اسمان مشکی3
دوران نامزدیمون بود ولی هر کی مارو تو خیابون میدید فک میکرد دشمن خونی هستیم ولی جلوی مامان اینا خیلی خوب رفتار میکردیم ثریا جون که هر بار میدید سپهر دست انداخته دور کمرم یا ... ذوق زده میشد
امروز قرار بود بیاد دنبالم تا بریم رستورانیه شلوار جین چسبون سفید پوشیدم با یه مانتوی کوتاه سرمه ای که یه کمر بند خوشگلو شیک روش میخورد با یه کفش پاشنه بلند سرمه ایو کیف سرمه ای ستش کردم یه شال خوش رنگم که به تیپم میخورد سرم کردم موهامو بالای سرم جمع کردم یه خط چشم دپشم تو چشام کشیدم که جلوه ی چشام چند برابر شد با یه ریمیلو رژ کرمی ارایشم تکمیل شد رفتم پایین منتظر سپهر شدمنیما که منم دید یه سوت کشید-خانم کجا تشریف میبرن-با سپهر قرار دارمسرشو تکون داد-خوشا به حال شماچشمکی زدم همون موقع صدای ایفون اومد مامانم به سپهر تعارف کرد بیاد تو ولی نیومد منم خداحافظی کردمو رفتم پایین سوار ماشین شدم-سلامبرگشت براندازم کرد میتونستم تو چشاش برق تحسینو ببینم-سلامو حرکت کرد سمت ماشین از گوشه ی چشم براندازش کردم تیپ قهره ای زده بود که خیلیم بهش میومد عطرشم که دیگه نگو حسابی پیچیده بود تو ماشین یه ساعت رولکس خوشگلم به مچش بود نگاهمو به صورتش دوختم داشتم خیره خیره نگاهش میکردم که غافلگیرم کرد باتعجب براندازم کرد-چیه؟خودمو جمعو جور کردم-هیچیها خوب شد ادم ندیده؟دیگه تا وقتی رسیدیم رستوران دیگه گردنمو نچرخوندم همش نگاهم به بیرون بود هیچ حرفی با هم ردو بدل نکردیم رسیدیم وای که این گردن من خشک شد بس که تکونش ندادمرفتم دستشویی تا دستمو بشورم رژمو هم تجدید کردم شالامو هم صافو صوف کرد اومدم بیرونچند دقیقه ای اونجا نشسته بودم ولی گارسون هنوز نیومده بود-چرا گارسون نمیاد؟نگاهشو بی تفاوت به من دوخت-اومد سفارش دادمتو غلط کردی به جای من سفارش دادی-چی سفارش دادیموزمارانه نگاهم کرد-کبابچـــــی؟تو بیجا کردی خوبه میدونه من از کباب بدم میاد هنوز موزمارانه به من نگاه میکرد شیطونه میگه یه مشت بزنم پا چشاش بادمجون سبز شه-چیه-هیچیغذارو اوردن گارسون خواست بره که صداش زدمو سفارش غذا دادم گارسون با تعجب براندازم میکرد حتما با خودش میگفت عجب قحطی زده ایه-میشه بگی ار کدوم قسمت سومالی فرار کردی که قحطی اینقد بهت قشار اورده؟-از همون قسمت که تو فرار کردیاخمی کرد خواست جوابمو بده که موبایلش زنگ زد اول به صفحه نگاه کرد لبخندی اومد رو لبش به من نگاهی کرد-سلام گلمدوباره دوست دختر کذاییش بود هر وقت زنگ میزد حرص میخوردم ولی به روی خودم نمیاوردم قربون صدقه که میرفت به من نگاه میکرد..نکبت فکر کرده خیلی ازش خوشم میومد...-گوشی فدات شم از سر میز بلند شد با نگاهم دنبالش کردم گارسون غذا رو اورد نگاهی به غذای سپهر کردم یه لبخند خبیثانه اومد روی لبم چون وقت کم بود در کوچیک زیر نمکونو باز کردم و ریختم روی غذاش چون برنج تزیین شده بود با احتیاط غذارو قاطی کردم تا تزیینش بهم نخوره از اونجا که من خیلی باهشو زیرک هم هستم بااون یکی غذا هم همینکارو کردمو بعد با اشتها مشغول خوردن غذام شدم بعد از چند دقیقه سپهر اومد با نیش باز ای ایشالا با معراج ببرنت همون ماشینا هستنا که جنازه هازو میبرن بهشت زهرا...ایشالا باهمونا ببرنت که دیگه نیشت باز نشهاولین قاشقو که گذاشت تو دهنش قیافش رفت توهمو به من نگاه کرد منم خودمو به غذا خوردن مشغول کردمبعد چند ثانیه یه پوزخند به من زدو اون یکی غذارو برداشت گذاشت جلو خودش که دوباره همون اشو همون کاسه با حرص به من خیره شدو نفسشو داد بیرونغذامو قورت دادم-چرا غذاتو نمیخوریچشاشو تنگ کرد-بچه ی نادونبا دهن پر جواب دادم-خودتیبعد گارسونو صدا زدو دوباره سفارش غذا دادو اون دوتا غذا روهم داد به گارسون ببره سیر که شدم بلند شدم-سوییچ ماشینو بده-غذا چسبید بت نه؟-خیلی...سوییچسوییچو داد نشسته بودم تو ماشین اینم که از عمد طولش میداد داشبوردو باز کردم چشمم به یه سری کارت پستالو عکس افتاد کارت پستالو برداشتم....هاله ی عزیزم دوستت دارم... اب دهنمو فرو دادم عکس روبرداشتم عکس سپهر بود با یه دختر که احتمالا هاله بود درهمون لحظه ی اول متوجه جذابیتو زیباییش شدم چشای سیاهی داشت که از چشای سپهر هم بیشتر برق میزد با ابروهای هشتی با یه بینی عقابی کوچیک ه عوض اینکه صورتشو زشت کنه جذابیت صورتشو بیشتر کرده بود لیای قلوه ای زیبایی داشت با گونه های پرتز شدهیه دکلته ی مشکی پوشیده بود که از همه طرف هیکلشو ریخته بود بیرون هیکلش حرف نداشت کشیده ولی تو پر دست سپهر روی کمرش بودو اونم خودشو به سپهر تکیه داده بود یا بهتره بگم خودشو رو سپهر انداخته بودمتوجه شدم که سپهر داره میاد سمت ماشین سریع گذاشتمش تو داشبورد سوار ماشین شد سوییچو بهش دادم-منو برسون خونه-همین کارو میخام بکنمرسیدیم خونه بابا داشت سوار ماشین میشد مارو که دید ایستاد پیاده شدم-سلام باباییگونمو بوسید-سلام دختر گل بابا خوش گذشت؟-بله جاتون خالی سپهرم پیاده شدو ابهم دست دادن بابا چند بار به سپهر تعارف زد تا بیاد تو تا اقا بلاخره قبول کردن بیان تو ....تحفه... زودتره سپهر وارد شدم ثریا جون ایناهم اونجا بودن بعد از اینکه ثریا جون کلی قربون صدقم رفت مامان رو کرد به من-آوا جان پاشو با اتاقتو نشون سپهر بده-وا؟مامان هزار بار دیدهچشم غره ای رفت-پاشو برین تو اتاق استراحت کنین تازه رسیدینپووفی کردم به سپهر اشاره کردم ثریا ون با ذوق به ما نگاه کرد سپهر دستشو انداخت روی شونهام باهم رفتیم سمت پله ها یواش یه نیشگون از بازوش گرفتم-بردار اون دستتو-فک کردی خیلی خوشم میاد یه لحظه ببند اون دهنتو تا از جلو اینا رد شیماز جلوشون که در شدیم گفتم-بردارحال خوبه از خدامم بود نگاهی به من کرد-انگار دارم جونشو میگیرمتا رفتیم تو اتاقم خودشو انداخت روی تختم با تعجب نگاش کردم...پررروووو-چیه ادم ندیدی؟-ادم پرروووو ندیدم-برو جلو ایینه حتما میبینی-لازم نیس تو جلو چشامیرفتم سر کمدم یه تی شرتو شلوارک دراوردم..خوب حالا من کجا لباسمو دربیارم؟-پررو خان یه لحظه برو بیرون میخام لباس عوض کنم-توبرو بیرون میبینی که خوابیدمباحرص رفتم تو اتا نیما لباسمو عوض کردم برگشتم نبود دستشویو اتاق مهمانو بقیه جاهای طبقه ی بالا رو دید زدم نبود از پاگرد به پایین نگاه کردم دیدم پایین نشسته دره با بابام صحبت میکنه...بدبخت...رفتم پایین سپهر یه نیشخند تحویلم داد بی توجه بهش نشستم کنار نیما.نیما دستشو انداخت دور گردنم لپمو بوسید-خوش گذشت جوجو؟لبخندی زدم-جات خالیمامان-آوا پاشو چایی بیار-چششششششمرفتم تو اشپزخونه چایی ریختم سینیو برداشتم برم که دوباره برگشتم یکی از چاییارو خالی کردم توی ظرفشوییو دوباره رفتم تو هال به همه چایی رسید غیر از سپهر با بی خیالی نشستم کنار نیما که مامان گفت-آوا سپهر چایی نداره-اِ؟نچ یکی کم ریختممامان-حالا پاشو برو یکی براش بریزپامو انداختم روپام-مشترک مورد نظر قادر به پاسخ گویی نمیباشد لطفا مجددا تماس نگیریدمامان اخمی کردو لبشو گذید چشم غره ای رفت شونههامو بالا انداختم-ای مامان جان اگه خواست خودش میره برا خودش میریزه دیگه اصلا سپهر چایی دوست ندارهدوران نامزدیمون همین بود یا من حرص اونو درمیاوردم یا اون -......ایا وکیلم؟صدای عاقد بود که داشت صیغه رو میخوند...بار دوم بود یا سوم نمیدونم...خدایا من اینجا چیکار میکنم؟نشستم کنار سپهر اونم پای سفره ی عقد؟ چه تصمیم احمقانه ای گرفته بودم من چجوری میتونستم سپهر رو عاشق خودم کنم؟ احساس ناتوانی و درماندگی کردم بار دیگر به تصویر تو ایینه خیره شدم سپهر از روزهای قبل خوشگلتر و خواستنی تر شده بود به خودم نگاه کردم تور روی صورتم بود خوشگل شده بودم پشت چشام سایه ی ماتی زده بودن که به چشای عسلیم میومد یه لباس عروس دکلته ی ساده اما خوشگل پوشیده بودم ثریا جون اومد کنارمو ست برلیان شیکو گرون قیمتیو به عنوان زیرلفظی داد...به صفحه ی تار قران که جلوم باز بود خیره شده بودم-هووووووی مگه کری بار سومه خاستم لجشو دربیارم-یعنی من باید بگم بله؟-نه لطف کن نه رو بگو منو از این بدبختی نجات بده-باشه پس فقط به خاطر تو میگم -لطف میکنی البته اگه جرئت داری-حالا که تو میگی...و بلند گفتم-با اجازه ی بزرگترا بله-دیدی جرئتشو نداشتی-جرئتشو دارم ولی نمیخاستم از همون اول جوونیت شکست عشقی بخوری-اونم از تو لابد-مگه غیر من عاشق کس دیگه ایم هستی-نه بسکه زیبا و دلروبایی-اره دیگه از سرتم زیادیم حیف من که باید به پای تو بسوزمبعد یه چشم غره اونم بله رو گفت صدای کیل و دست بلند شد بعدشم سپهر تور رو از صورتم کنار زد چند ثانیه تو صورتم خیره شدو بعد چند ثانیه یه لبخند کوچولوی نامحسوس روی لبش اومد البته بار اول توی اتلیه که میخاستیم عکس بگیریم حسابی شوکه شدهستی که خواهر داماد بود جام عسلو جلوی ما گرفت نگاهی به سپهر کردم اوه اوه چه اوقاتشم تلخه خیلیم از خدات باشه که عسل بزاری توی تو دهنمسپهر انگشت کوچیکه ی دستشو توی عسل کرد و گرفت جلوی من انگشتشو خاست بیاره بیرون که محکم گاز گرفتم جا خورد انگشتشو عقب کشید ولی من دندونامو دور انگشتش سفت تر کردم بلاخره انگشتشو اززیر دندونام کشید-روانینوبت من شد انگشتمو گرفتم جلوی دهنش کینه توزانه توی چشام خیره شد سریع انگشتمو از توی دهنش اوردم بیرون ولی اون در لحظه ی اخر انگشتمو چنان گاز گرفت که چشام زد بیرون انگشتمو کشیدم عقب که بد تر دندوناشو روی انگشتم فشار داد فک کنم انگشتم فلج شد با پاشنه ده سانتیو میخی کفشم کوبیدم رو پاش که انگشتمو ول کرد حالا این مهمونا که تصور میکردن ما به شوخی اینگارارو میکنیم میخندیدن نمیدونستن به خون هم تشنه ایم که خلاصه همه اومدن به ما تبریک گفتن بهروز که به بهانه ای به جشن نیومده بود اما امید اومده بود ولی وقتی میخاست تبریک بگه صداش بغض داشت وقتی از کنارمون رفت سپهر پوزخندی زد-پشیمون میشی از ازدواج با من این همه عاشق داری چرا چسبیدی به منبهم برخورد-هوووو بفهم چی میگی من هیچوقت به هیچ پسری نچسبیدم که حالا بخام بهت بچسبم همیشه این پسرا بودن که به من میچسبیدناخمی کرد-پسرا غلط کردنبا تعجب نگاش کردم این حرفا از این بعید بود ثریاجون اومد کنارمون ایستاد بعد اعلام کادوها دورمون خلوت شد ماهم دست تو دست هم توی باغ راه میرفتیمو خوش امد میگفتیم همه ریخته بودن وسطو میرقصیدن درسته که عروسم ولی جلوی خودمو که نمیتونستم بگیرم این غر لامصب تو کمرم خشک شد دست سپهرو کشیدم باهم رفتیم وسط همه به افتخارمون دست زدن و دورمون دایره زدنسپهر پایه رقص خوبی بود حرکاتشو با حرکات من هماهنگ میکرد هیجان زده شده بودم برق خوشحالیو برای چن لحظه تو چشای سپهر احساس کردم کمی امیدوار شدم کم کم پاهام درد گرفتن با اون کفش پاشنه بلندی که پوشیده بودم قدم به زور تا سرشونه ی سپهر رسیده بود بعد چند لحظه سپهر از کنارم رفت پیش دوستاش مهنازو سارا و نغمه و مبینا ریختن رو سرم نغمه کرکری میخوند-امشب چه شبیست شب مرادست امشب..منم فقط خندیدم مهناز-میگم چه گازی ازت گرفت خدا شبو به خیر بگزرونهپاشو لگد کردم-خفه بی تربیت خب دیگه منم برم بشینم خسته شدممهناز-نههههههه نمیشه عمرا بزاریم بشینی شب حسابی برو بخوابسارا-نه بابا مهناز چی میگی شب تازه باید...هه هه-کوفت من به ایناش فک نمیکنم که شماها میکنیننغمه-جون عمت تو از هر چی مرده هیزتری-باز تو صفت خودتو به من نسبت دادیرفتم نشستم کنار سپهر سپهر پوزخندی زد-خوب خوشی واسه خودت-خب اره باید خوش باشم چون ادم یه بار عروسی میکنهپوزخندی زدکم کم وقت شام شد مهمونا رفتن سمت میزهای غذا ماهم که یه میز جدا برامون درست کرده بودنو گیر این عکاس افتاده بودیم هی میگفت اقا داماد غذا بزارن تو دهن عروس خانوم، عروس خانوم بزارن،عروس خانوم لبخند بزنن،عروس خانوم این ارو بکنن... بابا این غذا کوفتمون شد خب بعد چن دقیقه شرشون کم شد منم بااشتها مشغول شدم که باچشم غره ی سپهر اشتهام کور شد اه یکی نبود بیاد یه من بگه نونت کم بود ابت کم بود شوهر کردنت چی بود اینم با این برج زهرمار... خاله ثریا اومد کنارمون-آوا جان عزیزم با غذا بازی نکن خوب بخور که امشب باید انرژی داشته باشی و لبخند معنا داری زد غذا پرید تو گلومو شدید به صرفه افتادمثریا جوون خندیدو یه لیوان اب برام ریختو رفت سپهرم زد پشتم-چیه دستپاچه شدی؟با چشای اشکی بهش خیره شدم-بی تربیتخندید-مگه چی گفتم؟چشم غره ای رفتم-خودت بهتر میدونیبعد از شام دوباره همه ریختن وسط من که نشسته بودم کنار این برج زهرمار و به بقیه که اون وسط ورجه وورجه میکردن نگاه میکردم این وسط خیلیا از فرصت استفاده میکردن از جمله خواهر بنده که با پسری خوشگلو خوشتیپ حدودا 22 ساله میرقصید این خواهر ماهم دیگه زرنگ شده اصلا این نادیا ی بیشعورم خوشگلها چشای سبز با پوست برنزه و موهای قهوه ای روشن قدوبالاهم که دیگه نگو یکی دیگم مبیناو سیاوش اهنگ لاو که میشد این دوتا فقط تو چشای هم نگاه میکردنو میرقصیدنبلاخره نوبت رقصیدن پایانی منو سپهر شد همه رفتن کنار من که حسابی زوق زده شده بودم رفتیم وسط سپهر خیلی خوب نقش بازی میکرد انگار که واقعا به من علاقه داشته باشه یکی از دستاشو گذاشت بالای کمرم و یکی از دستامو گرفت تو دستش منم دستمو گذاشتم روی شونش توی چشای هم خیره شده بودیم این وسط منم که رو هوااااشبا مستم ز بوی تو خیالم خو ز روی توخرامونم ز خیال خود گذر کردم ز کوی توبازم بارون میزنه نم نم دارم عاشق میشم کم کمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمبازم بارون میزنه نم نم دارم عاشق میشم کم کمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمگناه من تویی جادو نگاه من تویی هر سومرو از خواب من بانو تویی صیاد منم اهوشب تنهایی زارو کسی هرگز نبود یارمخراب یاد تو بودم تو بردی از نگات ماروبازم بارون میزنه نم نم دارم عاشق میشم کم کمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمبازم بارون خیلی خوب میرقصیدو کاملا منو دراختیار داشتو به این سمتو اون سمت حرکت میداد من که تو نگاش غرق شده بودمو از رقص هیچی نمی فهمیدم کمی خم شد زیر گوشم گفت-درست برقصمنم مثه خودش یواش جواب دادم-بهتره تو میرقصم-اره پیداس داری قورتم میدی-اعتماد به سقفت منو کشته-هیچ گفته بودم تا حالا ازت بدم میاد؟-تا حالا بهت گفته بودم از دیدنت عقم میگیره؟ و بعد با پاشنه ی کفشم رو پاش کوبیدم که یه اخ کوچولو گفت من موندم اگه امشب این پاشنه کفشو نداشتم چیکار میکردم سپهر به چشام طوری نگاه کرد که داشت با زبون بی زبونی میگفت گردنتو بشکونم یه دفعه دستمو که تو دستش بود محکم فشار داد دستش قوی و بزرگ بود دست کوچیکو ظریفم داشت له میشد ولی تسلیمش نشدم سرشو اورد نزدیک-ببین چه دست ظریفی داری با یه حرکت میتونم بشکونمش بگو غلط کردم تا ولش کنم-عمراااااااً-باشه و محکم تر فشار داد به طوری که نزدیک بود از درد جیغ میزنم-سپهر جیغ میزنما-بزندهنمو باز کزدم خاستم یعنی جیغ بزنم که فشار دستشو کم کرد-دختره دیوونه دهنتو ببند-خودت دیوونه ای روااانی و یواش زبونمو براش در اوردم چشاش گرد شدو به اطراف نگاه کرد-ابروریزی نکن-نترس من ابرو دارم توکه نداری که میترسی براشاهگ تموم شد همه برامون دست زدن-دوماد عروسو ببوس یالا دوماد عروسو ببوس یالا یالا یالامنم که از خدا خاسته خدا از کور چی میخاد دوچشم بینا سپهر مجبوری خم شد تو صورتم مکثی کردو گونمو بوسیدو سریع سرشو کشید عقب مورمورم شدو تنم لرزید-دوباره،دوبارهسپهر دوباره روی صورتم خم شد لباشو که گذاشت روی گونم چشامو بستمو سعی کردم این لحظه رو برای همیشه توی خاطراتم حفظ کنم سپهر بعد مکثی لباشو از روی گونم برداشت جای لبای سپهر روی صورتم اتیش گرفت مطمئن بودم لپام گل انداخته قلبم به تپش افتاده بود همه به افتخارمون دست زدنو ما دست تو دست هم از صحنه اومدیم بیرون من که اونقدر سرمو انداخته بودم پایین که فقط پایین لباسمو میدیدم وقت خداحافظی شد همه ی مهمونا رفتن فقط خودمونیا موندن برای عروس کشون یه جایی نزدیک عروس کوه صفه همه پیاده شدیم از همه خداحافظی کردیم فقط خانواده ی منو سپهر موندن بابام دستای منو گذاشت توی دست سپهر با لحن بغض داری گفت-سپهر جان تو هم مثه نیما پسرمی امیدوارم خوشبخت شی آوا رو سپردم به تو مواظبش باش از جونم بیشتر دوسش دارمسپهر لبخندی زد-چشم پدر مواظبشممنم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم پریدم تو بغل بابا بابام پیشونیمو بوسید منم اشکام سرازیر شد-بابایی دوستتون دارم-قربونت برم دختر عزیزممامانمم بغل کردم نیما در حالی که صداش از بغض میلرزید گفت-بلا گرفته عین عروسک شدی...چطوری میخایی بریو منو تنها بزاری دلت میاد؟دماغمو کشیدم بالا-تقصیر خودته قدر منو ندونستیمحکم بغلم کرد-خیلی تحفه ای دوستت دارم تحفه-ما بیشترررر-جوجه دلم برات تنگ میشه-نمیخام که برم سفر قندهار اصلا هر روز بهتون سر میزنمنیما رو کرد به سپهر-اقا سپهر خواهرمو سپردم دست تو یه مو از سرش کم شه زندگیتو سیاه میکنمبه شوخی این حرفو زد ولی میشد فهمید یه جور اختار هم هستنادیا روهم بغل کردم-نادیا من میرم شیطونی نکنیااااا-چه شیطنتی دختر به این ارومیو سربه زیرییواش زیر گوشش گفتم-اره خر خودتی به بهنام خان سلام برسونبهنام همون پسری بود که باهاش میرقصید اسمشو از سپهر پرسیده بودم پسر دختر خاله ی ثریاجون بوداخرشم ثریا جون بغلمون کردو عمو سیامک هم پیشونیمو بوسیدو سپهرو مردونه بغل کرد بلاتکلف با لباس سفیدو دنباله دارم توی هال ایستاده بودم ولی سپهر بیخیال روی مبل لم داده بود و گریه کراواتشو شل میکرد-چرا عین مترسک ایستادی؟خندم گرفت یه مترسک با لباس سفید عروس!!-چار دیواری اختیاری-ببین جوجه خیلی زبون درازیا اصلا خوشم نمیاد- شما کی باشین که بخایین از من خوشت بیاد یا بدت بیاد؟نفسشو داد بیرون-هنوز بچه ایشونهامو دادم بالا رفتم تو اتاقم...یعنی اتاقمون خیلی خوشگلو شیک بود با سرویس خواب بنفش و دیوارای کاغذ دیواری شده معرکه و رویایی شده بود خیلی خسته شده بودم یعنی اگه کسی کاری به کارم نداشت همونجا تو عروسی میخوابیدم خب اول باید موهامو باز میکردمو میرفتم حموم داشتم با هزار زحمت دستمو میرسوندم به زیپ لباسم که بازش کنم که سپهر اومد تو تا من دید خاست برگرده که صداش کردم-سپهر میایی زیپ لباسمو بکشی پایین دستم بهش نمیرسهبعد از کمی مکث قدم توی اتاق گذاشت زیپمو کشید پایین نصفشو که کشید پایین گفتم-مرسی بقیشو خودم میتونمبدون حرف از اتاق رفت بیرون تورو تاجمو با هزار زحمت از سرم برداشتمو روی صندلی میز ارایش نشستم ارایشگر موهامو نصفشو با حالت قشنگی بالای سرم بسته جمع کرده بودو بقیشو فر درشت کرده بود به صورت کج ول کرده بود روی یکی از شونهام به تصویر توی ایینه خیره شدم اصلا باورم نمیشد این منم...اصلا باورم نمیشد اون دختری که لباس سفید پوشیده بودو یه دسته گل با گلای رز سفید دستش بودو همه بهش میگفتن عروس خانوم من باشم چجوری میتونستم باور کنم وقتی قلب مردی که الان شوهرم شده بود مال من نیس؟...لباس عروسی روکه هر عروسی ارزو داره شوهرش اونو از تنش دربیاره خودم دراورده بودمو الان گوشه ی اتاقم افتاده بود...تورو تاجمو خودم از سرم باز کرده بودم گیرهای موهامو خودم باز کرده بودم به جای اینکه سپهر با عشقو محبت از سرم باز کنه....کدوم عروسی شب عروسیش بغض میکرد که من الان بغض کرده بودم؟من عروس تنهایی بودم که الان به جای معاشقه با تازه دامادش به تصویر چشای اشکیش توی ایینه خیره شده بود...دوتا چشم گربه ای عسلی از پشت هاله ای از اشک به من میگفتن قوی باش...قرار نشد از همین اول ناامید باشمو گریه کنم...پلکامو بهم فشار دادم نفس عمیقی کشیدم بلند شدم سرم چند لحظه گیج رفت چشامو بستمو نشستم وقتی احساس کردم دیگه سرم گیج نمیره بلند شدم رفتم توی حمومی که توی اتاقمون بود موهام حال اومد حوله رو دور خودم پیچیدم اومدم بیرون انتظار داشتم سپهر توی اتاق باشه ولی نبود این سپهر کجا بود؟ توی هال سرکی کشیدم روی مبل دراز کشیده بودو ساعد دستشو روی چشاش گذاشته بود در اتاقو بستم رفتم سمت پاتختی تا لباس بردارم...به به چه لباسایی اینا که لباس زیرای سپهر بودن در کشو رو هل دادم...رفتم سمت اون یکی پاتختی کلا مادوتا گل کاشتیم با این لباسامون لباس خواب فقط لباس خوابای خودم از همه رنگ مشکی،سرخابی،ابی،زرشکی،صور تی،پوست پلنگی،سفیدحالا یکیشون بالا تنه داشت پایین تنه نداشت یکیشون پایین تنه داشت بالا تنه نداشت اینارو نمی پوشیدم سنگین تر بود این مامی جون ماهم بلهههه خوش به حال بابا...کلا بی خیال این لباسا شدمو رفتم یکی از لباس خوابای سفید خودمو که روش عکس خرس بودو بلندیش تا زانوم میرسیدو پوشیدم اخی چقد این لباس خوابمو دوس داشتماز اتاق اومدم بیرون رفتم توی اشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم سپهر روی مبل نشسته بودو کراواتشو توی هوا میچرخوند-چه عجب!!-چی چه عجب؟-بلاخره از اتاق اومدی بیرونلبامو دادم جلو-خب تو میخاستی بیایی تو اتاق به من چه طلب کار-فک کردم تو خوشت نمیاد و بعد بلند شد رفت توی اتاقکمی صبر کردم تا لباساشو عوض کنه بعد رفتم تو اتاق روی صندلی نشسته بود از موهاش اب می چکید موهای مشکیش براق شده بود داشت موهاشو با حوله خشک میکرد اخه تو مو داری که با حوله افتادی به جون موهات؟منم با این همه مو از حموم که میام بیرون حوله رو نزدیکشونم نمیکنم منو که دید نگاهش رفت سمت لباس خوابم خندش گرفت به زور جلوی خندشو گرفتکووووفت رو اب بخندی میخاستی یکی از اون لباس خواب خوشگلا رو برات بپوشم از خود بیخود شی...مرتیکه هیز چشم چرون چراغو خاموش کردمو شیرجه زدم تو تخت که صدای اعتراضش بلند شد- چرا چراغو خاموش کردی؟-چون میخاستم بخابم مگه کوری نمیبینی دارم موهامو خشک میکنم ؟خنده ی الکی کردم-چیو؟مگه تو مو داری که بخایی خشکشون کنی؟چراغو روشن کرد-نه فقط تو مو داریعمدا لفتش میداد منم خودمو وسط تخت ول دادمو دستو پاهامو از دوطرف باز کردم بعد ده دقیقه بلاخره تشریف اوردن که بخوابن-هی بلند شو یه گوشه بخوابخودمو به خواب زدم-هوووی مگه باتو نیستم؟..............خم شد روم-خوابی؟نفسای گرمش صورتمو قلقلک میداد اگه یکم دیگه سرشو نگه میداشت خودمو لو میدادم ولی سرشو برد عقب-خرس قطبی...فک کن پسر اگه قرار بود امشب اتفاقی بیافته چی کار میکرد؟بعدم خودش با خودش خندید..هه هه خوش خنده خب دیگه چی؟یه زانوشو تکیه داد به تختو اروم منو بغل کردو گذاشت یه طرف تخت-اندازه یه بچه ده ساله هم وزن نداره...ولی خوشم امد هیکلش حرف نداره...بغلیه بغلیهیکم دیگه حرف میزد بلند میشدم یکی میزدم تو سرش ولی خفه شدو هیچی دیگه نگفت پشتشو به من کردو خوابید چشامو باز کردم چی میشد اگه سپهر دوستم داشتو کاری میکرد که امشب باهمه ی شبای دیگم متفاوت باشه...اهمو تو دلم خفه کردم...من به این چیزاش فکر نمیکردم من فقط عشقو علاقه ی مردی رو میخاستم که بی هیچ علاقه ای پشتشو به من کرده بودو در فاصله کمی از من نفس میکشید....این سهم من از یه عشق یک طرفه...اتاق تاریکه تاریک بودو من توی سکوت به صدای منظم نفس های سپهر گوش میکردم...کم کم پلکام سنگین شدو روی هم افتادو خوابم برد صبح که بیدار شدم سپهر نبود کجا بود؟امروز که جمعه بود به ساعت نگاه کردم ساعت 11 بود به به چقدر خوابیده بودم پاشدم لباس خوابمو با یه تاپو دامن کوتاه عوض کردم رفتم سر یخچال یه چیزی برای خوردن پیدا کردم بعد از اینکه گرسنگیم برطرف شد یه غذایی برای ناهار درست کردم اابته این وسط همه زنگ زدن با لحنی معنی عندر معنی حرف میزدن که منم خجالت میکشیدم اخه اش نخورده و دهن سوخته؟هـــــــیغذا که اماده شد منتظر سپهر شدم تا بیاد باهم بخوریم ولی هر چی صبر کردم نیومد چیشششش حتما رفته با هاله جونش...بهتر کی دلش میخواد با این آرانگوتان غذا بخوره...تنهایی غذامو خوردمخونه سوتو کور بود حوصلم حسابی سر رفته بود نمیدونستم چیکار کنم 10 روز تعطیلی میان ترم داشتیم امروزم که شرکت تعطیل بود خونه هم که مرتب بود البته من از کارای خونه به جز اشپزی هیچکاری بلد نبودم که بکنم الانم که دیگه ازدواج کرده بودم نه میشد چت کنم نه میشد زنگ برنم سرکار بزارمو مزاحم شم...اخــــی یادش به خیر چقد با مهنازو سارا پسرارو سرکار میزاشتیم...هــــی...رفتم توی حیاط خونمون قدم زدم خونمون ویلایی بود یه استخر بزرگ هم وسط حیاط بود نشستم لب استخر پاهامو کردم توی ابو تکون دادمو دورس قدم زدم بعدم بلند شدم باغچه ی بزرگی که اون طرف حیاط بود رو اب دادم...دیگه واقعا وصلم سر رفته بود نشستم جلوی تیوی خودمو با فیلم دیدن مشغول کردم بعد از چند ساعت فیلم دیدن تیوی رو خاموش کردمو همونجا روی مبل خوابیدم وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود بوی عطر سپهر میومد با هزار امید چراغو روشن کردم سرکی به اتاقا کشیدم ولی نبود سرخورده با بغض نشستم روی مبل زانوهامو تو دلم جمع کردم و سرمو گذاشتم روشون چشامو بستم...صدای اب حمومو شنیدمو بعد صدای در اتاق که بسته شد وااای...پاشدمو به سمت اتاق رفتم بدون هیچ فکری درو باز کردم...که چه دیدم... سریع دستمو گذاشتم رو چشام-چرا عین گاو میایی تو اتاق؟در اتاقو بستم-ببخشید5 دقیقه بعد اقا تشریفشونو اوردن و نشستن روی مبل-شام میخوری گرم کنم؟-نه خوردمای کارد بخوره تو اون شکمت...مرتیکه شکم گندهبرای خودم غذا گرم کردمو خوردم اونم روی مبل لم داده بودو با موبایلش ور میرفت بعد از غذا ظرفارو شستم و رفتم تو اتاقم یکی از رمانای جدیدیو که خریده بودمو برداشتم روی تخت دراز کشیدمساعت از 1 گذشته بود که اومد بخوابه بدون توجه به من چراغو خاموش کرد-ااااااااا چرا چراغو خاموش کردی؟؟-میخام بخوابماباژور روی پاتختیو روشن کردم-خاموشش کن-نچ دارم کتاب میخونم10 دقیقه ای گذشت که یهو بلند شدو سر جاش نشست-برو بیرون کتابتو بخوننگاهم به کتابم بود-راحتم-ولی من ناراحتم-به من چه-ببین داری عصبانیم میکنیااااا-خب عصبانی شو-اونوقت شاید یه کاری کنم که مطابق میلت نباشه-منم چون بی دستو پام می شینمو نگات میکنمنفسشو با حرص بیرون دادو بعد روم خم شد با تعجب به صورتش که دو وجب با صورت من فاصله داشت نگاه کردم به من خیره شده بود دست برد اباژورو خاموش کرد حالا من خاموش کن اون خاموش کن اونکه خانوش کرد بلافاصله من دست بردم که اباژورو برای بار هزارم روشن کنم که کتابمو از دستم کشیدو پرت کرد روی پاتختی سمت خودشبا لجبازی خم شدم که کتابمو برش دارم که دستمو گرفت-مثه بچه ی ادم بگیر بخواب-ای وای شرمندتم اااااادم-هر چی باشم بهتر تواماداشو دراوردمو بلند شدم چراغو روشن کردمو یه کتاب دیگه برداشتم دیگه کاردش میزدی خونش در نمیومد بلند شد-لعنتی پاشو برو بیروووووووون-مشکل خودته پس خودت پاشو برو بیرووووووونخواست دوباره کتابمو بقاپه که گرفتم پشتم-هر پی ازم بقاپی یه کتاب دیگه در میارم بالشتو پتو رو برداشت خاست بره بیرون که پتو رو کشیدم سمت خودم-پتو مال منه یه نگاهی به من کرد که خودمو خیس کردمو بعد زیر لب یه چیزی گفتو بدون پتو رفت بیرون خودتی هرچی گفتی به خودت برگردهبعد از اینکه اون رفت سریع کتابو گذاشتم کنار چراغو خاموش کردمو بلند گفتم-اخیـــــــــش رفتصدای پاش متوقف شدو احتمالا میخاست برگرده که سریع درو بستمو قفل..یعنی اگه این در قفل نبود من اون دنیا بودم...فقط یه شب بود که کنار سپهر روی این تخت خوابیده بودم ولی همون یه شب هم بدعادتم کرده بود...حالا هی غلت بزن هی غلت بزن حقته اونموقع که سپهرو از اتاق بیرون کردی باید به این فک میکردی....هـــــی اگر ارانگوتان بودیو رفتی اگر نا ارانگوتان بودیو رفتی...دیگه حسابی به غلط کردن افتاده بودم رفتم دروباز کردم به این امید اینکه هنوز نخابیده باشه نیم ساعتی گذشته بود...سرکی کشیدم تو هال سایه ی کسیو توی راهرو دیدم یه لحظه ترسیدم ولی بعد با خودم گفتم کی میتونه باشه غیر سپهر از کنار در اومدم کنارو شیرجه زدم توی تخت صدای نفسای تندم نمیزاشت صدای پاشو بشنوم ولی سایش که داشت میومد سمت اتاق پیدا بود چند ثانیه بعد بوی شدید الکلو احساس کردم چشام سریع باز شد صورت سپهر تو فاصله ی چند سانتی صورتم بود چشای مشکیش توی چشام خیره شده بود صدام در نمیومد سپهر زانوشو به تخت تکیه داد خواست خودشو روی تخت یا در واقع روی من ولو کنه که خودمو کشیدم کنار کنارم روی تخت خوابید بعد دست انداختو منو کشید سمت خودش-اووووم عزیزم خودتـــــیتو دنیا اگه از چیزی می ترسیدم ادم مست بود سعی کردم خودمو بکشم عقب-برو کنــار به من نزدیک نشومنو دوباره کشید سمت خودش لباشو گذاشت روی گلوم-اووووم بیـــا دلم برات تنگ شده بودبعد با لحن کش داری گفت-دوستت دارررررمخندم گرفت اونم با دیدن خنده ی من بلند خندیدو سرشو کرد توی موهام-چقد موهات خوش بوهه..موهاتو رنگ زدی ارررررررره؟چرا به من نگفتی ناااامرد..خیلی...خوشرنگ...شدهچنگ توی موهام انداخت دوباره موهامو بو کردو بوسیدو سرش افتاد کنار سرم چند لحظه بعد خرناسه ای کشیدو سرشو اورد بالا-هـــــــــــــالــــــــهای مرض و درد حادو هاله...هاله بخوره تو سرت یعنی با هاله هم همین کارا رو میکرد...لعنتی با بیزاری از خودم دورش کردم-برو گمشو من هالت نیستمدوباره سرشو اورد نزدیکمو گذاشت روی سینم بغضم گرفت به صورتش خیره شدم چقدر معصومانه خوابیده بود اشکم روی گونه هام سرازیر شددستمو روی موهای پرپشتو مشکیش کشیدم گریه ام به هق هق تبدیل شد..لعنت به من،لعنت به سپهر،لعنت به هاله،لعنت به هممون،لعنت به من که اونو از اتاق بیرون کردم چقدر دوستش داشتم چقدر عاشقش بودم بوسه ای دزدکی به گونش زدمو دستمو روی گونه ی تیغ تیغیش کشیدم از روز عروسی تا حالا ته ریش گذاشته بودو خیلی بهش میومد داشتم عقدهامو توی مستیش خالی میکردم یه دفعه از خودم بیزار شدمو سرشو از سینم کنار زدمو پشت بهش خوابیدمصبح که بیدار شدم سپهر کنارم نبود ساعت 11 بود شب قبلو به سختی یادم اومدو با یاداوری حرفای سپهر اهی کشیدمو از تخت اومدم پایین تصمیم گرفتم برم خونه ی مامان اینالباس پوشیدمو اماده شدم سوار جنسیس کوپه ی سفیدم که عمو سیامک برای کادوی عروسی بهم داده بود شدمو روندم تا خونه...اخـــی چقدر دلم برای این کوچه و این بن بست تنگ شده بودو بیشتر از همه این در سفید رنگ با تک درخت کنارش ماشینو پارک کردمو زنگ زدم روسریمو کشیدم جلوی صورتم که صورتم پیدا نباشه صدای همیشه گرمو شوخ نیما توی ایفون پیچید-بله؟صدامو پیرزنی کردم-اقاجان تورو خدا یه کمکی بکن نیاز مندیم-چند دقیقه صبر کنیدپشت درخت قایم شدم چند لحظه بعد با یه پلاستیک اومد بیرون دورو ورشو نگاه کرد-خانوم؟...سر کاریم؟یه دفعه جلوش پریدم-یوهـــــووووو-زهرمااارررررر اینچه کاری بود قلبم وایساد دیوونه-سلام به داداااااااااش گراااامی؟چطور بیدی؟-خوب بودم الان که تورو دیدم حالم بد شد-ههههههههه دلتم بخواد نچسببعد از کنارش رد شدمو قبل از اینکه بیاد تو درو بستم-ااااااا دیوونه درو باز کن-نه نیمایی همونجا بمون چون اگه بازم مو ببینی حالت بد میشه حیاطو رد کردمو وارد خونه شدم و رفتم توی خونه چون امروز روز تعطیل بود همه خونه بود-سلاااااااااااااااااااامباباو مامان روی کاناپه نشسته بودن هردوتاشون با دیدن من با خوشحالی بلند شدن صدای ایفون میومد ولی کسی توجه نمیکرد پریدم بینشونو دست انداختم دور گردنشون-واااااای دلم واسه دوتاتون تنگ شده بوووودبابام پیشونیمو بوسید-مام همینطور خوشگل بابامامان در حالی که بغض کرده بود گفت- فدات شم چرا بیخبر اومدی دلمون برات تنگ شده بودنادیا با شنیدن صدام از روی نردها سر خورد اومد پایین-سلااامپریدم سمتش-سلام خواخرررررررررریبالاخره بابا رفت سمت ایفون-کیه؟مگه سر اوردی؟...اِ نیما تویی؟چند ثانیه نکشید که نیما اومد تو تامنو دید پرید سمتم منم قهقه ای زدمو رفتم پشت یکی از مبلا-وایسا روانی وایسا اگه دستم بت نرسههزبونی براش دراوردم بعد کلی دنبال هم دویدیم مامان-ااا نیما این حرکات یعنی چی؟خواهرت اومده تو اینجوری بهش خوش امد میگی-د مادر من شما که نمیدونی این فسقلی چی کار کردهههه...وایسو بچهبالاخره منو گیر اورد میدونست بدم میاد موهامو بکشن ولی موهامو کشید-اااااا نیما ول کن موهامو کنده شدددددن-اهااااان درو رد من میبندی اررررررره؟-اره نمیدونی چه حالیم میده-اااااااااا اینجوریهههه-نه اونجوریههههبعد موهامو محکم تر کشید بابا-اِ نیما ول کن موهای دخترمووو شد یه بار عین ادم باهم سلامو علیک کنیننیما موهامو ول کردو دستشو دورم حلقه کردو گونمو بوسید منم روی پنجه ی پاهام بلند شدمو گونشو بوسیدم-داداشـــــی دلم برات تنگ شده بوووووووود-ما بیششششتر بی معرفت چرا این چند روزه زنگ نزدی-نیما حالت خوب نیس خوبه دیروز باهم حرف زدیما-راس میگی از بس که تحفه ایبعد لپمو کشید همه نشستیم نیما مثه قبل سربه سرم میزاشتو منم با شیطنت از پسش بر میومدممامان-آوا چرا تنها اومدی پس سپهر کو؟-خیلی دلش میخاست بیاد مامان ولی شرکت کارای عقب مونده داشت مونده تو شرکت کارارو راستو ریس کنه ولی خیلی سلام رسوند-سلامت باشهحالا خوبه اصلا نمیدونم کجاس اخه کی روز تعطیلی میره شرکت واسه کارا عقب موندهرفتم توی اتاقم همه چی مثله قبل بود همونجور که ترکش کرده بودم عکسی که پارسال روی صخره گرفته بودم بهم لبخند میزد چشمکی زدم بهش-حالو احوال؟بدون من خوش میگذره؟چه خبر؟و خودم جوابمو دادم-امنو امانپرده رو کشیدم عقب و منظره ی تکراری اما قشنگ باغچه ی بزرگ حیاط نمایان شد اهی کشیدم چه قدر خونه ی پدریمو،این اتاقو،باغچه ی بزرگو با درخت یاسشو دوس داشتمو افراد خونه رو بیشتر... رفتم سمت کتابخونه روی کتابایی که هنوز اونجا بودن دست کشیدم روی تخت به پشت دراز کشیدم به سپهرو زندگیم فکر میکردم که سر نیما لایه در پدیدار شد-تق تق؟نشستم سر جام-بیا تو اومد تو-فسقلی دلت برا اتاقت تنگ شده؟-اتاق کیلویی چند؟خودتو بچسبخندیدو اومد کنارم نشست دستمو دور شونش انداختمو سرمو گذاشتم روی شونش-نبینم جوجوم دلتنگ باشهلبخندی زدمو چیزی نگفتم گونمو نوازش کرد-خوبی؟ سرمو تکون دادم-ولی به نظر ناراحت میایی-ناراحت نه ولی...هیچی-بگو-بی خیال-ااااا خب بگو دیکه-نمیدونم ولی یه جورایی فک میکنم که کاشکی ازدواج نکرده بودمتکونی خورد سرمو از روی شونش برداشت-چرا؟نکنه سپهر....؟-نه بابا فقط میگم کاشکی بیشتر پیش شماها می موندم ولی سپهر مرد مهربونو خوبیهجون خودم-راستی از سوگل چه خبر؟نیشش باز شد-بالاخره یه بار اسم کاملشو گفتی-اره ولی من بهش حسودیم میشه خب چه خبر؟-هیچی میگم آوا یه روز میتونی بیایی شرکت ببینیش-اره حتما نیما خیلی دوسش داری؟-اره خیــلیانگشتمو توی لپش فرو کردم-یه وقت خجالت نکشیااخندید-باید ببینیش مثه خودته شیطون زبون دراز-هوووم پس واجب شد حتما ببینمش من نباشم کی تورو اذیت کنه؟؟-خیالت تخت نادیا اومد تو-بچها بیاین پایین ناهار حاضرهبلند شدیم وقتی داشتم از کنار نادیا رد میشدم گونشو بوسیدم که اونم جوابمو داد مثل همیشه از نرده سر خوردم اومدم پایینبابام-اخه من نمیدونم این چه کاریه شماها میکنید مثلا ازدواج کردی دختر-اووووه ازدواج کردم سربازی که نرفتممامان-مثلا بعد ازدواج باید شیطونیاتو بزاری کنارو به زندگیت برسی -حمیرا جون مگه نشنیدی میگن ترک عادت مرض استبابا-دختره ی شیطون زبون دراز سپهر از دست تو چی میکشه؟ناهارو توی جمع گرمو صمیمی خانواده خوردیمو بعد ناهار مامان بابا برای استراحت رفتن توی اتاقشون منو نادیا باهم رفتیم توی اتاق نادیا تاباهم کمی صحبت کنیم –خب خواخری چی کارا میکنی؟؟-نفس میکشیمدستمو انداختم دور گردنش-هووووم...چه خبر؟؟-برف اومده تا کمر-هههه خودتو نزن به اون راه خودت میدونی کدوم نوع خبرارو میگم-ااااااا بابا بیخیال-عمرا اگه بیخیال شم زود باش بیوی کاملشو بده زود تند سریع-ااااه هیچیو نمیشه از تو قایم کرد-نه که نمیشه زود بنال بینیم چیکاره ای؟-اسمش بهنامه23 سالشه ترم 5 حسابداری و شاغلم هست به نظر میاد که ادم حسابی باشه تازه دیروزم باهم حرف زدیمچشامو باریک کردم-تو که بهش زنگ نزدی؟؟-نهههه مگه خرم خودش زنگ زد-باریکلا خواهر خودمی ولی خوب جیگریها-اره خوشتیپو خوش هیکل امروزم باهم قرار داریم-بلهههه؟چی شنیدم؟؟خندید-کوووفت ببند اون نیشتو پرررو راستی نادی نیما بفهمه ناراحت میشها-خب توهم با پسرای دانشگاه دوست بودیو نیماهم میدونست-پسرا نه فقط چند نفر اوناهم دوست پسرم نبودن در ضمن من 25 سالمه تو 18 سالتهشونهاشو بالا انداخت-البته من میدونم تو دختر عاقلی هستی ولی فقط احتیاط کنو اصولتو زیر پا ننداز در ضمن میدونم دفعه ی اولتم نیس-ااووووپس تو از کجا میدونی؟؟!!چشمکی زدم ساعت 11 بود که رسیدم خونه کلیدو توی در انداختمو درو باز کزدم سپهر روی مبل نشسته بود سلام کردم به زور جوابمو داد ای بی لیاقت بی خاصیت لیاقتت همون هاله ی خلو چله کجا بودی؟-خونه ی بابام-یه نگاهم به ساعت مینداختی بد نبودنکه خودش همیشه سر وقت خونه بود بیخیال شونه هامو انداختم بالاخواست چیری بگه که منصرف شد منم حق به جانب یه نگاه بش کردمو رفتم توی اتاق تا لباسمو عوض کنمیکی از همون مثلا لباس خوابارو پوشیدم رو پوشیدمو توی ایینه به خودم نگاه کردم خودم اب دهنم راه افتاد وای به حال سپهر پشیمون شدم درست نبود جلوی سپهر اینو بپوشم اومدم درش بیارم که سپهر اومد تو اتاق منم بی خیالش شدمو پریدم تو تخت پتو رو رو خودم کشیدمو چشامو بستم چند لحظه بعد سپهرم چراغو خاموش کردو پتو رو کنار زدو خوابید گوشه ی تختو پشت به من دراز کشید پتو رو کشید سمت خودش پتو از روم کنار فت کشیدمش سمت خودم پتورو که پتو از روش رفت کنار دستشو از پشت اوردو پتو رو دوبارخ کشید سمت خودش اِاِاِ یعنی چی هی پتو رو از روم میکشه کنااااار با لجبازی دوبازه کشیدمش سمت خودم که یه دفعه برگشت سمتم-مشکل داری؟؟چرا اینجوری میکنی؟؟-خودت مشکل داری که هی پتورو از روم میکشی کناررررر-اول تو کردی....کلا تو همیشه کرم میریزی-هههههههه کرم بریزم اونم برای کی؟تو؟عمراااااا یه درصدم فکرشو نکنبلند شد نشست -پس برا چی این کارارو میکنی؟ هان؟نکنه میخایی توجه منو جلب کنی؟اررره؟؟بلند زدم زیر خنده-تورو خدا منو نخندون سپهر فک کردی خیلی تحفه ای که بخوام توجهتو جلب کنم؟نخیر همچین اش دهن سوزیم نیستیپوزخندی زد-امیدوارمچشامو گرد کردم-من واقعا نمیدونم کی به تو این همه اعتماد به نفس کاذبو دادهو زیر لب گفتم خود که که پندار بدبختولی انگار شنید چون بلند شد روبه روم نشستو دستمو پیچوند-چه زری زدی؟یه بار دیگه تکرار کن تا حالیت کنم؟اخمامو تو هم کردم-همین که شنیدی..دستمو ول کن-تا نگی غلط کردم چیز خوردم ولت نمیکنم-عمراااااابیشتر فشار داد لعنتی چقدر دستاش قوی بودن از زور درد چن ثانیه چشام بسته شد بازشون کردمو سعی کردم دستمو بکشم ولی محکم تر فشار داد-ولم کن...ولم کـــن عقده ای بدبختدستمو با حرص ول کرد-کاش یه ذره تربیت داشتی که دلم نسوزه-دارم ولی لایقش نیستی که بات درست رفتار کنمپتو رو با خشونت کشید سمت خودشو منم چون حواسم به جای سرخ شده ی انگشتای سپهر روی مچ دستم بود نتونستم سریع عمل کنمو پتو کشیده شد از روم کنارو لباس خوابمم همراه با پتو کنار رفت سپهر نگاهش افتاد به پایین تنم همونجا خیره موند سریع لباسمو کشیدم پایینو با چشم غره پتو رو با غیض کشیدم سمت خودم اونم یا خیلی خوشش اومده بود یا میخاست لج منو در بیاره بازم به کارش ادامه داد حالا کی نکش کی بکش اون نیروش بیشتر بودو وقتی پتو رو میکشید سمت خودش منم با پتو میرفتم سمت خودش ولی من زورم بهش نمیرسیدو اون راحت پتو رو گرفته بود تو مشتشو به با نیشخند به من نگاه میکرد هر چی پتو رو میکشیدم نمیومد سمت من اخرش نمیدونم چی شد که زانومو اوردم بالاو....خورد به جایی که نباید میخوردو اونم اخش در اومد صورتش سرخ شده بودو دستشم...معلوم بود کجا بود لازم به توضیح من نیس منم با چشای گشاد شده اندازه چرخای درشکه با ترس نگاهش میکردم چند دقیقه تو سکوت گذشت بعد سرشو چرخوند سمت من فک کنم میخاست سر به نیستم کنه نفسشو با عصبانیت داد بیرون منم حالا کلا بی خیال لباس خواب خوشگلم شده بودمو از زیر پتو اومده بودم کنارو نگران منتظر عکس العملش بودم مطمئن بودم که الان سرخ شده بودم لب پایینمو محکم گاز گرفتم همون جور که توی چشام خیره خیره نگاه میکرد اومد سمتم نگاهش افتاد روی بدنم که لباسم از روش رفته بود کنار...بفرما تو دم در بدهههه... حتی جرئت نداشتم بکشمش پایین نزدیک تر شد نگاهش رنگ تهدید گرفته بود جلو تر اومد مثه یه دختر کوچولو بغض کرده بودم و چشام خود به خود مظلومانه گرد شده بودن اگه یه سانت دیگه نزدیکم میشد جیغ میزدم نمیدونم چی تو چشام دید خودشو کشید کنارو پشتشو به من کردو خوابید منم بعد چند ثانیه دراز کشیدمو دیگه دست هیچکدوممون به پتو نخوردداشت خوابم میبرد که صداش به گوشم رسید-فردا وسایلمو جابه جا کناب یخ که چه عرض کنم یجچال قطبی ریختن رو سرم...وقتی صدایی از من نشنید دوباره پرسید-شنیدی؟نمیدونستم چی جوابشو بدم...اگه ازش خواهش میکردم نره چی میشد؟...نه نمیتونستم...اصلا اب دهنمو قورت دادم خونسرد جواب دادم-سیاهه-چی سیاهه؟-نوکر بابات-به درک اصلا دلم نمیخواد نفستم به وسایلم بخورهاخه لیاقت نداری بدبختتتت با صدای الارم گوشیم چشم باز کردم امروز روز فرد بودو باید میرفتم شرکت بعد از ازدواجم اولین بارم بود که میرفتم شرکت یعنی دو هفته ای رو با کمال پررویی به خودم مرخصی داده بودم دستو رومو شستم میز صبحونه رو اماده کردم لباسامو هم پوشیدم و رفتم توی اتاق سپهر دیدم هنوز خوابیده رفتم بالا سرش-سپهر....سپهر....هوووو سپهررررررهومی گفتو غلتی زدو پشتشو به من کرد-ااااااااااا سپهر پاشو باید بری شرکتچشماشو باز کرد منو که دید جا خورد-تو اینجا چیکار میکنی؟-دیدم خوابی گفتم بیام بیدارت کنم الان دیرت میشهبا تندی جواب داد-لازم نیس دیگه بیایی توی اتاقمو بیدارم کنیبه شدت بهم برخورد پشتمو کردم بهش-بی لیاقت از خداتم باشه صبحا که بیدار میشی منو ببینیرفتم توی اشپزخونه تا یه صبحونه ای کوفت کنم از همین صبح پیداس که چه روزی در پیش دارم اه سپهر بمیری دستو روشو که شست اومد نشست تا صبحونشو بخوره فنجونشو گرفت جلوم-برام چایی بریزیه لطفا میگفتی چیزیت میشد؟انگار داره به نوکرش دستور میده-خودت دست داری پا داری پاشو برا خودت بریزیه ابروشو انداخت بالا براندازم کردو بعد بلند شد برا خودش چای ریخت صبحونمو خوردم رفتم تا شالو مانتومو بپوشم نمیدونستم باید با ماشین خودم برم یا با سپهر چون درست نبود باهم نریم بالاخره زن و شوهر بودیم شونه هامو انداختم بالا سوییچمو برداشتم سپهر مثل همیشه خوش تیپ اومد تا کفشاشو بپوشه از خونه داشت میرفت بیرون که سوییچو دستم دید-مگه نمیخوایی بیایی شرکت؟-چرا-پس اون سوییچ چیه دستت؟خودمو زدم به اون راه-پس با چی باید بیام؟پوزخندی زد طوری نگام کرد که انگار یه خنگ به تمام معنام-با قاطر...به نظرت مسخره نیس که کارمندا ببینن منو تو که زنو شوهریم جدا میاییم؟سوییچو گداشتم سر جاش دنبالش راه افتادم سوار ماشین شدیم وقتی رسیدیم به شرکت نگهبان برامون دست تکون داد ماهم براش سر تکون دادیم سپهر-نمیخام هیچکی بدونه که ما...حرفشو قطع کردم-میدونماسانسورو زد اسانسور که رسید درو باز کردو اول کنار ایستاد که من برم تو خوشم میومد که جنتلمنه داشت نیشام باز میشد که سریع خودمو کنترل کردم روبه روی هم ایستاده بودیم و جز ملودیه اسانسور صدایی نمیومد اون نگاهش به بیرون از دیوار شیشه ای بود منم که دزدکی نگاش میکردم-یه دفعه با نگاش منو غافلکیر کرد چند دقیقه تو چشام زل زدو بعد یه نیمچه لبخندی اومد کنار لبش چشامو تنگ کردم –چیه؟-یاد روز اولی افتادم که تو در باهم گیر افتادیممنم یه لبخند ابکی تحویلش دادم که یغنی اِ تو یادته من که یادم نبود هی یادش به خیر گفته بودم من بالاخره از این اسانسور حاجت روا میشما بالاخره اسانسور ایستادو وارد شرکت شدیم همه با دیدن ما بلند شدن سپهر رفت توی اتاقش منم بعد اینکه همه یکی یکی بم تبریک گفتن رفتم توی اتاقم اخی دلم تنگیده بود برای این اتاق حتی برای خانوم شکوهی...وا کوشش پس این خانوم شکوهی؟داشتم اتاقمو دید میزدم که در اتاق باز شدو منم سه متر پرت شدم جلو-اخخخخخخبرگشتم ببینم کدوم خیر ندیده ایه که نغمه رو دیدم که سی و شیشتا دندونشو انداخته بیرونو داره به من نگاه میکنه-کووووفت درد تو گورت عوضی مگه نزری میدن عین چسگولا خودتو میندازی تو اتاق کمرم از وسط نصف شددددد-هُشششششششششششششه چطهههه؟بیا منو بخورررررررر-اییییییییی تو گوش تلخی ...بخورمت عقم میگیرهزد پس گرتلفن زنگ زد...گوشیو برداشتم مامان بود احوال سپهرو ام پرسید تاره دیروز به همه گفته بودم پای سپهر شکسته بعد از کمی صحبت مامانم خواست با سپهر حرف بزنه رفتم توی اتاقش دیدم نیست...سرکی به اتاق خودم زدم دیدم اونجاس خواستم برم تو که متوجه شدم داره چیکار میکنه...یه لحظه به کلی یادم رفت مامان پشت گوشیه...سپهر به سختی به عصاهاش تکیه داه بودو داشت...داشت کشوی....لباس خوابای منو نگاه میکرد...اخه تااین حد هیز؟...خدایا الان اگه بزم لهش کنم حق با من نیس؟خواستم سریع برم تو و کشو رو ببندم ولی اگه میرفتم تو بهتره اینجوری خیلی بد میشه منم خجالت میکشم...قبل از اینکه متوجه حضور من بشه رفتم کنار...رفتم توی هالو از اونجا بلند صداش زدم-سپهررررررر سپهررررررر بیااا مامانم پشت تلفنه با تو کار داره... سپس اهسته رفتم توی اتاقم...ای پروو نشسته بود روی تختم و به درو دیوار نگاه میکرد...ایششش بزنم تو سرش با همین تلفن...مرتیکه هیز
تلفنو ازم گرفت مشغول صحبت کردن با مامان شد...خیلی محترمانه...کلا همیشه وقتی با نیما مامان بابا یا هر کی حرف میزد لذت میبردمو احساس غرور میکردم... لحنش محترمانه و متواضع بودو لفظ قلم حرف میزد تلفن که تموم شد دادش به من نگاهم نا خوداگاه هشدار دهنده شده بود با کنجکاوی نگاهم کرد-چیه چرا اینجوری نگاهم میکنی؟-هیچی...میایی بیرون؟غذا امادس-باشه به عصاهاش تکیه کردو بلند شدسپهر نشسته بود روی تخت سفید دکتری با یه چیز اره ماند در حال باز کرد منم بالای سرش ایستاده بودمو منتظر بودم کارش تموم شه ...یه لحظه یه چیری یادم اومد...زیر غدا رو خاموش کردم؟نه نکردم؟مگه میشه نکرده باشم؟بادم نمیاد شیرشو خاموش کرده باشم...اه الان دیگه سوخته غذا کارش که تموم شد بدون توجه به سپهر از اون اتاق اومدم بیروندکتر-خانوم صبر کنید کجا میرید با این عجله؟برگشتم-ای وای حواسم نبودخندید-اینقدر از دست همسرتون خسته شدید؟برگشتم سمت سپهر-زود باش سپهر-مگه هفت ماهه به دنیا اومدی یه لحظه صبر کن بابا هنوز خیلی خوب نمیتونست راه بره برای همین بازومو چسبید از دکتر تشکری کردیمو اومدیم از اتاق بیرون-بدو سپهر فقط بدو-برای چی اخه-غذا سوخت-اوووه حالا انگار چی شده؟غذا از پای من مهمتره؟-صد در صد ارهاخم خنده داری کرد-دستت درد نکنهسوار ماشین شدیم...الان غذا که سوخته هیچ بوی سوختگی تا سه خیابون اونطرف ترم رفته...بیشتر گاز دادم از بین ماشینا لایی میکشیدم پنج دقیقه بیشتر طول نکشید که رسیدیم در خونه رو با ریموت باز کردم ماشینو سریع پارک کردمو پیاده شدم سپهر هم پیاد شد-عجب دست فرمونی داری دختر-ماییم دیگهپریدم توی خونه زیر گازو خاموش کردم با دست گیره قابلمه رو از روی گاز برداشتمو گذاشتم توی ظرفشویی ثدای جیلیز ویلیز بلند شد سپهر اومد توی اشپزخونه-حالا چی بخوریم برای ناهار-گشنه پلو با خورشت دل ضعفه...خب زنگ بزن با پیک غذا بیارن دیگه-خودت زنگ بزن من هنوز باید تقویت شم-کجا کاری سپهر خان از همین امروز تا سه ماه دیگه ازت بیگاری میکشم حالا هم واینستو منو نگاه کن زنگ بزن یه رستورانزنگ زد برامون جوجه کباب اوردن غذاشو که خورد ظرفشو گداشت توی ظرفشویی داشت میرفت بیرون که لباسشو از پشت گرفتم-کجا اقا ظرفا دارن صداتون میزننبا غرغر مشغول شستن ظرفا شدمنم بعد از حدود یه ماه با خیال راحنت نشستم روی مبلو لم دادم*تازه نشسته بودم روی مبل کنار سپهر که دردی شدید پیچید توی شکمم دستمو گذاشتم زیر شکممو فشار دادم..اونقدر تو هالو هوای درد شکمم بودم که متوجه نگاه متعجب سپهر نشده بودم دوباره صاف نشستم-حالت خوبه؟سعی کردم عادی باشم-اره خوبمرفتم توی حمام توی کشوی کوچیک پایین دستشوییو گشتمو وقتی چیز مورد نظرمو پیدا کردم دست به کار شدمکارم که تموم شد رفتم توی هالو روی مبل نشستم سپهر با دوتا فنجون چایی اومد نشست کنارم-چایی میخوری؟چی بهتر از چایی تو این وضعیت-ارهنگاهش رفت سمت دستم که روی دلم بود-مطمئنی؟سریع دستمو برداشتم-اره خب تو چرا گیر دادی به حال من؟نگاهش شیطون شد بدون اینکه به روم بیارم رومو کردم یه طرف دیگهغیر از اون فنجون چایی یه فنجون چایی دیگه هم خوردم سپهر مشغول عوض کردن کانالا بود-سپهر سپهر بزار همون کاناله-کدوم؟-همون که جانی دپ داشت توش بازی میکردچنتا کانال برگشت عقب-اینو میگی؟-اره خودشو بزار همین باشه-مگه تا حالا ندیدیش؟هزار بار تاحالا این فیلمو گذاشته -چرا دیدم ولی خیلی دوستش دارم -چرا نکنه جانی دپو دوست داری؟استیل توی بازیو جنگیدنشو خیلی دوست داشتم داشتم با ولع نگاهش میکردم-اره خیلیلباشو با حالت با مزه ای کج کرد سپس سریع کانالو عوض کرد-نچ ولی من اصلا خوشم نمیاد ازش خیلیم بد بازی میکنهاعتراض کردم-ااااااااااااا سپهرررررررررر داشتم میدیدماااااا بزار همون که بود-نچ-چراااااااا؟با حسادت اشکاری گفت-چون من اصلا ازش خوشم نمیاد با اون بازیش اه اهخواستم کنترلو ازش بگیرم که نزاشت-بدش کنترلو به من-نمیدم-لوس بده ابروشو با تخسی انداخت بالا-بیا ازم بگیرش جوجویه دستشو گرفتم اون با خنده اون یکی دستشو که کنترل دستش بود گرفت بالا روی زانوم بلند شدم دستمو هی دنبال دست سپهر میبردم اونم هی دستشو میکشید با حرص زدم مشتی زدم تو سینش-سپهر بده دیگه بدههههفقط ابروهاشو انداخت بالا دوباره به تقلا افتادم ایندفعه نشستم روی پاهاش...یه لحظه سپهر حواسش به حرکت من پرت شد ولی من فقط هدفم گرفتم کنترل از چنگ سپهر بود روی زانوهام روی پاهاش بلند شدم کنترلو گرفت پشتش تقریبا تو بغلش بودمو هی وول میخوردم-وقتت داره تموم میشه جوجو-پس بدش به من-نمیدمایشش بزار یکم از اون سیاست زنونم استفاده کنم اول لبامو 0غنچه کردمو توی چشاش زل زدم اونم توی چشام خیره شد دستامو دور گردنش انداختم از گوشه ی چشم به دستش نگاه کردم دستاش داشتن شل میشدن یکی از اون لبخندای مکش مرگ ما که چال روی گونم پیدا میشد زدم به چال روی گونم خیره شد دستمو اروم اروم بردم سمت کنترل با یه حرکت سریع از دستش کشیدمش بیرونو از بغلش پریدم بیرونتازه به خودش اومد چشمکی بهش زدم-دیدی بالاخره تونستممممنفس عمیقی کشید سپس خندید-فقط همین یه بارکانالو عوض کردم-ای واااای دیدی تموم شدد سپهر خیلی بدیخندید-بهتر اصلا این فیلما مناسب جوجو های مامانی و پر طلایی مثه تو نیسلبامو ور چیدمو به صفحه ی تی وی چشم دوختم -نی نی حالا گریه نکن برات برنامه کودک میزارمپامو کوبیدم زمین در حالی که با اخم نگاهش میکردم روی مبلی نشستم...اخخخ دوباره همون درده اومد رفتم توی اتاقم تا کمی روی تختم دراز بکشم دیگه اشکم داشت در میومد چرا این دفعه اینقدر درد داشتم...عادت به قرص خوردن هم نداشتم صدای در اومد چشمامو باز نکردم-آوا؟-هان؟-چشماتو باز کن-نمیخوام-چرا گریه میکنی؟جشمام هنوز بسته بود-گریه نمیکنمنشست روی تخت کنارم-پس باز کن چشماتو تا ببینم گریه نمیکنی-نمیخوام-اخی کوچولو نکنه چون فیلمتو ندیدی داری گریه میکنی هان؟-نخیرمبعد از مکثی گفت-بیا این قرصو بخورچشمام باز شدن خودمو زدم به اون راه-قرص واسه چی؟خیلی صریح گفت-برای دل دردتاین مارمولک از کجا فهمید دیگه اه همین کم مونده بود این بفهمهسرشو کج کرد-آوا کوچه ب علی چپ از کدوم طرفه؟ دوباره جدی شد-بیا این قرصو بخور-اخه من که چیزیم نیسلباشو به هم فشار داد-یعنی میخوایی بگی که تو پـ.....وسط حرفش پریدمو نزاشتم اون منفور ترین کلمه ی دنیا رو به زبون بیاره-ااااا سپهر نگو نگو هیسسسسسسس اگه اون کلمه از دهنت در بیاد خفت میکنمخندیدبا حرص گفتم-مرررررضضضضض....اصلا...اصلا تو از کجا میدونی؟؟من اصلا سرم درد میکنه-ااااا منم خرم اره؟؟اصلا ثابت کنبیشتر از پیش گر گرفتمو لپام سرخ تر شد نگاهمو ازش گرفتمدوباره قرصو گرفت جلوم-بیاسعی کردم نگاهم به نگاهش نیفته-عادت به قرص خوردن ندارم-حالا این دفعه رو بخور چون خیلی درد داری-نه این به خاطر اینه که دوهفته عقب.....بقیه ی حرفمو خوردم اصلا من چرا اینارو دارم به این میگم؟موزیانه نگاهم کرد-خب...؟اخمام رفت تو هم-پاشو برو بیرون بچه پرو-بیا خوبی کنغرولند کنان گفتم-لازم نکرده دوباره چشمامو بستم....چند لحظه توی سکوت نشست سپس...دست گرمشو روی شکمم احساس کردم چشمام باز شدن همینطور که داشت شکممو ماساژ میداد سرشو گرفت بالا لبخند مهربونی زد و گفت-میگن اینجوری دردش قابل تحمل تر میشه سپس تاپمو بیشتر کشید بالاو به کارش ادامه دادفقط خیره نگاهش کردم...واقعا راست میگفت دردش کمتر شده بود چشمامو بسته بودمو اون در سکوت اروم اروم شکممو ماساژ میداد...کمی بعد لب باز کردم-ممنون بسه-بهتر شد؟ازش خجالت کشیدم نگاهمو ازش دزدیدم-اره خیلیلبخندی زد تختو دور زدو اونطرف تخت دراز کشید چشمامو گرد کردم-بهش رو دادم پرو شدخندیدو چشماشو بست...با پام سیخونکی بهش زدم-هی پاشو برو روی تخت خودت بخوابهمونطور که چشماش بسته بود گفت-بزار بخوابم دیگه نامرد وقتی دید دارم خیره نگاهش میکنم خندید-چیه؟-پاشو بور دیگه پروسرشو بلند کرد-نرم چیکار میکنی؟پووفی کردمو چشمامو بستم و اونقدر خسته بودم که سریع خوابم برد-آواااااا....آواااا؟؟؟-هااان چیه؟؟-کجایی؟در حالی که خیلی سخت تقلا میکردم گفتم-اینجام-چقدر من خوب فهمیدم تو کجایی-تورو خدا ول کن تو این موقعیت-کدوم موقعیت؟؟تو کجایی اخه جوجو؟؟-کوفتو جوجو...تو اشپزخونم-اسکلم کردی؟؟-نه جون تو ...تو از همون اولم اسکل بودی-خب من الان توی اشپزخونم ولی تو اینجا نیستی-اه خنگ-با منی؟-اره مگه غیر از تو خنگی توی این خونه هس؟-معلومه تو-خف باو صدای خندشو شنیدم-اااااااا تو اینجا چیکار میکنی؟؟جواب ندادمو همچنان تقلا میکردم تا حلقمو از زیر پشت یخچال بیارم بیرون جاهم که خیلی تنگ بود چون بین یخچال و سوپر اشپزخونه فقط30 سانت فاصله بود...دستم به حلقه خورد خواستم با انگشت نزدیکش کنم که بیشتز رفت عقب...نفس زنون از پشت یخچال اومدم بیرون تا به کمک سپهر یخچالو بکشم جلو و حلقه رو برش دارمدستمو گذاشتم روی سینم و یه نفس عمیق کشیدم-وااای خفه شدم سپهر پشتم ایستاده بود-قایم موشک بازی میکنی با خودت؟؟چه سرخم شدی-حلقم افتاد زیر این یخچال کوفتیتک خنده ی مردونه ای کرد-خب ایکیو یخچالو میکشیدی جلو-حتما هم میتونم یخچال به این سنگینیو تکون بدملبخند مهربونی زد با تحسین انداممو نگاه کرد-یادم رفته بود اینقدر ظریفیسپس یخچالو به جلو هل داد....ای زورت تو حلقممم...خم شد حلقمو برداشت-اِ این که حلقه ی ازدواجته!!-خب؟اخم کوچیکی کرد-اینطوری ازش نگه داری میکنی؟...دیگه از دستت درش نمیاریااخواستم سربه سرش بزارم-هه اتفاقا میخواستم برای همیشه بزارمش کناراخماش بشتر رفت توهم-بیخود دیگه نبینم درش بیاریاااسپس دست چپمو گرفت حلقه یو به نرمی توی دستم فرو کرد بعد دستمو گرفت بالا در حالی که به چشمام خیره شده بود یه بوسه پشت دستم زد...هل شدم ناخوداگاه دستمو کشیدم از دستش بیرون...سپهر به خودش اومدو سریع از کنارم رد شدبرگشتم-اِ سپهر بیا یخچالو برگردون سر جاش...لطفادوباره عقب گرد کرد بدون اینکه به من نگاه کنه با یه حرکت دوباره یخچالو برگردوند سر جاش و سپس رفت توی اتاقشنفسمو دادم بیرون به دستم نگاه کردم دستمو بوییدم سپس لبامو گذاشتم اونجایی که لبای سپهر بهش برخورد کرده...نشستم سر درسام فردا امتحان داشتم ولی به علت تنبلی زیاد...نچ نچ...جزوه رو ورق زدم...-اههههه این چرا اینجوریه؟؟؟من چجوری اینو حل کردم؟پامو دراز کردم روی مبل و گوشه ی لبمو گاز گرفتم و سعی کردم بیشتر تمرکز کنم...از هر راهی که میشد سعی کردم حلش کنم ولی نمیشد...پووووف بهتره برم از سپهر بپرسم در اتاقش باز بود ولی پشتش به من و داشت گیتار میزد....-اهممممحل زاشتو به گیتار زدنش ادامه داد...صدای گیراش دوباره...خب درس من مهمتره..-اههههمممممنخیر مثه اینکه عاشق صداشه...اصلا به روی خودشم نمیاره...-هوووووووووو یابووسرشو برگردوند-چیه پارازیت؟تازه رفته بودم تو حس-فعلا دو دقیقه از اون حستون دست بکش بیا به من کمکم کنگیتارشو گذاشت کنار نگاهی به جزوها و برگه های که دستم بود کرد...-چه کمکی؟جزوه رو گرفتم جلوی صورتش سوالو نشونش دادم-اینو بام حلش کن-نچ برو بعدا ببا الان حوصلشو ندارملبو لوچمو اویزون شد نشستم روبه روش-سپهررر فقط همین یه دونهجزوه رو ازم گرفت سوالو یه دور خوند- اینو میگی؟-اره-چیش اینکه خیلی اسونه...نتونستی حلش کنی؟-چرا نصفشو حل کردم بعد یهو یه جورری میشه-از بس خنگیلپامو باد کردمو بهش خیره شدم حیف که لان به کمکش احتیاج دارم وگرنه نشونش میدادم خنگ کیه...-خب حالا حلش کن-کو مدادت؟از پشت گوشم درش اوردمو دادم بهش -بیا بشین کنارمنشستم کنارش شروع کرد به توضیح دادنو حل کردنش...هر چی توضیح میداد متوجه نمیشدم چون اونروز جلسه رو با مهنازو ساراو مسعودو امیر پیچونده بودیم -خب متوجه شدی؟سرمو خاروندمو ابروهامو انداختم بالا...-نه؟-نه-چرا اخه؟-خب نفهمیدم دیگه -چرا؟مگه تو سر کلاس گوش نمیدی؟-چرا-خب؟-اخه اونروز با دوستام از کلاس جیم شده بودیمدقیق شد- جیم شده بودین؟کی؟چرا؟-خب اخه حوصلمون سر رفته بوداخمی میو ابرو هاش ظاهر شد-با کیا بودی؟-با دوستام-اینو که میدونم دقیقا با کیا؟-با مهنازو ساراو....-کجا؟-دور دور دیگه با ماشین خیابونا رو متر کردیمو..-دیگه حق نداری از اینکارو بکنی خب؟تو که مثه این دخترای بیکار نیستی .با ماشین دور دور کردن در شاءن دختری مثله تو نیس-اخه...-اخه ماخه نداریم دیگه از اینکارا نمیکنیا...فقط نگاهش کردم اخمش شدت گرفت-آوا کاری نکن که خودم ببرمت دانشگاه خودم برت گردونمااابازم فقط نگاهش کردم پوفی کرد-بیا یه بار دیگه برات توضیح بدماین دفعه کاملا متوجه شدم خیلی عالی توضیح میداد در حد استادای دانشگاه بالاخره دکترا داشت...هـــی کی میشد منم دکترامو بگیرم راحت شم؟توضیحش تموم شد-فهمیدی که انشالا؟-اوهووومنگاهی به جزوم کرد–بیا این سوالو حل کن ببینمبا مداد سرمو خاروندمو جزوه رو ازش گرفتم سر پنج دقیقه حلش کردم-درسته؟-اره...حالا برو تا منم به کارام برسمداشتم از اتاقش میرفتم بیرون که گفت-اقلا یه مرسی چیزی...-همین که اوردم تا مشکلمو حل کنی خیلی بهت لطف کردم-پرروو اگه دیگه بهت کمک کردماز اتاقش رفتم بیرون به یه ساعت نکشید که دوباره به یه مشکل برخوردم... پرو پرو رفتم دم اتاقش-چیه باز؟من دیگه بهت کمک نمیکنما-خوبه یه بار من از تو کمک خواستم...حالا بیا این سوالو برام توضیح بده-نچ نمیدمیه لگد اروم به پاش زدم-هی بیا توضیح بده دیگه تو که دلت نمیخواد بیفتم؟-چرا اتفاقا خیلی دلم میخواد بیفتی تا دیگه از این غلطا نکنی...حالا بیا بشین-اوه چه جدی-زود باشتختشو دور زدمو رفتم کنارش نشستمو مدادمو بهش دادم-ایندفعه فقط یه بار توضیح میدما؟سر کلاس بودی اینیکیونه نبودم ولی چون دیدم اگه بگم اره ممکنه خفم کنه به دروغ گفتم-ارهچشماشو ریز کرد-جون خودتشونه هامو انداختم بیرونفقط نگاهم کرد نگاهش توبیخ کننده بودو ناخوداگاه منو وادار میکرد که براش عذر بیارم-خب بیشتر اونا مال دوران مجردی بود بعد ازدواج خیلی کمتر...-از این دیگه تکرار بشه خودم میدونمو تو...راستی شما با این همه غیبت چرا نمیفتین؟-معلومه دیگه یا حاضری میزنیمو جیم میشیم یا میسپاریم برامون حاضری بزنننچ نچی کردو مشغوا توضیخ دادن شد-underestand؟-نه umbrella-okبلند شدم تا خواست چیزی بگه زودتر گفتم-بهت لطف کردم-برووو اگه دیگه من بهت کمک کردمبا شیطنت گفتم-نکن...اونوقت منم میرم دور دور-بیخودخندیدم زبونی براش دراوردمو رفتم بیرونامروز 27 مرداده و خیلی ذوق زده ام چون امروز تولد سپهره و قصد دارم بدون اینکه بفهمه براش تولد بگیرم از دو روز قبل همه رو دعوت گرفته بودم بدون اینکه خود سپهر متوجه شه قرار بود فقط جوونای جمعمون باشن یعنی یه جورایی مجردی باشه و با سیاوش هم هماهنگ کرده بودم که به موقع سپهرو بیاره خونه این چند وقته هم که مشغله ی فکریم فقط این شده بود که کادو چی براش بخرم سپهرم که ماشاله از همه نظر چه لباسو کفشو....و چه از نظر گوشی مبایلو تبلتو لب تاپو...غنی بود...بعد از کلی و معطلی و وای چه کنم وای چه کنم به این نتیجه رسیده بودم که براش یه دست بندو گردنبند بخرم برای همین رفتم سراغ یکی از بهترین طلا فروشیای اصفهان که البته یکی از دوستای فامیلیمونم بودیه ست طلا سفید که خیلی شیکو ظریف بود خریداری کردم از تصور تلالو زنجیر سفید روی سینه ی خوش فرمو برنزه ی سچهر دلم غنج رفترفتم یه جایی توی خاقانی که میدونستم کادوهارو خیلی شیکو خوشگلو باسلیقه درست میکنه...بگذریم... میز صبحونه رو برای سپهر اماده کردم سپهر دستو رو شسته اومد با تعجب نگام کرد-چرا اماده نشدی زود باش امروز من باید زود برم شرکتا کلی کار ریخته روی سرم با یه شرکتم قرارداد دارم-سپهر میشه من امروزو نیام شرکت؟نشست روی صندلی-واسه چی؟بهونه ای رو که از قبل اماده کرده بودمو گفتم-اخه نه اینکه این چندروزه تعطیلی میان ترمه مهناز مهمونی دوره ای گرفته منم میخوام برملبخند پنهونی که روی لباش بود محود شد به نظر دلخور میومد شاید با خودش فکر کرده بود برای تولد اون نمیام...-باشه اگه دلت میخواد...-معلومه که میخوامسری تکون داد-کی برمیگردی؟خبیثانه گفتم-احتمالا حدود یازده دوازدهبیچاره همون یه ذره امیدیم که داشت از بین رفت...بمیرم...آوایی خدا نکشتت نکن همچین با بچمون... دچار افسردگی حاد میشهعین این پسر بچهای مظلوم سرشو تکون داد-باشه برو میخایی برگشتنه بیام دنبالت شبیه خطرناکه-نه مرسی خودم میامقاطعانه-خودم میام دنبالت فقط تو ادرسو برام اس کن...اوکی؟-باشه تو که از همون اول حرف حرف خودته چرا دیگه میپرسیبلند شد کیف سامسونت مشکی شیکشو به همراه کت اسپرت دودیشو از روی اپن برداشت-من رفتم...خداحافظ-خداحافظصدای بسته شدن در پارکینگ که اومد از رفتنش مطمئن شدم اول باخیال راحت یه ساعت خوابیدم چون کار خاصی نداشتم دیروز که عاصفه خانوم برای تمیزکاری اومده بودو خونه رو دسته گل کرده بود غذارو هم که سفارش داده بودم مهنازو سارا طرفای 11 اومدن کمکم با شوخی خنده و مسخره بازی کارارو کردیم ساعت حدود سه بود که همه کارا شده بود به نوبتی یکیمون توی حموم اتاق خواب من و حمومی که توی راهرو بود حموم کردیم و ترگل ورگل حاضر شدیمبرای اونشب یه بلوز ساتن استخونی یقه مردونه پوشیدم با دامن تنگ مشکی که تا سر زانوم بودو کمر باریکمو به خوبی نشون میداد پوشیدم و بلوزمو توی دامنم کردم یه جوراب رنگ پای نازکم پوشیدم با کفشای پاشنه بلند مشکی موهامم مهناز بالای گوش سمت چپمو سه تا بافت زدو بقیه ی موهامو با یه بوبان مشکی هم جنس دامنم جمع کرد بالای سرمو یه قسمتشو خوشگل ول کرد روی شونه ی سمت راستم یه ارایش مسی هم کردم سپس با عطر مارک givenchy خوش بوم که سوغاتی نیما از ایتالیا بود دوش گرفتمخودمو توی ایینه بر انداز کردم...عالی شده بودم مهناز سوتی زد-به به عجب تیکه ای شدی نکبببببببببتی....سپس با حالت خاصی سر تاپامو یه نگاه کرد-خوررررررررردن داریخندیدمو زدم تو سرش-گمشوووووو زنیکه هیز خرررررررررراببعد اشاره ای به تبپ خودش کردم-ببینم نامرد تو میخوایی دل کیو ببری با اون تیپ پسر کششششت هان؟؟هان؟هاااااان؟؟-معلومه این همه پسر نازو مامانی دارین تو فامیلتون-اهاااااااان بگو پسسسس ولی ببین کثافتتت من رو همه ی پسرای فامیلمون غیرت دارم نگاه چپشون کنی چشاتو از کاسه در میارم...اوکــــــــی؟؟-نُکـــــــــــــــیساعت طرفای هفت بود که اولین مهمونا یعنی نیما و سوگلو نادیا و امیدو مبینا اومدن باهمه دستو روبوسی کردمو خوش امد گفتمو ازشون پذیرایی کردم امید از همون اول چشماش مهنازو گرفته بود...حقم داشت مهناز خیلی نازو با نمک بودو خوش اندام هفته ی پیشم که خانوم رفته بودن انتالیا یه حموم افتابم گرفته بودن که یه مانکن سکسی شده بودن ایشون و در کنار اینا خانوم و باوقار والبته زبون درازو شیطون بودو به دل مینشستتقریبا همه ی مهمونا اومده بودنو همه منتظر بودن و لحظه شماری میکردن برای رسیدن سپهر...طبق قرارمون با یه تک که از طرف سیاوش بود به معنی اینکه الان سیاوش همراه سپهر به کوچه رسیدن چراغارو خاموش کردیمو همه پشت مبلا قایم شدن منم کیک دو طبقه ی کاراملیو گذاشتم روی میز دوتا فشفشه رو هم فرو کردم توش به همراه 30 تا شمع ریز و رفتم پشت یکی از مبلا قایم شدم...مهردادو مهرشاد هی پارازیت مینداختنو سعی میکردن سکوتیو که به وجود اومده بودو بشکنن...لحظه ای بعد صدای باز شدن در پارکینگ اومد....و چند دقیقه بعد....صدای چرخش کلید توی قفل...نفسمو توی سینه حبس کردم تا از هیجان جیغ نزنم...شبح سیاوش و سپهر میون تاریکی پدیدار شد...و چراغا توسط مهناز که مسئولشون شده بود روشن شد...و لحظه ای بعد صدای سوت و دستو تولدت مبارک...-عاااااشقم.....عاااااشق-عاااااااشقم.....عااااااشقشروع به رقصیدن کردیم....-عاشق چشماتم دیوونه ی یه نگاتم...پــــــس پاشو بامن برقص...هستی واسه من نفس....نفــــــــس...توی چشای هم خیره شده بودیمو...با نگاه عاشقانه ی من که دیگه نمیتونستم قایمش کنم...و نگاه خاص سپهر... عاشق رقصیدنش بودم خیلی مردونه بود اما سکسی میرقصید تقریبا تو بغلش بودم...-دستاتو میگیرم تو چشمات عشقو میبینم...میبــــنم...نباشی میمیرم نباشی می میرم باتو اروم میگیرم...میگیـــــــرم-وقتی نیستی مریضو بدحالم وقتی هستی مستو خوشحالم-وقتی نیستی مریضو بدحالم وقتی هستی مستو خوشحالم-دستات تو دستامه نگات تو نگامه اینو میدونم عزیزم یاهم میدیم ادامه -دستات تو دستامه نگات تو نگامه اینو میدونم عزیزم یاهم میدیم ادامه دستامون توی هم بودو نگاهامونم توی نگاه هم قفل شده بودو با هیجان خودمونو اون وسط تکون میدادیم سرعت رقصیدنمونو بیشتر کردیمبه این جا که رسید:ناز نکن بی بی بیاسپهر با لبخند جذابی به من اشاره کرد منم تقریبا خودمو انداختم تو بغلش-اینجوری که تو میپری دوست دارم همین که هم تیپمی دوست دارم وقتی من پشتت میرقصم سریع خودتو میکنی اینوری دوست دارمسپهر چرخی زدو رفت پشتم منم با نازو عشوه برگشتم سمتشو دستامو انداختم دور گردنشو به حرکات موزونم ادامه دادم-لباتو بده من تو قرضو بردار همه حدو مرزو از سر شب تا سر صبح...دیونه شدم...سپهر یه دستشو انداخت دور کمرمو پشمکی بهم زد دوباره با نازو عشوه طوری که موهام بخوره تو صورتش با قر چرخی زدمو پشتمو کردم بهشو دستامو بردم بالا و یه قر خوشگلو مامانی اومدم سپهر هم از پشت دستاشو انداخت دور کمرم و حرکاتمونو باهم یکی کردیم-چشمات مثله گربه هوشو حواسمو برده...بـــــرده....اندامت فرشته واسه رقص....سپهر این تیکه رو زمزمه وار زیر گوشم زمزمه میکردو توی چشام خیره میشد...-وقتی نیستی مریضو بدحالم وقتی هستی مستو خوشحالم-وقتی نیستی مریضو بدحالم وقتی هستی مستو خوشحالمرقصمون به پایان رسید همه به افتخارمون دست زدنو ایندفعه یه اهنگ اروم گذاشتیمو هر کی عاشق بود پرید وسط...******************مهمونا رفته بودن با نگاه کردن به ظرفای تلمبار شده و خونه ی بهم ریخته عزا گرفته بودم حالا اول برم سراغ ظرفا؟یا تمیز کرن خونه؟...در ماشین ظرف شویو باز کردم اول باید ظرفارو اب کشی ساده ای میکردم بعد میزاشتمشون توی ماشین....تازه دست به کار شده بودم که سپهر اومد تو ایستاد پشتم ظرف رو ازم گرفت گذاشت روی میز-الان میخوایی اینکارارو بکنی؟-ارهدستمو گرفت منو کشید از اشپزخونه بیرونو منو نشوند روی مبل-لازم نیس الان خسته ای فرد خودم ترتیبشونو میدم برای نظافت خونه هم که عاصفه خانومو داریم-تو که فردا نیستی منم نیستم منم تحمل ندارم اینجوری اشپزخونه رو ول کنمخب اونم عاصفه خانوم فردا صبح میاد قابل اعتماد هم که هس-اوکیسپهر روبه روم ایستاده بود کرواتشو شل کرد-امروز خیلی خوشگل شده بودیدیگه به حرفای یه دفعه ایش عادت کرده بودم لبخندی زدم-خوشگل بودم خوشگلترم شده بودم-اوه اونکه بله...ولی واقعا ممنونم آوا خیلی زحمت کشیدیو خسته منم خیلی خوشحال شدمخندیدم-ادم وقتی یکیو....حرفمو سریع خوردم میخواستم بگم ادم اگه یکیو دوست داشته باشه اگه کوهم بکنه خسته نمیشهسپهر اومد نزدیکتر با وسواس پرسید-چی گفتی؟سرمو انداختم بالا-هیچیبا لجبازی بچگونه اصرار کرد-چرا اصلا هم هیچی نبود بگو دیگهههخندیدم-نچ الان نه!-پس کی؟لحظه ای به نگاه معنی دارش و لبخند های خاصش فکر کردم...و سپس به داغی لباش روی گونه هام سپس توی چشاش خیره شدم...فقط یه چیز ازش میخواستم...فقط دوست داشتن...-وقتی از یه چیز مطمئن شدم!سرشو تکون داد نفسشو فوت کرد بیرون لحظه ای نگاهم کرد سپس عقب گردد کردو رفت سمت ضبط اهنگ ارومی گذاشتو اومد سمت من دستشو به سمتم دراز کرد سر در گم به دستش نگاه کرد سپس به صورتش...بدون حرف...مدتها بود که با چشمامون با هم حرف میزدیم...با لبخند جذابی جواب داد-افتخار یه دور رقصو به من میدین مادمازل؟خندیدم با نازو ادا دستمو گذاشتم توی دستش-با کمال میل کوزتبلندم کرد روبه روی هم ایستادیم اول دست بردمو کرواتشو براش درست کردم-کروات خیلی بهت میاداول به دستم سپس به صورتم نگاهی کرد بعد با ارامش دستمو گرفت و به لباش نزدیک کرد...در حالی که توی چشام خیره شده بود لباشو روی دستم گذاشتلبخند خجولانه ای زدم منو کشید سمت خودش یه دستشو انداخت دور کمرم منم یه دستمو گذاشتم روی شونشو اروم اروم شروع به حرکت کردن با اهنگ کردیم...نگاهامون تو نگاهای هم...گرمی دستاش روی کمرم بهم یه ارامش عجیبیو میداد که تا حالا حسش نکرده بودم اهنگی که سپهر گذاشته بود یکی از بهترین خاطراتمو برام تدائی میکردسپهر که به چشمام خیره شده بود گفت-یادته اولین بار با این اهنگ رقصیدیممثه خودش توی چشاش خیره شدم-اره مگه میشه یادم بره-من این اهنگو خیلی دوست دارم...بعد یه ابروشو داد بالا-میدونی چرا؟کمی فکر کردم-نه چرا؟نگاه معنی داری کرد-اونم باشه به موقعشهمزمان خندیدیم سپهر درستشو کشید روی چال روی گونم...خندمو خوردم سپهر نگاهشو از چال گونم توی چشام دوخت-خیلی چال روی گونتو دوست دارم...همیشه بخندخجولانه لبخندی زدمو نگاهمو ازش دزدیدم دستشو گذاشت زیرچونمو سرمو گرفت بالا-وقتی گونه هات از خجالت سرخ میشه نمیتونم نگاهت نکنمنمیدونستم چی بگم فقط زل زدم توی چشماش...همین جور که به چشمام خیره شده بود سرشو اورد پایین...فاصلشو با صورتم لحظه به لحظه کم تر میکرد...قلبم توپ توپ میزدو مطمئن بودم سپهر هم صدای قلبمو میشنوه...و من هنوز خیره به چشماش...دستشو توی موهام فرو کرد...اونقدر صورتش به من نزدیک شده بود که...دیگه بیشتر از این ظاقت نگاه سوزانشو نداشتم برای همین چشمامو بستم...و چند لحظه بعد...نرمی لبای سپهرو باهمه ی وجودم روی لب هام احساس کردم...نمیدونستم الان کجام حتی نمیدونستم کیم...فقط میدونستم که با همه ی وجودم سپهرو میخوامو دارم به بوسه اش جواب میدم...احساس میکردم هیچی توی دنیا وجود نداره که بتونه مارو از هم جدا کنه...چند لحظه بعد سپهر سرشو کشید عقبو نگاهم کرد...نمیتونستم نگاهش کنم...با هر توانی که داشتم از زیر نگاه تبدارش فرار کردم...به حالت دو رفتم توی اتاقمو درو بستمو به در تکیه دادم...دست کشیدم روی گونه هام...داغ داغ بودن...چنتا نفس عمیق کشیدم...انگشتمو کشیدم روی لبام هنوز داغ بودن...هنوز...هنوز....دلم فریاد میزد که چرا اینجام...چرا فرار کردم مگه منتظر چنین لحظه ای نبودماگه میرفتم...؟؟دیگه نمیتونستم دوباره برگردم با خودم کلنجار میرفتم..از توی قفل در توی هالو نگاه کردم سپهر هنوز همونجا ایستاده بودو.انگشتاش روی لباش بودن...نفس عمیقی کشیدم....با همون لباسا روی تخت دراز کشیدم... خاک تو سرت نشستی همین جوری درو دیوار خونه رو نگاه میکنی مثلا تعطیلاتم هس...اه این سپهر گور به گوری هم که به بهونه ی کارای شرکت رفته بیرون اخه کی جمعه میره شرکت؟کدوم خری؟سپهر؟والا....خری مثه اون همه چی ازش بر میاد..اصلا از بعد از اون بوسه هر دوتامون از هم فرار میکنیم البته درجه ی سپهر بیشترهگوشیو برداشتم زنگی به مهناز زدم-الو الووووووووووو؟-کوفتتتتتتت اول صبحی تو دوباره اون صدای نحسو انکروالاصواتتو به رخ من کشوندی-نچ نچ منو باش که زنگ زدم به توی...همون که خودت میدونی-اِاِاِاِاِ؟اینطوریه؟؟-نه اونطوریه-بی مزه کارتو بنال میخوام بکپم-ایششش مهنازی ایشالا بکپیو دیگه بیدار نشی با اون کاری که با پسر خاله جانم کردی..بمیــــــــــــــررر رریفقط خندیدمنم در حالی که خندم گرفته بود گفتم بزار یه ضد حال اساسی بیام چون معلوم بود اونم از امید خوشش اومده بود-هههه عزیزم حالا اینقدر نخند بچمون صاحاب داره بلــــهخندشو خورد بعد از مکثی گفت-برررووووو دروغ نگوووو پس چرا دیشب اینقدر...حرفشو قطع کردم-چه خوش خیالی بااااباااا چون دیشب صاحابش نبود -راست میگی؟-اره باوووو پس چی منکه تورو ابدا و اصلاااااااا سر کار نمیزارم-گم شوووووووووووو عوضی فهمیدم میخوایی سر کارم بزاریهرهر خندیدم-کوفت ایشالا من به جنازه و کفن توی.....بخندم-هوووووووووشه فحش ک دار ممنوع-باشه بابا آوا خانوم شما بررررردی بنال زرتو کار دارم-مهنااااازی....حوصلم سر رفته-اااا زیر شو کم کن سر نره اون شوهر جانت تو کدوم کفنیه؟-هووووووووووووو با شوهر من درررررست بحرفاااااایهو ماجرا دوروز پیش یادم اومد برای همین با جیغ گفتم-مهنااااااااااااازززز-چطه دیوووووونه روانی پرده ی گوشم پاره شد چرا جیغ میکشی-وواااااااااااااایی مهنازیییی نمیدونی چی شدددد-بنال ببینم بازم چه گندی بالا اوردی؟-گند چیه بابا...و ماجرای بوسه رو براش تعریف کردم-نههههههههههههه!!!!!؟؟؟؟-اررررررررررررررررررررهخندید-دیگه داشتم از این سپهر ناامید میشدما این شوهر تو هم خععععلی بی بخاره من جا اون بودم تورو همون شب اول...-اره در اونکه شکی نیس تو که یه ادم هیزووو...-خفه بیمیرررر به همه که نه فقط تو فقط تو...کی از تو لوندتر خوشگلتر بغلیتر تو دلبرو-ایششش اینارو برو به این سپهر بگو....مهناااااز-چطه؟-امروز میایی بریم با این سارا دَدَر دودوررررر؟؟-کجا؟-شیمینونم فقط یه جاااایی-حالا زنگ میزنم از سارا بپرسم ببیم برنامش چیه-اوکی منتظرمپنج دقیقه بعد مهنا زنگ زد قرار شد من ماشین بیارم باهم بریم ددر دوردور*ساعت طرفای یازده بود که برگشتم خونه از کلیدم استفاده کردم ماشینو توی پارکینگ پارک کردم چراغا هنوز خاموش بود یعنی هنوز نیومده بود؟کلیدو توی قفل چرخوندم همه ی چراغا خاموش بود ولی یه باریکه ی نور قسمتی از هالو که سپهر نشسته بود روشن کرده بود به میز روبه روش نگاهی کردم یه مارتینی با یه لیوان روش بود با یه زیر سیگاری که توش چنتا ته سیگار بود...اخمی کردم سپهر که سیگار نمیکشید تازه اصلا هم خوشم نمیومد کسی توی خونم سیگار بکشهاخمی کردم-کی به تو گفته اینجا سیگار بکشیسرشو گرفت بالا-خودم-بیجا کردیلیوانشو کوبید روی میزو سریع بلند شد صداش رفت بالا-چی گفتیییی؟؟ ترسیدم ولی گفتم-همین که شنیدیاومد نزدیکم ایستاد طوری که مجبور شدم کمی سرمو بیارم بالا تا ببینمش-اصلا تا این وقت شب تو کدوم خراب شده ای بودی؟؟میدونی ساعت چنده؟یازدهترسیده بودم باید چجوری جوابشو میدادم؟پررویی میکردم؟-خب که چی؟صداش هر لحظه بالاتر میرفت-خب که چی؟؟؟این درسته که یه دختر تا این ساعت توی خیابون ول بگردهههههجوابشو ندادم دوست داشتم باهاش لجبازی کنم واسه چس اون جمعه منو تنها گذاشته بود؟ با سرکشی یه نگاهش کردم سپس عقب گرد کردم تا برم هوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که سپهر از پشت بازومو با خشونت گرفتو منو کشید سمت خودش-کجا بودی؟؟اصلا با کی بودی؟؟از زور درد نزدیک بود جیغ بکشم ولی هنوز دلم میخواست قلدری کنم برای همین صدامو بردم بالا-با دوست پسرمممم خونش بودیم تو بغلش بودم عشق بازی میکر....هنوز حرفم تموم نشده بود که با سیلی سپهر برخورد کردم به دیوار..چشمامو باز کردم...چند لحظه گیج نگاهش کردم احساس میکرد با ضربه ی قویش دیگه یه طرف صورتمو ندارم سپهر نفس نفس زنان در حالی که چشاش از عصبانیت گشاد شده بود بهم خیره شده بود...ازش متنففففففففففرممم توی چشاش خیره شدم با پشت دست خون گوشه ی لبمو پاک کردم دستمو به دیوار تکیه دادمو بدن بی جونمو تکون دادم قبل از رفتم با نفرت توی چشاش خیره شدم سپس یه تف انداختم جلوی پاشو بدون حرف رفتم سمت اتاقمو درو بستمو قفلش کردم سپهر با مشت به در میکوبید که صدای تلفن اومد برش داشت-الو بفرمایید؟-.....................-سلام مهناز خانوم حال شما؟-.............................-موبایلش؟مگه خونه ی شما بوده؟-............................-خیلی ممنون خبر دادین.....نه خواهش میکنم......سلامت باشین....خداحافظتماسو قطع کرد صدای قدم هاشو شنیدم که اومد پشت در اتاقم-آوا؟درو باز کن....جوابی نشنید چند بار دیگه هم در زد ولی وقتی دید جوابشو نمیدم بی خیال شدو رفت...تو ایینه به خودم نگاه کردم...جای انگشتای سپهر روی گونم به طور فجیحی خودنمایی کرد....چطور تونست اونجوری بزنه؟چنتا دستمال برداشتمو خون روی لبمو پاک کردم و چون خیلی خسته بودم زود لباسامو عوض کردمو خوابیدم************8با صدای سپهر از خواب بیدار شدم-آوا؟غلتی زدمو دوباره پلکامو روی هم گذاشتم...اتفاقای دیشب یادم اومد...-آوا بیداری؟باید بریم شرکت...آوا؟؟حقته جوابتو ندم...عوضی هنور فکم درد میکنه اونجور که اون زدحالام انتظار داره چیلیک چیلیک پاشم براش برم اون شرکتش که ایشالااوار شه روسرششششش-امروز بهت مرخصی نمیدماااا......بازم سکوت....مشت محکمی به در زد-لعنتی...امروز نیایی شرکت اخراجی فهمیدی؟صدای قداماشو شنیدم که دور میشد و بعد صدای محکم بسته شدن در خونه...اخیشش رفت منم خوب از زیر کار درمیرماادر اتاقو باز کردمو اومدم بیرون حسابی پوشنم بودو شکمم به قارو قور افتاده بود در یخچالو باز کردم شکلات صبحانه همراه با نون تست برداشتم در یخچالو که بستم...با دیدن سپهر پشت در یخچال قلبم اومد تو دهنم بی اختیار جیغی کشیدم...بی تفاوت نگاهم کرد-تا پنج دقیقه ی دیگه کاراتو میکنی باهم میریم شرکت-نمیامکمی سرمو چرخوندم تا دست گلشونو ببینن...نگاهش به لب متورم و اشو لاشم افتاد و بعد به گونه ی کبودم...چند لحظه خیره شد سپس کلافه دستشو کشید توی موهاش بدون حرف خونه رو ترک کرد******میشه بپرسم این کیک شکلاتی و این گل برای چیه؟-واسه مراسم اشتی کنون-ولی من از این لوس بازیا اصلا خوشم نمیاد-یعنی نمیخوایی قبول کنیدست به سینه روی مبل نشستم-نچ-چرا؟-اون موقع که مثه حیوون سیلی بهم زدی باید فکر اینو میکردیبالای سرم ایستاد-اصلا خوشم نمیاد التماست کنم-مگه من مجبورت کردم؟-این طور به نظر میادشونه هامو انداختم بالا-اگه یه چیزی غیر از کیک شکلاتیو گل باشه چی؟-فرقی ندارهنشست کنارم یه جعبه ی خوشگل گرفت جلوم بدون حرفحتی نیم نگاهی هم به جعبه ننداختم-این چیه؟-بازش کن ببین چیهنگاهش کردم قیافش عین این پسرای معصوم میموند که از مامانشون میخوان ببخشنشون با چشم غره ای جعبه رو ازش گرفتمو درشو باز کردم...چشام چارتا شد...عجججججب ساعتی....کفم برید کم کمش هفت ملیون می ارزید...با این حال حالتمو حفظ کردم-خوشت اومد؟-بد نیسچشاشو درشت کرد-به این شیکی!دلتم بخواد...حالا که با من اشتی کردی....پریدم وسط حرفش-نخیر کی گفتهحرفمو نشنیده گرفت-....بیا این کیکو ببر بخوریملبامو دادم جلو با لجبازی بچگونه گفتم-خودت بزار به من چه-هی هی داری پررو میشیادوباره شونه هامو انداختم بالا بلند شد جعبه ی کیک رو باز کرد توی بشقاب یکی برای من گذاشت یکی برای خودش***************-سپهررررررر جون بچت زود بااااش...دیر میرسیمااا مثلا خواهر دومادم-اوه اوه عجب خواهر شوهری بشی تو یکی-خیلیم دلت بخوااااادیه بار دیگه توی ایینه به خودم نگاه کردم...یه پیراهن سفید تنگ پوشیده بودم که تا بالای زانوهام بودو یه طرف استینش خیلی بلند بود تا انگشتام و طرف دیگه بی استین بود و پشت لباس از سرشونه تا کمرم یه نیم دایره لخت بود ارایشگاهم که رفته بودم یه ارایش فوق العاده کرده بودمیه کفش سفید پاشنه دوازده سانتی شیک پوشیدم مانتوی بلندمو پوشیدم شالم رو هم با احتیاط گذاشتم روی سرم تا موهام خراب نشه...رفتم توی اتاق سپهر مخم سوت کشید از بس که خوشششگل شده بود با کتو شلوار دودی و پیراهن خاکستری و کروات دودی موهاشو هم که خوشگل ژل زده بود...دلم براش ضعف رفت اگه میشد میپریدم ماچش میکردم دختر کش که بود هزار برابر بیشتر دخترکش شده بود-بریماز جلوی ایینه اومد کنار بریموقتی به باغ رسیدیم به جز فامیلای درجه یک سوگل و نیما کسی نیومده بود رفتم توی ساختمون باغ مانتو شالمو در اوردم بع د رفتم پیش مامان اینا نادیا یه پیراهن دکلته ی سبز پوشیده بود که با چشاش همخونی داشتچشمکی بهش زدم-نادیا تو هم دیگه وقته شه هااااا-اااااا مگه من مثه تو خرررمسپهر-نایا دستت درد نکنهنادیا خندیدو با حاضر حوابی جواب داد-خواهش میکنمسپهر با تحسین نگاهم کرد-خیلی خوشگل شدی-ممنونخاله سیمین اینا اومدرن پشتمو کردم به سپهر تا سلام کنم که سپهر گفت-این...این چیه پوشیدی؟با تعجب برگشتم سمتش-چی؟؟نفسشو داد بیرون-چرا این پشتش لخته؟؟-تو که گفتی قشنگه-من ندیده بودم که پشتش لخته-فک میکردم قبل دیدیش-برو یه شال بندز روی لباست-شال بندازم نمیگیرهکلافه دست کشید توی موهاش-میریم خونه لباستو عوض....حرفشو با اومدن خاله نازی قطع کرد با خاله اینا سلامو احوال پرسی کردیم منم از این فرصت استفاده کردمو رفتم یه طرف دیگه ی باغ...کم کم مهمونا اومدن نیماو سوگل هم میون دستو سوتو کل مهمونا وارد باغ شدن یه دخترو پسر حدودا چهار ساله دنباله ی لباس عروس سوگلو گرفته بودن دخترک لباس سفید بچگونه ی خوشگلی پوشیده بود و پسرک هم کت و شلوار همرنگ لباس دختره رو پوشیده بود دوتاشون خیلی ناز بودن چشای سبز داشتن و موهای گندمیعروسو داماد توی جایگاه ویژشو قرار گرفتن سوگل توی لباس عروس خسلس زیباترو خواستنی تر شده بود نیماهم توی کتو شلوار مشکی فوق العاده جذاب شده بودو توی چشماش پروژکتور به کار بودو نگاهشو از سوگل برنمیداشتوقتی خوشحالیه اون دوتارو میدیدم خیلی خوش حال میشدمداشتم بین مهمونا قدم میزدمو احوال پرسی میکردمو خوش امد میگفتم که که دیدم نازیلا خانوم با صدای بلند خندیدن بازوی سپهرو چسبیدن...سپهرهم که داشت با امید حرف میزد برگشتو با تعجب نازیلا رو نگاه کرد نازیلا اونو کشید سمت پیست رقص سپهر هم از روی اجبار رفت خیـــــــــلی حرصم گرفت میهواستم برم اون وسط سرشو بکوبونم به زمییییینرفتم سمتشون که یه دفعه بهروز جلوم ظاهر شد-افتخار میدی یه دور رقصو؟نگاهی به اون دوتا کردم بهروز رد نگاهمو دنبال کرد پوزخندی زد-ایشون که فعلا گرفتارناز حرفش بدم اومد میخواستم دوتا بزنم تو گوشش...یه لحزه چشام گشاد شد به وضوح دیدم که نازیلا خودشو انداخت تو بغل سپهر...کارد که چه عرض کنم شمشیرم میزدی خونم در نمیومدپیشنهادشو قبول کردم باهم رفتیم وسط جمعیت درست کنار سپهرو نازیلا حالا منم بلدم اقا سپهر اهنگ تموم شد اهنگ بعدی ه اومد همه با جیغو هوررا پریدن وسط...بهروز اصلا رعایت نمیکرد خیلی راحت دستاشو گذاشته بود روی پهلوهام ...چشمای سپهر افتاد به ما...نگاهش روی دستای بهروز لغزید چشاش گرد شد با حرص به حرکتام خیره شد میدونستم که حرکتام هر بیننده ایو خیره میکنهدوتا اهنگ با بهروز رقصیدم...دیدم سپهر با نازیلا دیگه نمیرقصه برای همین منم رفتم کنار بهروزم مشغول رقصیدن با یه دختردیگه شد...رفتم سمت شهاب که داشت با یه دختر با نمک حرف میزد به دختر سلامی کردمو دست دادم سپس رو کردم به شهات-اقا شهاب خوش میگذره؟نگاهی به دختره کرد-بله چرا نگذرهو دختره رو به من معرفی کرد شهاب لیوانمو برام پر کرد تشکری کردمو مشغول شدم سپهر توی معیت داشت دنبال کسی...به احتمال من...میگشت تا چشمش بهمن افتاد اومد سمتم وقتی رسید به من هشدار دهنده نگاهم کرد بعد لیوان نصفمو ازم گرفتو سرکشید بعد دوباره لیوانو بهم داد...پریستیشت تو حلقم حالا مثلا این حرکت چی بود اومدی؟ دوباره هشدار دهنده نگاهم کردو مقققققققققتدرانه پشتشو کرد بهم و رفتعجب!کم کم موقع شام شد ما کنار میزا ایستاده بودیمو به همه تعارف میکردیم برای نیماو سوگل هم که یه میز حسابی جداگونه چیده بودن...همه ی مهمونا که مشغول شدن ماهم برای خودمون غذا بر داشتیمو یه جا مشغول شدیمسپهر بهم بی محلی میکردو نازیلا هم براش بهترین وسیله بود که منو بچزونه نازیلاهم که از خدا خواسته...اینم شام عروسی برادرم کوووووفتم شدبعد از شام همه با انرژی بیشتر پایکوبی میکردن با مبینا کناری ایستاده بودم که یه پسری که نمیشناختمش اومد جلوم-سلام افتخار یه دور رقصو میدین؟بله؟ایشون کی باشن؟اصلا منو میشناسه وقتی نگاهمو دید خنده ی دخترکشی کرد-ببخشید خودو معرفی نکردم-من امیر هستم برادر خانوم سوگل جان و...شماهم باید خواهر داماد باشین درسته؟به نظر پسر بدی نمیومد-بله-خیلی خوشبختم...حالا افتخار میدین؟کمی تردید کردم اما با یاداوری بی توجهیای سپهر لبخندی زدم-خواهش میکنمباهم رفتیم وسط تقریبا روبه روی هم ایستاده بودیمو بشکن میزدیم پسر خوبی بود کاملا حریم خودشو رعایت میکرد چرخی زدم سپهر با پسری گرم صحبت بود اون پسر نگاهش به من افتادو خیره موند سپهر هم رد نگاهشو دنبال کرد وقتی منو دید با عصبانیت اومد سمتم اهنگ تموم شد خواستیم اهنگ دیگرو شروع کنیم که سپهر رسید بهمون دستمو گرفتو فشار داد بعد رو کرد به پسره-شرمنده اگه اجازه بدین یه رقصی هم با شوهرش بکنهپسره محترمانه رفت کنار اهنگ شروع شد سپهر یه دستمو هنوز تو دستش فشار میداد-باید جمعت کرد اره؟ادامه بده ببین چیکارت مینکمدستمو تکونی دادم-ولم کن دستمو شکستیدندوناشو بهم فشار داد-یه بار بهت گفتم دوست ندارم زنم مثه هرزه ها هر دقیقه با یکی برقصهفقط میخواستم باهاش لجبازی کنم بدون لحظه ای فکر جواب دادم-کی گفته من زن توام؟چند لحظه ناباورانه نگاهم کرد منم پرو پرو تو چشاش خیره شدم-زیادی ازادت گذاشتم خودسر شدی که جرئت میکنی اینجوری بامن حرف بزنی ...ولی بدون از امشب حالیت میکنم دیگه از این خبرا جایی نیسسپس با خشونت دستشو انداخت دور کمرم اون وسط که نمیتونستم باهاش جنگ دعوا راه بندازم برای همین منم بی خیال به رقصیدنم ادامه دادمسپهر به عمد دستاشو روی کمر و قسمت لخت لباسم میکشیدو منو ازار میداد بعد از چنتا اهنگ ارکستر یه اهنگ اروم گذاشت و همه پیستو باری زقص اخر عروسو دوماد خالی کردن منم خودمو از چنگ سپهر کشیدم بیرون همه ی چراغای باغو خاموش کرد فقط پیست رقصو که سوگلو نیما میخواستن برقصن روشن گذاشتن....نیماو سوگل به ارومی شروع کردن به رقصیدن...نگاهاشونم عاشقونه به هم دوخته بودنیاد روز عروسی خودم افتادم...نگاهاشونو درک میکردم...اهی کشیدم متوجه شدم که سپهر داره نگاهم میکنه بهش نگاه نکردم سپهر به ارومی دستمو گرفتو بعد یه دستشو انداخت دور کمرم توجهی نکردمرقصشون به پایان رسید همه به افتخارشون دست زدیم ساعت نزدیکای 2 بود که مهمونا کم کم رفتنو فقط خودمونیا موندیم برای عروس کشون همه سوار شدیم اول ماشین نیما اینا بهدم بقیه ی ماشیناتوی ماشین فقط سکوت بودو سکوت انگار اعصابش خیلی خراب بود...حتی نیم نگاهیم بهم نمیکرد...حق داشت خوب منم زیاده روی کرده بودم بعد از یه ساعت چرخیدن نزدیک کوه صفه نگه داشتیمهمه با عروسو داماد خداحافظی کردن وقتی سوگولو بغل کردم در گوشش گفتم-انرژی هاتو که نگه داشتی؟-خفهههههههههو خندید سرمو تکو دادم-بله دیگه ماهم از این شبا داشتیم اینجوری میخندیدیمنیششو بستو نگاهم کرد گفتم-اخی نازی چه عروسمون خجالتیهسوگل حسابی بغض کرده بود از بغلم اومد بیرون گفتم-سوگل یه نصیحت بهت بکنمدماغشو کشید بالا-بگو؟-شب اول مواظب باشین بساط بچه رو راه نندازیسرخ شد-واااااااای تورو خدا آوا اون دهنتو ببنددبا لودگی گفتم-باااوووشه ولی فقط یه چیز دیگه....نیشگونی ازم گرفت که در جا ساکت شدم-ااااااااااخ دستت بشکنه ایشااااالا بعد از اینکه بابای سوگل دست سوگلو گداشت توی دستای نیما همه ازشون خداحافظی کردیم و بعد همه سوار شدیم رفتیم سمت خونه های خودمونرسیدیم خونه با ریموت در پارکینگو باز کرد ماشینو پارک کرد پشت سرم وارد خون شد درو محکم کوبید صداش اونقدر بلند بود که از جا پریدم محل نزاشتم میدونستم هنوزم عصبانیه کیفمو انداختم روی مبل خواسم بم سمت اتاقم که سپهر گفت-بشین باهات کار دارمبرنگشتم-الان خستم بزار برای فرداخواستم برم که با عصبانیت داد زد-گفتم بتتتتتمرررررررررررگچهارستون بدنم لرزید اما باز هم توجه نکردم رفتم سمت اتاقم باارامش زیپ لباسمو کشیدم پاییندرو با شدت باز کرد در با ضربه خورد به دیوار برگشت چشماش شده بود دوکاسه خون فکش منقبض شده بود از لای دندون حرف میزد-مگه با تو نیییییییییییییییییستممممم ؟؟خیره خیره نگاهش میکردم یه کلمه ی دیگه میگفتم سرمو میزاشت روی سینماومد سمتم-تو هرزه ای؟لامصب جواب بده.
امروز قرار بود بیاد دنبالم تا بریم رستورانیه شلوار جین چسبون سفید پوشیدم با یه مانتوی کوتاه سرمه ای که یه کمر بند خوشگلو شیک روش میخورد با یه کفش پاشنه بلند سرمه ایو کیف سرمه ای ستش کردم یه شال خوش رنگم که به تیپم میخورد سرم کردم موهامو بالای سرم جمع کردم یه خط چشم دپشم تو چشام کشیدم که جلوه ی چشام چند برابر شد با یه ریمیلو رژ کرمی ارایشم تکمیل شد رفتم پایین منتظر سپهر شدمنیما که منم دید یه سوت کشید-خانم کجا تشریف میبرن-با سپهر قرار دارمسرشو تکون داد-خوشا به حال شماچشمکی زدم همون موقع صدای ایفون اومد مامانم به سپهر تعارف کرد بیاد تو ولی نیومد منم خداحافظی کردمو رفتم پایین سوار ماشین شدم-سلامبرگشت براندازم کرد میتونستم تو چشاش برق تحسینو ببینم-سلامو حرکت کرد سمت ماشین از گوشه ی چشم براندازش کردم تیپ قهره ای زده بود که خیلیم بهش میومد عطرشم که دیگه نگو حسابی پیچیده بود تو ماشین یه ساعت رولکس خوشگلم به مچش بود نگاهمو به صورتش دوختم داشتم خیره خیره نگاهش میکردم که غافلگیرم کرد باتعجب براندازم کرد-چیه؟خودمو جمعو جور کردم-هیچیها خوب شد ادم ندیده؟دیگه تا وقتی رسیدیم رستوران دیگه گردنمو نچرخوندم همش نگاهم به بیرون بود هیچ حرفی با هم ردو بدل نکردیم رسیدیم وای که این گردن من خشک شد بس که تکونش ندادمرفتم دستشویی تا دستمو بشورم رژمو هم تجدید کردم شالامو هم صافو صوف کرد اومدم بیرونچند دقیقه ای اونجا نشسته بودم ولی گارسون هنوز نیومده بود-چرا گارسون نمیاد؟نگاهشو بی تفاوت به من دوخت-اومد سفارش دادمتو غلط کردی به جای من سفارش دادی-چی سفارش دادیموزمارانه نگاهم کرد-کبابچـــــی؟تو بیجا کردی خوبه میدونه من از کباب بدم میاد هنوز موزمارانه به من نگاه میکرد شیطونه میگه یه مشت بزنم پا چشاش بادمجون سبز شه-چیه-هیچیغذارو اوردن گارسون خواست بره که صداش زدمو سفارش غذا دادم گارسون با تعجب براندازم میکرد حتما با خودش میگفت عجب قحطی زده ایه-میشه بگی ار کدوم قسمت سومالی فرار کردی که قحطی اینقد بهت قشار اورده؟-از همون قسمت که تو فرار کردیاخمی کرد خواست جوابمو بده که موبایلش زنگ زد اول به صفحه نگاه کرد لبخندی اومد رو لبش به من نگاهی کرد-سلام گلمدوباره دوست دختر کذاییش بود هر وقت زنگ میزد حرص میخوردم ولی به روی خودم نمیاوردم قربون صدقه که میرفت به من نگاه میکرد..نکبت فکر کرده خیلی ازش خوشم میومد...-گوشی فدات شم از سر میز بلند شد با نگاهم دنبالش کردم گارسون غذا رو اورد نگاهی به غذای سپهر کردم یه لبخند خبیثانه اومد روی لبم چون وقت کم بود در کوچیک زیر نمکونو باز کردم و ریختم روی غذاش چون برنج تزیین شده بود با احتیاط غذارو قاطی کردم تا تزیینش بهم نخوره از اونجا که من خیلی باهشو زیرک هم هستم بااون یکی غذا هم همینکارو کردمو بعد با اشتها مشغول خوردن غذام شدم بعد از چند دقیقه سپهر اومد با نیش باز ای ایشالا با معراج ببرنت همون ماشینا هستنا که جنازه هازو میبرن بهشت زهرا...ایشالا باهمونا ببرنت که دیگه نیشت باز نشهاولین قاشقو که گذاشت تو دهنش قیافش رفت توهمو به من نگاه کرد منم خودمو به غذا خوردن مشغول کردمبعد چند ثانیه یه پوزخند به من زدو اون یکی غذارو برداشت گذاشت جلو خودش که دوباره همون اشو همون کاسه با حرص به من خیره شدو نفسشو داد بیرونغذامو قورت دادم-چرا غذاتو نمیخوریچشاشو تنگ کرد-بچه ی نادونبا دهن پر جواب دادم-خودتیبعد گارسونو صدا زدو دوباره سفارش غذا دادو اون دوتا غذا روهم داد به گارسون ببره سیر که شدم بلند شدم-سوییچ ماشینو بده-غذا چسبید بت نه؟-خیلی...سوییچسوییچو داد نشسته بودم تو ماشین اینم که از عمد طولش میداد داشبوردو باز کردم چشمم به یه سری کارت پستالو عکس افتاد کارت پستالو برداشتم....هاله ی عزیزم دوستت دارم... اب دهنمو فرو دادم عکس روبرداشتم عکس سپهر بود با یه دختر که احتمالا هاله بود درهمون لحظه ی اول متوجه جذابیتو زیباییش شدم چشای سیاهی داشت که از چشای سپهر هم بیشتر برق میزد با ابروهای هشتی با یه بینی عقابی کوچیک ه عوض اینکه صورتشو زشت کنه جذابیت صورتشو بیشتر کرده بود لیای قلوه ای زیبایی داشت با گونه های پرتز شدهیه دکلته ی مشکی پوشیده بود که از همه طرف هیکلشو ریخته بود بیرون هیکلش حرف نداشت کشیده ولی تو پر دست سپهر روی کمرش بودو اونم خودشو به سپهر تکیه داده بود یا بهتره بگم خودشو رو سپهر انداخته بودمتوجه شدم که سپهر داره میاد سمت ماشین سریع گذاشتمش تو داشبورد سوار ماشین شد سوییچو بهش دادم-منو برسون خونه-همین کارو میخام بکنمرسیدیم خونه بابا داشت سوار ماشین میشد مارو که دید ایستاد پیاده شدم-سلام باباییگونمو بوسید-سلام دختر گل بابا خوش گذشت؟-بله جاتون خالی سپهرم پیاده شدو ابهم دست دادن بابا چند بار به سپهر تعارف زد تا بیاد تو تا اقا بلاخره قبول کردن بیان تو ....تحفه... زودتره سپهر وارد شدم ثریا جون ایناهم اونجا بودن بعد از اینکه ثریا جون کلی قربون صدقم رفت مامان رو کرد به من-آوا جان پاشو با اتاقتو نشون سپهر بده-وا؟مامان هزار بار دیدهچشم غره ای رفت-پاشو برین تو اتاق استراحت کنین تازه رسیدینپووفی کردم به سپهر اشاره کردم ثریا ون با ذوق به ما نگاه کرد سپهر دستشو انداخت روی شونهام باهم رفتیم سمت پله ها یواش یه نیشگون از بازوش گرفتم-بردار اون دستتو-فک کردی خیلی خوشم میاد یه لحظه ببند اون دهنتو تا از جلو اینا رد شیماز جلوشون که در شدیم گفتم-بردارحال خوبه از خدامم بود نگاهی به من کرد-انگار دارم جونشو میگیرمتا رفتیم تو اتاقم خودشو انداخت روی تختم با تعجب نگاش کردم...پررروووو-چیه ادم ندیدی؟-ادم پرروووو ندیدم-برو جلو ایینه حتما میبینی-لازم نیس تو جلو چشامیرفتم سر کمدم یه تی شرتو شلوارک دراوردم..خوب حالا من کجا لباسمو دربیارم؟-پررو خان یه لحظه برو بیرون میخام لباس عوض کنم-توبرو بیرون میبینی که خوابیدمباحرص رفتم تو اتا نیما لباسمو عوض کردم برگشتم نبود دستشویو اتاق مهمانو بقیه جاهای طبقه ی بالا رو دید زدم نبود از پاگرد به پایین نگاه کردم دیدم پایین نشسته دره با بابام صحبت میکنه...بدبخت...رفتم پایین سپهر یه نیشخند تحویلم داد بی توجه بهش نشستم کنار نیما.نیما دستشو انداخت دور گردنم لپمو بوسید-خوش گذشت جوجو؟لبخندی زدم-جات خالیمامان-آوا پاشو چایی بیار-چششششششمرفتم تو اشپزخونه چایی ریختم سینیو برداشتم برم که دوباره برگشتم یکی از چاییارو خالی کردم توی ظرفشوییو دوباره رفتم تو هال به همه چایی رسید غیر از سپهر با بی خیالی نشستم کنار نیما که مامان گفت-آوا سپهر چایی نداره-اِ؟نچ یکی کم ریختممامان-حالا پاشو برو یکی براش بریزپامو انداختم روپام-مشترک مورد نظر قادر به پاسخ گویی نمیباشد لطفا مجددا تماس نگیریدمامان اخمی کردو لبشو گذید چشم غره ای رفت شونههامو بالا انداختم-ای مامان جان اگه خواست خودش میره برا خودش میریزه دیگه اصلا سپهر چایی دوست ندارهدوران نامزدیمون همین بود یا من حرص اونو درمیاوردم یا اون -......ایا وکیلم؟صدای عاقد بود که داشت صیغه رو میخوند...بار دوم بود یا سوم نمیدونم...خدایا من اینجا چیکار میکنم؟نشستم کنار سپهر اونم پای سفره ی عقد؟ چه تصمیم احمقانه ای گرفته بودم من چجوری میتونستم سپهر رو عاشق خودم کنم؟ احساس ناتوانی و درماندگی کردم بار دیگر به تصویر تو ایینه خیره شدم سپهر از روزهای قبل خوشگلتر و خواستنی تر شده بود به خودم نگاه کردم تور روی صورتم بود خوشگل شده بودم پشت چشام سایه ی ماتی زده بودن که به چشای عسلیم میومد یه لباس عروس دکلته ی ساده اما خوشگل پوشیده بودم ثریا جون اومد کنارمو ست برلیان شیکو گرون قیمتیو به عنوان زیرلفظی داد...به صفحه ی تار قران که جلوم باز بود خیره شده بودم-هووووووی مگه کری بار سومه خاستم لجشو دربیارم-یعنی من باید بگم بله؟-نه لطف کن نه رو بگو منو از این بدبختی نجات بده-باشه پس فقط به خاطر تو میگم -لطف میکنی البته اگه جرئت داری-حالا که تو میگی...و بلند گفتم-با اجازه ی بزرگترا بله-دیدی جرئتشو نداشتی-جرئتشو دارم ولی نمیخاستم از همون اول جوونیت شکست عشقی بخوری-اونم از تو لابد-مگه غیر من عاشق کس دیگه ایم هستی-نه بسکه زیبا و دلروبایی-اره دیگه از سرتم زیادیم حیف من که باید به پای تو بسوزمبعد یه چشم غره اونم بله رو گفت صدای کیل و دست بلند شد بعدشم سپهر تور رو از صورتم کنار زد چند ثانیه تو صورتم خیره شدو بعد چند ثانیه یه لبخند کوچولوی نامحسوس روی لبش اومد البته بار اول توی اتلیه که میخاستیم عکس بگیریم حسابی شوکه شدهستی که خواهر داماد بود جام عسلو جلوی ما گرفت نگاهی به سپهر کردم اوه اوه چه اوقاتشم تلخه خیلیم از خدات باشه که عسل بزاری توی تو دهنمسپهر انگشت کوچیکه ی دستشو توی عسل کرد و گرفت جلوی من انگشتشو خاست بیاره بیرون که محکم گاز گرفتم جا خورد انگشتشو عقب کشید ولی من دندونامو دور انگشتش سفت تر کردم بلاخره انگشتشو اززیر دندونام کشید-روانینوبت من شد انگشتمو گرفتم جلوی دهنش کینه توزانه توی چشام خیره شد سریع انگشتمو از توی دهنش اوردم بیرون ولی اون در لحظه ی اخر انگشتمو چنان گاز گرفت که چشام زد بیرون انگشتمو کشیدم عقب که بد تر دندوناشو روی انگشتم فشار داد فک کنم انگشتم فلج شد با پاشنه ده سانتیو میخی کفشم کوبیدم رو پاش که انگشتمو ول کرد حالا این مهمونا که تصور میکردن ما به شوخی اینگارارو میکنیم میخندیدن نمیدونستن به خون هم تشنه ایم که خلاصه همه اومدن به ما تبریک گفتن بهروز که به بهانه ای به جشن نیومده بود اما امید اومده بود ولی وقتی میخاست تبریک بگه صداش بغض داشت وقتی از کنارمون رفت سپهر پوزخندی زد-پشیمون میشی از ازدواج با من این همه عاشق داری چرا چسبیدی به منبهم برخورد-هوووو بفهم چی میگی من هیچوقت به هیچ پسری نچسبیدم که حالا بخام بهت بچسبم همیشه این پسرا بودن که به من میچسبیدناخمی کرد-پسرا غلط کردنبا تعجب نگاش کردم این حرفا از این بعید بود ثریاجون اومد کنارمون ایستاد بعد اعلام کادوها دورمون خلوت شد ماهم دست تو دست هم توی باغ راه میرفتیمو خوش امد میگفتیم همه ریخته بودن وسطو میرقصیدن درسته که عروسم ولی جلوی خودمو که نمیتونستم بگیرم این غر لامصب تو کمرم خشک شد دست سپهرو کشیدم باهم رفتیم وسط همه به افتخارمون دست زدن و دورمون دایره زدنسپهر پایه رقص خوبی بود حرکاتشو با حرکات من هماهنگ میکرد هیجان زده شده بودم برق خوشحالیو برای چن لحظه تو چشای سپهر احساس کردم کمی امیدوار شدم کم کم پاهام درد گرفتن با اون کفش پاشنه بلندی که پوشیده بودم قدم به زور تا سرشونه ی سپهر رسیده بود بعد چند لحظه سپهر از کنارم رفت پیش دوستاش مهنازو سارا و نغمه و مبینا ریختن رو سرم نغمه کرکری میخوند-امشب چه شبیست شب مرادست امشب..منم فقط خندیدم مهناز-میگم چه گازی ازت گرفت خدا شبو به خیر بگزرونهپاشو لگد کردم-خفه بی تربیت خب دیگه منم برم بشینم خسته شدممهناز-نههههههه نمیشه عمرا بزاریم بشینی شب حسابی برو بخوابسارا-نه بابا مهناز چی میگی شب تازه باید...هه هه-کوفت من به ایناش فک نمیکنم که شماها میکنیننغمه-جون عمت تو از هر چی مرده هیزتری-باز تو صفت خودتو به من نسبت دادیرفتم نشستم کنار سپهر سپهر پوزخندی زد-خوب خوشی واسه خودت-خب اره باید خوش باشم چون ادم یه بار عروسی میکنهپوزخندی زدکم کم وقت شام شد مهمونا رفتن سمت میزهای غذا ماهم که یه میز جدا برامون درست کرده بودنو گیر این عکاس افتاده بودیم هی میگفت اقا داماد غذا بزارن تو دهن عروس خانوم، عروس خانوم بزارن،عروس خانوم لبخند بزنن،عروس خانوم این ارو بکنن... بابا این غذا کوفتمون شد خب بعد چن دقیقه شرشون کم شد منم بااشتها مشغول شدم که باچشم غره ی سپهر اشتهام کور شد اه یکی نبود بیاد یه من بگه نونت کم بود ابت کم بود شوهر کردنت چی بود اینم با این برج زهرمار... خاله ثریا اومد کنارمون-آوا جان عزیزم با غذا بازی نکن خوب بخور که امشب باید انرژی داشته باشی و لبخند معنا داری زد غذا پرید تو گلومو شدید به صرفه افتادمثریا جوون خندیدو یه لیوان اب برام ریختو رفت سپهرم زد پشتم-چیه دستپاچه شدی؟با چشای اشکی بهش خیره شدم-بی تربیتخندید-مگه چی گفتم؟چشم غره ای رفتم-خودت بهتر میدونیبعد از شام دوباره همه ریختن وسط من که نشسته بودم کنار این برج زهرمار و به بقیه که اون وسط ورجه وورجه میکردن نگاه میکردم این وسط خیلیا از فرصت استفاده میکردن از جمله خواهر بنده که با پسری خوشگلو خوشتیپ حدودا 22 ساله میرقصید این خواهر ماهم دیگه زرنگ شده اصلا این نادیا ی بیشعورم خوشگلها چشای سبز با پوست برنزه و موهای قهوه ای روشن قدوبالاهم که دیگه نگو یکی دیگم مبیناو سیاوش اهنگ لاو که میشد این دوتا فقط تو چشای هم نگاه میکردنو میرقصیدنبلاخره نوبت رقصیدن پایانی منو سپهر شد همه رفتن کنار من که حسابی زوق زده شده بودم رفتیم وسط سپهر خیلی خوب نقش بازی میکرد انگار که واقعا به من علاقه داشته باشه یکی از دستاشو گذاشت بالای کمرم و یکی از دستامو گرفت تو دستش منم دستمو گذاشتم روی شونش توی چشای هم خیره شده بودیم این وسط منم که رو هوااااشبا مستم ز بوی تو خیالم خو ز روی توخرامونم ز خیال خود گذر کردم ز کوی توبازم بارون میزنه نم نم دارم عاشق میشم کم کمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمبازم بارون میزنه نم نم دارم عاشق میشم کم کمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمگناه من تویی جادو نگاه من تویی هر سومرو از خواب من بانو تویی صیاد منم اهوشب تنهایی زارو کسی هرگز نبود یارمخراب یاد تو بودم تو بردی از نگات ماروبازم بارون میزنه نم نم دارم عاشق میشم کم کمبزار دستاتو تو دستام عزیز هر دم عزیز هر دمبازم بارون خیلی خوب میرقصیدو کاملا منو دراختیار داشتو به این سمتو اون سمت حرکت میداد من که تو نگاش غرق شده بودمو از رقص هیچی نمی فهمیدم کمی خم شد زیر گوشم گفت-درست برقصمنم مثه خودش یواش جواب دادم-بهتره تو میرقصم-اره پیداس داری قورتم میدی-اعتماد به سقفت منو کشته-هیچ گفته بودم تا حالا ازت بدم میاد؟-تا حالا بهت گفته بودم از دیدنت عقم میگیره؟ و بعد با پاشنه ی کفشم رو پاش کوبیدم که یه اخ کوچولو گفت من موندم اگه امشب این پاشنه کفشو نداشتم چیکار میکردم سپهر به چشام طوری نگاه کرد که داشت با زبون بی زبونی میگفت گردنتو بشکونم یه دفعه دستمو که تو دستش بود محکم فشار داد دستش قوی و بزرگ بود دست کوچیکو ظریفم داشت له میشد ولی تسلیمش نشدم سرشو اورد نزدیک-ببین چه دست ظریفی داری با یه حرکت میتونم بشکونمش بگو غلط کردم تا ولش کنم-عمراااااااً-باشه و محکم تر فشار داد به طوری که نزدیک بود از درد جیغ میزنم-سپهر جیغ میزنما-بزندهنمو باز کزدم خاستم یعنی جیغ بزنم که فشار دستشو کم کرد-دختره دیوونه دهنتو ببند-خودت دیوونه ای روااانی و یواش زبونمو براش در اوردم چشاش گرد شدو به اطراف نگاه کرد-ابروریزی نکن-نترس من ابرو دارم توکه نداری که میترسی براشاهگ تموم شد همه برامون دست زدن-دوماد عروسو ببوس یالا دوماد عروسو ببوس یالا یالا یالامنم که از خدا خاسته خدا از کور چی میخاد دوچشم بینا سپهر مجبوری خم شد تو صورتم مکثی کردو گونمو بوسیدو سریع سرشو کشید عقب مورمورم شدو تنم لرزید-دوباره،دوبارهسپهر دوباره روی صورتم خم شد لباشو که گذاشت روی گونم چشامو بستمو سعی کردم این لحظه رو برای همیشه توی خاطراتم حفظ کنم سپهر بعد مکثی لباشو از روی گونم برداشت جای لبای سپهر روی صورتم اتیش گرفت مطمئن بودم لپام گل انداخته قلبم به تپش افتاده بود همه به افتخارمون دست زدنو ما دست تو دست هم از صحنه اومدیم بیرون من که اونقدر سرمو انداخته بودم پایین که فقط پایین لباسمو میدیدم وقت خداحافظی شد همه ی مهمونا رفتن فقط خودمونیا موندن برای عروس کشون یه جایی نزدیک عروس کوه صفه همه پیاده شدیم از همه خداحافظی کردیم فقط خانواده ی منو سپهر موندن بابام دستای منو گذاشت توی دست سپهر با لحن بغض داری گفت-سپهر جان تو هم مثه نیما پسرمی امیدوارم خوشبخت شی آوا رو سپردم به تو مواظبش باش از جونم بیشتر دوسش دارمسپهر لبخندی زد-چشم پدر مواظبشممنم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم پریدم تو بغل بابا بابام پیشونیمو بوسید منم اشکام سرازیر شد-بابایی دوستتون دارم-قربونت برم دختر عزیزممامانمم بغل کردم نیما در حالی که صداش از بغض میلرزید گفت-بلا گرفته عین عروسک شدی...چطوری میخایی بریو منو تنها بزاری دلت میاد؟دماغمو کشیدم بالا-تقصیر خودته قدر منو ندونستیمحکم بغلم کرد-خیلی تحفه ای دوستت دارم تحفه-ما بیشترررر-جوجه دلم برات تنگ میشه-نمیخام که برم سفر قندهار اصلا هر روز بهتون سر میزنمنیما رو کرد به سپهر-اقا سپهر خواهرمو سپردم دست تو یه مو از سرش کم شه زندگیتو سیاه میکنمبه شوخی این حرفو زد ولی میشد فهمید یه جور اختار هم هستنادیا روهم بغل کردم-نادیا من میرم شیطونی نکنیااااا-چه شیطنتی دختر به این ارومیو سربه زیرییواش زیر گوشش گفتم-اره خر خودتی به بهنام خان سلام برسونبهنام همون پسری بود که باهاش میرقصید اسمشو از سپهر پرسیده بودم پسر دختر خاله ی ثریاجون بوداخرشم ثریا جون بغلمون کردو عمو سیامک هم پیشونیمو بوسیدو سپهرو مردونه بغل کرد بلاتکلف با لباس سفیدو دنباله دارم توی هال ایستاده بودم ولی سپهر بیخیال روی مبل لم داده بود و گریه کراواتشو شل میکرد-چرا عین مترسک ایستادی؟خندم گرفت یه مترسک با لباس سفید عروس!!-چار دیواری اختیاری-ببین جوجه خیلی زبون درازیا اصلا خوشم نمیاد- شما کی باشین که بخایین از من خوشت بیاد یا بدت بیاد؟نفسشو داد بیرون-هنوز بچه ایشونهامو دادم بالا رفتم تو اتاقم...یعنی اتاقمون خیلی خوشگلو شیک بود با سرویس خواب بنفش و دیوارای کاغذ دیواری شده معرکه و رویایی شده بود خیلی خسته شده بودم یعنی اگه کسی کاری به کارم نداشت همونجا تو عروسی میخوابیدم خب اول باید موهامو باز میکردمو میرفتم حموم داشتم با هزار زحمت دستمو میرسوندم به زیپ لباسم که بازش کنم که سپهر اومد تو تا من دید خاست برگرده که صداش کردم-سپهر میایی زیپ لباسمو بکشی پایین دستم بهش نمیرسهبعد از کمی مکث قدم توی اتاق گذاشت زیپمو کشید پایین نصفشو که کشید پایین گفتم-مرسی بقیشو خودم میتونمبدون حرف از اتاق رفت بیرون تورو تاجمو با هزار زحمت از سرم برداشتمو روی صندلی میز ارایش نشستم ارایشگر موهامو نصفشو با حالت قشنگی بالای سرم بسته جمع کرده بودو بقیشو فر درشت کرده بود به صورت کج ول کرده بود روی یکی از شونهام به تصویر توی ایینه خیره شدم اصلا باورم نمیشد این منم...اصلا باورم نمیشد اون دختری که لباس سفید پوشیده بودو یه دسته گل با گلای رز سفید دستش بودو همه بهش میگفتن عروس خانوم من باشم چجوری میتونستم باور کنم وقتی قلب مردی که الان شوهرم شده بود مال من نیس؟...لباس عروسی روکه هر عروسی ارزو داره شوهرش اونو از تنش دربیاره خودم دراورده بودمو الان گوشه ی اتاقم افتاده بود...تورو تاجمو خودم از سرم باز کرده بودم گیرهای موهامو خودم باز کرده بودم به جای اینکه سپهر با عشقو محبت از سرم باز کنه....کدوم عروسی شب عروسیش بغض میکرد که من الان بغض کرده بودم؟من عروس تنهایی بودم که الان به جای معاشقه با تازه دامادش به تصویر چشای اشکیش توی ایینه خیره شده بود...دوتا چشم گربه ای عسلی از پشت هاله ای از اشک به من میگفتن قوی باش...قرار نشد از همین اول ناامید باشمو گریه کنم...پلکامو بهم فشار دادم نفس عمیقی کشیدم بلند شدم سرم چند لحظه گیج رفت چشامو بستمو نشستم وقتی احساس کردم دیگه سرم گیج نمیره بلند شدم رفتم توی حمومی که توی اتاقمون بود موهام حال اومد حوله رو دور خودم پیچیدم اومدم بیرون انتظار داشتم سپهر توی اتاق باشه ولی نبود این سپهر کجا بود؟ توی هال سرکی کشیدم روی مبل دراز کشیده بودو ساعد دستشو روی چشاش گذاشته بود در اتاقو بستم رفتم سمت پاتختی تا لباس بردارم...به به چه لباسایی اینا که لباس زیرای سپهر بودن در کشو رو هل دادم...رفتم سمت اون یکی پاتختی کلا مادوتا گل کاشتیم با این لباسامون لباس خواب فقط لباس خوابای خودم از همه رنگ مشکی،سرخابی،ابی،زرشکی،صور تی،پوست پلنگی،سفیدحالا یکیشون بالا تنه داشت پایین تنه نداشت یکیشون پایین تنه داشت بالا تنه نداشت اینارو نمی پوشیدم سنگین تر بود این مامی جون ماهم بلهههه خوش به حال بابا...کلا بی خیال این لباسا شدمو رفتم یکی از لباس خوابای سفید خودمو که روش عکس خرس بودو بلندیش تا زانوم میرسیدو پوشیدم اخی چقد این لباس خوابمو دوس داشتماز اتاق اومدم بیرون رفتم توی اشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم سپهر روی مبل نشسته بودو کراواتشو توی هوا میچرخوند-چه عجب!!-چی چه عجب؟-بلاخره از اتاق اومدی بیرونلبامو دادم جلو-خب تو میخاستی بیایی تو اتاق به من چه طلب کار-فک کردم تو خوشت نمیاد و بعد بلند شد رفت توی اتاقکمی صبر کردم تا لباساشو عوض کنه بعد رفتم تو اتاق روی صندلی نشسته بود از موهاش اب می چکید موهای مشکیش براق شده بود داشت موهاشو با حوله خشک میکرد اخه تو مو داری که با حوله افتادی به جون موهات؟منم با این همه مو از حموم که میام بیرون حوله رو نزدیکشونم نمیکنم منو که دید نگاهش رفت سمت لباس خوابم خندش گرفت به زور جلوی خندشو گرفتکووووفت رو اب بخندی میخاستی یکی از اون لباس خواب خوشگلا رو برات بپوشم از خود بیخود شی...مرتیکه هیز چشم چرون چراغو خاموش کردمو شیرجه زدم تو تخت که صدای اعتراضش بلند شد- چرا چراغو خاموش کردی؟-چون میخاستم بخابم مگه کوری نمیبینی دارم موهامو خشک میکنم ؟خنده ی الکی کردم-چیو؟مگه تو مو داری که بخایی خشکشون کنی؟چراغو روشن کرد-نه فقط تو مو داریعمدا لفتش میداد منم خودمو وسط تخت ول دادمو دستو پاهامو از دوطرف باز کردم بعد ده دقیقه بلاخره تشریف اوردن که بخوابن-هی بلند شو یه گوشه بخوابخودمو به خواب زدم-هوووی مگه باتو نیستم؟..............خم شد روم-خوابی؟نفسای گرمش صورتمو قلقلک میداد اگه یکم دیگه سرشو نگه میداشت خودمو لو میدادم ولی سرشو برد عقب-خرس قطبی...فک کن پسر اگه قرار بود امشب اتفاقی بیافته چی کار میکرد؟بعدم خودش با خودش خندید..هه هه خوش خنده خب دیگه چی؟یه زانوشو تکیه داد به تختو اروم منو بغل کردو گذاشت یه طرف تخت-اندازه یه بچه ده ساله هم وزن نداره...ولی خوشم امد هیکلش حرف نداره...بغلیه بغلیهیکم دیگه حرف میزد بلند میشدم یکی میزدم تو سرش ولی خفه شدو هیچی دیگه نگفت پشتشو به من کردو خوابید چشامو باز کردم چی میشد اگه سپهر دوستم داشتو کاری میکرد که امشب باهمه ی شبای دیگم متفاوت باشه...اهمو تو دلم خفه کردم...من به این چیزاش فکر نمیکردم من فقط عشقو علاقه ی مردی رو میخاستم که بی هیچ علاقه ای پشتشو به من کرده بودو در فاصله کمی از من نفس میکشید....این سهم من از یه عشق یک طرفه...اتاق تاریکه تاریک بودو من توی سکوت به صدای منظم نفس های سپهر گوش میکردم...کم کم پلکام سنگین شدو روی هم افتادو خوابم برد صبح که بیدار شدم سپهر نبود کجا بود؟امروز که جمعه بود به ساعت نگاه کردم ساعت 11 بود به به چقدر خوابیده بودم پاشدم لباس خوابمو با یه تاپو دامن کوتاه عوض کردم رفتم سر یخچال یه چیزی برای خوردن پیدا کردم بعد از اینکه گرسنگیم برطرف شد یه غذایی برای ناهار درست کردم اابته این وسط همه زنگ زدن با لحنی معنی عندر معنی حرف میزدن که منم خجالت میکشیدم اخه اش نخورده و دهن سوخته؟هـــــــیغذا که اماده شد منتظر سپهر شدم تا بیاد باهم بخوریم ولی هر چی صبر کردم نیومد چیشششش حتما رفته با هاله جونش...بهتر کی دلش میخواد با این آرانگوتان غذا بخوره...تنهایی غذامو خوردمخونه سوتو کور بود حوصلم حسابی سر رفته بود نمیدونستم چیکار کنم 10 روز تعطیلی میان ترم داشتیم امروزم که شرکت تعطیل بود خونه هم که مرتب بود البته من از کارای خونه به جز اشپزی هیچکاری بلد نبودم که بکنم الانم که دیگه ازدواج کرده بودم نه میشد چت کنم نه میشد زنگ برنم سرکار بزارمو مزاحم شم...اخــــی یادش به خیر چقد با مهنازو سارا پسرارو سرکار میزاشتیم...هــــی...رفتم توی حیاط خونمون قدم زدم خونمون ویلایی بود یه استخر بزرگ هم وسط حیاط بود نشستم لب استخر پاهامو کردم توی ابو تکون دادمو دورس قدم زدم بعدم بلند شدم باغچه ی بزرگی که اون طرف حیاط بود رو اب دادم...دیگه واقعا وصلم سر رفته بود نشستم جلوی تیوی خودمو با فیلم دیدن مشغول کردم بعد از چند ساعت فیلم دیدن تیوی رو خاموش کردمو همونجا روی مبل خوابیدم وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود بوی عطر سپهر میومد با هزار امید چراغو روشن کردم سرکی به اتاقا کشیدم ولی نبود سرخورده با بغض نشستم روی مبل زانوهامو تو دلم جمع کردم و سرمو گذاشتم روشون چشامو بستم...صدای اب حمومو شنیدمو بعد صدای در اتاق که بسته شد وااای...پاشدمو به سمت اتاق رفتم بدون هیچ فکری درو باز کردم...که چه دیدم... سریع دستمو گذاشتم رو چشام-چرا عین گاو میایی تو اتاق؟در اتاقو بستم-ببخشید5 دقیقه بعد اقا تشریفشونو اوردن و نشستن روی مبل-شام میخوری گرم کنم؟-نه خوردمای کارد بخوره تو اون شکمت...مرتیکه شکم گندهبرای خودم غذا گرم کردمو خوردم اونم روی مبل لم داده بودو با موبایلش ور میرفت بعد از غذا ظرفارو شستم و رفتم تو اتاقم یکی از رمانای جدیدیو که خریده بودمو برداشتم روی تخت دراز کشیدمساعت از 1 گذشته بود که اومد بخوابه بدون توجه به من چراغو خاموش کرد-ااااااااا چرا چراغو خاموش کردی؟؟-میخام بخوابماباژور روی پاتختیو روشن کردم-خاموشش کن-نچ دارم کتاب میخونم10 دقیقه ای گذشت که یهو بلند شدو سر جاش نشست-برو بیرون کتابتو بخوننگاهم به کتابم بود-راحتم-ولی من ناراحتم-به من چه-ببین داری عصبانیم میکنیااااا-خب عصبانی شو-اونوقت شاید یه کاری کنم که مطابق میلت نباشه-منم چون بی دستو پام می شینمو نگات میکنمنفسشو با حرص بیرون دادو بعد روم خم شد با تعجب به صورتش که دو وجب با صورت من فاصله داشت نگاه کردم به من خیره شده بود دست برد اباژورو خاموش کرد حالا من خاموش کن اون خاموش کن اونکه خانوش کرد بلافاصله من دست بردم که اباژورو برای بار هزارم روشن کنم که کتابمو از دستم کشیدو پرت کرد روی پاتختی سمت خودشبا لجبازی خم شدم که کتابمو برش دارم که دستمو گرفت-مثه بچه ی ادم بگیر بخواب-ای وای شرمندتم اااااادم-هر چی باشم بهتر تواماداشو دراوردمو بلند شدم چراغو روشن کردمو یه کتاب دیگه برداشتم دیگه کاردش میزدی خونش در نمیومد بلند شد-لعنتی پاشو برو بیروووووووون-مشکل خودته پس خودت پاشو برو بیرووووووونخواست دوباره کتابمو بقاپه که گرفتم پشتم-هر پی ازم بقاپی یه کتاب دیگه در میارم بالشتو پتو رو برداشت خاست بره بیرون که پتو رو کشیدم سمت خودم-پتو مال منه یه نگاهی به من کرد که خودمو خیس کردمو بعد زیر لب یه چیزی گفتو بدون پتو رفت بیرون خودتی هرچی گفتی به خودت برگردهبعد از اینکه اون رفت سریع کتابو گذاشتم کنار چراغو خاموش کردمو بلند گفتم-اخیـــــــــش رفتصدای پاش متوقف شدو احتمالا میخاست برگرده که سریع درو بستمو قفل..یعنی اگه این در قفل نبود من اون دنیا بودم...فقط یه شب بود که کنار سپهر روی این تخت خوابیده بودم ولی همون یه شب هم بدعادتم کرده بود...حالا هی غلت بزن هی غلت بزن حقته اونموقع که سپهرو از اتاق بیرون کردی باید به این فک میکردی....هـــــی اگر ارانگوتان بودیو رفتی اگر نا ارانگوتان بودیو رفتی...دیگه حسابی به غلط کردن افتاده بودم رفتم دروباز کردم به این امید اینکه هنوز نخابیده باشه نیم ساعتی گذشته بود...سرکی کشیدم تو هال سایه ی کسیو توی راهرو دیدم یه لحظه ترسیدم ولی بعد با خودم گفتم کی میتونه باشه غیر سپهر از کنار در اومدم کنارو شیرجه زدم توی تخت صدای نفسای تندم نمیزاشت صدای پاشو بشنوم ولی سایش که داشت میومد سمت اتاق پیدا بود چند ثانیه بعد بوی شدید الکلو احساس کردم چشام سریع باز شد صورت سپهر تو فاصله ی چند سانتی صورتم بود چشای مشکیش توی چشام خیره شده بود صدام در نمیومد سپهر زانوشو به تخت تکیه داد خواست خودشو روی تخت یا در واقع روی من ولو کنه که خودمو کشیدم کنار کنارم روی تخت خوابید بعد دست انداختو منو کشید سمت خودش-اووووم عزیزم خودتـــــیتو دنیا اگه از چیزی می ترسیدم ادم مست بود سعی کردم خودمو بکشم عقب-برو کنــار به من نزدیک نشومنو دوباره کشید سمت خودش لباشو گذاشت روی گلوم-اووووم بیـــا دلم برات تنگ شده بودبعد با لحن کش داری گفت-دوستت دارررررمخندم گرفت اونم با دیدن خنده ی من بلند خندیدو سرشو کرد توی موهام-چقد موهات خوش بوهه..موهاتو رنگ زدی ارررررررره؟چرا به من نگفتی ناااامرد..خیلی...خوشرنگ...شدهچنگ توی موهام انداخت دوباره موهامو بو کردو بوسیدو سرش افتاد کنار سرم چند لحظه بعد خرناسه ای کشیدو سرشو اورد بالا-هـــــــــــــالــــــــهای مرض و درد حادو هاله...هاله بخوره تو سرت یعنی با هاله هم همین کارا رو میکرد...لعنتی با بیزاری از خودم دورش کردم-برو گمشو من هالت نیستمدوباره سرشو اورد نزدیکمو گذاشت روی سینم بغضم گرفت به صورتش خیره شدم چقدر معصومانه خوابیده بود اشکم روی گونه هام سرازیر شددستمو روی موهای پرپشتو مشکیش کشیدم گریه ام به هق هق تبدیل شد..لعنت به من،لعنت به سپهر،لعنت به هاله،لعنت به هممون،لعنت به من که اونو از اتاق بیرون کردم چقدر دوستش داشتم چقدر عاشقش بودم بوسه ای دزدکی به گونش زدمو دستمو روی گونه ی تیغ تیغیش کشیدم از روز عروسی تا حالا ته ریش گذاشته بودو خیلی بهش میومد داشتم عقدهامو توی مستیش خالی میکردم یه دفعه از خودم بیزار شدمو سرشو از سینم کنار زدمو پشت بهش خوابیدمصبح که بیدار شدم سپهر کنارم نبود ساعت 11 بود شب قبلو به سختی یادم اومدو با یاداوری حرفای سپهر اهی کشیدمو از تخت اومدم پایین تصمیم گرفتم برم خونه ی مامان اینالباس پوشیدمو اماده شدم سوار جنسیس کوپه ی سفیدم که عمو سیامک برای کادوی عروسی بهم داده بود شدمو روندم تا خونه...اخـــی چقدر دلم برای این کوچه و این بن بست تنگ شده بودو بیشتر از همه این در سفید رنگ با تک درخت کنارش ماشینو پارک کردمو زنگ زدم روسریمو کشیدم جلوی صورتم که صورتم پیدا نباشه صدای همیشه گرمو شوخ نیما توی ایفون پیچید-بله؟صدامو پیرزنی کردم-اقاجان تورو خدا یه کمکی بکن نیاز مندیم-چند دقیقه صبر کنیدپشت درخت قایم شدم چند لحظه بعد با یه پلاستیک اومد بیرون دورو ورشو نگاه کرد-خانوم؟...سر کاریم؟یه دفعه جلوش پریدم-یوهـــــووووو-زهرمااارررررر اینچه کاری بود قلبم وایساد دیوونه-سلام به داداااااااااش گراااامی؟چطور بیدی؟-خوب بودم الان که تورو دیدم حالم بد شد-ههههههههه دلتم بخواد نچسببعد از کنارش رد شدمو قبل از اینکه بیاد تو درو بستم-ااااااا دیوونه درو باز کن-نه نیمایی همونجا بمون چون اگه بازم مو ببینی حالت بد میشه حیاطو رد کردمو وارد خونه شدم و رفتم توی خونه چون امروز روز تعطیل بود همه خونه بود-سلاااااااااااااااااااامباباو مامان روی کاناپه نشسته بودن هردوتاشون با دیدن من با خوشحالی بلند شدن صدای ایفون میومد ولی کسی توجه نمیکرد پریدم بینشونو دست انداختم دور گردنشون-واااااای دلم واسه دوتاتون تنگ شده بوووودبابام پیشونیمو بوسید-مام همینطور خوشگل بابامامان در حالی که بغض کرده بود گفت- فدات شم چرا بیخبر اومدی دلمون برات تنگ شده بودنادیا با شنیدن صدام از روی نردها سر خورد اومد پایین-سلااامپریدم سمتش-سلام خواخرررررررررریبالاخره بابا رفت سمت ایفون-کیه؟مگه سر اوردی؟...اِ نیما تویی؟چند ثانیه نکشید که نیما اومد تو تامنو دید پرید سمتم منم قهقه ای زدمو رفتم پشت یکی از مبلا-وایسا روانی وایسا اگه دستم بت نرسههزبونی براش دراوردم بعد کلی دنبال هم دویدیم مامان-ااا نیما این حرکات یعنی چی؟خواهرت اومده تو اینجوری بهش خوش امد میگی-د مادر من شما که نمیدونی این فسقلی چی کار کردهههه...وایسو بچهبالاخره منو گیر اورد میدونست بدم میاد موهامو بکشن ولی موهامو کشید-اااااا نیما ول کن موهامو کنده شدددددن-اهااااان درو رد من میبندی اررررررره؟-اره نمیدونی چه حالیم میده-اااااااااا اینجوریهههه-نه اونجوریههههبعد موهامو محکم تر کشید بابا-اِ نیما ول کن موهای دخترمووو شد یه بار عین ادم باهم سلامو علیک کنیننیما موهامو ول کردو دستشو دورم حلقه کردو گونمو بوسید منم روی پنجه ی پاهام بلند شدمو گونشو بوسیدم-داداشـــــی دلم برات تنگ شده بوووووووود-ما بیششششتر بی معرفت چرا این چند روزه زنگ نزدی-نیما حالت خوب نیس خوبه دیروز باهم حرف زدیما-راس میگی از بس که تحفه ایبعد لپمو کشید همه نشستیم نیما مثه قبل سربه سرم میزاشتو منم با شیطنت از پسش بر میومدممامان-آوا چرا تنها اومدی پس سپهر کو؟-خیلی دلش میخاست بیاد مامان ولی شرکت کارای عقب مونده داشت مونده تو شرکت کارارو راستو ریس کنه ولی خیلی سلام رسوند-سلامت باشهحالا خوبه اصلا نمیدونم کجاس اخه کی روز تعطیلی میره شرکت واسه کارا عقب موندهرفتم توی اتاقم همه چی مثله قبل بود همونجور که ترکش کرده بودم عکسی که پارسال روی صخره گرفته بودم بهم لبخند میزد چشمکی زدم بهش-حالو احوال؟بدون من خوش میگذره؟چه خبر؟و خودم جوابمو دادم-امنو امانپرده رو کشیدم عقب و منظره ی تکراری اما قشنگ باغچه ی بزرگ حیاط نمایان شد اهی کشیدم چه قدر خونه ی پدریمو،این اتاقو،باغچه ی بزرگو با درخت یاسشو دوس داشتمو افراد خونه رو بیشتر... رفتم سمت کتابخونه روی کتابایی که هنوز اونجا بودن دست کشیدم روی تخت به پشت دراز کشیدم به سپهرو زندگیم فکر میکردم که سر نیما لایه در پدیدار شد-تق تق؟نشستم سر جام-بیا تو اومد تو-فسقلی دلت برا اتاقت تنگ شده؟-اتاق کیلویی چند؟خودتو بچسبخندیدو اومد کنارم نشست دستمو دور شونش انداختمو سرمو گذاشتم روی شونش-نبینم جوجوم دلتنگ باشهلبخندی زدمو چیزی نگفتم گونمو نوازش کرد-خوبی؟ سرمو تکون دادم-ولی به نظر ناراحت میایی-ناراحت نه ولی...هیچی-بگو-بی خیال-ااااا خب بگو دیکه-نمیدونم ولی یه جورایی فک میکنم که کاشکی ازدواج نکرده بودمتکونی خورد سرمو از روی شونش برداشت-چرا؟نکنه سپهر....؟-نه بابا فقط میگم کاشکی بیشتر پیش شماها می موندم ولی سپهر مرد مهربونو خوبیهجون خودم-راستی از سوگل چه خبر؟نیشش باز شد-بالاخره یه بار اسم کاملشو گفتی-اره ولی من بهش حسودیم میشه خب چه خبر؟-هیچی میگم آوا یه روز میتونی بیایی شرکت ببینیش-اره حتما نیما خیلی دوسش داری؟-اره خیــلیانگشتمو توی لپش فرو کردم-یه وقت خجالت نکشیااخندید-باید ببینیش مثه خودته شیطون زبون دراز-هوووم پس واجب شد حتما ببینمش من نباشم کی تورو اذیت کنه؟؟-خیالت تخت نادیا اومد تو-بچها بیاین پایین ناهار حاضرهبلند شدیم وقتی داشتم از کنار نادیا رد میشدم گونشو بوسیدم که اونم جوابمو داد مثل همیشه از نرده سر خوردم اومدم پایینبابام-اخه من نمیدونم این چه کاریه شماها میکنید مثلا ازدواج کردی دختر-اووووه ازدواج کردم سربازی که نرفتممامان-مثلا بعد ازدواج باید شیطونیاتو بزاری کنارو به زندگیت برسی -حمیرا جون مگه نشنیدی میگن ترک عادت مرض استبابا-دختره ی شیطون زبون دراز سپهر از دست تو چی میکشه؟ناهارو توی جمع گرمو صمیمی خانواده خوردیمو بعد ناهار مامان بابا برای استراحت رفتن توی اتاقشون منو نادیا باهم رفتیم توی اتاق نادیا تاباهم کمی صحبت کنیم –خب خواخری چی کارا میکنی؟؟-نفس میکشیمدستمو انداختم دور گردنش-هووووم...چه خبر؟؟-برف اومده تا کمر-هههه خودتو نزن به اون راه خودت میدونی کدوم نوع خبرارو میگم-ااااااا بابا بیخیال-عمرا اگه بیخیال شم زود باش بیوی کاملشو بده زود تند سریع-ااااه هیچیو نمیشه از تو قایم کرد-نه که نمیشه زود بنال بینیم چیکاره ای؟-اسمش بهنامه23 سالشه ترم 5 حسابداری و شاغلم هست به نظر میاد که ادم حسابی باشه تازه دیروزم باهم حرف زدیمچشامو باریک کردم-تو که بهش زنگ نزدی؟؟-نهههه مگه خرم خودش زنگ زد-باریکلا خواهر خودمی ولی خوب جیگریها-اره خوشتیپو خوش هیکل امروزم باهم قرار داریم-بلهههه؟چی شنیدم؟؟خندید-کوووفت ببند اون نیشتو پرررو راستی نادی نیما بفهمه ناراحت میشها-خب توهم با پسرای دانشگاه دوست بودیو نیماهم میدونست-پسرا نه فقط چند نفر اوناهم دوست پسرم نبودن در ضمن من 25 سالمه تو 18 سالتهشونهاشو بالا انداخت-البته من میدونم تو دختر عاقلی هستی ولی فقط احتیاط کنو اصولتو زیر پا ننداز در ضمن میدونم دفعه ی اولتم نیس-ااووووپس تو از کجا میدونی؟؟!!چشمکی زدم ساعت 11 بود که رسیدم خونه کلیدو توی در انداختمو درو باز کزدم سپهر روی مبل نشسته بود سلام کردم به زور جوابمو داد ای بی لیاقت بی خاصیت لیاقتت همون هاله ی خلو چله کجا بودی؟-خونه ی بابام-یه نگاهم به ساعت مینداختی بد نبودنکه خودش همیشه سر وقت خونه بود بیخیال شونه هامو انداختم بالاخواست چیری بگه که منصرف شد منم حق به جانب یه نگاه بش کردمو رفتم توی اتاق تا لباسمو عوض کنمیکی از همون مثلا لباس خوابارو پوشیدم رو پوشیدمو توی ایینه به خودم نگاه کردم خودم اب دهنم راه افتاد وای به حال سپهر پشیمون شدم درست نبود جلوی سپهر اینو بپوشم اومدم درش بیارم که سپهر اومد تو اتاق منم بی خیالش شدمو پریدم تو تخت پتو رو رو خودم کشیدمو چشامو بستم چند لحظه بعد سپهرم چراغو خاموش کردو پتو رو کنار زدو خوابید گوشه ی تختو پشت به من دراز کشید پتو رو کشید سمت خودش پتو از روم کنار فت کشیدمش سمت خودم پتورو که پتو از روش رفت کنار دستشو از پشت اوردو پتو رو دوبارخ کشید سمت خودش اِاِاِ یعنی چی هی پتو رو از روم میکشه کنااااار با لجبازی دوبازه کشیدمش سمت خودم که یه دفعه برگشت سمتم-مشکل داری؟؟چرا اینجوری میکنی؟؟-خودت مشکل داری که هی پتورو از روم میکشی کناررررر-اول تو کردی....کلا تو همیشه کرم میریزی-هههههههه کرم بریزم اونم برای کی؟تو؟عمراااااا یه درصدم فکرشو نکنبلند شد نشست -پس برا چی این کارارو میکنی؟ هان؟نکنه میخایی توجه منو جلب کنی؟اررره؟؟بلند زدم زیر خنده-تورو خدا منو نخندون سپهر فک کردی خیلی تحفه ای که بخوام توجهتو جلب کنم؟نخیر همچین اش دهن سوزیم نیستیپوزخندی زد-امیدوارمچشامو گرد کردم-من واقعا نمیدونم کی به تو این همه اعتماد به نفس کاذبو دادهو زیر لب گفتم خود که که پندار بدبختولی انگار شنید چون بلند شد روبه روم نشستو دستمو پیچوند-چه زری زدی؟یه بار دیگه تکرار کن تا حالیت کنم؟اخمامو تو هم کردم-همین که شنیدی..دستمو ول کن-تا نگی غلط کردم چیز خوردم ولت نمیکنم-عمراااااابیشتر فشار داد لعنتی چقدر دستاش قوی بودن از زور درد چن ثانیه چشام بسته شد بازشون کردمو سعی کردم دستمو بکشم ولی محکم تر فشار داد-ولم کن...ولم کـــن عقده ای بدبختدستمو با حرص ول کرد-کاش یه ذره تربیت داشتی که دلم نسوزه-دارم ولی لایقش نیستی که بات درست رفتار کنمپتو رو با خشونت کشید سمت خودشو منم چون حواسم به جای سرخ شده ی انگشتای سپهر روی مچ دستم بود نتونستم سریع عمل کنمو پتو کشیده شد از روم کنارو لباس خوابمم همراه با پتو کنار رفت سپهر نگاهش افتاد به پایین تنم همونجا خیره موند سریع لباسمو کشیدم پایینو با چشم غره پتو رو با غیض کشیدم سمت خودم اونم یا خیلی خوشش اومده بود یا میخاست لج منو در بیاره بازم به کارش ادامه داد حالا کی نکش کی بکش اون نیروش بیشتر بودو وقتی پتو رو میکشید سمت خودش منم با پتو میرفتم سمت خودش ولی من زورم بهش نمیرسیدو اون راحت پتو رو گرفته بود تو مشتشو به با نیشخند به من نگاه میکرد هر چی پتو رو میکشیدم نمیومد سمت من اخرش نمیدونم چی شد که زانومو اوردم بالاو....خورد به جایی که نباید میخوردو اونم اخش در اومد صورتش سرخ شده بودو دستشم...معلوم بود کجا بود لازم به توضیح من نیس منم با چشای گشاد شده اندازه چرخای درشکه با ترس نگاهش میکردم چند دقیقه تو سکوت گذشت بعد سرشو چرخوند سمت من فک کنم میخاست سر به نیستم کنه نفسشو با عصبانیت داد بیرون منم حالا کلا بی خیال لباس خواب خوشگلم شده بودمو از زیر پتو اومده بودم کنارو نگران منتظر عکس العملش بودم مطمئن بودم که الان سرخ شده بودم لب پایینمو محکم گاز گرفتم همون جور که توی چشام خیره خیره نگاه میکرد اومد سمتم نگاهش افتاد روی بدنم که لباسم از روش رفته بود کنار...بفرما تو دم در بدهههه... حتی جرئت نداشتم بکشمش پایین نزدیک تر شد نگاهش رنگ تهدید گرفته بود جلو تر اومد مثه یه دختر کوچولو بغض کرده بودم و چشام خود به خود مظلومانه گرد شده بودن اگه یه سانت دیگه نزدیکم میشد جیغ میزدم نمیدونم چی تو چشام دید خودشو کشید کنارو پشتشو به من کردو خوابید منم بعد چند ثانیه دراز کشیدمو دیگه دست هیچکدوممون به پتو نخوردداشت خوابم میبرد که صداش به گوشم رسید-فردا وسایلمو جابه جا کناب یخ که چه عرض کنم یجچال قطبی ریختن رو سرم...وقتی صدایی از من نشنید دوباره پرسید-شنیدی؟نمیدونستم چی جوابشو بدم...اگه ازش خواهش میکردم نره چی میشد؟...نه نمیتونستم...اصلا اب دهنمو قورت دادم خونسرد جواب دادم-سیاهه-چی سیاهه؟-نوکر بابات-به درک اصلا دلم نمیخواد نفستم به وسایلم بخورهاخه لیاقت نداری بدبختتتت با صدای الارم گوشیم چشم باز کردم امروز روز فرد بودو باید میرفتم شرکت بعد از ازدواجم اولین بارم بود که میرفتم شرکت یعنی دو هفته ای رو با کمال پررویی به خودم مرخصی داده بودم دستو رومو شستم میز صبحونه رو اماده کردم لباسامو هم پوشیدم و رفتم توی اتاق سپهر دیدم هنوز خوابیده رفتم بالا سرش-سپهر....سپهر....هوووو سپهررررررهومی گفتو غلتی زدو پشتشو به من کرد-ااااااااااا سپهر پاشو باید بری شرکتچشماشو باز کرد منو که دید جا خورد-تو اینجا چیکار میکنی؟-دیدم خوابی گفتم بیام بیدارت کنم الان دیرت میشهبا تندی جواب داد-لازم نیس دیگه بیایی توی اتاقمو بیدارم کنیبه شدت بهم برخورد پشتمو کردم بهش-بی لیاقت از خداتم باشه صبحا که بیدار میشی منو ببینیرفتم توی اشپزخونه تا یه صبحونه ای کوفت کنم از همین صبح پیداس که چه روزی در پیش دارم اه سپهر بمیری دستو روشو که شست اومد نشست تا صبحونشو بخوره فنجونشو گرفت جلوم-برام چایی بریزیه لطفا میگفتی چیزیت میشد؟انگار داره به نوکرش دستور میده-خودت دست داری پا داری پاشو برا خودت بریزیه ابروشو انداخت بالا براندازم کردو بعد بلند شد برا خودش چای ریخت صبحونمو خوردم رفتم تا شالو مانتومو بپوشم نمیدونستم باید با ماشین خودم برم یا با سپهر چون درست نبود باهم نریم بالاخره زن و شوهر بودیم شونه هامو انداختم بالا سوییچمو برداشتم سپهر مثل همیشه خوش تیپ اومد تا کفشاشو بپوشه از خونه داشت میرفت بیرون که سوییچو دستم دید-مگه نمیخوایی بیایی شرکت؟-چرا-پس اون سوییچ چیه دستت؟خودمو زدم به اون راه-پس با چی باید بیام؟پوزخندی زد طوری نگام کرد که انگار یه خنگ به تمام معنام-با قاطر...به نظرت مسخره نیس که کارمندا ببینن منو تو که زنو شوهریم جدا میاییم؟سوییچو گداشتم سر جاش دنبالش راه افتادم سوار ماشین شدیم وقتی رسیدیم به شرکت نگهبان برامون دست تکون داد ماهم براش سر تکون دادیم سپهر-نمیخام هیچکی بدونه که ما...حرفشو قطع کردم-میدونماسانسورو زد اسانسور که رسید درو باز کردو اول کنار ایستاد که من برم تو خوشم میومد که جنتلمنه داشت نیشام باز میشد که سریع خودمو کنترل کردم روبه روی هم ایستاده بودیم و جز ملودیه اسانسور صدایی نمیومد اون نگاهش به بیرون از دیوار شیشه ای بود منم که دزدکی نگاش میکردم-یه دفعه با نگاش منو غافلکیر کرد چند دقیقه تو چشام زل زدو بعد یه نیمچه لبخندی اومد کنار لبش چشامو تنگ کردم –چیه؟-یاد روز اولی افتادم که تو در باهم گیر افتادیممنم یه لبخند ابکی تحویلش دادم که یغنی اِ تو یادته من که یادم نبود هی یادش به خیر گفته بودم من بالاخره از این اسانسور حاجت روا میشما بالاخره اسانسور ایستادو وارد شرکت شدیم همه با دیدن ما بلند شدن سپهر رفت توی اتاقش منم بعد اینکه همه یکی یکی بم تبریک گفتن رفتم توی اتاقم اخی دلم تنگیده بود برای این اتاق حتی برای خانوم شکوهی...وا کوشش پس این خانوم شکوهی؟داشتم اتاقمو دید میزدم که در اتاق باز شدو منم سه متر پرت شدم جلو-اخخخخخخبرگشتم ببینم کدوم خیر ندیده ایه که نغمه رو دیدم که سی و شیشتا دندونشو انداخته بیرونو داره به من نگاه میکنه-کووووفت درد تو گورت عوضی مگه نزری میدن عین چسگولا خودتو میندازی تو اتاق کمرم از وسط نصف شددددد-هُشششششششششششششه چطهههه؟بیا منو بخورررررررر-اییییییییی تو گوش تلخی ...بخورمت عقم میگیرهزد پس گرتلفن زنگ زد...گوشیو برداشتم مامان بود احوال سپهرو ام پرسید تاره دیروز به همه گفته بودم پای سپهر شکسته بعد از کمی صحبت مامانم خواست با سپهر حرف بزنه رفتم توی اتاقش دیدم نیست...سرکی به اتاق خودم زدم دیدم اونجاس خواستم برم تو که متوجه شدم داره چیکار میکنه...یه لحظه به کلی یادم رفت مامان پشت گوشیه...سپهر به سختی به عصاهاش تکیه داه بودو داشت...داشت کشوی....لباس خوابای منو نگاه میکرد...اخه تااین حد هیز؟...خدایا الان اگه بزم لهش کنم حق با من نیس؟خواستم سریع برم تو و کشو رو ببندم ولی اگه میرفتم تو بهتره اینجوری خیلی بد میشه منم خجالت میکشم...قبل از اینکه متوجه حضور من بشه رفتم کنار...رفتم توی هالو از اونجا بلند صداش زدم-سپهررررررر سپهررررررر بیااا مامانم پشت تلفنه با تو کار داره... سپس اهسته رفتم توی اتاقم...ای پروو نشسته بود روی تختم و به درو دیوار نگاه میکرد...ایششش بزنم تو سرش با همین تلفن...مرتیکه هیز
تلفنو ازم گرفت مشغول صحبت کردن با مامان شد...خیلی محترمانه...کلا همیشه وقتی با نیما مامان بابا یا هر کی حرف میزد لذت میبردمو احساس غرور میکردم... لحنش محترمانه و متواضع بودو لفظ قلم حرف میزد تلفن که تموم شد دادش به من نگاهم نا خوداگاه هشدار دهنده شده بود با کنجکاوی نگاهم کرد-چیه چرا اینجوری نگاهم میکنی؟-هیچی...میایی بیرون؟غذا امادس-باشه به عصاهاش تکیه کردو بلند شدسپهر نشسته بود روی تخت سفید دکتری با یه چیز اره ماند در حال باز کرد منم بالای سرش ایستاده بودمو منتظر بودم کارش تموم شه ...یه لحظه یه چیری یادم اومد...زیر غدا رو خاموش کردم؟نه نکردم؟مگه میشه نکرده باشم؟بادم نمیاد شیرشو خاموش کرده باشم...اه الان دیگه سوخته غذا کارش که تموم شد بدون توجه به سپهر از اون اتاق اومدم بیروندکتر-خانوم صبر کنید کجا میرید با این عجله؟برگشتم-ای وای حواسم نبودخندید-اینقدر از دست همسرتون خسته شدید؟برگشتم سمت سپهر-زود باش سپهر-مگه هفت ماهه به دنیا اومدی یه لحظه صبر کن بابا هنوز خیلی خوب نمیتونست راه بره برای همین بازومو چسبید از دکتر تشکری کردیمو اومدیم از اتاق بیرون-بدو سپهر فقط بدو-برای چی اخه-غذا سوخت-اوووه حالا انگار چی شده؟غذا از پای من مهمتره؟-صد در صد ارهاخم خنده داری کرد-دستت درد نکنهسوار ماشین شدیم...الان غذا که سوخته هیچ بوی سوختگی تا سه خیابون اونطرف ترم رفته...بیشتر گاز دادم از بین ماشینا لایی میکشیدم پنج دقیقه بیشتر طول نکشید که رسیدیم در خونه رو با ریموت باز کردم ماشینو سریع پارک کردمو پیاده شدم سپهر هم پیاد شد-عجب دست فرمونی داری دختر-ماییم دیگهپریدم توی خونه زیر گازو خاموش کردم با دست گیره قابلمه رو از روی گاز برداشتمو گذاشتم توی ظرفشویی ثدای جیلیز ویلیز بلند شد سپهر اومد توی اشپزخونه-حالا چی بخوریم برای ناهار-گشنه پلو با خورشت دل ضعفه...خب زنگ بزن با پیک غذا بیارن دیگه-خودت زنگ بزن من هنوز باید تقویت شم-کجا کاری سپهر خان از همین امروز تا سه ماه دیگه ازت بیگاری میکشم حالا هم واینستو منو نگاه کن زنگ بزن یه رستورانزنگ زد برامون جوجه کباب اوردن غذاشو که خورد ظرفشو گداشت توی ظرفشویی داشت میرفت بیرون که لباسشو از پشت گرفتم-کجا اقا ظرفا دارن صداتون میزننبا غرغر مشغول شستن ظرفا شدمنم بعد از حدود یه ماه با خیال راحنت نشستم روی مبلو لم دادم*تازه نشسته بودم روی مبل کنار سپهر که دردی شدید پیچید توی شکمم دستمو گذاشتم زیر شکممو فشار دادم..اونقدر تو هالو هوای درد شکمم بودم که متوجه نگاه متعجب سپهر نشده بودم دوباره صاف نشستم-حالت خوبه؟سعی کردم عادی باشم-اره خوبمرفتم توی حمام توی کشوی کوچیک پایین دستشوییو گشتمو وقتی چیز مورد نظرمو پیدا کردم دست به کار شدمکارم که تموم شد رفتم توی هالو روی مبل نشستم سپهر با دوتا فنجون چایی اومد نشست کنارم-چایی میخوری؟چی بهتر از چایی تو این وضعیت-ارهنگاهش رفت سمت دستم که روی دلم بود-مطمئنی؟سریع دستمو برداشتم-اره خب تو چرا گیر دادی به حال من؟نگاهش شیطون شد بدون اینکه به روم بیارم رومو کردم یه طرف دیگهغیر از اون فنجون چایی یه فنجون چایی دیگه هم خوردم سپهر مشغول عوض کردن کانالا بود-سپهر سپهر بزار همون کاناله-کدوم؟-همون که جانی دپ داشت توش بازی میکردچنتا کانال برگشت عقب-اینو میگی؟-اره خودشو بزار همین باشه-مگه تا حالا ندیدیش؟هزار بار تاحالا این فیلمو گذاشته -چرا دیدم ولی خیلی دوستش دارم -چرا نکنه جانی دپو دوست داری؟استیل توی بازیو جنگیدنشو خیلی دوست داشتم داشتم با ولع نگاهش میکردم-اره خیلیلباشو با حالت با مزه ای کج کرد سپس سریع کانالو عوض کرد-نچ ولی من اصلا خوشم نمیاد ازش خیلیم بد بازی میکنهاعتراض کردم-ااااااااااااا سپهرررررررررر داشتم میدیدماااااا بزار همون که بود-نچ-چراااااااا؟با حسادت اشکاری گفت-چون من اصلا ازش خوشم نمیاد با اون بازیش اه اهخواستم کنترلو ازش بگیرم که نزاشت-بدش کنترلو به من-نمیدم-لوس بده ابروشو با تخسی انداخت بالا-بیا ازم بگیرش جوجویه دستشو گرفتم اون با خنده اون یکی دستشو که کنترل دستش بود گرفت بالا روی زانوم بلند شدم دستمو هی دنبال دست سپهر میبردم اونم هی دستشو میکشید با حرص زدم مشتی زدم تو سینش-سپهر بده دیگه بدههههفقط ابروهاشو انداخت بالا دوباره به تقلا افتادم ایندفعه نشستم روی پاهاش...یه لحظه سپهر حواسش به حرکت من پرت شد ولی من فقط هدفم گرفتم کنترل از چنگ سپهر بود روی زانوهام روی پاهاش بلند شدم کنترلو گرفت پشتش تقریبا تو بغلش بودمو هی وول میخوردم-وقتت داره تموم میشه جوجو-پس بدش به من-نمیدمایشش بزار یکم از اون سیاست زنونم استفاده کنم اول لبامو 0غنچه کردمو توی چشاش زل زدم اونم توی چشام خیره شد دستامو دور گردنش انداختم از گوشه ی چشم به دستش نگاه کردم دستاش داشتن شل میشدن یکی از اون لبخندای مکش مرگ ما که چال روی گونم پیدا میشد زدم به چال روی گونم خیره شد دستمو اروم اروم بردم سمت کنترل با یه حرکت سریع از دستش کشیدمش بیرونو از بغلش پریدم بیرونتازه به خودش اومد چشمکی بهش زدم-دیدی بالاخره تونستممممنفس عمیقی کشید سپس خندید-فقط همین یه بارکانالو عوض کردم-ای واااای دیدی تموم شدد سپهر خیلی بدیخندید-بهتر اصلا این فیلما مناسب جوجو های مامانی و پر طلایی مثه تو نیسلبامو ور چیدمو به صفحه ی تی وی چشم دوختم -نی نی حالا گریه نکن برات برنامه کودک میزارمپامو کوبیدم زمین در حالی که با اخم نگاهش میکردم روی مبلی نشستم...اخخخ دوباره همون درده اومد رفتم توی اتاقم تا کمی روی تختم دراز بکشم دیگه اشکم داشت در میومد چرا این دفعه اینقدر درد داشتم...عادت به قرص خوردن هم نداشتم صدای در اومد چشمامو باز نکردم-آوا؟-هان؟-چشماتو باز کن-نمیخوام-چرا گریه میکنی؟جشمام هنوز بسته بود-گریه نمیکنمنشست روی تخت کنارم-پس باز کن چشماتو تا ببینم گریه نمیکنی-نمیخوام-اخی کوچولو نکنه چون فیلمتو ندیدی داری گریه میکنی هان؟-نخیرمبعد از مکثی گفت-بیا این قرصو بخورچشمام باز شدن خودمو زدم به اون راه-قرص واسه چی؟خیلی صریح گفت-برای دل دردتاین مارمولک از کجا فهمید دیگه اه همین کم مونده بود این بفهمهسرشو کج کرد-آوا کوچه ب علی چپ از کدوم طرفه؟ دوباره جدی شد-بیا این قرصو بخور-اخه من که چیزیم نیسلباشو به هم فشار داد-یعنی میخوایی بگی که تو پـ.....وسط حرفش پریدمو نزاشتم اون منفور ترین کلمه ی دنیا رو به زبون بیاره-ااااا سپهر نگو نگو هیسسسسسسس اگه اون کلمه از دهنت در بیاد خفت میکنمخندیدبا حرص گفتم-مرررررضضضضض....اصلا...اصلا تو از کجا میدونی؟؟من اصلا سرم درد میکنه-ااااا منم خرم اره؟؟اصلا ثابت کنبیشتر از پیش گر گرفتمو لپام سرخ تر شد نگاهمو ازش گرفتمدوباره قرصو گرفت جلوم-بیاسعی کردم نگاهم به نگاهش نیفته-عادت به قرص خوردن ندارم-حالا این دفعه رو بخور چون خیلی درد داری-نه این به خاطر اینه که دوهفته عقب.....بقیه ی حرفمو خوردم اصلا من چرا اینارو دارم به این میگم؟موزیانه نگاهم کرد-خب...؟اخمام رفت تو هم-پاشو برو بیرون بچه پرو-بیا خوبی کنغرولند کنان گفتم-لازم نکرده دوباره چشمامو بستم....چند لحظه توی سکوت نشست سپس...دست گرمشو روی شکمم احساس کردم چشمام باز شدن همینطور که داشت شکممو ماساژ میداد سرشو گرفت بالا لبخند مهربونی زد و گفت-میگن اینجوری دردش قابل تحمل تر میشه سپس تاپمو بیشتر کشید بالاو به کارش ادامه دادفقط خیره نگاهش کردم...واقعا راست میگفت دردش کمتر شده بود چشمامو بسته بودمو اون در سکوت اروم اروم شکممو ماساژ میداد...کمی بعد لب باز کردم-ممنون بسه-بهتر شد؟ازش خجالت کشیدم نگاهمو ازش دزدیدم-اره خیلیلبخندی زد تختو دور زدو اونطرف تخت دراز کشید چشمامو گرد کردم-بهش رو دادم پرو شدخندیدو چشماشو بست...با پام سیخونکی بهش زدم-هی پاشو برو روی تخت خودت بخوابهمونطور که چشماش بسته بود گفت-بزار بخوابم دیگه نامرد وقتی دید دارم خیره نگاهش میکنم خندید-چیه؟-پاشو بور دیگه پروسرشو بلند کرد-نرم چیکار میکنی؟پووفی کردمو چشمامو بستم و اونقدر خسته بودم که سریع خوابم برد-آواااااا....آواااا؟؟؟-هااان چیه؟؟-کجایی؟در حالی که خیلی سخت تقلا میکردم گفتم-اینجام-چقدر من خوب فهمیدم تو کجایی-تورو خدا ول کن تو این موقعیت-کدوم موقعیت؟؟تو کجایی اخه جوجو؟؟-کوفتو جوجو...تو اشپزخونم-اسکلم کردی؟؟-نه جون تو ...تو از همون اولم اسکل بودی-خب من الان توی اشپزخونم ولی تو اینجا نیستی-اه خنگ-با منی؟-اره مگه غیر از تو خنگی توی این خونه هس؟-معلومه تو-خف باو صدای خندشو شنیدم-اااااااا تو اینجا چیکار میکنی؟؟جواب ندادمو همچنان تقلا میکردم تا حلقمو از زیر پشت یخچال بیارم بیرون جاهم که خیلی تنگ بود چون بین یخچال و سوپر اشپزخونه فقط30 سانت فاصله بود...دستم به حلقه خورد خواستم با انگشت نزدیکش کنم که بیشتز رفت عقب...نفس زنون از پشت یخچال اومدم بیرون تا به کمک سپهر یخچالو بکشم جلو و حلقه رو برش دارمدستمو گذاشتم روی سینم و یه نفس عمیق کشیدم-وااای خفه شدم سپهر پشتم ایستاده بود-قایم موشک بازی میکنی با خودت؟؟چه سرخم شدی-حلقم افتاد زیر این یخچال کوفتیتک خنده ی مردونه ای کرد-خب ایکیو یخچالو میکشیدی جلو-حتما هم میتونم یخچال به این سنگینیو تکون بدملبخند مهربونی زد با تحسین انداممو نگاه کرد-یادم رفته بود اینقدر ظریفیسپس یخچالو به جلو هل داد....ای زورت تو حلقممم...خم شد حلقمو برداشت-اِ این که حلقه ی ازدواجته!!-خب؟اخم کوچیکی کرد-اینطوری ازش نگه داری میکنی؟...دیگه از دستت درش نمیاریااخواستم سربه سرش بزارم-هه اتفاقا میخواستم برای همیشه بزارمش کناراخماش بشتر رفت توهم-بیخود دیگه نبینم درش بیاریاااسپس دست چپمو گرفت حلقه یو به نرمی توی دستم فرو کرد بعد دستمو گرفت بالا در حالی که به چشمام خیره شده بود یه بوسه پشت دستم زد...هل شدم ناخوداگاه دستمو کشیدم از دستش بیرون...سپهر به خودش اومدو سریع از کنارم رد شدبرگشتم-اِ سپهر بیا یخچالو برگردون سر جاش...لطفادوباره عقب گرد کرد بدون اینکه به من نگاه کنه با یه حرکت دوباره یخچالو برگردوند سر جاش و سپس رفت توی اتاقشنفسمو دادم بیرون به دستم نگاه کردم دستمو بوییدم سپس لبامو گذاشتم اونجایی که لبای سپهر بهش برخورد کرده...نشستم سر درسام فردا امتحان داشتم ولی به علت تنبلی زیاد...نچ نچ...جزوه رو ورق زدم...-اههههه این چرا اینجوریه؟؟؟من چجوری اینو حل کردم؟پامو دراز کردم روی مبل و گوشه ی لبمو گاز گرفتم و سعی کردم بیشتر تمرکز کنم...از هر راهی که میشد سعی کردم حلش کنم ولی نمیشد...پووووف بهتره برم از سپهر بپرسم در اتاقش باز بود ولی پشتش به من و داشت گیتار میزد....-اهممممحل زاشتو به گیتار زدنش ادامه داد...صدای گیراش دوباره...خب درس من مهمتره..-اههههمممممنخیر مثه اینکه عاشق صداشه...اصلا به روی خودشم نمیاره...-هوووووووووو یابووسرشو برگردوند-چیه پارازیت؟تازه رفته بودم تو حس-فعلا دو دقیقه از اون حستون دست بکش بیا به من کمکم کنگیتارشو گذاشت کنار نگاهی به جزوها و برگه های که دستم بود کرد...-چه کمکی؟جزوه رو گرفتم جلوی صورتش سوالو نشونش دادم-اینو بام حلش کن-نچ برو بعدا ببا الان حوصلشو ندارملبو لوچمو اویزون شد نشستم روبه روش-سپهررر فقط همین یه دونهجزوه رو ازم گرفت سوالو یه دور خوند- اینو میگی؟-اره-چیش اینکه خیلی اسونه...نتونستی حلش کنی؟-چرا نصفشو حل کردم بعد یهو یه جورری میشه-از بس خنگیلپامو باد کردمو بهش خیره شدم حیف که لان به کمکش احتیاج دارم وگرنه نشونش میدادم خنگ کیه...-خب حالا حلش کن-کو مدادت؟از پشت گوشم درش اوردمو دادم بهش -بیا بشین کنارمنشستم کنارش شروع کرد به توضیح دادنو حل کردنش...هر چی توضیح میداد متوجه نمیشدم چون اونروز جلسه رو با مهنازو ساراو مسعودو امیر پیچونده بودیم -خب متوجه شدی؟سرمو خاروندمو ابروهامو انداختم بالا...-نه؟-نه-چرا اخه؟-خب نفهمیدم دیگه -چرا؟مگه تو سر کلاس گوش نمیدی؟-چرا-خب؟-اخه اونروز با دوستام از کلاس جیم شده بودیمدقیق شد- جیم شده بودین؟کی؟چرا؟-خب اخه حوصلمون سر رفته بوداخمی میو ابرو هاش ظاهر شد-با کیا بودی؟-با دوستام-اینو که میدونم دقیقا با کیا؟-با مهنازو ساراو....-کجا؟-دور دور دیگه با ماشین خیابونا رو متر کردیمو..-دیگه حق نداری از اینکارو بکنی خب؟تو که مثه این دخترای بیکار نیستی .با ماشین دور دور کردن در شاءن دختری مثله تو نیس-اخه...-اخه ماخه نداریم دیگه از اینکارا نمیکنیا...فقط نگاهش کردم اخمش شدت گرفت-آوا کاری نکن که خودم ببرمت دانشگاه خودم برت گردونمااابازم فقط نگاهش کردم پوفی کرد-بیا یه بار دیگه برات توضیح بدماین دفعه کاملا متوجه شدم خیلی عالی توضیح میداد در حد استادای دانشگاه بالاخره دکترا داشت...هـــی کی میشد منم دکترامو بگیرم راحت شم؟توضیحش تموم شد-فهمیدی که انشالا؟-اوهووومنگاهی به جزوم کرد–بیا این سوالو حل کن ببینمبا مداد سرمو خاروندمو جزوه رو ازش گرفتم سر پنج دقیقه حلش کردم-درسته؟-اره...حالا برو تا منم به کارام برسمداشتم از اتاقش میرفتم بیرون که گفت-اقلا یه مرسی چیزی...-همین که اوردم تا مشکلمو حل کنی خیلی بهت لطف کردم-پرروو اگه دیگه بهت کمک کردماز اتاقش رفتم بیرون به یه ساعت نکشید که دوباره به یه مشکل برخوردم... پرو پرو رفتم دم اتاقش-چیه باز؟من دیگه بهت کمک نمیکنما-خوبه یه بار من از تو کمک خواستم...حالا بیا این سوالو برام توضیح بده-نچ نمیدمیه لگد اروم به پاش زدم-هی بیا توضیح بده دیگه تو که دلت نمیخواد بیفتم؟-چرا اتفاقا خیلی دلم میخواد بیفتی تا دیگه از این غلطا نکنی...حالا بیا بشین-اوه چه جدی-زود باشتختشو دور زدمو رفتم کنارش نشستمو مدادمو بهش دادم-ایندفعه فقط یه بار توضیح میدما؟سر کلاس بودی اینیکیونه نبودم ولی چون دیدم اگه بگم اره ممکنه خفم کنه به دروغ گفتم-ارهچشماشو ریز کرد-جون خودتشونه هامو انداختم بیرونفقط نگاهم کرد نگاهش توبیخ کننده بودو ناخوداگاه منو وادار میکرد که براش عذر بیارم-خب بیشتر اونا مال دوران مجردی بود بعد ازدواج خیلی کمتر...-از این دیگه تکرار بشه خودم میدونمو تو...راستی شما با این همه غیبت چرا نمیفتین؟-معلومه دیگه یا حاضری میزنیمو جیم میشیم یا میسپاریم برامون حاضری بزنننچ نچی کردو مشغوا توضیخ دادن شد-underestand؟-نه umbrella-okبلند شدم تا خواست چیزی بگه زودتر گفتم-بهت لطف کردم-برووو اگه دیگه من بهت کمک کردمبا شیطنت گفتم-نکن...اونوقت منم میرم دور دور-بیخودخندیدم زبونی براش دراوردمو رفتم بیرونامروز 27 مرداده و خیلی ذوق زده ام چون امروز تولد سپهره و قصد دارم بدون اینکه بفهمه براش تولد بگیرم از دو روز قبل همه رو دعوت گرفته بودم بدون اینکه خود سپهر متوجه شه قرار بود فقط جوونای جمعمون باشن یعنی یه جورایی مجردی باشه و با سیاوش هم هماهنگ کرده بودم که به موقع سپهرو بیاره خونه این چند وقته هم که مشغله ی فکریم فقط این شده بود که کادو چی براش بخرم سپهرم که ماشاله از همه نظر چه لباسو کفشو....و چه از نظر گوشی مبایلو تبلتو لب تاپو...غنی بود...بعد از کلی و معطلی و وای چه کنم وای چه کنم به این نتیجه رسیده بودم که براش یه دست بندو گردنبند بخرم برای همین رفتم سراغ یکی از بهترین طلا فروشیای اصفهان که البته یکی از دوستای فامیلیمونم بودیه ست طلا سفید که خیلی شیکو ظریف بود خریداری کردم از تصور تلالو زنجیر سفید روی سینه ی خوش فرمو برنزه ی سچهر دلم غنج رفترفتم یه جایی توی خاقانی که میدونستم کادوهارو خیلی شیکو خوشگلو باسلیقه درست میکنه...بگذریم... میز صبحونه رو برای سپهر اماده کردم سپهر دستو رو شسته اومد با تعجب نگام کرد-چرا اماده نشدی زود باش امروز من باید زود برم شرکتا کلی کار ریخته روی سرم با یه شرکتم قرارداد دارم-سپهر میشه من امروزو نیام شرکت؟نشست روی صندلی-واسه چی؟بهونه ای رو که از قبل اماده کرده بودمو گفتم-اخه نه اینکه این چندروزه تعطیلی میان ترمه مهناز مهمونی دوره ای گرفته منم میخوام برملبخند پنهونی که روی لباش بود محود شد به نظر دلخور میومد شاید با خودش فکر کرده بود برای تولد اون نمیام...-باشه اگه دلت میخواد...-معلومه که میخوامسری تکون داد-کی برمیگردی؟خبیثانه گفتم-احتمالا حدود یازده دوازدهبیچاره همون یه ذره امیدیم که داشت از بین رفت...بمیرم...آوایی خدا نکشتت نکن همچین با بچمون... دچار افسردگی حاد میشهعین این پسر بچهای مظلوم سرشو تکون داد-باشه برو میخایی برگشتنه بیام دنبالت شبیه خطرناکه-نه مرسی خودم میامقاطعانه-خودم میام دنبالت فقط تو ادرسو برام اس کن...اوکی؟-باشه تو که از همون اول حرف حرف خودته چرا دیگه میپرسیبلند شد کیف سامسونت مشکی شیکشو به همراه کت اسپرت دودیشو از روی اپن برداشت-من رفتم...خداحافظ-خداحافظصدای بسته شدن در پارکینگ که اومد از رفتنش مطمئن شدم اول باخیال راحت یه ساعت خوابیدم چون کار خاصی نداشتم دیروز که عاصفه خانوم برای تمیزکاری اومده بودو خونه رو دسته گل کرده بود غذارو هم که سفارش داده بودم مهنازو سارا طرفای 11 اومدن کمکم با شوخی خنده و مسخره بازی کارارو کردیم ساعت حدود سه بود که همه کارا شده بود به نوبتی یکیمون توی حموم اتاق خواب من و حمومی که توی راهرو بود حموم کردیم و ترگل ورگل حاضر شدیمبرای اونشب یه بلوز ساتن استخونی یقه مردونه پوشیدم با دامن تنگ مشکی که تا سر زانوم بودو کمر باریکمو به خوبی نشون میداد پوشیدم و بلوزمو توی دامنم کردم یه جوراب رنگ پای نازکم پوشیدم با کفشای پاشنه بلند مشکی موهامم مهناز بالای گوش سمت چپمو سه تا بافت زدو بقیه ی موهامو با یه بوبان مشکی هم جنس دامنم جمع کرد بالای سرمو یه قسمتشو خوشگل ول کرد روی شونه ی سمت راستم یه ارایش مسی هم کردم سپس با عطر مارک givenchy خوش بوم که سوغاتی نیما از ایتالیا بود دوش گرفتمخودمو توی ایینه بر انداز کردم...عالی شده بودم مهناز سوتی زد-به به عجب تیکه ای شدی نکبببببببببتی....سپس با حالت خاصی سر تاپامو یه نگاه کرد-خوررررررررردن داریخندیدمو زدم تو سرش-گمشوووووو زنیکه هیز خرررررررررراببعد اشاره ای به تبپ خودش کردم-ببینم نامرد تو میخوایی دل کیو ببری با اون تیپ پسر کششششت هان؟؟هان؟هاااااان؟؟-معلومه این همه پسر نازو مامانی دارین تو فامیلتون-اهاااااااان بگو پسسسس ولی ببین کثافتتت من رو همه ی پسرای فامیلمون غیرت دارم نگاه چپشون کنی چشاتو از کاسه در میارم...اوکــــــــی؟؟-نُکـــــــــــــــیساعت طرفای هفت بود که اولین مهمونا یعنی نیما و سوگلو نادیا و امیدو مبینا اومدن باهمه دستو روبوسی کردمو خوش امد گفتمو ازشون پذیرایی کردم امید از همون اول چشماش مهنازو گرفته بود...حقم داشت مهناز خیلی نازو با نمک بودو خوش اندام هفته ی پیشم که خانوم رفته بودن انتالیا یه حموم افتابم گرفته بودن که یه مانکن سکسی شده بودن ایشون و در کنار اینا خانوم و باوقار والبته زبون درازو شیطون بودو به دل مینشستتقریبا همه ی مهمونا اومده بودنو همه منتظر بودن و لحظه شماری میکردن برای رسیدن سپهر...طبق قرارمون با یه تک که از طرف سیاوش بود به معنی اینکه الان سیاوش همراه سپهر به کوچه رسیدن چراغارو خاموش کردیمو همه پشت مبلا قایم شدن منم کیک دو طبقه ی کاراملیو گذاشتم روی میز دوتا فشفشه رو هم فرو کردم توش به همراه 30 تا شمع ریز و رفتم پشت یکی از مبلا قایم شدم...مهردادو مهرشاد هی پارازیت مینداختنو سعی میکردن سکوتیو که به وجود اومده بودو بشکنن...لحظه ای بعد صدای باز شدن در پارکینگ اومد....و چند دقیقه بعد....صدای چرخش کلید توی قفل...نفسمو توی سینه حبس کردم تا از هیجان جیغ نزنم...شبح سیاوش و سپهر میون تاریکی پدیدار شد...و چراغا توسط مهناز که مسئولشون شده بود روشن شد...و لحظه ای بعد صدای سوت و دستو تولدت مبارک...-عاااااشقم.....عاااااشق-عاااااااشقم.....عااااااشقشروع به رقصیدن کردیم....-عاشق چشماتم دیوونه ی یه نگاتم...پــــــس پاشو بامن برقص...هستی واسه من نفس....نفــــــــس...توی چشای هم خیره شده بودیمو...با نگاه عاشقانه ی من که دیگه نمیتونستم قایمش کنم...و نگاه خاص سپهر... عاشق رقصیدنش بودم خیلی مردونه بود اما سکسی میرقصید تقریبا تو بغلش بودم...-دستاتو میگیرم تو چشمات عشقو میبینم...میبــــنم...نباشی میمیرم نباشی می میرم باتو اروم میگیرم...میگیـــــــرم-وقتی نیستی مریضو بدحالم وقتی هستی مستو خوشحالم-وقتی نیستی مریضو بدحالم وقتی هستی مستو خوشحالم-دستات تو دستامه نگات تو نگامه اینو میدونم عزیزم یاهم میدیم ادامه -دستات تو دستامه نگات تو نگامه اینو میدونم عزیزم یاهم میدیم ادامه دستامون توی هم بودو نگاهامونم توی نگاه هم قفل شده بودو با هیجان خودمونو اون وسط تکون میدادیم سرعت رقصیدنمونو بیشتر کردیمبه این جا که رسید:ناز نکن بی بی بیاسپهر با لبخند جذابی به من اشاره کرد منم تقریبا خودمو انداختم تو بغلش-اینجوری که تو میپری دوست دارم همین که هم تیپمی دوست دارم وقتی من پشتت میرقصم سریع خودتو میکنی اینوری دوست دارمسپهر چرخی زدو رفت پشتم منم با نازو عشوه برگشتم سمتشو دستامو انداختم دور گردنشو به حرکات موزونم ادامه دادم-لباتو بده من تو قرضو بردار همه حدو مرزو از سر شب تا سر صبح...دیونه شدم...سپهر یه دستشو انداخت دور کمرمو پشمکی بهم زد دوباره با نازو عشوه طوری که موهام بخوره تو صورتش با قر چرخی زدمو پشتمو کردم بهشو دستامو بردم بالا و یه قر خوشگلو مامانی اومدم سپهر هم از پشت دستاشو انداخت دور کمرم و حرکاتمونو باهم یکی کردیم-چشمات مثله گربه هوشو حواسمو برده...بـــــرده....اندامت فرشته واسه رقص....سپهر این تیکه رو زمزمه وار زیر گوشم زمزمه میکردو توی چشام خیره میشد...-وقتی نیستی مریضو بدحالم وقتی هستی مستو خوشحالم-وقتی نیستی مریضو بدحالم وقتی هستی مستو خوشحالمرقصمون به پایان رسید همه به افتخارمون دست زدنو ایندفعه یه اهنگ اروم گذاشتیمو هر کی عاشق بود پرید وسط...******************مهمونا رفته بودن با نگاه کردن به ظرفای تلمبار شده و خونه ی بهم ریخته عزا گرفته بودم حالا اول برم سراغ ظرفا؟یا تمیز کرن خونه؟...در ماشین ظرف شویو باز کردم اول باید ظرفارو اب کشی ساده ای میکردم بعد میزاشتمشون توی ماشین....تازه دست به کار شده بودم که سپهر اومد تو ایستاد پشتم ظرف رو ازم گرفت گذاشت روی میز-الان میخوایی اینکارارو بکنی؟-ارهدستمو گرفت منو کشید از اشپزخونه بیرونو منو نشوند روی مبل-لازم نیس الان خسته ای فرد خودم ترتیبشونو میدم برای نظافت خونه هم که عاصفه خانومو داریم-تو که فردا نیستی منم نیستم منم تحمل ندارم اینجوری اشپزخونه رو ول کنمخب اونم عاصفه خانوم فردا صبح میاد قابل اعتماد هم که هس-اوکیسپهر روبه روم ایستاده بود کرواتشو شل کرد-امروز خیلی خوشگل شده بودیدیگه به حرفای یه دفعه ایش عادت کرده بودم لبخندی زدم-خوشگل بودم خوشگلترم شده بودم-اوه اونکه بله...ولی واقعا ممنونم آوا خیلی زحمت کشیدیو خسته منم خیلی خوشحال شدمخندیدم-ادم وقتی یکیو....حرفمو سریع خوردم میخواستم بگم ادم اگه یکیو دوست داشته باشه اگه کوهم بکنه خسته نمیشهسپهر اومد نزدیکتر با وسواس پرسید-چی گفتی؟سرمو انداختم بالا-هیچیبا لجبازی بچگونه اصرار کرد-چرا اصلا هم هیچی نبود بگو دیگهههخندیدم-نچ الان نه!-پس کی؟لحظه ای به نگاه معنی دارش و لبخند های خاصش فکر کردم...و سپس به داغی لباش روی گونه هام سپس توی چشاش خیره شدم...فقط یه چیز ازش میخواستم...فقط دوست داشتن...-وقتی از یه چیز مطمئن شدم!سرشو تکون داد نفسشو فوت کرد بیرون لحظه ای نگاهم کرد سپس عقب گردد کردو رفت سمت ضبط اهنگ ارومی گذاشتو اومد سمت من دستشو به سمتم دراز کرد سر در گم به دستش نگاه کرد سپس به صورتش...بدون حرف...مدتها بود که با چشمامون با هم حرف میزدیم...با لبخند جذابی جواب داد-افتخار یه دور رقصو به من میدین مادمازل؟خندیدم با نازو ادا دستمو گذاشتم توی دستش-با کمال میل کوزتبلندم کرد روبه روی هم ایستادیم اول دست بردمو کرواتشو براش درست کردم-کروات خیلی بهت میاداول به دستم سپس به صورتم نگاهی کرد بعد با ارامش دستمو گرفت و به لباش نزدیک کرد...در حالی که توی چشام خیره شده بود لباشو روی دستم گذاشتلبخند خجولانه ای زدم منو کشید سمت خودش یه دستشو انداخت دور کمرم منم یه دستمو گذاشتم روی شونشو اروم اروم شروع به حرکت کردن با اهنگ کردیم...نگاهامون تو نگاهای هم...گرمی دستاش روی کمرم بهم یه ارامش عجیبیو میداد که تا حالا حسش نکرده بودم اهنگی که سپهر گذاشته بود یکی از بهترین خاطراتمو برام تدائی میکردسپهر که به چشمام خیره شده بود گفت-یادته اولین بار با این اهنگ رقصیدیممثه خودش توی چشاش خیره شدم-اره مگه میشه یادم بره-من این اهنگو خیلی دوست دارم...بعد یه ابروشو داد بالا-میدونی چرا؟کمی فکر کردم-نه چرا؟نگاه معنی داری کرد-اونم باشه به موقعشهمزمان خندیدیم سپهر درستشو کشید روی چال روی گونم...خندمو خوردم سپهر نگاهشو از چال گونم توی چشام دوخت-خیلی چال روی گونتو دوست دارم...همیشه بخندخجولانه لبخندی زدمو نگاهمو ازش دزدیدم دستشو گذاشت زیرچونمو سرمو گرفت بالا-وقتی گونه هات از خجالت سرخ میشه نمیتونم نگاهت نکنمنمیدونستم چی بگم فقط زل زدم توی چشماش...همین جور که به چشمام خیره شده بود سرشو اورد پایین...فاصلشو با صورتم لحظه به لحظه کم تر میکرد...قلبم توپ توپ میزدو مطمئن بودم سپهر هم صدای قلبمو میشنوه...و من هنوز خیره به چشماش...دستشو توی موهام فرو کرد...اونقدر صورتش به من نزدیک شده بود که...دیگه بیشتر از این ظاقت نگاه سوزانشو نداشتم برای همین چشمامو بستم...و چند لحظه بعد...نرمی لبای سپهرو باهمه ی وجودم روی لب هام احساس کردم...نمیدونستم الان کجام حتی نمیدونستم کیم...فقط میدونستم که با همه ی وجودم سپهرو میخوامو دارم به بوسه اش جواب میدم...احساس میکردم هیچی توی دنیا وجود نداره که بتونه مارو از هم جدا کنه...چند لحظه بعد سپهر سرشو کشید عقبو نگاهم کرد...نمیتونستم نگاهش کنم...با هر توانی که داشتم از زیر نگاه تبدارش فرار کردم...به حالت دو رفتم توی اتاقمو درو بستمو به در تکیه دادم...دست کشیدم روی گونه هام...داغ داغ بودن...چنتا نفس عمیق کشیدم...انگشتمو کشیدم روی لبام هنوز داغ بودن...هنوز...هنوز....دلم فریاد میزد که چرا اینجام...چرا فرار کردم مگه منتظر چنین لحظه ای نبودماگه میرفتم...؟؟دیگه نمیتونستم دوباره برگردم با خودم کلنجار میرفتم..از توی قفل در توی هالو نگاه کردم سپهر هنوز همونجا ایستاده بودو.انگشتاش روی لباش بودن...نفس عمیقی کشیدم....با همون لباسا روی تخت دراز کشیدم... خاک تو سرت نشستی همین جوری درو دیوار خونه رو نگاه میکنی مثلا تعطیلاتم هس...اه این سپهر گور به گوری هم که به بهونه ی کارای شرکت رفته بیرون اخه کی جمعه میره شرکت؟کدوم خری؟سپهر؟والا....خری مثه اون همه چی ازش بر میاد..اصلا از بعد از اون بوسه هر دوتامون از هم فرار میکنیم البته درجه ی سپهر بیشترهگوشیو برداشتم زنگی به مهناز زدم-الو الووووووووووو؟-کوفتتتتتتت اول صبحی تو دوباره اون صدای نحسو انکروالاصواتتو به رخ من کشوندی-نچ نچ منو باش که زنگ زدم به توی...همون که خودت میدونی-اِاِاِاِاِ؟اینطوریه؟؟-نه اونطوریه-بی مزه کارتو بنال میخوام بکپم-ایششش مهنازی ایشالا بکپیو دیگه بیدار نشی با اون کاری که با پسر خاله جانم کردی..بمیــــــــــــــررر رریفقط خندیدمنم در حالی که خندم گرفته بود گفتم بزار یه ضد حال اساسی بیام چون معلوم بود اونم از امید خوشش اومده بود-هههه عزیزم حالا اینقدر نخند بچمون صاحاب داره بلــــهخندشو خورد بعد از مکثی گفت-برررووووو دروغ نگوووو پس چرا دیشب اینقدر...حرفشو قطع کردم-چه خوش خیالی بااااباااا چون دیشب صاحابش نبود -راست میگی؟-اره باوووو پس چی منکه تورو ابدا و اصلاااااااا سر کار نمیزارم-گم شوووووووووووو عوضی فهمیدم میخوایی سر کارم بزاریهرهر خندیدم-کوفت ایشالا من به جنازه و کفن توی.....بخندم-هوووووووووشه فحش ک دار ممنوع-باشه بابا آوا خانوم شما بررررردی بنال زرتو کار دارم-مهنااااازی....حوصلم سر رفته-اااا زیر شو کم کن سر نره اون شوهر جانت تو کدوم کفنیه؟-هووووووووووووو با شوهر من درررررست بحرفاااااایهو ماجرا دوروز پیش یادم اومد برای همین با جیغ گفتم-مهنااااااااااااازززز-چطه دیوووووونه روانی پرده ی گوشم پاره شد چرا جیغ میکشی-وواااااااااااااایی مهنازیییی نمیدونی چی شدددد-بنال ببینم بازم چه گندی بالا اوردی؟-گند چیه بابا...و ماجرای بوسه رو براش تعریف کردم-نههههههههههههه!!!!!؟؟؟؟-اررررررررررررررررررررهخندید-دیگه داشتم از این سپهر ناامید میشدما این شوهر تو هم خععععلی بی بخاره من جا اون بودم تورو همون شب اول...-اره در اونکه شکی نیس تو که یه ادم هیزووو...-خفه بیمیرررر به همه که نه فقط تو فقط تو...کی از تو لوندتر خوشگلتر بغلیتر تو دلبرو-ایششش اینارو برو به این سپهر بگو....مهناااااز-چطه؟-امروز میایی بریم با این سارا دَدَر دودوررررر؟؟-کجا؟-شیمینونم فقط یه جاااایی-حالا زنگ میزنم از سارا بپرسم ببیم برنامش چیه-اوکی منتظرمپنج دقیقه بعد مهنا زنگ زد قرار شد من ماشین بیارم باهم بریم ددر دوردور*ساعت طرفای یازده بود که برگشتم خونه از کلیدم استفاده کردم ماشینو توی پارکینگ پارک کردم چراغا هنوز خاموش بود یعنی هنوز نیومده بود؟کلیدو توی قفل چرخوندم همه ی چراغا خاموش بود ولی یه باریکه ی نور قسمتی از هالو که سپهر نشسته بود روشن کرده بود به میز روبه روش نگاهی کردم یه مارتینی با یه لیوان روش بود با یه زیر سیگاری که توش چنتا ته سیگار بود...اخمی کردم سپهر که سیگار نمیکشید تازه اصلا هم خوشم نمیومد کسی توی خونم سیگار بکشهاخمی کردم-کی به تو گفته اینجا سیگار بکشیسرشو گرفت بالا-خودم-بیجا کردیلیوانشو کوبید روی میزو سریع بلند شد صداش رفت بالا-چی گفتیییی؟؟ ترسیدم ولی گفتم-همین که شنیدیاومد نزدیکم ایستاد طوری که مجبور شدم کمی سرمو بیارم بالا تا ببینمش-اصلا تا این وقت شب تو کدوم خراب شده ای بودی؟؟میدونی ساعت چنده؟یازدهترسیده بودم باید چجوری جوابشو میدادم؟پررویی میکردم؟-خب که چی؟صداش هر لحظه بالاتر میرفت-خب که چی؟؟؟این درسته که یه دختر تا این ساعت توی خیابون ول بگردهههههجوابشو ندادم دوست داشتم باهاش لجبازی کنم واسه چس اون جمعه منو تنها گذاشته بود؟ با سرکشی یه نگاهش کردم سپس عقب گرد کردم تا برم هوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که سپهر از پشت بازومو با خشونت گرفتو منو کشید سمت خودش-کجا بودی؟؟اصلا با کی بودی؟؟از زور درد نزدیک بود جیغ بکشم ولی هنوز دلم میخواست قلدری کنم برای همین صدامو بردم بالا-با دوست پسرمممم خونش بودیم تو بغلش بودم عشق بازی میکر....هنوز حرفم تموم نشده بود که با سیلی سپهر برخورد کردم به دیوار..چشمامو باز کردم...چند لحظه گیج نگاهش کردم احساس میکرد با ضربه ی قویش دیگه یه طرف صورتمو ندارم سپهر نفس نفس زنان در حالی که چشاش از عصبانیت گشاد شده بود بهم خیره شده بود...ازش متنففففففففففرممم توی چشاش خیره شدم با پشت دست خون گوشه ی لبمو پاک کردم دستمو به دیوار تکیه دادمو بدن بی جونمو تکون دادم قبل از رفتم با نفرت توی چشاش خیره شدم سپس یه تف انداختم جلوی پاشو بدون حرف رفتم سمت اتاقمو درو بستمو قفلش کردم سپهر با مشت به در میکوبید که صدای تلفن اومد برش داشت-الو بفرمایید؟-.....................-سلام مهناز خانوم حال شما؟-.............................-موبایلش؟مگه خونه ی شما بوده؟-............................-خیلی ممنون خبر دادین.....نه خواهش میکنم......سلامت باشین....خداحافظتماسو قطع کرد صدای قدم هاشو شنیدم که اومد پشت در اتاقم-آوا؟درو باز کن....جوابی نشنید چند بار دیگه هم در زد ولی وقتی دید جوابشو نمیدم بی خیال شدو رفت...تو ایینه به خودم نگاه کردم...جای انگشتای سپهر روی گونم به طور فجیحی خودنمایی کرد....چطور تونست اونجوری بزنه؟چنتا دستمال برداشتمو خون روی لبمو پاک کردم و چون خیلی خسته بودم زود لباسامو عوض کردمو خوابیدم************8با صدای سپهر از خواب بیدار شدم-آوا؟غلتی زدمو دوباره پلکامو روی هم گذاشتم...اتفاقای دیشب یادم اومد...-آوا بیداری؟باید بریم شرکت...آوا؟؟حقته جوابتو ندم...عوضی هنور فکم درد میکنه اونجور که اون زدحالام انتظار داره چیلیک چیلیک پاشم براش برم اون شرکتش که ایشالااوار شه روسرششششش-امروز بهت مرخصی نمیدماااا......بازم سکوت....مشت محکمی به در زد-لعنتی...امروز نیایی شرکت اخراجی فهمیدی؟صدای قداماشو شنیدم که دور میشد و بعد صدای محکم بسته شدن در خونه...اخیشش رفت منم خوب از زیر کار درمیرماادر اتاقو باز کردمو اومدم بیرون حسابی پوشنم بودو شکمم به قارو قور افتاده بود در یخچالو باز کردم شکلات صبحانه همراه با نون تست برداشتم در یخچالو که بستم...با دیدن سپهر پشت در یخچال قلبم اومد تو دهنم بی اختیار جیغی کشیدم...بی تفاوت نگاهم کرد-تا پنج دقیقه ی دیگه کاراتو میکنی باهم میریم شرکت-نمیامکمی سرمو چرخوندم تا دست گلشونو ببینن...نگاهش به لب متورم و اشو لاشم افتاد و بعد به گونه ی کبودم...چند لحظه خیره شد سپس کلافه دستشو کشید توی موهاش بدون حرف خونه رو ترک کرد******میشه بپرسم این کیک شکلاتی و این گل برای چیه؟-واسه مراسم اشتی کنون-ولی من از این لوس بازیا اصلا خوشم نمیاد-یعنی نمیخوایی قبول کنیدست به سینه روی مبل نشستم-نچ-چرا؟-اون موقع که مثه حیوون سیلی بهم زدی باید فکر اینو میکردیبالای سرم ایستاد-اصلا خوشم نمیاد التماست کنم-مگه من مجبورت کردم؟-این طور به نظر میادشونه هامو انداختم بالا-اگه یه چیزی غیر از کیک شکلاتیو گل باشه چی؟-فرقی ندارهنشست کنارم یه جعبه ی خوشگل گرفت جلوم بدون حرفحتی نیم نگاهی هم به جعبه ننداختم-این چیه؟-بازش کن ببین چیهنگاهش کردم قیافش عین این پسرای معصوم میموند که از مامانشون میخوان ببخشنشون با چشم غره ای جعبه رو ازش گرفتمو درشو باز کردم...چشام چارتا شد...عجججججب ساعتی....کفم برید کم کمش هفت ملیون می ارزید...با این حال حالتمو حفظ کردم-خوشت اومد؟-بد نیسچشاشو درشت کرد-به این شیکی!دلتم بخواد...حالا که با من اشتی کردی....پریدم وسط حرفش-نخیر کی گفتهحرفمو نشنیده گرفت-....بیا این کیکو ببر بخوریملبامو دادم جلو با لجبازی بچگونه گفتم-خودت بزار به من چه-هی هی داری پررو میشیادوباره شونه هامو انداختم بالا بلند شد جعبه ی کیک رو باز کرد توی بشقاب یکی برای من گذاشت یکی برای خودش***************-سپهررررررر جون بچت زود بااااش...دیر میرسیمااا مثلا خواهر دومادم-اوه اوه عجب خواهر شوهری بشی تو یکی-خیلیم دلت بخوااااادیه بار دیگه توی ایینه به خودم نگاه کردم...یه پیراهن سفید تنگ پوشیده بودم که تا بالای زانوهام بودو یه طرف استینش خیلی بلند بود تا انگشتام و طرف دیگه بی استین بود و پشت لباس از سرشونه تا کمرم یه نیم دایره لخت بود ارایشگاهم که رفته بودم یه ارایش فوق العاده کرده بودمیه کفش سفید پاشنه دوازده سانتی شیک پوشیدم مانتوی بلندمو پوشیدم شالم رو هم با احتیاط گذاشتم روی سرم تا موهام خراب نشه...رفتم توی اتاق سپهر مخم سوت کشید از بس که خوشششگل شده بود با کتو شلوار دودی و پیراهن خاکستری و کروات دودی موهاشو هم که خوشگل ژل زده بود...دلم براش ضعف رفت اگه میشد میپریدم ماچش میکردم دختر کش که بود هزار برابر بیشتر دخترکش شده بود-بریماز جلوی ایینه اومد کنار بریموقتی به باغ رسیدیم به جز فامیلای درجه یک سوگل و نیما کسی نیومده بود رفتم توی ساختمون باغ مانتو شالمو در اوردم بع د رفتم پیش مامان اینا نادیا یه پیراهن دکلته ی سبز پوشیده بود که با چشاش همخونی داشتچشمکی بهش زدم-نادیا تو هم دیگه وقته شه هااااا-اااااا مگه من مثه تو خرررمسپهر-نایا دستت درد نکنهنادیا خندیدو با حاضر حوابی جواب داد-خواهش میکنمسپهر با تحسین نگاهم کرد-خیلی خوشگل شدی-ممنونخاله سیمین اینا اومدرن پشتمو کردم به سپهر تا سلام کنم که سپهر گفت-این...این چیه پوشیدی؟با تعجب برگشتم سمتش-چی؟؟نفسشو داد بیرون-چرا این پشتش لخته؟؟-تو که گفتی قشنگه-من ندیده بودم که پشتش لخته-فک میکردم قبل دیدیش-برو یه شال بندز روی لباست-شال بندازم نمیگیرهکلافه دست کشید توی موهاش-میریم خونه لباستو عوض....حرفشو با اومدن خاله نازی قطع کرد با خاله اینا سلامو احوال پرسی کردیم منم از این فرصت استفاده کردمو رفتم یه طرف دیگه ی باغ...کم کم مهمونا اومدن نیماو سوگل هم میون دستو سوتو کل مهمونا وارد باغ شدن یه دخترو پسر حدودا چهار ساله دنباله ی لباس عروس سوگلو گرفته بودن دخترک لباس سفید بچگونه ی خوشگلی پوشیده بود و پسرک هم کت و شلوار همرنگ لباس دختره رو پوشیده بود دوتاشون خیلی ناز بودن چشای سبز داشتن و موهای گندمیعروسو داماد توی جایگاه ویژشو قرار گرفتن سوگل توی لباس عروس خسلس زیباترو خواستنی تر شده بود نیماهم توی کتو شلوار مشکی فوق العاده جذاب شده بودو توی چشماش پروژکتور به کار بودو نگاهشو از سوگل برنمیداشتوقتی خوشحالیه اون دوتارو میدیدم خیلی خوش حال میشدمداشتم بین مهمونا قدم میزدمو احوال پرسی میکردمو خوش امد میگفتم که که دیدم نازیلا خانوم با صدای بلند خندیدن بازوی سپهرو چسبیدن...سپهرهم که داشت با امید حرف میزد برگشتو با تعجب نازیلا رو نگاه کرد نازیلا اونو کشید سمت پیست رقص سپهر هم از روی اجبار رفت خیـــــــــلی حرصم گرفت میهواستم برم اون وسط سرشو بکوبونم به زمییییینرفتم سمتشون که یه دفعه بهروز جلوم ظاهر شد-افتخار میدی یه دور رقصو؟نگاهی به اون دوتا کردم بهروز رد نگاهمو دنبال کرد پوزخندی زد-ایشون که فعلا گرفتارناز حرفش بدم اومد میخواستم دوتا بزنم تو گوشش...یه لحزه چشام گشاد شد به وضوح دیدم که نازیلا خودشو انداخت تو بغل سپهر...کارد که چه عرض کنم شمشیرم میزدی خونم در نمیومدپیشنهادشو قبول کردم باهم رفتیم وسط جمعیت درست کنار سپهرو نازیلا حالا منم بلدم اقا سپهر اهنگ تموم شد اهنگ بعدی ه اومد همه با جیغو هوررا پریدن وسط...بهروز اصلا رعایت نمیکرد خیلی راحت دستاشو گذاشته بود روی پهلوهام ...چشمای سپهر افتاد به ما...نگاهش روی دستای بهروز لغزید چشاش گرد شد با حرص به حرکتام خیره شد میدونستم که حرکتام هر بیننده ایو خیره میکنهدوتا اهنگ با بهروز رقصیدم...دیدم سپهر با نازیلا دیگه نمیرقصه برای همین منم رفتم کنار بهروزم مشغول رقصیدن با یه دختردیگه شد...رفتم سمت شهاب که داشت با یه دختر با نمک حرف میزد به دختر سلامی کردمو دست دادم سپس رو کردم به شهات-اقا شهاب خوش میگذره؟نگاهی به دختره کرد-بله چرا نگذرهو دختره رو به من معرفی کرد شهاب لیوانمو برام پر کرد تشکری کردمو مشغول شدم سپهر توی معیت داشت دنبال کسی...به احتمال من...میگشت تا چشمش بهمن افتاد اومد سمتم وقتی رسید به من هشدار دهنده نگاهم کرد بعد لیوان نصفمو ازم گرفتو سرکشید بعد دوباره لیوانو بهم داد...پریستیشت تو حلقم حالا مثلا این حرکت چی بود اومدی؟ دوباره هشدار دهنده نگاهم کردو مقققققققققتدرانه پشتشو کرد بهم و رفتعجب!کم کم موقع شام شد ما کنار میزا ایستاده بودیمو به همه تعارف میکردیم برای نیماو سوگل هم که یه میز حسابی جداگونه چیده بودن...همه ی مهمونا که مشغول شدن ماهم برای خودمون غذا بر داشتیمو یه جا مشغول شدیمسپهر بهم بی محلی میکردو نازیلا هم براش بهترین وسیله بود که منو بچزونه نازیلاهم که از خدا خواسته...اینم شام عروسی برادرم کوووووفتم شدبعد از شام همه با انرژی بیشتر پایکوبی میکردن با مبینا کناری ایستاده بودم که یه پسری که نمیشناختمش اومد جلوم-سلام افتخار یه دور رقصو میدین؟بله؟ایشون کی باشن؟اصلا منو میشناسه وقتی نگاهمو دید خنده ی دخترکشی کرد-ببخشید خودو معرفی نکردم-من امیر هستم برادر خانوم سوگل جان و...شماهم باید خواهر داماد باشین درسته؟به نظر پسر بدی نمیومد-بله-خیلی خوشبختم...حالا افتخار میدین؟کمی تردید کردم اما با یاداوری بی توجهیای سپهر لبخندی زدم-خواهش میکنمباهم رفتیم وسط تقریبا روبه روی هم ایستاده بودیمو بشکن میزدیم پسر خوبی بود کاملا حریم خودشو رعایت میکرد چرخی زدم سپهر با پسری گرم صحبت بود اون پسر نگاهش به من افتادو خیره موند سپهر هم رد نگاهشو دنبال کرد وقتی منو دید با عصبانیت اومد سمتم اهنگ تموم شد خواستیم اهنگ دیگرو شروع کنیم که سپهر رسید بهمون دستمو گرفتو فشار داد بعد رو کرد به پسره-شرمنده اگه اجازه بدین یه رقصی هم با شوهرش بکنهپسره محترمانه رفت کنار اهنگ شروع شد سپهر یه دستمو هنوز تو دستش فشار میداد-باید جمعت کرد اره؟ادامه بده ببین چیکارت مینکمدستمو تکونی دادم-ولم کن دستمو شکستیدندوناشو بهم فشار داد-یه بار بهت گفتم دوست ندارم زنم مثه هرزه ها هر دقیقه با یکی برقصهفقط میخواستم باهاش لجبازی کنم بدون لحظه ای فکر جواب دادم-کی گفته من زن توام؟چند لحظه ناباورانه نگاهم کرد منم پرو پرو تو چشاش خیره شدم-زیادی ازادت گذاشتم خودسر شدی که جرئت میکنی اینجوری بامن حرف بزنی ...ولی بدون از امشب حالیت میکنم دیگه از این خبرا جایی نیسسپس با خشونت دستشو انداخت دور کمرم اون وسط که نمیتونستم باهاش جنگ دعوا راه بندازم برای همین منم بی خیال به رقصیدنم ادامه دادمسپهر به عمد دستاشو روی کمر و قسمت لخت لباسم میکشیدو منو ازار میداد بعد از چنتا اهنگ ارکستر یه اهنگ اروم گذاشت و همه پیستو باری زقص اخر عروسو دوماد خالی کردن منم خودمو از چنگ سپهر کشیدم بیرون همه ی چراغای باغو خاموش کرد فقط پیست رقصو که سوگلو نیما میخواستن برقصن روشن گذاشتن....نیماو سوگل به ارومی شروع کردن به رقصیدن...نگاهاشونم عاشقونه به هم دوخته بودنیاد روز عروسی خودم افتادم...نگاهاشونو درک میکردم...اهی کشیدم متوجه شدم که سپهر داره نگاهم میکنه بهش نگاه نکردم سپهر به ارومی دستمو گرفتو بعد یه دستشو انداخت دور کمرم توجهی نکردمرقصشون به پایان رسید همه به افتخارشون دست زدیم ساعت نزدیکای 2 بود که مهمونا کم کم رفتنو فقط خودمونیا موندیم برای عروس کشون همه سوار شدیم اول ماشین نیما اینا بهدم بقیه ی ماشیناتوی ماشین فقط سکوت بودو سکوت انگار اعصابش خیلی خراب بود...حتی نیم نگاهیم بهم نمیکرد...حق داشت خوب منم زیاده روی کرده بودم بعد از یه ساعت چرخیدن نزدیک کوه صفه نگه داشتیمهمه با عروسو داماد خداحافظی کردن وقتی سوگولو بغل کردم در گوشش گفتم-انرژی هاتو که نگه داشتی؟-خفهههههههههو خندید سرمو تکو دادم-بله دیگه ماهم از این شبا داشتیم اینجوری میخندیدیمنیششو بستو نگاهم کرد گفتم-اخی نازی چه عروسمون خجالتیهسوگل حسابی بغض کرده بود از بغلم اومد بیرون گفتم-سوگل یه نصیحت بهت بکنمدماغشو کشید بالا-بگو؟-شب اول مواظب باشین بساط بچه رو راه نندازیسرخ شد-واااااااای تورو خدا آوا اون دهنتو ببنددبا لودگی گفتم-باااوووشه ولی فقط یه چیز دیگه....نیشگونی ازم گرفت که در جا ساکت شدم-ااااااااااخ دستت بشکنه ایشااااالا بعد از اینکه بابای سوگل دست سوگلو گداشت توی دستای نیما همه ازشون خداحافظی کردیم و بعد همه سوار شدیم رفتیم سمت خونه های خودمونرسیدیم خونه با ریموت در پارکینگو باز کرد ماشینو پارک کرد پشت سرم وارد خون شد درو محکم کوبید صداش اونقدر بلند بود که از جا پریدم محل نزاشتم میدونستم هنوزم عصبانیه کیفمو انداختم روی مبل خواسم بم سمت اتاقم که سپهر گفت-بشین باهات کار دارمبرنگشتم-الان خستم بزار برای فرداخواستم برم که با عصبانیت داد زد-گفتم بتتتتتمرررررررررررگچهارستون بدنم لرزید اما باز هم توجه نکردم رفتم سمت اتاقم باارامش زیپ لباسمو کشیدم پاییندرو با شدت باز کرد در با ضربه خورد به دیوار برگشت چشماش شده بود دوکاسه خون فکش منقبض شده بود از لای دندون حرف میزد-مگه با تو نیییییییییییییییییستممممم ؟؟خیره خیره نگاهش میکردم یه کلمه ی دیگه میگفتم سرمو میزاشت روی سینماومد سمتم-تو هرزه ای؟لامصب جواب بده.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 16:45 توسط دختر ستاره ها
|