شکست7
فردا بیام ؟!
-چه عجله ای برای کار کردن پیدا کردی
-عجله کجا بود کلی گفتم
-بابا دکترشم بعد یه عمل مهم یکم استراحت می کنه
-خب استراحت کردم
-یه روز کافیه ؟!
می شه تا اخر عمرم استراحت کنم از این شغل ؟! هه فرض کن این رو بگم بدبختم می کنه ...
-تا کی ؟!
-یه هفته دو هفته یک ماه دو ماه بستگی داره کی و چه کاری پیش بیاد
-تو این مدت باید من چی کار کنم ؟!
-استراحت ولی دردسترس باش هفته ای دو بار هم بیا که امادگیت کم نشه
-اوکی دمت گرم چه روزایی
-مگه مدرسه هست که من تعیین کنم ؟!
-باوش
-هر وقت دختر خواستی لب تر کن
پوزخندی زدم
-دختر ؟!
-اره دختر
-نه سپاس
-پاستوریزه
-بدرود
-لفظ قلم
گوشی رو قطع کردم و به شارژ وصلش کردم
مامان-شمیم شام
-گشنم نیست مامان
-غذا خوردی ؟!
-نه
-پس بیا
از جا بلند شدم و از اتاق خارج شدم ... بابا نیستی خونه بزرگه اما سوت و کوره بابا دلم خونه خودمون رو می خواد بابا قول می دم پسش می گیرم ...
سر میز نشستم شبنم اب رو اورد و نشست
مامان بالای سرم ایستاد
-چرا وایسادی مامان جون
-تو باز دستت رو نشستی
-وای مامان
-زود تند سریع
از جام بلند شدم و دستم رو شستم
-افرین حالا بیا غذا بخور
-لازانیاست دیگه نمی شه ازش گذشت
-بخور نوش جونت
لبخندی زدم خدایا این زندگی رو دیگه ازم نگیر هر چی شد هوای مامان و خواهرم رو داشته باش ...
شروع به خوردن غذا کردم شبنم هم امد و غذاش رو خورد
-شبنم بدو برو درس بخون که امروز درس نخوندی
-چشم
من و مامان رو بوسید و رفت ... کمک مامان میز رو جمع کردم
-شمیم اگه اذیت می شی کار نکن من کار می کنم تو نباید به خودت سخت بگیری ...
-این چه حرفیه مامان
**
-شمیم سفره رو جمع کن
-مامان تو رو خدا بیخیال بدم میاد
شهاب-بدبخت شوهر ایندت
اشکان-کی به من گفت بدبخت ؟!
محکم زدم به بازوی اشکان
اشکان-اخ
شهاب -شوهرت بدبخت هست همین جوریش
-کو شوهر
شهاب-اینا شاخ شمشاد
سرخ شدم ... اخم کردم
-شهاب
شهاب-شهاب یا اشکان یا شوهر ؟!
-درد
شهاب-مرسی
بابا-شهاب اذیتش نکن
شهاب-اطاعت قربان اشکان کهنه بچت هم باید خودت بشوری
جیغ زدم-شهاب
شهاب-بخور کباب
خندید و از جا بلند شد گونه مامان رو بوسید
-بدرک که این عجوزه خانم کمکت نمی ده من مثل یه مرد کمک مامانیم می دم
**
اشک هام در حال جاری شدن بودند سریع تر کار ها رو انجام دادم ...
وای شهاب چه قدر بودنت نیازه داداشی ... زندگی برای یه دختر بدون تکیه گاه درده سخته غیر قابل وصفه ...
دیگه نمی تونم جلوی گریم رو بگیرم نه نباید جلوی مامان گریه کنم
-شب بخیر
صدام بغض داشت لعنتی ... سریع ظرف ها رو داخل ماشین ظرف شویی گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم
در رو بستم و اشک هام جاری شدند ... داداشی بابایی اشکان شما ها کجایید ؟! اشکان تو که زنده ای تو چرا بی انصاف مگه دوسم نداشتی مگه عشقت نبودم کجایی ؟! سخته زندگی تنهایی .. دختر بودن سخته ... بی تکیه گاه بودن سخته ... پسر بودن سخته باید تکیه گاه باشی باید استوار باشی نباید بگی پول نباید بگی تکیه گاه می خوام باید خودت تکیه گاه باشی پسر بودن خیلی سخته اما دختر بودن و بی تکیه گاه بودن خیلی سخت تر و بد تره ...
رفتم داخل تخت خوابم و راحت گریه کردم ... دلم برات تنگ شده داداشی دلم برات تنگ شده بابایی دلم تنگه خدا ... خستم تا کجا باید این جوری پیش برم خدا چرا تمام نمی شه
دلم تنگه واسه عادی بودن دلم تنگه واسه دختر بودنم دلم تنگه برای همه چیز خوب بودن دلم تکیه گاه می خواد خدا من دخترم هر چی هم تظاهر کنم تکیه گاه می خوام خدا تا کی بی تکیه گاه تکیه گاه باشم خدا خستم خدا ببین من رو بد جوری شکستم
-چه عجله ای برای کار کردن پیدا کردی
-عجله کجا بود کلی گفتم
-بابا دکترشم بعد یه عمل مهم یکم استراحت می کنه
-خب استراحت کردم
-یه روز کافیه ؟!
می شه تا اخر عمرم استراحت کنم از این شغل ؟! هه فرض کن این رو بگم بدبختم می کنه ...
-تا کی ؟!
-یه هفته دو هفته یک ماه دو ماه بستگی داره کی و چه کاری پیش بیاد
-تو این مدت باید من چی کار کنم ؟!
-استراحت ولی دردسترس باش هفته ای دو بار هم بیا که امادگیت کم نشه
-اوکی دمت گرم چه روزایی
-مگه مدرسه هست که من تعیین کنم ؟!
-باوش
-هر وقت دختر خواستی لب تر کن
پوزخندی زدم
-دختر ؟!
-اره دختر
-نه سپاس
-پاستوریزه
-بدرود
-لفظ قلم
گوشی رو قطع کردم و به شارژ وصلش کردم
مامان-شمیم شام
-گشنم نیست مامان
-غذا خوردی ؟!
-نه
-پس بیا
از جا بلند شدم و از اتاق خارج شدم ... بابا نیستی خونه بزرگه اما سوت و کوره بابا دلم خونه خودمون رو می خواد بابا قول می دم پسش می گیرم ...
سر میز نشستم شبنم اب رو اورد و نشست
مامان بالای سرم ایستاد
-چرا وایسادی مامان جون
-تو باز دستت رو نشستی
-وای مامان
-زود تند سریع
از جام بلند شدم و دستم رو شستم
-افرین حالا بیا غذا بخور
-لازانیاست دیگه نمی شه ازش گذشت
-بخور نوش جونت
لبخندی زدم خدایا این زندگی رو دیگه ازم نگیر هر چی شد هوای مامان و خواهرم رو داشته باش ...
شروع به خوردن غذا کردم شبنم هم امد و غذاش رو خورد
-شبنم بدو برو درس بخون که امروز درس نخوندی
-چشم
من و مامان رو بوسید و رفت ... کمک مامان میز رو جمع کردم
-شمیم اگه اذیت می شی کار نکن من کار می کنم تو نباید به خودت سخت بگیری ...
-این چه حرفیه مامان
**
-شمیم سفره رو جمع کن
-مامان تو رو خدا بیخیال بدم میاد
شهاب-بدبخت شوهر ایندت
اشکان-کی به من گفت بدبخت ؟!
محکم زدم به بازوی اشکان
اشکان-اخ
شهاب -شوهرت بدبخت هست همین جوریش
-کو شوهر
شهاب-اینا شاخ شمشاد
سرخ شدم ... اخم کردم
-شهاب
شهاب-شهاب یا اشکان یا شوهر ؟!
-درد
شهاب-مرسی
بابا-شهاب اذیتش نکن
شهاب-اطاعت قربان اشکان کهنه بچت هم باید خودت بشوری
جیغ زدم-شهاب
شهاب-بخور کباب
خندید و از جا بلند شد گونه مامان رو بوسید
-بدرک که این عجوزه خانم کمکت نمی ده من مثل یه مرد کمک مامانیم می دم
**
اشک هام در حال جاری شدن بودند سریع تر کار ها رو انجام دادم ...
وای شهاب چه قدر بودنت نیازه داداشی ... زندگی برای یه دختر بدون تکیه گاه درده سخته غیر قابل وصفه ...
دیگه نمی تونم جلوی گریم رو بگیرم نه نباید جلوی مامان گریه کنم
-شب بخیر
صدام بغض داشت لعنتی ... سریع ظرف ها رو داخل ماشین ظرف شویی گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم
در رو بستم و اشک هام جاری شدند ... داداشی بابایی اشکان شما ها کجایید ؟! اشکان تو که زنده ای تو چرا بی انصاف مگه دوسم نداشتی مگه عشقت نبودم کجایی ؟! سخته زندگی تنهایی .. دختر بودن سخته ... بی تکیه گاه بودن سخته ... پسر بودن سخته باید تکیه گاه باشی باید استوار باشی نباید بگی پول نباید بگی تکیه گاه می خوام باید خودت تکیه گاه باشی پسر بودن خیلی سخته اما دختر بودن و بی تکیه گاه بودن خیلی سخت تر و بد تره ...
رفتم داخل تخت خوابم و راحت گریه کردم ... دلم برات تنگ شده داداشی دلم برات تنگ شده بابایی دلم تنگه خدا ... خستم تا کجا باید این جوری پیش برم خدا چرا تمام نمی شه
دلم تنگه واسه عادی بودن دلم تنگه واسه دختر بودنم دلم تنگه برای همه چیز خوب بودن دلم تکیه گاه می خواد خدا من دخترم هر چی هم تظاهر کنم تکیه گاه می خوام خدا تا کی بی تکیه گاه تکیه گاه باشم خدا خستم خدا ببین من رو بد جوری شکستم
با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
خمیازه ای کشیدم ... صبح بخیر خدا ...
به سمت دست شویی رفتم ابی به صورتم زدم
موهام رو حالت دادم و پوستم رو با کرم برنزه کردم ..بانداژ هام رو پوشیدم کی می شه از دستتون راحت بشم
پیراهن سبزم رو با شلوار لی پوشیدم عینکم رو روی موهام گذاشتم بزن بریم
از اتاق خارج شدم
-صبح عالی متعالی
شبنم در حال صبحانه خوردن بود که با دیدنم جیغ بلندی کشید و بغلم کرد
-چه خوشکل شدی
-خب می خوام یه خانم خوشکل رو برسونم مدرسش باید خوشکل باشم
دوباره جیغ کشید و بوسیدم
خندیدم
-خب تا ما صبحانه می خوریم به سرویست خبر بده که نمیای
شبنم سریع به سمت تلفن خانه رفت و منم شروع به خوردن صبحانه کردم
صبحانه رو خوردم و سریع بلند شدم
-مامات جون زحمت جمع کردنش افتاد با شما
-اشکالی نداره عزیزم
شبنم-کیس کیس
-بوس بوس
مامان خندید سریع کفش اسپرتم رو پوشیدم و سوار ماشین شدم و بیرون از حیاط بردمش
شبنم هم در رو بست و سوار شد
-چه طوری خوهر کوچیکه
-بزن بریم خواهر بزرگه
-منظورت همون داداشیه دیگه؟!
-تقریبا
به سمت مدرسش حرکت کرد
-اوضاع چه طوره ؟!
-عالی عالی تر هم می شه
-واقعا ؟!
-اره همه چیز خوبه
-از جانب دوستات یا هر چیز دیگه ای اذیت نمی شی ؟!
-نه
-خوبه عزیزم
جلوی مدرسه نگه داشتم
-خوش بگذره
-مرسی
بوسم کرد
-وا شبی
-هیس
به جلو نگاه کردم چند نا از دخترا با چشم های از حدقه بیرون امده نگاهمون می کردند
-نظرت چیه بیام درست رو هم بپرسم ؟!
-الان؟!
-نه زنگ اخر بعدم بریم
-عالیه
-بدو برو
شبنم رفت ... لبخندی زدم لااقل تونستم خواهر کوچولوم رو خوش حال کنم این خیلی خوبه ...
گازش رو گرفتم و به سمت خانه حرکت کردم ... با دقت اطراف رو زیر نظر داشتم نچ خبری از تعقیب نیست این عالیه پس می شه گه گاه تیپ دخترانه هم زد
اما نه هنوز وقتش نیست احتمال این که بیش تر شک کنن و من ضایع بشم همین جوریش زیاده وای به حال این که تیپ دخترونه هم بخوام بزنم نه اصلا به ریسکش نمی ارزه ...
به خونه رسیدم ماشین رو پاک کردم و داخل شدم
-احوال مادر گل خودم
-خوبم عزیزم
-به سلامتی
-مرسی که شبنم رو رسوندی
-وظیفه بود مادر
غم توی چشم هاش رو دیدم ... شهاب کجایی داداشی چه قدر وجود یه داداش یا یه تکیه گاه در زندگیم لازمه و جاش خالیه ... آخ خدا ...
-مامانی کمک نمی خوای ؟!
-نه عزیز دلم
مامان رو بوسیدم و وارد اتاقم شدم
از حسین چه خبرا ؟! لبخندی شیطون زدم باید بهش زنگ بزنم
گوشیم رو دراوردم و شماره حسین رو گرفتم
یه بوق ... دو بوق ... سه بوق
بچه خوابه ... صبح اول شنبه هست اشکالی نداره
صدای خوابالودش در گوشم پیچید
-الو
-تو خجالت نمی کشی صبح به این خوبی اونم شنبه خوابی
-شهاب
-جانم
-فقط دستم بهت نرسه شهاب
-چشم
-شهاب می کشمت
-زنگ زدم از خواب بیدارت کردم به کارات برسی بده ؟!
-خفه شو
-وا خوبی بهت نیومده
-شهاب یعنی فقط دعا کن من تو رو نبینم
-دعا
-شهاب زنده نمی زارمت
-مرسی
-ای درد ای تو روحت ای مرض ای سرطان سمانه بیا بکپیم
-حسین بکش خجالت
-مال خودت من زیاد کشیدم
-گرون شد من نمی کشم
-شهاب گم شو تا خفت نکردم
صدای بوق در گوشم پیچید
بلند زدم زیر خنده وای حسین خیلی باحالی ... بیچاره هر چی عشق بازی کرد من پروندمش مثل معتادا که جنس می کشن می پره دوباره باید از اول شروع کنه ... بلند تر خندیدم ماشالله کمش نباشه هر روز با دو سه نفر هم که هست اون قدر خندیدم که اشک از چشم هام جاری شد
گوشی رو کناری انداختم خب حالا چی کار کنیم ؟! بایر یه زنگ بزنم ندا ببینم چی کار می کنه چی کار نمی کنه
گوشیم رو کجا گذاشتم ؟! یادم نمیاد گوشی دیگم رو کجا گذاشتم ...
تمام اتاقم رو گشتم تا بلاخره زیر تخت پیداش کردم
روشنش کردم هنگ کردم دو هزار تا پیام دارم چه خبره ؟!
من که فقط شماره دو نفر رو داشتم !!
لاین رو باز کردم بعله ندا برده منو گروپ پسرای گروه هم امدن خصوصی ...پس بگو جریان از چه قراره ...
پی ام های پسرا رو نخونده پاک کردم حوصلشون نیست ... وای چه قدرم زیاد هستن ...
رفتم داخل گروپ وای کی این ها رو می خونه ... اما بیکارم چند تا قسمتش رو می خونم
یکی گفته به عضو جدید تبریک می گم
ندا هم گفته این شمیم هست دوست صمیمی و قدیمی من
خب بقیه زیاده بیخی ...
هه نگاه ارش کن پس این ارشه ؟! دیوانه اخه چرا این قدر محل کیمیا می گذاری ؟! اون ادمه ؟! خب بیخیال ولشون کن وای این درسا هست ؟! چه عوض شده ببین عکسش رو وای چه قدر اذیت پسر می کنه
عکسی برای لاینم گذاشتم خب این خوبه
یه پیام از ندا امد
جونم ندا خانم
"چرا نمیای گروه"
'حوصلشو ندارم'
"اوکی هر جور راحتی"
چه قدر هم که نگران من و به فکر منه پوزخندی زدم ...
یه نفر پی ام نداد سلام شمیم کم پیدایی گم و گور شدی
وا این کیه دیگه
نوشتم شما؟!
سریع جواب داد مرسی دیگه نمی شناسیمون ؟! فاطیم هم کلاسیت
اهان فهمیدم کیه همون که شنا کار می کرد بهش می گفتم دوزیست
-چه طوری دوزیست
-من خوبم چه خبرا
-هیچ دیپلم زبانت رو گرفتی ؟
-اره عزیزم تو چه کردی
-منم مشغولم خب فعلا بای
-خدافظ
خدافظی کردم چون اگه ادامه می دادم باید اطلاعات هم بهش می دادم ..
خب حالا چه کنیم ؟! یکم تو بچرخم ؟! خب بیکارم می چرخیم
از گروهی که فقط اذیت و کرم ریزی بود بیرون امدم حوصله گند کاری نگاه کردن بچه ها رو ندارم
گروهی که ارش و بقیه بودن رو موندم
-هلو
ارش-اصل بشوت اینور
درسا-سلام تو شمیم خودمونی ؟!
-سلام دری اره چه خبرا سلام اقا ارش خوبی ؟ کیمی خوبه ؟
ارش چند تا علامت تعجب گذاشت
شکلک خنده گذاشتم -من گروپ نبودم اما اوضاع احوالاتتون رو در جریانم
ارش-اصل بده
-شمیم 19 دوست ندا
ارش-پس ندا گفته
ندا-سلام
-سلام ندا
ندا-بقیه بچه ها کجا هستند
پی امی جدیدی برام امد بازش کردم
-چه طوری نفله
وا خدا این دیگه کیه
-شما؟
-خاک تو سرت کدوم گوری بودی
-گفتم شما؟
-نشناختی
-ارزو خره تویی ؟
-عجبی
-چه خبرا
-سلامتی
-چه می کنی ؟
-دختر بازی
-ارزو ؟!؟!
شکلک خنده گذاشت
-ببرمت گروپ ؟!
-چمدونم بردی ببر نبردی نبر
-اوکی
ارزو همون دوست راهنماییم بود که خیلی تریپ پسرونه می زد و اخلاقش پسرونه بود و در دبیرستان خیلی با دخترا بود
زیاد محلش ندادم حوصلش رو ندارم اگه بفهمه تیپ پسرونه می زنم چه فکر هایی که در مورد من نخواهد کرد که چی منم مثل خودشم ... الان موقع صمیمی شدن ما نیست
یه بای در گروه دادم تازه همه امده بودن من از پسرا متنفرم و از دخترا هم خوشم نمیاد فقط می خوام بدونم چرا اشکان نمیاد اونی که ادعای عشق می کرد اونی که تنها پسریه که حس نفرت بهش ندارم هیچ دیوانه وار هم دوستش دارم ...
نفس عمیقی کشیدم نه گریه دیگه بسه ...
چه قدر خوبه که حسین ازادم گذاشته لازم نیست کاری که دوست ندارم رو انجام بدم کاش همیشه همین بود اما نیست کاش یه شغل خوب برا یه دختر مثل من بود تا نیازمند رفتن به گروه حسین نمی شدم کاش می شد واری کرد خسته شدم اگه حسین بفهمه من دخترم بفهمه یه عمر دروغ شنیده از یه دختر نابودم می کنه می ترسم نه برای خودم برای خانوادم کاش می شد کاری کنم که همیشه در امان باشند وای خدا نمی دونم بهتره امروز عصر برم پیش حسین تمرین اره لااقل از فکر و خیال بیرون میام
خب الان چه کنیم ؟!
خواب بهترین درمان برای منه یه قرص خواب خوردم الارم گوشیم رو تنظیم کردم و دراز کشیدم
خمیازه ای کشیدم ... صبح بخیر خدا ...
به سمت دست شویی رفتم ابی به صورتم زدم
موهام رو حالت دادم و پوستم رو با کرم برنزه کردم ..بانداژ هام رو پوشیدم کی می شه از دستتون راحت بشم
پیراهن سبزم رو با شلوار لی پوشیدم عینکم رو روی موهام گذاشتم بزن بریم
از اتاق خارج شدم
-صبح عالی متعالی
شبنم در حال صبحانه خوردن بود که با دیدنم جیغ بلندی کشید و بغلم کرد
-چه خوشکل شدی
-خب می خوام یه خانم خوشکل رو برسونم مدرسش باید خوشکل باشم
دوباره جیغ کشید و بوسیدم
خندیدم
-خب تا ما صبحانه می خوریم به سرویست خبر بده که نمیای
شبنم سریع به سمت تلفن خانه رفت و منم شروع به خوردن صبحانه کردم
صبحانه رو خوردم و سریع بلند شدم
-مامات جون زحمت جمع کردنش افتاد با شما
-اشکالی نداره عزیزم
شبنم-کیس کیس
-بوس بوس
مامان خندید سریع کفش اسپرتم رو پوشیدم و سوار ماشین شدم و بیرون از حیاط بردمش
شبنم هم در رو بست و سوار شد
-چه طوری خوهر کوچیکه
-بزن بریم خواهر بزرگه
-منظورت همون داداشیه دیگه؟!
-تقریبا
به سمت مدرسش حرکت کرد
-اوضاع چه طوره ؟!
-عالی عالی تر هم می شه
-واقعا ؟!
-اره همه چیز خوبه
-از جانب دوستات یا هر چیز دیگه ای اذیت نمی شی ؟!
-نه
-خوبه عزیزم
جلوی مدرسه نگه داشتم
-خوش بگذره
-مرسی
بوسم کرد
-وا شبی
-هیس
به جلو نگاه کردم چند نا از دخترا با چشم های از حدقه بیرون امده نگاهمون می کردند
-نظرت چیه بیام درست رو هم بپرسم ؟!
-الان؟!
-نه زنگ اخر بعدم بریم
-عالیه
-بدو برو
شبنم رفت ... لبخندی زدم لااقل تونستم خواهر کوچولوم رو خوش حال کنم این خیلی خوبه ...
گازش رو گرفتم و به سمت خانه حرکت کردم ... با دقت اطراف رو زیر نظر داشتم نچ خبری از تعقیب نیست این عالیه پس می شه گه گاه تیپ دخترانه هم زد
اما نه هنوز وقتش نیست احتمال این که بیش تر شک کنن و من ضایع بشم همین جوریش زیاده وای به حال این که تیپ دخترونه هم بخوام بزنم نه اصلا به ریسکش نمی ارزه ...
به خونه رسیدم ماشین رو پاک کردم و داخل شدم
-احوال مادر گل خودم
-خوبم عزیزم
-به سلامتی
-مرسی که شبنم رو رسوندی
-وظیفه بود مادر
غم توی چشم هاش رو دیدم ... شهاب کجایی داداشی چه قدر وجود یه داداش یا یه تکیه گاه در زندگیم لازمه و جاش خالیه ... آخ خدا ...
-مامانی کمک نمی خوای ؟!
-نه عزیز دلم
مامان رو بوسیدم و وارد اتاقم شدم
از حسین چه خبرا ؟! لبخندی شیطون زدم باید بهش زنگ بزنم
گوشیم رو دراوردم و شماره حسین رو گرفتم
یه بوق ... دو بوق ... سه بوق
بچه خوابه ... صبح اول شنبه هست اشکالی نداره
صدای خوابالودش در گوشم پیچید
-الو
-تو خجالت نمی کشی صبح به این خوبی اونم شنبه خوابی
-شهاب
-جانم
-فقط دستم بهت نرسه شهاب
-چشم
-شهاب می کشمت
-زنگ زدم از خواب بیدارت کردم به کارات برسی بده ؟!
-خفه شو
-وا خوبی بهت نیومده
-شهاب یعنی فقط دعا کن من تو رو نبینم
-دعا
-شهاب زنده نمی زارمت
-مرسی
-ای درد ای تو روحت ای مرض ای سرطان سمانه بیا بکپیم
-حسین بکش خجالت
-مال خودت من زیاد کشیدم
-گرون شد من نمی کشم
-شهاب گم شو تا خفت نکردم
صدای بوق در گوشم پیچید
بلند زدم زیر خنده وای حسین خیلی باحالی ... بیچاره هر چی عشق بازی کرد من پروندمش مثل معتادا که جنس می کشن می پره دوباره باید از اول شروع کنه ... بلند تر خندیدم ماشالله کمش نباشه هر روز با دو سه نفر هم که هست اون قدر خندیدم که اشک از چشم هام جاری شد
گوشی رو کناری انداختم خب حالا چی کار کنیم ؟! بایر یه زنگ بزنم ندا ببینم چی کار می کنه چی کار نمی کنه
گوشیم رو کجا گذاشتم ؟! یادم نمیاد گوشی دیگم رو کجا گذاشتم ...
تمام اتاقم رو گشتم تا بلاخره زیر تخت پیداش کردم
روشنش کردم هنگ کردم دو هزار تا پیام دارم چه خبره ؟!
من که فقط شماره دو نفر رو داشتم !!
لاین رو باز کردم بعله ندا برده منو گروپ پسرای گروه هم امدن خصوصی ...پس بگو جریان از چه قراره ...
پی ام های پسرا رو نخونده پاک کردم حوصلشون نیست ... وای چه قدرم زیاد هستن ...
رفتم داخل گروپ وای کی این ها رو می خونه ... اما بیکارم چند تا قسمتش رو می خونم
یکی گفته به عضو جدید تبریک می گم
ندا هم گفته این شمیم هست دوست صمیمی و قدیمی من
خب بقیه زیاده بیخی ...
هه نگاه ارش کن پس این ارشه ؟! دیوانه اخه چرا این قدر محل کیمیا می گذاری ؟! اون ادمه ؟! خب بیخیال ولشون کن وای این درسا هست ؟! چه عوض شده ببین عکسش رو وای چه قدر اذیت پسر می کنه
عکسی برای لاینم گذاشتم خب این خوبه
یه پیام از ندا امد
جونم ندا خانم
"چرا نمیای گروه"
'حوصلشو ندارم'
"اوکی هر جور راحتی"
چه قدر هم که نگران من و به فکر منه پوزخندی زدم ...
یه نفر پی ام نداد سلام شمیم کم پیدایی گم و گور شدی
وا این کیه دیگه
نوشتم شما؟!
سریع جواب داد مرسی دیگه نمی شناسیمون ؟! فاطیم هم کلاسیت
اهان فهمیدم کیه همون که شنا کار می کرد بهش می گفتم دوزیست
-چه طوری دوزیست
-من خوبم چه خبرا
-هیچ دیپلم زبانت رو گرفتی ؟
-اره عزیزم تو چه کردی
-منم مشغولم خب فعلا بای
-خدافظ
خدافظی کردم چون اگه ادامه می دادم باید اطلاعات هم بهش می دادم ..
خب حالا چه کنیم ؟! یکم تو بچرخم ؟! خب بیکارم می چرخیم
از گروهی که فقط اذیت و کرم ریزی بود بیرون امدم حوصله گند کاری نگاه کردن بچه ها رو ندارم
گروهی که ارش و بقیه بودن رو موندم
-هلو
ارش-اصل بشوت اینور
درسا-سلام تو شمیم خودمونی ؟!
-سلام دری اره چه خبرا سلام اقا ارش خوبی ؟ کیمی خوبه ؟
ارش چند تا علامت تعجب گذاشت
شکلک خنده گذاشتم -من گروپ نبودم اما اوضاع احوالاتتون رو در جریانم
ارش-اصل بده
-شمیم 19 دوست ندا
ارش-پس ندا گفته
ندا-سلام
-سلام ندا
ندا-بقیه بچه ها کجا هستند
پی امی جدیدی برام امد بازش کردم
-چه طوری نفله
وا خدا این دیگه کیه
-شما؟
-خاک تو سرت کدوم گوری بودی
-گفتم شما؟
-نشناختی
-ارزو خره تویی ؟
-عجبی
-چه خبرا
-سلامتی
-چه می کنی ؟
-دختر بازی
-ارزو ؟!؟!
شکلک خنده گذاشت
-ببرمت گروپ ؟!
-چمدونم بردی ببر نبردی نبر
-اوکی
ارزو همون دوست راهنماییم بود که خیلی تریپ پسرونه می زد و اخلاقش پسرونه بود و در دبیرستان خیلی با دخترا بود
زیاد محلش ندادم حوصلش رو ندارم اگه بفهمه تیپ پسرونه می زنم چه فکر هایی که در مورد من نخواهد کرد که چی منم مثل خودشم ... الان موقع صمیمی شدن ما نیست
یه بای در گروه دادم تازه همه امده بودن من از پسرا متنفرم و از دخترا هم خوشم نمیاد فقط می خوام بدونم چرا اشکان نمیاد اونی که ادعای عشق می کرد اونی که تنها پسریه که حس نفرت بهش ندارم هیچ دیوانه وار هم دوستش دارم ...
نفس عمیقی کشیدم نه گریه دیگه بسه ...
چه قدر خوبه که حسین ازادم گذاشته لازم نیست کاری که دوست ندارم رو انجام بدم کاش همیشه همین بود اما نیست کاش یه شغل خوب برا یه دختر مثل من بود تا نیازمند رفتن به گروه حسین نمی شدم کاش می شد واری کرد خسته شدم اگه حسین بفهمه من دخترم بفهمه یه عمر دروغ شنیده از یه دختر نابودم می کنه می ترسم نه برای خودم برای خانوادم کاش می شد کاری کنم که همیشه در امان باشند وای خدا نمی دونم بهتره امروز عصر برم پیش حسین تمرین اره لااقل از فکر و خیال بیرون میام
خب الان چه کنیم ؟!
خواب بهترین درمان برای منه یه قرص خواب خوردم الارم گوشیم رو تنظیم کردم و دراز کشیدم
با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم از جا بلند شدم و به دست شویی رفتم و دست و صورتم رو شستم مامان کمی ساندویچ بهم داد خوردم و به اتاقم رفتم و مثل تمام این مدت اماده شدم و تیپ پسرانه زدم موهام رو مرتب کردم با ادکلنم دوش گرفتم عاشق بوی سرد و تلخش بودم واقعا که داداشم در همه چیز خوش سلیقه بود حتی مارک ادکلانش ... اهی کشیدم و از اتاق خارج شدم
-مامان جون من برم دنبال شبی
-برو دست خدا مواظب باش کسی نفهمه دختری حتی دوستاش
-حواسم هست عزیز دلم
از خانه خارج شدم سوار ماشینم شدم و به سمت مدرسه شبنم رفتم ...
به دم در رسیدم چون سرعتم بالا بود پنج مین زود رسیدم گوشیم رو برداشتم و به حسین زنگ زدم
-بابا یه روز مزاحم نشو
-این قدر مزاحمم ؟! اوکی بای
گوشی رو قطع کردم بچه پرو فکر کرده کیه برا دخترا قیافه می گیری قبول برا دوستات چرا دیگه ؟!
گوشیم زنگ خورد لبخند زدم
-فکر کردی من دوست دختراتم که برام غرور برداشتی ادم باید با رفقا مثل دوست دخترا رفتار نکنه
-سخن شما صحیح ولی کم به دختر شبیه نیستی چه اندامت چه ظریف بودنت چه ترس از کشتن چه قهر کردن
یخ کردم ... خشکم زد ... هنگ کردم ... این چی می گه ؟! یعنی ... یعنی فهمیده ؟!
-چرا خفه شدی ؟!
-منظورت همون سکوته دیگه
-نه خفه هست
-من خفه نشدم
-چرا شدی
-امروز گیر دادیا
-تو زنگ زدی بعدم قهر کردی پس حقته
-قهر نکردم گفتم مزاحم نباشم
-مراحمی داداش
یه نفس عمیقی کشیدم پس نفهمیده خدایا مردم و زنده شدم
-زنگ مدرسه خواهرم خورد برم بفهمه امدم دنبالش
-کارم داشتی زنگ زدی
-از پس چرت و پرت گفتی یادم رفت اره عصر بیام
-اره تمرین نداشتی این چند روز امروز یا فردا باید بیای که برا ماموریت بعد اماده بشی
-باشه بدرود
-بابا ایرانی بابا اریایی
-یاد بگیر
گوشی رو قطع کردم و از ماشین پیاده شدم از بین بچه هایی که از مدرسه بیرون می گشتند دنبال شبنم گشتم بلاخره پیداش کردم
-شبنم ... شبنم
بالاخره دیدم در چشماش ذوق رو دیدم
-وای سلام
پرید بغلم لبخند زدم
-دیوانه ی کوچولوی من
همه با تعجب نگاهمان می کردند
-بریم ؟!
-اره بزن بریم بچه ها خداحافظ
با هم رفتیم و سوار ماشینم شدیم دوستاش با حسرت و حسادت و بعضی ها هم با تعجب نگاهمان کردند کمی که از مدرسه دور شدیم پام رو روی گاز گذاشتم و به سمت خانه رفتم
-مرسی
-بابت ؟!
-اومدی
-ببخشید نباید بیام دنبال ابجیم ؟!
-تو نمی خوای گواهینامه بگیری ؟
-برای شهاب هست
دیگه چیزی نگفت
چه قدر خانواده ما با بقیه فرق داره ابجی کوچیکم جای لجبازی درک می کنه و دعوا هایی که قبل بدبختی هامون داشتیم به کل منحل شده ... باید اون شادی رو به خانه برگردونم من نمی تونم مثل قبل باشم اما ان ها که می توانند ...
یواش زدم تو گردن شبنم از این کار بدش می امد
با تعجب نگاهم کرد ... چشمکی زدم و خواستم دوباره بزنم که دستمو گرفت و شروع به قلقلک دادنم کرد
-خره خره نکن بابا دارم رانندگی می کنم
-می خواستی شروع نکنی
-اتش بس تا خانه اون جا ادامه بده
-نخیر نمی شه
به خانه رسیدم شبنم سریع در رفت و وارد خانه شد
-دارم برات خانم کوچولو
ماشین رو پارک کردم و وارد خانه شدم رفتم داخل اتاق شبنم و از پشت گرفتمش و شروع به قلقلک دادنش کردم
-من رو اذیت می کنی دخمله ؟!
بلند خندید بالشتش رو به سمتش پرتاب کردم سریع از اتاق بیرون رفت و با بالشت من برگشت ... با خنده و جیغ بالشت ها رو به سر و صورت هم می زدیم
مامان با ترس و عجله وارد اتاق شد
-چیه مامانی
مامان-فکر کردم اتفاقی افتاده که شبنم جیغ زد
شبنم جیغ بلندی زدم و به سمت مامان رفت و شروع به قلقلک دادنش کرد
هر سه بلند بلند می خندیدیم
-مامان جون من برم دنبال شبی
-برو دست خدا مواظب باش کسی نفهمه دختری حتی دوستاش
-حواسم هست عزیز دلم
از خانه خارج شدم سوار ماشینم شدم و به سمت مدرسه شبنم رفتم ...
به دم در رسیدم چون سرعتم بالا بود پنج مین زود رسیدم گوشیم رو برداشتم و به حسین زنگ زدم
-بابا یه روز مزاحم نشو
-این قدر مزاحمم ؟! اوکی بای
گوشی رو قطع کردم بچه پرو فکر کرده کیه برا دخترا قیافه می گیری قبول برا دوستات چرا دیگه ؟!
گوشیم زنگ خورد لبخند زدم
-فکر کردی من دوست دختراتم که برام غرور برداشتی ادم باید با رفقا مثل دوست دخترا رفتار نکنه
-سخن شما صحیح ولی کم به دختر شبیه نیستی چه اندامت چه ظریف بودنت چه ترس از کشتن چه قهر کردن
یخ کردم ... خشکم زد ... هنگ کردم ... این چی می گه ؟! یعنی ... یعنی فهمیده ؟!
-چرا خفه شدی ؟!
-منظورت همون سکوته دیگه
-نه خفه هست
-من خفه نشدم
-چرا شدی
-امروز گیر دادیا
-تو زنگ زدی بعدم قهر کردی پس حقته
-قهر نکردم گفتم مزاحم نباشم
-مراحمی داداش
یه نفس عمیقی کشیدم پس نفهمیده خدایا مردم و زنده شدم
-زنگ مدرسه خواهرم خورد برم بفهمه امدم دنبالش
-کارم داشتی زنگ زدی
-از پس چرت و پرت گفتی یادم رفت اره عصر بیام
-اره تمرین نداشتی این چند روز امروز یا فردا باید بیای که برا ماموریت بعد اماده بشی
-باشه بدرود
-بابا ایرانی بابا اریایی
-یاد بگیر
گوشی رو قطع کردم و از ماشین پیاده شدم از بین بچه هایی که از مدرسه بیرون می گشتند دنبال شبنم گشتم بلاخره پیداش کردم
-شبنم ... شبنم
بالاخره دیدم در چشماش ذوق رو دیدم
-وای سلام
پرید بغلم لبخند زدم
-دیوانه ی کوچولوی من
همه با تعجب نگاهمان می کردند
-بریم ؟!
-اره بزن بریم بچه ها خداحافظ
با هم رفتیم و سوار ماشینم شدیم دوستاش با حسرت و حسادت و بعضی ها هم با تعجب نگاهمان کردند کمی که از مدرسه دور شدیم پام رو روی گاز گذاشتم و به سمت خانه رفتم
-مرسی
-بابت ؟!
-اومدی
-ببخشید نباید بیام دنبال ابجیم ؟!
-تو نمی خوای گواهینامه بگیری ؟
-برای شهاب هست
دیگه چیزی نگفت
چه قدر خانواده ما با بقیه فرق داره ابجی کوچیکم جای لجبازی درک می کنه و دعوا هایی که قبل بدبختی هامون داشتیم به کل منحل شده ... باید اون شادی رو به خانه برگردونم من نمی تونم مثل قبل باشم اما ان ها که می توانند ...
یواش زدم تو گردن شبنم از این کار بدش می امد
با تعجب نگاهم کرد ... چشمکی زدم و خواستم دوباره بزنم که دستمو گرفت و شروع به قلقلک دادنم کرد
-خره خره نکن بابا دارم رانندگی می کنم
-می خواستی شروع نکنی
-اتش بس تا خانه اون جا ادامه بده
-نخیر نمی شه
به خانه رسیدم شبنم سریع در رفت و وارد خانه شد
-دارم برات خانم کوچولو
ماشین رو پارک کردم و وارد خانه شدم رفتم داخل اتاق شبنم و از پشت گرفتمش و شروع به قلقلک دادنش کردم
-من رو اذیت می کنی دخمله ؟!
بلند خندید بالشتش رو به سمتش پرتاب کردم سریع از اتاق بیرون رفت و با بالشت من برگشت ... با خنده و جیغ بالشت ها رو به سر و صورت هم می زدیم
مامان با ترس و عجله وارد اتاق شد
-چیه مامانی
مامان-فکر کردم اتفاقی افتاده که شبنم جیغ زد
شبنم جیغ بلندی زدم و به سمت مامان رفت و شروع به قلقلک دادنش کرد
هر سه بلند بلند می خندیدیم
مامان نگاهی به من انداخت از چشم هاش تشکر و شادی رو فهمیدم لبخندی زدم
مامان-بسه بسه بریم ناهار بخوریم
شبنم-وای شمیم دمت گرم بچه ها امردز از تعجب شاخ دراورده بودند
-قابل ابجی کوچولوم رو نداره
خیلی وقت بود که خونمون شاد و صمیمی نبود این جوری ارامش من هم زیاد تر شد دیگه نمی گذارم خانوادم غمگین بشند حتی به قیمت نابودی خودم
همه با هم سر میز رفتیم
-اوم ماکارانی مرسی مامان
شبنم-مامان بشین من غذا ها رو میارم سر میز
رفتم کمک شبنم و مامان با خوش حالی نشست و به ما نگاه کرد
شبنم-شمیم اب بیار
شیر اب رو باز کردم و با دستم ریختم روی صورتم شبنم
شبنم-نکن دیونه
-به من دستور نده
-دستور ندادم
-لطفا نداشت جملت
-خیلی خری
-مرسی از ادبت
باز اب ریختم روش
به طرفم امد و هر دو روی هم اب می ریختیم و می خندیدیم
مامان-اشپزخانه رو به گند کشیدید بچه ها
هر دو خیس اب و خجالت زده نگاه هم کردیم
مامان به سمت ما امد و شیر اب رو بست
اب لباس هامون اب می چکید
مامان-زود لباساتون رو عوض کنید
شبنم حرکت کرد و من هم پشت سرش رفتم
پاش سُر خورد و جیغ بلندی کشید
سریع گرفتمش
-کوچولوی دست پا چلفتی
-خودتی
-داشتی می مردی حیف از این نعمت اسمانی جلو گیری کردم
-کسی مجبورت نکرده بود
-چه قدر که تو تشکر می کنی بابت نجاتت
ایشی گفت و به اتاقش رفت
بلند خندیدم و به اتاقم رفتم
بانداژ ها رو باز کردم تیپ دخترونه زدم و یه کلاه روی سرم گذاشتم و بیرون رفتم
شبنم در حال خوردن بود و مامان منتظر من نشسته بود
-مامان شروع کن که بهترین بچت از راه رسید
شبنم -بچه ی تخیلاتیت تو اسمونا سیر می کنه
-همه می دونن تو اسمونایی خودت هم فهمیدی اخی خوب می شی من بهت امید دارم
شبنم سس رو به سمتم نشونه گرفت و پرتاب کرد که سریع جا خالی دادم و به کابینت خورد و جاش موند
مامان-شبنم
شبنم-تغصیر اون شد
مامان-اون حرف زد تو هم با حرف جوابش رو بده نه چیز دیگه که به ضرر یه نفر دیگه بشه
شبنم-اخه
مامان-اگه الان کم بیاری و جور دیگه تلافی کنی بعدا در چیز های بزرگ تر هم همینی
شبنم-چشم
براش زبونی انداختم محلم نگذاشت و غذاش رو خورد
مامان دستش رو دور گردن شبنم انداخت و بوسیدش
منم شروع به خوردن غذا کردم
غذامون که تمام شد سریع ظرف ها رو جمع کردم و شبنم رومیزی رو تمیز کرد مامان ظرف ها رو داخل ماشین ظرف شویی قرار داد
از اشپزخانه بیرون رفتم و وارد اتاقم شدم
گوشیم رو چک کردم خبری از حسین نبود
گوشی قدیمیم رو چک کردم چند پی ام از گروه که نخوندم و چند پسر هم پی ام دادن
وقت دارم یکم کرم ریزی کنم
-سلام شمیم جون
اسمش چیه ارمین هه اسم خودته ؟! شک دارم
-سلام پسر خاله
-خوبی عزیزم ؟
-از رو نمی ری پسر خاله ؟!
-چند سالته فداتشم ؟!
نخیر خیلی پرو هست ...
)فلش بک)
-سلام عزیزم
-شما ؟!
-یه اشنا
-حوصلت رو ندارم مزاحم نشو
-من مراحمم نفس من دوستت دارم
-مامانت رو دوست داشته باش کافیه
-اونو هم دوست دارم
وایسادم و بهش فحش دادم
شهاب از کنارم رد شد ناخوداگاه گوشیم رو پنهان کردم ... شک کرد و داخل شد
-شمیم
-هوم؟
-چیزی شده
-نه
-مطمئن؟ !
-نه
-گوشیت رو بده من
گوشیم رو بهش دادم و پیام ها رو خوند خجالت کشیدم اون فحش هایی که من دادم
شهاب گوشیم رو پس داد پیشونیم رو بوسید
-ببین عزیز دلم من تمام سعیم رو می کنم با خودم گردش می برمت بیرون می برمت بهت اعتماد کامل دارم حتی با دوستام و پاتوق هم می برمت و تو بزرگ شدی و زیبا و هر پسری حتی رفیق صمیمی من شاید بهت نظر داشته باشه من مانع تو نمی شم چون بهت اعتماد دارم حتی اگه عاشق شدی یکی رو دوست داشتی با یکی دوست شدی نمی گم نه می پرسم چرا چون همه چیز رو خودم برات ایجاد می کنم فقط در برابرشون چند تا چیز ازت می خوام
مامان-بسه بسه بریم ناهار بخوریم
شبنم-وای شمیم دمت گرم بچه ها امردز از تعجب شاخ دراورده بودند
-قابل ابجی کوچولوم رو نداره
خیلی وقت بود که خونمون شاد و صمیمی نبود این جوری ارامش من هم زیاد تر شد دیگه نمی گذارم خانوادم غمگین بشند حتی به قیمت نابودی خودم
همه با هم سر میز رفتیم
-اوم ماکارانی مرسی مامان
شبنم-مامان بشین من غذا ها رو میارم سر میز
رفتم کمک شبنم و مامان با خوش حالی نشست و به ما نگاه کرد
شبنم-شمیم اب بیار
شیر اب رو باز کردم و با دستم ریختم روی صورتم شبنم
شبنم-نکن دیونه
-به من دستور نده
-دستور ندادم
-لطفا نداشت جملت
-خیلی خری
-مرسی از ادبت
باز اب ریختم روش
به طرفم امد و هر دو روی هم اب می ریختیم و می خندیدیم
مامان-اشپزخانه رو به گند کشیدید بچه ها
هر دو خیس اب و خجالت زده نگاه هم کردیم
مامان به سمت ما امد و شیر اب رو بست
اب لباس هامون اب می چکید
مامان-زود لباساتون رو عوض کنید
شبنم حرکت کرد و من هم پشت سرش رفتم
پاش سُر خورد و جیغ بلندی کشید
سریع گرفتمش
-کوچولوی دست پا چلفتی
-خودتی
-داشتی می مردی حیف از این نعمت اسمانی جلو گیری کردم
-کسی مجبورت نکرده بود
-چه قدر که تو تشکر می کنی بابت نجاتت
ایشی گفت و به اتاقش رفت
بلند خندیدم و به اتاقم رفتم
بانداژ ها رو باز کردم تیپ دخترونه زدم و یه کلاه روی سرم گذاشتم و بیرون رفتم
شبنم در حال خوردن بود و مامان منتظر من نشسته بود
-مامان شروع کن که بهترین بچت از راه رسید
شبنم -بچه ی تخیلاتیت تو اسمونا سیر می کنه
-همه می دونن تو اسمونایی خودت هم فهمیدی اخی خوب می شی من بهت امید دارم
شبنم سس رو به سمتم نشونه گرفت و پرتاب کرد که سریع جا خالی دادم و به کابینت خورد و جاش موند
مامان-شبنم
شبنم-تغصیر اون شد
مامان-اون حرف زد تو هم با حرف جوابش رو بده نه چیز دیگه که به ضرر یه نفر دیگه بشه
شبنم-اخه
مامان-اگه الان کم بیاری و جور دیگه تلافی کنی بعدا در چیز های بزرگ تر هم همینی
شبنم-چشم
براش زبونی انداختم محلم نگذاشت و غذاش رو خورد
مامان دستش رو دور گردن شبنم انداخت و بوسیدش
منم شروع به خوردن غذا کردم
غذامون که تمام شد سریع ظرف ها رو جمع کردم و شبنم رومیزی رو تمیز کرد مامان ظرف ها رو داخل ماشین ظرف شویی قرار داد
از اشپزخانه بیرون رفتم و وارد اتاقم شدم
گوشیم رو چک کردم خبری از حسین نبود
گوشی قدیمیم رو چک کردم چند پی ام از گروه که نخوندم و چند پسر هم پی ام دادن
وقت دارم یکم کرم ریزی کنم
-سلام شمیم جون
اسمش چیه ارمین هه اسم خودته ؟! شک دارم
-سلام پسر خاله
-خوبی عزیزم ؟
-از رو نمی ری پسر خاله ؟!
-چند سالته فداتشم ؟!
نخیر خیلی پرو هست ...
)فلش بک)
-سلام عزیزم
-شما ؟!
-یه اشنا
-حوصلت رو ندارم مزاحم نشو
-من مراحمم نفس من دوستت دارم
-مامانت رو دوست داشته باش کافیه
-اونو هم دوست دارم
وایسادم و بهش فحش دادم
شهاب از کنارم رد شد ناخوداگاه گوشیم رو پنهان کردم ... شک کرد و داخل شد
-شمیم
-هوم؟
-چیزی شده
-نه
-مطمئن؟ !
-نه
-گوشیت رو بده من
گوشیم رو بهش دادم و پیام ها رو خوند خجالت کشیدم اون فحش هایی که من دادم
شهاب گوشیم رو پس داد پیشونیم رو بوسید
-ببین عزیز دلم من تمام سعیم رو می کنم با خودم گردش می برمت بیرون می برمت بهت اعتماد کامل دارم حتی با دوستام و پاتوق هم می برمت و تو بزرگ شدی و زیبا و هر پسری حتی رفیق صمیمی من شاید بهت نظر داشته باشه من مانع تو نمی شم چون بهت اعتماد دارم حتی اگه عاشق شدی یکی رو دوست داشتی با یکی دوست شدی نمی گم نه می پرسم چرا چون همه چیز رو خودم برات ایجاد می کنم فقط در برابرشون چند تا چیز ازت می خوام
هر کی تشگرش رفته رفته زیاد می شه مال من کم ..
اما می نویسم چون باید بنویسم یه سری چیزا باید کتبی بمونه و بشه درس
یه چیزایی باید گفته بشه تا ادم خفه نشه ... یه چیزایی .......
****
سرم رو روی شانه شهاب گذاشتم
-نه داداش این فقط مزاحم بود که من
انگشتش رو روی لبم گذاشت
-می دونم برای همه می گم
- پس جونم داداشی هر چی بگی نگفته قبوله
-باید همه چیز رو بهم بگی و کوچک ترین چیز رو ازم مخفی نکنی
گونش رو بوسیدم
-به روی چشم
-باید همیشه با عقلت تصمیم بگیری نه دلت چون دل دچار اشتباه می شه
-سخته اما اینم به خاطرت چشم
-باید حتی وقتی نبودم اون قدر قوی باشی که نیازمند غریبه ها نباشی
-تو همیشه باید باشی
اشک هام رو پاک کردم و پسره رو بلاک کردم
اخ شهاب اخ داداش گلم چه راحت رفتی زیر خاک چرا اون موقع یه درصد هم فکر نکردم شاید بری ؟! همیشه همونی که اصلا بهش فکر نمی کنی سرت میاد مثلا حسین اصلا فکرش رو هم نمی کنه من دختر باشم پوزخندی زدم اشک های دوباره جاری شدم رو پاک کردم بانداژ ها رو بستم و لباس پوشیدم با دقت عمل کردم و با دقت تر از همیشه لباس پوشیدم امروز تمرینه به هیچ وجه دختر بودنم نباید میلی متری هم مشخص باشه
موهام رو مدل دادم ...
خوبه دیگه بریم به دهان شیر و لاشخور هاش
از اتاقم خارج شدم مامان روی مبل نشسته بود و سریالی از تلویزیون نگاه می کردم
مامان-کجا ؟!
-پیش ریسم
-شمیم
-جونم مامان
-مطمئن هستی که ریست نفهمیده تو دختری ؟!
-اره مامان شک ندارم
-مواظب خودت باش
-چشم عزیزم
از خانه خارج شدم ... سوار ماشینم شدم و به سمت ویلا رفتم ...
با دیدن بادیگارد های زیاد حیاط پوزخندی زدم این ها بفهمند من دخترم چی به سرم میاد ؟!
-چه طوری شهاب
-تو بهتری فربد
دستش رو به سمتم دراز کرد نمی دونم چرا از پسرا متنفرم محکم دستش رو فشردم و سریع وارد ساختمان شدم
-حسین کجاست ؟!
-استخر گفت بری اون جا
وای خدا بازم اب و بازم بی لباس و بازم ماجرا
به سمت استخر رفتم
اخم هام رو در هم کردم
-حسین نگو که برای شنا من رو کشوندی این جا
-باهوشی حالا چرا نگاهم نمی کنی
چون لختی پسره ی اه ...
روم رو به طرفش برگرداندم
با سه تا دختر داخل استخر بود
-حسین مم برای تمرین امدم نه شنا
-تمرین امروز تو روحیه شهاب جان
ای تو روح این روحت
-من نمی خوام
-بیا دیگه زود لباسات رو در بیار
-من که گفتم مشکل دارم
-چه مشکلی کی گفتی
وای به این نگفتم به محمد بیک گفتم
-چیزه
-چه چیزه
-یه بیماری
-بیماری ؟!
-اره
-چه بیماری
وای خدا چی بگم
-از اب
-ادمه حرفت رو بزن
-از اب می ترسم
حسین چند لحظه نگاهم کرد و بعد صدای خنده ی بلندش کل فضا رو پر کرد
ای درد ای مرگ ای رو اب بخندی ای زیر اب بخندی کوفت
-خیلی لوسی مثل دخترایی تازه دخترا هم از اب نمی ترسن
-لوس نیستم بیماریه
-من ترست رو برطرف می کنم
-حالم بد می شه تشنج می کنم حالت تهوه می گیرم تا چند روز اوضام خرابه بیخیال شو
خندش بلند تر شد
به طرفم امد ... اشهدم رو خوندم خدایا تمام شد عقب عقب رفتم حسین سریع از استخر بیرون پرید و به سمتم امد با هر قدم اون منم یه قدم عقب می رفتم قدم هاش رو تند کرد پشتم به چیزی خورد این جا که ستون نبود حسین بهم رسید و لبخندی شیطانی زد خواستم راهم رو عوض کنم که کسی دستم رو گرفت وا این ستونه چه طور ... از جا پریدم داشتم جیغ می زدم که سریع به خودم امدم و با دندون محکم زبانم رو دندون گرفتم اخ بلندی گفتم و مزه خون رو در دهانم حس کردم به عقب برگشتم این این پسره ...
ارش پوزخندی بهم زد حسین سریع دستش رو دور کمرم انداخت و بلندم کرد و به سمت استخر انداخت چشم هام رو بستم نا خوداگاه دست و پا زدم و بالا امدم دیدم دارن نگاهم می کنن سریع خودم رو به غرق شدن زدم زن ها به سمتم امدند ارش پوزخندش غلیظ تر شد با چشمام به چشم هاش زل زدم
اما می نویسم چون باید بنویسم یه سری چیزا باید کتبی بمونه و بشه درس
یه چیزایی باید گفته بشه تا ادم خفه نشه ... یه چیزایی .......
****
سرم رو روی شانه شهاب گذاشتم
-نه داداش این فقط مزاحم بود که من
انگشتش رو روی لبم گذاشت
-می دونم برای همه می گم
- پس جونم داداشی هر چی بگی نگفته قبوله
-باید همه چیز رو بهم بگی و کوچک ترین چیز رو ازم مخفی نکنی
گونش رو بوسیدم
-به روی چشم
-باید همیشه با عقلت تصمیم بگیری نه دلت چون دل دچار اشتباه می شه
-سخته اما اینم به خاطرت چشم
-باید حتی وقتی نبودم اون قدر قوی باشی که نیازمند غریبه ها نباشی
-تو همیشه باید باشی
اشک هام رو پاک کردم و پسره رو بلاک کردم
اخ شهاب اخ داداش گلم چه راحت رفتی زیر خاک چرا اون موقع یه درصد هم فکر نکردم شاید بری ؟! همیشه همونی که اصلا بهش فکر نمی کنی سرت میاد مثلا حسین اصلا فکرش رو هم نمی کنه من دختر باشم پوزخندی زدم اشک های دوباره جاری شدم رو پاک کردم بانداژ ها رو بستم و لباس پوشیدم با دقت عمل کردم و با دقت تر از همیشه لباس پوشیدم امروز تمرینه به هیچ وجه دختر بودنم نباید میلی متری هم مشخص باشه
موهام رو مدل دادم ...
خوبه دیگه بریم به دهان شیر و لاشخور هاش
از اتاقم خارج شدم مامان روی مبل نشسته بود و سریالی از تلویزیون نگاه می کردم
مامان-کجا ؟!
-پیش ریسم
-شمیم
-جونم مامان
-مطمئن هستی که ریست نفهمیده تو دختری ؟!
-اره مامان شک ندارم
-مواظب خودت باش
-چشم عزیزم
از خانه خارج شدم ... سوار ماشینم شدم و به سمت ویلا رفتم ...
با دیدن بادیگارد های زیاد حیاط پوزخندی زدم این ها بفهمند من دخترم چی به سرم میاد ؟!
-چه طوری شهاب
-تو بهتری فربد
دستش رو به سمتم دراز کرد نمی دونم چرا از پسرا متنفرم محکم دستش رو فشردم و سریع وارد ساختمان شدم
-حسین کجاست ؟!
-استخر گفت بری اون جا
وای خدا بازم اب و بازم بی لباس و بازم ماجرا
به سمت استخر رفتم
اخم هام رو در هم کردم
-حسین نگو که برای شنا من رو کشوندی این جا
-باهوشی حالا چرا نگاهم نمی کنی
چون لختی پسره ی اه ...
روم رو به طرفش برگرداندم
با سه تا دختر داخل استخر بود
-حسین مم برای تمرین امدم نه شنا
-تمرین امروز تو روحیه شهاب جان
ای تو روح این روحت
-من نمی خوام
-بیا دیگه زود لباسات رو در بیار
-من که گفتم مشکل دارم
-چه مشکلی کی گفتی
وای به این نگفتم به محمد بیک گفتم
-چیزه
-چه چیزه
-یه بیماری
-بیماری ؟!
-اره
-چه بیماری
وای خدا چی بگم
-از اب
-ادمه حرفت رو بزن
-از اب می ترسم
حسین چند لحظه نگاهم کرد و بعد صدای خنده ی بلندش کل فضا رو پر کرد
ای درد ای مرگ ای رو اب بخندی ای زیر اب بخندی کوفت
-خیلی لوسی مثل دخترایی تازه دخترا هم از اب نمی ترسن
-لوس نیستم بیماریه
-من ترست رو برطرف می کنم
-حالم بد می شه تشنج می کنم حالت تهوه می گیرم تا چند روز اوضام خرابه بیخیال شو
خندش بلند تر شد
به طرفم امد ... اشهدم رو خوندم خدایا تمام شد عقب عقب رفتم حسین سریع از استخر بیرون پرید و به سمتم امد با هر قدم اون منم یه قدم عقب می رفتم قدم هاش رو تند کرد پشتم به چیزی خورد این جا که ستون نبود حسین بهم رسید و لبخندی شیطانی زد خواستم راهم رو عوض کنم که کسی دستم رو گرفت وا این ستونه چه طور ... از جا پریدم داشتم جیغ می زدم که سریع به خودم امدم و با دندون محکم زبانم رو دندون گرفتم اخ بلندی گفتم و مزه خون رو در دهانم حس کردم به عقب برگشتم این این پسره ...
ارش پوزخندی بهم زد حسین سریع دستش رو دور کمرم انداخت و بلندم کرد و به سمت استخر انداخت چشم هام رو بستم نا خوداگاه دست و پا زدم و بالا امدم دیدم دارن نگاهم می کنن سریع خودم رو به غرق شدن زدم زن ها به سمتم امدند ارش پوزخندش غلیظ تر شد با چشمام به چشم هاش زل زدم
لعنتی اگه نمی دونی پس این لبخند مضحکت چیه ؟! اگه می دونی کمکم کن خواهش می کنم تمام التماسم رو در چشم هام ریختم و بهش زل زدم پوزخندش غلیظ تر شد یکی از دختر ها بازوم رو گرفت و کمکم کردند و روم رو از حسین و ارش گرفتند و تقریبا چرخاندنم و یکی از دخترای دیگه در اغوشم قرار گرفت داشت گریم می گرفت حسین رو دیدم که بلند می خندید
-لباس هاش رو در بیارید
با این حرف حسین خشکم زد
دست دختره به سمت پیراهنم رفت زیرش یه زیرپوش بود که اگه پیراهنم پاره شد بانداژ مشخص نباشه پیراهنم رو دراوردند دست دختر دیگه به سمت زیپ شلوارم رفت هنگ بودم و هیچ تکانی نمی خوردم ... زیپ رو باز کرد
دستی دور کمرم حلقه شد و سریع جای دست دختره امد چشم هام رو بستم و به بی ابرو شدنم ثانیه هایی بیش نمانده
با تعجب دیدم بلند شدم و دست دخترا از من جداشد
حسین-چی کار می کنی دیوونه
-بعدا با هم حرف می زنیم
این ... این صدای ارش بود به لبه استخر رسیدیم
بانداژ ها رو حس کردم که باز شده اند در حال گریه بودم و بغضم شکسته بود اما چون داخل استخر بودیم گریه اشکالی نداره کسی نمی فهمه
وای خدا خاک تو سرم بانداژ ها باز شده من تو بغل این پسرم ابروم رفت بدبخت شدم الان گزارشش رو می ده و پاداشش رو می گیره اشک چه فرقی داره
لبه ی استخر روی اب ولم کرد
-بمون تا بیام لبه ی استخر رو بگیر
کاری که گفت رو انجام دادم رفت و سریع برگشت دستام رو گرفت به طرف خودش کشید بغلم کرد و من رو به خودش چسباند و حوله رو روم انداخت
ارش-ما می ریم داخل داره یخ می زنه خاک تو سرت با این نوچه نگه داشتنت
حسین-تو چرا دخالت می کنی
-بعد حرف می زنیم
با این حرف به چشم هام خیره شد از ترس تمام بدنم می لرزید و قدرت این که جلوش رو بگیرم نداشتم پوزخند دوباره روی لبای ارش امد به سمت یکی از اتاق ها رفت و من رو رها کرد
-خب لباس این جا هست چی بدم بپوشی
با ترس نگاهش کردم ...
پوزخندش خیلی غلیظ بود
در کمد رو باز کرد
-اخ اشتباه اوردمت این جا اتاق سوگلی های یه شبه ی حسینه فقط لباس دخترونس اما فکر کنم بپوشی بهت بیاد نه ؟!
وحشت کرده بودم جلوی اشک و لرزشم رو نمی تونستم بگیرم ...
پوزخند صداداری زد و از اتاق خارج شد
-ارش
یه لحظه ایستاد نگاهم کرد چیزی نگفت و بیرون رفت ...
کارم تمام شد ...
از جا بلند شدم در کمد رو باز کردم فقط لباس های پسرانه بود با بهت به در بسته نگاه کردم یه پبراهن و شلولر برداشتم
سریع به سمت در رفتم تا پشت اون از خطر باز شدن در ، در امان باشم
به اطراف نگاه کردم دوربینی نبود سریع لباس هام رو در اوردم بانداژ ها رو به هر زحمت بستم و لباس ها رو پوشیدم خدا رو شکر کردم که گوشیم و کیف پولم ضد ابه تمام چیز هایی که در جیب شلوارم بود رو در شلوار تازه ای که از کمد برداشته بودم و پوشیده بودم گذاشتم وای خدا حالا من چی کار کنم ؟!
لرزشم قطع شد اما صدای تپش قلبم ان قدر زیاد بود که به راحتی می شنیدمش
بهتره این جا بمونم تا خودشون بیان دنبالم تا ببینم چی کارم می کنند خودم مهم نیست خانوادم ...
با فکر این که بعد من چی به سر خانوادم میاد قلبم تیر کشید دستم رو روی قلبم گذاشتم ...
خدایا خودت کمکم کن من که جز تو کسی رو ندارم ...
گوشیم رو از جیبم در اوردم و ادامه اهنگی که روش بود رو گذاشتم
" حس می کنم تنهام دیگه با ما رد پات نیست // مش کریم بلند شو ، حالا وقت خواب نیست"
چند بار اهنگ رو برگردوندم و تکرار کردم ...
اشک هام جاری شد ... اهنگ رو قطع کردم ...
حرف دلم رو زده بود همین یه تیکه ی کوچیک اهنگ سورنا ...
اهنگ رو قطع کردم
اهای مش کریم اهای اوس کریم اهای پروردگاراز جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم چه ماه گندی چه زندگی گندی چه رویاهای خراب شده ای چه اوضاع گندی
حسین-نرفتی ؟!
یه متر پرید
-ها ؟!
-چرا این قدر می ترسی تو
-تو ... تو فکر بودم یهویی شد
-نترس از چیزی وگرنه همون می شه عامل عذابت برای همین داخل اب انداختمت
-...
-چته ؟!
-ارش کجاست ؟!
-برام جالبه اون می گفت تو رو به اون بدم تو از اون می پرسی
-به من شک داری ؟!
-به تو نه
-به ارش چی ؟!
-به اونم نه اما یه چیزی این وسط هست
رنگم پرید ...
-نیست ؟!
-نمی دونم
ارش چیزی نگفته ... شاید شاید واقعا نفهمیده اما مگه می شه ؟!
-من باید برم
-بودی حالا
-سپاس بدرود
سریع از اتاق جارج شدم به سمت در ورودی رفتم
-هنوز از اب می ترسی شهاب ؟!
شهاب رو یه جور خاصی بیان کرد
-نمی دونم شاید
-داری می ری ؟!
-اره
-من رو حسین اورد ماشین همراهم نیست من رو هم برسون
-باشه بیا
ارش پوزخندی زد این مرد تا کی می خواد پوزخند بزنه ؟!
-خوبه لباسا اندازت بوده فقط یه خورده گشاده چرا هیج وقت پیراهن تنگ و اندامی نمی پوشی باید بهت بیاد
نگاهی به حسین کردم مشکوک به ما نگاه می کرد
-دوست ندارم توشون احساس خفگی می کنم
-امتحانش ضرر نداره
-ترجیح می دم حتی امتحان نکنم بدرود
ارش دنبالم راه افتاد
حسین-نه شهاب برو من ارش رو می رسونمش
نگاهی به حسین کردم ... بهتر .. لبخندی زدم
-خداحافظ
سریع از ساختمان خارج شدم نفس راحتی کشیدم تا کی این وضعیت ادامه خواهد داشت ؟!
سوار ماشین شدم و به سمت خانه رفتم ....
مش کریم دمت گرم یه نیم نگاهی کردی بین بد و بد تر بد رو انتخاب کردی همینم شکر هر چند ....
ماشین رو پارک کردم و داخل شدم
-درود بر مادر زیبایی ها
-سلام عزیز دل خودم
-خوبی ؟!
-تو خوبی ؟!
-من که خوبم تو خوب باشی
-پس منم خوبم
-مامان شام
-شمیم
-جونم مامان
-چیزی شده ؟!
-نه
-مطمئن باشم ؟!
-اره
-مواظب خودت باش دختر
خیلی وقته که کسی بهم نگفته دختر ؟! پوزخندی زدم
مامان غذا برام کشید تند تند خوردم
-مرسی مامان خستم شب بخیر
بی حوصله به سمت اتاقم رفتم لباسم رو عوض کردم لعنتی امروز تا مرض سکته رفتم خیلی روز گندی بود
روی تخت دراز کشیدم گوشیم رو چک کردم ...
باید انتظار داشته باشم که خبری از حسین باشه ؟!
معلومه که نه ...
گوشی قدیمیم رو از کنار تختم برداشتم شاید این جوری از فکر و خیال بیرون بیام
-ارزو
-هوم
-چه خبرا
-این دوستای شما چه قدر لاشین مث چی چی بهم پا میدن
-وا
-والا
-مثلا
-همه به جز تو
-مگه می شه
-اره کیانا کیمیا تبسم ترانه فاطی همه
-ولشون
-چه خبر
-خبر که هیچ اما خطر زیاده
-بنال
-سکوت
یه حس بدی دارم اصلا حسم خوش نیس ..
نگفتی چشام قراره نم بگیره
نگفتی دلم قراره غم بگیره
اره مش کریم نگفتی نگفتی قراره وجودم رو ماتم بگیره
زندگی و هرچی که بردم بمیره ...
پوزخندی زدم خدایا تا کی تا کجا ؟! دیگه نمی کشم بدبختی هام خیلی زیاده اما خوبی ... دل خوشی .. ارامش ... هیچی ندارم هیچی ...
چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم ...
تلفن خونه زنگ می خورد از خواب بیدار شدم
مامان-بله بفرمایید ...بله .... خودم هستم ... چی ؟! ...مطمئنم اشتباه می کنید ... دختر من ؟! شبنم اهل این کار ها نیست اشتباه کردید ... نه من هم مطم هستم .... دیدنش ؟! صبر کنید من بیام ببینم جریان چیه ...باشه لطفا صبر کنید تا من بیام خداحافظ
از اتاقم بیرون رفتم
-مامان چی شده ؟!
-می گن شبنم و با پسر دیدن
-شبنم پسر ؟!
بلند زدم زیر خنده ایول شبنم پیشرفت کرده
مامانم غمگین نگاهم کرد
-یعنی شبنم
-مامان وایسا این قدر غصه نخور من می رم ببینم قضیه چیه شبنم اهل این کار ها نیست مطمئنم
-من خودم می رم
-از کجا معلوم واقعا شبنم رو دیدن ؟! کجا دیدن
-گفتن پسره اومده دم در مدرسش
بلند زدم زیر خنده
مامان با تعجب نگاهم کرد نمی تونستم خندم رو کنترل کنم
-چرا می خندی
-مامان .....
خندم بند نمی امد
-بگو چرا می خندی
-شبنم با من به بقیه فخر می فروخت
باز خنده جلوی ادامه ی صحبتم رو گرفت
-یعنی چی
-یعنی نگران نباش می دونم قضیه چیه خودم می رم و درستش می کنم
-چه جوری ؟!
سعی کردم جدی باشم خندم رو قورت دادم و به یه لبخند اکتفا کردم
-به من و شبنم اعتماد داری ؟!
-اره
-پس نگران نباش خودم درستش می کنم
سریع به اتاقم رفتم و تیپ شیک و پسرانه ای زدم مو هام رو ژل زدم گوشیم و مدارک شهاب رو برداشتم و بیرون امدم
-کجا ؟!
-مدرسه
-نرو
-چرا ؟!
-اگه بفهمند که ...
-مامان بهم اعتماد کن عزیز دلم
گونش رو بوسیدم چشماش پر از ترس بود اما چیزی نگفت
سریع از خونه بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم ... ای شبنم شیطون چرا نگفتی داداشتم دیونه خندیدم مثل خودمی ابجی کوچیکه ... پام رو بیش تر روی گاز گذاشتم تا هر چه سریع تر به مدرسه ی شبنم برسم
بلاخره به مدرسه رسیدم سریع پارک کردم و صدام رو امتحانی کلفت کردم
اوم بزن بریم دلم حسابی برای روز های که اندازه شبنم بودم و شیطنت های بی شمارم و هر بار که شهاب می امد و گند کاری هام رو درست می کرد تنگ شده اهی کشیدم و به سمت ساختمان مدرسه رفتم خیلی راحت دفتر رو پیدا کردم
در بسته بود امدم در بزنم که صدای گریه شنیدم
-خانم من کاری نکردم اگه من واقعا کاری کرده بودم پاش می ایستادم ولی من کاری نکر
صدای هق هقش می امد و مانع از ادامه ی حرفش شد
این صدای شبنم من بود ؟!
سریع در رو باز کردم
-برای چی برای چیزی که مطمئن نیستید یه دختر رو به گریه می ندازید ؟!
یکی از زن ها به سمتم امد
-شما ؟
بی اهمیت به صدای جیغ جیغوش به سمت شبنم رفتم و بغلش کردم اشک هاش رو پاک کردم
-خوبی شبنم ؟
-اره
زن -گفتم شما
پوزخند صدا داری زدم
-من همون پسری که شبنم رو باهاش دیدن
زن دیگه -چی ؟!
-باور ندارید به دخترایی که راپورت دادن بگید بیان تا مطمئن بشید
زن خواست حرف بزنه که زن دیگه بهش اشاره کرد چیزی نگه و بره بیرون به اون دختره بگه بیاد
لبخندی زدم
-شبنم عزیزم حالت خوبه ؟!
-اره
یواش زیر گوشش زمزمه کردم
-نترس خره تا من رو داری غم نداری قضیه همینه دیگه ؟!
-اره
-خوبه الان طلبکار می شم که هر کاری هم کردی انظباط رو کامل بهت بدن
لبخند شیرینی زد بوسش کردم
-هی اقا چی کار می کنی کی هستی اصلا ؟!
-دختره رو اوردید ؟!
-ما نباید اسمش رو به شما بگیم شما خودت معلومه از کارات که کی هستی و چه کاره ای من شبنم رو اخراجش می کنم تا دیگه این جور چیز هایی رو نبینم
-شبنم چه جرمی انجام داده ؟!
-وقتی با پسر قرار می ذاره و پسره گستاخ هست که تا این جا میاد
-دختره باید به جرم اتهامی که به خواهر من زده بیاد این جا
رنگ از روی زنه پرید و ساکت شد
-اره درست شنیدید جرم شبنم اینه که داداشش امده دنبالش ؟!
-لباس هاش رو در بیارید
با این حرف حسین خشکم زد
دست دختره به سمت پیراهنم رفت زیرش یه زیرپوش بود که اگه پیراهنم پاره شد بانداژ مشخص نباشه پیراهنم رو دراوردند دست دختر دیگه به سمت زیپ شلوارم رفت هنگ بودم و هیچ تکانی نمی خوردم ... زیپ رو باز کرد
دستی دور کمرم حلقه شد و سریع جای دست دختره امد چشم هام رو بستم و به بی ابرو شدنم ثانیه هایی بیش نمانده
با تعجب دیدم بلند شدم و دست دخترا از من جداشد
حسین-چی کار می کنی دیوونه
-بعدا با هم حرف می زنیم
این ... این صدای ارش بود به لبه استخر رسیدیم
بانداژ ها رو حس کردم که باز شده اند در حال گریه بودم و بغضم شکسته بود اما چون داخل استخر بودیم گریه اشکالی نداره کسی نمی فهمه
وای خدا خاک تو سرم بانداژ ها باز شده من تو بغل این پسرم ابروم رفت بدبخت شدم الان گزارشش رو می ده و پاداشش رو می گیره اشک چه فرقی داره
لبه ی استخر روی اب ولم کرد
-بمون تا بیام لبه ی استخر رو بگیر
کاری که گفت رو انجام دادم رفت و سریع برگشت دستام رو گرفت به طرف خودش کشید بغلم کرد و من رو به خودش چسباند و حوله رو روم انداخت
ارش-ما می ریم داخل داره یخ می زنه خاک تو سرت با این نوچه نگه داشتنت
حسین-تو چرا دخالت می کنی
-بعد حرف می زنیم
با این حرف به چشم هام خیره شد از ترس تمام بدنم می لرزید و قدرت این که جلوش رو بگیرم نداشتم پوزخند دوباره روی لبای ارش امد به سمت یکی از اتاق ها رفت و من رو رها کرد
-خب لباس این جا هست چی بدم بپوشی
با ترس نگاهش کردم ...
پوزخندش خیلی غلیظ بود
در کمد رو باز کرد
-اخ اشتباه اوردمت این جا اتاق سوگلی های یه شبه ی حسینه فقط لباس دخترونس اما فکر کنم بپوشی بهت بیاد نه ؟!
وحشت کرده بودم جلوی اشک و لرزشم رو نمی تونستم بگیرم ...
پوزخند صداداری زد و از اتاق خارج شد
-ارش
یه لحظه ایستاد نگاهم کرد چیزی نگفت و بیرون رفت ...
کارم تمام شد ...
از جا بلند شدم در کمد رو باز کردم فقط لباس های پسرانه بود با بهت به در بسته نگاه کردم یه پبراهن و شلولر برداشتم
سریع به سمت در رفتم تا پشت اون از خطر باز شدن در ، در امان باشم
به اطراف نگاه کردم دوربینی نبود سریع لباس هام رو در اوردم بانداژ ها رو به هر زحمت بستم و لباس ها رو پوشیدم خدا رو شکر کردم که گوشیم و کیف پولم ضد ابه تمام چیز هایی که در جیب شلوارم بود رو در شلوار تازه ای که از کمد برداشته بودم و پوشیده بودم گذاشتم وای خدا حالا من چی کار کنم ؟!
لرزشم قطع شد اما صدای تپش قلبم ان قدر زیاد بود که به راحتی می شنیدمش
بهتره این جا بمونم تا خودشون بیان دنبالم تا ببینم چی کارم می کنند خودم مهم نیست خانوادم ...
با فکر این که بعد من چی به سر خانوادم میاد قلبم تیر کشید دستم رو روی قلبم گذاشتم ...
خدایا خودت کمکم کن من که جز تو کسی رو ندارم ...
گوشیم رو از جیبم در اوردم و ادامه اهنگی که روش بود رو گذاشتم
" حس می کنم تنهام دیگه با ما رد پات نیست // مش کریم بلند شو ، حالا وقت خواب نیست"
چند بار اهنگ رو برگردوندم و تکرار کردم ...
اشک هام جاری شد ... اهنگ رو قطع کردم ...
حرف دلم رو زده بود همین یه تیکه ی کوچیک اهنگ سورنا ...
اهنگ رو قطع کردم
اهای مش کریم اهای اوس کریم اهای پروردگاراز جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم چه ماه گندی چه زندگی گندی چه رویاهای خراب شده ای چه اوضاع گندی
حسین-نرفتی ؟!
یه متر پرید
-ها ؟!
-چرا این قدر می ترسی تو
-تو ... تو فکر بودم یهویی شد
-نترس از چیزی وگرنه همون می شه عامل عذابت برای همین داخل اب انداختمت
-...
-چته ؟!
-ارش کجاست ؟!
-برام جالبه اون می گفت تو رو به اون بدم تو از اون می پرسی
-به من شک داری ؟!
-به تو نه
-به ارش چی ؟!
-به اونم نه اما یه چیزی این وسط هست
رنگم پرید ...
-نیست ؟!
-نمی دونم
ارش چیزی نگفته ... شاید شاید واقعا نفهمیده اما مگه می شه ؟!
-من باید برم
-بودی حالا
-سپاس بدرود
سریع از اتاق جارج شدم به سمت در ورودی رفتم
-هنوز از اب می ترسی شهاب ؟!
شهاب رو یه جور خاصی بیان کرد
-نمی دونم شاید
-داری می ری ؟!
-اره
-من رو حسین اورد ماشین همراهم نیست من رو هم برسون
-باشه بیا
ارش پوزخندی زد این مرد تا کی می خواد پوزخند بزنه ؟!
-خوبه لباسا اندازت بوده فقط یه خورده گشاده چرا هیج وقت پیراهن تنگ و اندامی نمی پوشی باید بهت بیاد
نگاهی به حسین کردم مشکوک به ما نگاه می کرد
-دوست ندارم توشون احساس خفگی می کنم
-امتحانش ضرر نداره
-ترجیح می دم حتی امتحان نکنم بدرود
ارش دنبالم راه افتاد
حسین-نه شهاب برو من ارش رو می رسونمش
نگاهی به حسین کردم ... بهتر .. لبخندی زدم
-خداحافظ
سریع از ساختمان خارج شدم نفس راحتی کشیدم تا کی این وضعیت ادامه خواهد داشت ؟!
سوار ماشین شدم و به سمت خانه رفتم ....
مش کریم دمت گرم یه نیم نگاهی کردی بین بد و بد تر بد رو انتخاب کردی همینم شکر هر چند ....
ماشین رو پارک کردم و داخل شدم
-درود بر مادر زیبایی ها
-سلام عزیز دل خودم
-خوبی ؟!
-تو خوبی ؟!
-من که خوبم تو خوب باشی
-پس منم خوبم
-مامان شام
-شمیم
-جونم مامان
-چیزی شده ؟!
-نه
-مطمئن باشم ؟!
-اره
-مواظب خودت باش دختر
خیلی وقته که کسی بهم نگفته دختر ؟! پوزخندی زدم
مامان غذا برام کشید تند تند خوردم
-مرسی مامان خستم شب بخیر
بی حوصله به سمت اتاقم رفتم لباسم رو عوض کردم لعنتی امروز تا مرض سکته رفتم خیلی روز گندی بود
روی تخت دراز کشیدم گوشیم رو چک کردم ...
باید انتظار داشته باشم که خبری از حسین باشه ؟!
معلومه که نه ...
گوشی قدیمیم رو از کنار تختم برداشتم شاید این جوری از فکر و خیال بیرون بیام
-ارزو
-هوم
-چه خبرا
-این دوستای شما چه قدر لاشین مث چی چی بهم پا میدن
-وا
-والا
-مثلا
-همه به جز تو
-مگه می شه
-اره کیانا کیمیا تبسم ترانه فاطی همه
-ولشون
-چه خبر
-خبر که هیچ اما خطر زیاده
-بنال
-سکوت
یه حس بدی دارم اصلا حسم خوش نیس ..
نگفتی چشام قراره نم بگیره
نگفتی دلم قراره غم بگیره
اره مش کریم نگفتی نگفتی قراره وجودم رو ماتم بگیره
زندگی و هرچی که بردم بمیره ...
پوزخندی زدم خدایا تا کی تا کجا ؟! دیگه نمی کشم بدبختی هام خیلی زیاده اما خوبی ... دل خوشی .. ارامش ... هیچی ندارم هیچی ...
چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم ...
تلفن خونه زنگ می خورد از خواب بیدار شدم
مامان-بله بفرمایید ...بله .... خودم هستم ... چی ؟! ...مطمئنم اشتباه می کنید ... دختر من ؟! شبنم اهل این کار ها نیست اشتباه کردید ... نه من هم مطم هستم .... دیدنش ؟! صبر کنید من بیام ببینم جریان چیه ...باشه لطفا صبر کنید تا من بیام خداحافظ
از اتاقم بیرون رفتم
-مامان چی شده ؟!
-می گن شبنم و با پسر دیدن
-شبنم پسر ؟!
بلند زدم زیر خنده ایول شبنم پیشرفت کرده
مامانم غمگین نگاهم کرد
-یعنی شبنم
-مامان وایسا این قدر غصه نخور من می رم ببینم قضیه چیه شبنم اهل این کار ها نیست مطمئنم
-من خودم می رم
-از کجا معلوم واقعا شبنم رو دیدن ؟! کجا دیدن
-گفتن پسره اومده دم در مدرسش
بلند زدم زیر خنده
مامان با تعجب نگاهم کرد نمی تونستم خندم رو کنترل کنم
-چرا می خندی
-مامان .....
خندم بند نمی امد
-بگو چرا می خندی
-شبنم با من به بقیه فخر می فروخت
باز خنده جلوی ادامه ی صحبتم رو گرفت
-یعنی چی
-یعنی نگران نباش می دونم قضیه چیه خودم می رم و درستش می کنم
-چه جوری ؟!
سعی کردم جدی باشم خندم رو قورت دادم و به یه لبخند اکتفا کردم
-به من و شبنم اعتماد داری ؟!
-اره
-پس نگران نباش خودم درستش می کنم
سریع به اتاقم رفتم و تیپ شیک و پسرانه ای زدم مو هام رو ژل زدم گوشیم و مدارک شهاب رو برداشتم و بیرون امدم
-کجا ؟!
-مدرسه
-نرو
-چرا ؟!
-اگه بفهمند که ...
-مامان بهم اعتماد کن عزیز دلم
گونش رو بوسیدم چشماش پر از ترس بود اما چیزی نگفت
سریع از خونه بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم ... ای شبنم شیطون چرا نگفتی داداشتم دیونه خندیدم مثل خودمی ابجی کوچیکه ... پام رو بیش تر روی گاز گذاشتم تا هر چه سریع تر به مدرسه ی شبنم برسم
بلاخره به مدرسه رسیدم سریع پارک کردم و صدام رو امتحانی کلفت کردم
اوم بزن بریم دلم حسابی برای روز های که اندازه شبنم بودم و شیطنت های بی شمارم و هر بار که شهاب می امد و گند کاری هام رو درست می کرد تنگ شده اهی کشیدم و به سمت ساختمان مدرسه رفتم خیلی راحت دفتر رو پیدا کردم
در بسته بود امدم در بزنم که صدای گریه شنیدم
-خانم من کاری نکردم اگه من واقعا کاری کرده بودم پاش می ایستادم ولی من کاری نکر
صدای هق هقش می امد و مانع از ادامه ی حرفش شد
این صدای شبنم من بود ؟!
سریع در رو باز کردم
-برای چی برای چیزی که مطمئن نیستید یه دختر رو به گریه می ندازید ؟!
یکی از زن ها به سمتم امد
-شما ؟
بی اهمیت به صدای جیغ جیغوش به سمت شبنم رفتم و بغلش کردم اشک هاش رو پاک کردم
-خوبی شبنم ؟
-اره
زن -گفتم شما
پوزخند صدا داری زدم
-من همون پسری که شبنم رو باهاش دیدن
زن دیگه -چی ؟!
-باور ندارید به دخترایی که راپورت دادن بگید بیان تا مطمئن بشید
زن خواست حرف بزنه که زن دیگه بهش اشاره کرد چیزی نگه و بره بیرون به اون دختره بگه بیاد
لبخندی زدم
-شبنم عزیزم حالت خوبه ؟!
-اره
یواش زیر گوشش زمزمه کردم
-نترس خره تا من رو داری غم نداری قضیه همینه دیگه ؟!
-اره
-خوبه الان طلبکار می شم که هر کاری هم کردی انظباط رو کامل بهت بدن
لبخند شیرینی زد بوسش کردم
-هی اقا چی کار می کنی کی هستی اصلا ؟!
-دختره رو اوردید ؟!
-ما نباید اسمش رو به شما بگیم شما خودت معلومه از کارات که کی هستی و چه کاره ای من شبنم رو اخراجش می کنم تا دیگه این جور چیز هایی رو نبینم
-شبنم چه جرمی انجام داده ؟!
-وقتی با پسر قرار می ذاره و پسره گستاخ هست که تا این جا میاد
-دختره باید به جرم اتهامی که به خواهر من زده بیاد این جا
رنگ از روی زنه پرید و ساکت شد
-اره درست شنیدید جرم شبنم اینه که داداشش امده دنبالش ؟!
پوزخندی زدم یک هیچ به نفع من بازی تمام
-زود اون دختر رو بیارید تا از ابجی من معذرت خواهی کنی وگرنه الان به پلیس زنگ می زنم
-می تونم کارت شناساییتون رو ببینم
کارتم رو از جیب پشتی شلوارم دراوردم و بهش دادم
-شهاب شایگان برادر شبنم شایگان
-ببخشید اقای شایگان
-اون دختر رو بیارید این جا
از اتاق بیرون رفت
-نظرت چیه ابجی کوچیکه
-دمت گرم
دستامون رو به هم زدیم
-دیوانه
-شاگرد شماییم مش داداش
بلند خندیدم
-این خانم ها رو معرفی کن
-اون چاق سیاهه ناظمه فامیلیش ضیاحی اون لاغر سفیده هم مدیرمون بود خانم نعمتی
-بهله سپاس خواهری
مدیر و ناظم به همراه دختری وارد اتاق شدن
دختر با دیدن من رنگش پرید
-چرا به شبنم تهمت زدی
-تهمت نزدم
-می دونی من کیم ؟!
-دوست پسرشی چیه اگه می خوای بگی نامزدشی که از مدرسه بیرونش می کنن
-نه خانم کوچولوی حسود و البته نادان من داداششم
چشماش گرد شد
-داداش ادم این قدر با آبجیش مهربون نمی شه دروغ می گی
-این که تو خانواده تو و نزدیکانت داداش و ابجی ها با هم خوب نیستند قرار نیست برای تمام مردم جهان صدق کنه
-دروغ می گی
پوزخندی زدم
-من مهربونم اما اگه حق خانوادم وسط باشه از هیچی نمی گذرم لطفا زنگ بزنید خانوادش ببینم چرا به ابجی من تهمت زده
رنگ دختره پرید و شروع به گریه کرد
خانم نعمتی-دختر معذرت خواهی کن شاید اقای شایگان ازت بگذره
-ببخشید...
-ببخشیدت چه فایده ای داره ؟!
-دیگه تکرار نمی کنم
-مگه قراره تکرار کنی
-شبنم تو رو خدا بگو ببخشه
-هه ...
شبنم-داداشی بیخیالش اب دریا که با دهن سگ کثیف نمی شه تازه هر کی پشتت حرف زد مطمئن باش قبدل کرده تو ازش بهتری و داره ارزو می کنه جای تو باشه ولش کن
لبخندی زدم و دست به سینه شدم شبنم تو که هر چی دلت خواست به این دختر گفتی خره
-باوشه
مدارکم رو برداشتم
-دیگه تا مطمئن نشدید نه دختری رو گریه بندازید نه خانوادش رو بیخودی نگران کنید
خانم نعمتی-واقعا شرمنده
-اشکالی نداره خانم ببخشید اگه ناراحت بودم حرفی زدم
-خواهش می کنم شما ببخشید
-با اجازتون من برم دیگه
-بفرمایید خواهش می کنم
-بدرود
گونه شبنم رو بوسیدم و چشمکی زدم
-بدرود ابجی کوچیکه
از دفتر خارج شدم لبخند از روی لبم کنار نمی رفت شبنم خیلی دیوانه ای درست مثل خودم خوش حالم که تونستم مثل شهاب باشم و پشتت باشم
از مدرسه خارج شدم و سوار ماشینم شدم
داداش شهاب با تمام وجود دلم برات تنگ شده چه سخته کار های تو رو که باید تقلید کنم من خودم به حمایتت نیاز دارم داداش
پام رو روی گاز گذاشتم فقط دوست دارم برم خسته شدم کاش می ش یه مدت برای خودم زندگی می کردم بیخیال تمام حواشی زندگیم بیخیال خودم و دقدقه هام
اهی کشیدم ماشین رو جلوی خونه پارک کردم مامان الان نگران شده
سریع با کلید در رو باز کردم و داخل شدم
-سلام بر بانوی بانوان مهربان ترین مهربانان سرور زنان مادر عزیز و دل بند و عزیز تر از جان
مامان رو دیدم که روی مبل نشسته و ناراحته
به طرفش رفتم گونش رو بوسیدم
-چرا مادرم ناراحته ؟!
-چی شد ؟!
-هیچی می خواستید چی بشه ؟
-چی شد ؟!
-نه بابا مثل این که خیلی ناراحتید مگه به ما اعتماد ندارید
-به شما دارم ولی جامعه پر از گرگه
-من عاشق گرگام اما از ادما نفرت دارم بد تر از گرگ ها هستند
-چی شد ؟
-هیجی دیروز من رو با شبنم دیده بودند فکر کردن خبریه حسودی کردند رفتند راپورت دادن دختر با گریه جلو پا شبنم زانو زد طلب بخشش کرد
-واقعا ؟
-غیر از این بود که شبنم این جا بود و اخراجش کرده بودن یا شما باید مدرسه بودی و تعهد می دادی
-مطمئن باشم ؟
-من دروغ می گم ؟
-شهاب من هیچ وقت دروغ
ادامه نداد
-زود اون دختر رو بیارید تا از ابجی من معذرت خواهی کنی وگرنه الان به پلیس زنگ می زنم
-می تونم کارت شناساییتون رو ببینم
کارتم رو از جیب پشتی شلوارم دراوردم و بهش دادم
-شهاب شایگان برادر شبنم شایگان
-ببخشید اقای شایگان
-اون دختر رو بیارید این جا
از اتاق بیرون رفت
-نظرت چیه ابجی کوچیکه
-دمت گرم
دستامون رو به هم زدیم
-دیوانه
-شاگرد شماییم مش داداش
بلند خندیدم
-این خانم ها رو معرفی کن
-اون چاق سیاهه ناظمه فامیلیش ضیاحی اون لاغر سفیده هم مدیرمون بود خانم نعمتی
-بهله سپاس خواهری
مدیر و ناظم به همراه دختری وارد اتاق شدن
دختر با دیدن من رنگش پرید
-چرا به شبنم تهمت زدی
-تهمت نزدم
-می دونی من کیم ؟!
-دوست پسرشی چیه اگه می خوای بگی نامزدشی که از مدرسه بیرونش می کنن
-نه خانم کوچولوی حسود و البته نادان من داداششم
چشماش گرد شد
-داداش ادم این قدر با آبجیش مهربون نمی شه دروغ می گی
-این که تو خانواده تو و نزدیکانت داداش و ابجی ها با هم خوب نیستند قرار نیست برای تمام مردم جهان صدق کنه
-دروغ می گی
پوزخندی زدم
-من مهربونم اما اگه حق خانوادم وسط باشه از هیچی نمی گذرم لطفا زنگ بزنید خانوادش ببینم چرا به ابجی من تهمت زده
رنگ دختره پرید و شروع به گریه کرد
خانم نعمتی-دختر معذرت خواهی کن شاید اقای شایگان ازت بگذره
-ببخشید...
-ببخشیدت چه فایده ای داره ؟!
-دیگه تکرار نمی کنم
-مگه قراره تکرار کنی
-شبنم تو رو خدا بگو ببخشه
-هه ...
شبنم-داداشی بیخیالش اب دریا که با دهن سگ کثیف نمی شه تازه هر کی پشتت حرف زد مطمئن باش قبدل کرده تو ازش بهتری و داره ارزو می کنه جای تو باشه ولش کن
لبخندی زدم و دست به سینه شدم شبنم تو که هر چی دلت خواست به این دختر گفتی خره
-باوشه
مدارکم رو برداشتم
-دیگه تا مطمئن نشدید نه دختری رو گریه بندازید نه خانوادش رو بیخودی نگران کنید
خانم نعمتی-واقعا شرمنده
-اشکالی نداره خانم ببخشید اگه ناراحت بودم حرفی زدم
-خواهش می کنم شما ببخشید
-با اجازتون من برم دیگه
-بفرمایید خواهش می کنم
-بدرود
گونه شبنم رو بوسیدم و چشمکی زدم
-بدرود ابجی کوچیکه
از دفتر خارج شدم لبخند از روی لبم کنار نمی رفت شبنم خیلی دیوانه ای درست مثل خودم خوش حالم که تونستم مثل شهاب باشم و پشتت باشم
از مدرسه خارج شدم و سوار ماشینم شدم
داداش شهاب با تمام وجود دلم برات تنگ شده چه سخته کار های تو رو که باید تقلید کنم من خودم به حمایتت نیاز دارم داداش
پام رو روی گاز گذاشتم فقط دوست دارم برم خسته شدم کاش می ش یه مدت برای خودم زندگی می کردم بیخیال تمام حواشی زندگیم بیخیال خودم و دقدقه هام
اهی کشیدم ماشین رو جلوی خونه پارک کردم مامان الان نگران شده
سریع با کلید در رو باز کردم و داخل شدم
-سلام بر بانوی بانوان مهربان ترین مهربانان سرور زنان مادر عزیز و دل بند و عزیز تر از جان
مامان رو دیدم که روی مبل نشسته و ناراحته
به طرفش رفتم گونش رو بوسیدم
-چرا مادرم ناراحته ؟!
-چی شد ؟!
-هیچی می خواستید چی بشه ؟
-چی شد ؟!
-نه بابا مثل این که خیلی ناراحتید مگه به ما اعتماد ندارید
-به شما دارم ولی جامعه پر از گرگه
-من عاشق گرگام اما از ادما نفرت دارم بد تر از گرگ ها هستند
-چی شد ؟
-هیجی دیروز من رو با شبنم دیده بودند فکر کردن خبریه حسودی کردند رفتند راپورت دادن دختر با گریه جلو پا شبنم زانو زد طلب بخشش کرد
-واقعا ؟
-غیر از این بود که شبنم این جا بود و اخراجش کرده بودن یا شما باید مدرسه بودی و تعهد می دادی
-مطمئن باشم ؟
-من دروغ می گم ؟
-شهاب من هیچ وقت دروغ
ادامه نداد
+ نوشته شده در جمعه ۴ دی ۱۳۹۴ ساعت 15:45 توسط دختر ستاره ها
|