسختی تا انتھا بالا کشیدم:- بیام تو؟!بی توجھ بھ سوالش رو بھ آیینھ ایستادم و لباس رو توی تنم مرتب کردم. لباس با ھمھپوشیده بودنش خیلی روی تنم می نشست. حریر مشکی با نگین ھای خیلی ریز وفاصلھ دار توی پیراھنی بھ ظاھر ساده اما پر برش خودش رو بھ خوبی نشون می دادو طوری بود کھ مشکی بودن لباس توی ذوق نمی زد.متوجھ باز شدن در و ورود کیانمھر بھ اتاق شدم. لبھ ی مثلثی آستین بلند لباس روصاف کردم و بعد از پوشیدن کفش ھای مشکیم کھ پاشنھ پانزده سانتیش باعث میشدخیلی بلند تر بھ نظر برسم، دنبالھ ی لباس رو کھ بیست سانتی میشد، مرتب کردم ورو بھ کیانمھر چرخیدم. نگاھش حالت خاصی داشت کھ من دلم نمی خواست اینطورباشھ.بھ سمت تخت رفتم و گیره موھام رو برداشتم و پشت سرم جمعشون کردم و بعد شالنازک مشکیم رو ھم برداشتم و روی سرم انداختم.- ھمیشھ لباس ھات باحجابن؟بھ خاطر تنگی دامن روی قسمت رانم کھ از اونجا بھ بعد نیلوفری می شد، مجبوربودم باطمانینھ قدم بردارم. کنار در ایستادم:- وقتی مردھا ھم حضور دارن ... آره.لبخند کمرنگ اما از تھ دلی روی لبش نشست و بی معطلی بھ سمتم اومد و با ھم ازاتاق خارج شدیم. با وجود پاشنھ بلند کفشم ھنوز چند سانتی جا داشت تا باھاش ھم قدبشم. ھر چند کھ خودم ھم با وجود قد صد و ھفتاد جز خانم ھای قد بلند بھ حساب میاومدم!با ورودمون بھ سالن اصلی خونھ بالاخره بعد از گذشت بیشتر از دو ھفتھ مادرکیانمھرو دیدم. لحظھ ورود نبود و نمی دونم کجا مشغول بود کھ ندیدمش. بھ رسم ادبنزدیکش رفتم و باھاش دست دادم. لبخند بی روحی زد و دستم رو بھ سردی فشرد.کنار کیانمھر روی یکی از مبل ھا نشستم و با دیدن پسر کوچولویی کھ با صورتشکلاتی تاتی کنان بھ سمتمون می اومد دلم ضعف رفت. کیانمھر براش دستھاشو بازکرد و بچھ با ذوق بیشتری چند قدم باقیمونده رو طی کرد. ناخودآگاه پرسیدم:- کیھ؟چشمای عسلی و درشتش رو بھ من دوختھ بود و بھ خاطر قلقلک ھای ریز کیان آروممی خندید اما چشم از من برنمی داشت.244- پسر کاملیا ... کارن.دلم می خواست بغلش کنم ... اگر اون لحظھ توی اون خونھ نبودم و اون بچھ ... بچھی این خانواده نبود! با ھمھ اینا وقتی کارن با خجالت سرشو توی سینھ ی کیانمھر قایمکرد و صورت شکلاتیشو بھ کت کیانمھر مالید. نتونستم خودمو کنترل کنم و بی توجھبھ غر غرھای کیانمھر مبنی بر کثیف شدن لباسش بچھ رو از بغلش بیرون کشیدم و تاوقتی کسی حواسش بھ من نبود قشنگ چلوندمش.با شنیدن صدای زنگ کاملیا بھ سمتم اومد و با لبخندی کھ این بار دوستانھ تر بودگفت:- مھمونای کیان اومدن. بھتره بدی بھ من این وروجکو کھ صورتشو بشورم.کارن رو بھ کاملیا سپردم و خودم ھم با چند قدم بلند بھ سمت کیانمھر رفتم و کنارشایستادم. دو زوج جوان با ھم وارد شدن و ھر دو تا خانم با من روبوسی کردن وتبریک گفتن و البتھ ھر دو ھم بھ کیانمھر دست دادن. فکر کنم ظاھر من تا حدیگویای افکارم بود کھ مردھاشون بھ مکالمھ اکتفا کردن.کیانمھر ھم با غرور دستش رو پشت کمرم گذاشتھ بود و ژست قدرتمندانھ اش طوریبود کھ یھ لحظھ حس اموالش بودن بھم دست داد و باز حرفھای توی ماشین و فکرھاماومدن توی ذھنم. ناخودآگاه یھ نیروی دافعھ باعث شد کمی تند تر قدم بردارم تا دستشاز پشت کمرم برداشتھ بشھ!نیم ساعت بعد سھ زوج دیگھ ھم اومدن و انگار مھمان ھا ھمینا بودن. برخلافتصورم اونقدرھا ھم مھمونی بدی نبود!یعنی اصلا مھمونی بدی نبود. با خانم ھا گرم گرفتھ بودم و در مورد ھمھ چیز حرفمی زدیم. متوجھ شده بودم مادر کیانمھر کلا زن کم حرفیھ، چرا کھ با بقیھ ھم زیادحرف نمی زد. جز چند جملھ کوتاه. یکی دوباری ھم وقتی سر میز شام داشت با دقتنگاھم می کرد مچش رو گرفتم، توی نگاھش حسی بود کھ نمی تونستم تشخیص بدم واین کلافھ ام می کرد.خدا روشکر رسم باز کردن کادو نداشتن و کادوھاشون رو موقع رفتن می دادن وتبریک می گفتن. کلا مھمونی بیشتر شبیھ یھ دورھمی دوستانھ بود تا جشن تولد.خبری ھم از بریدن کیک و فوت کردن شمع نبود!ساعت دوازده شب بود کھ بالاخره مھمونی تموم شد و قصد برگشت کردیم. بدوناینکھ لباسمو عوض کنم مانتومو روش پوشیدم و بعد از برداشتن لباس ھای دیگھ امسوار ماشین کیانمھر شدم.توی سکوت بھ بیرون زل زده بودم کھ کیانمھر سکوتو شکست:- شخصیت قابل تحسینی داری!بھ سمتش چرخیدم و با پوزخند منتظر موندم جملھ اش رو کامل کنھ.- برام جالبھ بعضی رفتارھات! یھ آدم با یھ گذشتھ عجیب کھ دیگران رو وادار بھقضاوت بد می کنھ با روحیاتی قابل ستایش مثل حیا و حریمت و ایمانت!245دوباره بھ بیرون زل زدم و طعنھ زدم:- چرا رک حرفتو نمی زنی؟ چرا نمی گی چھ قضاوتی کردی؟ چرا نمیگی تو ھم فکرمی کنی من بھ خاطر ثروت محمد زنش شدم!صداش باز ھم حرصی بود:- کی باور می کنھ؟! کی می تونھ قبول کنھ کھ یھ پیرمرد شصت سالھ بتونھ یھ دخترجوونو راضی نگھ داره.بھ سمتش برگشتم:- اولا شصت نبود و پنجاه سالش بود! دوما برام باور ھیچ کس مھم نیست!ضربھ ی محکمی بھ فرمان ماشین زد کھ توی جام تکون خوردم. بلافاصلھ ماشین روزد کنار و بعد از چند بار نفس عمیق و دست کشیدن لای موھاش با چشمھایی کھ میرفتن از حرص و عصبانیت قرمز بشن بھم زل زد:- چرا خودت رو می زنی بھ ندیدن! بھ نشنیدن! نمی فھمی با خودم درگیرم؟!سرمو بھ چپ و راست تکون دادم و با کلافگی گفتم:- چرا فکر می کنی اونقدر مھمی کھ بھ خود درگیریت فکر کنم؟!ضربھ محکمتری بھ فرمان ماشین زد و من غیر ارادی کمی عقب کشیدم، صداش بالارفتھ بود:- لعنتی من ھمھ جوره از اون شیخی خرفت سرم! چطور اون مردکو می دیدی واینطور از مرده اش کھ فھمیدی در حقت خیانت کرده دفاع می کنی اما منو نمی بینی؟!نباید اجازه میدادم اعتراف کنھ. نباید کار بھ اینجا می کشید کھ این ھمھ پررو بشھ!بغضمو قورت دادم و با ھمھ ی غمی کھ می تونستم توی چشمھام جا بدم نگاھش کردمو با صدایی کھ خودم ھم بھ زور می شنیدم جواب دادم:- نمی بینمت چون ... یھ کاناپھ ی سھ نفره ی قھوه ای سوختھ ... گوشھ ی یھ سالنبزرگ ... زیر راه پلھ ... جلوی دیدمو می گیره!بھ وضوح تار شدن چشمھاشو دیدم و چیزی کھ توی نگاھش فرو ریخت. نگاه ازشگرفتم و وقتی بھ پیاده رو زل زدم بھ اشکم اجازه باریدن دادم و با صدای بی نھایتلرزون زمزمھ کردم:- بریم ... کلی کاغذ بازی منتظرمونھ!نگاھش رو از من گرفت و بعد از چند بار نفس عمیق بھ راه افتاد. دستم رو بھ لبمرسوندم و بی اراده پوست لبمو می کندم. نباید این اتفاق می افتاد! این اعتراف اولینقدم برای پررو شدن بود. و ھمین طور ھم شد! چون خود داری کیانمھر فقط ھمونشب بود!بھ محض رسیدن از شر آرایش و لباس راحت شدم و نمازم رو کھ حالا قضا شده بودخوندم و کمتر از نیم ساعت بعد، ھم آقای عابدی، ھم پولاد و مریم اومدن. بی شکاگر آقای عابدی نبود مریم پولاد رو بھ باد کتک می گرفت. ھمینجوریش ھم کلیخیطش کرد. طوری کھ دل من ھم بھ حال پولاد سوخت!246تقریبا ساعت پنج صبح بود کھ دست از کار کشیدیم و من و مریم بھ اتاقم رفتیم. البتھقبل از ورود بھ اتاق، کیانمھر خونسردانھ از مریم خواست موبایلش رو خاموش کنھ وتحویل بده و مریم ھم گوش کرد.یھ لحظھ حس سالن امتحانات بھم دست داد کھ قبل از ورود موبایل ھامون رو تحویلمی دادیم!یکی دو ساعت بعد کیانمھر و پولاد اسناد رو بھ کارخونھ بردن تا جابجا کنند. ساعتده ھم مریم از خواب بیدار شد و بعد از صبحانھ خداحافظی کرد و رفت.بعد از رفتن مریم بھ اتاق مھمان کھ حالا آقای عابدی اونجا خوابیده بود رفتم تا بیدارشکنم، ولی قبل از اینکھ بھ اتاق برسم در باز شد و بیرون اومد.با دیدنش لبخندی زدم:- داشتم میومدم بیدارتون کنم.متقابلا بھ روم لبخندی زد و گفت:- کیان ھنوز برنگشتھ؟سرم رو بھ چپ و راست تکون دادم.- تا یھ لیوان چای بریزی منم آبی بھ دست و صورتم بزنم و میام ... البتھ اگر زحمتینیست.ابروھامو بالا دادم:- چھ زحمتی! بھ روی چشم.یی کھ گف، بھ نمایش گذاشتم و بھ « چشمت بی بلا » و سی و دو تا دندونم رو در جوابسمت آشپزخونھ رفتم. اعتراف می کنم دیگھ ازش نمی ترسیدم. البتھ تا وقتی مثلدیشب یھو چشم غره نره! خب یھ مرد حدودا شصت سالھ کھ ھیکل درشتی داره باموھای کاملا سفید، پوستش سبزه باشھ و چشمھاش سبز روشن، ترسناک نیست؟!خوشتیپ ھست ... ولی ترسناک ھم ھست دیگھ!- کیان کھ اذیتت نمی کنھ؟!سرم رو بھ سمت در برگردوندم و در حالی کھ لیوان چای رو روی میز می گذاشتمجواب دادم:- نھ.با یادآوری صحبت ھای دیشب توی ماشین کمی صورتم توی ھم رفت کھ از دیدتیزبین آقای عابدی دور نموند!- اتفاقی افتاده؟!باید می گفتم؟! اگر می گفتم خوشحال می شد یا ناراحت؟ اگر موافق قضیھ بود چھاتفاقی می افتاد؟نفس عمیقی گرفتم و زیر لب آھستھ تر زمزمھ کردم:- نھ.247پشت میز نشست و اشاره کرد کھ بشینم. بھ حرفش گوش کردم. طوری منتظر نگاھممی کرد کھ انگار داشت ذھنم رو می خوند ... درست مثل کیانمھر، اون اوایل کھ بھشرکت اومده بود!آب دھنم رو قورت دادم و تعارف زدم کھ صبحانھ اش رو بخوره. لبخند محوی زد:- می خورم. تو حرفتو بزن.لبامو یھ طرف جمع کردم و سرم رو پایین انداختم. چی باید می گفتم اصلا؟! بگمپسرت غیر مستقیم بھ من ابراز علاقھ کرد و بھ شوھر سابقم کھ مُرده حسادت؟! بھآقای عابدی بگم؟!! کسی کھ از گذشتھ ی من و پدرم و مادرم کاملا خبر داره!- نمی خوای بگی این چیھ کھ این طور تو رو توی فکر برده؟!غمگین نگاھش کردم و با صدای آرومی گفتم:- من دختر ھدایت رمضانی ام کھ آینده شغلی پسرتون رو نابود کرد ...بی توجھ بھ ابروھاش کھ توی ھم می رفتن ادامھ دادم:- چطور باور کنم براتون ناراحتی من مھمھ؟! ...نفس عمیقی گرفتم تا لرزش صدامو پشتش پنھان کنم:- شما تعریف کنید!لیوان شیری کھ کنار چای گذاشتھ بودم رو برداشت و کمی نوشید و بعد با ابروھاییکھ ھمچنان توی ھم بود گفت:- توقع داری بھ گناه پدرت تو رو مجازات کنم؟!بی حرف نگاھش کردم. نگاه ازم گرفت.- من بھ تو بابت یھ عشق دروغی ... بدھکارم.بعد از چند ثانیھ ی کوتاه ذھنم مطلب رو گرفت و با یادآوری امیرعلی ابروھام تویھم رفت.دست ھاش رو روی میز گذاشت و بھ سمتم خم شد:- البتھ من نمی خواستم بینتون اتفاق احساسی بیفتھ! من فقط می خواستم امیرعلی روبفرستم سمتت تا ...دستم رو بھ نشونھ ی سکوت بالا آوردم و بی توجھ بھ بغض خفھ کننده ام گفتم:- امیر تعریف کرد ... می دونم قرار بود از طریق من بھ پدرم فشار بیارید ... خواھشمی کنم تکرارش نکنید ... اذیت می شم.سرش رو با ناراحتی تکون داد و بی مقدمھ گفت:- برام مھمی چون برای پسرم مھمی.با ناباوری نگاھش کردم. با لحن محکمی ادامھ داد:- حتی یھ غریبھ ھم می تونست دیشب نگاه کیان رو معنی کنھ ... توی چشمھاشچراغونی بود!انگشت ھامو بھ بازی گرفتم:248- بھتون حرفی زده؟لبخندی روی لبش نشست:- این بچھ ھیچ وقت نتونست تودار بودن رو یاد بگیره! نھ ناراحتیش نھ خوشحالیش،نھ خشمش و نھ بیان احساساتش! خیلی راحت علاقھ یا تنفرش رو بھ زبون میاره.نگاھش رنگ غم گرفت:- برخلاف ظاھرش کھ شاید از نظر دیگران مرموز بھ نظر برسھ متاسفانھ یاخوشبختانھ ظاھر و باطنش یکیھ! یعنی اگر ازش توی یھ لحظھ ترسیدی مطمئن باشحست درستھ و باید توی اون لحظھ بترسی! یا وقتی بھت ابراز علاقھ می کنھ خیالتراحت باشھ کھ حرف دلش رو می زنھ و اھل تظاھر نیست!دست ھامو بغل کردم:- اما قرارمون این نبوده!چشماشو ریزکرد:- پس پیش خودت ھم گفتھ! بھش گفتھ بودم یھ مدت دست نگھ داره تا ھر دوتون بتونید...حرفش رو قطع کردم:- باھاش صحبت کنید تا قانع بشھ کھ کار درستی نمی کنھ.نگاھش سرد شد:- این حق اونھ کھ ھر کیو می خواد دوست داشتھ باشھ و یا برعکس! از من می خوایقانعش کنم تا با خودش رو راست نباشھ؟!کلافھ بودم و نمی تونستم درست فکر کنم. اخمم غلیظ تر شد:- ولی من نمی تونم ... یعنی الان ... ھنوز کھ این علاقھ شدت نگرفتھ بھتره کھ ...دردمندانھ بھش زل زدم تا خودش بقیھ مطلبو بگیره. چھره اش دیگھ گرمای چند دقیقھقبل رو نداشت و حسابی گرفتھ شده بود.- حتی نمی خوای بھش فرصت بدی؟! گذشتھ ی شما پر از سوتفاھمھ و دردھایمشترکتون میتونھ نقطھ اتصال خوبی باشھ. نمی خوام از پسرم تعریف بیخود کنم!سکوت کرد. مسیر ادامھ صحبتش رو تغییر داد:- من بھ تصمیم کیان احترام میذارم.نمی خواستم تلخ باشم اما نمی شد کھ لبخند بزنم و با آقای عابدی ھمفکری کنم!- ھر کس تصمیمش برای خودش محترمھ! ولی از نظر من این ازدواج یھ قرار کاریبوده کھ با نجات شرکت اولین کاری کھ می کنم اقدام بھ جداییھ! فکر کنم با توجھ بھحق طلاق کھ با منھ زیاد معطل ھم نشم!پوزخندی کنج لبش نشست و با صدای آرومی گفت:- اگر پسر منھ کھ اون حقی کھ ازش حرف می زنی دیگھ بھ کارت نمیاد!ابروھام بالا رفت:- منو تھدید کردین الان؟!249یھو از لاک سردش بیرون اومد و با صدا خندید:خبر داره! « خودش » - نھ دخترم! فقط ... کی از فردایاز روی صندلی بلند شد و کمی بھ سمتم خم شد:- چون پسر من کارش درستھ!شاید اون لحظھ درست منظورش رو نفھمیدم! اما وقتی رفت و کیانمھر برگشت دقیقا«. کارش درستھ » ! متوجھ منظور آقای عابدی شدم....- مناسبتش چیھ؟و نگاھم رو از دست کیانمھر کھ روبروی صورتم نگھ داشتھ شده بود گرفتم و بھچشمھای بی نھایت خستھ اش دوختم. لبخند زد:- بھ مناسبت این کھ دیشب اومدی تولدم ... میدونم دلت نمی خواست شرکت کنی.دوباره بھ جعبھ ی کادوپیچ شده نگاه کردم و یادم اومد ھمین نیم ساعت قبل پدرش سرمیز صبحانھ با خنده بھم با زبون بی زبونی اخطار داد کھ مراقب دل خودم باشم کھ واندم چون پسرش کارشو بلده!ابرو تو ھم کشیدم و پشت بھش بھ سمت اتاق چرخیدم. ولی طی یک تصمیم آنی چندقدم رفتھ رو برگشتم و بدون در نظر گرفتن قیافھ ی آویزونش جعبھ رو از دستشگرفتم. و باز ھم بی توجھ بھ چشمھایی کھ درخشید پا چرخوندم و بھ سمت اتاق رفتم وبا صدای بلند گفتم:- این آخرین بارت باشھ!و در اتاق رو بستم. صداشو شنیدم کھ با لحن شیطونی گفت:- خیلی رو داری کھ جلوی من زبون درازی می کنیا!لبخند کجی زدم و بعد از قفل کردن در روی تخت نشستم و بستھ رو باز کردم. با دیدنچیزی کھ توی بستھ بود دندونامو با حرص بھ ھم فشردم.با صدای بمش کھ خنده چاشنیش شده بود، چسبیده بھ در شروع کرد بھ حرف زدن:- میخ ھم گوشھ جعبھ گذاشتم. اگر این مدل رو نمی پسندی مدل ھای دیگھ در اندازهھای مختلف ھم دارم ... ولی اینو بھت دادم چون خودم توش قشنگ تر افتادم.قاب عکس کوچیک رو توی دستم فشردم و با صدای بلند گفتم:- خیلی شوخی بی مزه ای بود!- باشھ بیا از توی اتاق یھ دونھ بامزه اش رو بردار ... ولی بھت قول میدم دوبارهھمینو برمیداری چون تو بقیھ زیاد قشنگ نیفتادی!و با خنده از در اتاق دور شد. نگاھی بھ قاب عکس انداختم کھ مربوط بھ روز عقدمونو توی محضر بود. خودم کلا یادم رفتھ بود کھ شوھر کاملیا ازمون چند تا عکسگرفت! ھرکاری کردم نتونستم لبخندم رو بھ خاطر شیطونی کیانمھر کنترل کنم. زیرلب زمزمھ کردم:- خل و چل!250قاب عکس رو بھ گلدون کریستال کوچیک روی عسلی تکیھ دادم و جعبھ رو ھم کنارتخت روی زمین گذاشتم.اون لحظھ فقط برام این تغییر یھویی کیانمھر جالب بود. البتھ حواسم بود کھ نبایدجلوش بخندم تا پررو نشھ! ولی خب فکر نمی کردم کھ این روند ادامھ پیدا کنھ!ھمونطور کھ فکر می کردیم تحقیقات پلیس بھ چک کردن حساب ھای شرکت وکارخونھ ھم رسید. از تک تک سھامدارھا بازجویی شد. طبق آخرین خبرھایکیانمھر، پروازھای داریوش بھ دستور پلیس چک شده بود و آخرین کشوری کھ توشاقامت داشتھ سوئد بوده، کیانمھر ھم اون چیزی کھ می دونست رو در اختیار پلیسقرار داده بود تا بھ روند تحقیقات سرعت ببخشھ.یک ھفتھ ی سخت و استرس آور چک کردن حساب ھا تموم شد و خوشبختانھ چیزیبھ ضرر تیم حسابداری پیدا نشد. الحق پولاد خیلی کمک کرد کھ ظاھر تیم آروم باشھو بچھ ھا خیلی طبیعی برخورد کنن. چون اگر بھ مریم بود ھمون ساعت اول ھمھ رولو می داد! بس کھ قیافھ اش تابلو بود و مجبور شدیم بفرستیمش اون یھ ھفتھ رو برهآزمایشگاه و بھ بھونھ کمک بھ آقای حبیبی، کارخونھ نباشھ.کیانمھر بھ صورت واضح با من در مورد داریوش و اطلاعاتی کھ بھ دست آوردهبودن صحبت نمی کرد. اما با توجھ بھ اخلاقش کھ روز بھ روز بھتر می شد میتونستم بفھمم اتفاق ھای خوب در حال وقوعھ.جمعھ شب دوباره ھمھ ی سھامدارھا رو بھ خونھ دعوت کرد و دقیقا رسیدیم بھ قسمتسخت ماجرا کھ کیانمھر کامل بھ عھده خودم گذاشتھ بود!بعد از شام و وقتی کھ ھمھ دور ھم جمع شده بودن و صحبت ھای کاری رو از سرگرفتھ بودن وقت اون رسیده بود کھ من ھمھ رو در جریان وام بذارم. تمام این یکھفتھ کیانمھر راھکار داده بود بھم تا طوری برخورد کنیم کھ کسی از من شکایتنکنھ!- اگر قبول کردن کھ ھیچی! ... اگر ھم قبول نکردن و خواستن شکایت کنن؛ یھ راهدیگھ پیدا می کنیم. فعلا این بھترین راھھ!سرمو بالا آوردم و بھ نگاه گرمش چشم دوختم. خواستم حرفی بزنم کھ دستش روروی دستم گذاشت:- بیا بیرون، الان بھترین موقعیتھ.بعد از مکثی طولانی، نفسم رو بھ صورت آه بیرون فرستادم و بلند شدم و بھ ھمراهکیانمھر از آشپزخونھ بیرون اومدم.با کیانمھر روی راحتی دو نفره نشستیم و بلافاصلھ دستش رو دور شونھ ھام انداخت.اولین تماس جدی و بی نھایت نزدیکش بود، البتھ بھ غیر از وحشی بازی ھاش!!ناخودآگاه توی خودم جمع شدم، اما اون لحظھ اونقدر بھ دلگرمی و حمایتش نیاز داشتمکھ دیگھ عکس العملی نشون ندم. آقای طارمی با خوشرویی بھ حالت نشستن من و251کیانمھر نگاه کرد و بعد از تشکر بابت شام (کھ البتھ ھمش از بیرون بود و من فقطسالاد درست کرده بودم!) رو بھ کیانمھر گفت:- خب آقای عابدی آیا این دعوت علت خاصی داره؟کیانمھر نگاه آرامش بخشی بھ من کرد و رو بھ آقای طارمی گفت:- شاید بھ زودی بھ داریوش و پول ھا برسیم.زمزمھ ھا و لبخند ھا شروع شد و تا چند لحظھ ھر کس عکس العمل خاصی نشونداد!- اما یھ مطلبی ھست ...ھمھ ساکت شدن. دیدن نگرانی، بعد از یھ شادی لحظھ ای توی چشم ھاشون، باعث شداز خودم بدم بیاد!- غزالھ جان؟!بھ کیانمھر کھ منو صدا زده بود زل زدم. اشاره کرد شروع کنم؛ نفس عمیقی گرفتم ورو بھ جمعیت گفتم:- ھمھ ی پول شما اون حسابی نبود کھ خالی شد.خب شاید جملھ ی خوبی رو برای شروع انتخاب نکرده بودم چون قیافھ ھمھ شونشبیھ علامت تعجب شد! اجازه سوال پرسیدن ندادم.- با توجھ بھ اینکھ بھ آقای محمودی نزدیکیم و شاید بھ زودی بھ پولتون برسید، بھترهدر جریان حسابی کھ فقط من ازش خبر دارم ھم باشید تا بتونید پولتون رو پس بگیرید!- میشھ واضح تر صحبت کنید؟رو بھ آقای کامرانی کھ این سوالو پرسیده بود گفتم:- چند سال قبل آقای محمودی در مورد توسعھ خط تولید کارخونھ با من حرف زد کھالبتھ این موضوع رو بھ پلیس ھم گفتم. قرار بود محصولات جدید تولید بشھ،محصولاتی غیر از لبنیات!نفس عمیقی گرفتم:- ایشون با فروش بخشی از سھامشون و جورکردن یھ حساب درشت تونستن یھ وامبزرگ بگیرن!خب ... رسیده بودم بھ قسمت سخت ماجرا! جایی کھ نمی دونستم با چھ عکس العملیروبرو میشم! چشمامو برای ثانیھ ای بستم و باز کردم...- کھ قسط ھاشو با پول شما پرداخت کردیم.اولین واکنش رو خانم فرھمند نشون داد:- چی؟!!! بدون این کھ بھ خودمون بگید؟!!بی اراده کمی خودمو بھ کیان نزدیک تر کردم و با لحن محکم تری ادامھ دادم:- خانم فرھمند انگار بھ اول حرف ھای من گوش نکردید! من تنھا شاھد این قضیھ ام!آقای رحمانی ھم بھ حرف اومد:- تا کی می خواستین این حقیقت رو از ما مخفی کنید؟252لحنش طوری بود کھ معذبم کرد ... رنگ نگاه ھمھ بھم تغییر کرده بود. نگاه دودلی بھکیانمھر انداختم کھ با لبخند پر غرور و عجیبی بھ جمع خیره شده بود. چرا ازم دفاعنمی کرد؟با اخم نگاھمو ازش گرفتم و رو بھ آقای رحمانی گفتم:- قرار بود قبل از رفتنش بھ دبی بگھ! اما ھمھ چیز بھ ھم ریخت! ماجرای سوء قصدو دزدی و چھ می دونم ... کارکنان شرکت شاھد بھم ریختگی اوضاع بودن! من نھچیزی بھ دست آوردم و نھ چیزی رو با خالی شدن حساب ھا از دست دادم!- از کجا معلوم با ایشون ھم دست نبوده باشین؟!با اخم رو بھ خانم فرھمند گفتم:- من خونھ ام رو بھ خاطر بدھی شرکت فروختم! اگر سھام شما ھدیھ یپدرشوھرتونھ! من برای بالا رفتن این شرکت و کارخونھ زحمت کشیدم!باید یکی این زن پررو رو سرجاش می نشوند! انگار آقای یعقوبی از جوابم بھعروسش لذت برد کھ با لحن بھتری نسبت بھ بقیھ، رو بھم گفت:- مبلغ چقدره؟نفس عمیقی گرفتم:- تمامی قسط ھای وام ... ریزش رو محاسبھ کردم و براتون آماده کردم.سرش رو تکون داد:- ما باید چی کار کنیم؟!کمی بھ جلو خم شدم:- باید از آقای محمودی شکایت کنید، شما از طریق من خبردار شده بودین و آقایمحمودی ھنوز بھ شما توضیح کاملی ارائھ نداده بودن نسبت بھ برنامھ ھای آینده. ازطرفی بھ وعده وفا نکردن و بھ مبلغ وام ھم رحم نکردن! البتھ مبلغ قسط رو خودتوندستی می دادین و از حسابتون کسر نمی شده.خانم فرھمند با لحن مشکوک ولی صدای آرومی گفت:- چرا باید اینکارو کنیم؟خیلی جدی جواب دادم:- چون اگر بفھمن چنین مبلغی از سود توی دفاتر گزارش نمی شده مشمول کلی مالیاتو جریمھ می شیم و بازکلی باید از جیبتون بره!سکوت مطلق برای چند ثانیھ ای روی جمع حاکم شد و این بار کیانمھر برای شکستنسکوت داوطلب شد:- منم اولش کھ فھمیدم خیلی عصبانی شدم و واکنش خوبی نشون ندادم! ولی الان کھخوب دقت می کنم می بینم وقتی داریوش گیر بیفتھ علاوه بر پولی کھ ازش باخبرم یھمبلغ درشت دیگھ ھم گیرم میاد! انگار کھ یکی بھ جای من با پولم برای خودم پسانداز کرده!خانم صامتی طعنھ زد:253- شما اگر از خانومتون دفاع نکنید، کی این کارو بکنھ؟کیانمھر پوزخند زد:- ھیچ کس شما رو مجبور نمی کنھ کاری خلاف میلتون انجام بدین! شما می تونید ازغزالھ شکایت کنید!با این کھ ترس توی دلم لونھ کرد اما ظاھرم رو از دست ندادم و منتظر شدم حرفاشونادامھ پیدا کنھ . خانم صامتی با ابروھای بالا رفتھ گفت:- معلومھ کھ شکایت می کنیم!آقای یعقوبی مداخلھ کرد:- خانم محترم لطفا این رفتار بچگانھ رو کنار بذارید! شکایت از خانم رمضانیاحمقانھ ترین کاره!اوه اوه! این دیگھ چھ برخوردی بود؟! دھن خانم صامتی باز موند. کیانمھر کھ بھ زورخنده اش رو نگھ داشتھ بود ضربھ ای با نوک انگشت بھ بازوم زد. خانم صامتیخودشو جمع کرد و رو بھ آقای یعقوبی گفت:- از اعتمادمون سوء استفاده شده و بدون اجازه از پولمون برداشتن! شما با این مسالھمشکلی ندارین؟! می خواین ساده لوحانھ بھ برنامھ ھاشون عمل کنید! از کجا معلومباز نقشھ جدیدی در کار نباشھ!؟کیانمھر با لحن نھ چندان دوستانھ ای گفت:- خانم محترم! لطفا قبل از حرف زدن کمی فکر کنید! شما دست بھ سینھ منتظرید یکیحقتونو بگیره و این منم کھ برخلاف اعتماد شما کھ از روی تنبلی و خوش خیالی بوده،سگ دو زدم و ردی از داریوش پیدا کردم! می تونید ھمین الان از اینجا برید وشکایت کنید اما یھ چیزی رو در نظر داشتھ باشید.و خطاب بھ کل جمع ادامھ داد:- ھر مدلی کھ شکایت کنید، وقتی داریوش برگرده بھ پولتون می رسید اما ... وقتیشرکت متضرر بشھ بھ نسبت درصد سھامتون ھمگی موظف بھ پرداخت جریمھ اید!دقیقا تمام این پنج- شش سالی کھ سودھا گزارش نشده!آقای رحمانی با اخم گفت:- ولی این ما نبودیم کھ سود رو گزارش نکردیم!!کیانمھر ابروھاشو بالا فرستاد:- اما ھم شما و ھم مشاورین مالیتون با خبرین کھ مالیات رو دور زدیم!قیافھ ی کیان اونقدر ترسناک شده بود کھ منم لال شده بودم چھ برسھ بھ بقیھ! خانمصامتی کھ قشنگ خفھ شد!قیافھ ی کیان اونقدر ترسناک شده بود کھ منم لال شده بودم چھ برسھ بھ بقیھ! خانمصامتی کھ قشنگ خفھ شد!- خانم رمضانی؟!254بھ آقای طارمی نگاه کردم کھ صدام زده بود:- بلھ؟- چی شد کھ الان این موضوع رو گفتین؟! بھ قول خودتون شما تنھا شاھد این ماجرابودین و می تونستید ساکت بمونید و آب از آب تکون نخوره!نفس عمیقی گرفتم و با ناراحتی کھ اصلا تظاھر نبود گفتم:- من ھم از اعتمادم ضربھ خوردم ... برنامھ ھای آقای محمودی خیلی رویایی وقشنگ بودن و من ھم کم سن و سال و بلند پرواز! اگر خط تولید کارخونھ زمانمدیریت مالی من توسعھ پیدا می کرد برای من یک موفقیت بزرگ محسوب می شد!اشتباه من این بود کھ خودمو زیادی باور داشتم و بھ نصیحت ھای آقای شیخی توجھینکردم.با ھمین چند جملھ یکم .. فقط یکم رنگ نگاھشون تغییر کرد. آقای محمدی رو بھکیانمھر گفت:- من مشکلی با این قضیھ ندارم اما ... ترجیح میدم بیشتر توجیھ بشم و کامل درجریانقرار بگیرم. ھیچ دلم نمی خواد بعدھا منم متھم بھ ھمکاری بشم!پیش قدم شدن آقای محمدی بھ ھمکاری، بقیھ رو ھم بھ تکاپو انداخت. آقای طارمی ھمبا ابروھای در ھم گفت:- اگر اشکالی نداشتھ باشھ من اول با مشاورم مشورت کنم اگر از نظر ایشون مشکلینداشتھ باشھ، من تابع جمعم.خانم صامتی ھم نگاه اخموش رو از کیانمھر گرفت و رو بھ من گفت:- باید ھمسرم رو در جریان بذارم، بعد نظرمو میگم.بقیھ ھم ھرکدوم یھ شکلی نظرشون رو گفتن و در آخر وقتی خداحافظی می کردن یھجورایی مشخص بود کھ قصد ھمکاری دارن، انگاری اون تھدید کیانمھر در رابطھ باسھیم شدن توی جریمھ ھا حسابی تاثیر گذاشتھ بود! آقای یعقوبی و عروسش دیرتر ازبقیھ رفتن، بالاخره ھر چی نبود بعد از کیانمھر و داریوش آقای یعقوبی بیشترین سھمرو داشت. کیانمھر براش کامل شرح داد و منم ریز مبلغ رو در اختیارش گذاشتم وکمی خیال خانم فرھمند ھم راحت کردیم و بالاخره اون ھا ھم رفتن.- امشب خیلی خوب ظاھر شدی.در حالی کھ آشغال پیشدستی ھا رو توی سطل خالی کردم جواب کیانمھرو با لبخنددادم:- جونم بالا اومد! تو چرا ساکت بودی؟آستین ھاشو بالا زد و شروع کرد بھ چیدن ظرف ھا توی ماشین ظرفشویی. لبخندھنوز روی لبھاش بود:- ساکت بودم و فقط یک کلمھ حرف زدم، نسبت دادن بھ اینکھ زن منی! اگر دفاع میکردم کھ می گفتن منم باھاتون ھم دست بودم!لبامو جلو دادم و غیرارادی بھ زبونم اومد:255- بھ نظرت من احمقم؟!دست ھاش نیمھ راه متوقف شد و با تعجب بھ سمتم برگشت:- چی؟لبامو با ناراحتی بھ ھم فشار دادم و سرمو پایین انداختم:- احمقم کھ ھمھ ازم استفاده کردن؟!- چرا این فکرو می کنی؟!با ناراحتی بھ چشمھای نگرانش زل زدم:- من ھیچ وقت نمی خواستم این ھمھ بد باشم! فقط زیادی بھ خودم مطمئن بودم ...یعنی ھر کس کھ می خواست ازم استفاده کنھ از مھارت ھام تعریف می کرد و بعد بھنفع خودش گولم می زد.با ناراحتی زمزمھ کردم:- مثل روباه و کلاغ!ظرف ھا رو روی میز رھا کردم و بھ سمت در آشپزخونھ قدم برداشتم. ھمین چند تاجملھ ای کھ بھ زبون آوردم انگار کل حقیقت زندگیم بود! تلخ تر از زھر!ھنوز قدمی از آشپزخانھ فاصلھ نگرفتھ بودم کھ بازوھام توی دستھای کیانمھر اسیرشد و صداش در گوشم زمزمھ شد:- کاری با نظر بقیھ ندارم! اما من بھت اجازه نمیدم کھ خودتو احمق بدونی!بھ سمتش برگشتم و ھمراه تلاش کم جونم برای رھا شدن بازوھام بھ چشم ھاش خیرهشدم و زمزمھ کردم:- خودت در موردم چی فکر می کنی؟حلقھ ی پنجھ ھاشو دور بازوھام محکم تر کرد:- از نظر من تو یھ دختر شجاع و ریسک پذیری! فقط باید با آگاھی قدم برداری تا بھبن بست نخوری!بغض ناشی از ترسم رو قورت دادم و آروم گفتم:- دستامو ول کن.چشماشو ریز کرد:- من فقط دست ھاتو چسبیدم ... از چی می ترسی؟!صدام رنگ التماس گرفت:- خواھش می کنم ... دارم اذیت میشم.لعنتی ... اولش از گرفتن بازو شروع میشھ اما خدا می دونھ آخرش بھ کجا می رسھ ومن اینو نمی خواستم! قلبم محکم می تپید و فقط دلم می خواست برم بھ اتاقم تا حرکتناشایستی انجام ندم اما کیانمھر موشکافانھ بھم زل زده بود و قصد بی خیال شدننداشت ... یھو انگار بھش برق وصل کرده باشن با ناباوری گفت:- تو ... از من می ترسی؟!