اشکان: بگیرشارژر رو به طرفم پرت میکنه و با لپ تاپش به سمت راحتی اتاقش میرهاشکان: مطمئنی فعلا گرسنه نیستی؟- اصلا اشتها ندارم... هر وقت گرسنه بودم خودم میرم یه چیز از یخچال برمیدارمو میخورمهمونجور که دراز کشیدم... شارژر رو به پریز نزدیک تخت میزنمو شارژر رو به گوشی وصل میکنماشکان: پس من یه سر به ایمیلم میزنم« هیچ میدونستی که کلی عکس از اتفاق ته باغ براي ترنم ایمیل شده بود »به سرعت رو تت میشینمو زمزمه وار میگم:اشکان...با داد میگم: اشکاناشکان: چته دیوونه؟- گوشیتو بدهاشکان: چی؟با صداي بلندتري ادامه میدم: میگم اون گوشیه بی صاحابت رو بدهاشکان: سروش چی شده؟با بی حوصلگی نگاهی بهش میندازم که باعث میشه از جاش بلند بشه و به طرف من بیاد... گوشی رو از جیبش درمیارهو به طرف من میگیرهگوشی رو از دستش چنگ میزنم و شماره طاهر رو میگیرم... رقم آخر خوب یادم نیست... بین دو و یک شک دارم...شماره ي دو رو انتخاب میکنمو منتظر میشماشکان: سروش نمیخواي بگی چی شده؟- گفتی ایمیل یاد یه چیزي گفتماشکان میخواد چیزي بگه با شنیدن صداي طاهر لبخند رو لبم میشینهطاهر: بله؟- الو... طاهر ... منم سروشطاهر: سرووش تویی.. چی شده؟- اتفاقی نیفتاده... شرمنده که مزاحمت شدم... ازت یه خواهشی داشتمآهی میکشه و میگه: ترسیدم... این روزا با هر تماسی ترس به دلم میشینه... نمیدونم چرا فقط منتظر براي بد هستمبا لحن غمگینی میگم: شرمنده که........وسط حرفم میپره و میگه: تقصیر تو نیست... تو حرفت رو بزناشکان با کنجکاوي نگام میکنه- طاهر تو گفتی از من و ترانه عکسهایی گرفته شده بود... از ته باغ... درسته؟طاهر: آره- مگه اون شب به جز فامیل کس دیگه اي هم توي جمع بودطاهر چند لحظه اي مکث میکنهطاهر: میخواي بگی هر کسی این کارا رو با ما کرده آشنا بوده- هر جور فکر میکنم با نگهبانایی که پدربزرگ شماها تو حیاط میاره هیچ کس غریبه اي نمیتونست وارد جمع بشهطاهر: ولی آخه کی؟آهی میکشمو میگم نمیدونمطاهر: اونشب خیلیا با خودشون دوربین آورده بودن- طاهر میتونی ایمیل و پسورد ترنم رو داري؟طاهر: آره... چطور؟- میخوام برم عکسا رو ببینمطاهر: به نظر من بهتره نبینی... میترسم اذیت بشی- بیخیال طاهر... دیگه چیزي واسه اذیت شدن وجود نداره... حال و روز من دیگه از این وضعی که الان دارم بدترنمیشهطاهر: سروش بهت میگم فقط فکرت رو زیاد مشغول نکنلبخند تلخی رو لبام میشینه... فکر من خیلی وقته مشغول شده... خیلی وقته دیگه خیلی چیزا دست من نیست... وقتیجوابی از جانب من نمیشنوه ایمیل و بعد از چند لحظه مکث پسورد رو میگهبا شنیدن پسورد گوشی از دستم میفته... باورم نمیشه؟... بعد از 4 سال هنوز هم از اسم من براي پسورد استفاده میکرد...اسم من بعلاوه ي تاریخ تولد میلادي من شده پسورد ترنمی که فکر میکردم هیچوقت من رو نمیخواستاشکان: سروش چی شده؟وقتی میبینه جوابش رو نمیدم با تعجب گوشی رو برمیداره و با طاهر حرف میزنه... نمیدونم طاهر بهش چی میگه کهنگاهش رنگ ترحم میگیره... بعد از چند کلمه حرف گوشی رو قطع میکنهاشکان: سروش حالت خوبه؟همونجور که به رو به رو خیره شدم میگم: چقدر احمق بودم... بعد از 4 سال فراموشم نکرده بود... اون واقعا فراموشمنکرده بود... حالا میفهمم که راست میگفت تمام این چهار سال منتظر من بود تا برگردم... تا ببخشم... تا باورش کنماشکان: س..........بدون توجه به حرف اشکان میگم: لپ تاپت رو بیار... میخوام عکساي ته باغ رو که از من و ترنم گرفته شده ببینماشکان: مطمئنی میخواي عکسا رو ببینی؟- هیچوقت تا این حد مطمئن نبودمسري تکون میده و لپ تاپش رو برام میارهلپ تاپش رو روي پام میذارمو سریع وارد ایمیل ترنم میشماشکان هم کنارم میشینه و هیچی نمیگهیه نگاه کلی به ایمیلا میندازم... از بین ایمیلا به راحتی میشه تشخیصداد دنبال کدومشون هستم... ایمیلی کهبا دست لرزون انتخابش میکنم... صفحه ...« خانم فداکار بهتره بازش کنی » ... همینجور که باز نشده بوي تهدید میدهمورد نظر خیلی زود باز میشهباورم نمیشه... عکسا اینقدر واضح باشنهمینجور به عکسا نگاه میکنمو یاد التماساي ترنم میفتم« سروش تو رو خدا بس کن »صداش تو گوشم میپیچه« سروش نکن... تو رو خدا این کارو نکن »جیغاش... زورگویی هام... التماساش جلوي چشمم به نمایش در میان« سروش التماست میکنم... تو رو به هر کسی که میپرستی تمومش کن... به خدا من تحمل این یکی رو دیگه ندارم »همینجور به عکسا نگاه میکنمو به اون شب فکر میکنم« تو رو خدا تمومش کن »نه یه عکس.. نه دو تا عکس... نه سه تاعکس... عکس پشت عکس از اون شب کذایی تو این ایمیل وجود دارهبا دیدن عکسا دستام مشت میشه...با صداي اشکان به خودم میاماشکان: دوربینش معمولی نبود... عکسا خیلی واضح افتادنصفحه رو میبندمو هیچی نمیگم... اصلا حواسم به اشکان نبود... دوست ندارم عکساي ترنم رو اینجور ببینه... تويبعضی از عکسا لباس ترنم خیلی افتضاح بود- اگه گیرش بیارم خودم میکشمشدستش رو روي شونم میاره میگه:مطمئنی اون شب هیچ غریبه اي بین تون نبود- نمیدونم... تا اونجایی که من میدونم پدربزرگ ترنم خیلی سخت گیره... تو این جور مراسما فقط فامیل رو دعوتمیکنه... حتی فامیلاي دور رو هم دعوت نمیکنه ولی از اونجایی که پدربزرگ من با پدربزرگ ترنم دوست صمیمیبودن ما هم توي همه ي مهمونی ها حضور داریم وگرنه نسبت فامیلیه نزدیکی نداریماشکان: ممکنه شاید خودش رو بین مهمونا جا کردو به داخل اومد- شاید... هر چند تا اونجایی که من یادمه اکثرا خونوادگی اومده بودناشکان: توي اون جمع که نمیشه تشخیصداد کی تنهاست کی با خونواده اومده- آره این هم حرفیهاشکان: حالا میخواي چیکار کنی؟متفکر میگم: اشکان یه جاي کار میلنگه... تا اونجایی که من میدونم اون شب وقتی پشت سر ترنم راه افتادم و از دورتعقیبش کردم خبري از کسی نبود... اصلا اطراف باغ کسی نبود ولی شبش که میام خونه سیاوش از گروهی از دختراحرف میزد... اون میگفت چند تا دختر ترنم رو دیدن که به طرف باغ میرفت بعد از مدتی هم من رو دیدن که پشت سرترنم به باغ رفتماشکان متفکر میگه: خود سیاوش اون دخترا رو دیده بود؟- فکر نکنم دیده باشه... اون هم شنیده بوداشکان: از کی؟- نمیدونم... شاید از آلاگلاشکان: خوب از آلاگل بخواه اون دخترا رو شناسایی کنهبا پوزخند میگم: اون شب سیاوش کلی دروغ تحویل آلاگل داد که من مسموم شدم و حرفاي اون دخترا دروغ بوده...حالا برم به آلاگل چی بگم... نمیگه بعد از این همه مدت تازه یادت اومده اونا رو پیدا کنی؟سري تکون میده و متفکر به رو به رو خیره میشهبعد از چند لحظه مکث میگه: من میگم از سیاوش در مورد اون قضیه بپرس صد در صد اون روز از آلاگل در مورد اوندخترا چیزي پرسیده... اگه آلاگل این حرف رو از خوده دخترا شنیده باشه پس این امکان وجود داره که دخترا اون کسیرو که از تو و ترنم عکس گرفته دیده باشن- یا شاید هم یکی از همونا از من و ترنم عکس گرفته باشهسري تکون میده و میگه: اما اگه آلاگل اون دخترا رو ندیده باشه میتونم بگم ممکنه پاي هیچ گروهی در میون نباشهبا تعجب نگاش میکنماشکان وقتی نگاه متعجبم رو میینه میگه: ممکنه یه نفر این حرف رو بین مهمونا پخش کرده باشهبعد با لحن مرموزي ادامه میده و چه کسی بهتر از اون شخصی که از شماها عکس گرفتهبا ناباوري نگاش میکنم- یعنی میخواي بگی همه چیز از قبل برنامه ریزي شده بودسري تکون میدهاشکان: این جور که معلومه منتظر یه فرصت بود یا شاید هم بودن... اگه یه گروه از دخترا شماها رو دیده باشن همونلحظه میرفتن همه جا پخش میکردن ولی این حرف زمانی بین مهمونا پخش شد که کار از کار گذشته بود... خودتبگو چقدر تو و ترنم توي باغ موندین؟زمزمه وار میگم: نمیدونم ولی این رو میدونم که کم نبوداشکان: پس نتیجه میگیریم طرف میخواسته تو به هدفت برسی- اشکان باورم نمیشه تا این حد از موضوع غافل بودم... ترنم بارها و بارها بهم هشدار داده بود اما من باور نمیکردم...الان که به ماجرا نگاه میکنم میبینم این عکسا شباهت عجیبی به عکساي چهار سال پیش دارهاشکان: منظورت چیه؟- کیفیت و وضوح عکسا خیلی خوبه... فکر کن یه نفر اومده از من و ترنم از فاصله نه چندان نزدیک اون هم توي اونتاریکی عکس گرفته و هیچکدوم ما متوجه نشدیم... حالا برگرد به چهار سال پیش توي یه شب تاریک از سیاوش وترنم از فاصله ي نه چندان نزدیک عکساي واضحی گرفته شده بود... حتی عکسا تار نبودن که بخواي شک بکنیاشکان: میخواي بگی هر دو بار کار یه نفر بودن؟- نمبگم کار یه نفره ولی میدونم بی ارتباط هم نیستن... وضوح و کیفیت این عکسا شباهت زیادي به همون قبلیادارن... ولی سوال اینجاست اون طرف که نمیدونست من میخوام چیکار کنم پس چطور از قبل با تجهیزات اومده بود؟اشکان: شاید یه نقشه ي دیگه اي داشتن که با ورود تو همه چیز خراب شد و اونا به فکر نقشه ي جدید افتادنبه اون شب فکر میکنم... به اون پسر... اون پسر کی بود؟- اشکان اون شب یه پسر دنبال سر ترنم به ته باغ اومده بود و من هم به خاطر شکی که به ترنم داشتم دنبالش راهافتادماشکان: میخواي بگی ممکنه اون پسر جز نقشه شون بوده باشه؟سري به نشونه ي مثبت تکون میدم- ولی چرا؟... ترنم که دیگه چیزي واسه از دست دادن نداشتاشکان: ترنم اون پسر رو میشناخت- نه.... خودش میگفت نمیشناسه ولی من باور نمیکردم ولی الان که فکر میکنم میبینم ترنم اون لحظه هم تمایلیبراي حرف زدن به اون پسره نشون نداد... بماند که چقدر حرف بارش کردم ولی فکر کنم اون پسر هم بی ارتباط با اونعکسا نبوداشکان: چرا این عکسا رو واسه ي ترنم فرستادن؟ اگه میخواستن خرابکاري کنند باید اون رو واسه ي خونوادشمیفرستادن- اشکان اگه توجه کنی عکسایی فرستاده شده که به ضرر ترنمه... اون طرف عکسایی رو انتخاب کرده که نشون ازتجاوز نداشته باشه... هر کسی بود میخواست ترنم رو خرابتر از گذشته کنه ولی حق باتوهه چرا براي خود ترنم فرستادهشده بوداشکان: شاید ترنم از چیزي باخبر بود که نباید میدونست اونا هم میخواستن با این کار تهدیدش کننداشکان: مگه نمیگی منصور باهاش دشمنی داشته لابد یکی از افراد منصور این کار رو کرده- ولی توسط کی؟... من میگم ممکنه یه آشنا هم با اونا همدست باشه؟... آخه مهمونی خانوادگی بود پس کی میتونستعکس بگیرهاشکان: شاید هم همون پسره عکس گرفته باشه- ولی دوربینی همراهش نبوداشکان: با گوشی...وسط حرفش میپرمو میگم وضوح و کیفیت عکسا رو فراموش نکناشکان: شاید همدستایی داشته... شاید هم رفت و دوباره با دوربین برگشت- نه اشکان صد در صد همدست داشته... اگه قرار بود ترنم توسط اون پسره اذیت بشه پس یه نفر باید ازشون عکسمیگرفتسري تکون میده و دیگه چیزي نمیگه... متفکر به رو به رو خیره میشم... فقط یه سوال تو ذهنم میچرخه... یعنی کارکی میتونه باشه؟خسته از فکراي بی نتیجه نگاهی به اشکان میندازم... اون هم ساکت روي تخت کنارم نشسته و به دیوار رو به رو زلزدهزیر لب زمزمه میکنم: اشکان...- اشکان...با تعجب نگاهی بهش میندازم... با دست تکونش میدم و با صداي بلندتري میگم: اشکان با توام... کجایی؟تازه به خودش میاد و میگه: ها... چیزي گفتی؟- ساعت خواب... یه ساعته دارم صدات میکنم هیچ معلومه کجایی؟اشکان: داشتم فکر میکردم- این که معلومه اما به چی؟اشکان: به این ماجراهاي اخیر... همه چی زیادي مرموز به نظر میرسهبا کلافگی نگاهی به اطراف میندازم- باید همه شون رو.......با دیدن گوشی ترنم حرف تو دهنم میمونهاشکان با تعجب میگه: چی شد؟یعنی ممکنه پسورد ایمیلش با رمزي که واسه گوشیش تعیین کرده یکی باشهاشکان: سروش حالت خوبه؟نگاهی به اشکان میندازم... لبخندي رو لبم میشینه... نگامو از اشکان میگیرمو از روي تخت بلند میشم...اشکان: سروش کجا میري؟بدون اینکه جوابه اشکان رو بدم با قدمهاي بلند خودم رو به گوشی میرسونم...اشکان متعجب نگام میکنه... به سرعت میخوام رمز رو وارد میکنم... اما گوشیه ترنم اونقدر پیشرفته نیست که بشه باحروف روش رمز گذاشتبا ناامیدي نگاهی به گوش میندازم... اما یاد تاریخ تولد خودم میفتم... اون رو به میلادي وارد میکنمچشمام رو میبندمو بعد از چند لحظه مکث تائیدش میکنم.. بالاخره چشمامو باز میکنم... اشکان رو مقابل خودم میبینم...نگاهی به صفحه ي گوشی میندازم... قفل باز شد... باورم نمیشه...زیر لب زمزمه میکنم: باورم نمیشه...اشکان گوشی رو از من میگیره و نگاهی بهش میندازه... با دیدن صفحه نمایش لبخندي رو لبش میشینه و میگه: پسبالاخره تونستی رمزش رو پیدا کنی؟بی توجه به حرف اشکان ادامه میدم: واقعا باورم نمیشه... بعد از گذشت این همه سال هنوز هم من تو تموم لحظه هايزندگیش بودماشکان با نگرانی نگام میکنه و میخواد چیزي بگه که اجازه نمیدم... گوشی رو ازش میگیرم و همونطور که به سمتتخت برمیگردم به بیست تماسهاش یه نگاه کلی میندازمصداي اشکان رو میشنوم: از کجا فهمیدي؟نگامو از گوشی میگیرمو میگم: حدس زدنش زیاد سخت نبود... طبق معمول تاریخ تولد خودم بود اما این دفعه بهمیلادي ذخیره کرده بودچیزي نمیگه... به سمت صندلی پشت میزش میره... صندلی رو برمیگردونه... روش میشینه و بهم نگاه میکنهنگامو ازش میگیرمو دوباره لیست تماساش رو نگاه میکنم... اکثر شماره ها به اسم ذخیره شدن فقط چند تا شماره هستکه به اسم ذخیره نشده.... کلی تماس بی پاسخ وجود داره... 40 تا تماس بی پاسخ از شماره اي که به اسم بابا ذخیرهشده... 60 تا تماس بی پاسخ از طاهر... 10 تا از طاها...اخمام تو هم میره30 تا از مانیبا اخمهایی در هم زمزمه میکنم: مانی کیه؟صداي ترنم تو گوشم میپیچه« سلام مانی »
اونشب توي اون مهمونی هم تلفنی داشت با شخصی به نام مانی صحبت میکردبا صداي اشکان به خودم میام: برو تو اس ام اس ها... شاید یه چیز بدرد بخور پیدا کرديچیزي به اشکان نمیگم... با همون حال خراب سري تکون میدمو توي اس ام اسا میرم... دوباره با کلی اس ام اسخونده نشده رو به رو میشم... بدون توجه به اس ام اسهاي طاهر و پدرش دنبال اسم خاصی میگردم...بعد از کمی زیر و رو کردن اس ام اسا بالاخره پیدا میکنم... مانی... مانی.. مانییکی از اس ام اسا رو باز میکنممانی به قربونت بره خانم خانما... کجایی عزیز دلم... زودتر بیا که دیگه دلم طاقت دوریتو نداره... توي راه از اون »« شوکولا بخر همه رو تنهایی خوردم واسه امیر ارسلان هیچی نذاشتمخدایا این کیه؟... چی داره میگه... یعنی ترنم واقعا با پسري دوست بود؟با ناراحتی سراغ اس ام اس بعدي میرمخسیس خان شوکول نخواستیم زودتر بیا ما همینجوري هم عاشقتیم... از بس خسیس شدي براي نخریدن شوکول »« جواب اس ام اسم رو نمیدي... خسیس.....« خانم خانما کجایی؟... زودتر بیا میترسم دیر برسیم »ته دلم خالی میشهمیرم سراغ اس ام اس بعدي«؟ ترنمی رفتی گوشی رو بیاري یا بسازي »اس ام اس بعديترنم اگه دستم بهت برسه میکشمت.... خیرسرمون امشب میخواستیم خوش بگذرونیم ببین چه جوري داري حرصم »« میديدستم میلرزه... میرم سراغ اس ام اس بعديترنم مرده شورت رو ببرن ببین چه جوري داري حرصم میدي... یه کار نکن باهات قهر کنم تا پنج شش سال هم حال »« و احوالت رو نپرسما...« اگه جوابمو ندي دیگه دوستت ندارم... حالا دیگه خودت میدونی »حالم اصلا خوب نیست... معنی این اس ام اسا رو نمیفهمم...« خاك بر سرم شد...نکنه این سروش خاك برسر یه بلایی سرت آورده »این کیه که حتی من رو هم میشناسه« ترنم دیگه دارم نگرانت میشما... هر وقت اس ام اسا رو دیدي یه تماس باهام بگیر »اشکان: سروش چی شده؟بی توجه به حرف سروش میرم سراغ اس ام اس بعدي« ترنم با مهران و امیر داریم میایم دنبالت... خیلی نگرانتم... تو رو خدا اگه این اس ام اسا رو دیدي برام زنگ بزن »...ترنم آخه کجایی؟... چرا خبري ازت نیست... شرکت هم که تعطیله پس کجایی؟... خیر سرمون امشب میخواستیم »« خوش بگذرونیمبا عصبانیت از رو تخت بلند میشمو گوشی رو به سمت دیوار پرت میکنم... گوشی هزار تیکه میشهاشکان با ترس از جاش بلند میشه و به طرف من میاداشکان: سروش چی شده؟همه ي حرفا تو سرم میپیچهما همینجوري هم عاشقتیم... اگه جوابمو ندي دیگه دوستت ندارم... خیر سرمون امشب میخواستیم خوش بگذرونیمدیااز شدت عصبانیت دستم میلرزه... به موهام چنگ میزنه
خدایا اینجا چه خبره... رابطه ي ترنم با این همه پسر چی میتونه باشهاشکان: سروش یه چیزي بگو تو که من رو کشتیمهران... امیر... امیر ارسلان... مانیمهمونی... اون وقت شب... با اون همه پسر... خوشگذرونی.. اینا چه معنی اي میتونند داشته باشند... خدیا داري با منچی کار میکنی؟...حالم بدجور خرابهبا داد میگم: اشکان برو بیروناشکان: ول....با خشونت لگدي به تخت میزنمو با داد میگم: لعنتی این همه پسر تو زندگی تو چیکار میکنند؟حالم بدجور بده.... هضم این همه اتفاق براي من راحت نیست... تحملش رو ندارم... نه من تحمل این یکی روندارم.....تحمل این رو ندارم که این همه پسر رو تو زندگی ترنم ببینمهمونجور با فریاد ادامه میدم: خدایا اینجا چه خبره؟اشکان خودش رو به من میرسونه و با خشونت میگه: سروش میگم چه مرگت شده؟زانوهام خم میشن...با حالی زار میگم: اشکان دارم کم میارم... دارم براي ادامه ي این زندگی کم میارماشکان کمکم میکنه رو تخت بشینماشکان: سروش آروم باش و بگو چی شدهبا داد میگم: آروم باشم؟... واقعا میخواي آروم باشم؟با همون فریاد از مانی میگم... از مهران میگم.. از امیر میگم.. از امیرارسلان میگم... از اون اس ام اس هاي کذاییمیگم... رفته رفته آرومتر میشم... صدام پایین تر میاد... با ناامیدي از تلفنی که اون شب تو مهمونی براي ترنم زده شدمیگم...اشکان هیچی نمیگه فقط سرشو پایین انداخته و به حرفاي من گوش میده...نمیدونم چقدر گذشته.. فقط این رو میدونم از بس که حرف زدم دیگه نایی براي داد و فریاد زدن ندارم... بعد از تمومشدن حرفام اشکان آهی میکشه و میگه: سروش این دفعه دیگه عجولانه تصمیم نگیر- اما.........صداش جدي میشه و با اخم میگه: اگه میخواي کمکت کنم باید تحملت رو بالا ببري... من نمیگم ترنم بیگناهه ولیتموم سالهایی که تو اون اتاق باهاش کار میکردم یه بار هم ندیدم که تلفنی با پسري حرف بزنه- تحمل این رو ندارم ك............وسط حرفم میپره: هنوز چیزي مشخصنشده که میگی تحملش رو ندارم... پس چی شد اون سروشی که تو اون روزادر به در دنبال مدرکی براي اثبات بیگناهی ترنم میگشت... با همین چند تا اس ام اس جا زديبا ناراحتی مینالم: جا نزدم اشکان... جا نزدم ولی........اشکان: پس ولی و اما و آخه ندارهآهی میکشمو سرمو بین دستام میگیرم... دستام میلرزن... حالم خوب نیست... نمیدونم باید چیکار کنم... واقعا باید چیکارکنم؟اشکان: سروش حالت خوبه؟چشمامو میبندم... میخوام سعی کنم آروم باشم... از شدت عصبانیت به نفس نفس افتادم...اشکان: سرو........صورت مظلوم ترنم جلوي چشمام جون میگیرهاشکان باهام حرف میزنه ولی من هیچی از حرفاش نمیفهمم...صداي ترنم تو گوشم میپیچه: من چیکار میتونم کنم وقتی باورم نداري ؟.... وقتی باورم نداري... وقتی باورم نداريبا تکونهاي دستی به خودش میادچشمامو باز میکنماشکان با نگرانی میگه: سروش حالت..........وسط حرفش میپرم: سرم درد میکنه... یه مسکن برام میاري؟اشکان با ناراحتی سري تکون میده و از اتاق خارج میشهاز روي تخت بلند میشمو با همون حال خرابم به سمت گوشی میرم... تیکه تیکه هاش هر کدوم یه طرف پخش و پلاشدن... روي زمین خم میشمو با دستهاي لرزون تیکه هاي شکسته شده ي گوشی رو جمع میکنمحالم هر لحظه بدتر میشه... حس میکنم حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده...باورم نداري.... باورم نداري... باورم نداريصداي ترنم مدام تو گوشم میپیچه و اذیتم میکنهزیر لب زمزمه میکنم: مرد باش سروش... مرد باش و تا آخرش بروآره این دفعه تا همه چیز رو نفهمم تسلیم نمیشم...روي زمین میشینمو به تیکه هاي گوشی نگاه میکنم... این بار همهمه چیز رو خراب کردم... با حسرت به گوشی که چیزي ازش نمونده نگاه میکنم...اشکان: چیکار میکنی؟از لا به لاي تیکه تیکه هاي گوشی دنبال سیم کارت میگردم اما خبري ازش نیست- دنبال سیم کارت میگردماشکان: تو این قرصرو کوفت کن من پیدا میکنم- ولی؟اشکان: سروش یه کاري نکن همین امشب از خونه پرتت کنم بیرون... امشب به اندازه ي کافی اعصابم رو خورد کردي- فقط پیداش کن اشکاناشکان: تو همین اتاقه دیگه، فرار که نمیکنهبا تموم شدن حرفش بهم کمک میکنه از روي زمین بلند شمو من رو به سمت تخت میکشونه…. یه بسته قرصرو بایه لیوان آب به سمتم میگیرهبسته ي قرصرو از دستش میگیرمو به جاي یه دونه دو تا با هم میخورماشکان: دیوونه این قرصا قو….بدون توجه به ادامه ي حرفش لیوان آب رو سرمیکشمو لیوان خالی رو به طرفش میگیرمبا اخم لیوان رو از دستم میگیره و زیر لب زمزمه میکنه: دیوونه اي به خداروي تخت دراز میکشم و به اشکان نگاه میکنم که دنبال سیم کارت میگردهبعد از چند دقیقه نگام رو از اشکان میگیرمو به سقف خیره میشم....کم کم پلکام بسته میشن و به خواب میرمچشمامو به زحمت باز میکنم…نگاهی به ساعت میندازم…ساعت یازدههزیر لب زمزمه میکنم: یازدهدادم میره هوااشکان که روي کاناپه خوابیده بود با داد من به پایین پرت میشه و با ترس به من نگاه میکنهبه سرعت از رو تخت بلند میشم…اشکان: چته دیوونه سکته کردم- چرا بیدارم نکردي…با طاهر قرار داشتماشکان: کور بودي؟... ندیدي خودم هم خواب بودمنفسمو با حرصبیرون میدم- سیم کارت رو پیدا کردي؟اشکان:هم سیم کارت هم مموري روي میزه- دست درد نکنهبه سرعت به سمت میز میرمو به سیم کارت و مموري رو برمیدارم و تو جیم میذارماشکان: واستا من آماده بشم با هم بریم- نمیخواد... امشب آپارتمان خودم میرماشکان: میخواي شرکت هم بري؟- نه... همونجور که دستی به لباساي چروك شده ام میکشم ادامه میدم: امروز میخوام با آلاگل صحبت کنم...اشکان: اوه... اوه... پس تصمیمتو گرفتی... برات آرزوي موفقیت میکنم رفیقبا بی حوصلگی سري تکون میدمو از اتاق خارج میشم... اون هم دنبال سرم راه میفتهاشکان: سروش میموندي یه چیز میخورديبا حرصمیگم: من میگم دیرم شده تو میگی بشین یه چیز بخوراشکان: شب بیا همینجا- نه... میخوام یه سر به آپارتمانم بزنم...با گفتن یه خداحافظی زیر لبی به سرعت ازش دور میشم... بعد از خارج شدن از خونه به سمت ماشینم میرمو سوارمیشم... ماشین رو روشن میکنمو به سمت خونه ي پدري ترنم حرکت میکنم... یعد از نیم ساعت بالاخره به مقصدمیرسم... ماشین رو گوشه اي پارك میکنم و از ماشین پیاده میشم... یاد آخرین باري میفتم که به اینجا اومدم... یادترنم... یاد ترسیدنش... یاد عصبانیتش... یاد حرفاش... یاد حرفاي مادرجون... یاد حرفاي طاهر و طاها... دلم میگیرهفصل بیست و دومآهی میکشمو به سمت در خونه میرم... دستم رو دراز میکنمو زنگ رو به صدا در میارم... بعد از چند لحظه در باز میشه وصداي گرفته ي طاهر از پشت آیفون شنیده میشهطاهر: سروش بیا بالاسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 498- اومدموارد خونه میشمو در رو پشت سرم میبندم... بدون توجه به اطراف به سمت در ورودي میرم... همینکه دستم رودراز میکنم در رو باز کنم در باز میشه و طاهر با حال و روزي آشفته تر از من جلوي در ظاهر میشهطاهر: دیر کردي... با خودم گفتم حتما نظرت عوضشدهلبخند تلخی میزنم و میگم: محاله از تصمیمم برگردمطاهر: بیا داخلبا گفتن این حرف کنار میره و راه رو برام باز میکنه... وارد خونه میشم... وارد خونه اي که یه روز عاشقم کرد و یه روزعشقم رو ازم گرفت.... نگاهی به اطراف میندازم و روي یکی از مبلا میشینم... طاهر هم رو به روم میشینهطاهر: چه خبر؟- از دنیا بی خبرم... اگه از حال و روز من میخواي بدونی با یه نگاه هم میشه همه چیز رو فهمیدآهی میکشه و میگه: خونوادت چیکار میکنند.. خوب هستن؟- ازشون بیخبرم... دو هفته اي رو شمال بودم... دیشب هم خونه ي دوستم خوابیدم... تو چیکار میکنی؟طاهر: هیچی... یه پام بیمارستانه... یه پام خونه ي پدري مادرمه.... یه پام هم اینجا... با این همه خستگی باز هم شباخوابم نمیبره...سرمو بین دستام میگیرمو میگم: من هم همینطور هستم... دیشب هم به زور دو تا قرصخوابیدم همون دو تا قرصهم باعث شد خواب بمونمطاهر: باز وضعه تو خوبه... من حال و روزم خیلی بدتره... کسی که جنازه ي ترنم رو شناسایی کرد من بودمبا ناباوري نگاهش میکنم... چشمم به دستاش میفته... دستاش میلرزنطاهر: هیچی از اون همه خوشگلی باقی نمونده بود... صورتش سیاهه سیاه شده بود...براي اطمینان به وسایلایی کههمراهش بود نگاه کردم تا مطمئن بشم ترنمه... هر چند از روي مشخصات جنازه هم میشد فهمید اون فرد سوخته شدهکسی نیست به جز ترنم ولی خب کیفش که از ماشین به بیرون پرت شده بود و اون دستبندي که من چندین سالپیش بهش هدیه دادم مدرکی بود براي اطمینان از مرگ خواهرمباورم نمیشه ترنم با اون همه درد و رنج رفته باشهطاهر: تا چشمام رو میبندم چهره ي سوخته شدش جلوي چشمام جون میگیرنبه زحمت میپرسم:ماشین مال کی بود؟طاهر: مال دوست صمیمیش بود- بنفشه؟طاهر: نه بابا... بنفشه همون چهار سال قبل رابطه اش رو با ترنم قطع کردبا تعجب نگاش میکنمطاهر پوزخندي میزنه و ادامه میده: ماها قبولش نداشتیم انتظار داشتی بنفشه باورش کنه... بعد از اون اتفاقا خونواده يبنفشه به شدت با رابطه ي این دو نفر مخالف بودن... حتی مادر بنفشه چند بار مامان رو دیدو بهش گفت به ترنم بگیندور و بر دختر من آفتابی نشه- به همین راحتی اون همه دوستی به باد فنا رفت؟طاهر: از این هم راحت تر... این روزا دوست کجا بود... من و تو که از نزدیکانش بودیم براش چیکار کردیم که دوستاشبکنند- تا اونجایی که یادمه ترنم دوست صمیمیه دیگه اي نداشتطاهر: درسته با هیچکس به اندازه ي بنفشه صمیمی نبود ولی توي دانشگاه با یه نفر دیگه هم زیاد رفت و آمد میکردمتفکر به زمین خیره میشم... به چهار سال قبل فکر میکنم... ترنم دوستاي زیادي داشت اما تنها دوست صمیمیش تااونجایی که من یادمه بنفشه بود- ترنم بعد از اون اتفاق بیشتر با مانی صمیمی شدبه سرعت سرمو بالا میارمو میگم: با کی؟طاهر متعجب میگه: مانی... قبلنا ماندانا صداش میکرد ولی وقتی صمیمیتشون بیشتر شد بهش مانی میگفتبهت زده بهش خیره میشم... باورم نمیشه... یعنی مانی دخترهصداي ترنم تو گوشم میپیچهترنم: سروش فردا شب نامزدي دوستمه... میذاري با بنفشه برم؟- کدوم دوستت؟ترنم: تو نمیشناسی؟- پس اجازه بی اجازهترنم: سروش- ترنم اصرار نکنترنم: سروش ازت اجازه گرفتم که بدونی یه کاري نکن بدون خبر برما- شما بیجا میکنی که بدون خبر جایی بريترنم: سروش- ترنم هیچ جا نمیريترنم: سروش چرا حرف زور میزنی؟- نکنه از من انتظاري داري تنهایی بفرستمت؟ترنم: میگم بنفشه هم با منه- اون هم یه دختره... اگه بلایی سرتون بیاد کی میخواد مراقبتون باشهترنم: خب تو هم بیا... تازه امیر نامزد ماندانا بهم گفته خیلی دوست داره تو ببینه- خودت که میدونی این روزا چقدر سرم شلوغهترنم: سروش- ترنم اصرار بیخود نکنترنم: سروش باور کن ماندانا دختر خوبیه- عزیزم من که نمیگم دوستتت دختر بدیه... فقط میگم چون مهمونی شبه و من هم شناختی از خونواده ي دوستتندارم نمیتونم دو تا دختر رو تک و تنها اون وقت شب به مهمونی بفرستمبه زحمت دهنمو باز و میکنمو میگم: دوست ترنم ازدواج هم کرده؟طاهر: آره.. یه پسر بچه هم به اسم امیر ارسلان دارهآه از نهادم بلند میشه... مانی... امیر ارسلان... امیر... مطمئننا مهران هم نسبتی با ماندانا داره... دوباره بهش شک کردم...دوباره عجله کردمبا صداي طاهر به خودم میامطاهر: از اونجایی که ماشین مال ماندانا بود اولین کسی هم که باخبر شد خودش بود... ماندانا به ما خبر داد... مانداناهمون روز به پلیسا گفت که ترنم روزاي آخر احساس خطر میکرد... ماندانا مدام با گریه میگفت ترنم خودکشی نکردهاون رو کشتن ولی ما طبق معمول باور نکردیم... شاید باورت نشه ماندانا به ما التماس میکرد که این دفعه پیگیري کنیمولی باز هیچکس به حرفاي ماندانا گوش نکرد... دقیقا مثل چهار سال پیش که اومده بود دمه خونه و با التماس میگفتترنم بیگناهه.... پلیس هم بعد از کمی بررسی وقتی دید به نتیجه اي نرسید اقدامی نکرد اما با پیدا شدن تو همه چیزتغییر کرد...- با ماندانا صحبت کردي؟هزار بار رفتم جلوي خونشون ولی حتی حاضر نشد من رو ببینه.... از اونجایی که مثله چهار سال پیش که بارها و بارهابیگناهی ترنم رو فریاد زد و ما باور نکردیم الان حاضر نیست ماها رو ببینه... اونجور که فهمیدم همه چیز رو به پلیسگفته.... چند بار جلوي برادرش مهران رو گرفتم... چند بار با شوهرش امیر حرف زدم ولی نتیجه اي نداد... آخرین بار کهجلوي در خونشون رفتم فقط و فقط فحش نثارم کرد... مدام میگفت شماها به کشتنش دادین... شماهایی که باورشنکردین قاتل ترنم هستین... شماهایی که حتی بعد از مرگش هم باورش نکردین قاتل ترنم و احساس پاکشهستید...اون روز اونقدر داد و بیداد کرد که حالش بد شد... شوهرش بهم گفت دیگه اون طرفا آفتابی نشم... مثله اینکهماندانا دوباره بارداره دکتر به شوهرش گفته که این فشارهاي عصبی براش مضره- پلیسا چیزي پیدا نکردن؟طاهر: هیچ چیز... به اون آدرسی هم که داده بودي رفتن خونه خالیه خالی بودپوزخندي میزنمو میگم: همون روز هم که من و ترنم اونجا بودیم چیز چندانی تو اون نبودطاهر: پلیسا از قبل دنبالشون بودن ولی تا الان نتونستن به چیزي برسنآهی میکشمو نگاهی به اطراف میندازم... خونه خیلی خیلی دلگیرهطاهر: درسته که ترنم روزاي آخر تو شرکت شماها کار میکردسري تکون میدمو چیزي نمیگمطاهر: چه جوري راضی شد؟- مجبور شد... آقاي رمضانی مجبورش کردروم نشد بگم با قلدري خودم مجبورش کردم- مثله اینکه به پولش احتیاج داشت وگرنه قبول نمیکردبا شرمندگی نگاهش رو از من میگیره و میگه: مادرم قسمم داده بود کمکش نکنمنمیپرسم چرا... چون خودم همه چیز رو میدونم... هیچ چیز رو به روش نمیارم... درکش میکنم خودم هم به اندازه يهمه ي دنیا شرمنده ام... شرمنده ي ماجراي ته باغ... شرمنده ي تهمتهایی که دیشب به ترنم زدم... شرمنده ي آلاگلکه اون رو بازیچه ي دست خودم کردم... من خودم شرمنده ي همه ي عالم هستم... پسچی میتونم بگمبا همه ي اینا زمزمه وار میگم:طاهر خودت رو اذیت نکن... الان باید به فکر اثبات بیگناهی ترنم باشیمطاهر: خیلی سخته سروش... خیلی سخته... وقتی به گذشته فکر میکنم تازه میفهمم چقدر کوتاهی کردم... طاها کههیچوقت به ترنم روي خوش نشون نمیداد و همیشه بخاطر ترانه با ترنم درگیر میشد الان هیچی نمیگه.. باورت میشهسروش طاهاي کینه اي حتی یه کلمه هم از ترنم بد نمیگه... اون دفعه خودم دیدم که ته باغ بابابزرگ نشسته بود وگریه میکرد.... باورم نمیشد... خیلی جلوي خودم رو گرفتم که به سمتش نرم... خونوادم بدجور از هم پاشیده- شاید دلیلش اینه که خیلی زود کنار کشیدیم... ما بعد از مرگ ترانه، ترنم رو فراموش کردیمطاهر: سروش ولی قبول کن من و تو دنبال هر چیزي که میرفتیم به بن بست میخوردیم... یادت نیست بعد از مرگترانه دور از چشم همه حتی ترنم باز هم در به در دنبال کاراي ترنم بودیمبه اون روزا که فکر میکنم حالم خراب میشه... همه ي اون روزا یادمه... من و طاهر با هم قرار گذاشته بودیم دور ازچشم خونواده ها دنبال مدرك بگردیم اما با پیدا شدن اون فیلم من و طاهر هم ناامید شدیم...طاهر: اگه ترنم بیگناهه پس اون حرفایی که تو اون فیلم زده بود چی بود- نمیدونم.. شاید مربوطبه گذشته ها بود.... طاهر چرا هیچوقت به این فکر نکردم که ممکنه ترنم عاشق من شده باشه وسیاوش رو فراموش کرده باشهمتفکر میگه: چه اون فیلم... چه اون عکسا... چه اون ایمیلا... چه اون اس ام اسا... همه نشون دهنده ي این بود یه نفراز همه چیز ترنم خبر داشت... حتی علاقه اي که ترنم در اون اوایل به سیاوش داشت- تنها کسی که از همه چیز خبر داره کسیه که اون فیلم رو گرفتهطاهر: من فکر میکنم که برادر مسعود میخواست تلافی کنه واسه ي همین........وس حرفش میپرمو میگم: تو اینکهمنصور یه طرف قضیه هست شکی نیست مهم اینه که طرف دیگه ي قضیه کیه؟طاهر: به قول تو... شاید یه آشنا- شاید نه... دارم مطمئن میشم حتما یه آشنا بوده... طاهر ما از اول اشتباه کردیم ما اون موقع به جاي دنبال کردن اثباتبیگناهی ترنم، باید دنبال اون فردي میگشتیم که طرف دیگه ي ماجرا بود... صد در صد اگه اون طرف رو پیدا میکردیمهمه چیز حل میشدسري تکون میده و میگه: حق با توهه... باید دنبال اون فرد میگشتیم...- هر چند الان خیلی دیره ولی میخوام سر از همه چیز در بیارم... به نظر من باید از کسایی شروع کنیم که در چهار سالپیش همیشه همراه ترنم بودنطاهر: بنفشه و ماندانا همیشه ي همیشه با ترنم بودن ولی انگیزه اي وجو...........- طاهر مهم نیست انگیزه اي براي کار اونا پیدا کنیم یا نه... ما باید از نزدیک ترینها شروع کنیم... چون اون فرد اونقدربه ترنم نزدیک بود که همه چیز رو درباره ي اون بدونه... حتما ترنم اونقدر به اون فرد اعتماد داشته که در مورد علاقهاش به سیاوش هم به اون گفته باشهطاهر: یعنی کی میتونه باشه؟- نمیدونم... فقط این رو میدونم که غریبه نیست... باید از نزدیک ترینها شروع کنیمطاهر: ماندانا که حاضر نیست باهامون حرف بزنهاخمام تو هم میره- باید حرف بزنه... همین که این همه سال با ترنم دوستیشو بهم نزد به نظرت مشکوك نیست... وقتی ما که خونواده يترنم بودیم باورش نکردم... وقتی بنفشه که دوست صمیمیش بود باورش نکرد... ماندانا که یه دوست دانشگاهی بود چهجوري باورش کرد؟طاهر: واقعا نمیدونم... تا حالا به ماجرا اینجوري نگاه نکرده بودم- اون فیلمی که تو اتاق ترانه پیدا کرده بودي رو چیکار کردي؟طاهر: هنوز همونجاست... به کسی چیزي نگفتم... همه تا حد مرگ از ترنم متنفر بودن اگه اون فیلم رو میدیدن وضع ازاونی که بود بدتر میشد... حتی به خود ترنم هم چیزي نگفتم چه فایده اي داشت نشون دادن فیلمی که باز میخواستانکارش کنه- نباید تنهات میذاشتمطاهر: حق داشتی... خودم هم بعد از پیدا شدن اون فیلم دیگه انگیزه اي براي دنبال کردن بیگناهی ترنم نداشتم- نه طاهر حق نداشتم... من اون لحظه فقط به غرور شکسته شده ي خودم فکر میکردمطاهر: سروش خودت هم میدونی که هرکس به جاي تو بود خیلی زودتر از اینا جا خالی میکردحرفو عوضمیکنم- میشه لپ تاپ ترنم رو بیاري؟... شاید یه چیز بدرد بخوري توش باشهبا لحن غمگینی میگه: بابا همه چیز رو ازش گرفته بود... لپ تاپ نداشت- یعنی چی؟ پس چه جوري به کاراي ترجمه میرسیدطاهر: یه کامپیوتر قدیمی تو اتاقش بود که با همون به کاراش سر و سامون میدادبغضی تو گلوم میشینه... چشمامو میبندمو به زحمت دهنمو باز میکنمو میگم: طاهر اون شب ته باغ یه حرفایی در موردترنم زدي میخوام بدونم...........طاهر: همه اش حقیقت بود سروش... شک نکن... این همه عذاب فقط و فقط براي مرگ ترنم نیست... بیشتر از مرگترنم ترس از بیگناهی ترنم داریم... من، مامان، بابا حتی طاها همه ترسیدیم...هنوز ته دلم امیدوار بودم درست نباشه... ولی انگار خیلی از دنیا عقب بودم... چه خوش خیال بودم تموم اون سالها فکرمیکردم ترنم من رو بدبخت کرد ولی خودش در کمال آرامش داره زندگی میکنهبی مقدمه میگم: آدرس خونه ي دوست ترنم رو بنویس... میخوام ببینمشباید اون فرد رو پیدا کنم... باید بفهمم موضوع از چه قراره... براي تموم اون رنج هایی که من و ترنم کشیدیم... براياون اشکهایی که برادرم براي از دست دادن عشقش ریخت... براي غمی که به دل ترانه نشست و از زندگی دستشست... باید اون طرف رو پیدا کنم اون فرد هر کسی بود قصدش نابود کردن همه ي ما بود چون همه رو به بازيداد... همه رو...طاهر: سروش اون حامله هست میترسم حالش بد بشه- به جهنم... من باید بفهمم اون فرد کی بوده؟طاهر: ولی این فقط یه حدسه... ممکنه ماندانا هم در حد خودمون بدونه- من کاري ندارم حدسمون درسته یا نه ولی حتی اگه حدسمون غلط هم باشه باز ماندانا بزرگترین کمکه... چون تماماین سالها با ترنم بودهطاهر: پس لااقل بذار باهم بریم- تو سرت شلوغه.........طاهر: نه سروش... بذار من هم باشم... بذار این دفعه تا آخرش ادامه بدمآهی میکشمو میگم: باشهلبخندي میزنه و زیر لب زمزمه میکنه: ممنونسري تکون میدمو نگامو به زمین میدوزم... حرفی براي گفتن ندارم... دلم میخواد زودتر از همه چیز سر دربیارمبعد از چند لحظه مکث میگه: هنوز هم میخواي اتاق ترنم رو ببینی؟چنان با سرعت نگامو از زمین میگیرمو بهش زل میزنم که خندش میگیره... بلند میشه و با لبخند تلخی ادامه میده:خودت که میدونی اتاقش کجاست برو یه سر به اتاقش بزن... من هم برم ببینم تو آشپزخونه چیزي واسه خوردن پیدامیشهته دلم یه جوري میشه... بعد از مدتها میخوام برم توي اتاقی که ترنم توش نفس میکشید... به زحمت از روي مبل بلندمیشمو بی توجه به طاهر راه اتاق ترنم رو در پیش میگیرمهر لحظه که به اتاق نزدیک تر میشم ضربان قلبم بالاتر میره... بالاخره به در اتاق میرسم... دلم میخواد راه اومده روبرگردم... دستم میلرزه... چشمامو میبندمو در رو باز میکنم... چه سخته بعد از سالها تو اتاقی قدم بذاري که برات سرشاراز خاطرات تلخ و شیرینه... نفس عمیقی میکشمو چشمامو باز میکنم... به آرومی وارد اتاق میشم... نمیدونم چرا تحملاین اتاق اینقدر سخته... تحمل این اتاق بدون ترنم، بدون حرفاش، بدون خنده هاش خیلی سخته...« سروشی »بغضتو گلوم میشینه و نفس کشیدن رو برام سخت میکنه« دوست دارم موش موشی من »در رو پشت سرم میبندم... همه چیز تمیز و مرتبه به جز رختخوابش که اون هم باید کار طاهر باشه... بر خلاف گذشتهها که همیشه اتاقش بهم ریخته بود الان همه چیز سر جاي خودشه« ... سروش »صداش مدام تو گوشم میپیچه و داغ دلم رو تازه میکنه... به زحمت خودم رو به صندلی پشت میز میرسونم... حتی جونندارم رو پام واستم... صندلی رو از پشت میز کنار میکشمو روش میشینم... نفس نفس میزنم... انگار یه مسافت طولانیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 507رو دوییدم... سرم رو بین دستام میگیرمو سعی میکنم آروم باشم... ولی صداي سروش سروش گفتناي ترنم تو گوشمه...حواسم به کامپیوترش میره... ناخودآگاه دکمه ي پاورش رو میزنمو منتظر میشم تا روشن بشه... چند تا کتاب روي میزافتاده...هیچ چیز خاصی روي میز پیدا نیست.... چشمم به کشوي نیمه باز میز میفته... کشو رو کاملا باز میکنم... چند تا خودکار،یه سر رسید، چند تا کارت ویزیت و یه خورده خرت و پرت دیگه توش پیدا میشه... سررسید رو بیرون میارمو روي میزمیذارم... یه خورده دیگه وسایل کشو رو زیر و رو میکنم... هیچ چیز بدرد بخوري توش پیدا نمیشه... نگاهی به چند تادونه کارت ویزیت میندازم... یکی مال شرکت خودمه... یکی مال شرکت آقاي رمضانیه... اما سومی ناآشناست- روانشناس.... بهزاد نکویشاخمام تو هم میره... یاد روز آخر میفتم ترنم تو شرکت با یه دکتري داشت حرف میزد... نگاهی به شماره میندازمبا دیدن شماره لبخندي رو لبم میشینه... شمار برام آشناست.. دیشب که داشتم به لیست تماسها نگاه میکردم چشمم بهچنین شماره اي برخورد کرد ولی چون همه ي حواسم به شماره ي مانی بود دقت نکردم... دقیقا نمیدونم همین بود یانه... ولی حس میکنم شبیه همین بود... کارت رو برمیدارم و روي سررسید میذارم... کشو رو میبندمو حواسمو بهکامپیوتر میدم... با دقت به همه جا سر میزنم ولی دریغ از یه چیز که حرفی براي گفتن داشته باشه... هیچ چیزي تو اینکامپیوتر پیدا نمیشه که نمیشه... به جز چند تا آهنگ و چند تا ورد که ترجمه ي متون انگلیسیه... با غصه میخوامکامپیوتر رو خاموش کنم که چشمم به یه فایل صوتی میفته... با کنجکاوي روش دابل کلیک میکنمو منتظر میشم تاآهنگ پخش بشهبعد از چند لحظه صداي غمگین علی لهراسبی تو اتاق میپیچهبا اینکه می دونم دلت با من یکی نیستبا اینکه می بینم به رفتن مبتلاییلبخند تلخی رو لبام میشینه... سررسید رو برمیدارمو نگاهی به داخلش میندازم... سفیده سفیده... هیچی توش نوشتهنشده... از روي صندلی بلند میشمو با ناراحتی سررسید رو روي میز پرت میکنمچشمامو می بندم که بمونی کنارمبا اینکه میدونم کنار من کجاییسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 508یه تیکه کاغذ از داخل سررسید بیرون میفته... با کنجکاوي کاغذ رو برمیدارم... از وسط پاره شده... سررسید رو دوبارهبرمیدارمو نگاهی بین برگه هاش میندازم... تیکه ي دیگه ي کاغذ هم پیدا میشه... همونجور که به سمت تخت ترنممیرم چشمم به نوشته هاي روي کاغذ میفتهچشمامو می بندم که رویاتوببینمبا سرانگشتان لرزان مینویسم نامه اي »تا بخوانی قصه ي پرغصه ي دیوانه ايجاي پاي اشکها بر هر سطور نامه ام« با جوابت چلچراغان میشود ویرانه ايرو لبه ي تخت میشینم... همه نوشته ها درهم برهمه... وسطاش کلی خط خوردگی داره...معلومه اون زمانی که داشتمینوشت حال و روز خوبی نداشت... هنوز هم به راحتی میشه اشکهایی که روي کاغذ ریخته شده رو دید... چشمم بهتاریخ نوشته ها میفته... مال شبی هست که میخواستم بهش تعرض کنم... ته دلم یه جوري میشهچشمامو می بندم تو رو یادم بیارمحرف هاي من رویاییه می دونم اماکاغذا رو کنار هم قرار میدم... چشمم به نوشته هاي وسط کاغذ میفتهنه تو امشب سروش من نبودي... سروش من مهربونتر از این حرفاست که بخواد اشک من رو ببینه و به جاي دلداري »« پوزخند بیرحمانه اي تحویلم بدهچشمم بین سطور میچرخهامشب آغوشت گرم نبود... امشب جواب ترسهاي من نوازشهاي عاشقانه ات نبود... امشب بوسه هایت از عشق نبود... »« امشب هیچ چیز مثله گذشته نبود... امشب اصلا یک شب نبود... امشب فقط و فقط یه کابوس بود... یه کابوس تلخمن ازتمام تو همین رویا رو دارمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 509تمام این چهار سال بودم... تمام این چهار سال چشم به راه بودم... تمام این چهار سال عاشق و دل خسته بودم... تمام »این چهار سال محکوم به خیانت بودم... تمام این چهار سال دیوونه وار دوستدار تو بودم... تمام این چهار سال منتظر توبودم... تمام این چهار سال با همه ي نبودنم بودم... آره سروش به خدا تمام این چهار سال من زنده بودم و چشمانتظار...اما تمام این چهار سال نبودي... نه چشم به راهم... نه عاشقم.... نه دوستدارم... هیچی نبودي... حداقل براي من« هیچی نبودياز تو نمی رنجم تو حق داري نمونی«... سروش به خدا جواب این همه سال انتظار من این نبود... من دوستت داشتم دیوونه... من دوستت داشتم »با بغضزمزمه میکنم: داشتی؟... نگو روزاي آخر از من متنفر شدي ترنمم... نگوجلوي چشمام تار میشن ولی باز به خوندن ادامه میدمشاید توهم مثل خودم مجبور باشیهر چند حق داري... اشتباه میکردم که ازت انتظار محبت داشتم وقتی پدر و مادرم باورم نکردن چور باید از تو انتظار »باور میداشتم؟... نه تو همون چهار سال پیش جوابم رو دادي...ولی من دیر به حرفت رسیدم.... امشب باور کردم که واقعا« از من متنفري... امشب باور کردم- نیستم ترنم... به خدا نیستمحالا معنی این جمله رو میفهمم... عشق یعنی اختیار بدي که نابودت کنند ولی ”اعتماد“ کنی که این کار را نمیکنند... »« اي کاش زودتر از اینا میفهمیدم... شاید حالا وضعم این نبودهمه ي نوشته ها پر از گلایه هست ... پر از ناراحتی... پر از فریاد... پر از دلتنگیباور کن این ثانیه ها دست خودم نیستحالا میفهمم که دور بودن در عین نزدیکی خیلی بهتر از نزدیک بودن در عین دوریه همیشه بودم ولی هیچوقت »« نبودينوشته هاش با غم عجین شده... همه ي جمله هاش بوي عشق میدن...من پشت رد تو به یه بن بست می رمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 510با همه ي فاصله ها باز هم عشقم دیدنی بود.... نگاهم قلبم دستم جونم همه ي وجودم...همه و همه تو رو طلب »میکردن...... تویی که تنفر تک تک سلول هاي بدنت رو پر کرده... همیشه بودمو هیچوقت نبودي... چه سخت بودنبودنت هرچند این روزا سخت تر از نبودنت بودنته... میدونی چرا چون تو این چهار سال نبودي ولی امید بودنت بود ولی« این روزا هستی ولی امید بودنت نیست... ایکاش هنوز هم مال من بودي... چه رویاي تلخیه بودنت در عین نبودنتهیچ حرفی در جواب درداي ترنم ندارم... اون زجر میکشید و من هر روز بیشتر از روز قبل آزارش میدادمحس میکنم این لحظه رو صدبار دیدممیخوام بگم ازت متنفرم... دوست دارم روزي هزار بار این جمله رو تکرار کنم ولی نمیتونم... واقعا نمیتونم... لعنتی »هنوز دوستت دارم... هنوز دیوونه وار دوستت دارم... هنوز دلتنگ آغوش گرمتم... هنوز میخوامت... سروش به خدا هنوزمیخوامت... چرا رفتی سروش؟ چرا رفتی؟... چرا همه ي امیدم رو ناامید کردي... فکر میکردم برمیگردي... فکر میکردم« برمیگرديزیر لب با بغضزمزمه میکنم: برگشتم خانمی... تو رو خدا حالا تو برگرد... من برگشتممن روبروي چشم تو از دست می رمامشب تصمیم گرفتم فراموشت کنم... سخته... خیلی خیلی بیشتر از سخت ولی من میتونم... مگه تو نتونستی؟... پس »« من هم میتونم... مگه این همه آدم نتونستن؟... پس من هم میتونم... وقتی همه دنیا میتونند چرا من نتونمنفسم بالا نمیاد... چشمام هر لحظه بیشتر سیاهی میره...امشب من رو شکوندي اما من تو رو نمیشکونم به حرمت عشقی که ازت در دل دارم ولی یه چیز رو خوب میدونم »دیگه هیچی مثله سابق نمیشه... امشب با همه ي بد بودنش به من درس بزرگی داد.... تعرض تو... شکوندن حرمتعاشقانه ات امشب بهم فهموند دیگه هیچی مثله اون روزا نمیشه... آره این درس بزرگیه... حیف که من همه يفهمیدنی ها رو دیر فهمیدم.... دوره ي عشق ما سررسیده عشق من... آره سروشم... تو دیگه سروش من نیستی... عشقما اشتباه بود... از همون اوله اول... که اگه درست بود هیچوقت بین مون جدایی نمیفتاد.... خداحافظ عشق من...خداحافظ... برو با عشق جدیدت سر کن... من ازت گذشتم به حرمت همه روزایی که بهم عشق هدیه کردي... من اینروزا دارم قیمت عشقت رو میپردازم... قیمت عاشق شدنم اشکهامه... هر چیزي تاوانی داره تاوان عشق من هم حال و« روز الانمه... فقط آرزو میکنم قدر عشق جدیدت رو بدونی... ببخش که بزرگترین اشتباه زندگیت بودمحرفایی که یه روزي به ترنم تحویل دادم تو گوشم میپیچهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 511« تو بزرگترین اشتباه زندگی منی... بهترین تصمیمی که گرفتم جدایی از تو بود »قلبم عجیب میسوزه... فقط میدونم تا مرز جنون فاصله اي ندارم... اون حرفا... اون شب... اون التماسا... همه و همهجلوي چشمام به نمایش در میانچشمم به شعر پایین صفحه میفتهمن روبروي چشم تو...........از دست میرماین دیگه بار آخره دارم باهات حرف میزنم »خداحافظ نامهربون میخوام ازت دل بکنمسخته ولی من میتونم سخته ولی من میتونم« این جمله رو اینقد میگم تا که فراموشت کنمآخرین جمله اي که زیر شعر نوشته شده باعث میشه تا حد مرگ از خودم متنفر بشم«! تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توضیح تر از این اتفاق نیست که آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد »تنفر همه ي وجودم رو پر میکنه.... آره لبریز از تنفرم... تنفر از خودم... از خودخواهیم... از حرفام... از غرورم... آخکهچقدر از خودم متنفرم... اون شب توي اون باغ... من نباید باهاش اون کار رومیکردم... نباید... حتی اگه ترنم دنیاي منرو تباه کرد باز هم نباید باهاش اون کار رو میکردم... اون عشقم بود... حتی توي این سال با همه ي تنفر باز همدوستش داشتم... من نباید اون کار رو میکردم... نباید... لعنت به منبه زحمت از روي تخت بلند میشم ... کاغذ از بین انگشتهام به زمین میفته... تو همین موقع در اتاق باز میشه و طاهروارد اتاق میشه.... دلم میخواد با همه ي وجودم فریاد بزنم اما حتی قدرت همین رو هم ندارم... اصلا قدرت هچی روندارم... حتی نفس کشیدنطاهر: سر...........طاهر با دیدن من حرف تو دهنش میمونه... نوشته هاي ترنم جلوي چشمم به نمایش در میان« ببخش که بزرگترین اشتباه زندگیت بودم »سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 512طاهر با نگرانی میپرسه: سروش چی شده؟«! تو دنیا هیچ چیز غیر قابل توضیح تر از این اتفاق نیست که آنکه من بزرگش کردم ، کوچکم کرد »زانوهام خم میشن... طاهر با سرعت خودش رو به من میرسونهطاهر: سروش با خودت چیکار کردي؟زیر لب زمزمه میکنم: من نابودش کردم طاهر... من اونشب نابودش کردمطاهر: سروش چی میگی؟- دوستم داشت... هنوز دوستم داشت... من نابودش کردم طاهر... من نابودش کردم« لعنتی هنوز دوستت دارم »همه دنیا جلوي چشمام تار میشه« هنوز دیوونه وار دوستت دارم... هنوز دیوونه وار دوستت دارم.... هنوز دیوونه وار دوستت دارم »طاهر زیر بغلم رو میگیره و بعدش دیگه هیچی نمیفهممچشمام رو باز میکنم... نگاهی به دور و برم میندازم... هنوز توي اتاق ترنم هستم... روي تخت ترنم... طاهر هم صندلیرو کنار تخت گذاشته و روي صندلی نشسته... سرش رو بین دستاش گرفتهبه زحمت اسمش رو زمزمه میکنمسرش رو بالا میاره... چشماش سرخه سرخه...با صدایی گرفته میگه: بالاخره به هوش اومدي؟سري تکون میدمو میگم: چی شد؟نوشته هاي ترنم رو بالا میگیره و با صداي گرفته اي میگه: فکرکنم به خاطر اینا از حال رفتینگاهی بهش میندازم کم کم همه چیز رو به یاد میارم... قلبم عجیب میسوزهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 513چشمم به طاهر میفته... یه قطره اشک از گوشه ي چشمش سرازیر میشه... با ناباوري نگاش میکنم... باورم نمیشه طاهراشک بریزه... طاهر با اون همه غرور که در بدترین شرایط حتی در زمان مرگ ترانه شکسته نشد امروز جلوي چشمايمن داره اشک میریزهدهنشو باز میکنه تا یه چیز بگه.. رگ گردنش متورم شده... انگار بین گفتن و نگفتن یه چیز مرددهنگامو از طاهر میگیرم... به زحمت روي تخت میشینمبالاخره شروع میکنه: نوشته هاش خیلی دلمو سوزوند... خیلیهیچی واسه ي گفتن ندارم... فقط صداي تند نفسهام سکوت اتاق رو بهم میزنهبعد از چند لحظه مکث به سختی ادامه میده: اون شب ته باغ ترنم مرد... روحش... عشقش... امیدش... همه ي دلیلبودنش نابود شد فقط جسمش مونده بود... فقط و فقط یه تیکه گوشتاي کاش ادامه نده... تحمل شنیدن این حرفا رو ندارمطاهر همونجور که دستاشو مشت کرده و صداش میلرزه زیر لب زمزمه میکنه: اونشب وقتی کبودي رو گردنش رو دیدممن هم شکستم چه برسه به ترنمی که...........با داد میگم: طاهر نگو... تو رو خدا ادامه نده... من تحملش رو ندارمنگاش به من میفته... انگار تازه متوجه ي حالم خرابم شده... سري به نشونه ي تاسف تکون میده و آه عمیقی میکشه...آهی که دل من رو میسوزونه... اونقدر میسوزه که با همه ي وجود سوختنش رو احساس میکنمنگاش رو از من میگیره و به پنجره ي اتاق زل میزنهطاهر: نمیدونم چرا همه جا احساسش میکنم... نگاه آخرش رو نمیتونم از یاد ببرمبعد از تموم شدن حرفش شعري رو زمزمه میکنه که داغ دلم رو تازه میکنه... هر چند داغ دلم کهنه نشده بود که بخوادتازه بشهدارم آتیش میگیرم... واقعا دارم آتیش میگیرم... قلبم بدجور میسوزهطاهر با بغضشعري رو که روي سنگ قبر ترنم نوشته شده رو زمزمه میکنهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 514آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرماز شیشه نبودم که با سنگ بمیرمبه سختی از روي تخت بلند میشم... تعادل درست و حسابی ندارم... خودم رو به پنجره ي اتاق ترنم میرسونممن آمده بودم که تا مرز رسیدنهمراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرمبغضی که تو گلوم نشسته رو به زحمت قورت میدمتقصیر کسی نیست که اینگونه غریبمشاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرمبا همه ي مقاومتی که میکنم یه قطره اشک از گوشه ي چشمم سرازیر میشهبا همون بغضمیگه: صفحه ي اول دفتري بود که شعراي مورد علاقش رو توش مینوشت... از اونجا برداشتم... خیلیدلتنگشمدستاي لرزونم رو مشت میکنم و با خشم به دیوار میکوبمطاهر با نگرانی میگه: سروش چیکار میکنی؟با خشونت به عقب برمیگردمو با صداي بلندي میگم: حق ترنم این نبودبه دیوار تکیه میدمو با صداي آرومتري ادامه میدم: انتقام مرگ ناحقش رو میگیرمطاهر از روي صندلی بلند میشه... همونجور که از روي دیوار سر میخورم و روي زمین میشینم زیر لب زمزمه میکنم:انتقامش رو میگیرم به هر قیمتی که شده انتقامش رو میگیرمطاهر خودش رو به سرعت به من میرسونه و میگه: سروش خوبی؟- طاهر باید باعث و بانیش رو پیدا کنیمطاهر: سرو......سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 515- نمیخوام اون طرف راست راست تو خیابون بچرخهطاهر به شدت تکونم میده و با تحکم میگه: پیداش میکنیمچشمامو میبندمو سرمو به دیوار تکیه میدمطاهر: سروش حالت خوبه؟با همون چشمهاي بسته سرم رو تکون میدم... بعد از چند دقیقه سکوت یه خورده حالم بهتر میشه... از بس محکمدستم رو به دیوار کوبیدم احساس درد میکنم اما این دردا برام چیزي نیست چون درد من عمیق تر از این حرفاست...درد من دردیه که تو قلبم میپیچه و یه لحظه هم رهام نمیکنهچشمام رو باز میکنم... طاهر رو مقابل خودم میبینم که روي زمین رو به روي من نشسته و با نگرانی بهم زل زده...لبخند غمگینی تحویلش میدمو از جام بلند میشم... انگار تا الان باور نکرده بود چقدر حالم وخیمه دیگه هیچی از ترنمنمیگه... شاید میترسه دوباره حالم بد بشه ولی نمیدونه با مرگ ترنم این حال و روزه همیشگیم شده... به سمت کمداتاق میرم... همه چیز رو زیر و و میکنم... کمد ها، کشوها، زیر تخت حتی لابه لاي کتابها رو هم نگاه میکنم اما هیچچیز درست و حسابی دیگه اي به جز اون کارت ویزیت که اول دیدم پیدا نمیکنمهمونجور که متفکر دور تا دور اتاق رو زیرنظر گرفتم تا شاید چشمم به یه چیز بیفته که کمکم کنه به این فکر میکنمکه چقدر اتاق ساده تر از گذشته شدهبا صداي طاهر به خودم میامطاهر: هزار بار گشتم هیچ چیزي که بتونه کمکمون کنه پیدا نمیشهبا صداي گرفته اي میگم: یه چیز پیدا کردمطاهر با هیجان از روي زمین بلند میشه و میگه: چی؟- یه کارت ویزیتطاهر:چی؟- یه کارت ویزیت که مربوط به دکتر بهزاد نکویشه... میشناسیش؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 516یه خورده فکر میکنه و با اخمایی در هم میگه: نه... یادم نمیاد- روز آخر ترنم توي شرکت داشت با یه دکتر حرف میزد... واسه همین فکر کنم این دکتر ترنم رو میشناسهبه سمت میز ترنم میرمو کارت رو برمیدارم... نگاهی به شماره ي روش میندازم... طاهر به سمتم میاد... کارت رو ازدستم میگیره و نگاهی بهش میندازهزیرلب زمزمه میکنه: روانشناس بهزاد نکویشبعد از چند لحظه متفکر دست به جیبش میکنه... گوشیش رو از جیب شلوارش در میاره و مشغول گرفتن شماره ي رويکارت میشهمنتظر نگاش میکنمو هیچی نمیگمبعد از چند لحظه ناامید بهم خیره میشه و میگه: خاموشهبا حرصنفسمو بیرون میدم- شماره ي مطب رو بگیرسري تکون میده و شماره ي مطب رو میگیرهبعد از چند لحظه میگه: سلام خانم... مطب آقاي نکویش...طاهر: بله... بله...- بنده یه نوبت میخواستم...طاهر: دو هفته ي دیگه خیلی دیرهبا شنیدن دو هفته اخمام تو هم میرهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 517...طاهر: اما......طاهر: کار من خیلی ضروریه...طاهر: باشه، مثله اینکه چاره اي نیست...طاهر: بله، ممنون... خداحافظتماس رو قطع میکنه- چی شد؟طاهر: دکتر مسافرت رفته و یه هفته اي نیست... وقتش هم واسه ي هفته ي بعدش پره... بهم گفت دو هفته يدیگ......- بیخیال... این یه هفته رو منتظر میمونیم تا بیاد... بعد بدون نوبت میریم میبینیمشفکري میکنه و میگه: بد هم نمیگی... همین کار رو میکنیمطاهر کارت ویزیت رو روي میز میذاره... یه نگاه دیگه به کارت میندازم... چشمم به آدرسش میفته... یه ربع بیستدقیقه فقط با شرکت فاصله داره... یاد ترنم میفتم که ماشین نداشت معلوم نیست این راه یه ربع بیست دقیقه اي رو چندساعت تو راه بودطاهر: بیا بریم یه چیز بخوربا بی میلی سري تکون میدم- باید برم... خیلی کار دارمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 518طاهر: یه چیز میخوري بعد میري دیگهآهی میکشم... خوردن بخوره تو سرم... غذا میخوام چیکار؟... وقتی ترنم رو ندارم نفس کشیدن هم برام حرومه چه برسهبه غذا خوردن- نه طاهر... باید برم یه سر و سامونی به خودم بدم...طاهر نگاهی به قیافم میندازه و لبخند کمرنگی رو لبش میشینه... هر چند لبخندش از هر گریه اي تلخ ترهبا لحن غمگینی زمزمه میکنه: وضعت خیلی داغونه... شنیدم مستقل زندگی میکنی؟سري تکون میدمطاهر: بهتره زیاد تنها نمونی... اینجور که معلومه حال و روزت زیاد خوب نیستلبخندي رو لباي من هم میشینه- دیگ به دیگ میگه روت سیاهطاهر: من هر جا برم همه حال و روز من رو دارن تغییر مکان اثر مثبتی تو روحیه ي من نداره چون خونوادم همه حالو روزشون همینه ولی وضعه تو فرق دارهدلم براش میسوزه... دستم رو روي شونش میذارمو میگم: هر وقت کمک خواستی میتونی رو کمک من حساب کنیآهی میکشه و هیچی نمیگهطاهر: سروش اگه میخواي بیگناهی ترنم رو ثابت کنی ثابت کن اما زندگیتو خراب نکنفقط نگاش میکنم... هیچی نمیگم... زندگیم رو خراب نکنم؟... چطوري؟... پوزخندي رو لبام میشینه... زندگیه من کهخیلی وقته خراب شده... همون 4 سال پیش... همین چند روز پیش... با ترك ترنم... با مرگ ترنمطاهر: سروش شنیدي چی گفتم؟بدون اینکه جوابشو بدم به این فکر میکنم که آیا واقعا با مرگ ترنم زندگی من خراب نشد؟طاهر: سروش با توام؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 519نه با مرگ ترنم زندگیه من خراب نشد... زندگی من همون چهار سال پیش داغون شد. با مرگ ترنم فقط وضعم بدترازگذشته شد... من تصمیمم رو گرفتم... امروز میخوام همه چیز رو تموم کنم... میخوام با آلاگل حرف بزنم... حوصله ينصیحت ندارمفقط سري به نشونه ي باشه تکون میدمطاهر نامطمئن نگام میکنه... برام مهم نیست- پس باهات تماس میگیرم و خبرت میکنم که کی به دیدن دوست ترنم بریم؟طاهر: سروش مطمئن باشم.........با خشم وسط حرفش میپرم- طاهر تمومش کن... من دیگه میرم تو هم یه خورده به سر و وضعت برس اگه بدتر از من نباشی بهتر از من همنیستیسري به نشونه ي تاسف تکون میده و میگه: بهتره با این حال و روزت رانندگی نکنی بذار یه ماشی...........با بی حوصلگی میگم: با همین حال و روزم تا شمال رفتمو زنده برگشتم این چند قدم راه که دیگه چیزي نیستطاهر: میترسم خودت رو به کشتن بدي- نترس.. بادمجون بم آفت نداره... کار نداري؟طاهر: برو به سلامتنگاه دیگه اي به اتاق میندازمو زیر لب کلمه خداحافظ رو زمزمه میکنم... پشتم رو بهش میکنمو به سرعت از اتاق وبعدش هم از خونه خارج میشمفصل بیست و سومتوي ماشینم میشینمو به سرعت به سمت آپارتمانم میرونم... دلم عجیب گرفته... حرفاي طاهر مدام تو سرم میپیچهزیرلب زمزمه میکنم: بیچاره طاهرسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 520از یه طرف مرگ ترانه... از یه طرف مرگ ترنم... از یه طرف هم پدرش که روي تخت بیمارستان افتاده... از یه طرفمادرش که حال و روز خوبی نداره... از یه طرف هم غصه هاي مخفیانه ي طاها... واقعا زندگی براش جهنم شدهسري به نشونه ي تاسف تکون میدمو متفکر میگم: هر چند زندگی براي من هم جهنم شدهبالاخره بعد از بیست دقیقه خودم رو جلوي آپارتمانم میبینم... ماشین رو گوشه اي پارك میکنم و پیاده میشم... چشممبه ماشین آلاگل میفته... پوزخندي رو لبام میشینه... هنوز زنم نشده ولی رسما صاحب خونه و زندگیم شده... انتظارنداشتم هنوز اینجا ببینمش... اومده بودم یه سرو سامونی به خودم بدمو بعدش به خونه شون برم تا با خودش وخونوادش حرف بزنم... میخواستم قبل از حرف زن با خونواده ي خودم به آلاگل و خونوادش همه چیز رو بگم فقطاینجوري میتونم خونوادم رو راضی کنم.. حوصله ي سر و کله زدن باهاشون رو ندارم بهترین راه اینه که تو عمل انجامشده قرارشون بدمشونه اي بالا میندازمو زیر لب زمزمه میکنم: چه بهتر... همین الان تکلیفشو روشن میکنمکار من رو آسونتر کرد... دیگه مجبور نیستم بیخودي این همه مسیر رو تا خونه شون رانندگی کنم... جعبه ي یادگاريهاي ترنم رو از داخل ماشین برمیدارمو به سمت آپارتمانم میرم... بعد از چند دقیقه انتظار براي آسانسور بالاخره میرسهو من هم به داخل میرم... دکمه ي طبقه ي موردنظر رو میزنم و نگاهی به پسر توي آینه میندازم... بعد از یه هفتهحموم نرفتن و عوضنکردن لباس واقعا ظاهرم غیرقابل تحمل شده... هر چند دیگه چه فرقی میکنهزیرلب زمزمه میکنم: سروش نباید بشکنی... حداقل در برابر دیگران باید همون سروش مغرور و محکم باشیسري تکون میدمو منتظر میشم آسانسور به طبقه ي مورد نظر برسه... بعد از خارج شدن از آسانسور با قدمهاي محکمبه سمت در مورد نظر حرکت میکنم... همونطور که جعبه رو با یه دست گرفتم با اون یکی دستم دنبال کلید میگردم....بعد از چند ثانیه بالاخره کلید رو پیدا میکنم... همینکه میخوام در رو باز کنم در باز میشه و آلاگل جلوي در ظاهرمیشه... لباس بیرون تنشه... اینجور که معلومه میخواست بیرون بره... با دیدن من بهت زده بهم خیره میشهبعد از چند لحظه وقتی میبینم که از جلوي در کنار نمیره با بی حوصلگی میگم: برو کنارآلاگل: هان؟با کلافگی با دست به عقب هلش میدمو وارد میشمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 521آلاگل تازه به خودش میادو با صدایی که از خشم میلرزه میگه: هیچ معلومه تو این مدت کدوم گوري بودي؟ اون ازرفتار اون شبت... اون هم از غیب زدنت... این هم از بی تفاوتی الانت... داري چیکار میکنی سروش؟بدون اینکه جوابشو بدم از کنارش رد میشم.... در رو میبنده و پشت سرم میادآلاگل: با توام؟ چرا جواب نمیدي؟... من به جهنم حداقل به پدر و مادرت فکر میکردي؟... یه دختره ي......به عقب برمیگردمو چنان نگاهی بهش میندازم که حرف تو دهنش میمونه- اگه میخواي زنده از این خونه بیرون بري بهتره مواظب حرف زدنت باشیبعد از تموم شدن حرفم به سمت اتاقم میرم...آلاگل: بعد از این همه مدت با هم بودن باز هم اونو به من ترجیح میدي؟بی تفاوت به حرفاي آلا با آرنج در اتاقم باز میکنمو وارد میشم... آلاگل هم وارد اتاق میشه و میگه: دارم باهات حرفمیزنما- برو بیرونآلاگل:داري بیرونم میکنی؟پوزخندي رو لبام جا خشک میکنه... انگار اگه من بیرونش کنم خانم واقعا واسه ي همیشه گورشونو گم میکنهبا حرصمیگم: آلا از اتاقم برو بیرون... الان من هم میامبا خشم به سمت تخت بهم ریخته ي من میره... معلومه این چند روز که من نبودم خودش رو مهمون اتاق من کردهآلاگل: دوست دارم تو اتاق نامزدم بمونم حرفیه؟با تموم شدن حرفش روي تختم میشینههر چی من میخوام با آرامش برخورد کنم خودش نمیذاره... با عصبانیت نگام رو ازش میگیرمو جعبه رو گوشه ي اتاقمیذارمآلاگل: اون جعبه چیه؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 522بیخیال عوض کردن لباس میشم... دوست ندارم این روز آخري با جنگ و دعوا ازش جدا شمبه سمت آلاگل میرمو با خونسردي ظاهري به بازوش چنگ میزنم.... به زور بلندش میکنمو بدون اینکه جوابشو بدماون رو با خودم به سمت سالن میکشمآلاگل: سروش چیکار میکنی؟اون رو به سمت مبل هدایت میکنمو در آخر بازوش رو ول میکنم... خودم روي یکی از مبلا میشینمو با اخم و در عینحال تحکم میگم: بشین... کارِت دارمبا خشم رو به روم میشینه و میگه: هنوز جوابمو ندادي- لابد دلیلی ندیدم که بخوام بهت جواب پس بدمبا عصبانیت میخواد چیزي بگه که با داد من خفه میشه- گفتم بتمرگ کارت دارمبهت زده بهم خیره میشه... ترس رو توي چشماش میبینمدلیل تعجبش رو میفهمم تا الان باهاش اینطوري حرف نزده بودم ولی دست خودم نیست... حال و روز الانم خیلیخرابه... دوست دارم یکی درکم کنه... یکی آرومم کنه.... ولی کسی رو ندارم... دوست ندارم هیچ کس به پر و پام بپیچهاما آلاگل مدام آزارم میده... شاید خواسته ش این نباشه ولی وجودش اذیتم میکنه... منی که الان از اتاق نامزد سابقماومدم... منی که لحظاتی قبل نوشته هاي عشقم رو خوندم... منی که پرپر شدن ترنم رو با چشمام دیدم... الان حوصلهي دلسوزي براي کسی مثله آلاگل رو ندارم... تا همین الان هم خیلی تحمل کردم که از خونه بیرونش نکردمخیلی دارم سعی میکنم آروم باشم... با ناراحتی چنگی به موهام میزنمو سعی میکنم لحنمو ملایمتر کنم- بشین کارت دارمتازه به خودش میاداشک تو چشماش جمع میشه... با حرصاشکاش رو پاك میکنه و با جیغ میگه: تو...تو... تو یه احمقی... واقعا برايخودم متاسفم که عاشق آدم احمقی مثله تو شدمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 523بعد هم با حرصنگاشو از من میگیره و به سمت در خونه حرکت میکنهدیگه صبرم لبریز میشه... با خشم از جام بلند میشمو با چند قدم بلند خودم رو بهش میرسونم... بازوي آلاگل رو با خشمچنگ میزنمو با داد میگم: که من احمقم... آره؟آلاگل با حرصمیخواد بازوش رو از بین دستهاي من خارج کنه... با پوزخند نگاش میکنم... با شدت به سمت دیوارهلش میدم و خودم رو به در ورودي میرسونم... کلیده آلاگل روي دره... در رو قفل میکنم و کلید رو از روي دربرمیدارم... همونجور که کلید رو توي جیبم میذارم با جدیت میگم: بهتره زیاد با اعصاب من بازي نکنی... امروز حوصلهي هی.......با چشمهاي اشکی و لحن غمگینی میگه: بله... بله میدونم آقا طبق معمول حوصله ي هیچکس رو ندارن و از قضاکسی که جز اون هیچکسه فقط و فقط من هستمنه مثله اینکه میخواد امروز عصبانیم کنه... سرم رو با حرص تکون میدم- آلاگل داري اون روي منو بالا میاریا... برو مثله ي بچه ي آدم بشین میخوام باهات حرف بزنمآلاگل: وقتی جوابی واسه ي سوالاي من نداري چه دلیلی داره که به حرفات گوش کنمبه سمتش میرمو بدون اینکه جوابشو بدم مچ دستشو میگیرمو به سمت مبل هدایتش میکنم... با جیغ و داد میخوادخودش رو از دست من خلاصکنه... توجهی به جیغ و دادش نمیکنم... وقتی به مبل میرسیم رو مبل پرتش میکنمو بایه دستم فکش رو میگیرم... با عصبانیت چنان فکش رو فشار میدم که از شدت درد صورتشجمع میشه از بیندندوناي کلید شده میگم: خفه میشی یا خفت کنم؟چنان با تحکم و جدیت جمله مو میگم که از شدت ترس چشماشو میبنده... وقتی مطمئن میشم که خفه خون گرفتهولش میکنمو روي مبل مقابلش میشینماز شدت ترس گریه اش بند اومده... قیافش خیلی مظلوم شده ولی نمیدونم چرا هیچ احساسی بهش ندارم... نمیدونم چهجوري بهش بگمبا چشمایی که از شدت گریه متورم شده نگام میکنهدهنمو باز میکنم تا در مورد بهم خوردن نامزدي بگمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 524تو چشماش ترس و عشق رو باهم میبینمکلافه از گم کردن کلمات دهنمو میبندمو با حرصدستم رو بین موهام فرو میکنمهنوز هم منتظر نگام میکنهبالاخره دل رو به دریا میزنمو میگم: آلاگل دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدممتعجب نگام میکنه و هیچی نمیگهانگار متوجه ي منظورم نشدهنگامو ازش میگیرمو به زمین خیره میشمزیر لب زمزمه میکنم: میخوام نامزدي رو بهم بزنماز بس آروم گفتم نمیدونم شنیده یا نه؟... هیچ صدایی ازش بلند نمیشه.. فقط صداي نفساي عمیقش رو میشنومهمونجور که نگام به زمینه با صداي بلندتري ادامه میدم: آلاگل تو دختر خوبی هستی ولی من و تو براي هم ساختهنشدیم... تو هم باید زندگی کنی با کسی که دوستت داره با کسی که دوستش داري... با کسی که عاشقته با کسی کهعاشقشی... عشق یه طرفه فقط و فقط عذابت میده... باور کن همه ي سعیم رو کردم ولی نشد...من خیلی وقت پیشدلمو به کسی باختم دیگه دلی ندارم که تقدیمت کنم... برو سراغ زندگیت... تو در کنار من آینده اي نداريبا تموم شدن حرفم لبخندي رو لبم میشینه... باورم نمیشه که بعد از مدتها تونستم حرف دلم رو بزنم.... آره بالاخرهتونستم بگم...سرمو بالا میارم... چشمم به آلاگل میفته که با ناباوري بهم خیره شده... هیچی نمیگم... بالاخره خودش بعد از چنددقیقه به حرف میاد و با لکنت میگه: سروش اصلا شوخی قشنگی نبوداخمام تو هم میره- آلاگل من کاملا جدیم... من دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدمنمیدونم چرا اینقدر از سنگ شدم... دستاش میلرزه... یه قطره اشک از گوشه ي چشمش سرازیر میشه- سروشم داري شوخی میکنی مگه نه؟... چون باز بی اجازه اومدم خونت داري اینجوري........سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 525بعد از مدتها دلم بدجور براش سوخت... لحنمو ملایمتر میکنمو با مهربونی میگم: آلاگل میتونی همیشه روي کمک منحساب کنی... هر جا به هر مشکلی برخوردي کمکت میکنم اما باور کن تو این یه مورد کاري ازم برنمیاد... من همه يسعیم رو کردم ولی دیگه نمیتونم خودم رو گول بزنم... دیگه نمیتونم با دلم کنار بیامبا هق هق میگه: سروش من دوستت دارم... برام مهم نیست دوستم نداشته باشی... همینکه من دوستت دارم برامکافیه.... فقط بذار کنارت بمونم... من به همین هم راضی هستمبا کلافگی سرمو تکون میدمو میگم: آلاگل چرا نمیفهمی؟عصبانی از جاش بلند میشه و با چشماي اشکیش بهم زل میزنه و با داد میگه: اونی که نمیفهمه تویی... بعد از این همهمدت الان تازه یادت اومده من رو نمیخواي- آلا من واقعا متاسفم ولی میگی چیکار کنم... آره اشتباه کردمآلاگل: مگه تاسف تو بدرد منه بیچاره میخوره؟...وقتی از جانب من جوابی نمیشنوه با داد میگه: هان؟... تاسف تو کجاي مشکلم رو حل میکنه؟از رو مبل بلند میشم میگم: میگی چیکار کنم؟... دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدم... بفهم آلاگل.. تویی که ادعايعاشقی میکنی دل عاشق من رو هم درك کنآلاگل: نمیفهمت سروش... نمیخوام هم بفهممت... میدونی چرا؟... چون تو عاشق یه عوضی شدي... یه عوضی که بعداز مرگ.........نمیدونم چی شد... اصلا نفهمیدم کی دستم بالا رفت... کی به روي صورتش فرود اومد... کی یه طرف صورتش سرخشد... کی اثر انگشتم موندگار شد... اصلا نفهمیدم.... هیچی نفهمیدمتنها چیزي که به یاد میارم خشمی بود که به خاطر توهین به ترنم در وجودم زبانه کشید و در یک لحظه همه ي اوناتفاقا رو شکل دادبا نگاهی شماتت بار بهم خیره شده و دستش رو روي صورتش گذاشتهبا بغضمیگه: ممنون به خاطر این همه لطفی که بهم داري
با فریاد میگم: چی از جونم میخواي؟... چرا واسه همیشه نمیري؟... خستم کردي... از اول هم بهت گفتم هیچ علاقه ايبهت ندارم... از اول هم بهت گفتم از من انتظار هیچی رو نداشته باش... از اول هم بهت گفتم حتی اگه زن من همشدي نمیتونم مرد کاملی برات باش... از اول هم بهت گفتم به اصرار خونوادم قبول کردم... از اول همه چیزو بهتگفتم... گفتم اگه بخواي تو خاطراتم پا بذاري باهات مقابله میکنم... گفتم دوست ندارم بهم بچسبی... گفتم نمیخوام بیاجازه وارد حریم من بشی... گفتم فقط یه زن زندگی میخوام نه چیزي بیشتر از اون اما جنابعالی همه جا و همه جا دقیقااون رفتارایی رو انجام دادي که من ازش متنفر بودم... هزار بار اومدي شرکتو خودت رو نامزد من معرفی کردي... تويهر مهمونی آیزون من شدي... تو کوچه و خیابون بهم چسبیدي... بی اجازه تو وسایلاي شخصیم سرك کشیدي... تماممدت کارایی رو کردي که من دوست نداشتم... مگه از قبل نگفتم عاشقت نیستم پس چرا هر وقت که دعوامون شد بهترنم توهین کردي؟... مگه نگفتم هیچوقت حق نداري اسمش رو به زبون بیاري؟با داد میگم: گفتم یا نه؟با هق هق میگه: هر چی تو بگی سروش ولی ترکم نکن.... دیگه هیچکدوم از این کارا رو نمیکنم- خسته ام آلاگل... خسته ام... بریدم... چند بار بهم قول دادي... به خدا شدي مایه ي عذابم... خودت بگو چند بار بهمقول دادي و عمل نکردي؟جوابمو نمیده- چیه؟... ساکت شدي... آره من آدم بدي هستم... دوستت ندارم... عاشقت نیستم... دیوونه ي عشقی هستم که حالا زیرخروارها خاك خوابیدهبا ناباوري سري تکون میده و میگه: دروغه... داري بهم دروغ میگی... تو فقط دلت براش میسوزه... سروش این عشقنیست... اون بهت خیانت کرده تو نمیتونی هنوز عاشقش............با داد میگم: نه خانم خانما... دروغ نیست... حقیقته... میخواي بدونی الان از کجا دارم میام... از خونه اي که عشقمساکنش بود... از اتاقی که یه روزي عشق من توش نفس میکشید... از مکانی که یه روزي میعادگاه عشقم بودحس میکنم شکست.... شکستنش رو با همه ي وجود حس میکنم... اما با بی رحمی تمام ادامه میدم- آره... من هنوز دوستش دارم... حتی حالا که نیست... امروز بیشتر از همیشه دلتنگشم
صورتش از اشک خیسه... ایکاش از من متنفر بشه... ایکاش واسه همیشه بره... وقتی ملایمت جواب نمیده... وقتیخشونت جواب نمیده... وقتی هیچی جواب نمیده... شاید حقیقت جواب بده... شاید حرف دل من جواب بدهبدون توجه به حضورش بهش پشت میکنمو به سمت اتاقم میرم... صداي قدمهاشو میشنوم که بهم نزدیک میشهآلاگل: سروش به خدا میخواستم تو رو براي خودم نگه دارم... از این به بعد هر جور تو بگی رفتار میکنم.. همونی میشمکه تو میخوايمیخوام به سمتش برگردمو یه چیزي بهش بگم که از پشت دستاشو دور کمرم حلقه میکنه و میگه: سروش تو رو خداترکم نکن... من دوستت دارم... ببین به خاطر تو چقدر غرورم رو شکستم... چطور راضی میشی اینجور من رو بشکنیزمزمه وار میگم: من نمیخوام بشکنمت آلاگل... باور کن دست خودم نیست من هنوز هم دوستش دارم... برو آلاگل...دیگه نمیتونم تحملت کنم... دیگه نمیتونم هیچ دختري رو تحمل کنم... زندگی من توي ترنم خلاصه میشه... حتی اگهخائن باشه... حتی اگه دوستم نداشته باشه... حتی اگه زنده نباشه... تو رو به خدا برودستاشو محکمتر دورم حلقه میکنه و میگه: سروش تو رو خدا حرف از رفتن نزنخدایا متنفرم از دخترایی که به زور خودشون رو به آدم تحمیل میکنند... چیکار کنم؟... خدایا چیکار کنم؟آلاگل: سروش قول........با خشم خودم رو از بین دستاش آزاد میکنمو با صداي بلندي میگم: آلاگل چرا نمیفهمی نمیخوامت... آخه به چه زبونیبهت بگم... بابا تو خوب... تو فرشته... تو بهترین... ولی میگی چیکار کنم دلم برات نمیتپهعقب عقب به سمت در میرهبا صداي خشداري میگه: خیلی پستی سروش... خیلی- آره من پست... فقط از زندگیم برو بیرون... همه ي تقصیرا رو خودم به گردن میگیرم... خودم با خونواده ها صحبتمیکنم... ف.........با داد وسط حرفم میپره: این جوابه محبتهاي من نبوددیگه حوصله ي جر و بحث کردن رو ندارم... کلید رو از جیبم در میارمو به سمتش پرت میکنم
بدون توجه به حرفش میگم: فقط گم شو بیرون... میخوام تنها باشمشاید بهتر باشه پست به نظر برسم... آره نمیخوام آینده ي آلاگل هم مثل خودم خراب بشه... بی رحم بودن رو تو اینموقعیت به هر چیزي ترجیح میدم... اینجوري واسه هردومون بهتره... بذار فکر کنه پستم... ولی من میگم اینجوريبراي آینده ي هردومون بهتره... آره اینجوري واسه هردومون بهترهنگاه غمگینشو از من میگیره و روي زمین خم میشه... کلید رو بر میداره و با پشت دستش اشکاشو پاك میکنه.... باحسرت بهم نگاه میکنه و چند قدم عقب عقب میره... بعد از چند لحظه مکث نگاشو از من میگیره و با سرعت به سمتدر میره...در رو باز میکنه و در آخرین لحظه به سمتم برمیگرده و با بغضمیگه: سروش هنوز هم دوستت دارم مثلههمیشه... نه نه... بیشتر از همیشه... آره من هنوز هم دوستت دارم حتی بیشتر از قبل... نمیدونم چرا فقط میدونم دوستتدارمته دلم خالی میشه... نه از دوست داشتنش... از غم صداش... از بغضکلامش... منو یاد خودم میندازه.... یاد روزایی کهبا همه ي بدي هایی که راجع به ترنم میشنیدم باز دیوونه وار دوستش داشتم.... مثله همین الان که هیچکس باورشنداره ولی من هنوز عاشقشمبعد از تموم شدن حرفش منتظر نگام میکنه... شاید منتظره که بگم بمون... که بگم ببخش... که بگم باهات میمونم...اما نمیگم... چون دلم با همه ي وجود ترنم رو صدا میزنه... چون نمیتونم زن دیگه اي رو در آغوش بگیرمو به ترنم فکرکنم... آره من دیگه نمیخوام اشتباه گذشته رو مرتکب بشمبا صداي بسته شدن در به خودم میام... وسط سالن روي زمین میشینمو سرم رو بین دستام میگیرم...آهی میکشمو زیر لب زمزمه میکنم: ایکاش تو رو وارد این بازي نمیکردم... ایکاش... هم خودم عذاب کشیدم... همعشقم رو عذاب دادم... هم باعث عذاب تو شدمبعضی مواقع چقدر براي پشیمونی دیره... ببخش آلاگل... منو ببخش.. بخاطر همه ي خاطره هاي بدي که بهت هدیهکردمنمیدونم چقدر گذشته... اختیار مکان و زمان رو از دست دادم... به زحمت از روي زمین بلند میشم... مموري و سیمکارت ترنم رو از جیبم در میارم... حس میکنم دارم از درون آتیش میگیرم... دارم میسوزم... دارم نابود میشم... اما هیچکار نمیتونم کنم... هیچ چیز نمیتونه آرومم کنه... راه اتاقم رو در پپش میگیرم... وقتی به اتاقم میرسم چشمم به جعبه يیادگاریها میفته