شاه شطرنج3
!...نوش جان-دوباره دست پريسا را می گيرم و از رستوران بيرون می زنيم...بؽض کرده...می...دانم...زمزمه می کند...سايه-:با تمام خشمم انگشتانش را فشار می دهم و داد می زنم!...هيش...هيچی نگو...فقط منو برسون خونه-بخاری را روشن می کنم و با دست گلويم را ماساژ می دهم....سپس سرم را و...بعد گردن خشک و دردناکم راحاال چی ميشه سايه؟-:کيفم را روی پايم جا به جا می کنم و می گويممدارکش چقدر قوی و محکمه؟-:با بؽض می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 143...خيلی-:دندانهايم را روی هم فشار می دهم و می گويمخيلی يعنی چقدر؟؟؟-:با ترس نگاهی به صورتم می اندازد و می گويد...ايميلم رو چک کرده-:سرزنشگرانه نگاهش می کنم و می گويمنگو که مثل رمز عابر بانک و شماره شناسنامه و شماره کارت ملی و شماره -...پالک خونه همسايه تون...پسوورد ايميلت رو هم توی گوشيت ذخيره کردیسرش را باال و پايين می کند...فرو رفتن ناخنهايم را توی گوشت کؾ دستم...احساس می کنمپسوورد گوشيت رو کجا نوشته بودی؟-...راهنما می زند و گوشه خيابان می ايستدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 144اونو يادم بود...ولی انقدر سرم داد زد...اينقدر قيافش ترسناک شده بود که گفتم -...االنه که خونمو بريزه...ترسيدم سايه...خودم بهش گفتمنفسم را محکم بيرون می دهم....گوشه لبم ناخودآگاه باال می رود...زمزمه می:کنم...دور و بريای معتمد منو ببين تو رو خدا-:مشتی به فرمان می زند و با صدای بلند می گويدگند اصلی رو خود جنابعالی زدی...وقتی يکی عين اميرحسين رو اينقدر راحت -تو خونت راه می دی و واسه هشدارای من تره هم خورد نمی کنی...همين ميشهديگه...! بعدشم...تو که هميشه صدتا پسوورد واسه گوشيت می ذاشتی و هميشههم منو بابت حواس پرتی و حافظه ضعيفم مسخره می کردی...تو ديگه چرا؟؟؟:ابروهايم را باال می اندازم و می گويمراست می گی...آخرين باری که گوشيم الک شد و رو همون حالت هنگ کرد و -مجبور شدم به قيمت از دست دادن همه اطالعات روش...بدم فرمتش کنن...ديگهواسش پسوورد تعريؾ نکردم...چون به قول اميرحسين زيادی از خودم مطمئن...بودم...اين رودستی که خورديم تاوان حماقتای پيش پا افتاده و بچگانمونه:سرش را روی فرمان می گذارد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 145حاال چه باليی به سرمون مياد؟؟؟-:منهم سرم را به پشتی صندلی تکيه می دهم و می گويمدقيقا چکار می تونه بکنه؟؟؟ ا -:آهی می کشد و می گويدتمام اطالعات محرمانه انبار و شرکت رو که من از طريق ايميلم واست فرستادم -چک کرده...دونه به دونه....اگه شکايت کنه...از طريق پليس سايبری حتیکامپيوتری که از طريقش اين ايميال ارسال و دريافت شدن پيدا می شه...کافيه...چهار نفرم عليه من شهادت بدن...کارم تمومه...پلکم را با تمام قدرت روی هم فشار می دهم!...يه فکری کن سايه-:زمزمه می کنم...برو خونه...خوابم مياد-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 146:با بهت می گويد!!!...سايه-:کالفه رويم را به سمت پنجره می چرخانم و می گويم!...نگران نباش...واسه تو اتفاقی نمی افته-:چانه ام را می گيرد و صورتم را بر می گردانداون قرارداد رو امضا می کنی؟؟؟-:لبخندی به چهره مهربان و نگرانش می زنم و می گويم!...فراموش کردی؟؟؟من زانو نمی زنم-...صورتش باز می شودنقشه ای داری...؟؟؟؟-:چشمک می زنم...نفس راحتی می کشد و در حاليکه استارت می زند می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 147تو ديگه کی هستی؟؟؟-...چشم به چراؼهای روشن و خاموش خيابان می دوزم!...من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنینم اشک ناشی از سرما را از چشمانم می گيرم...صورت رنگ پريده ام را تویآينه ماشين بازرسی می کنم و به خانه باز می گردم...هنوز اول صبح است و منکلی وقت دارم...با آرامش صبحانه می خورم و آرايش می کنم...دقيق تر ازهميشه...ؼليظ تر از هميشه و زيباتر از هميشه...امروز از آن روزهاست که هماز سفيدی پوستم لذت می برم و هم از عسلی چشمانم...نه کرم برنزه کننده می زنمو نه با آرايش از شدت رنگ چشمانم می کاهم...! امروز از همين سايه واقعیراضی ام...! تيپ رسمی هميشگی را می زنم و به شرکت می روم...کيفم را بهتنم می چسبانم و با اعتماد به نفس وارد دفترم می شوم...با خوش رويی با همه...سالم و احوال پرسی می کنم و امين و فدايی را به اتاقم می خوانم...چهره هر دو شاد و راضی استخب چه خبر؟-:فدايی شروع می کندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 148همه چی عاليه خدا رو شکر...کيميا پول فرمول رو به حساب ريخته و همکاری -و حمايتش خيلی خوبه...چه وردی تو گوش اين پيرمرد خوندی که اينجوریمريدت شده؟؟؟:می خندم و می گويمهيچی...فقط بهش نشون دادم که نمی تونه منو به خاطر سن و سالم...دست کم -!بگيره...با يه کم بدجنسی و زيرآب زنی...نظرش برگشتهر دو می خندند...تو چشمان فدايی خيره می شوم و بعد از چند ثانيه روی:صورت امين زوم می کنم...فراموش نکنين که هر اتفاقی که بيفته اين شرکت بايد سرپا بمونه-لبخند از لبهايشان پر می کشد...به هم نگاه می کنند...امين...مردد و نگران می:پرسدچيزی شده...؟؟؟-:چشمانم را با آرامش باز و بسته می کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 149نه...من حواسم هست...شما هم حواستون رو جمع کنين...کوچيکترين اشتباه -نابودمون می کنه...چوب خطمون پره...ديگه جا واسه خطا و سهل انگاری...نداريم:منشی وارد می شود...آقای احتشام اومدن-...می دانم کدام احتشام را می گويد...قلبم می ريزد...تند می گويممگه نمی بينی جلسه داريم؟؟؟-:سرش را پايين می اندازد و می گويد...ميگن کارشون خيلی واجبه...نمی تونن صبر کنن-برگه ها را از کيفم در می آورم و توی جيب پالتويم می گذارم...از جا بلند میشوم و به سمت مجسمه شاه می روم و کنارش...رو به پنجره... می ايستم...آرام:می گويم!...بگو بياد تو-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 151امين و فدايی خارج می شوند و بوی دی وان لوچه توی اتاق می پيچد...میچرخم و دستم را روی تاج شاه می گذارم...! تک تک اجزای چهره اش پر از:پوزخند است...! اما من با آرامش به رويش لبخند می زنم و می گويم...خوش اومدن...بفرمايين-!...انتظار اين برخورد را نداشته...از مکثش می فهممصندلی را عقب می کشد و می نشيند...اما من از کنار سياه قدرتمندم جم نمی:را روی ميز سر می دهد و می گويد A5 خورم...کاؼذ...قرارداد رو آوردم...که تا فردا بتونی حسابی مطالعه ش کنی-لبخندم را عمق می دهم و در سکوت نگاهش می کنم...برگه ديگری را باال می...برد و نشانم می دهداينم برگه شکايت نامه ست...می تونی تا قبل از اينکه تحويل مقامات بدمش...يه -!...نگاهی بهش بندازیخنده ام را کنترل می کنم...هر دو کاؼذ نشان دار دولتی را از جيبم بيرون می:آورم و می گويمنظرت چيه تو هم نگاهی به اينا بندازی؟؟؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 151...کاؼذها را به دستش می دهم...البته اينا کپيه...جای اصلشونم محفوظه-تای کاؼذ اول را باز می کند...رنگ از رويش می پرد...با دقت زير نظرش میگيرم...تای کاؼذ دوم را باز می کند...صورتش به سرخی خون می شود...نفسعميقی می کشم و دوباره دستم را روی تاج شاه می گذارم...با خشم بلند می شود:و به سمتم می آيدفکر کردی می تونی اين اراجيؾ رو ثابت کنی؟؟؟-....دستانم را روی کمرم قفل می کنم و چشم در چشمش می دوزمگواهی پزشکی قانونی که روز بعد از اون رابطه صادر شده ثابت می کنه که -فقط يک بار رابطه داشتم و همون يک بار منجر به از بين رفتن بکارتمشده...خوشبختانه...اونقدر وحشيانه عمل کرده بودی...که دکتر پزشکی قانونیخشونت رو تاييد کرد...! نمونه برداری هم کردن...امروز رفتم جوابش روشده...حتی يه تار از موهات يا يه تيکه (detect)مردانه ديتکت DNA...گرفتماز ناخنت می تونه ادعای منو ثابت کنه...! االن فقط يه شکايت نامه احتياجه که...نمونه ش رو دادم خوندی...نزديکش می شوم...خيلی نزديک...همچنان لبخند بر لب دارمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 152اگه ذره ای واسه آبروت ارزش قائلی...اگه دوست نداری دادگاهی بشه و اسمت -نقل محافل بشه...اگه نمی خوای اعتبار و احترامی که جمع کردی...زير سوالبره...مثل بچه های خوب می ری تو اتاقت می شينی و دهنت رو می بندی...ازهمين امروز...اگه مشکلی واسه پريسا پيش بياد...مزاحمتی واسش ايجادبشه...سرش درد بگيره...سرما بخوره...اسهال بشه...حال نداشته باشه...حوصلهش سر بره... يا هر چيز ديگه ای...من تو رو مسئول می دونم و قسم می خورم!...روزگارت رو به سياهی اين مجسمه می کنم:داد می زند...خيلی احمقی...با اين کار آبروی خودت رو هم می بری-:قهقهه می زنم...دستم را روی لبه پيراهنش می کشم و می گويمآبرو؟؟؟ تو هنوز باورت نشده که من چيزی واسه از دست دادن -ندارم؟؟؟...تازه...من چه گناهی دارم...اونی که تجاوز کرده...تويی نه من...! وای...کی باورش ميشه دکتر اميرحسين احتشام...فارغ التحصيل کمبريجانگلستان...مخ داروسازی کشور...کسی که اينهمه دختر واسش سر و دست میشکنن...يه بيمار روانی باشه که آتيشش رو با تجاوز به دخترای بی پناه و بی کسخاموش می کنه؟؟؟وای...چه آبرو ريزی ای...! چطوری اين بدنامی جمع می!!!...شه؟؟؟ آخ...طفلک پدرتفک منقبضش به خوبی ضربان شدت گرفته رگهايش را نشان می دهد...با نفرت...دستم را پس می زند و از اتاق بيرون می رودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 153با تمام وجود نفس می کشم و برگه های ريخته شده روی ميز را جمع می کنم و!...همه را دانه به دانه پاره می کنم...می خندم...با لذت...از ته دل!...اينبار...اميرحسين احتشام...کيش:با اخم به لبهای ؼرق خنده پريسا نگاه می کنم و می گويمميشه بگی چی اينقدر خنده داره؟-:بريده بريده می گويد!...تجسم قيافه اميرحسين-ضربه ای به قفس پودی می زنم و چرتش را پاره می کنم.چهره شاکی وبداخالقش خنده بر لبم می نشاند....زبانم را برايش در می آورم...ولی او در کمالبی تفاوتی رويش را برمی گرداند و دوباره چشمانش را ميبندد.انگشتم را از بينميله های قفس داخل می برم و ضربه ای به سينه عضالنيش می زنم...هيچ عکسالعملی نشان نمی دهد...دلم برای چرخش 681 درجه گردنش ضؽؾ میرود..باز با نوک انگشتانم سينه داؼش را نوازش می کنم...اما او نوکش را بيشتربين پرهايش فرو می برد و با اينکار نشان می دهد که عالقه ای به بازی با من!...نداردول کن اون زبون بسته رو.چکارش داری؟مگه نمی بينی حوصله نداره؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 154.از کانتر فاصله می گيرم و خودم را روی مبل پرت می کنم!..اگه شبا به جای آواز خوندن...بخوابه...تو روز اينجوری عنق نميشه-.خنده بلندش...پودی را از جا می پراندای بابا...مثل اينکه يادت رفته اين طفلی جؽده.آخه کدوم جؽدی شبا رو می خوابه -که اين دوميش باشه؟با عشق به چرت زدنش نگاه می کنم.صدای خرخر ضعيفی که از گلويش بلند می!...شود وجودم را ؼرق لذت می کندخدا رو شکر...حداقل يه نفر تو اين دنيا هست که تو دوسش داشته باشی و -!...اينجوری عاشقانه نگاش کنی!...چشم از هيکل گرد و تپل پودی می گيرم و به چشمان دلخورش خيره می شوممگه کسی به جز اين حيوون واسم مونده که دوسش داشته باشم؟-چند ثانيه نگاهم می کند...پر از حرؾ...پر از سرزنش...و بعد مايوس از نگاه...خالی من...چشم به زمين می دوزدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 155قدم بعديت چيه؟-ذهنم را از اين همه تنهايی که هر بار به شکلی به زندگی ام هجوم می آورد...دور...می کنم...نمی دونم...فعال که همه چی خراب شده-!..خراب؟؟؟چرا؟؟؟االن که بازی به نفع توئه-...پاهايم را توی شکمم جمع می کنمنه...من اميرحسين و توجه محبت آميزش رو به خاطر اشتباهات احمقانه م از -دست دادم...آره...هدفم اين بود که اميرحسين رو تو مشتم داشته باشم...اما نهاينجوری...نه با زور و ارعاب...! اصال دلم نمی خواست از اون گواهی استفادهکنم...چون از نظر من فقط يه مدرک بود برای روز مبادا...ولی طوری پاشوگذاشته بود رو شاهرگم...که واسه نجاتم مجبور شدم به اين حربه متوسلشم...شايد به ظاهر برنده باشم اما از دست دادن دوستی و اعتماد اميرحسين و!...همين طور خروج تو از اون شرکت...يه باخت خيلی بزرگه..مستقيم و تيز نگاهم می کندخب حاال می خوای چيکار کنی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 156:موهايم را چنگ می زنم و روی سرم جمع می کنمبازی سخت تر شده.اين همه زحمت کشيدم که اميرحسين رو حذؾ کنم...ؼافل از -اينکه مؽز متفکر پشت پرده و بازيگردان خودشه...بايد رو کارمون متمرکزشيم...می خوام فعال از سيستم دفاعی استفاده کنم...تا اطالع ثانوی حمله ای در!...کار نيست:از جا برمی خيزد..کيفش را روی دوشش می اندازد و می گويدمن که حريؾ تو نمی شم...به حرفامم که گوش نمی دی...اما بازم تاکيد می -کنم...اميرحسين با پدرش متفاوته...اگه اونجوری مقابلت گارد گرفته بود و میخواست اذيتت کنه فقط به خاطر کالهی بود که سرش گذاشته بودی...تاکتيکت رو...در مورد اون عوض کن...نمی خوام پس فردا شرمنده اون و خداش بشی...ههه...خداسرد نگاهش می کنم...دلم به گفتنش راضی نيست...هنوز راضی نيست...اما می:گويم!...خدا؟؟؟؟اگه ديديش سالم منو هم بهش برسون-!...کوباندن در...اوج اعتراضش را نشان می دهدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 157ؼروب دلگير جمعه...با اين حجم فزاينده ابرهای تيره...با اين سرمای خشک وکشنده...با اين زمستان طوالنی و ابدی...با اين تنهايی جذام گونه...قلبم را تحتفشار گذاشته...! احساس می کنم دست قدرتمندی روح و جانم را توی مشت گرفتهو با تمام وجودش می فشارد...! حتی جؽدم هم حاضر به شکستن اين سکوت وهم!...آور و دردناک نيستمقابل مينی بار شيشه ای می ايستم و بطری های رنگارنگ را بررسی می....کنم...دستم را جلو می برم و پس می کشمچه فايده از مستی...وقتی که فراموشی و بی خبری نمی آورد...؟؟؟روی مبل دراز می کشم و چشمانم را می بندم...کالفگی فشار می آورد...کوسنرا بؽل می کنم...فايده ندارد...پرتش می کنم...صدای شکستن گلدان هم نمی تواندچشمان خسته ام را بگشايد...می چرخم و سرم را توی درز بين پشتی و کفی مبلفرو می برم...بؽض هست انگار...اما اشک...نه! خودم را در آؼوش میگيرم...دستم را نوازش وار روی بازوهای برهنه ام می کشم...گويی گول میزنم...قلب تنها و بی کسم را...! دلم باور می کند...لب برچيده و بؽض کرده...به!...خواب می روممی خوابم تا وقتی که گرمای دستانم روی بازوهايم شدت می گيرد...! آنقدر کهپوستم می سوزد...دستم را بر می دارم...اما منبع حرارت هنوز به قوت خودباقيست...منبع نوازش هم...! مؽزم آرام آرام شروع به فعاليت می کند و حسبويايی ام را به کار می اندازد...دی وان لوچه...! چشمانم به يکباره باز میشوند...مردمک گشاد شده ام نور را تاب نمی آورد...دستم را روی چشمم میگذارم و می چرخم...تنم در تماس با داؼی بی حد جسمی ست...که خوب میشناسمش...دستم را بر ميدارم و نيم خيز می شوم...کنارم نشسته...لبخند بر لب ورمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 158آرام...! نفسم را برق تند چشمانش قطع می کند...! شومی هدفش را از نگاهشمی خوانم....! عقب می روم...تا آنجا که می توانم...اما دسته مبل سدم میشود...تالش بيهوده ام...لبخندش را عمق می دهد...! لبهايم را به زور از هم باز:می کنماينجا چکار می کنی؟-!...مسخره ترين سؤال ممکندستش را روی گونه يخ کرده ام می کشد...چندشم می شود...سرم را میچرخانم...با خشونت چانه ام را می گيرد و مجبورم می کند توی چشمانش نگاه!...کنم...با نگاهش زجر می دهد..شکنجه می کند...هشدار می دهداز تهمت متنفرم...از نامردی خيلی بيشتر...! رو دست خوردن از يه الؾ بچه -!...داره اذيتم می کنهسفيدی چشمانش به سرخی می گرايد...! سرم را تکان می دهم بلکه چانه ام را!...خالص کنم...اما فشار دستش روی استخوانهای فکم، دادم را به آسمان می برد!...برق چشمانش خاموش می شوندتو اون گواهی چی نوشته بود؟؟؟تجاوز همراه با خشونت؟؟؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 159احساس می کنم ريشه تک به تک دندانهايم از لثه جدا می شوند...! اشک درچشمم می نشيند...! صورتش را جلو می آورد...خيلی جلو...جايی برای عقبرفتن ندارم...سوزش وحشتناکی در لب پايينم حس می کنم و بعد طعم خون...! !...سرش را عقب می بردگريه می کنی...؟؟؟حاال کو تا معنی خشونت و تجاوز رو بفهمی...امشب به اون -!...گواهی قالبيت...سنديت می دم سايه خانومبا خشم اشک جاری شده روی گونه ام را پاک می کنم...هر چه می خواهد!...بشود...اما زانو نمی زنم...! التماس نمی کنم...به استقامتم پوزخند می زند!...خيلی روت زياده بچه-!...نفرت زبانه می کشد و ؼروری که توی وجود هر شاهی نهادينه ستبگيری؟مثالا می خوای چيکار اومدی اينجا منو بترسونی؟عذابم بدی؟انتقام -کنی؟چی دارم که ازم بگيری؟می خوای تجاوز کنی؟ د ياال...معطل چیهستی؟می خوای بکشی...من از خدامه...! بکش و راحتم کن...! فقط زودترکارت رو تموم کن و از اينجا برو...نمی خوام ببينمت...نه تو رو...نه هيچ کس!...ديگه روگرمی اشک اعصابم را بيشتر به هم می ريزد...هر چه پاک می کنم...تمام نمی!...شود...اين لعنتی مزاحمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 161...نگاهش خيره مانده...به صورت تر و اشکهای بی امانم...! داد می زنم!...به چی نگاه می کنی؟؟؟زود باش ديگه-لحظه ای از صورتم چشم بر نمی دارد...به سمتش هجوم می برم و با مشت به:بازويش می کوبم!...چته...؟چرا ماتت برده...يا کارت رو تموم کن يا گمشو برو بيرون-می زنم...تمام دردم را مشت می کنم و بر جسم او فرود می آورم...شانه هايم رامی گيرد...هنوز توان دارم...هنوز ضربه می زنم...بازوانم را می گيرد...فشاردستش رمق از تنم می برد...توی چشمانم خيره می شود...چشمانگريانم...چشمان طوفانی و آزرده ام...! نگاهش پر از ترحم است...حرصم میگيرد...دندانهايم را روی هم می سابم و دوباره می ؼرم...اما قبل از خروج هرکلمه ای دستش را روی دهانم می گذارد..کؾ دستش را گاز می گيرم...چهره اش:از درد فشرده می شود...با هر دو دست هولش می دهماينجوری نگام نکن لعنتی...اگه مردی رو حرفت بمون...اگرم نيستی از خونم -...برو بيرونهيجان زياد گلوی ملتهبم را کالپس می کند...! لحظه ای نفسم تنگ میشود...برای حفظ حياتم سرفه می زنم...برای حفظ حياتم ناخودآگاه به دست حريفمچنگ می زنم...ضربه محکمی که به پشتم می زند...راه نفسم را باز می کند...بارمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 161ولع هوا را فرو می دهم...ته مانده توانم...با اين بی نفسی از بين می رود...! باپشت دست...رد اشکهايم را محو می کنم و با خستگی دراز میکشم...تنهايی...جانم را گرفته...مقاومتم را در هم شکسته...روحيه مبارزم را!...سرکوب کرده:گونه ام را به دسته مبل می چسبانم و خس خس کنان می گويمولم کن امير...حالم خوب نيست...جنگ رو بذار واسه يه وقت ديگه...از اينجا -!...برو...خواهش می کنم...جواب نمی دهد:زمزمه می کنمجمعه ها تعطيله...اين يه روز رو بذارين به حال خودم باشم...اين يه روز رو -!...بذارين با خودم باشم...فقط همين يه روز بذارين...که خودم باشمنفس های عميق او...اکسيژن مؽز مرا هم تامين می کند...!!! از گوشه چشم!...نگاهش می کنم...چشمان باهوش و متفکرش را به من دوختهبه جای بازی کردن با من...حرؾ بزن...بگو کی هستی...چی می خوای؟؟؟شايد -!...بتونم کمکت کنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 162نه اشکهايم را باور کرده...نه اوج تنهايی و بدبختيم را...سر و پاهايم را توی:شکمم جمع می کنم و می گويم!...بزرگترين کمکت اينه که تنهام بذاری-خشمگين دستم را می گيرد و با يک حرکت هيکل نحيفم را به طرؾ خودش می...کشد...استخوان ترقوه ام صدا می دهد...حتی آخ بلندم هم از خشونتش نمی کاهدسايه...بهت هشدار می دم...ديگه منو بازی نده...چون ديگه گولت رو نمی -خورم...اگه اينجوری اشک ريختن...ترفند جديدته...بايد بگم کور خوندی...يا!!...همين االن می گی دردت چيه...يا:بی حال نگاهش می کنم و به سردی می گويم...همون يا-صورتش از شدت خشم يکپارچه خون می شود..با تمام قدرتش هولم میدهد...نمی توانم خودم را نگه دارم...پشت سرم به شدت با دسته مبل برخورد میکند...نفسم قطع می شود و اينبار برای زنده ماندنم هيچ تالشی نمی کنم...صدای...سايه سايه گفتن اميرحسين ميان زمزمه های شبانه پدر گم می شود...درد اگر سينه شکافد...نفسی بانگ مزن!...درد خود را به دل چاه مگورمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 163...استخوان تو اگر آب کند آتش ؼم!...آب شو...آه مگوگوش به زنگ صدای در...روی تاب...توی حياط... نشسته ام...بوق های ممتد:ماشين خبر از آمدن پدر می دهد...با ذوق فرياد می زنم...سامان بيا...بابا اومد-و خودم بال در می آورم و به سمتش پرواز می کنم.به محض گشودن در و ديدندوچرخه قرمز در آؼوش پدر فرو می روم و مشتاقانه فرمان دوچرخه را ازدستش می قاپم.زيباتر از اين قرمز خوشرنگ...نگاه شفاؾ و پر محبت پدرماست...بابا...زمزمه می کنم...بابا...من فقط چند ساعت است که او را نديدهام...اما چقدر اين بابا گفتن...ؼريب و دور به نظر می آيد...به اندازه سالها...بابای:نگفته دارم...! به لبخندش لبخند می زنم...درد در سرم می پيچد...ناله می کنم...آخ بابا-توی حياط...با دوچرخه دور می زنم...مادر با شربت آلبالو بيرون میآيد...پيراهن حريرش قرمز است...مثل دوچرخه من...مثل شربت آلبالو...! نگاه:پدر روی موهای طاليی پر چين و شکنش می لؽزد...صدايش را می شنومَفَتَبا َر َك -ْح َس هن اهللاهأ َخال قي َن َْ!... الصورت گلگون مادر را می بينم...که هنوز از اين نگاههای پدر شرمزده می!...شود...مادر محجوب من...مادر زيبای منرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 164:از دامانش آويزان می شومچرا من شبيه تو نيستم؟چرا همه می گن سايه شبيه خالشه؟؟؟-اين بؽض هميشگی من است...من با داشتن چشمهای عسلی...موهای طاليی وپوست سفيد...شبيه مادرم نيستم...زيبايی وحشی و مثال زدنی او را ندارم...ازمخموری چشمان و سرخی لبانش بی بهره ام...ناز صدا و اندام پر کرشمه!...او...استثنايی است...پدر می گويد...مادرت استثناست:درد توی سرم کوران می کند!...آخ مامان-...دستم را روی سرم می گذارم...همه چيز می چرخد...سامان می خنددپاشو تنبل...کلی کار ريخته رو سرمون...تو هنوز خوابی؟-:ضجه می زنم...نمی تونم...سرم خيلی درد می کنه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 165...دستش را روی پيشانی ام می گذارد...تو می تونی سايه...بايد بلند شی...االن وقتش نيست-...انگار با پتک توی سرم می زنند!...آخ سامان-نور چشمم را می زند...انگار توی يک تونل خال افتاده ام...می پيچم و می...چرخم...صداها واضحند...اما نا آشنافقط می خواستم بترسونمش...نمی خواستم اذيتش کنم...نمی دونم چرا اينجوری -!...شد...سايه تنهاست...هيچ کسو نداره...خدا رو خوش نمياد-...چقدر عجيبه اين دختر...چقدر همه چيزش عجيبه-!...سايه تنهاست....هيچ کسو نداره...خدا رو خوش نمياد-...خدا...لب می زنم...خدا...! نور خاموش می شود...ديگر نمی چرخمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 166!...آخ خدا-زور می زنم...تا اين پلکهای سنگين از هم باز شوند...نمی توانم گردنم رابچرخانم...دستی صورتم را لمس می کند...چشمان ؼمگين و مهربانش...پر ازرنجش...پر از پشيمانی...پر از درد است...سعی می کنم به ياد بياورم...به مؽزگيج و آسيب ديده ام فشار می آورم...آرام آرم پرده ها کنار می روند...با بؽض:می گويم...پس همه چيز خواب بود-...صدای مردانه اش توی گوشم می نشيندچی خواب بود؟-...آه می کشم...بودن پدر و مادرم-تخت از سنگينی اش فرو می رود...دستانش لحظه ای صورتم را رها نمی!...کنند...مقاومت نمی کنم ن!...م تشنه...اين محبت را پس نمی زندرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 167:انگشتش را روی پلکهای بسته ام می کشدبهتری؟-:نيستم...بؽض درصدايم می شکندپريسا کجاست؟-...موهايم را...تار به تار...نوازش می کند!...ديروقت بود...برادرش اومد دنبالش...رفت-...زمزمه می کنمبرادرش؟؟؟پويا؟؟؟-...سرش را تکان می دهدپوزخند می زنم...حتی نخواسته مرا ببيند...! باز پوزخند می زنم...اگر اين مرد!...نبود...احتماال تنها مريض بدون همراه اين بيمارستان...من بودمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 168:سعی می کنم بنشينم...کمکم می کند و در همان حال می گويد...خيلی ترسونديم...داشتم ديوونه می شدم-...نگاهش نمی کنم...دلم حرؾ زدن نمی خواهدنمی خواستم بهت آسيب بزنم سايه...درسته عصبانی بودم...اما نمی خواستم -...اذيتت کنم:دستی به برآمدگی پشت سرم می کشم و می گويماگه می خواستی آسيب بزنی چيکار می کردی؟-نزديکم می آيد...قهوه ای چشمانش از هميشه روشن تر است..به زردی می زند!...انگار...ايندفعه حاضرم خودمم باهات بيام پزشکی قانونی...هر چی بگی حق داری-:نگاهم را به تاريکی محض پشت پنجره می دوزم و زمزمه می کنم...سرم خيلی درد می کنه-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 169...بؽض دوباره هجوم می آورد...کاش پريسا نرفته بود-دستانش را از زير بؽلم رد می کند و با يک حرکت سريع در آؼوشم میکشد...پيراهنش را مشت می کنم...لبم را گاز می گيرم...بلکه اين بؽضنشکند...بلکه بيش از اين نشکنم...اما اشک است...که می ريزد...نه يک قطره ودو قطره...نه يک ثانيه و يک دقيقه...! سيل وار...بی انتها...! نبايد در اين آؼوشبمانم...جايم اينجا نيست...می دانم...اما التماس می کنم...به صدای سياه التماس...می کنم!...تا همين سپيده صبح بهم وقت بده...تا همين سپيده-سرم را بيشتر توی آؼوشش فرو می برم...دستانش حمايت وار و بی پروا..تنسرما ديده ام را نوازش می کند و صدای آرامش...کنار گوشم...نجوای دلداریسر می دهد...سعی می کنم او را سامان فرض کنم...يا پدرم...اما نمیشود...صدای سياه نمی گذارد...سرم را باال می گيرم و توی چشمانش نگاه می:کنم!...منو ببر خونه...از بيمارستان متنفرم-:با انگشتانش اشکم را پاک می کند و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 171!...بايد تحت نظر باشی...حداقل تا فردا صبح-درازم می کند و پتو را روی تنم می کشد...کنارم می نشيند و دستش را روی:دستم می گذارد...صدای سياه ؼلبه می کند...لبخند می زنم!...اگه پرستار بودی...حتما تو کارت موفق می شدی-...او هم می خنددتعداد شبهايی که باال سرت بيدار بودم از دستم در رفته...يادم باشه مرخص که -!...شدی خشکه باهات حساب کنم...توی چشمانش خيره می شوم...هنوز لبخند بر لب دارمآه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق... که تو خود را نگریمانده نوميد ز هر گونه دفاعزير چنگ خشن وحشی و خونخوار منیچه نشستی ؼافل؟!کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 171گرمای نصؾ و نيمه خورشيد صبحگاهی تلخی و تيرگی جمعه سياه را محو میکند...سر درد همچنان ادامه دارد...اما وقتی برای استراحت نيست...نگاهی بهاميرحسين که روی مبل گوشه اتاق خوابش برده می کنم و بلند میشوم...خوشبختانه س هرم به دستم نيست...سرم گيج می رود...دستم را به ديوار میگيرم و آرام قدم بر می دارم...کمد فلزی را باز می کنم و مانتو و شلوار و شالمرا بيرون می کشم و می پوشم.تيپ محشرم را از نظر می گذرانم و لبخند میزنم...مانتوی سبز...شلوار راحتی...شال زرشکی...و دمپايی ابری زرد! از جير:جير مبل می فهمم که بيدار شده...بدون اينکه بچرخم می گويم!...شانس آوردی واسه خودت اينجوری لباس ست نمی کنی-:کنارم می آيد...با اخمهای درهم گردنش را ماساژ می دهد و می گويدکجا به سالمتی؟-:شالم را روی موهای به هم ريخته ام مرتب می کنم و می گويم...خودمم دارم به اين فکر ميکنم که با اين تيپ خارق العاده کجا می تونم برم-بازويم را می گيرد!...تا وقتی دکتر ويزيتت نکنه جايی نمی ری-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 172:به سمتش می چرخم و به صورت بداخالقش نگاه می کنم!من تا رسيدن دکتر وقت ندارم.بايد برم شرکت-...اخم هايش را ؼليظ تر می کنديا همين االن دونه به دونه لباساتو با لباسای بيمارستان عوض می کنی...يا اينکه -...مجبور می شم خودم اين کارو انجام بدمبی توجه به حرفش کيفم را روی دوشم می اندازم...با عصبانيت کيؾ را از دستم...می کشد شالم را بر می داردجهت اطالع...من وقتی از خواب بيدار می شم به طرز وحشتناکی -بداخالقم...اصال هم حوصله ناز کشيدن و ادا و اطوار ندارم...عين بچه آدم بروبشين رو تختت و با اعصاب منم بازی نکن...وگرنه مجبور می شم از روشای!...ديگه استفاده کنم:معترضانه می گويم...امير-...با بی حوصلگی دستم را می کشد و به سمت تخت می بردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 173...تا دکتر ويزيت نکنه از اين در بيرون نمی ری-...من بايد برم شرکت-:اولين دکمه مانتويم را باز می کند و می گويدبشين بابا...همچين ميگه شرکت...هر کی ندونه فکر می کنه رييس مايکرو -!...سافته...دستش را می گيرم و توی چشمانش خيره می شوم.امير...چرا متوجه نمی شی؟بايد برم.حالمم خوبه-:دستش را روی شانه ام می گذارد و می گويدتو چرا متوجه نمی شی؟داروهای قبليت رو درست استفاده نکردی...سينوس -هات...ريه هات...گلوت...همه پر از چرکن...! نمی بينی که چقدر ؼير طبيعیداؼی؟تو چطور آدمی هستی که با اين حالت می تونی سر پا بايستی و به کار فکرکنی؟رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 174کالفه می شوم...از اينکه درکم نمی کند...از اينکه نمی فهمد مسکن من آن شرکت!...استدکتر بايد عکسات رو ببينه...دارو واست بنويسه...بايد مطمئن شيم اون مخ -نداشته ت! مشکلی نداره...!بعدش می ريم خونه...صبحونه می خوريم...میخوابيم...استراحت می کنيم...فردا هم می ريم شرکت...اوکی؟...با حرص شالم را از دستش می گيرم...گلوله می کنم و روی تخت می کويملبخندی که روی لبش می نشيند...سريع رنگ می بازد...از يخچال آب پرتقالی:بيرومی آورد و به دستم می دهد و در حاليکه با دقت زير نظرم گرفته می گويدديشب...اين برادر دوستت...چی بود اسمش؟؟؟آها...پويا...خيلی نگرانت -!...بود...اين خرت و پرتا رو هم اون خريدچيزی آن پايين...درست توی عمقی ترين قسمت دهليز چپم...تکان می خورد...! !...مردمکم می لرزد...اما خودم را حفظ می کنم:آب پرتقال را ذره ذره می خورم و می گويمهر دوشون رو از بچگی می شناسم.يه جورايی با هم بزرگ شديم.درست مثل -!...خواهر و برادررمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 175روی مبل می نشيند و دستهايش را از دو طرؾ می کشد و پای راستش را روی...پای چپ می اندازدخواهر و برادر؟؟؟-!...تيز است...اين پسر خيلی تيز استبطری المپی شکل را روی ميز می گذارم و برای عوض کردن لباسم از جا بلند:می شوم و با خونسردی می گويماز آدمی که سينوس و ريه و گلوش پر از چرکه...اينقدر سوال نمی پرسن...حاال -...هم لطفاا برو بيرون...می خوام لباسم رو عوض کنم...سرش را عقب می دهد و می خندديعنی االن روت نميشه جلو من لباس عوض کنی؟؟؟-...داؼی شرم زير پوستم می دود...نخير...می ترسم تو يه وقت زياديت بشه-...بلندتر می خندد و بر می خيزدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 176...باشه...راحت باش-دستش را روی دستگيره می گذارد...نگاه شيطانش را به صورتم می دوزد و می:گويدفقط بازم جهت اطالع...همين نيم ساعت پيش که داشتين لباس عوض می -!...کردين...بنده بيدار بودمدر يک چشم به هم زدن دمپايی زردم را در می آورم و به سمتش پرتاب می!...کنم...جا خالی می دهد و قهقهه زنان از در خارج می شود...چشمانم به دربسته شده خيره می ماند...زهرخند...تمام صورتم را فرا می گيرد!...سايه ی امروز...همان شاه سياه هميشگی ستاز خروج اميرحسين که مطمئن می شوم به بازوی پريسا چنگ می زنم.آخش بلند:می شود...خشمگين نگاهش می کنم.بهت زده می گويدچرا اينجوری می کنی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 177ديشب به اميرحسين چی گفتی؟-:ابرويش را باال می دهد و می گويد.نترس بابا...چيزی نگفتم-...فشار دستم را بيشتر می کنممطمئنی؟-...چهره اش در هم فشرده می شودخل شديا...چی بايد بهش بگم؟گفتم تو يه تصادؾ خونوادت رو از دست -...دادی...همين...دستش را رها نمی کنمديگه چی؟-گفتم فقط به خاطر اينکه زودتر به اون نقطه ای که می خوای برسی پات رو تو -...کفش اونا کردیرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 178...پوزخند می زنم و ولش می کنمباور کرد؟؟؟-:دستش را می مالد و با اخم می گويدمعلومه که نه...ولی اونقدر بابت شرايط زندگيت متاسؾ بود که گير نداد.آخه تا -...دلت بخواد پياز داؼش رو زياد کردم.خيلی ناراحت شد:سرم را تکان می دهم و می گويم...به اين راحتيا دست بردار نيست...شک نکن-شالم را روی سرم می اندازم و از تخت پايين می روم...دستش را به سمتم دراز:می کند و می گويد...بذار کمکت کنم-:دستش را پس می زنم و با بدخلقی می گويم...خودم می تونم...سرطان که ندارم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 179:بی توجه به حرفم زير بازويم را می گيرد و می گويدکل بدنت عفونی شده...از سرطان بدتره...می فهمی؟-:بازويم را بيرون می کشم و می گويم...من کل زندگيم عفونته...اين که چيزی نيست-:صدای مردانه و محکمی از پشت سرم می گويد!...واسه زندگيتم يه فکری می کنيم...فعال جسمت مهم تره -می چرخم و به صورت ؼرق در اخم اميرحسين نگاه می کنم...دستانش را توی...جيبش فرو می کند و چند قدم جلو می آيدشايد درست نباشه بگم...ولی از بس لجبازی چاره ای ندارم...دکتر گفت اگه -عفونت کنترل نشه ممکنه مننژيت شی و بری تو کما...ممکنه به نخاعت...بزنه...تازه معتقده که بهتره تو بيمارستان بستری و تحت نظر باشی:چشمانم را برای اطمينان باز و بسته می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 181اين دکترا که به جز ؼلو کردن کار ديگه ای بلد نيستن...وقتی من می تونم رو -!...پام وايسم يعنی حالم خوبه و مشکلی ندارم...نزديک تر می شود...آشفتگی عمدی موهايش چهره اش را جذاب تر کردهواقعا متوجه حال خرابت نمی شی؟ ا تو -به فکر می روم...به جز سوزش وحشتناک گلو...سنگينی در قفسه سينه...تنفسسخت و پر از زجر...درد در هنگام بلع...بی اشتهايی و تب و لرز مداوم و!...لرزش و ضعؾ در تمام بدن...مشکل خاصی ندارم...سرم را تکان می دهم!...من خوبم...اگه از اين بيمارستان نجات پيدا کنم بهترم می شم-در نگاهش نمی دانم چيست...تعجب...ترحم يا تحسين...هرچه که هست دوستندارم...کيفم را از دست پريسا می قاپم و در حاليکه سعی می کنم بی حالی ام به:چشم نيايد می گويمکی منو می رسونه خونه؟-...پريسا دستش را روی بازويم می گذاردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 181...بريم...پويا تو ماشين منتظره-با جمله دومش پاهايم به زمين می چسبند...دو دل نگاهش می کنم...با نگاهالتماسش می کنم...من و من می کنم...اما او دستم را می کشد...اميرحسين راهمانرا سد می کند...اخمهايش همچنان در هم است...اما از چشمانش شيطنت می...بارد...من می رسونمش...شما تشريؾ ببرين-...پريسا خشمگين و عصبی می ؼردچقدر هم که شما قابل اعتمادين...! هر بار با شما بوده يه باليی سرش -اومده...اصال مگه شما کار و زندگی ندارين؟چی می خواين از جون اين دختربيچاره؟گره ابرروهايش يکی يکی باز می شوند...انگار همه چيز برايش يک تفريح...خوشايند است...دستانش را به نشانه تسليم باال می بردببخشيد...قصد جسارت نداشتم..ولی به نظرم بهتره انتخاب وسيله نقليه رو به -...عهده سايه بذاريم:چشمان براقش را به من می دوزد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 182ها سايه؟چی می گی؟-...قطعا تحمل يکی از اعضای خانواده احتشام آسان تر از بودن با پوياست ا...سعی می کنم لبخند بزنم...من با امير می رم پريسا جان-:با نگرانی می گويد...ولی سايه-...می خندمنترس...ما زبون همو می فهميم...نهايتش دوباره يکيمون رو روی همين تخت -!...مالقات می کنی...سرش را با تاسؾ تکان می دهد و می رود:اميرحسين دستش را دور کمرم حلقه می کن و زير گوشم می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 183!...يکی طلب من-...سرم را باال می گيرم و نگاهش می کنم:گردنش را کج می کند و می گويد!...از دست پويا نجاتت دادم-همزمان بخاری و ضبط را روشن می کند...موزيک اليت بی کالم...همراهگرمای مطبوع و دلچسب ماشين و برفهای ريزی که مثل نمک بر سطح شهرپاشيده می شود...دلم را...ذهنم را...روحم را به دوردستها می برد...به يک شبرويايی...شبی که عشقم را توی کالمم ريختم و به پويا بله گفتم...نه يکبار...هزار بار بله گفتم...نه برای يک لحظه... برای کل عمرم بله گفتم...! حلقهالماس نشان نامزدی را بر دستم نشاند و همزمان سرانگشتانم را بوسيد...! هنوزاز گرمای آن بوسه ها داؼم...! هنوز از تب آن شب می سوزم...! هنوز می!...سوزم...می سوزمراحتی؟-تکان می خورم...پلک می زنم...! واقعيت...بيرحمانه و خشمگين بر جانم تازيانهمی زند...به صاحب صدا نگاه می کنم...پلک می زنم...!هرچند دردناک...اما...عميق نفس می کشمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 184!...آره...ممنون-:از آينه پشت سرش را می پايد و می گويدمی خوای بريم يه چيزی بخوريم؟-...موبايلم را از کيفم در می آورم و تماسهای از دست رفته ام را چک می کنم!...نه...گرسنه نيستم..دلم يه دوش آب گرم می خواد...بوی بيمارستان می دم-:لبخند می زند و می گويد!...باشه-نگاهم را بين تک تک اجزای صورتش می چرخانم...ای کاش می توانستم فکرش...را بخوانمامير...؟-...راهنما می زند و می پيچدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 185بله...؟-...انگشتم را روی اسکرين گوشی ام می کشم!...هيچی-...لبخندش عميق تر می شودمطمئنی هيچی؟-...سرم را باال و پايين می کنميعنی نمی خواستی عذر خواهی کنی؟؟؟-...عطرش را نفس می کشم!...اون که چرا...ببخش که می خواستم بکشمت-مقابل خانه ام می ايستد...ضبط را خاموش می کند...کيسه داروهايم را از:داشبورد در می آورد و روی پايم می گذارد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 186بعدا صحبت می کنيم...مفصل...مثل دو تا آدم بالػ...بدون دعوا و کتک -...کاری...فعال سالمتيت واجب ترهکيسه پالستيک را مشت می کنم و سرم را پايين می اندازم...دستش را روی دستم:می گذارد...برو خانوم...من بايد برم شرکت...ميام بهت سر می زنم-!...توی دلم عروسی ست...دستگيره در را می گيرم...بازويم را می گيرد...با تعجب نگاهش می کنم!...فکر نکن بی خيالت شدم...زود خوب شو...حاال حاالها باهات کار دارم-:بی توجه به قلب ضربان گرفته ام می گويم!...من جای تو باشم صبر نمی کنم...شير حتی اگه پيرم باشه...بازم شيره-!...لبخندی به قهقهه اش می زنم و پياده می شوم!!!!...نمی دانم...نمی دانم که چند چنديمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 187تمام درد و ناراحتی و خشمم را توی صدايم می ريزم و با صدای گرفته و خش:دارم داد می زنمانگار فراموش کردی مسئول فنی اينجا تويی...همه تو رو به رسميت می -شناسن...من فقط مديرعاملم و نظارت می کنم...خودت برو و با دست پر...برگرد:امين پرونده را روی ميز می کوبد و می گويدعزيز من...تو دعوتنامه اسم تو رو آوردن...زشته اگه نيای...مدير عاملشونم -...هستاز جا بلند می شوم و در حاليکه توی آينه دستی خودم را بررسی می کنم می:گويموقتی بدون هماهنگی با من قرار مالقات می ذارين نتيجش اين ميشه...من با -...احتشام جلسه دارم...نمی تونم بيام...فدايی رو به عنوان نماينده من با خودت ببرو بی توجه به ؼرؼرها و اعتراض هايش از اتاق بيرون می زنم...قرار ناهار با!...اميرعلی احتشام...فرصتی ست که از دست نخواهم دادرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 188با ديدن فضای رويايی و شيک رستوران لوشاتو...به دست و دلبازی احتشاماحسنت می گويم...خرامان و آهسته به ميزش نزديک می شوم...موهای جوگندميش زير نور چلچراغ برق می زند...به احترامم بر می خيزد و صندلی را...برايم جلو می کشد...تشکر می کنم و می نشينم!...جای زيباييه-...تبسم خواستنی اش لحظه ای صورتش را ترک نمی کند!...مکان زيبا...برای پذيرايی از يک خانوم زيبا-به تعارفش لبخند می زنم!...انگار کسالتتون تشديد شده...صداتون خيلی گرفته...صورتتون هم ملتهبه-:با افسوس سر تکان می دهم و می گويمبله متاسفانه...از قرار يه عفونت گسترده سيستم تنفسيم رو درگير کرده...کلی -...قرص و آمپول واسم نوشتن...ولی هنوز مشکل پا برجاست...نگاهش رنگ نگرانی می گيردرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 189اينکه خيلی بده...چرا بيشتر استراحت نمی کنين...اين قضيه می تونه خطرناک -...باشه...در دلم به اين بازيگر قهار می خندمفرصتی واسه استراحت ندارم.همين االنشم کلی عقبم...بگذريم...گفته بودين يه -!...گفتگوی دوستانه...خب من در خدمتم:دستی به چانه اش می کشد و می گويدبهتر نيست اول ناهار بخوريم؟-:نيم نگاهی به منو می اندازم و می گويممی تونيم حين ؼذا خوردن صحبت کنيم...چون من يه قرار ديگه هم دارم که بايد -!...بهش برسم:چشمان روشنش را به صورتم می دوزد و می گويدموفقيتاتون تو اين زمان کم تحسين برانگيزه و جای تبريک داره...قبال هم اينو -گفتم...ما می تونيم دشمنی کنيم...رقابت کنيم و انرژيمون رو برای تخريب نفرمقابل هدر بديم...از طرؾ ديگه می تونيم همکاری کنيم...تعامل کنيم و با رفاقت...پيش بريم و به هدؾ مشترکی که داريم برسيمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 191قرصم را از کيفم بيرون می آورم و با ليوانی آب می خورم...بی تفاوت و:خونسرد می گويمهمونطور که خودتون گفتين...اين حرفا تکراريه...من بابت همکاری با شما يه -پيشنهاد داشتم...اگه موافقين...می تونيم صحبت کنيم...در ؼير اين صورت!...خير...او هم کمی آب می خوردصادقانه بگم که من حاضرم قيمت ذکاوت شما رو بپردازم و قسمتی از اون -فرمول رو به دست بيارم...اين دارو وقتی به مرحله توليد برسه کلی سر و صدامی کنه و می تونه صادرات پر رونقی داشته باشه...در اون صورت چندين برابرمبلؽی که به شما پرداخت کردم سود می کنم...همه اينا به کنار...من مطمئنم شماو تيمتون با ايده های نابی که دارين بازم می تونين همچين فرمواليیبسازين..خب اين يعنی يه تجارت پر سود...بنابراين من حاضرم شرط شما رو!...قبول کنم...اما يه مشکل وجود داره...می دانم مشکل چيست...اما می پرسمچه مشکلی؟-:دستش را توی موهای خوش رنگش فرو می کند و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 191اميرحسين...!تا همين چند روز پيش موافق صد در صد همکاری با شما بود...اما -نمی دونم چی شده که کامل نظرش برگشته و به شدت مخالفت می کنه...!معتقده!...که حفظ استقالل شرکت از همه چی مهمتره...لعنتی...! دستم را زير ميز مشت می کنم...اما هچنان لبخند بر لب دارم!...خب در اين صورت موضوع منتفيه...بدون رضايت ايشون نميشه کاری کرد-صورتش را نزديک می آورد...آنقدر که هرم نفسش پوست تبدارم را آتش میزند...نگاه کردن در اين چشمها سخت است..عذاب آور است...اما اين عذاب را...به جان می خرم و خيرگی نگاهش را تحمل می کنم...واسه من درآمدزايی شرکت در اولويته-ابروهايم را باال می دهم...شيطان وجودش توی چشمانش النه می کند...صدايش...انگار از اعماق جهنم به گوش می رسدفکر می کنی بتونی راضيش کنی؟-...دهان باز مانده ام را سريع می بندممن؟؟؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 192...لبخندش ابليس را تداعی می کند!...کنفرانس ترکيه فرصت خوبيه...جای تو باشم از دستش نمی دم-...چيزی در سرم جرقه می زند!...اين پدر برای رسيدن به خواسته هايش...به پسرش هم رحم نمی کنددقيقا هفت ساعت است که توی ماشينم نشسته ام و فکر می کنم...اين صفحه به همريخته شطرنج...کالفه ام کرده...عصبيم کرده...ضعيفم کرده...اين جدال نابرابر بادو شاه سفيد نگرانم کرده...همه چيز آنطور که من فکر می کردم و می خواستمپيش نرفت...من شرافتم را برای بردن اين بازی وسط گذاشتم و به راحتیباختمش...ارزشمندترين گوهر وجودم را برای هيچ باختم...اما با يک اشتباه دستمرو شد و فرو ريختم...اکنون منم و دستهايی خالی...برای مقابله با دو مردکارکشته و حرفه ای...! منم و شايدها و اماها و اگرها...که اگر يکی خالؾ آنچهکه می خواهم بشود...مات شدنم حتمی ست...! فرصتم اندک و کارم بسيار!...است...!کارم بسيار و توانم...گوشی ام را بر می دارم و به خط جديد پريسا اس ام اس می دهمآدرس خونه اميرحسين؟؟؟-خبر دارم که مستقل زندگی می کند...اما کجايش را نمی دانم...!تمام تنم خشکشده...آينه ماشين را روی صورتم تنظيم می کنم و از التهاب شديد صورتم وحشتمی کنم...!اس ام اس رسيده را می خوانم و استارت می زنم...درد طاقت فرسایرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 193سرم...امانم را بريده...! يک ساعت بعد درست مقابل خانه اش توقؾ می کنم...! پياده می شوم و دستی به پالتوی نيمه چروکم می کشم...کيفم را در يک دست وموبايلم را در دست ديگر می گيرم و مصمم به سمت برج زيبای آجرنما قدم برمی دارم...زنگ واحدش را می زنم...انتظارم زياد طول نمی کشد...صدای...متعجبش را می شنوم!...سايه-در را باز می کند...وارد البی باشکوه می شوم و بی توجه به دکوراسيون ومبلمان منحصر به فردش مستقيم آسانسور را نشانه می روم و تا زمانی که صدای!...گرمش را کنار گوشم می شنوم چشمانم را می بندم!...خوش اومدی-به زحمت لبخند می زنم...حرؾ زدن برايم سخت است...! در را پشت سرم میبندد...از راهروی باريکی می گذرم و به هال مربعی وسيعی می رسم...ترکيبدل انگيز سفيد و سورمه ای خانه اش مسحورم می کند...دست به سينه مقابلم می...ايستد...تعجب همچنان در چهره اش موج می زندخوبی؟-...چشمانم را باز و بسته می کنم خ سرخه...بشين يه چيزی واست بيارم بخوری-!...صورتت سررمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 194روی کاناپه سفيد می نشينم و با انگشتانم تيؽه بينی ام را ماساژ می دهم...بویخوش قهوه حس اندک بويايی ام را تحريک می کند...رو به رويم می نشيند و...پرسشگرانه نگاهم می کند...به زور لبهايم را از هم باز می کنم...ببخش که سر زده اومدم و مزاحمت شدم-به پشتی تکيه می دهد...و دستانش را روی دسته های مبل می گذارد...تيشرت...جذب و آستين کوتاه مشکی و گرمکن همرنگش را بر تن دارد...مزاحم نيستی...فقط خيلی تعجب کردم...آدرس اينجا رو از کجا آوردی-:فنجان را به لبم نزديک می کنم و می گويم!...از جاسوسم گرفتم-...بين ابروهايش خط می افتدفکر می کنم آبروريزی و زندون رفتن...به گرفتن حال تو و جاسوست می -!...ارزيدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 195قهوه را سر می کشم...تلخيش اذيتم می کند...با دست گلويم را می مالم و می:گويم...مرسی بابت قهوه...بازم ببخشيد که مزاحمت شدم-بلند می شوم و کيفم را دنبال خودم می کشم...مقابلم می ايستد و با همان اخم های:پر رنگ می گويدچه زودم بهش بر می خوره...کجا می خوای بری حاال؟؟؟-نگاه بی فروغ و رو به خاموشيم را به صورت اصالح کرده و خوش بويش می:دوزم و می گويمنبايد می اومدم اينجا..در شرايطی که تو همه کارای منو حقه و نيرنگ می بينی -!...اومدنم به اينجا اشتباه بوديک قدم به چپ بر می دارم و از سد تنش عبور می کنم...دستش روی بازويم مینشيند...به طرفش کشيده می شوم...کمی تلو تلو می خورم و با برخورد به سينهاش متوقؾ می شوم...کيفم را می گيرد و روی مبل پرت می کند...دستش را:روی پيشانيم می گذارد و می گويدلپات گل انداخته...تبتم که باالست...داروهات رو خوردی؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 196...سرم را تکان می دهمآره...خوردم...حالم خوبه...فقط می خوام باهات حرؾ بزنم...بدون دعوا...بدون -!...کتک کاریبازويم را می گيرد و روی مبل می نشاندم...نگاهش دوباره مهربان شده...اما...اخمهايش همچنان درهم استحرؾ زدن بمونه واسه وقتی که حالت خوب شه...بدنت داره می لرزه...حداقل -دو درجه تب داری...صدات در نمياد...من واقعا از اين سخت جونيت در!...عجبم...!نمی تونم اين لجبازی با سالمتيت رو درک کنمبی اجازه من کيفم را باز می کند و نايلون داروها را بيرون می آورد... دو عدد:کدئين به دستم می دهد و می گويد!...بخور تا تشنج نکردی-...به زور قرصها را فرو می دهم...می خواهد بلند شود...مچش را می گيرم...امير...بشين...بايد حرؾ بزنيم-:کنارم می نشيند...انگشتش را روی نبضم می گذارد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 197سايه خانوم...در حال حاضر وظيفه انسانی من حکم می کنه که به جای کار و -رقابت نگران زندگی تو باشم...تو هنوز شدت خطر رو نفهميدی...من موندم با چهقدرتی سرپايی...ها؟با چه قدرتی؟:بازويش را چنگ می زنم و می گويم!...هيچی نگو...فقط گوش بده-چشمانش را روی هم فشار می دهد و بدن منقبضش را روی مبل رها میکند...کج می نشينم و به نيمرخ بی حوصله اش خيره می شوم...از گوشه چشم:نگاهم می کند و می گويد!...بگو ديگه...منتظرم-کلمات و جمالت را پشت سر هم توی ذهنم رديؾ می کنم...اگر اين درد گلواجازه حرؾ زدن بدهد...اگر اين سر درد اجازه تمرکز بدهد...اگر اين بی حالی!...توان لب باز کردن بدهد!...می خوام بگم...حق با توئه...من کثيؾ بازی کردم-!...پوزخند می زند و نگاهش را از من می گيرد...می لرزم...اما گرما کالفه ام کرده...شالم را روی شانه ام می اندازمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 198!...حق با توئه...من با نيت نابودی شما جلو اومدم-...هر دو دستش را پشت سرش قالب می کندو هنوزم اگه بتونم از هيچ کاری واسه ضربه زدن به شما و شرکتتون دريػ نمی -!...کنم!...ابرويش را باال می دهد و با تمسخر نگاهم می کند!...ولی با تو بازی نکردم-...به زور خنده اش را کنترل می کنداگه بار اولم نبود...می تونستی همچين فکری بکنی...ولی همه دخترا...حتی -بدترينشون...دوست دارن بار اول رو با کسی که دوستش دارن سر کنن...من اگهمی خواستم از جسمم واسه رسيدن به اهدافم استفاده کنم خيلی وقت پيش اين کار!...رو کرده بودم...نفسش را بيرون می دهد و چشمانش را می بنددرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 199آره...درسته که روز بعدش از اين قضيه عليه تو استفاده کردم...اما تا قبل از -اون هيچ درکی از موقعيتمون نداشتم...و در ضمن...نمی خواستم از اون گواهی!...استفاده کنم...واسه نجات پريسا مجبور شدم...دستم را روی بازويش می گذارممی تونی باور نکنی...می تونی فکر کنی اينا همش بازيه...ولی اينو بدون طرؾ -حساب من تو نبودی...هنوزم نيستی...من نمی خواستم تو رو درگيرکنم...خصوصاا با اون همه لطفی که در حقم کردی...نمی خواستم بازيتاصالا تا قبل از اينکه ببينمت نمی بدم...نمی خواستم ازت استفاده کنم...منشناختمت...از وجودت خبر داشتم...اما فکر می کردم هنوز از انگلستانبرنگشتی...باور کن که توی برنامه ريزی های من جايی نداشتی...باور کن...اميرچشم می گشايد...پوزخندش تمام صورتش را گرفته...کمرش را از مبل جدا میکند و چشم در چشم من می نشيند...مردمکش را روی تک تک اجزای صورت...من می چرخاند!...باشه...باور کردم-...سرم را پايين می اندازم...آه می کشم و می گويمباور نکردی...! مهم نيست...دلم می خواست اينا رو بگم...نه به خاطر تو...به -!...خاطر خودمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 211شالم را روی سرم می کشم و قصد رفتن می کنم...دستش را روی پايم می!...گذارد...گره ابروانش هر لحظه بيشتر می شودچرا می خوای ما رو نابود کنی؟؟؟-...نابود را کشدار و ؼليظ می گويدچرا با پدرم دشمنی؟؟؟-اينبار من خودم را رها می کنم و چشمانم را می بندم...دندانهايم را روی هم فشار:می دهم و می گويم!...چون پدر تو...قاتل برادر منه-چشمانش از شدت تعجب گرد می شوند...چند ثانيه فقط نگاهم می کند و بعد می...خندد...بلند و عصبیچی؟؟؟-در د سرم تشديد شده...دستم را روی پيشانی ام می گذارم...دلم تختم را می خواهدو...خوابی که پايان نداشته باشد...اما فرصت ندارم...جا ندارم...وقتندارم...سعی می کنم قيافه سامان را به ياد بياورم...! اما تنها بدن يخ کرده پدرم!...را می بينم...لرزش بدنم بيشتر می شودرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 211سامان وابستگی عاطفی خيلی شديدی به مادرم داشت...و من وابستگی عجيبی به -پدرم...وقتی مادرم تو سن جوونی رفت...سامان از پا در اومد...من که دختر بودمو کم سن و سال تر از اون خيلی محکم تر با اين قضيه برخورد کردم...خدا میدونه چه عذابی کشيديم تا سامان دوباره سر پا شه...بعد از يکسال خونه نشينیمجبوريش کرديم بره دانشگاه...کمکش کرديم درسش رو تموم کنه...اوضاعروحی مساعدی نداشت...اما به هر جون کندنی که بود مدرکش روگرفت...هوشش خوب بود...استعدادش فوق العاده بود...پدرم واسش يه شرکتکوچولو زد...خيلی کوچولو...اومد تو کار دارو...خدا می دونه با چه ذوق وشوقی کار می کرد...تازه حالش داشت بهتر می شد...يه کم روحيه ش عوض شدهبود...با يه دختر خوشگل و امروزی هم آشنا شده بود...می خواست برهخواستگاری...می خواست زندگی تشکيل بده...ولی پدرت يه شبه دودمانش رو بهباد داد...تمام سرمايه ش از دستش رفت...ورشکست شد...نابود شد...يه شب رفتتو اتاقش و ديگه بيرون نيومد...! با صد تا ديازپام کلک خودش رو کند...بعد ازاون اتفاق پدرمم زياد دووم نياورد...اونم يه شب رفت تو اتاقش و ديگه بيرون!...نيومد...دق کرد...از داغ پسرش سکته کرد و مرد...قطره ای اشک از گوشه چشمم فرو می چکد...با نفرت پاکش می کنمزياده خواهی پدر تو...خونواده من رو ازم گرفت...پدرت احتماال حتی اسم -سامان رو هم نمی دونست...فقط می دونست يکی پيدا شده که نمايندگی چهارقلم..می فهمی؟؟ فقط چهار قلم داروی کيميا رو گرفته...!!! همين رو هم به برادرتازه کار و بحران ديده من روا نداشت...! از هستی ساقطش کرد...! درست مثل!...کاری که می خواست با من بکنه...قطره ديگری فرو می ريزدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 212پدر تو...نه تنها سامان...بلکه پدرم رو...تنها عشق زندگيم رو ازم گرفت...من با -رفتن سامان و مادرم کنار اومدم...ولی داغ پدرم کهنه نميشه...نمی تونم نبودنش...رو باور کنم...دارم از دوريش می ميرم...به صورتش خيره می شومهر بار که پدرت رو می بينم...صورت کبود شده پدرم جلوی چشمم مياد...هر -بار می بينمش...روزای سرد قبرستون واسم تداعی می شه...پدر تو...کمر پدر!...من رو شکست...پدر تو...کمر منو شکستصدا در گلوی زخميم می شکند...تصوير پدرم لحظه ای از پيش چشمم پاک نمیشود...دستم را روی قفسه سينه ام می گذارم و با زجر نفس می کشم...دستانش رادور بازويم حلقه می کند و مرا به سمت خودش می کشد...سرم...نرم روی سينهاش می افتد...حرکت نوازش گونه دستانش مو بر تنم سيخ می کند...چانه اش را:روی موهايم می گذارد و آهسته می گويد...باشه...آروم باش...نفس بکش...نفس بکش-حرکات دورانی و ضربه ای دستش...نفس کشيدن را برايم راحت تر می...کند...دستش را روی صورتم می کشد...تبت شديده سايه...نگرانتم-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 213عذاب آور تر از تب...سنگينی قفسه سينه ام است...انگار يک وزنه هزار کيلويیروی ريه هايم گذاشته اند...حتی توان تکان خوردن در آؼوشش را هم...ندارم...سرم را به مبل تکيه می دهد و از جا بلند می شود...بايد بريم بيمارستان...تو بايد بستری شی-رفتنش به اتاق خواب را می بينم...موبايلم را در می آورم و به زحمت شماره ای...که می خواهم پيدا می کنم...دستانم می لرزند...اما تايپ می کنم...پسرت از خودت بدقلق تره-پيام سند شده را پاک می کنم...پسوورد گوشی ام را می زنم و در آرامش خودم را!...به دست بيهوشی و بی خبری می سپارممی خوابم...دقيقاا 48 ساعت...! فقط هنگام تزريق های دردناک آنتی بيوتيکبيدار می شوم...ناله می کنم و دوباره می خوابم...حضور و رفت و آمد آدم هایمختلؾ را حس می کنم...و گاهی پچ پچ های در گوشی شان را...اما انگار پلک!...هايم فلج شده اند...دست و پاهايم همبعد از 48 ساعت آرام و با احتياط چشم باز می کنم...ماسک بزرگ اکسيژن...اولين چيزی ست که می بينم و در همان حالت فکر می کنميعنی اينقدر حالم بده؟-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 214سرم را می چرخانم و از ديدن قامت مشکی پوش مقابلم شوکه می شوم...ترجيحمی دهم چشمانم را ببندم...اما گرمای آشنای دستانش...آهنگ خوش صدايش مانع...می شودبسه ديگه...چقدر می خوابی؟-دستش را از روی پيشانيم بر می دارد...تمام تنم برای داشتن دوباره اينگرما...التماس می کند...! قبل از گشودن چشمم...ماسک را برميدارم...ماسکی کهاکنون خود دليلی برای نفس تنگی ام شده...روی بدنم خم شده و چشمان سياه ونافذش را به صورتم دوخته...بی اختيار دستم را روی سينه ام میگذارم...سوزشش کمتر شده..اما داؼيش نه...! کم نمی شود اين درد...خوب نمیشود اين زخم...! نگاهم را از صورتش می گيرم و به سينه اش میدوزم...نگريستن به اين چشمها...طاقتی ورای توان من می خواهد...زمزمه می:کندحالت بهتره؟-...می خندم...به پوچی سوالش...خوبم-:دستش را روی دستم می گذارد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 215!...با خودت چيکار کردی دختر؟اميدی به زنده موندنت نداشتم-:چند تا سرفه خشک می زنم و با پوزخند می گويم!...پس هنوز منو نشناختی-:از تخت فاصله می گيرد و زيرلب می گويد!...نه...نشناختمت-:سرفه ام شدت می گيرد...سريع ماسک را روی دهانم می گذارد و می گويد!...االن می گم بيان معاينت کنن...ماسک رو بر ندار-می رود...برای معاينه ام می آيند...چشمم به در خشک می شود...اما به جای!...پويا...اميرحسين می آيدچشمانم را می بندم...در دل به خودم نهيب می زنم..."بچه نباش...وقت عشق وعاشقيت گذشته سايه..."و دوباره چشم باز می کنم و به چشمک پر از شيطنت!...مرد هميشگی اين روزهايم... لبخند می زنمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 216شال پشمی اطلسی رنگ دور گردنم را کمی شل می کنم و روی صندلی هواپيمامی نشينم...اميرحسين هم کيفش را در باکس می گذارد و کنارم می نشيند...دستی:به موهايش می کشد و می گويدمطمئنی که خوبی؟کاش مسئول فنيت رو فرستاده بودی...اونجا االن خيلی -...سرده:تک سرفه ای می زنم و می گويم...آره بابا...يه هفته ست که نذاشتين جم بخورم...خوب شدم ديگه-:موبايلش را خاموش می کند و می گويدمريضی خيلی سختی بود...سهل انگاريت بدترشم کرد...بايد خيلی مراقب -...باشی:دستم را روی گلويم می گذارم و می گويمدقيقا ده ا از بچگی ريه هام حساس و ضعيؾ بود...يادمه هر بار سرما می خوردم -...روز مدرسه نمی رفتم...يکی دو بارم عفونت شديد باعث شد بستری بشم...لبخندی به رويم می زند...لبخندی از جنس محبترمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 217خب دختر خوب...تو که از شرايط خودت خبر داری بايد بيشتر از بقيه حواست -...رو جمع سالمتيت کنی...هر چند که...سرش را کمی به طرفم متمايل می کند و صدايش را پايين می آورد!...اين مريضی زيادم بد نبود...باعث شد که با پويا جونم اينا آشتی کنی-از لفظ "پويا جونم اينا" خنده ام می گيرد...اما اخمهايم را در هم فرو می برم و بهصورت خندانش چپ چپ نگاه می کنم...شانه هايش را باال می اندازد و می:گويدمگه دروغ می گم؟؟؟-دروغ نمی گويد...اگر اين حال و روز خرابم نبود پويا هرگز به سراؼم نمیآمد...فکرش را از سرم بيرون می کنم و در سکوت به محوطه فرودگاه که ازپنجره کوچک هواپيما قابل رويت است خيره می شوم...با تذکر مهماندار کمربندم Landing و Take Off را می بندم و چشمانم را روی هم می گذارم...از:متنفرم...متوجه می شود...دستش را روی پايم می گذارد و آهسته می گويداذيتی؟-:آب دهانم را فرو می دهم...گوشه چشمم را باز می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 218...اختالؾ فشار اذيتم می کنه...استيبل که بشه خوب می شم-:شکالتی به طرفم می گيرد و می گويد...اينو بخور..خوبه واست-سرم را از صندلی جدا می کنم و شکالت را توی دهانم می گذارم...فشار دستش...را روی پايم بيشتر می کند...هنوزم معتقدم که بهتر بود مسئول فنيت رو می فرستادی-سرم را نزديک می برم...خيلی نزديک...آنقدر که تقريباا نوک بينی ام با صورتش...مماس می شوداتفاقا خيلی هم کار بلده...بهم توصيه کرد که به هيچ وجه ا آخه يه بنده خدايی...که -!...اين کنفرانس رو از دست ندم...از شيطنت نگاهم سرخوش می شود...خدا به داد اونی برسه که با تو در بيفته-رمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 219:می خندم و سرم را عقب می کشم...دستانم را روی شکمم قفل می کنم و می گويم!..از پدرت چه خبر؟کم پيدا شده-...لبخندش محو می شود!...تو نبودی...اون هست-...برای پرسيدن سوالم مرددمدر مورد سامان باهاش حرؾ زدی؟؟-...سرش را تکان می دهد!...نه-با تعجب به چهره خونسرش نگاه می کنم...سرش را همانطور که به پشتی صندلی...تکيه داده به سمتم می چرخاندببين سايه...نمی دونی چقدر بابت اتفاقی که واسه خونوادت افتاده متاثرم...در -زياده خواهی و حرص و طمع پدر من هيچ شکی نيست...اگه االن تو همچينموقعيته به خاطر اينه که هيچ وقت به اون چيزی که داشته راضی نبوده و واسهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 211بيشترش شب و روزش رو به هم دوخته...همونطور که خودت گفتی مطمئنم هيچآدمی به اسم سامان موتمنی رو نمی شناسه...چون فقط شنيده که يه نفر اومدهنمايندگی داروهاش رو قاپيده و اونم با روشهای خودش داروهاش رو به انبارشبرگردونده...اين قانون تجارته سايه...قانون رقابته...هرکسی فقط به فکر کالهخودشه که باد نبرش..خود ما هم ممکنه در طول روز بدون اينکه خبر داشتهباشيم به دهها نفر آسيب بزنيم...شايد من و تو هم باعث سکته قلبی خيلی از آدمایفعال در صنعت دارو شده باشيم و خودمونم ندونيم...بازار همينه...باال و پايينداره...نمی گم پدر من آدم خوبيه...من که پسرشم سالهاست که ازش دوری میکنم و تا اونجايی که می تونم از زندگيش فاصله می گيرم...خيلی ازکاراش..تصميماش و اخالقاش رو قبول ندارم...نمی پسندم...قبلنا خيلی با همدرگير می شديم...اما االن اون زندگی خودش رو داره و منم زندگی خودم...فقطدو تا شريک کاری هستيم نه چيزی بيشتر...اينا رو می گم که فکر نکنی می خوامازش طرفداری کنم...فقط می خوام بدونی اين کينه و دشمنی اشتباهه...پدر من هرچی باشه آدم کش و قاتل نيست...مطمئنم اگه بفهمه باعث چه اتفاق وحشتناکی شدهواقعا عذاب می کشه...ولی اين راهی که تو می ری به ترکستانه...نفرت و خشم ااولين آسيب رو به خودت می زنه...ببين تو حتی تا پای مرگ رفتی ولی به خاطرترسی که داشتی حاضر نبودی دو روز تو خونه بخوابی و استراحت کنی...خودخوری می کنی...فکر و خيال می کنی...تا خرخره مشروب می خوری و تو بیخبری دست به هر کاری می زنی...اينا همه از عوارض کينه ورزيه...داری!...خودت رو هم نابود می کنی:نگاهم را از چشمان جدی اش می گيرم و می گويممی تونستی حداقل در مورد سامان بهش بگی...بلکه يه کم وجدان خفتش بيدار -...بشهرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 211:پوفی می کند و می گويدباز که حرؾ خودت رو می زنی...اينکه پدرم بفهمه تو باهاش دشمنی به جز -زيان و خطر..هيچی واست نداره...تو تا همين جا هم ضررهای عمده ای بهشرکت ما زدی...به نظرم بهتره به جای دست و پا زدن تو گذشته...به آينده ایفکر کنی که با اين هوش و تواناييت می تونی به بهترين شکل بسازيش...زندگيترو به خاطر گذشته ای که گذشته حروم نکن...درسته که خونوادت مردن...ولی...تو هنوز زنده ای...حق زندگی کردن رو از خودت نگيرسرم را تکان می دهم و آه می کشم...به ظاهر ؼم در چهره دارم...اما در دل می:خندم...زيرچشم نگاهی به اميرحسين می کنم و با خود می گويم!...کاش بدونی با اين سکوتت چه کمک بزرگی به من کردی-با صدای زير و تيز مهماندار بيدار می شوم...سرم روی شانه اميرحسيناست...کمی گردنم را تکان می دهم...دست به سينه نشسته...ساکت و بیحرکت...سرم را بلند می کنم و دستی به موهای ريخته در پيشانی ام می:کشم...بدون اينکه تؽييری در وضعيت نشستنش بدهد می پرسدخوب خوابيدی؟-:شرمزده نگاهش می کنم و می گويمرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 212...آره...ولی نذاشتم تو بخوابی...ببخشيد-:جند بار با انگشتانش موهايش را شانه می زند و می گويداون کله کوچولوی تو که وزنی نداره...منم يه چرتی زدم...کمربندت رو ببند -...داره می شينهکمربند را می بندم و دستم را زير بازويش می اندازم و دوباره سرم را روی شانه.اش می گذارمپس تا موقع نشستن هم تو اين پوزيشن می مونم...يکی رو محکم بچسبم سر گيجم -...کمتر ميشه:با صدايی که خنده کامال در آن مشهود است می گويديعنی االن اين افتخار رو به سرگيجت مديونم؟-:دندانهايم را روی هم فشار می دهم و می گويمآره...بده؟؟؟-:بلند می خندد و می گويدرمان شاه شطرنجb e h t o o p . c o m سایت بو بیشتر ىای رمان دانلود برایمراجعو کنیدصفحو 213نه عزيزم...اتفاقا کاش می شد پيشنهاد بديم سمينار رو توی هواپيما برگزار -!...کنند...با سر ضربه ای به بازويش می زنم و چشمانم را می بندم!...جلب اعتماد دوباره اين بشر عمر نوح و صبر ايوب می طلبداستانبول و بافت سنتی و مدرن آميخته به همش...تداعی گر تک تک لحظات بی!...نظيری ست که با پدرم گذراندملعنتی...اينهمه شهر...اينهمه کشور...چرا استانبول؟؟؟چرا ترکيه؟؟؟جمع می شوم...در خودم...نه از سرمای استخوان سوز ترکيه...بلکه از داغ جگرسوز پدر...! اشک تا پشت پلک می آيد و برمی گردد...بؽض تا ابتدای گلويم میآيد و برمی گردد...درد در تمام بدن می دود و برنمی گردد...! از تماس دست!...اميرحسين می لرزم...نه از سرما...از خشم...از نفرت...از کينهسردته خانوم؟-...تمام تالشم را می کنم که سردی و تلخی را از نگاهم بگيرم!...نه...اونقدری هم که فکر می کردم سرد نيست-
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 18:17 توسط دختر ستاره ها
|