موهامو بالای سرم جمع کردم یه ارابیش ملایم کردم ماتوی سرمه ای تنگو کوتاهمو پوشیدم به همراه شلوار جین روشن چسبونم و کفشای کالج سرمه ای یه شال سرمه ای هم انداختم روی سرمو اومدم بیرون دیدم هنوز این سپهر توی حمومه
-سپهر بسه دیگه دختر کش شدی بیا بیرن از او حموم-باشه بابا الان میام بیرون به همراه این حرف از حموم اومد بیرون کاملا سه تیغ کرده بود بدون ته ریش هم خوشگگلو جذاب بود اما با ته ری یه چیز دیگه بود-ریشات کو حاجی؟-چطورم؟یواش گفتم-یه چس اومد روتولی انگار شنید چون با صدای بلند خندید-ببین سپهر دیگه حق نداری ته ریشتو برداریاخندشو خورد-چرا؟شونه هامو انداختم بالا-همین طوریشیطون شد-ببین دوتا حالت داره یک اینکه تو منو با ته ریش بیشتر دوست داری حالت بعدی اینکه تو کلا منو دوست دریپشت چشمی براش نازک کردم-سپهر دست از این خوزعبلات بردار دیر شداز خونه اومدیم بیرون در خوه رو قفل کردیم دزد گیرو حفاظم زدیم اومدیم بیرون-سپهر گازو....-کشتی بابا گاز اب همه رو چک کردم-پیتارت چی-اِ یادم رفت و دوید سمت خونه بعد از چند دقیقه بر گشت دست به سینه نگاهش کردم-سپهر تو منو نداشتی چجوری میتونستی بری مسافرت؟-به اسونینشستیم توی ماشین سپهر با بسم ال.... ماشینو روشن کرد رسیدیم سر قرارمون فقط ثریا جو ایا اومده بودو مامان ایناو سوگلو نیماسپهر-آوا خانوم بفرما هنوز هیچکی نیومده حالا تو هی بگو زود باش دیر شد-سپهر مگه تو چقدر کار داری همیشه من زود تر تو اماده میشم حالا بر فرض که تو هنوز توی خونه بودی چیکار میکردی از این ریخت خلوچلیت بهتر میشدی؟سپهر دست برد تا موهامو بهم بریزه که جا خالی دادمو از ماشین اومدم بیورن به همه سلام کردمبعد از ما کم کم بقیه هم اومدنو راه افتادیم سمت شمال یه دوساعتی گذشته بود حوصلم داشت سر میرفت-سپهر؟-هان؟-هان چیه جانم....حوصلم سر رفته-خب من چیکار کنم-پوووووف مارو ببین رو دیوار کی داریم یادگاری مینویسیم تو رانندگیتو بکنتبلتمو برداشتم کمی توی صندلی لم دادم مشغول شدم-آوا یکم اون صداشو کم کن روی اعصابمهصداشو کم کردم بعد از یه ساعت خسته شدمو شروع کردم به غرغر کردن-سپهر تو خیلی ماستی خب حوصلم سر رفت یه کاری بکن خندید-چون تو مثه این بچه های شر میمونی که اصلا به یه جا بند نیستن خب من چیکار کنمپوفی کردم-هــــی یاد روزای تجرد به خیر-چرا؟-چون اونروزا خیلی خوش میگذشتروشو رد به من اخم ظریفی بین ابروهاش بود-مگه الان دیگه بهت خوش نمیگذره؟با شیطنت ابروهامو انداختم بالا-دروغ چرا؟نه-ای بدجنسهخندیدم همونجور که داشت رانندگی میکرد دستشو اوردوکشید روی چالم –وقتی بچه بودیم اینقدر چال داشتی-اووووه خیلی از بس تپل بودم به جا ذوتا پهارتا داشتم-جدا؟چاق بودی؟لاغر کردی؟-نه بابا کی حوصله رژیمو داره تا هفت سالگی توپول بودم بعد کم کم لاغر شدم-شیطونم بودی؟-اررررره خیلی بیشتر از الان-اوه اوه چه شود نکه الان خیلی ارومو سر به زیری؟حالا چه شیطنتایی میکردی؟-مثلا سوسک مینداختم توی کیف معلما...-واقعا؟معمولا دخترا از سوسکو حشره و...میترسنو چندششون میشه-خب چندشم که میشد ولی درد ناچاری بود دیگه تازه شاپرکو قورباغه و...اینا هم میگرفتمبعد چینی به بینیم دادم-همه چی به جز عنکبوت...ایی با اون پاهاششش و بعد از تصورش لرزیدمدستشو از فرمون برداشت گذاشت روی پشت دستمو حالت پاهای عنکبوتو در اورد دوباره لرزیدمو دستشو پس زدم-نکـــــــــن اهههههههبعد یه نیشگون سفت از پشت دستش گرفتم -از قورباغه چی چندشت نمیشه؟-چرا اونم بدم میاد فقطم در مواقع خیلی ضروری ازش استفاره میکردم-مثلا ؟-میدونی بابام یه عمه خانوم داره اومده بود باغمون اون موقع 14 سالم بود هی بهم میگفت دختر که نباید اینقدر شیطون باشه دختر باید اینجور باشه باید اونجور باشه نباید بلند بخنده و...منم لجم گرفته بود یه قورباغه با غبغب ایییییین ها انداختم روی پاش وقتی نشسته بود پشت میز ناهار خوریسپهر از خنده منفجر شد-نههههههه راس میگی همون خانومی که توی عروسی به من هی گیر میدادو با کیفش زد تو سرم؟یاد روز عروسی افتادم که سپهر خم شد دست عمه خانومو ببوسه که عمه خانوم با کیفش زده بود توی سر سپهر-اررهههباهم خندیدیم-تازه توی دوران دبیرستان با سوگل انقدر اتیش میسوزوندیمو معلمو مدیرو ناظمو..اذیت میکردمنچ نچی کرد-بیچاره منو نیمامشتی زدم به بازوش-دلتم بخواد مگه چیکارت کردم پررو؟مظلوم نگاهم کرد-کتکم میزنی...بعد شیطون نگاهم کردو مرموزانه گفت-ولی من عااشق این بچهامو لپمو کشید سرخ شدم-منم مثه تو یه عمه خانوم داشتم-اِ خدا بیامرزتشون-نه هنوز زندس-پس چرا من تاحالا ندیدمشون؟خندید-چون با بابام قهره-چرا اخه؟-چون میخواست منو اجبار کنه که با نوه ی خواهر شورش ازدواج کنم...اوه اوه حالا نمیدوی دختره از کدوم دخترا بود ...و سرشو تکون دادباتعجب گفتم-فقط به خاطر همین؟-اره اینقدر سر این عمه خانوم بلا اوردم و تنبیه شدم که خدا میدونهاز تصور سپهر در حال تنبیه شدن خندیدمو یهو بی هوا گفتم-وای وای بچه ی منو تو چــــی میـــشه؟با تعجب به من نگاه کردو خندیدتازه متوجه شدمو سعی کردم ماس مالی بکنم-یعنی منظورم اینه که...که اگه...سپهر پرید وسط حرفم-نه دیگه حرفتو زدییه چند ساعت بعد رسیدیم رستوران مهتاب اونجا ناهارمونو خوردیمو دوباره راه افتادیم چون صبح خیلی زود بیدار شده بودیم خیلی خوابم میومد برای همین سرمو تکیه دادم و چشمامو روی هم گذاشتمبا احساس پرت شدن از خواب پریدم یکی در ماشینو که بهش تکیه داده بودم باز کرده بودو حالا شهابو نیماو سپهر روبه روم ایستاده بودنو داشتن میخندیدن هوا کاملا تاریک شده بودو چند ثانیه خونسرد اونارو نگاه کردم سپس چشمامو بستمو به صندلی تکیه دادم بعد ناگهانی از ماشین پیاده شدم با تفنگ اب پاش بزرگم افتادم دنبالشو هر کدوم از یه طرف فرار کردن چ.ن اب پاشم تا10 متر اونطرف ترو هم خیس میکرد زاحت ایستادمو به ترتیب سه تاشونو خیس کردم بعد راحت دست انداختم دور گردن مبیناو نغمه و سوگل با خنده باهم رفتیم توی ویلابا هزار ذوق و شوق داشتم میرفتم توی اتاق سال قبل دنبال دخترا که ثریا جون صدام کرد-عزیزم سپهر چمدونتو گذاشته توی اون اتاق طبقه ی پایینبا حسرت به نغمه و مبیناو سوگل نگاه کردمو بعد دنبال ثریا جون از پله ها اومدم پایین در اتاقو باز کردم سپهر داشت بلوزشو در می اورد که بره حمومی که توی اتاق بودمنم مانتو شالمو دراوردم وقتی سپهر رفت از اتاق بیرون یه شلوار برمودای سفیدو بلوز بنفش پوشیدمو رفتم بیرون بعد از خوردن شام چون همه خسته بودیم رفتیم سمت اتاقامون یه جورایی دلم میخواست برم پیش سپهر بخوابم هم دلم میخواست برم پیش بقیه ی دخترا قبل از اینکه سپهر بیاد تو اتاق وسایل مورد نیازمو جمع کردم و رفتم توی اتاق دخترانغمه-اِ اومدی اینجا چیکار؟-پیش شماها بخوابم یه وقت شب کارای بد بد نکنینمبینا-دکی تو که سر دسته ی ما بودیلباسامو با لباس خوابم عوض کردم تقریبا تا ساعتای 4 و 5 بیدار بودیمو حرف میزدیمو میخندیدیم بعدهم با شروع خمیازه ها و اعتراض بقیه برای سروصدای زیادمون خوابیدیمصبح با سروصدای پسرا که اومده بودن توی اتاقمونو بالشتارو از زیر سرامون میکشیدن کنار بیدار شدیماول پسرا رو از اتاق بیرون کردیم بعد به سرو وعضمون رسیدیمبا اولین نفر که برخوردم سپهر بود از فکر ایکه دیشب اینقدر منتظر من بود لبخند شیطونی زدم اونم با غیظ گفت-صبح به خیییییرررر-صبح شماهم به خیر با لحن معنی داری گفت-دیشب خوش گذشت؟-جاتون خیلی خالی بلهسرشو کج کرد-بله کاملا پیداس از چهره ی بشاشتونخندیدمو از کنارش رد شدم بعد از صبحونه همه رفتیم دم ساحل تا وقتی که ناهار اماده شد همه رفتنتا ساق پام توی اب بود داشتم به دور دورها نگاه میکردم که احساس کردم یه چیزی روی پامه نگاه کردم دیدم جلبکه از لیزیش بدم اومد پامو تکون دادم که ازپام بره کناربرگشتم دیدم سپهر چند قدمیم ایستاده و خیره خیره نگاهم میکنه با شیطنت پامو محکم توی اب کوبیدم که ابا پاشید بهشو لباساشو خیس کرد با خنده ازش فاصله گرفتم افتاد دنبالم منم شلپ شلپ توی ابا میدویدم دوی من عالی بود ولی اون لنگ دراز یه قدمش میشد دوتا قدم من بهم رسید دستشو از پشت دور کمرم انداخت-آ گرفتمت دستو چای زدم تا از دستش در برم خنده ی ارومی کنار گوشم کردو گفت-نه دیگه تو بغلمی جاتم همینجاست پس در نرو و بعد لاله ی گوشمو گاز گرفت انگار که برق گرفتم لزریدم خودمو با فشار ازش جدا کردم پشت پام به سنگ نسبتا بزرگی گیر کردو با پشت افتادم روی ماسه ها سپهر هم چون دستاش هنوز دورم حلقه بود افتا روی من....دوتامون با بهت توی چشای هم خیره شده بودیم تا اینکه سپهر نیشاش باز شد تازه به خودم اومدم-سپهر پاشو از روم خفه شدمزیر گوشم خندیدو وزنشو منتقل کرد روی ارنجش دستامو از هم باز کرد انگشتاشو توی انگشتام گره زدو سرشو اورد جلو لباشو بعد از مکثی لباشو روی لبام گذاشت گیج بوسه هاش بودم...همراهیش کردم داشت گوشه ی لبامو گاز میگرفت که صدای پایی اومد و بعد صدای صرفه ی دسته جمعی سپهر لباشو از روی لبام برداشت سپهر سریع از روم بلند شد منم سریع خودمو جمعو جور کردم....وای سپهر وااااای سپهررررر بمیری ایشالا که هیچ وقت ابرو برام نمیزاری هر کی اونجا بود زد زیر خنده بعد همه دستو سوت زدن بیشتر از پیش سرخ شدم همه اونجا بودن نیما شهاب امید مبیناو...... سرمو انداختم پایین و دویدم سمت ویلا دخترا هم به دنبالملباسامو توی اتاق عوض کردم نمیدونستم با چه رویی بیام بیرون با هر زحمتی که بود اومدم بیرونو سر سفره نشستم سرمو کاملا انداخته بودم پایین سپهرِ...که دسته گل به اب داده بود مثه مترسک نشسته بود کنارمو نگاهم میکرد منم فقط چشم غره نثارش میکردمبرای شام قرارشد بریم هتل نارنجستان اونجا شاممونو خوردیم از رستوران که بر گشتیم همه دور اتش جمع شدیم سپهر گیتارشو از کنارش برداشت بعد از نظر پرسی از همه قرار شد اهنگ یاد توی بابک جهان بخش رو بزنهدستشو روی تارای گیتار حرکت داد چشاشو به من دوخت...منم چشامو توی چمای مشکیش دوختم-من و یاد تو روزو شبا تنها چیکه چیکهبارون میباره مثه هر شب و خیسه چشامبی تو قدم زنون فقط منم تو کوچه های شبکه میخونم برای تو از غصه و اون بغض صدامنفس نفسم توی کوچه ها گمم چه بی نشونچشای خستمو میدزدم از نگاه اینو اون شب از گریه پره مثه خوره میخوره روی لبامدوباره هدیه میکنم به لحظه های ماندنی کاش اون شبی که رفتی میگفتی بر میگردممیدیدی که یه عمره اسیر رنجو دردمبه خاطر چشات همیشه کوچه گردمفکر اینجاشو نکردمکاش اون شبی که رفتی میگفتی بر میگردممیدیدی که یه عمره اسیر رنجو دردمبه خاطر چشات همیشه کوچه گردمفکر اینجاشو نکردمبازم شبو سیاهی و دقیقه های غم زدهباز این سکوت لعنتی که حالمو به هم زدهبگو کی سر نوشتمونو اینجوری رقم زدهچرا دوباره اشک روی گونه هام قدم زدهنفس نفسم توی کوچه ها گمم چه بی نشونچشای خستمو میدزدم از نگاه اینو اون شب از گریه پره مثه خوره میخوره روی لبامدوباره هدیه میکنم به لحظه های ماندنی کاش اون شبی که رفتی میگفتی بر میگردممیدیدی که یه عمره اسیر رنجو دردمبه خاطر چشات همیشه کوچه گردمفکر اینجاشو نکردمکاش اون شبی که رفتی میگفتی بر میگردممیدیدی که یه عمره اسیر رنجو دردمبه خاطر چشات همیشه کوچه گردمفکر اینجاشو نکردمصداش اونقدر گرمو گیرا بود که همه ازش خواستیم یه بار دیگه بزنه...دوباره نگاها توی هم دوخته شد...دوباره قلب من با اشتیاق شروع بع تپیدن کرد...و دوباره...چشماش عین اهن ربا بود نمیتونستم نگاهمو از نگاهش بردازم...میدونستم دیگه خودمو لو داده بودم...دیگه امکان نداشت رازمو ندونه...اهنگ که تموم شد نفس حبس شدمو دادم بیرون سپهر هم حالش بهتر از من نبودو دگرگون به نظر میرسید گیتارو گذاشت کناو به اعتراض بقیه هم گوش نداددوباره همه رفتیم توی ویلا این دفعه میخواستم ازش فرار کنم برای همین وسایلمو جمع کردم داشتم از اتاق میرفتم بیرون که سپهر سر رسید-کجا بقچه به دست؟سعی کردم به چشاش نگاه نکنم-برم پیش بقیه دیگهسپهر به در تکیه داد درو هم قفل کرد-نچ من عمرا بزارم بی همین جا میمونیاخم کردم-سپهر برو اونطرف دیگه هنوز کار ظهرتو یادم نرفته ها...اصلا نمیتونم سزرمو بالا بگیرم-مگه ما کار هلافی کردیم؟مگه تو زن من نیستی؟-چرا ولی هر جاو هر وقت که جای اینکارا نیس-اونوقت کی وقت اینکاراس؟-وقتی منو تو تنهاییم...هیچ وقت-نه دیگه حرفتو ماس مالی نکن که فایده نداره حالا هم مثه بچه ی خوب میری میخوابیپوفی کردم و برگشتم روی تخت پخش شدم دستو پاهامو از دو طرف دراز کردم سپهر از دستشویی اومد بیرون بهم خندید-تو هر کاری هم بکنی یک سوم تختو هم نمیگیری پس بی خودی زور نزنمحلش نزاشتم یه پاشو گذاشت روی تخت لول خوردمو جاشو گرفتم خندید-برو کنار له میشیالبامو غنچه کردمو محلش نزاشتم-خیلی خوب باشه اتفاق چه دشکی از تو بهتر تا خواست بخوابه سریع خودمو شیدم پایینبلند خندید با حرص گفتم-خاموش کن اون چراف لامصبو-نمیخوایی لباساتو عوض کنی؟اررررره لابد جلوی تو هم عوض کنم-با همینا راحتم-باشهچراغو خاموش کرد شلوار برمودام خیلی تنگ بود فاقشم خیلی کوتاه بودو دگمش هم ازیتم میکرد بلند شدم تا توی تاریکی لباسامو عوض کنم لباسامو از چمدون دراوردمو بلوزمو دراوردم خواستم لباس راحتیمو بپوشم که چرا روشن شدبلوزمو گرفتم جلوم مثه این مچ گرفته ها به سپهر زل زدم -چرا چراغو روشن کردی؟خاموش کن-نه توی تاریکی که نمیفهمی چی داری میپوشی؟-میبینم خاموشش کن؟روی تخت دوباره دراز کشیدو به من خیره شد-چرا؟خب جلوی من عوض کنبا حرص خیره خیره نگاهش کردم-مگه داری فیلم سینمایی نگاه میکنی؟روتو کن اونور-میخوایی اصلا خودم برات عوض کنم؟مخم سوت کشیدد چقدرررر این بشرررر پررو بودددد-سپهررررررررر-جان سپهر؟-خفه شو-ببین فقط میتونم رومو بکنم اونوربا تردید نگاهش کردم-سپهرر برگردی یه نگاه بکنی جیغ میکشمسپهر روشو کرد یه طرف دیگهشلوارمودر اوردم خواستم لباس خوابمو بپوشم که سپهر زیر چشمی نگاهم کرد لباس خوابمو گرفتم جلومسپهر نچ نچی کردو نگاعم کرد-چقدرم که بهت میاد-پرووووو عقب عقب رفتم سمت کمد در کمدو باز کردم پشتش لباس خوابمو پوشیدمو بعد خودمو انداختم روی تخت و پتورو دور خودم پیچوندمولی هرچی گذشت خوابم نمی برد چون صدای نفسای ارومش حسابی روی مخم بود و بیتابم میکرد اونقدر غلت زدم که اخر صدای سپهر در اومد-چرا اینقدر تکون میخوری؟-خوابم نمیبره خبسرشو از روی بالشت بر داشت سرشو خم کرد سمت من-چرا؟میخوایی برات لالایی بخونم نی نی تا خوابت ببره؟پشتمو کردم بهش-نخیر شما به خودت زحمت ندهتکونی خوردو به من نزدیک تر شد-نه دیگه من دیگه دست به حرکت شدمو دستشو انداخت دور کمرمو منو کشید سمت خودش بااخم نگاهش کردم-دستتو بردار-نمیخوامتا خواستم حرفی بزنم لباشو گذاشت روی لبام...نفس نمیکشیدم.انگار یادم رفته بود نفس بکشم...میخواستم...سپهر لباشو روی گلوم گذاشت دستش رفت سمت لباسم....نمیخواستم اتفاق بیوفته...حداقل تا وقتی که مطمئن نشدم دستشو گرفتم-نکن سپهر-چرا؟-یه وقت یکی میاد میاد میبینه زشته-اخه کی اینوقت شب میاد؟درم قفلهو دوباره به کارش ادامه داد یه فکری به ذهنم رسید-اِ سپهر...چیزه....یه مشکلی هسنگاه خمارشو به چشمام دوخت....سعی کردم به نگاهم بهش بفهمونم چون خجالت میکشیدم بهش بگم انگار خودش فهمید چون لبو لوچش اویزون شد-مطمئنی؟(نه بیا بهت ثابت کنم بچه پرررووووو)-بله حالا بفرمایید کنار میخوام بخوابم-اون مشکلو داری ولی میتونم تو بغلم بگیرمت کهپووفی کردم واقعا به اغوش گرمو مهربونش نیاز داشتم و خودمو بهش تکیه دادمو چشمامو بستم صبح که بیدار شدم زیر گوشم صدای توپ توپ میومد...با خواب الودگی چشمامو باز کردم که ببینم چیه....این تو بغل من چیکار میکنه؟؟ دستامو دور کمر سپهر انداخته بودم یکی از پاهام روی پاهای سپهر بود اوه اوه عجب وعضی با اون لباس خواب خوشگلو پوشیدمخواستم سریع خودمو بکشم کنار..ای بمیری تو که چشات بازه و داره به من میخنده...ای حنااااق پاهامو از روی پاهاش برداشتم خواستم بکشم کنار که سپهر گفت-کجا؟خونه حاج اقا شجاع به تو چه-اهم...صبح به خیرلبخند جذابی زد-صبح شماهم به خیر خانوم-دستتو بردار میخوام پاشم-بله دبگه دیشب که راحت خرسی تونو(به خودش اشاره کرد)هم که تو بغلتون گرفتی بایدم الان سرحال باشیشونه هامو انداختم بالا دستاشو برداشت و منم بلند شدم رفتم سمت در تا درو باز کنم که گفت-با اهمین لباسا میخوایی بری بیرونبه خودم نگاه کردم اصلا حواسم نبود حتما میخواست بازم بشینه نگاهم کنه ولی سپهر ازروی تخت بلند شدو رفت دستشویی منم سریع پریدم سمت چمدونمو لباسامو عوض کردم*برای همه دست تکون دادیم اخرین ماشین ماشینه نیما بود که توی پیچ جاده گم شد همه برگشتن اصفهان فقط ما موندیم ویلا تا دو روز دیگه بر گردیمروی مبل نشستم پاهامو دراز کردم-خب الان چیکار کنیم؟سپهر-میخوایی بریم جنگل؟بلند شدم دستامو به هم کوبیدم-بریمخندید-پس غذا درست کن ببریم جنگل بخوریمخودمو لوس کردم-نههههه من حوصله ی غذا درست کردنو ندارم-ای چوچوی تنبل خیلی وقته دست پخت جوجو رو نخوردمااا...ولی باشه میخوایی بریم رستوران اباد گران؟-بریمرفتم تا اماده بشم یه مانتوی ابی فیروزه ای بلند و خوش دوختی پوشیدم شال نارنجی گوجه ای با ریشه های ابی فیروزه ای پوشیدم با شلوار جین چسبون و کفشای کالج که به تیپم میومد یه خط چشم کشیدم توی چشام و یه رژ لب نارنجی ملایم کمرنگم روی لبام کشیدم و مژه ای بلندمو با ریمیل حالت دادم موهامو از یه طرف شالم ریختم بیرونیه کیف دستی کوچیک هم گرفتم دستم و سپهر هم یه شلوار جین مشکی چسبون پوشیده بود با کت اسپرت شیک سرمه ای و کفشای مشکی شیکاز ویلا اومدیم بیرون توی رستوران یه جای دنج پیدا کردیمو نشستیم من شیشلیک سفارش دادم سپهر هم به تبعیت از من شیشلیک سفارش داد بعد از رستوران رفتیم جنگل توی جاده های پیچ در پیچ جنگل سپهر سیستمو تا اخر بلند کرده بود و اهنگ شادمهرو ابی توی جنگل میپیچیدو با سرعت بالا رانندگی میکرد حسابی حال کردیم مخصوصا که شیسه هاهم پایین بودو باد توی صورتمون میخورد وقتی رسیدیم شب شده بود سپهر از توی چمدونش یه فیلم برداشت نشستیم روی مبلفیلم شروع شد فیلم درباره ی یه دختر دبیرستانی بود که با یه پلیس دوست میشه بعد از یه مدتباهم مچ میشنو رابطه پیدا میکنن و هی ماچ و بوسه و بگیر برو تا اخر به جاهایی رسیده بود که من زیر چشمی سپهرو نگاه میکردم اون زیر چشمی نگاهم میکرد تازه داستان داشت هیجانی میشد که تلویزیون و بعد همه ی چراغا خاموش شد....برق رفته بود-اههههه داشتیم فیلممونو میدیدیمااابلند شدم-من میرم شمع بیارمدستمو کشید و نشوندروی مبلو خودش بلند شد-تو بشین من میرم بیارم یه وقت میخوری زمینرفتو بعد از چند دقیقه جستوجو شمع های بنفش تزیینی اورد و با فندک مارکش روشنشون کرد و دوباره نشست کنارم پاهامو دراز کردم تبلتمو برداشتمو مشغول بازی کرئن شدم بعد از نیم ساعت سپهرشروع کرد به غرغر کردن-حوصلم سر رفت آوا اونو بزار کنار بیا یه کاری بکنیم-چه کاری؟تبلتو از دستم گرفتو گذاشت روی مبلو بهم نزدیک شد و چشمکی بهم زد-من یهه پیشنهادی دارم-چه پیشنهادی؟بیشتر بهم نزدیک شد بازوتشو گذاشت روی شونم و با نگاهش به من فهموند -چیز دیگه ای به اون مغز پوکت نرسید؟-راستش نهکوسنای روی مبلو انداخت روی زمین نگاهش کردم-مثه اینکه فیلمه روت خیلی اثر گذاشته-فیلمه نه ولی نگاهت ارهمیخواستم ازش بپرسم نگاهم مگه چجوریه که لباشو گذاشت روی لبام خیمه زد روم-سپهر انگار یادت رفته که من...چشای خمارشو بهم دوخت-منو خر فرض کردی؟-نه والا خودت خر هستی-یه مردی اگه نفهمه زنش الان تو چه وضعیه باید بره بمیره-تو از کجا میدونی؟-اشکال نداره الن مطمئن میشم...پوست تنم در تماس با پوست تنش میسوخت...مهربون خندید-دیدی گفتمنفسام سنگین شده بود...به شمعها چشم دوختم...در حال اب شدن بودن.....هوا هنوز تاریک بود که بیدار شدم...سپهر ارنجشو زیر سرش گذاشته بودو نگاهم میکرد پلکی زدم–ساعت چنده؟-4 نصف شب-برق اومده؟-اره من از صدای تلویزیون بیدار شدم-سپهر سردمهلبخند مهربونی زد بلوزشو از پایین مبل برداشت به من پوشوند و بعد بغلم کردو برد توی اتاق منو گذاشت روی تخت کنارم دراز کشید هنوزم سردم بود رفتم توی بغل گرمش سرمو به سینش تکیه دادمو دوباره چشمامو با ارامش بستم*-بیا اینم عکساعکسارو از دست مهناز گرفتم-مرسی مهی -خواهش میشه...بیا یه نگاهشون بکن خیلی خوب چاپ شدنسه تایی نشسته بودیم روی نیمکت کنار درخت توی دانشگاه عکسای اون سری بود که رفته بودیم خونه ی مهناز و با ژستای مختلف گرفته بودیم عکسا در حدی بودن که فقط ما سه تا میتونستیم عکسا رو ببینیم چون هم لباسامون باز بود هم ژستامون سکسی بوداز یکی از عکسام به خاطر ژستم خیلی خوشم اومده بودماشالا به خودم چقدر من خوشگلو هااااتم مننو با انگشتم زدم به سر سارا-ای چاااااان این عکسارو کجا گرفتی؟؟؟سه تامون برگشتیم چنتا پس سال دومی پشت سرمون بودن سریع عکسا رو برگردوندیم سه تامون بلند شدیم و با چشم غره گفتیم-خفهحراست اومد پسرا هم شرشونو کم کردنو رفتن منم عکسا رو توی کیفم گذاشتمو ازشون خداحافظی کردم سر راه سری به خونه ی نیما هم زدمو عکسای روز خودم توی روز عروسی نیما و سوگلو هم ازشون گرفتموقتی رسیدم خونه لباسای بیرونمو با پیراهن گوجه ای دو بنده ای عوض کردم موهای بلندمو هم دم اسبی بستم دوباره عکسارو که درست فرصت نشده بود توی دانشگاه ببینم گذاشتم روی میز رفتم تا یه قهوه برای خودم درست کنم که صدای چرخش کلید توی قفل اومد از روی اپن اشپزخونه خم شدمو بهش سلام کردم سرتاپامو نگاه کرد لبخندی زد-سلام چه بوی قهوه ای راه انداختی تا من لباسامو عوض میکنم یه فنجون قهوه برام بریز-باژید چشمدوتا فنجون قهوه به همراه دوتا بشقابو کیک اوردم توی هال دیدم که سپهر روی مبل نشسته و داره عکسا رو نگاه میکنه سرعتمو بیشتر کردم-هی چیو داری نگاه میکنی؟موزیانه خندید تا اومدم عکسارو ازش بقاپم عکسارو گرفت بالا-بده من عکساااموووووووویکی از دستاشو گرفته بود بالا بدون توجه به تقلا های من نگاهشون میکرد-بزار نگاهشون کنم بعد بهت میدم-سپهرررررر بده به مننننن نمیشه اینارو نگاه کنی شاید دوستام راضی نباشن نگاه کنی-من به اونا نگاه نمیکنمفکری به ذهنم رسید رفتم توی روی مبل که دستام بهش برسه تقریبا بهش اویزون شده بودم که جاخالی داد و باعث شد بیافتم-ااااااااخ-چی شدی؟نالون گفتم-کوری نمیبینی ماتحتم نابووود شد...اخبا اینکه دردم نمیومد شروع کردم به اهو ناله کردن اومد کنارم نشست با نگرانی منو نشوند روی پاهاشو کمرمو ماساژ داد اصلا حواسش به عکسا نبود برای همین از بغلش پریدم بیرون تا عکسا رو بردارم ولی سپهر زود تر عکس العمل نشون داد خیت شدم و پامو کوبوندم به زمین-سپهرر تا سه میشمارم دادی که دادی ندادی من میدونمو تو(بازم من از این تهدیدا کردم)-ووووویی نگو ترسیدک مثلا چیکار میخوایی بکنی فسقلی؟با حرص نشستم روی مبل پامو انداختم روی پامو به مبل تکیه دادم سپهر با خیال راحت نشست روی مبل روبه روم هر عکسیو سه ساعت نگاه میکرد حالا معلوم نیس به چی داره نگاه میکنه نیست که تموم عکساهم پوشیده و قشنگن ژستاهم که دیگه...بـــله هر از گاهیم عکسارو با من مقایسه میکرد به یکی از عکسا که رسید گفت-این همین لباسیه که الان پوشیدیاا-نه بابا خوب شد گفتی نه اینکه کورمعکسا که رسید به عکسای عروسی اخماش رفت توی هم رو کرد به من عکس رو نشونم داد-هنوزم این لباسو داری؟-پ نه پ یه بار مصرف بود انداختمش دور-اگه این کارو بکنی که خیلی خوب میشه-ایشش لباس به این قشنگی بد سلیقه دلتم بخوادشیطون نگاهم کرد-دلم که میخواد ولی دلم میخواد فقط برای من بپوشش-چـــــــششششششششمجدی شد-جدی میگم این خیلی بازه نگاه بعضی از مردا هم درست نیس تو هم لوندی خوشگلی نگاها همش به توِ توی جمع جلب توجه میکنی توهم اصلا حواست نیس منم دوست ندارم غیر از خودم کس دیگه ای این حقو داشته باشه که....ناراحت شدم-یعنی میگی من از عمد اینکارو میکتم؟برای جلب توجه؟لبخند مهربونی زد-نه عزیزم منظورم این نبود ولی مردا.پریدم وسط حرفش-خیلی خوب باشه نمیخواد واسه من سخنرانی بکنیسرشو تکون داد دوباره مشغول تماشای عکسا شد وقتی همه ی عکسارو دید پرسید-این عکسا مال کیه؟-بعضیاشون مال 1 سال پیش بعضیاشون مال همین چند وقت پیش که رفته بودم خونه ی مهنازسرشو تکون داد موزیانه نگاهم کرد-ادم دلش میخواد یه لقمه ی چربت کنهسرخ شدمو چپ نگاش کردم-ولی هیکلت هنوز دخترونسسعی کردم بحثو عوض کنم-چرا امروز زود اومدی؟-ناراحتی که زود اومدم؟سریع گفتم-نهبهم خیره شد انگار سعی داشت چیزی رو بفهمه بعد از چند لحظه سرشو تکون داد-دوست داری امروز بریم بیرون؟-تنهایی؟خب تنهایی که حال نمیده دلخور نگاهم کرد پاشد رفت توی اتاقش-هر جور دوست داریو پاشد رفت توی اتاقش ساعت حدودا 7 بود حوصلم سر رفته بود ای تو رووووحت آوا حالا بمون تو خونه ترکای دیوارو بشماررفتم توی اتاقش پشت میز کارش نشسته بودو روی یه نقشه کار میکرد سرشو از روی نقشه برداشت-کاری داریمظلومانه نگاهش کردمو گفتم-حوصلم سر رفتهشونه هاشو انداخت بالا دوباره سرشو انداخت روی نقشه-به من چه؟-اتفاقا به تو خیلی چه-خب میگی چیکار کنم؟ایستادم کنارش-بریم بیرون-تنهایی؟حال نمیدهداشت دقیقا حرفای منو تکرار میکرد نقشه رو از زیر دستش کشیدم بیرون-پاشو پاشو پاااااشو بریم بیرون-نچ نمیام دستاشو گرفتمو کشیدم -پااااااااااشووومحکم نشسته بود سر جاش وبا یه نیمچه لبخند به تقلاهای من نگاه میکرد در حین اینکه دستاشو میکشیدم یه دفعه دستامو کشید سمت خودش پرت شدم توی بغل خودم خندید-من به یه شرط میامنگاهش کردم-چه شرطی؟متفکر به لبام خیره شد-اینکه...متوجه شرطش شدم پسش زدم-ایششش میخوام نیایی خودم تنهایی میرم خیلیم بیشتر حال میده-اااا بزارم تنها بری که جوجومو از چنگم در بیارن؟از حرفش خوشم اومد خندیدمو با ناز گفتم-پس بیا تا ندزدنم-پس یه بوس بده-عمراااااز اتاق رفتم بیرون که پشت سرم گفت-ناامردددرفتم توی اتاقم تا اماده بشم یه بافت خاکستری و شلوار جین مشکی لوله تفنگی پوشیدم به جای شال کلاه و شال گردن مشکی سرم کردم و موهامو کاملا توی کلاه کردم یه کیف کوچیک با بند بلندهم کج انداختم دور شونم بوتای پاشنه بلندمو که تا زانوم بود هم به پا کردم و یه ریمیلم به مژه هام زدم به همراه خط چشم که توی چشمام کشیدم و رژ نسبتا پررنگی هم به لبام زدم اومدم بیرون سپهرهم یه پلیور مشکی و شلوار مشکی پوشیده بود و یه شال گردن دورنگ مشکیو خاکستری دور گردنش بسته بود و کفشاشم که دیگه جای خود دارن پالتوی مشکیشم روی دستش انداخته بود و موهای مشکیشم نامرتب ژل زده بود با تحسین سر تاپامو نگاه کرد-خیلی خب بریمتوی ماشین نشستیم-خب دوست داری کجا بریم؟-امم..اول بریم سینما بعد بریم پارک بعدهم بریم رستورانرفتیم سینما فیلمش حسابی حوصلمو سر برده بود سپهر هم که توی تاریکی سوءاستفاده میکردو هر چند ثانیه یه بار نگاهم میکرد از نگاهاش کلافه شده بودم پوفی کردمو با یه نگاه سپهرو غافلگیر کردم پرو پرو نگاهم کرد خب مثه اینکه اگه به صورت سپهر نگاه کنم خیلی بهتر از نگاه کردن به پرده ی سینماسبه چشمای مشکیش که توی تاریکی هم برق میزد خیره شدم چشماش یه جاذبه ی فوق العاده داشت و نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم اونم با حالت عجیبی نگاهم میکرد بدون اینکه پلک بزنه...کم کم سرش اومد جلو...جلو...وجلوتر...یه دفعه چراغا روشن شد هردوتامون پریدیم الا سپهر هنوز خیره نگاهم میکرد...و چند نفر که ردیف پشتیمون نشسته بودن مارو نگاه میکردن یه زنه ی چاقی هم خیلی بد نگاهم میکرد دست چپمو گرفتم بالا کشیدم روی کلاهم تا چشای کورش ببینه حلقمو اه اینقدر از این زنا بدم میاد اخه به اونا چهبلند شدیم و به سمت درهای خروجی به راه افتادیم جمعیت برای خارج شدن از سینما فشار میاوردن و بعضیا هل میدادن سپهر دستشو دوطرفم گرفت-بپا له نشی زیر دستوپاها جوجو-تو هم بپا زیر پات کسیو له نکنیخندید از سینما که خارج شدیم رفتیم پارک کمی توی سی وسه پل قدم زدیم و بعد رفتیم سینما وقتی برگشتیم ساعت حدود 11 اینطورا بود روی مبل نشستم سپهر هم کنارم نشست-دَدَ بهت خوش گذشت کوشولو؟کوفتو درو مرضو کوشولو والا ما وقتی بچه هم بودیم مامان بابامونم اینجوری باما حرف نمیزدندبا غیض جواب دادم-بلهدوباره شیطون شد-حالا که دَدَ بهت خوش گذشته پس... و صورتشو اورد نزدیک انگشتمو گذاشتم روی پیشونیش و هلش دادم عقب-شرمنده کوشولو ها از این کارا بلد نیستنبلند خندید بلند شدم-رو اب بخندی برا خودت جک میگی که میخندی؟-از قدیم گفتن الوعده وفا-من که هیچ وعده ای به تو ندادم...-خسیس فقط یه لبخم شدم روی صورتش با ناز صورتمو به صورتش نزدیک کردم اونم لبخند پیروزمندی زد صورتشو اورد جلو که یه قدم رفتم عقب با یه لبخند ژکوند بباهاش بای بای کردم-شب خوووششش*********با فین فین از خواب پریدم سرم کمی درد میکرد بلند شدم رفتم توی خال سپهر روی مبل نشسته بودو داشت یه کتاب میخوند-ساعت خوااب خانووومرفتم جلو-چی داری میخونیکتابو بستمو به جلدش نگاه کردم-کتاب روان شناسی؟تو از کی تاحالا برام روان شناس شدی؟-از وقتی تو به سیب زمینی میگفتب دیب دمینیخودمو انداختم کنارش سرمو به مبل تکیه دادم-سپهر سرم درد میکنه-هی وای منمرگو هی وای من همه شوهر دارن ماهم شوهر داریم خدایا چی توی این شونوگول خان دیدی که منه فرشتع رو زن این کردی؟--ایشش واقعا که سیب زمینی هستیسرشو از روی کتاب برداشت-حقته چقدر بهت گفتم با موهای خیسو تاپو دامن همینجوری نخوابجوابشو ندادم کتابشو گذاشت کنار و بلند شد رفت توی اشپزخونه اشپزخونه و چند لحظه بعد با یه قرص سر دردو لیوان اب برگشت-بیابا چشم غره قرصو لیوانو ازش گرفتم و خوردم و دوباره چشمامو بستم تا اینکه خوابم برد...با صدای در بیدار شدم حسابی عرق کرده بودمو و تموم بدنم دردمبکرد سپهر اومد جلو-سلاماصلا حسو حالشو نداشتم که حرف بزنم فقط سرمو تکون دادم اومد نزدیک-بهتر نشدی؟چشمامو بستم سرمو به علامت نه بالا انداختمو سرموبه مبل تکیه دادم اومد نشست کنارم با نگرانی دست گذاشت روی پیشونیم تا تبمو بگیره تا گذاشت سریع دستشو برداشت-جقدر داغی توداشت دوباره خوابم میبرد که دستمو گرفت و کشید-پاشوبا صدای گرفتم نالیدم-سپهر یه امروزو تو رو خدا ولم کن حوصله ندارم-پاشو باید ببرمت دکتر-نمیخوام-پاشو بهت میگم بچه جون تبت حسابی بالاس ممکنه تشنج کنیامثه بچها لبامو ورچیدم با لجبازی گفتم-نمیخوامخم شد تو صورتم گونمو نوازش کرد-نکنه از دکتر میترسی ؟یا از امپول؟-نخیرمانگار داشت با بچه حرف میزد-پس باشو...پاشو عزیزم فوقش یه امپول کوچولو میزنی حالت بهتر میشه...پاشوو منو بلند کرد چون سرم گیج میرفت تلوتلو میرفتم سپهر بازومو گرفتو منو به خودش تکیه داد و منو برد توی اتاقم منو نشوند روی تختم و خودش رفت سر کمدم یه مانتو شلوار برام در اورد-پاشو بپوشونمت-نهههه خودم میپوشم -الان وقت لجبازی نیس آوا پاشو عزیزم....باریکلابی حس تر از اونی بودم که لجبازی بکنم سپهر مانتو شلوارمو بهم پوشوند یه شال هم انداخت روی سرم بغلم کرد منو نشوند روی صندلی ماشین و خودشم سریع سوار شد...با صدای سپهر پلکای سنگینمو باز کردم-آوا خانومی پاشورسیدیمدماغمو کشیدم بالا... چشمام خود به خود بسته شد چند لحظه بعد سپهردر طرفمو باز کرد منو بغل کردو برد توی کیلینیک دکتر معاینم کردو برام یه امپول نوشت حالا من هر چی با اون حالم برای سپخر ابرو بالا مینداختم و بهش اشاره میکردم توجه نمیکرد...بازر حالم خوب بشه صدو پنجاه نا امپولو خودم میبندم به نافت منو امپول بزنن تورو هم باید امپول بزنن چی فک کردی؟منو بردن توی یه اتاق-سپهر به خدا اون امپول بهم نزدیک شه جیغ میزنمامهربون خندید-تو که بچه نیستی اخه یه امپولو دو ثانیه میزنیو تمومدماغمو دوباره کشیدم بالا و مظلومانه بهش خیره شدم گونمو نوازش کرد-جوجو به حرفم گوش بده یه امپول میزنی بعد راحت میشیپرستاری اومد- خب خانوم خوشگله دراز بکش ببینمابر فرررررض...این وسط همه شده بودن قوم الظالمین و منم مظلوم ناچارا روی تخت سفید دراز کشیدم لامصب عجب دست سنگینو بدیم داشت فک کنم تا دو هفته نتونم درست راه برم از اتاق لنگون لنگون اومدم بیرون سپهر خندیدو اومد سمت منو بازومو گرفت و دم گوشم خندید-اخیییی جوجووو خانوم پرستار ادبت کرد؟با بی حالی گفتم-ببندخندید-چشم بریممنو نشوند روی صندلی توی ماشین خوابم برد وقتی بیدار شدم روی تختم بودمو توی بغل سپهر...چقدر اغوششو دوست داشتم برای همین دوباره چشمامو بستم نمیدون چقدر گذشت که سپهر صدام کرد-آوا؟....خانومی؟ پاشو وقت قرصتهچشمامو باز کردم دستشو کشید روی گونم-بهتر؟-اره-تبتم که اومده پایین بیا این قرصت لیوان ابو به همراه قرص ازش گرفتم خودم از روی تخت بلند شدم چشمم به شلوار گرمکن سفیدم افتاد...این ارانگوتان دوباره سوءاستفاده کرد تا چایی که من یادمه یه مانتو شلورا تنم بود اخه بی جنبه ای دیگه به تنبون ادم مریض چیکار داری....اخه من به تو چی بگم –سپهر؟-جانم؟-این چیه من پوشیدم؟-شلوار گرم کنفقط نگاهش کردم تا خودش منظورمو بفهمه گویا فهمید چون خندید-خب اخه تو اون مانتو شلوار تنگت که راحت نبودی....حالا همچین میگه انگار من تا حالا ندیدمتکوفت با اخم نگاش کردم دوباره خندید و شیطون شد-ولی عجببب هیگلو پوستی داریاا نه بابا بعد یه عمر تازه فهمید پوفی کردم بهم نگاه کرد-کو اون زبون شیش متریت؟جوجو زبونتو اقا گربههِ خورده؟زبونمو براش دراوردم-نخیر هنوز دارمش ولی لایق نمیدونمسوتی کشید-اوهووووووع خانوم ترمز کن مام سوار شیمبا ناز گفتم-اخه شما به ما نمیخوریییی-اااا اینطوریه مثه اینکه حالت بهتر شده زبونتم متاسفانه داره دوباره تقویت میشه بعد موزیانه با لحن معنی داری ادامه داد...حالا بزارحالت خوب شهههه میدونم باهات چیکار کنم که اون زبونت کوتاه شهنزدیک بود یه جیغ بنفش بکشم دیگه کاری از دست من ساخته نیس دیگه کلا ناامید شدم اخه یه بشر تا این حد ارانگوتان خواستم یه لقت بزنم بهش که جاخالی داد-حیف که حالا حالم خوش نیس وگرنه همچین لهت میکردم که با کارتکم از رو زمین نتونن جمعت کنن......شونگول خان....توی ایینه به خودم نگاه کردم خیل عالی شده بودم تازه از ارایشگاه برگشته بودمو برای تنوع موهامو زیتونی رنگ کرده بودم یه رنگی که همرنگ چشمام باشه و موهامم فر شیش ماهه زده بودم فقط سراشونو کوتاه کرده بودم چونمیدونستم سپهر موهای بلندمو خیلی دوست داره....نه بابا سپهر خر کی باشه خودم دلم نیومد موهامو کوتاه کنمحمومی رفتم یه تاپ جذب سفیدو عسلس همرنگ چشمام پوشیدم با دامن شلواری خیلی کوتاه که به زور تا روی رونم میومد به همراه رو فرشی های سفیدم که پاپیون خوشگل سفید سرشون بود موهامم دور خودم ریختم یه تل عسلی بزرگ هم زدم یه خط چشم مشکی هم توی چشام کشیدک گه جلوه ی چشمامو صد برابر میکرد قیافه ی جدیدمو دوست داشتم واسه ی خودم بوسی فرستادم رفتم توی اشپزخونه-پیش به سوی یه کیک شکلاتی خوشششمزهکیکو اماده کردمو گذاشتم توی فربعد از سه ربع بوی خوبو اشتها اور کیک توی خونه پیچید کیک رو از فر در اوردمو روی مبل منتظر نشستمبالاخره شوی ماهم اومدن چون سرشو پایین انداخته بود پایینو نگاهم نکردو سلام کردو رفت توی اتاقش ندید قیافه ی جدیدمواز توی هال بلند گفتم-سپهر قهوه و کیک درست کردم اگه میخواییرفت توی اشپزخونه وقتی از اشپزخونه برگشت داشت با چنگالش کیکو نصف میکرد وقتی سرشو اورد بالا تا کیکو بازره توی دهنش چشمش به من افتاد چنگال تو هوا بیحرکت مونده بودو اون خیره خیره بی حرکت نگاهم میکرد خندم گرفته بود اهمی کردم به خودش اومد-واسه من نیاوردی؟؟در حالی که هنوز داشت با نگاهش قورتم میدادگفت-نه خودت پاشو برداربله دیگه اینهمه کیک برای اقا درست کن بده کوفتشون کنن همون بهتر برام میوردی پرتش میکردم تو صورتتزیر نگاه سنگینش بلند شدمو رفتم توی اشپزخونه کیکو قهوره برای خودم گذاشتم اومدم بیرون و نشتم روی مبل کنارش-چه خوشگل شدیبا ناز پشت چشمی براش نازک کردم-من خوشگل بودم خوشگلترم شدم-اوه در اونکه شگی نیس ولی چرا قبلا اینجوری نکردی؟شونه هامو انداختم بالادستی کشید توی موهام و بعد یکی از فرامو گرفت بالا-فر خیلی بهت میاد رنگ موهاتم با چشات هماهنگ شدهو توی چشمام خیره شد دوباره همون حالت عچیبسرمو کشیدم عقب تا موهام از دستش بیاد بیرون سپهر هم دستشو برد سمت کنترل و تلویزیونو روشن کرد-امنحانتون شروع شده؟-نه سه روز دیگه اولیشونه تا یه ماه بعدم...با تموم وجود با خوشحالی گفتم-دکتراااااااااخندید-مثه اینکه حسابی از درس خوندن خسته شدی-اووف اره خیلی فقط این یه ماهه بگذره -نکه خیلیم درس میخونی اصلا من موندم تو چه جوری چند سال جهش دادیخندیدم و با حالت از خود راضیی گفتم-ماییم دیگه-برای شام چی داریم؟-هیچی-هیچی؟ولی من گشنمهههشونه هامو انداختم بالا-غذا نداریم اینهمه کیک خوردی دیگهمثه این پسرای شکمو گفت-ااا کیک که کاری به شام نداره من یه شام خوشمزه میخوامخندم گرفت-خب باشه کوکو سبزی درست میکنم؟دوس داری که؟گوشه ی لبشو پایین داد و نگاهم کرد نچ نچی کرد0یادته چه جوری اون همه کوکو رو به خوردم دادی؟و دوباره سرشوتکون داد-من دلم قورمه سبزی میخوادنگاه عاقل اندر صفه ایی بهش انداختم-قورمه سبزی؟اون که خیلی طول میکشه سپهر پیداس بلد نیستی یه املت هم درست کنی-لازانیا چی؟کمی فک کردم بعد بلند شدم-اره خوبه فقط باید ببینم همه ی موادشو داریم یا نه-کمک میخوایی؟-پ نه پ خندیدو دنبالم اومد توی اشپزخونه شروع کردم به اماده کردن مواد لازانیا سپهر به میز اپن تکیه داده بودو سوت میزدو منو نگاه میکرد یه دفعه گفت-میدونی مثه دختر بچه ها شدی با این موهای فرو تل که زدیو این دامن شلواریتخندیدم یه جورایی خودم اومد-سپهر پنیر پیتزا نداریم میری بخری؟-ارهرفت اماده شد نچ نچ برای یه سوپر رفتنم تیپ زده بود یه تیشرت و شلوار گرمکن سفید پوشیده بود تا خواست از در بره بیرون گفتم-سپهر پاستیلم بخر-باشه جوجوبیست دقیقه بعد برگشت از توی اشپزخونه سرکی کشیدم-چرا اینقدر طول دادی؟دوتا پلاستیک بزرگو نشونم داد-اینا چیه؟من فقط یخ پنیر پیتزا و پاستیل میخواستمشونه ای تکون داد و خریدارو گذاشت روی اپن رفتم سرشونو پنیر پیتزا و پاستیلو در اوردمچنتا پاستیل خوردمو مشغول اماده کردن لازانیا شدم اماده که شد گذاشتمش توی فر داشتم سالاد درست میکردم که حواسم به سپهر پرت شد-اااااااخخسپهر سریع برگشت-چی شدی؟انگشت بریدمو گرفتم توی انگشتم بد جور میسوخت-دسستتو بریدی؟چرا دقت نمیکنی دختر خوب؟ و انگشتمو گرفت-بیا دستتو بگیرم زیر اب بعدش رفت برام بتادین اورد تا دستمو برام ضدعفونی کنه و ببنده کارش که تموم شد نک انگشتمو بوسید-خودم بقیشو درست میکنم تو برو بشینخوشحال شدم نشستم روی صندلی و سالاد درست کردنشو تماشا کردم استایل سالاد درست کردنشم قشنگ بود کلا این بشر اگه دست تو دماغشم میکرد بازم خوش استایل بود...بمیررررری سپهرررخودش لازانیا رو از توی فر در اوردو میزو چید باهم لازانیا رو نوش جون کردیم ظرفارم سپهر جون زحمتشو کشیدن بعد از غذا باهم یه فیلم دیدیم فنجونای چاییمونو گذاشتم توی اشپزخونه لباسامو با یه لباس خواب نباتی تور و کوناه عوض کردم روش ربدو شامبرمو پوشیدم رفتم توی حموم تا مسواک بزنم مسواکم که تموم شد سرمو بردم نزدیک ایینه و دندونامو روی هم گذاشتم داشتم به دندونای ردیفو سفیدم نگاه میکردم که سپهر اومد توی حموم وقتی منو دید یه تک خنده ی مردونه ای کرد از توی ایینه نگاهش کردم-نخند مسواک گرون میشه....واسه چی میخندی؟؟-بجا اینکه توی ایینه از خودت لب بگیری بیا از من لب بگیراز ایینه فاصله گرفتم همچین دندوناشو تو حلقش بشکنم که دندون مصنوعی رو شاخش باشه-نخیر داشتنم دندونامو میدیدمیه هووم معنی دار گفتهومو درد هوومو درد حاااد هووموو....-نمیخوایی از من لب بگیری؟چپ نگاهش کردمو اب پاشیدم توی صورتش-بی تربیتداشتم از حموم میومدم بیرون که از پشت کمرمو گرفت...ای خداااا این باز دوباره جو گیر شدمنو برگردوند بدون اینکه به من فرصت حرکت کردنوبده لباشو گذاشت روی لبام...یعنی من مرده ی اون رفتارای رمانتیکتم مــــــرد....ولی خودمونیما دلم برای اغوششو بوسه هاش یه ذره شده بود برای همین به بوسه هاش جواب دادم...دستمو دور شونش انداختم اونم دستاشو انداخت دور کمرم بغلم کردو منو برد توی اتاقم...کمربند ربدوشامبرمو باز کردو منو انداخت روی تخت..باز هم اغوش گرمش...لبای گرمش....نفسای تندو گرمش...وباز دوباره من نتونستم در مقابل بوسه هاش مقاومت کنم...به خودم لعنت فرستادم. حالا این من بودم که داشتم سپهرو میکشیدم سمت خودم...*******نمیدونم دفعه ی چندمیه که دویدم توی دستشویی و بالا اوردم امروزهی میخوام پیاز سرخ کنم نمیشهنشستم روی صندلی...با انگشتام روی میز ضرب میگیرم....یه فکری به ذهنم میرسه که بلند میگم-نههههههمگه چند وقت بود که ماهیانه نشده بودم؟...حسابش از دستم در رفته بود...بلند شدم گازو خاموش کردم و اماده شدم از خونه رفتم بیرون....-خانوم آوا بهراد.....با استرس از روی صندلی پلاستیکی بلند شدم...صدای تق تق کفشام روی اعصابم بود قدمامو تند تر کردم...رفتم سمت تا جواب ازمایشمو بگیرم...خانومه با یه لبخند ژکوند گفت-تبریک میگم خانومچیو داشت تبریک میگفت؟...من؟...بچه؟...سپهر؟....بچه ی منو سپهر؟...وای خدایااااااااابرگه رو ازش گرفتم تشکری کردمو...رسیدم خونه....جلوی ایینه ایستادم به شکمم نگاه کردم...دستموگذاشتم روی شکمم...بغض کرده بودم...هر چند ناخواسته بود ولی دوستش داشتم....چون بچه ی سپهر بود...دستمو نوازش گونه روی شکمم کشیدم...بچمو نوازش کردم....تصویری از بچگی های سپهر جلوی چشمم اومد....یه پسر عین سپهر یا چشمای به همون اندازه مشکی به همون اندازه جذاب و گیرا...چشمای سپهر توی ایینه ی خیالم بهم چشمک زد...میون گریه خندیدم...با ذوق نک انگشتمو بوسیدمو گذاشتم روی شکمم-مامی فدات شه عزیزمممامی کوچولو...یادم میاد سپخر چند بار به من گفته بود مامی کوچولو....نمیدونستم عکس العمل سپهر نسبت به این موضوع چیه...اگه خوشش نیاد؟اگه بچه رو نخواد؟...نه...سپهر بچه دوست داره خودش چند بار به مادر شدن من اشاره کرده بود پس حتما خوش حال میشد...هنوز هیچی نشده عاشق بچم شده بودم...-خوشگل مامان بریم یه غذای خوشمزه برای بابایی درست کنیم؟لباسامو عوض کردم جواب ازمایشو هم یه جایی قایم کردم یه غذایی درست کردم که کمتربو بده و اذیتم کنه میخواستم موضوعو امشب به سپهر بگم ولی حیف که امشب دیر میومد انگار خیلی برای گفتن موضوع عجله داشتم وقتی غذا رو درست کردم چنتا گل روزهم رفتم خریدم و گذاشتم توی گلدون کریستال خوشگلساعت نه شده بود که سپهر اومد روی مبل با یه لباس خوشگل که دوستش داشت ولی منو دید چون سرش پایین بود سلام کردم سرشو گرفت بالا به نظر پکر میومد سلام ارومی کردو رفت توی اتاقش چند دقیقه منتظر موندم تا بیاد ولی نیومد خودم رفتم توی اتاقش-سپهر شام امادسنیم نگاه ی به من کرد-میل ندارم-چیزی شده؟کلافه دست کشید توی موهاش-نه آوا میشه بری بیرون خستمناراحت شدم-باشهرفتم از اتاقش بیرون گلدونو از روی میز شام برداشتمو گذاشتم روی میز هال خودمم دیگه اشتها نداشتم خواستم میزو جمع کنم ولی یاد بچم افتادم به خاطر اونم شده بایدم بخورم نشستم روی صندلی اولین قاشقو که نزدیک دهنم بردم حالم دوباره بهم خورد رفتم توی دستشویی هر چی توی معدم بودو بالا اوردم....از همینش توی حاملگی بدم میومد اه حالا معلوم نیس تا چند وقت اینجوریمسپهر بیرون دستشویی ایستاده بود –چی شدی؟ازش دلخور بودم بیشعور...همش تقصیر این بود که من الان هی اینجوری میشدم بلند شدم دستو صورتمو شستم-هیچی-به نظر هیچی به نظر هیچی نمیرسه مریض شدی باز؟-نه فک کنم مسموم شدم...مهم نیسسرشو تکون داد و رفت توی اتاقش...عجب....اقلا میومد یه لیوان ابی قرصی چیزی به من میدادمیزو جمع کردم چون خسته بودم رفتم که بخوابم...درست دو روز از اون روز میگذره ولی هنوز به سپهر نگفتم چون احساس میکنم زیادی تو فکره و بهم محل نمیده نشسته بودم روی مبل سپهر هنوز نیومده بود یه تار فر موهامو گرفته بودمو باهاش بازی میکردم تلفن زنگ زد کاشکی سپهر باشه خیلی نگرانم به شماره نگاه میکنم شماره نا اشناس-بله؟صدای یه زن توی گوشی می پیچه-آوا شمایی؟تعجب میکنم این چه وعض صحبت کردنه بعد از مکثی جواب میدم-بله ...شما؟خندید-هالهبدنم یخ بست ضربان قلبم تند شد حسم بهم میگفت اتفاق بدی میخواد بیفتهببین خانوم زنگ زدم بگم که سپهر

یه هفته ای بود که منو اورده بودن خونه روزا رو توی اتاقم میموندم هنوزم نمیتونستم جای خالی ارمانو باور کنم سپهر روزای اول چند بار اومده بود خونمون ولی من هیچوقت حاضر به دیدنش نشدم همیشه خودمو توی اتاقم حبس میکردم یا با ارمان حرف میزدم یا با نیما
بیچاره نیما که به خاطر من از زندگیش زده بودو اومده بود خونه ی بابا پیش من باشه
شب پیش خواب ارمانو دیده بودم توی یه لباس سفید همونجور که تصورش کرده بودم شکل سپهر بود به من با سرزنش نگاه میکردو باباشو میخواست...ارمان تبدیل شد به سپهر ...فقط نگاهم میکرد...نگاهاش پر از معنی بود...پر از تمنا
همه جا دنبالم بود صورتش دوباره تبدیل شد به ارمان که میگفت-من بابامو میخوام...
بلند شدم بی هدف لباسامو پوشیدم توی ایینه به خودم نگاه کردم صورتم رنگ پریده و لاغر شده بودم حتی از قبل از حاملگیمم لاغر تر شده بودم چشم از تصویر خودم برداشتمو از اتاقم خارج شدم از پله ها پایین رفتم نیما که روی مبل نشسته بود با دیدن من بلند شدو به لباسای بیرونم نگاه کرد-جایی داری میری؟
-میخوام برم پارک
بلند شد-صبر کن تا حاضر شم باهم بریم
-نه...میهوام تنها برم
برگشتو نگاهم کرد-مطمئنی؟بزار باهات بیام
-نه
از مامانو بابا که با چشمای نگرون نگاهم میکردن خداحافظی کردم تازه به سر خیابون رسیده بودم که ماشینی بوق زد پشتم
چشمامو بستم از این صدا بیزار بودم کمی به دیوار چسبیدم تا راحت رد بشه ولی اون راننده ی احمقق مدام بوق میزد
برگشتم سمتش که چنتا فحش بهش بدم که...فحشا توی دهنم ماسید..بازم این چشمای مشکی چند لحظه توی چشماش خیره شدم ولی بعد رومو برگردوندمو به راهم ادامه دادم از ماشین پیاده شدو جلوم ایستاد بدون حرف
خواستم از کنارش رد شم که راهمو سد کرد-بر اونطرف
-تا وقتی حرفامو گوش ندادی نمیرم
-جیغ میزنم تا...
-بزن
-سپهر از سر راهم برو کنار
-اول حرفامو گوش کن بعد هر جا دلت خواست بنمیدونم چی توی نگاهش بود که راضیم کرد در ماشینو برام باز کرد سوار شدم –کجا داری منو میبری؟
-خونه
مخالفتی نکردم...هم از اونجا گریزون بودم هم دلم میخواست برگردم خونه
رسیدیم خونه ماشینو توی پارکینگ پارک کرد وارد خونه شدیم
چقدر دلم برای این خونه تنگ شده بود....برای صاحب خونه بیشتر...گیتار سپهر روی مبل بود نشستم روی مبل-خب؟
نشست کنارم بدون فاصله-چایی میخوری؟
-نه زود حرفاتو بزن میخوام برگردم خونه
اخمی کرد-خونه ی تو اینجاس
-ببین سپهر اصلا حوصله ی کل کل با تو رو ندارم حرفتو بزن میخوام برم
-من حرفمو هم نزنم تو هیچجا نمیری
-خیلی خب 
و بلند شدم که از پشت دستمو گرفتو نشوند روی مبل دندونامو روی هم فشار دادم-به من دست نزن
دستمو از دستش کشیدم بیرون بازومو محکم تر گرفتو دوباره منوو به زور نشوند روی مبل-برای چی این مدت حاضر نشدی منو ببینی؟
کینه توزانه بهش خیره شدم-چون تو بچه ی منو پاره ی تنمو کشتی تو قاتلش بودی
-من؟ آوا اون فقط بچه ی تو نبود بچه ی منم بود فک کردی من اونو دوستش نداشتم منتظرش نبودم؟ تو این مدت خورد شدم بچمو از دست دادم...تو هم منو ترک کردی
-بعد از اون همه دروغی که به من گفتی چه انتظاری داری
فکش منقبض شد-من هیچ دروغی به تو نگفتم
-هه پس هاله چی میگفت؟پسرت؟
-اون دروغ میگفت اومده بود تا دوباره زندگیمونو مثه دفعه ی قبل بهم بریزه که تقریبا موفقم شد...ولی من نمیزارم...هاله...
-دلم نمیخواد درمورد اون چیزی بشنوم
-چرا باید بشنوی چون لازمه... میدونی منو اون چهار سال پیش باهم توی یه مهمونی اشنا شدیم خیلی جذاب بود خیلی... با دیدن چشماش جادو شده بودم توی مهمونی همه ی نگاها و توجه ها به سمت اون بود همه ی دخترا با حسرت نگاهش میکردن به خودم جرئت دادم تا باهاش حرف بزنم کم کم رفت و امدمون زیاد شد اون یه دختر یتیمو محروم بود مامانش با کار کردن توی خونه ی مردم خرج خودشو دوتا بردارو خواهرشو در میاورد دختر بی بندو باری بود و خیلی چیزا براش مهم نبود درست برعکس تو که عقاید خاصی داری به ازای هر ساعت که با من میگذروند یه چیزی ازم میخواست کیفو کفشو لباسو ... هر چی که فکرشو بکنی ولی اینا رو به حساب یتیم بودنش گذاشتم چون عاشقو دیوونش بودم با اینکه میدونستم هیچ علاقه ای به من نداره میدیدم به خاطر پول هر کاری میکنه سیاوشو بقیه ی دوستام در موردش با من حرف میزدن از نظر اونا هاله دختر مناسبی برای من نبود ولی خب من مثه کبک سرمو توی برف کرده بودم هر خطایی که ازش میدیدم نادیده میگرفتم حتی دوستام گفته بودن که اونا بین چنتا پسر دیگه هم دیده بودن ولی من بازم همه چیزو نادیده گرفتم تو که وارد زندگیم شدی کم کم به خودم اومدم چشمامو باز کردم دیدم اونا حق دارن احساسم نسبت بهش کم شده بود حتی تو رو با اون مقایسه میکردم اون از تو 5 سال بزرگتر بود ولی نصف تو هم شعور نداشت رفتارا و شیطنتای تو حتی لجبازیا و زبون درازیات همه به دل مینشست تو خانومو با وقار و مغرور بودی و یه زیبایی دست نیافتنی داشتی درست بر عکس اون که با هر کسی دم خور میشد فقط به خاطر خوشی های لحظه ایو پول وقتی منو ترک کرد یه جورایی خوشحال بودم دروغ نمیگم اگه بگم تو اون ده روز که خونه نیومدم به تو فک کردم مدام چشمای تو میومد جلوی چشمام اون شبایی که باهم یکی شدیمو یادته؟ بهترین لحظات عمرم بود وقتی نجابتو اون حیا معصومیت دخترونه رو توی چشمات میدیدم کیف میکردم تو با حرکاتت رفتارت اداهان نگاهات با همه ی وجودت منو به سمت خودت جذب میکردی مثه اهنربا بودی وقتی به خودم اومدم دیدم عاشقت شدم به نگاهای مردا و رفتاراشون با تو حساس شده بودم بهت حس مالکیت پیدا کرده بودم اون سه ماهی که منو ترک کردی برام مثه جهنم شده بود وقتی تورو توی اون شرکت با شکم براومده دیدم نمیدونی چه حالی داشتم ولی خب یه حسی به من میگفت که تو هیچ وقت در حق من همچین کاریو نمیکنی حتی وقتی داد میزدی میگفتی بهم خیانت کردی بازم چشمات یه چیز دیگه به من میگفت وقتی فهمیدم که پدر بچه ای شدم که تو مادرشی میخواستم از خوش حالی بال دربیارم چون فکر میکردم که تو برای همیشه کنارم میمونی ....نمیدونستم که دوباره اون زندگی مارو بهم میریزه ادعا میکرد بچه ای که به دنیا اورده از منه حتما دوباره پولاش ته کشیده بود ولی باور کن آوا من حتی یه لحظه هم بهش فکر نمیکردم چون همه ی فکرم پیش تو بود...فقط تو آوا....
....حرفای سپهر باور نکردنی بود نمیتونستم باور کنم خیره خیره نگاهش میکردم دستشو روی گونم گذاشت-فقط یه چیزیو به من بگو...تو هم احساس منو داری؟
دوباره شیطون شدم خواستم یکم اذیتش بکنم-خودت چی فکر میکنی؟
اب دهنشو قورت داد-من که میدونم تو دیوونه و مجنون منی
اوه اوه اون اعتماد به نفس توِ که منو عاشقت کرده
وقتی دید جوابشو نمیدم دستامو گرفت-زود باش جوابمو بده
-اول تو بگو
نفس عمیقی کشید با هیجان گفت-من که گفتم ولی یه بار دیگه میگم هزار بار دیگه هم میگم دلم میخواد داد بزنمو بلند بگم دوستت دارم دوتا دستاشو دور صورتم قاب کرد و ادامه داد-این چشمای عسلی این نگاه معصومانه این لبای سرخ غنچه ای این چال روی لپت همه و همه مال منه آوا همش مال منه تو آوای منی میخوام که برگردیو برای همیشه پیشم بمونیو هر دفعه با این نگاهات بیشتر منو دیوونه و عاشق خودت کنی دیگه نمیخوامو نمیتونم بدون تو زندگی کنم فقط برگرد من همه ی زندگیو احساسمو به پای تو میریزم
بعد لبخند زیبایی زد و گیتارشو برداشت-این فقط و فقط تقدیم به تو
دستاشو روی تاهای گیتار تکون دادو با صدای لرزونو با احساس مردونش شروع به خوندن کرد...در حالی که نگاهامون فقطو فقط متوجه همدیگه بود-برگردو اتیشم بزن
-شاید یه راهی باشه که این فاصله کوتاه شه
-قلب تو واسه یه ثانیه با حس من همراه شه
-شاید یه راهی باشه تشویشمو کمتر کنی
-یه عمره عاشق توام یه لحظه با من سر کنی
-تو نیستی و بدون تو با گریه خلوت میکنم
-دارم به صحبت کردن با عکس عادت میکنم
-تو نیستی و بدون تو دچار بی قراریم
-بی تو از این سایه ها از خودم فراریم
-برگردو اتیشم بزن کی گفته که من مانعم
-تو رو بزار ببینم من به همینم قانعم
-تو نیستی و این فاصله اتیش به جونم میزنه
-تصور لبخند تو هر جا که هستم با منه هر جا که میرم با منه
-شاید یه راهی باشه که باور کنی غرق توام
-این اوج خسته ی منه ببین چه کم توقعم
-شاید یه راهی باشه تشویشمو کمتر کنی
-یه عمره عاشق توام یه لحظه با من سر کنی
-تو نیستی و بدون تو با گریه خلوت میکنم
-دارم به صحبت کردن با عکس عادت میکنم
-تو نیستی و بدون تو دچار بی قراریم
-بی تو از این سایه ها از خودم فراریم
-برگردو اتیشم بزن کی گفته که من مانعم
-تو رو بزار ببینم من به همینم قانعم
-کاش میفهمیدی که بدون تو چقدر از خودم فراریم
-برگردو اتیشم بزن کی گفته که من مانعم
-تو رو بزار ببینم من به همینم قانعم
-تو نیستی و این فاصله اتیش به جونم میزنه
-تصور لبخند تو هر جا که هستم با منه هر جا که میرم با منه
اهنگش که تموم شد اشکیو که روی گونم سرازیر شده بودو پاک کردم تو حالو هوای گریه خندیدم-سپهر دیوونه ی خر دوستت دارم 
گیتارو گذاشت کنار اونم تو حالو هوای من بود دست بردو اشکمو پاک کرد-دیوونه ی همین حرفاتم
خندیدم-اگه بدونی من از همون اول عاشقت بودم خره
یه لحظه خیره موند بعد با صدای ارومی گفت-چی؟ و بعد با صدای بلند ناشی از هیجان گفت-جون سپهر یه بار دیگه بگو چی گفتی
لبخند زیبایی زدم-از همون اول عاشقت بودم فک کردی چرا جواب مثبت به خواستگاریت دادم؟
-شوخی میکنی؟منو دست انداختی؟
خندیدم-اخییی یعنی اینقدر برات غیرقابل باوره که بالاخره یه خری پیدا شده که عاشقت شده
چشماش چراغونی شد و نیشش تا بنا گوش باز شد-خب حالا که اینقدر منو دوست داری....
صورتشو اورد جلو ادامه داد-یه ماچ ابدار بده ببینم
ای خاک تو سر من که بازم به این ارانگوتان بی جنبه رو دادم
شیطون خندیدم-کی؟من؟
-نه پس عمه خانوم پیرم یالا اتیشم بزن
خندیدمو یه بوسه ی کوچولو روی لباش کاشتم برای یه لحطه با لذت چشماشو بست و لبخند زد بعد چشماشو باز کرد شیطونو موزیانه نگاهم کرد-خب پس حالا که اینقدر مهربونی و دوستم داری....
دستشو انداخت زیر گردنمو دست دیگشو زیر زانوهام بلندم کردو ایستاد نگاهم کرد توی یه لحظه لباشو با تموم احساس روی لبام گذاشتو در همون حین منو برد توی اتاق منو گذاشت روی تخت
خواستم اذیتش کنم-سپهر خان پیاده شو باهم بریم
با سر خوشی خندید-چی میگی جوجوی کوچولوی من؟
-سپهر ایندفعه به جون خودم نباشه به جون تو یه مشکل حاد دارم
وای که توی اون موقع اصلا نمیتونستم قیافشو توصیف کنم-مطمئنی؟
-نه میخوایی خودت مطمئن شو
نگاهم کرد نتونستم خودمو نگه دارمو بلند زدم زیر خنده-بابا شوخی کردم
افتاد روم-حالا نشونت میدم حالا که به گریه افتادی...
و چند لحظه بعد این وسط من بدبخت بودم که در برابر ارانگوتان عظیمو شکست ناپذیر به غلط کردن افتاده بودم
************
من-سپهرررر بیا این دخترتو بگیر دیوونم کرد از بس که جیغ کشید
سپهر-تو هم بیا این پسرتو بگیر کچلم کرد از بس موهامو کشید
-حقته بعدشم تو از همون اول کچل بودی چرا میزاری گردن ارمانم
-تو هم دختر منو دیوونه کردی وگرنه دختر من از همون اول ارومو سر به زیر بود مثه اسمش
-ارررره من نمیدونم چی توی این دختر دیدی که اسمشو گذاشتی ارام
-بهتره اون اسمیه که تو رو ی پسرت گذاشتی
زبونمو براش در اوردمو ارمانو ازش گرفتم اونم ارامو از دستم گرفت جای دو قلوهارو که باهم عوض کردیم مشکل حل شد نه دیگه ارمان موهای سپهرو میکند نه دیگه ارام جیغ میکشید ارمان شبیه سپهر بودو ارام هم کپی پیست من بود اخلاقاشو حرکاتش حتی قلدریشم به من رفته بود دیروز که رفته بودیم باغ ارمان کنار استخر ایستاده بودو با ذوق پروانه ی زیباییو که روی ابای استخر خشک شده بودو حالا روی زمین افتاده بدو نشون منو باباش میدادو میگفت-butterfly ... butterflyy
ارام با اون چشمای گردِ عسلی درشت و فوضولش در حالی که یه انگشتشو توی دهنش گذاشته بود ارمانو کنار زدو پروانه رو برداشتو بین دستاش فشار داد وقتی پروانه ی خورد شده افتاد روی زمین با ذوق برای کار خودش دست زدو دوید سمت میز میوه ها چون خیلی شکمو بود طوری که اگه گریه میکرد یه شکلات میدای دستش همون موقع ساکت میشد
ارمان تا لحظه ی اخر که از باغ رفتیم بیرون اه میکشیدو میگفت-butterfly
با یاد اوری دیروز لپ ارمانو بوسیدمو گفتم-قربونت برم مامانی که اینقدر با احساسی...
سپهر با حالت بامزه ای نگاهم کرد-چقدرم که قربون پسرش میره نکه خیلی ارومه
چشم غره ای بهش رفتم-اصلا همش تقصیر توِ که اینقدر دردسر داریم بابت بچها
چشماش گرد شد-تقصیر من؟
-نه پس من کی بود که عین این ندید بدیدا هل کردو...وااای سپهر بگیرشوون کجا رفتن باز
در حینی که منو سپهر داشتیم باهم کل کل مکردیم بچه ها از دستمون فرار کردن نیم ساعت بعد اونارو پشت پرده ها پیدا کردیم و با هزار زحمت دوتاشونو خوابوندیم خودمم روی تخت ولو شدم سپهر اومد بالای سرم-خوابیدی؟
به پهلو دراز کشیدم-چی میخوای؟
خندید کنارم دراز کشید-فک میکنی من اینوقت شب روی تخت کنار تو چی میخوام؟
با این جمله دلم میخواست از تخت پرتش کنم پایین-سپهر ببند خستم میخوام بخوابم
خندید-من اگه گذاشتم تو بخوابی پاشو الوعده وفا...بعد بامزه با کف دست زد روی پیشونیش-اوه اونم چه وعده ایییییی