تیکه های ظروؾ چینی تو پاش رفته بود روی صندلی نشست و پاشو تو دستش گرفتارسان-دلت خنک شد ببین پامو چیکار کردی برو اون جعبه ای رو که رو اپن گذاشتم بیار
-به من چه؟
ارسان-به تو چه....مثل اینکه تو پامو اینطوری کردی
-به من چه مگه به زور دستتو گرفتم و گفتم پاتو زار روی شیشه ها
ارسان-بی انصاؾ همین چند ساعت پیش خودتم اینطوری شدی من پاتو پانسمان کردم
-می خواستی نکنی
ارسان-خیلی بی چشم و رویی
-نه بی چشم رو تر از تو که جونتو نجات دادم اونوقت می گی می خواستی نیای
ارسان-دوتاپام زخمی شده نمی تونم راه برم خواهش می کنم اون جعبه رو برام بیار
با احتیاط از کنار خورده شیشه ها گذشتم و جعبه رو از روی اپن برداشتم گذاشتم روی میز جلوش
ارسان-کمکم نمی کنی
-بلد نیستم
ارسان-چطور تنفس مصنوعی بلدی ولی پانسمان کردن بلد نیستی-به تو ربطی نداره
خودش در جعبه رو باز کرد یکی از پاهاشو رو دیگری گذاشت مشؽول دراوردن خورده شیشه ها شد
ارسان-فکر می کنی اگه با من لج کنی داد بزنی موهامو بکشی بزنی تو گوشم همه چی حل میشه
-نه ولی دلم خنک میشه
ارسان-بهت نمی خورد انقدر بی انصاؾ باشی
-می دونی بیشتر از هرچیزی چی اعصابمو خورد می کنه
سرشو بلند کرد و منتظر جوابم شد
-خونسردی بیش از حد جنابعالی
ارسان-می گی چیکار کنم ؟
-یه کاری که این وضعیت تموم شهارسان-کاری از دستم بر نمی یاد
-نکنه جدی جدی می خوای زن و شوهر بشیم و زندگی کنیم
ارسان-نه مگه دیوونه شدم زندگی مشترک اونم با اخلاق گند تو ؼیر ممکنه
-بار اخرت باشه توهین می کنی ها
ارسان-چطور تو هرچی از دهنت در می یاد میگی
-من فرق دارم
ارسان-چه فرقی اونوقت
-تو زندگی منو خراب کردی
ارسان-بالاخره یه روز می فهمن
-اره البته اگه تااون موقع من تورو نکشته باشم
ارسان-ببین خانم کوچولو صبر منم یه اندازه ای داره انقدر منو اذیت نکن ....ببین کاری از دست هیچ
کدوممون بر نمی یاد بهتره یه مدت اروم و بی سر صدا مسالمت امیز با هم زندگی کنیم تاببینیم چی میشه
-من باید ارتین حرؾ بزنم
ارسان-دوستش داری؟
- اره خیلی زیادارسان-ولی فکر نکنم اون تورو خیلی دوست داشته باشه ادم کسی رو که دوست داره اینطوری متهم نمی
کنه یا حداقل اگه متهم کرد اجازه دفاع از خودشو بهش می ده به نظر من که ارتین خیلی هم تورو دوست
نداشته
-نظرتو برای خودت نگه دار
ارسان-من برادر خودمو می شناسم
-میشه خفی شی
ارسان-باز که بی ادب شدی تو
-تو نه شما
ارسان- خانم تو نه شما بهتره از فکرش بیای بیرون داره نامزد می کنهبا ناباوری گفتم:تو از کجا می دونی!!!؟؟؟
ارسان-امروز انا بهم زنگ زد البته قایمکی چون بابا هرگونه ارتباط با منو قدؼن کرده گفت امشب می
خوان برن خواستگاری شیلا
-باورم نمی شه ؼیر ممکنه اخه...اخه چرا انقدر زود !!!؟؟؟
ارسان-بهتره بری اینو از خودش بپرسی
با عصبانیت به طرفش حمله کردم که با فریادش وسط راه موندم
ارسان-نیا جلو دیوونه اینجا پر از خورده شیشه است اون یکی پاتم زخمی میشه
برگشتم سرجام نشستم روی زمین دیگه چشمه اشکمم خشک شده بود اصلا حال گریه کردن هم نداشتم
-پس من برای ارتین چی بودم ....این بود همه عشقش!!!
ارسان پاشو پانسمان کرد در جعبه رو بست و با احتیاط از روی خورده شیشه ها رد شد و به طرفم اومد
روبه روم نشست من و من می کرد می خواست چیزی بگه
-هر خبری می خوای بدی بده دیگه پوستم کلفت شده تحمل شنیدن هرچیزی رو دارم بگو چی می خوای
بگی؟؟؟
ارسان-ولش کن بزار بعدا بهت می گم بزار یه خورده سرحال تر شی بهت می گم
فریاد زدم
-بهت می گم بگوارسان- خیلی خوب می گم چرا داد می زنی .....راستش از اینکه به خاطر جون من مستحق همچین
تهمتی شدی عذاب وجدان گرفتم
-حرؾ اصلیتو بزن....ببینم نکنه برای بابام اتفاقی افتاده؟؟؟
ارسان-اره یعنی نه نگران نباش.....
-به خدا هم تورو می کشم هم خودمو بگو دیگه بابا طوریش شده ؟؟
چیزی نگفت یقه لباسشو گرفتم و با عصبانیت گفتم
-بگو لعنتی
ارسان-انا می گفت ...می گفت ....باباتو بهرام امشب دارن از ایران می رنبا بهت گفتم:چی؟
ارسان-متاسفم
ظرفیتم تکیل شد دیگه بس بود بدبختی ....سرمو محکم چندبار به دیوار کوبیدم صدای ارسان هر لحظه
گنگ تر می شد
)ؼزاله ....ؼزال… (
چشم که باز کردم خودمو بین کلی دستگاه دیدم نمی فهمیدم کجام نمی دونم چی شد که بعد از چند لحظه
کلی دکتر و پرستار ریختن رو سرم دوباره پلکام روی هم افتاد
)ؼزاله....ؼزال خانوم نمی خوای بیدار شی ....بلند شو دیگه تنبل (
به ارومی چشمامو باز کردم
ارسان-بالاخره بیدار شدی
با دیدن ارسان دوباره ذهنم فعال شد تک تک صحنه ها از روزی که اومدن ایران تا وقتی با ارسان بودم
از جلوی چشمم گذشتن لحظه های اخر یه چیزی گفت گفت بابام چی شده ؟ هرچی به ذهنم فشار اوردم
یادم نیومد چی بهم گفت می خواستم ازش بپرسم بابا چی شده ولی نتونستم تنها کلمه ای که روی زبونم
اومد )بابا(بود چند لحظه ای بهم خیره شد من هم به صورتش نگاه کردم اثری از اون کبودی ها روی
صورتش نبود
ارسان-خوبی ؼزاله
ؼزاله به چه جراتی اسممو صدا کرد چشمم به موهای روی شقیقه اش افتاد چند تار سفید توش خودنماییمی کرد این که موی سفید نداشت یعنی تو همین یه مدت اینطوری شده .....اصلا اصلا چند وقته من
بیهوشم !!؟؟؟
ارسان-چیه اینطوری زل زدی به من تا حالا خوشکل ندیدی
این چرا اینطوری شده ؟؟چرا اینطوری حرؾ میزنه؟؟
ارسان-خب تعریؾ کن ببینم اون بالا بالا ها چه خبر بود
-م..ن
ارسان-تو چی؟
نمی تونستم جملمو به زبون بیارم اشک تو چشمام جمع شد نمی تونستم این همه ناتوانی رو تحمل کنمارسان-ببین ؼزال می دونم چی می خوای بپرسی می دونمم که تا بهت جواب ندم دست بر نمی داری
ببین اون ضربه ای که به سرت زدی درست به گیجگاهت خورده بود و باعث شد 3 سال بری تو کما و
از همه بدتر اینکه اینکه رشته های عصبیت دچار مشکل شدن و و کاملا بدنت فلج شده البته نگران نباش
من تا اخر عمر ازت مراقبت می کنم بالاخره من بهت مدیونم
با تمام وجود و از ته دل فریاد زدم:نهههههههههههه
)ؼزاله .....ؼزاله(
با ضربه هایی که به صورتم خورد چشمامو باز کردم
ارسان-چی شده چرا داد می زدی ؟؟نکنه خواب بد می دیدی؟؟؟
اول از همه دستامو تکون دادم بعد هم پاهامو ارسان با تعجب داشت به کارام نگاه می کرد بلند شدم و
روی تخت وایسادم نه پس خداروشکر طوریم نیست پس همش کابوس بوده
ارسان-می شه بگی چرا اینطوری می کنی!!!؟؟؟
خواستم جوابشو بدم که یهو سرم تیر کشید دستمو به سرم کشیدم
-این چیه به سرم بستی؟؟؟
ارسان-مگه یادت نیست جو گرفتت سرتو کوبوندی تو دیوار.... ولی خدایی چه جسارتی داری اصلا بهت
نمی خورد بیشتر بهت می خورد یه دختر نازک نارنجی و ضعیؾ باشی
-میشه خفه شی لطفاارسان-تو چرا انقدر قدر نشناسی بابا 1 یه روز تموم بیهوش بودی من بالای سرت بودم می دونی چقدر
کولت کردم بردمت بیمارستان و برت گردوندم اونوقت اینطوری جوابمو می دی دکتر می گفت ضربه تو
گیج گاهت خورده بوده و ممکنه بوده بمیری
-زیاد به دلت صابون نزن من اگه بخوام بمیریم از بس که عاشقتم تورو هم با خودم می برم
ارسان-وای دارم میمیرم از این همه عشق بیا بریم بیرون ؼذا گرفتم
به کنار تخت نگاه کردم ببینم خورده لیوان ها رو جمع کرده یا نه که دیدم هیچ اثری ازشون نیست خودمم
به اندازه یه گاو زخمی گرسنه بودم باید قدر سلامتیمو بدونم اصلا می خوام دیگه ناراحت نباشم حتی فکر
این که یه روز مثل اتفاقی که تو خواب واسم افتاد برام بیافته دیوونه ام می کرد از روی تخت پریدم پایین
و از اتاق بیرون اومدم اشپز خونه هم تمیز شده بود
ارسان-همه چیز اماده است واسه جنابعالی تا بشکنیشون-الان بیشتر از هرچیزی دوست دارم استخوانای تورو بشکنم
ارسان-گردن ما که از مو هم باریک تره اگه ارومت می کنه بیا بشکن
-اینجا خونه خودته
ارسان-اره چطور
-تو که خونه باباتینازندگی می کردی دیگه واسه چی خونه خریدی
ارسان-حالااااااا
- ببینم نکنه دوست دخترت ها می اوردی اینجا؟؟؟
ارسان-ای یه همچین چیزی
-الحق که خیلی ...
ارسان-خیلی چی؟؟
-هیچی بابا ولش کن
روی صندلی نشستم نگاهم به ؼذاهای روی میز افتاد چلوکباب زرشک پلو جوجه کباب خورشت قیمه
-چرا انقدر ؼذا خریدی مگه مهمونیه؟؟
ارسان-نمی دونستم چی دوست داری که برات بخرم در ضمن مگه حتما قراره مهمون بیاد مگه خودمونادم نیستیم؟؟
-اره راست می گی وضعیت به این خوبی واقعا هم احتیاج به مهمونی داره به خصوص مهمونی های
مورد علاقه جنابعالی پر سر و صدا شلوغ
ارسان- از نظر من اتفاق خاصی نیافتاده
-اره خب اتفاقی نیافتاده که فقط من و تورو تو پارتی توی یه اتاق تو اون وضعیت گرفتن منم یه شب
بازداشتگاه گذروندم بعدشم هزار جور فکر جا و بی جا درموردم کردن بعدشم به زور عقدمون کردن
الانم 3 روزه داریم با هم زندگی می کنیم یه زندگی اروم با یه خورده عصبانیت و یه خورده زد و خورد
نامزدم که قرار بود چند روز دیگه باهاش عقد کنم رفت و پشت و سرشم نگاه نکرد برادر و بابام که مثل
یه اشؽال از زندگیشون پرتم کردن بیرون و رفتن خارج دیگه چی از این بهتر اصلا مگه بهتر از اینم
میشهارسان-خسته نشدی این دو سه روز فقط ؼر زدی بی خیال بابا ول کن
- بالاخره می خوای چیکار کنی؟؟
ارسان-الان فکر کنم فقط می خوام ؼذا بخورم
-من جدی پرسیدم
قاشق چنگالشو تو بشقابش گذاشت
ارسان-کاری خاصی نمی کنیم فقط زندگی می کنیم مثل دوتا دوست تا کی نمی دونم ولی ولی در همیشه
رو یه پاشنه نمی چرخه زندگی می کنیم ولی کاری به هم نداریم تو زندگی خودتو کن من زندگی خودمو
من خیلی کم می یام خونه روزا که سرکارم شب ها هم که اکثرا مهمونیم تو هم راحت می تونی درستو
بخونی و زندگی کنی
و من زندگی جدیدمو تو خونه ارسان شروع کردم اولا ها خیلی سعی می کرد باهام شوخی کنه باهام
حرؾ بزنه ولی من هربار با جواب کوبنده ای که بهش می دادم حالشو می گرفتم انقدر که وقتی تو خونه
بود اون کار خودشو می کرد و منم کار خودمو بابا کارخونه رو به معاونش واگذار کرده بود خبر خاصی
ازشون نداشتم حتی شماره تلفنی هم ازشون نداشتم فقط می دونستم رفتن فرانسه ارسان با یکی از
دوستاش یه شرکت صادرات گیاهان دارویی زده بود دوباره همه چیز روال عادیشو گرفته بود
تا اون شب
ارسان زودتر از هر شب برگشت خونه داشتم تلویزیون نگاه می کردم که با صدای بلند سلام کرد اروم
جوابشو داداومد و روی مبل رو به روم نشست
ارسان-می گم پایه ای امشب بریم مهمونی؟؟
-پارتی؟
ارسان- تولده زن دوستمه همون که باهم شریکیم پارتی نیست مهمونیه البته یه خورده شلوغ تر
-اینجور مجالس مناسب احوالات جنابعالیه نه من
ارسان-حالا نه تو خیلی تو قید و بند حجاب و دین و نمازی
- من نه نماز می خونم نه جلوی نامحرم روسری می پوشم ولی بی حیا و هرجایی نیستمارسان- بابا همپا ندارم تنهایی هم که حال نمی ده بیا بریم دیگه
-با یکی از دست دخترات برو
ارسان-می خواهم با تو برم
-اعصابمو خورد نکن گفتم نمی یام
ارسان-بابا بی خیال مگه نمی خوای ؼم و ؼصه هاتو فراموش کنی بهت قول می دم بیای اونجا ؼم همه
ی عالم و دنیا یادت میره بهت خوش می گذره باور کن جای خطرناکی نیست
-به فرضم بخوام بیام لباس ندارم
ارسان-خب الان که تازه ساعت هفته می ریم می خریم
-باشه قبول می یام ولی شب باید زود برگردیم
ارسان-قبول
بلند شدم و رفتم مانتومو پوشیدم از وقتی اومده بودم اینجا چون هیچ لباسی نداشتم یه چند دست بلوز
شلوار خریده بودم ولی مانتوم همون بود که اخرین بار باهاش از خونه بیرون اومده بودم سوار 206
ارسان شدم می دونستم بعد از اون قضیه باباش بنزشو ازش گرفته بود و این 206 رو هم مثل خونش با
پول خودش خریده بود رفتیم به سمت یکی از مراکز خرید ارسان چند تا لباس شب برام انتخاب کرد اما
من یه دست کت و شلوار مشکی برداشتم ارسان اولش خیلی مخالفت می کرد اما وقتی دید من زیر بار
نمی رم از ترس اینکه از رفتن به مهمونی منصرؾ شم همون کت و شلوار رو برام خرید یه دستصندل و یه مانتو هم خریدم . توی راه یه اهنگ خارجی گذاشت و صداشو تا ته برد بالا دوباره داغ کرده
بود از اینکه می دیدم به خاطر یه مهمونی انقدر خوشحاله تعجب می کردم الحق که ادم بی خیال و
خوشگذرونی بود وقتی رسیدیم یه زن و مرد جوون به استقبالمون اومدن ارسان بهم معرفیمون کرد اون
مرده پیمان شریک ارسان و اون هم زنش بود لاله .لاله منو برد تو یه اتاق و من لباسامو عوض کردم و
کت و شلوار و پوشیدم لاله با تعجب به من نگاه کرد خواست چیزی بگه ولی نگفت باهام رفتیم بیرون
نمی دونم ارسان درباره رابطمون چی بهشون گفته بود ولی هرچی گفته بود لاله زیادی دور و بر من می
چرخید و همش پیش من می نشست کم کم صدا موزیک بلند شد و همه ریختن وسط سالن یه چند نفری هم
دور و بر لاله اومدن و بردنش وسط سالن با چشم دنبال ارسان گشتم پیداش نبود خدا می دونست کجا
سرش گرمه پسره بی شعور منو تنها ول کرده خودش رفته دنبال عیاشی همونطور که داشتم با چشم به
دنبالش می گشتم یه لحظه یکی از چهره ها در نظرم اشنا اومد وقتی روشو کامل به طرؾ من برگردوند
تازه فهمیدم کیه همون پسره که اون شب نحس بهم زنگ زده بود اسمش چی بود ...رامین رامتین اهان
رامبد...وقتی چشمش به من افتاد به طرفم اومد وقتی بهم رسید دستشو به طرفم دراز کرد
رامبد-سلامشاید بشه گفت مقصر اصلی همین رامبد بود خواستم یه چیزی بگم حالشو بگیرم ولی بهد با خودم فکر
کردم این بیچاره هم که کؾ دستشو بو نکرده بود که چه اتفاقی قراره بیافته
با نارضایتی بهش دست دادم در کنارم نشست
رامبد-راستش من به شما یه معذرت خواهی بدهکارم تقصیر من شد که اینطوری شد
-مگه شما می دونید بعد از اون شب چه اتفاق هایی افتاده
رامبد-راستش اره ببینید ؼزاله خانوم من خیلی سعی کردم برای پلیس و خانوادتون و نامزدتون توضیح
بدم ولی متاسفانه چون من دوست ارسان بودم کسی حرفمو باور نکرد همه فکر می کردن من دارم دروغ
می گم
-مهم نیست چند ماه گذشته تقصیر شما هم نبود یعنی تقصیر هیچکس نبود
رامبد-ببخشید که دوباره باعث تجدید خاطرات بدتون شدم
-مهم نیست این خاطرات دائم با دیدن ارسان داره برای من تجدید می شه
رامبد-با یه دور رقص موافقید حالتون عوض میشه
دستشو به سمتم دراز کرد از نشستن بی جا روی صندلی بهتر بود دستمو توی دستش گذاشتم و رفتیم
وسط سالن چراغ ها کم نو تر می شدن و کم کم یه اهنگ اروم پخش شد نمی دونم چقدر گذشته بود که
یهو سر و کله ارسان پیدا شد تو گوش رامبد چیزی گفت دست رامبد از کمرم جدا شد و ارسان جاشو
گرفت خواستم دستشو از کمرم جدا کنم که محکم تر منو به خودش فشرد
صداش تو گوشم پیچیدارسان-چطور به همین راحتی اجازه می دی رامبد باهات برقصه ولی به من که می رسه ادای این
دخترای چشم و گوش بسته رو در می یاری
-ولم کن
ارسان- ولت کنم که بری با یکی دیگه برقصی
-مگه واسه جنابعالی مهمه
ارسان-معلومه که هست
با کنایه گفتم:اهان....اون وقت چرا ؟
ارسان-چون خب ...خب ....خب همینطوری فکر کن روت ؼیرت دارمخندیدم با سردی گفت:مگه جک واست تعریؾ کردم
-اره از جک هم خنده دار تر ...تو و ؼیرت... اصلا به قیافت نمی خوره بیشتر به قیافت عیاشی و
خوشگذرونی می خوره
ارسان-درباره من چی فکر کردی .....نگاه به الانم نکن اگه الان می بینی به قول خودت عیاش شدم واسه
خاطر اتفاق هایی که برام افتاده ببین من تا چند سال پیش یه نماز قضا هم نداشتم حتی یه بارم پامو تو
پارتی نگذاشته بودم
پوزخند زدم
-ببینم مشروبی چیزی خوردی زده به سرت توهم برت داشته تو و نماز خوندن !!!
ارسان-اره مگه من چمه!!؟؟؟
-هیچی بابا ولش کن ....دستتو بردار می خوام برم
ارسان-دستمو بردارم که بری واسه یکی دیگه دلبری کنی
-به شما ربطی داره اون وقت ؟؟؟
ارسان-معلومه که ربط داره یادت که نرفته من قانونا یه نسبت هایی باهات دارم
-ببین بار اخرت باشه تو کارای من دخالت می کنی تو هیچ نسبتی با من نداری عوضی
ارسان-برگه دوم شناسنامت که یه چیز دیگه می گه
-خفه شو تا نزدم دندوناتو تو دهنت بشکنم الانم ولم کن تا داد نزدمارسان-باشه ولت می کنم ولی ولی فکر نکن ازت ترسیدم در ضمن تو زن منی رسما شرعا و قانونا حتی
اگه خودت نخوای ....راستش خودمم بدم نمی یاد یه زن و شوهر واقعی شیم
با عصبانیت فریاد زدم
-تو ؼلط می کنی
ارسان-تو که دوباره بی ادب شدی خانمی
-ولم کن وگرنه داد می زنم ...تا 3 می شمارم ... 1 2 3
خواستم داد بزنم که یهو صدام تو گلو خفه شد احساس کردم نفسم داره بند می یاد ارسان لباشو روی لبام
گذاشته بود داشتم می مردم انقدر شوک زده بودم که نمی دونستم باید چیکار کنم ولی بعد یهو سلول های
خاکستری مؽزم فعال شد و با تمام وجود لباشو گاز گرفتم چشماشو باز کرد هنوز لباشو بر نداشته بود باتموم قدرت دندونامورو لبش فشار می دادم یهو کنار کشید لبش خون می اومد متعجب به من نگاه می کرد
دستشو روی لبش گذاشت نزدیک گوشم گفت: دختره وحشی.... سریع برو حاضر شو 5 دقیقه دیگه جلوی
ماشین منتظرتم
بعد هم ازم جدا شد و به طرؾ در خروجی رفت هنوز چراغ ها خاموش بودن به سرعت رفتم تو اتاق و
مانتومو پوشیدم و بیرون اومدم توی ماشین روی صندلی نشسته بود و دستمالی رو روی لباش گذاشته بود
سوار ماشین شدم پاشو روی پدال گاز گذاشتو ماشین از جا کنده شد بهش نگاه کردم چشماش دو تا کاسه
خون شده بود حقش بود پسره نفهم وقتی رسیدیم خونه سریع تر وارد خونه شدم و رفتم توی اتاقم و درو
قفل کردم
بعد از چند لحظه صدای عصبانیش بلند شد
ارسان-درو باز کن باید با هم حرؾ بزنیم؟
داد زدم:من هیچ حرفی با توی عوضی ندارم
ارسان-کاری باهات ندارم درو باز کن
-مگه جراتشم داری کاری داشته باشی
ارسان-ببین اگه خیلی شجاعی بیا بیرون کر کری بخون نه پشت در بسته
با سرتقی تموم درو باز کردم و رفتم بیرون با دیدن من نزدیک بود بود از تعجب شاخ در بیاره رو به
روش ایستادم
-بیا الان جلوی خودتم می گم هیچ ؼلطی نمی تونی بکنیسرشو خاروند
ارسان-اره راست می گی من هیچ ؼلطی نمی تونم بکنم چون خودمم نمی خواهم ؼلطی بکنم چون اصولا
ادم وحشی نیستم که کسی رو اونطوری گاز بگیرم
نگاهم به لبش افتاد بد جوری زخمی شده بود دلم خنک شد خنده محوی گوشه لبم نشست وقتی خنده مو دید
دستشو روی لبش کشید
ارسان-با ارتین هم همینطوری برخورد می کردی که یه بار هم بوست نکرد
این لعنتی دیگه از کجا می دونست که ارتین حتی به من نزدیک هم نشده نباید کم می اوردم
-نه خیر ارتین به من نزدیک نمی شد چون برام احترام قائل بود چون مثل تو نامرد نبودارسان- نمردیم و فهمیدم ادمی که نامزدشو حتی یه بوس خشک و خالی هم نمی کنه از احترام زیادشه
)پوزخند زد (ببین دختر تو واقعا خری یا خودتو زدی به خریت فکر کردی ارسان بهت نزدیک نشده به
خاطرش علاقش بهت بوده نخیر خانم ارتین اصلا به تو علاقه ای نداشته
-مزخرؾ نگو
ارسان-ارتین به تو به چشم سکو پرتاب نگاه می کرد می دونی چرا ما برگشتیم ایران به خاطر خواست
بابا بود کارخونه بابا وضعش روز به روز داره خراب تر میشه همین روزا هم خبر ورشکستگیش به
گوشت می رسه ارتین فقط واسه کارخونه بابات بود که می خواست با تو ازدواج کنه می خواست
کارخونه مارو با کارخونه شما ادؼام کنه ارتین حتی قبل از اومدن به ایران هم تو فکر ازدواج با تو بود
اینارو بهت گفتم تا دیگه برچسب نامرد بودنو بهم نزنی
سرم داشت منفجر می شد نمی خواستم حرفای ارسانو باور کنم ولی ولی همچین هم بیراه نمیگفت کم
محلی های ارتین کنجکاوی زیاد از حدش درباره کار خونه زیر زیرکی حرؾ زدناش با بابا
- پس بگو توطئه خانوادگی بوده پس بگو چرا نبات خانوم انقدر دور و بر من می چرخید نگو همگی
نقشه ها داشتید بیچاره بابا چقدر سنگ رفیق به ظاهر شفیقشو به سینه می زد
ارسان-این نقشه ارتین بود مامان و بابا و انا هیچی نمی دونستن پس الکی اونا رو دخالت نده
اصلا می دونی چیه هردوتون برین به درک الحق که لنگه همید هردوتاتون نامردیدبی حوصله به طرؾ در رفتم باید یه خورده هوای ازاد به کلم می خورد از پشت سر صداشو شنیدم
ارسان-کجا میری حالا این وقت شب ؟؟؟
جوابی ندادم و به راهم ادامه دادم که اومد جلوی در رو به روم وایساد
ارسان-بهت می گم کجا می خوای بری
-به تو ربطی نداره
ارسان-ببین دوباره بچه بازی در نیار این وقت شب خطرناکه حاج خانوم
-توی نمی خواد نگران من باشی من از پس خودم بر میام
کنارش زدم و از خونه بیرون اومدم نگاهی به ساعت مچیم انداختم حدودای 10 بود بی هدؾ شروع به
راه رفتن کردم به بچه بازی هام فکر کرد به اون شب ها که مثل احمق ها از ازدواج با ارتین سرمستبودم چقدر همه چیزو قشنگ و رویایی می دیدم ببین چی بودم و چی شدم ؼزاله سازگار تک دختر و
عزیز دردونه بابا و برادرش از کجا به کجا رسیده.دیگه توی این دنیا به کی می تونم تکیه کنم چقدر زود
تنها شدم شاید اگه مامان زنده بود هیچ کدوم از این اتفاقا برام نمی افتاد با صدای بوق ماشینی از جا پریدم
و به عقب نگاه کردم
)اخی خانم خوشکله چرا داری گریه می کنی؟؟؟ کی اذیتت کرده ؟؟؟بگو برم جیزش کنم(
رومو برگردوندم و قدمهامو تند کردم باید بهش کم محلی می کردم تا گورشو کنه ولی نه مثل اینکه دست
بردار نیست
)خانمی نمی یای سوار شی قول می دم نزارم بهت بد بگذره (
)بیا دیگه بابا (
هنوز دنبالم می اومد بازم بچگی کرده بودم اخه این وقت شب هم وقت هوا خوری و فکر کردن بود از
ترس به خودم لرزیدم باید بر می گشتم خونه ی ارسان فعلا امن ترین جا برام بود صدای ترمز ماشینی
از جا پروندم به خیابون نگاه کردم ماشینی جلوی اون ماشین مزاحم پیچیده بود تو یه چشم به هم زدن
ارسانو دیدم که از اون ماشین بیرون اومد و به طرؾ پسره رفت با خشم پسر رو از توی ماشین بیرون
کشید و یه مشت حواله صورتش کرد با بهت بهشون نگاه می کردم از ترس دستمو جلوی دهنم گرفتم و
پشت یه درخت کنار خیابون قایم شدم در عرض چند دقیقه مردم دورشونو گرفتن و به زور از همجداشون کردن پسره رو سوار ماشینش کردن و فرستادنش بره ارسان رو هم به اون گوشه ی خیابون
کشوندن من هنوز تو پیاده رو وایساده بودم بعد از چند دقیقه دور ارسانو خالی کردن و رفتن به ارومی
از پشت درخت بیرون اومدم و از خیابون رد شدم و به طرؾ ارسان رفتم سرش پایین بود وقتی صدای
پامو شنید سرشو بلند کرد رفتم و کنارش نشستم
اروم ولی عصبانی گفت: خیالت راحت شد دلت خنک شد
به صورتش نگاه کردم دوباره گوشه چشمش کبود شده بود
لحنش عوض شد با خنده گفت: ترو خدا ببین از وقتی تو زندگی من پیدات شده چند بار به خاطرت کتک
خوردم-بهت نمی یاد اهل کتک زدن باشی بیشتر بهت می خوره کتک خور باشی خدایی وقتی دیدم داری پسره
رو می زنی نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم راستش اول که دیدمت گفتم الان که پسره حسابی
گوشمالیت می ده
ارسان- این پسره که به یه فوت بند بود
از جا بلند شد و به طرؾ ماشین رفت
ارسان-پاشو بریم ماشین بدجاییه
اینبار مطیعانه به حرفش گوش دادم و سوار ماشین شدم
ارسان-تو نمی خوای معذرت خواهی کنی
-بابت ؟
ارسان- بی خیال بابا ولش کن می ترسم اگه دوباره باهات یک به دو کنم یا خودت یه جاییمو ناقص کنی
یا زمینشو فراهم کنی
-نه دیگه ازت ترسیدم اون مشت هایی که به اون پسره زدی اگه یکیشو به من بزنی که تا چند روز
بیهوش می شم
ارسان-می دونی من اصولا رو بعضی حتی اگه بمیرمم دست بلند نمی کنم تو هم یه جورایی شدی جزو
اونا
- اونوقت چرا رو اون بعضی ها دست بلند نمی کنی ؟؟؟ارسان-چون اونا یه جورایی خاطرشون بد رقم عزیزه
-مهربون شدی
ارسان- بودم
دیگه حرفی از اون مهمونی و اون بوسه کذایی نشد ارسان دیگه هیچ وقت سعی نکرد بهم نزدیک شه
دوباره همه چیز مثل سابق شد با این فرق که ارسان کم تر مهمونی می رفت و اکثر وقتشو تو خونه می
گذروند هنوز هم مثل قبل بهش کم محلی می کردم گاهی وقتا که یاد بابا و بهرام می افتادم فحشش می
دادم و سرش داد می زدم و اذیتش می کردم اما اون مثل همیشه صبور بود و سعی می کرد منو اروم کنه
دوباره فصل امتحان های دانشگاه شده بود من و ارسان هم رشته بودیم با این تفاوت که اون فوق لیسانس
صنایع ؼذایی داشت و من تازه دانشجوی ترم 3 بودم ارسان خیلی سعی می کرد تو درسا بهم کمک کنه و
البته اگه کمک های ارسان نبود من هیچ وقت با اون همه مشکل روحی که داشتم اون ترمو پاس نمی
کردم ارسان خوب بود مهربون بود ولی من هنوز ازش بدم می اومد هرکاری می کردم سعی کنمدیدگاهمو نسبت بهش عوض کنم و نسبت بهش مهربون تر باشم نمی تونستم بر عکسش روز به روز بد
اخلاق تر می شدم و بیشتر بهش پرخاش می کردم حدودا 6 ماه گذشته بود اون شب ارسان نصؾ شب
برگشت خونه من تو اتاق خوابیده بودم که با صدای در اتاق از خواب پریدم چراغ اتاق روشن شد با
ترس از جا پریدم قیافه ارسان خیلی بهم ریخته و نامرتب بود
ارسان-خوابیده بودی عزیزم ببخشید که بیدارت کردم عسلم
لحنش عوض شده بود کم کم داشتم می فهمیدم حالش طبیعی نیست به طرفم می اومد از بوی الکل فهمیدم
مست کرده اومد به طرفم خواست بؽلم کنه که از زیر دستش فرار کردم و از اتاق بیرون اومدم ارسان هم
به دنبالم می اومد هر از گاهی به در و دیوار می خورد اصلا حالش خوب نبود فکر کنم زیاده روی کرده
بود هر جا می رفتم به دنبالم می اومد حسابی ترسیده بودم رفتم تو اشپزخونه اون هم دنبالم می اومد تو یه
چشم به هم زدن یه چاقو از روی کابینت برداشتمو با دستانی لرزان چاقو رو به سمتش گرفتم
-ارسان اگه یه قدم دیگه بیای جلوتر می کشمت
ارسان-اوه چه خشن تو که اینطوری نبودی عزیزم این کار ها چیه می کنی زشته اخه کدوم زنی با چاقو
می ره به استقبال شوهرش
-ارسان به خدا می زنمت
ارسان-اوه اوه چه شجاع شدی خانمی ..... خب دیگه مسخره بازی بسه چاقو بزار کنار و بیا بؽلم
-ارسان نیا جلو ....نیا جلو به خدا می زنم
اما اون بی توجه جلو می اومد تا اینکه تقریبا بهم رسید فاصلش باهام خیلی کم بود تا خواست قدمی
برداره و بیاد به سمتم ناگهان چاقو رو فرو کردم تو شکمش روی زمین افتاد با ترس بهش نگاه می کردمداشت جون می داد نمی دونستم باید چیکار کنم از اشپزخونه بیرون اومدم داشتم از ترس سکته می کردم
همینطور دور خودم می چرخیدم نگاهم به سوییچ ماشین ارسان که روی اپن بود افتاد تو یه چشم به هم
زدن رفتم تو اتاق و به سرعت چند تکه لباس برداشتم مانتومو تنم کردم از اتاق بیرون اومدم قبل از اینکه
از خونه بیرون برم تلفنو برداشتم و شماره ارتینو گرفتم خدا خدا می کردم شمارشو عوض نکرده باشه
بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت با صدای خواب الودی گفت:یفرمایید
فریاد زدم
-ارسان داره می میره
هوشیار شد
ارتین-ؼزال تویی-اره منم بهتره بیای به دادش برسی چون داره میمیره
بلافاصله گوشی رو قطع کردم بدون اینکه دوباره نگاهی به اشپزخونه بندازم از خونه بیرون اومدم به
سرعت ماشینو روشن کردم و راه افتادم تا به خودم اومدم دیدم تو جاده هستم و دارم به سمت اصفهان می
رم امن ترین جا برای من خونه مادربزرگ مادریم بود بهترین جا بود برای قایم شدن حتما تا الان ارسان
مرده
خسته بودم ولی تا اصفهان یه پشت رفتم جاده زیاد شلوغ نبود من هم بی توجه به دوربین های توی راه
گاز می دادم خداروشکر خبری از پلیس هم نبود داشتم از دلهره می میردم از یه طرؾ می خواستم بدونم
چه بلایی سر ارسان اوردم از یه طرؾ می ترسیدم زنگ بزنم به ارتینو بهم بگه ارسان مرده وای اگه
پیدام کنن چی ؟؟ نه هیچ کدوم از اونا از خانواده مادریم چیزی نمی دونن نکنه یه وقت بابا بهشون بگه
ولی نه بعد از این همه سال بابا هم به فکرش نمی رسه من رفتم پیش مادر بزرگ این ماشینم می ترسم
برام دردسر شه باید یه جوری از شرش خلاص شم بهتره وقتی رسیدم اصفهان بزارمش تو حیاط خونه
مادر بزرگ و نیارمش بیرون .ساعت حدودای 8 صبح بود که وارد اصفهان شدم خیلی وقت نیومده بودم
اصفهان با تعجب به دور و برم نگاه می کردم خیابوناش زیادی گیج کننده بود منم که فقط یه اسم توی
ذهنم بود چهار باغ به هزار بدبختی بعد از اینکه از هزار نفر راهنمایی گرفتم وارد چهار باغ شدم یادمه
خونشون کنار یه مسجد بود دوباره با کمک گرفتن از یه خانم نسبتا مسن که از ورزش صبحگاهی بر می
گشت تونستم اون مسجد رو هم پیدا کنم خونه مادربزرگ بؽل دست مسجد بود بالاخره پیداش کردم هنوز
درش همون در قبلی بود با خوشحالی ماشینو جلوی خونه پارک کردم و از ماشین پریدم بیرون خدا خدا
می کردم خونشونو عوض نکرده باشن جلوی در رسیدم جای اون زنگ قدیمی حالا یه ایفون تصویری
گذاشته شده بود زنگ زدم بعد از چند دقیقه صدای خواب الود و عصبانی مردی اومد
)کیه؟(-منزل اشرؾ سادات امینی
)امرتون؟(
-میشه چند لحظه تشریؾ بیارید دم در
)خانم صبح اول صبحی وقت گیر اوردیا امرتونو بفرمایید ماهم بریم کپه مرگمونو بزاریم(
-حالا شما چند لحظه بیاین دم
)لا اله الا ا... خدا امروزمونو به خیر بگذرونه(
گوشی رو گذاشت برای دیدن مامان بزرگ دل تو دلم نبود چند دقیقه ای طول کشید تا درباز شد چهره
مردی با ریش و سبیل و عینک با پیراهنی که تا اخرین دکمشو بسته بود جلوم نمایان شد سرش پایین بود
-سلام)سلام علیکم خواهر امرتونو بفرمایید؟(
از کنار شونه اش نگام به داخل خونه افتاد ناخود اگاه اون مرد و کنار زدم و رفتم داخل با خوشحالی بالا
و پایین می پریدم همه چیز مثل همون موقع بود
)خانم مگه اینجا طویلس سرتونو مثل )ادامه حرفشو خورد(بفرمایید بیرون خانم بفرمایید (
-شما اصلا کی هستید که بخواید منو بیرون کنید ؟ببینم نکنه باؼبون مادربزرگی ها؟
سرشو به طرؾ اسمون بالا برد
)کجایی مادر کجایی ببینی این رسولت گیر چه اعجوبه ای افتاده(
با خوشحالی فریاد زدم
-رسول تویی
پریدم تو بؽلش
به زور سعی کرد منو از خودش جدا کنه با تهدید و حرص گفت
رسول-ببین خانم محترم دیگه داری اعصاب منو خورد می کنی به قران مجید می زنم ....
از بؽلش بیرون اومدم
-اه دایی رسول چقدر تو خنگی بابا منم دیگه ؼزال
رسول عینکشو از روی چشمش برداشت و با بهت به من گفت:تو دختر عطیه ایبا خنده سرمو به نشونه تایید تکون دادم با لحن بچه گونه ای انگشتمو بردم بالا گفتم:حالا اقا اجازه هست
بیایم بؽلتون کنیم
بالاخره اخماشو باز کرد و خندید دوباره پریدم بؽلش
-وای دایی دایی نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده
دوباره منو از خودش جدا کرد و اخماشو تو هم کرد
رسول-انقدر دلت برام تنگ شده بود که رفتی و پشت و سرتم نگاه نکردی انگار نه انگار که اینجا یه
دایی و مادر بزرگ هم داری
-خیلی خوب دایی حالا وقت واسه گله کردن زیاده راستی مادر بزرگ کجاست دلم خیلی براش تنگ شده
سرشو پایین انداخترسول-مادر دو سالی هست فوت کرده
با تعجب گفتم:پس چرا ما نفهمیدیم اصلا چرا به ما خبر ندادید
عینکشو روی چشمش گذاشت
رسول-به اون پدر بی عاطفت خبر دادم ولی انگار نه انگار بی انصاؾ فقط از پشت تلفن تسلیت گفت
نکرد حداقل برای ختمش بیاد حالا هم می دونم می دونم تورو برای این خونه فرستاده می دونم چشمش
دنبال این خونه است اومده دنبال سهم الارث خواهر خدا بیامرزم حالا خودش کجاست افتخار ندادن بیان
اینجا بهشون زنگ بزن بگو رسول خوش نداره فامیلش تو اصفهان تو هتل بمونن زنگ بزن بگو بیان
اینجا
-چی می گی دایی تو ....من تنها اومدم سهم الارث چیه ...این حرفا چیه می زنی
رسول-تنها اومدی واسه چی اون برادر بی ؼیرتت چطوری گذاشته این همه راهو تو این جاده ها تنها
بیای
-وای رسول ول کن دیگه گیر دادیا بابا ناسلامتی مهمون واست اومده بی انصاؾ حداقل بزار بیام داخل
بعد به جون من ؼر بزن
رسول-خیلی خوب حالا چمدونات کو
-تو ماشین
رسول-مگه با ماشین اومدی-اره دیگه پس توقع داشتی با چی بیام
رسول-وای وای امان از این بابای تو اخه چطوری یه دختر تنها رو با ماشین ول کرده تو جاده
دیگه داشت حرصمو در می اورد
-رسول بزار بیام داخل بعد شروع کن به موعظه دادن
رسول-خیلی خوب بیا بریم درو باز کنم ماشینو بیار داخل
ماشینو بردم داخل کیسه لباسامو برداشتم وقتی کیسه رو دید با تعجب گفت:این دیگه چیه مگه چمدون
نداشتی که اسبابتو ریختی تو پلاستیک
-هول هولکی شد بعد وقت نکردم همه چیزامو بیارم حالا بعد اینجا می رم خرید یه چند دست لباس می
خرم حالا اگه سوالاتون تموم شده بریم داخلرفتیم داخل خونه هنوز بوی مادر بزرگو می داد با افسوس گفتم:کاش حداقل قبل از فوتش یه بار دیگه
دیده بودمش
رسول-بیچاره خیلی دوست داشت تو و بهرام و ببینه ....نگفتی برای چی تنهایی اومدی اینجا نگو اومدی
به من سر بزنی که باور نمی کنم ببینم نکنه یه وقت خدایی نکرده زبونم لال روم به دیوار از خونه فرار
کردی
-فرار کدومه تو هم اصلا تو چرا اینجوری شدی چرا انقدر گیر می دی بابا بزار برم تو اتاق لباسی
عوض یه ابی به دست و صورتم بزنم خستگی راه از تنم بیرون بره بعد میام پیشت هرچقدر خواستی ؼر
بزن
رسول-خیلی خوب برو ولی تو بالاخره باید به من بگی واسه چی اومدی اینجا
با حرص دندونامو رو هم فشار دادم
-چشم می گم
خونه مادربزرگ اتاق زیاد داشت اما یکی از اتاق ها بود که از بچگی من و بهرام سرش دعوا داشتیم
رفتم تو همون اتاق کاش خانم جون زنده بود حالا چه جوری این رسولو بپیچونم کفیه بفهمه چی ؼلطی
کردم کت بسته و پا بسته به پلیس تحویلم می داد لباسمو عوض کردم و چند ساعتی استراحت کردم و
نزدیک های ظهر از اتاق بیرون اومدم داشت سجاده نمازشو جمع می کرد
-سلام
رسول-علیک سلام ساعت خواب
-جاده حسابی خسته م کرده بودرفتم روی یکی از مبل ها نشستم
-خانم جون که از مبل خوشش نمی اومد چطور گذاشته مبل بخری
رسول-بنده خدا این اخریا نمی تونست رو زمین بشینه به خاطر همین مبل خریدم
-چه حیؾ شد ندیدمش
رسول-پاشو پاشو اذون گفته برو نمازتو بخون بعد بیا با خیال راحت بشین
شونه ای بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم :من نماز نمی خونم
رسول-به به دست بابات درد نکنه با این دختر بزرگ کردنش-رسول به جای این حرفا یه فکری به حال ناهار کن خیلی گشنمه
رسول-همه چی تو یخچال داریم برو هرچی می خوای برای ناهار درست کن
-من که جز نیمرو چیزی بلد نیستم
اهی کشید
رسول-ای خواهر کجایی ببینی شوهرت چی تربیت کرده
-وای تورو خدا دوباره شروع نکن
رسول-ببینم حالا با این همه هنر و خانمی که داری ازدواجم کردی
-ازدواج؟؟؟......نه...نه نه هنوز مجردم
رسول-پس خداروشکر چون با چیزی که من از تو می بینم شوهرت دوروزه طلاقت می ده اخه چطوری
تو یه اشپزی ساده هم بلد نیستی اگه فردا پس فردا یکی سرش به سنگ خورد و اومد گرفتت چی می
خوای بزاری جلوش بخوره
-رستوران رو برای همچین موقعی ها ساختن دیگه
رسول-هر مردی هم باشه بیشتر از چند روز دووم نمی یاره
یهو از دهنم پرید
-ولی بیچاره ارسان 6 ماه هر روز ظهر و شب ؼذا از رستوران می گرفتنگاهی مشکوک بهم انداخت
رسول-ارسان دیگه کیه
-ارسان...خب ارسان...خب اصولا دوست بهرامه بیچاره خانمش عین من اشپزی بلد نبود بعد اون هر
روز ؼذا از رستوران می گرفت
رسول-طلاقش نداد
-نه بیچاره عمرش قد نداد
رسول-پنا بر خدا واسه چی
-اخه اخه زنش کشتش

 

رسول-اعوذ باا... ادم این روزا چه چیزا که نمی شنوه زنشو چیکار کردن اعدامش کردن

-زنش.....خب ...می دونی فرار کرد حالا ول کن این حرفا رو برای ناهار چی بخوریم اصلا تو خودت

تنهایی چی می خوری اشپزی بلدی

رسول-بله ما مثل بعضی ها تو پر قو بزرگ نشدیم
-خوشم می یاد اخلاقت بد رقم گند و ؼیر قابل تحمل شده
از جا بلند و رفت توی اشپزخونه
رسول-مادمازل اگه خسته نمی شن بیان اینجا یه خورده کمک کنن
-حالا یه ؼذا می خوای بدی بخوریما
رسول-پاشو تنبلی نکن
رفتم تو اشپزخونه پیشش کار هایی رو که می گفت انجام می دادم یه بار که در کابینتو باز کردم چشمم به
کیک شکلاتی کارخونه بابا افتاد
از کابینت بیرونش اوردم و جلوی رسول گرفتمش
-این کیک مال کارخونه باباست
کیکو از دست گرفت و گذاشت سرجاشرسول-اره می دونم حداقل اگه این همه مدت ندیدیمتون محصولات کارخونتونو جای شما دیدیم
صدای زنگ ابفون بلند شد
-دایی منتظر کسی بودی؟؟؟
دایی-نه کسی قرار نبود بیاد
-ببینم نکنه کلک دوست دخترته
دایی-پناه بر خدا این چه حرفیه می زنی دختر
-خیلی خوب حالا چرا داد می زنی !!! چه بهت بر می خوره
با عصبانیت سری تکون داد
دایی-من برم ببینم کیه
-می خوای تو بالا سر ؼذا ها وایسا من برم ببینم کیه؟؟دایی- لازم نکرده تا وقتی یه مرد تو خونه است.....
-باشه باشه ؼلط کردم هرچی تو بگی برو برو
از اشپزخونه بیرون رفت من بدبخت هم که شانس ندارم از چاله در اومدم افتادم تو چاه.یه نگاه به ؼذا ها
انداختم یه ناخنک زدم نه بابا این دایی ما هم اگه اخلاق نداره به جاش اشپزیش بدک نیست خواستم یه
خورده دیگه برنج بردارم که صداش اومد
دایی-انقدر دست تو اون ؼذا نکن
هول شدم دستم به بدنه قابلمه خورد
-اوخ سوختم اه تو چرا اینجوری می کنی
دایی-پاشو برو روسری و مانتتو بپوش مهمون داریم
-کی هست حالا ؟
دایی-برو حاضر شو وقتی اومدی میبینیش
رفتم توی اتاق اولش نمی خواستم روسری سرم کنم ولی وقتی یاد اخم های رسول افتادم روسری هم سرم
کردم از اتاق بیرون اومدم صدای تعارؾ و خوش امد گویی می اومد سرک کشیدم یه مرد جوون با یه
ریش پروفسوری با یه سامسونت توی دستش این دیگه کیه!!؟؟
رفتم جلو و سلام کردم با لبخند و محترمانه جواب سلاممو دادرسول-یعنی باور کنم شما دوتا همدیگرو یادتون نمی یاد؟؟؟
یه نگاه دیگه به پسره انداختم اونم با دقت به من نگاه می کرد
-نه فکر نکنم قبلا دیده باشمشون
رسول-اخه مگه این کوچه چند تا زلزله داشت یادتون رفته دوتایی با هم اسایشو از این محل سلب کرده
بودید یادتون رفته چقدر شیشه شکوندین
پسره با تعجب به من نگاه کرد
)ؼزال تویی!!؟؟(
حرفای عمو کم و بیش برام گنگ بود
)منم نیما ....نیما کشوری (یهو جرقه ای تو ذهنم زده شد
-وای نیما تویی !!!؟؟چقدر دلم برات تنگ شده بود
دستشو به طرفم دراز کرد خواستم دستمو توی دستش بزارم که با چشم ؼره دایی نیما دستشو عقب کشید
دایی-خیلی به موقع اومدی نیما دیگه کم کم داشتیم ؼذا رو می کشیدیم
نیما-نه من مزاحمتون نمی شم
-نه بابا مزاحم چیه شما مراحمید اقا
دایی-ؼزاله کمک کن سفره رو پهن کنیم
سفره رو با کمک نیما پهن کردیم سر ؼذا نیما مدام از بابا و بهرام می پرسید من هم سعی می کردم با
جواب های مختصرم هم اونو هم عمو رو بپیچونم بهشون گفتم بابا و بهرام برای یه مدتی رفتن فرانسه و
منو فرستادن اصفهان تا تنها نباشم نیما بگی نگی قانع شد ولی نگاه های رسول با زبون بی زبونی بهم
می گفت خر خودتی. نیما بعد از ناهار کمی پیش ما موند و بعد رفت تا شب رسول مشؽول کتاب خوندن
شد من هم از روی ناچاری تلویزیون نگاه کردم البته بیشتر حواسم دور و بر حوادث اون چند ماه می
چرخید یاد حرفای ارسان درباره ارتین افتادم اگه اون شب اون اتفاق نیافتاده بود الان چند ماه از زندگی
مشترکم با ارتین می گذشت بود حتما تا الان کارخونه ها ادؼام کرده بود و کارخونه باباشو از
ورشکستگی نجات داده بود و طبیعتا وقتی خرش از پل می گذشت یه جوری از خجالت من در می اومد
به ارسان فکر کردم به تموم اون چند ماهی که تو خونش بودم تو اون مدت ارسان حتی نگذاشت تو دلم
اب تکون بخوره حقش نبود اونطوری جواب محبتاشو بدم رسول بعد از رفتن نیما دیگه چیزی ازم نپرسید
فقط گهگداری سرشو از روی کتاب بلند می کرد و به من نگاه می کرد و سری از روی تاسؾ تکون میداد شب هم یه ؼذای مختصر درست کرد باز هم سر سفره سکوت کرد نمی دونم یهو چه مرگش شده بود
که اینقدر ساکت شده بود بعد از شام شب به خیری گفت و رفت توی اتاقش من هم بلافاصله بعد از اون
رفتم تو اتاقم بعد از چند ساعت ؼلت خوردن توی رختخواب بالاخره خوابم برد
......
-توروخدا ببخشید به خدا تقصیر من نبود یهویی شد بابا تورو خدا کمکم کن من نمی خوام بمیرم بابا
خواهش می کنم به خدا نمی خواستم ارسانو بکشم یهویی شد تورو خدا منو اعدام نکنید به خدا من نمی
خواستم اینطوری شده تورو خدا خواهش می کنم
......
با ضربه هایی که به صورتم خورد از چشمامو باز کردم
دایی-نترس دایی جون خواب بد می دیدی نترس عزیزم نترسبه گریه افتادم دایی بؽلم کرد بالاخره بعد از کلی حرؾ ارامش بخش خوابم برد
صبح که از خواب بیدار شدم دایی مشؽول دم کردن چایی بود با سر سنگینی جواب صبح به خیرمو داد
روی کابینت نشستم دوباره صدای اعتراض گونه اش بلند
دایی-برای چی رفتی روی کابینت نشستی بیا پایین دختر
-جام خوبه راحتم
دایی-من ناراحتم
-چته دوباره اول صبحی اخمات تو همه
دایی-نمی خوای بگی
-چی رو ؟؟؟
دایی-ارسان کیه که دیشب انقدر تو خواب صداش می زدی ؟؟؟ببین ؼزاله به من دروغ نگو راست
حسینی به من بگو تو برای چی اومدی اینجا ؟؟؟از چی داری فرار می کنی !!!؟؟؟
از روی کابینت پایین پریدم
-من از هیچی فرار نمی کنم تو هم اگه از بودن من اینجا ناراحتی رک و راست بهم بگو تا برم
خواستم از اشپزخونه بیرون بیام که دستمو گرفت
دایی-بیخودی با این بهونه ها منو نپیچون راستشو بگو بزار کمکت کنم ...ببینم تا با کسی دعوات شده یه
وقت خدایی نکرده بلایی سر کسی اوردی راستشو بهم بگو احمق بزار کمکت کنم-باشه می گم ولی نه الان شاید شاید یه چند روز دیگه بهت بگم ولی الان نه نمی تونم الان بهت بگم حالا
هم ولم کن تا برم
دایی-همین الان بگو
-نمی تونم می فهمی نمی تونم
دایی-بهت می گم بگو بگو و خودتو راحت کن
-دست از سرم بردار
دستمو ول کرددایی-خیلی خوب داد نزن من باید برم بیمارستان امروز دوتا عمل دارم تو هم برو یه چند دست لباس
برای خودت بخر کاری با من نداری
عصبانیتم فروکش کرد و با خنده گفتم
-دایی مگه تو دکتری
دایی-با اجازتون بله
-بیچاره مریض ها باید چه دکتر اخمویی رو تحمل کنن
دایی-مگه من چمه دکتر به این خوش اخلاقی خوشکلی خوشتیپی خیلی هم دلت بخواد
-یه خورده دایی از خودت تعریؾ کن بابا اخه چقدر تو فروتنی
دایی-خیلی خوب دیگه بسه متلک گویی من رفتم خداحافظ
-خداحافظ
بعد از رفتن دایی رفتم تو حیاط یه خورده واسه خودم گشتم و فکر کردم شاید بهتر بود به دایی همه چیز
رو می گفتم اول و اخرش که چی بالاخره دیر یا زود همه چیز معلوم می شد تا اخر عمرمم که نمی شد
پنهان شم دایی هم حتما انقدر مرد هست که لوم نده بالاخره من تنها یادگار خواهرشم حتما دلش نمی خواد
منو پای چوبه دار ببینه .چند هفته گذشت کابوس های شبونه من ادامه داشت دایی هر دفعه بیشتر از قبل
پا پی ماجرا می شد اما من هربار طفره می رفتم تا اون شب که خوابی وحشتانک تر از همیشه دیدم
همیشه کابوسم تا وقتی که طناب رو به دور گردنم می انداختن ادامه پیدا می کرد اما اون شب کابوسم
طولانی تر شد صحنه ای که صندلی رو از زیر پام کشیدن هنوز هم در خاطرم هست هنوز وقتی یاد اونصحنه می افتم تنم می لرزه .من بالاخره اون شب همه چیز رو از اول برای دایی گفتم دایی مثل همیشه
سکوت کرد اولش فکر کردم تا بفهمه سریع می گه باید بری خودتو تحویل بدی ولی دایی هیچی نگفت نه
اون روز و نه روز های دیگه رسول خوش اخلاق شده بود می گفت و می خندید انگار هیچ اتفاق خاصی
نیافتاده رفت و امد های نیما زیاد شده بود نیما وکیل یه شرکت بازرگانی بود و برای خودش برو و بیایی
داشت وقتی می دیدمش ناخود اگاه به یاد دوران کودکی می افتادم و پر شر و شور می شدم نیما مثل قبل
بود شوخ و پر طراوت و این حسشو به من هم منتقل می کرد از وقتی همه چیز رو به دایی گفته بودم
کابوس هام کمتر شده بود اون روزها با وجود نیما و رسول زندگی دوباره روی خوشش رو به من نشون
داده بود 6 ماه گذشت .پنجشنبه بود و اواخر خرداد ماه بود هوا زیادی گرم شده بود با نیما رفته بودیم
خرید نزدیک های ظهر بود که منو رسوند خونه در قفل نبود با خودم فکر کردم حتما دایی امروز زودتر
از بیمارستان برگشته با خوشحالی درو خونه رو باز کردم رفتم داخل و از توی حیاط با صدای بلند
گفتم:من اومدمممممم
بدون اینکه نگاهی به جا کفش بندازم کفشمو دراوردم و رفتم داخل خونه-سلام بر دایی عزیز تر از.......
با دیدن بهرام خنده روی لبم ماسید با نگاه به دنبال دایی گشتم اما به جای دایی بابا رو دیدم که روی یکی
از مبل ها نشسته بود مؽزم قفل کرده بود نمی دونستم دور و برم فکر اینکه دایی لوم داده مثل خوره
وجودمو می خورد قدمی به عقب گذاشتم باید فرار می کردم خواستم یه قدم دیگه به عقب بردارم که از
پشت به چیزی برخورد کردم رومو که برگردوندم دایی رو دیدم با بؽض گفتم:دستت درد نکنه دایی خوب
از یادگار خواهرت مواظبت کردی
دایی-اروم باش
فریاد زدم
-اروم باشم ...اخه بی انصاؾ چرا اینا رو خبر کردی حداقل مستقیم به پلیس زنگ می زدی چرا به اینا
گفتی ها )گریه ام گرفت(چرا به اینایی که حتی حاضر نشدن به حرفم گوش کنن گفتی اینایی که مثل یه
تیکه اشؽال از زندگیشون پرتم کردن بیرون گفتی ها واسه چی اینارو خبر کردی چرا حرؾ نمی زنی
.....لعنتی چرا حرؾ نمی زنی
دستی روی شونه ام قرار گرفت صدای گریه الود بابا تو گوشم پیچید
بابا-دخترم منو ببخش من اشتباه کردم ....من اشتباه کردم به دختر پاک تر از گلم تهمت زدم منو ببخش
عزیزم وقتی ارسانو تو اون وضعیت دیدم به پاک بودنت ایمان اوردم
بدون اینکه به عقب برگردم گفتم:خیلی دیره بابا خیلی دیگه نمی شه جبرانش کرد دیگه خیلی دیره شما هم
زندگی منو خراب کردید هم زندگی اون بدبخت ارسانو که الان زیر یه خروار خاکه
بابا منو به طرؾ خودش برگردوند و بؽلم کرد صدای گریه هامون تو هم پیچیده بودبابا-همه چیز درست می شه دخترم درست میشه
-چی درست می شه اصلا مگه چیزی هم مونده که درست شه
بهرام-ارسان زنده است یعنی ...یعنی خدا خیلی بهت رحم کرد ه که زنده مونده
ار بؽل بابا بیرون اومدم به بهرام نگاه کردم سرش پایین بود وقتی متوجه نگاهم شد سرشو بلند کرد یه قدم
جلوتر اومد خواست بؽلم کنه که خودمو کنار کشیدم
-دارید دروغ می گید می خواید اینطوری منو راضی کنید باهاتون بیام تا ببرین تحویلم بدین
دایی-ارسان حالش خوبه ؼزاله نگران نباش
بابا-باید برگردیم شیراز بهرام برای 3 ساعت دیگه بلیط گرفته باید راه بیافتیم تا به پرواز برسیم-من هیج جا با شما نمی یام من همین جا پیش دایی می مونم
دایی-من خودمم دارم می یام شیراز برو چیزاتو جمع کن اماده شو
-خیلی خوب من خودم تنها اینجا می مونم
بهرام-مگه حرؾ حالیت نیست برو چیزاتو جمع کن بریم
-به هرکی ربط داشته باشه به تو یکی هیچ ربطی نداره بار اخرت باشه برای من تعیین تکلیؾ اقا بهرام
دستی تو موهاش کشید
بهرام-خیلی خوب عصبی نشو ؼلط کردم حالا لطفا برو حاضر شو باید بریم دیر می شه
-من بر نمی گردم شیراز
دایی-از چی می ترسی ؼزاله چرا نمی فهمی ارسان حالش خوبه کسی کاری به تو نداره
-از کجا معلوم دروغ نمی گید
بهرام با عصبانیت گوشیشو از توی جیبش دراورد و مشؽول شماره گرفتن شد گوشی رو ایفون گذاشت
بعد از چند تا زنگ گوشی برداشته شد
)بله؟(
بهرام-الو ارسان خودتی
)بهرام تویی ؟(بهرام گوشی رو قطع کرد
بهرام-صداشو شناختی ؟؟؟حالا باورت شد زنده است
-اره صدای خودش بود ولی من بر نمی گردم شیراز
بابا-چرا دخترم ؟؟؟مگه دلت نمی خواد برگردیم خونمون و مثل سابق بشیم
پوزخند زدم
-شما که منو از خونتون بیرون کرده بودین
دایی-بس کن ؼزاله الان وقت سرزنش کردن نیست دیر میشه باید بریم فرودگاه
با حرص گفتم:-حالا تو چرا انقدر عجله داری !!!؟؟؟
دایی-می خوام امروز قبل از ؼروب خورشید برم سر خاک مادرت
بابا-دخترم ما اشتباه کردیم تو درست می گی ما تورو تو بد وضعیتی رها کردیم ولی الان وقت گلگی
نیست بزار بریم شیراز بعد هر چی خواستی گلگی کن
به چشمای بابا نگاه کردم مثل همیشه در مقابل خواست بابا کوتاه اومدم درست بود در حقم بد کرده بود
ولی بالاخره پدرم بود و دوستش داشتم رفتم توی اتاق لباسامو جمع کردم تلفنی با نیما خداحافظی کردم و
همراه بابا و دایی و بهرام رفتم فرودگاه هنوز چند دقیقه ای تا پرواز مونده بود بابا و دایی با هم به گوشه
ای رفتن و مشؽول صحبت کردن شدن بهرام در کنارم نشسته بود خودشو بهم نزدیک کرد
بهرام-دلخوری؟؟؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:نباشم؟؟؟
بهرام-ؼزال ما تو بد شرایطی بودیم به خدا به خدا انگار انگار مؽزمون از کار افتاده بود من نمی خواستم
باور کنم که خواهرم اون چیزی که فکر می کردم نیست ولی نمی تونستم باور کن اگه تو هم تو شرایط ما
بودی همین کار رو می کردی
-هم زندگی منو خراب کردید هم زندگی اون بدبخت ارسانو
بهرام- خیلی اذیتت کرد نه؟؟
-نه به اندازه شما
بهرام-حالا نمی خوای با من اشتی کنی-نه
بهرام-خوب اگه بگم ؼلط کردم
- 1 سال از زندگیمو خراب کردی اون وقت می خوای با گفتن یه ؼلط کردم همه چیز رو حل کنی
بهرام-هر کاری بگی می کنم فقط باهام اشتی تحمل سردی هاتو ندارم ابجی کوچولو
از روی صندلی بلند شدم
-بهرام من هیچوقت تورو نمی بخشم از بابا همون لحظه که بؽلم کرد گذشتم ولی از تو نمی تونم می
فهمی نمی تونم ازت بگذرمبالاخره بعد از چند دقیقه معطلی سوار هواپیما شدیم و برگشتیم شیراز دایی بلافاصله از فرودگاه رفت
بهشت زهرا ما هم رفتیم خونه از دیدن دوباره اتاقم احساس ارامش کردم هیچ وقت نمی کردم یه روز
انقدر دلتنگ اتاقم بشم اون شب بابا از ارسان گفت از اینکه اگه چند دقیقه دیرتر ارتین به سراؼش رفته
بود می مرد بابا می گفت ارتین بهشون زنگ زده و ماجرا رو گفته و اونا هم برگشتن ایرانو وقتی وضع
ارسانو دیدن و حرفاشو شنیدن باور کردن که من تقصیر نداشتم .شب موقع خواب گوشیم زنگ خورد با
دیدن شماره ارسان یخ کردم به سختی دکمه سبز رو فشار دادم چند لحظه ای سکوت برقرار شد
ارسان-سلام
اب دهنمو قورت دادم
-سلام
ارسان-زنگ زدم بگم فردا می خوام ببینمت می خوام درباره یه سری چیز ها باهات حرؾ بزنم میای؟؟
-اره میام
ارسان-فردا ساعت 9 جلوی پارک خونه من منتظرتم
بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد گوشی رو روی میز کنار تختم گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم
انقدر به حرفایی که ارسان قرار بود بهم بزنه فکر کردم تا خوابم برد
صبح ساعت 8 صبح بدون اینکه به کسی بگم از خونه بیرون اومدم و تاکسی گرفتم ترافیک سنگینی توی
شهر بود یک ساعت و نیم توی راه بودم و ساعت نه و نیم رسیدم بهش زنگ زدم تا ببینم کجای پارکه
چند بوق خورد گوشی رو برنداشت با خودم گفتم حتما خواسته سرکارم بزاره داشتم گوشی رو قطع میکردم که صداشو از پشت سرم شنیدم
ارسان-دنبال من می گشتی
با شنیدن صداش دست و پامو گم کرد نفس عمیقی کشیدم دستامو مشت کردم تا مانع از لرزششون بشم به
عقب برگشتم با دیدن ارسان توی یه ست ورزشی سفید با مو های بهم ریخته چیزی تو دلم فرو ریخت
بهش خیره شدم نمی تونستم حرفی بزنم احساس عجیبی داشتم دیگه از اون نفرت همیشگی خبری نبود
ارسان-پسندیدی؟
با گیجی سرمو تکون دادم
-چی رو ؟
خندیدارسان-هیچی بی خیال بیا بریم فکر کنم بهتره قدم بزنیم توی راه با هم صحبت کنیم موافقی؟
-باشه
ارسان شروع به قدم زدن کرد من هم درکنارش راه افتادم
ارسان-نمی خوای چیزی بگی؟
-چی بگم؟؟
ارسان-مثلا نمی خوای بپرسی چی شد که زنده موندم ؟؟؟
-بابا بهم گفته
ارسان-بابات بهت نگفته من از شکایت کردم
ایستادم و با تعجب پرسیدم
-شکایت؟؟؟
ارسان هم کمی جلوتر ایستاد به طرؾ من برگشت
ارسان-اره شکایت
-اون وقت به چه جرمی
ارسان-چیزی مهمی نیست به جرم یه ضرب و جرح مختصر که نزدیک بود به خاطرش یه ادم کشته شه
-حالا که فعلا زنده ایارسان-ممکن بود نباشم
قدمی به جلو برداشتم
-مهم اینه که الان هستی ببین ارسان خواهشا اذیتم نکن
ارسان-اذییت نمی کنم فقط می گم اگه می خوای شکایتمو بردارم شرط دارم
-چه شرطی اونوقت
ارسان-من دیه می خوام
-خیلی خوب باشه قبول دیه اش هرچی باشه بابا پرداخت می کنه بهت
ارسان-می بینم که دوباره عزیز دردونه بابات شدی خب خداروشکر ما که بخیل نیستیم-خیلی خوب اگه فقط مشکلت دیه است که فکر کنم حله کی بریم دادگاه برای تقاضای طلاق
ارسان-هر وقت دیه رو دادی
-خیلی خوب به بابا می گم همین امروز هرچقدر پول می خوای بریزه به حسابت حالا حله؟؟؟
ارسان چند قدم اومد و درست رو به روم ایستاد و زل زد تو چشمام
ارسان-من پول نمی خوام
-مگه نمیگی دیه می خوای!!!؟؟؟
ارسان-چرا دیه که می خوام ولی دیه ام پول نیست
-پس چیه؟؟؟
رنگ نگاهش عوض شد
ارسان-دیه من تویی
با عصبانیت گفتم:هیچ معلوم هست چی می گی تو اصلا معلومه چی می خوای ؟؟؟
ارسان-یک ماه با هم میریم مسافرت در واقع می ریم ماه عسل تو اون یک ماه تو معشوقه من میشی و
مثل یه زن و شوهر واقعی زندگی می کنیم بعد از اینکه برگشتیم میریم دادگاه و تقاضای طلاق می دیم
بعد تو میری سر زندگیت منم می رم سر زندگیم خب چطوره موافقی؟؟؟مسافرت خوبیه منم نمی ذارم
بهت بد بگذرهتموم خشم و عصبانیتمو توی دستام ریختم دستمو بردم بالا تا تا بزنم تو صورتش وتموم دق دلیمو سرش
خالی کنم که دستمو تو هوا گرفت و محکم فشار داد
ارسان-ببین ؼزاله خانم اگه یه بار دیگه دستت خطا بره بد می بینی خیلی بد
-تو چی فکر کردی پسره احمق بیشعور حاضرم صدسال برم زندان ولی با تو نکبت ......
بقیه حرفمو خوردم
ارسان-خب بقیش ... با من نکبت چی؟؟؟
-تو احمق چی درباره من فکر کردی ؟؟؟
ارسان-تو درباره من چی فکر کردی فکر کردی انقدر خرم که بزارم همینطوری بری دادگاه و گواهی
پزشک قانونی بگیری و راحت دیگه مهر طلاق هم تو شناسنامت نخوره ؟؟؟نخیر عزیزم کور خوندی
اونی که فکر کردی ارسانه خودتی-دستمو ول کن
ارسان-اگه ول نکنم
-اخه مگه من چه هیزم تری به تو فروختم بی انصاؾ اصلا اصلا مگه قرار ما این نبود وقتی همه حقیقتو
فهمیدن از هم جدا شیم
ارسان-چرا منم قرارمون یادم نرفته ولی تو قرار ما این نبود تا با چاقو بیافتی به جون من و فرار کنی
بری 6 ماه بعد پیدات شه
-دستمو ول کن داره دردم میاد
نیشخندی زد و دستمو ول کرد
ارسان-بسیار خوب من حرفامو زدم شرط هامم گذاشتم امروز عصر منتظر جوابتم مطئن باش شرط
رضایت من فقط همونیه که گفتم در ضمن بهتره کسی از قرامون خبر دار نشه چون اون وقت به هیچ
عنوان رضایت نمی دم
ارسان بعد از گفتن حرفاش رفت و منو بین یه دنیا شک و تردید گذاشت برگشتم خونه توی حیاط بهرام
رو دیدم داشت از خونه می رفت
بهرام-سلام کجا بودی؟
بدون اینکه جوابی بهش بدم از کنارش گذشتم صداشو از پشت سرم شنیدم
بهرام-سوال پرسیدیم ها ؟
بی مقدمه برگشتم عقب-راسته ارسان از من شکایت کرده؟
بهرام-رفتی دیدیش؟؟؟
-اونش به خودم مربوجواب منو بده؟؟
بهرام-خب راستش اره ببینم چی بهت گفته؟؟
بدون اینکه جواب سوالشو بدم رومو برگردوندم رفتم داخل خونه بابا و دایی کنار هم روی مبل نشسته
بودن
-سلام
بابا-سلام دخترم خوبی؟-بد نیستم
دایی-کجا یهو ؼیبت زد؟؟
-رفته بودم جایی
بابا-پیش ارسان بودی ؟؟
-اره
بابا-از شکایتشم بهت گفت؟؟
-اره یه چیزایی گفت یه شرط هایی هم گذاشت برای رضایت
دایی-چه شرط هایی؟؟
-ببخشید ولی نمی تونم بگم یعنی یعنی یه چیزی بین خودمون دونفره
برگشتم توی اتاقم حدود نیم ساعت بعد صدای زنگ خونه بلند شد بعد از چند لحظه دایی صدام کرد از
اتاق بیرون رفتم
-چیزی شده؟
دایی-یه خانمی اومده با تو کار داره
-کیه؟؟
دایی-نمی دونم می گفت اسمش....در باز شد چهره همیشه خندون انا رو دیدیم تا منو دید جیػ کشید پرید تو بؽلم
انا-وای عزیزم خوبی نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود
-تو اینجا چیکار می کنی دختر خوب
ار بؽلم بیرون اومد
انا-اومدم زن داداش ارسانمو ببینم بد کردم؟
-خیلی خوش اومدی
با صدای سرفه دایی هردمون رومونو به طرؾ برگردوندیم دست انا رو گرفتم نزدیک دایی رفتم و بهم
معرفیشون کردم انا با خوشحالی دستشو به طرؾ دایی دراز کردانا-خوشبختم
دایی با عصبانیت سری تکون داد
دایی-پناه برخدا
بعد هم از پیشمون رفت
انا-وا این داییت چرا اینجوری کرد
-ولش کن بابا یه خورده خود درگیری داره ...خب تعریؾ کن ببینم نبات خانم چطوره ؟؟؟بابا خوبن؟؟؟
انا-اره هردوشون خوبن دوست داشتن بیان ببیننت ولی خب هم یه خورده ازت خجالت می کشن هم یه
خورده به خاطر ماجرای ارسان ازت دلخورن
روی مبل نشستیم
-ارسان با بابات اشتی کرد
انا-ظاهرا اره ولی اصلا خونه نمی یاد کارخونه هم که به امون خدا ول شده
-مگه ارتین نیست؟؟
انا-نه سه چهار ماهی میشه برگشتن انگلیس
- خب تعریؾ کن ببینم خودت چیکار می کنی ؟؟؟
انا-هیچی بابا علافی بیکاری همینطوری واسه خودم می گردم دیگه
-چی شد یهو یاد من کردی بی معرفتانا-الحق که خیلی پررویی من بی معرفتم یا جنابعالی که این همه مدت ول کردی رفتی اصفهان
-اوه حالا هم چی می گی این همه مدت هرکی فکر نکنه می گه من 10 سال اونجا بودم کلش 6 ماه شده
انا-واسه جنابعالی زود گذشته بیچاره ارسان هرروز منتظر بود تو برگردی خدایی خیلی خاطرت رو می
خواد اصلا تا حالا اینطوری ندیده بودمش فکر کنم حسابی عاشق شده
پوزخند زدم
زیر لب گفتم :اره جون خودش عاشق شده پسره هوسباز عوضی
انا-چیزی گفتی؟؟-نه چیزی خاصی که نبود
انا-خیلی خوب من دیگه باید برم کاری با من نداری
-کجا حالا به این زودی بزار برات چایی بیارم
انا-نه بابا بی خیال حالا انشاا... یه وقت دیگه کاری با من نداری
-اخه اینطوری که بد شد
انا-نه بابا بد کجا بود
تا دم در بدرقه اش کردم
انا-از قول من از این دایی بدعنقتم خداحافظی کن
-باشه حتما
انا-خداحافظ
-خداحافظ
برگشتم داخل خونه دایی جلوی در ورودی ایستاده بود
دایی-رفت؟؟؟
-بله با اجازتون
از کنارش رد شدم رفتم داخلدایی-می گم ایشون خواهر اقا ارسانه
-اره چطور؟؟؟
دایی-هیچی همینطوری ماشاا... چه دختر خانمی بودن
-اونوقت به خاطر همین خانمیش اونطوری باهاش برخورد کردی
بدون اینکه جوابمو بده پرسید:چند سالشونه اونوقت ؟؟
-به شما ارتباطی داره ؟؟؟
دایی-نه من همینطوری پرسیدم محض کنجکاوی
-اره جون خودترومو برگردوندم و به طرفم اتاقم برگشتم تا عصر فکر کردم به ارسان به خواست ارسان باید زودتر این
ماجرا رو تموم می کردم از یه طرؾ دوست نداشتم پیشنهاد ارسانو قبول کنم از یه طرؾ دیگه می
ترسیدم از اینکه واقعا رضایت نده و اون وقت از دست هیچکس هیچ کاری بر نمی اومد حسابی با خودم
در حال جدال بودم ولی بالاخره گوشی رو برداشتم و شماره ارسانو گرفتم طبق معمول چند لحظه ای
طول کشید تا گوشی رو برداره
ارسان-بله؟
-زنگ زدم بگم ....بگم...
ارسان-سلام عصر شما هم به خیر مرسی منم خوبم
-خیلی خوب سلام
ارسان-اهان حالا شد علیک سلام امرتون؟
-خواستم بگم ...بگم
ارسان-چی بگی؟؟؟
-خیلی خوب قبول من شرطتو قبول می کنم ولی چه ضمانتی هست وقتی برگشتیم تو رضایت بدی و منو
طلاق بدی
ارسان-نگران نباش من انقدر احمق نیستم با یه دختر وحشی و بی ادب یه عمر زندگی کنم این سفر هم
بیشتر به خاطر خوش گذرونی خودمه بدم نمی یاد یه خورده مزه ازدواجو بچشم
-کسی تا حالا بهت گفته خیلی بیشعوریارسان-اره خودت زیاد بهم گفتی ...خب حالا اخر نفهمیدم قبول کردی یا نه؟
-فقط به بابااینا چی بگم اصلا به چه بهونه ای من با جنابعالی باید بیام سفر
ارسان-مهم ترین دلیلش اینه که تو زنمی و فکر نمی کنم لازم باشه برای مسافرت با همسرم از کسی
اجازه بگیرم ولی نگران نباش من خودم با بابات حرؾ می زنم می گم میریم یه سفر یه سنگامونو وا
بکنیم حله؟
-کی میریم؟
ارسان-فردا صبح نگفتی حالا حله؟
نفس عمیقی کشیدم-باشه قبول
ارسان-وسایلتو همین امشب جمع کن برای فردا صبح بلیط گرفتم ساعت 6 صبح میام دنبالت
-تو از کجا مطمئن بودی من قبول می کنم که سرخود رفتی بلیط گرفتی
ارسان-ببین من مطئن بودم تو قبول می کنی چون اصولا هیچ دختری برای با من بودن نه نمی گه؟؟
با عصبانیت گفتم:خیلی بی حیایی ارسان
ارسان-خودم می دونم ...خب عزیزم فردا می بینمت خداحافظ
-به خاک سپردمت
گوشی رو قطع کردم و پرتش کردم رو تخت.....
شب سر شام ارسان به موبایل بابا زنگ زد تقریبا نیم ساعتی باهاش حرؾ زد نمی دونم چی بابا گفت که
وقتی بابا برگشت سر میز شام به من گفت:ارسان گفت فردا ساعت 6 می یاد دنبالت پاشو برو بخواب
فردا سرحال باشی
بهرام دست از ؼذا خوردن کشید
بهرام-مگه قراره جایی برن؟؟
بابا-اره می خوان یه مدت برن مسافرت
بهرام-مسافرت دیگه واسه چی اینا که قراره چند وقت دیگه از هم جدا شن مسافرت رفتنشون دیگه چه
صیؽه یه الان خودم زنگ می زنم به ارسان و کنسلش می کنمبابا با عصبانیت رو به بهرام گفت:تو لازم نکرده دخالت کنی ارسان هنوز شوهر شه می فهمی
بهرام-من نمی ذارم یه بار حماقت کردم خواهرمو بدبخت کردم دیگه نمی ذارم این بدبختی ادامه پیدا کنه
جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته
-واسه این حرفا دیگه خیلی دیره اقا بهرام خیلی دیر
بهرام-یعنی چی خیلی دیره تو چرا اینطوری شده ببینم نکنه ارسان تهدیدت کرده اره؟؟ داره اذیتت می کنه
؟؟ چرا حرؾ نمی زنی ؟؟؟بگو بزار کمکت کنم
از روی صندلیم بلند شدم
-همون یه بار که کمکم کردی واسه تمام زندگیم بسه دیگه لازم نیست خودتو به زحمت بندازیدایی-ای بابا چرا مسئله به این کوچیکی رو انقدر بزرگ می کنید بابا یه مسافرت کوچیک که دیگه انقدر
بحث و جدل نداره ؟؟
-چی چیو دایی یه مسافرت کوچیک معلوم نیست این پسره چه خوابی واسه ما دیده اصلا از کجا معلوم
قصد اخاذی نداشته باشه
بابا-بس کن بهرام یه بار بهت گفتم تو کاری که بهت ربطی نداره دخالت نکن دخترم تو هم برو تو اتاقت
استراحت کن فردا خسته نباشی
شب به خیری گفتم و برگشتم تو اتاقم باید از فردا تا یک ماه دیگه خودمو برای یه زندگی جدید اماده می
کردم نگرانی همه وجودمو گرفته بود برای اولین بار از ارسان ترسیده بودم تا صبح نخوابیدم و فقط
روی تخت ؼلت زدم صبح با بی حوصلگی چند تا تیکه لباس برداشتم و ریختم توی چمدون ساعت یک
ربع به شش بود از اتاق بیرون اومدم همه خواب بودن رفتم تو حیاط منتظر شدم تا ارسان بیاد چند دقیقه
ای نگذشته بود که سروکله دایی پیدا شد
دایی-سلام تو هنوز نرفتی
-سلام نه هنوز نیومده تو واسه چی از خواب بیدار شدی
دایی-راستش اومدم قبل از اینکه بری یه چیزی ازت بگیرم
-چی؟؟؟
دایی-میشه لطفا شماره انا خانمو بهم بدی؟؟با تعجب گفتم:جانم!!!؟؟؟شماره کیو می خوای ؟؟؟
سرشو پایین انداخت
دایی-انا خانم
-اون وقت واسه چی؟؟؟
دایی-تو چیکار به این کار ها داری شماره رو بده
-اولاحاج اقا از شما بعیده مزاحم دختر مردم شید ثانیا به انا می گم اگه خودش راضی بود بعدا شمارشو
بهت می دم
دایی-اولا من نمی خوام مزاحم ایشون شم و هدفم کار خیره ثانیا تو الان می خوای بری مسافرت معلوم
نیست کی برگردی شماره رو رد کن بیاد
-شرمندتم تا خودش اجازه نده نمی تونمخواست چیزی بگه که صدای بوق ماشین اومد بلافاصله از دایی خداحافظی کردم و رفتم تو کوچه ارسان
جلوی در منتظرم بود با تاکسی اومده بود به ارومی بهم سلام کردیم راننده کمک کرد چمدونمو توی
صندوق عقب بزارم توی راه هیچ کدوم حرفی نزدیم وقتی به فرودگاه رسیدیم ارسان کرایه راننده رو
حساب کرد و رفتیم داخل سالن پرواز تاخیر نداشت و راس ساعت پرید ساعتی بعد توی فرودگاه رشت
فرود اومد توی فرودگاه مرد نسبتا پیری منتظرمون بود اسمش اقا صفر بود خیلی هم مهربون و خوش
اخلاق بود چند دقیقه ای توی راه بودیم تا به یه ویلا رسیدم ارسان گفت اینجا ویلای خودش و شریکش
پیمانه ویلای شیک و مرتبی بود وقتی رسیدیم خانم اقا صفر رو هم دیدم اسمش ملوک بود اونم مثل اقا
صفر مهربون و خوش اخلاق بود با کمک اقا صفر وسایلمو بردم طبقه وقتی به پاگرد طبقه دوم رسیدیم
اقا صفر گفت:خانم وسایلتونو کجا بزارم؟
2 اتاق در کنار هم قرار داشت خواستم چیزی بگم که ارسان اومد بالا
ارسان-چرا اینجا وایسادید ؟
صفر-منتظرم ببینم خانم می خوان برن تو کدوم اتاق
ارسان-نمی خواد اقا صفر تا همین جاشم زحمت کشیدی تو برو من وسایل خانمو می برم
صفر-اخه اقا...
ارسان-گفتم که خودم می برم برو مش صفر
صفر-هرچی شما بگید اقا با اجازه
مش صفر برگشت پایین ارسان چمدونا رو برداشت و در یکی از اتاق ها رو باز کرد هم چمدون من و
هم چمدون خودشو داخلش گذاشت من هنوز بیرون ایستاده بودم از اتاق بیرون اومدارسان-تو که هنوز اینجا وایسادی ؟؟؟نمی خوای بیای داخل اتاقو ببینی
قبل از اینکه حرؾ بزنم دستمو گرفت و کشوندم داخل اتاق
ارسان-چطوره می پسندی
با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختم
-بد نیست خوبه
ارسان-خوب نه و عالی اینجا عالیه این اتاق اختصاصا مال منه و از 3 ماه پیش که این ویلا را خریدیم
هیچکسی تا حالا پاشو اینجا نگذاشته خیلی بهت افنخار دادم گفتم بیای اینجا

پوزخند زدم

-برو بابا تو هم

 قدمی به طرفم برداشت
ارسان-تو چرا انقدر بی ذوقی دختر الان هرکسی بود می پرید بؽل شوهرشو ازش تشکر می کرد که تو
خلوتش راش داده اون وقت تو اینطوری می زنی تو ذوق من
اون جلو می اومد من عقب می رفتم سکوت کرده بود برق نگاهش عوض شده بود دستشو به سمت دکمه
های پیراهنش برد من با ترس عقب می رفتم تموم اعضای بدنم از ترس می لرزید همونطور که عقب
می رفتم از پشت به در خوردم بهم رسید دودستش دوطرؾ من روی در گذاشت
ارسان-نمی خوای ماه عسلمونو شروع کنیم ؟؟؟
صورتشو جلو اورد
ارسان-حقشه به خاطر اون باری که لبمو گاز گرفتی الان تلافیشو سرت در بیارم
فاصله صورتش تا من کم و کمتر می شد چشمامو بستم قلبم تند تند می زد صدای تقه ای که به در خورد
باعث شد به سرعت چشمامو باز کنم ارسان خودشو عقب کشیده بود صدای مش صفر از پشت در اومد
صفر-اقا تشریؾ بیارید پایین صبحونه اماده است
حال ارسان هم پریشون بود رنگ و روش پریده بود با صدایی لرزون گفت:باشه الان می یایم مش صفر
دکمه های پیراهنشو بست به ارومی رو به من گفت :فکر نکن از زیرش در رفتی ها من دست بردار
نیستمخودمو کنار کشیدم ارسان دروباز کرد و از اتاق بیرون رفت نفس عمیقی کشیدم و به سرعت لباسامو
عوض کردم و از اتاق بیرون رفتم با این که میلی به خوردن صبحونه نداشتم اما چند لقمه ای به زور
خوردم ارسان بعد از خوردن صبحونه با گفتن اینکه ظهر بر نمی گرده خونه از ویلا بیرون رفت ارسان
علاوه بر ناهار برای شام هم پیداش نشد نزدیک های ساعت 12 شب بود که رفتم بخوابم وسایلمو
برداشتم و رفتم تو یه اتاق دیگه و با خیال اینکه امشب رو از شر ارسان خلاص شدم خوابیدم نیمه های
شب با صدای باز شدن در از خواب پریدم با دیدن ارسان وحشت همه وجودمو گرفت
ارسان به ارومی گفت:جنابعالی به چه اجازه ای اومدی تو این اتاق
از روی تخت بلند شدم
ارسان-قرارمون که یادت نرفته
-نه یادم نرفته ولی بزار برای یه وقت دیگه الان اصلا امادگیشو ندارم خواهش می کنمارسان-ولی من حسابی امادگی دارم پس مشکلی نیست
به سمتم اومد خواستم با دستام مانعش شم ولی نتونستم محکم بؽلم کرد
-تورخدا دست از سرم بردار
ارسان-تو از چی میترسی اخه یعنی من انقدر وحشتناکم
-بزار برای یه وقت دیگه
ارسان-نمی شه دوباره از زیرش در میری ما باهم قرار گذاشتیم
دوباره صورتشو به صورتم نزدیک کرد دوباره استرس همه وجودمو گرفت هر لحظه دعا می کردم این
کابوس زودتر تموم شه نمی دونم چرا اما داشت گریه ام می گرفت قبل از اینکه لبای ارسان روی لبام
قرار بگیره صدای فریاد اومد بازهم صدای مش صفر باعث شد نجات پیدا کنم
صفر-اقا کمک ملوک ملوک داره از دستم می ره
ارسان با نارضایتی منو ول کرد و از اتاق بیرون رفت دستمو روی قلبم گذاشتم و نفسی از روی اسودگی
کشیدم
از اتا ق بیرون اومدم و رفتم پایین چراغ ها روشن شده بود ارسان و مش صفر بالای سر ملوک خانم
نشسته بودن ارسان با دیدن من سراسیمه بلند شد
ارسان-حالش خوب نیست باید سریع برسونمیش بیمارستان منو و مش صفر می بریمش تو برو بالا
بخواب مش صفر بلندش کن تا بریم
-می خوای منم بیامارسان-فکر نکنم لازم باشه تو برو استحرات کن
ارسان و مش صفر از ویلا بیرون رفتن منم که حسابی خواب از سرم پریده بود برای اولین بار وارد
محوطه خارجی وسلا شدم و رفتم کنار دریا به موج های بلند دریا خیره شدم چند ساعتی گذشت و من
همچنان روبه روی دریا نشسته بودم و به کلاؾ سردرگم زندگیم فکر می کردم صدای پایی رو از پشت
سرم شنیدم رومو که برگردوندم ارسانو دیدم نور ماه توی صورتش افتاده بود چهره اش خسته به نظر می
اومد برای اولین بار با دقت اجزای صورتشو تجزیه و تحلیل کردم پیشونی بلند بینی قلمی چشم های به
شدت مشکی و موهای پرپشت که اؼلب نامرتب به نظر می اومد هنوز هم نمی تونستم نسبتی رو که با
این پسر داشتم درک کنم با صداش از فکر بیرون اومدم
ارسان-تو چرا اینجایی ؟؟چرا نخوابیدی؟؟؟اومد و درکنارم نشست
ارسان-نکنه منتظر من بودی ؟؟؟
-نه خوابم نمی اومد اومدم اینجا ...ارسان یه سوال بپرسم
ارسان-شما دوتا سوال بپرس
-ارسان نسبت من و توچیه
با گیچی سری تکون داد
ارسان-چی!!؟؟
-منظورم اینه که ارتباط من و تو چیه اصلا اصلا تو از کج یهو تو زندگی من پیدات شد؟؟؟
ارسان-نمی دونم
-نمی دونی؟؟؟
ارسان-نه واقعا نمی دونم من تنها چیزی رو که می دونم اینه که بعد از مرگ امی دوست دخترمو می گم
خیلی عوض شدم امی هیچ فرقی با بقیه دوست دخترام نداشت اما وقتی به خاطر سهل انگاری من جونشو
از دست داد خیلی عذب وجدن گرفتم دیگه حوصله هیچکسو و هیچ چیز رو نداشتم همه فکر می کردن به
خاطر عشق امیه که من اینطوری شدم ولی حقیقتش این بود که عذاب وجدان داشت منو داؼون می کرد
نه عشق وقتی برگشتیم ایران و تورو دیدم برام زیاد با بقیه فرقی نداشتی از نظر من تو یه دختر ساده
بودی که با دوتا دوست دارم گفتانای داداشم عاشقش شدی بودی من فقط به تو به چشم زن ارتین گاه می
کردم همین تا اون اتفاق افتاد تا اومدم به خودم بیام دیدم اون دختر ساده به خاطر من از خانوادش طردشده تا اومدم بفهم چی به چیه دیدم اسمش تو شناسناممه نمی دونم چرا ولی وقتی به هوش اومدی و دیدی
تو خونه منی وحمله کردی بهم ازت خوشم اومد شاید برای اینکه تازه داشتم می فهمیدم همچینم دختر
دست پاچلفتی نیستی وقتی سرتو کوبوندی تو دیوار و من 1 روز تمام بالای سرت بودم تازه فهمیدم یه
جورایی داری به دلم میشینی رفتار های تو با من خیلی بد بود ولی من هرچقدر بیشتر کم محلی می
کردی بیشتر جذبت می شدم دیگه نمی خواستم از دستت بدم باید یه کاری می کردم تا تورو پابند خودم
کنم اون شب تا اونجایی که جا داشتم مشروب خوردم انقدر که دیگه اختیار هیچی دستم نبود چیز زیادی
از اون شب یادم نمی یاد راستش اصلا یادم نمی یاد چی بینمون اتفاق افتاد روز بعدش وقتی چشمامو باز
کردم دیدم تو بیمارستانم و ارتین و بابا بالای سرمن کم کم همه چی مثل یه فیلم از جلوی چشمام گذشت
وقتی پرسیدم کجایی گفتن زدی و در رفتی تازه اون موقع بود که همه باور کردن هیچ بین من و تو نبوده
و نیست باباتو و بهرام برگشتن ایران با بابات حرؾ زدم قسم خوردم حتی گریه کردم و گفتم که تو بی
گناهی حالا نگرانی همه این شده بود که تو کجا رفتی من دائم با خودم می گفتم تو بالاخره پیدات میشه
وقتی دو سه ماه گذشت و نیومدی حسابی بهم ریختم حوصله هیچکسو نداشتم جای خالی تو تو خونهبدجور منو عذاب می داد رفتم و ازت شکایت کردم با خودم گفتم شاید اینطوری زودتر پیدا شی هر روز
منتظر بودم خبر دستگیرتو بدن تا دوباره دیدمتو و برای رضایت شرط مسافرت رو گذاشتم ؼزال من
بهت علاقه پیدا کردم و دلم نمی خواد به هیچ قیمتی تورو از دست بدم
-تو قرارمون عشق و عاشقی نداشتیم اقا ارسان مگه نه؟
ارسان-منظورتو نمی فهمم
-منظورم خیلی واضحه اگه تو به من علاقه داری اگه تو به من وابسته شدی من نشدم متاسفم ارسان من
هنوزم مثل روز اول ازت متنفرم اگه الانم اینجام به خاطر اینه که زودتر از این وضعیت خلاص شم یا
درست ترش اینه که زودتر از دست تو خلاص شم
بلند شدم و به طرؾ ویلا رفتم دیگه نمی خواستم به حرفاش گوش کنم
ارسان-صبر کن ببینم.....
اومد و روبه روم ایستاد مانع حرکتم شد
ارسان-کجا سرتو انداختی پایین داری میری
-چرا دست از سرم بر نمی داری؟؟؟
ارسان-تو منو دوست داری مگه نه؟؟؟
-نه من تنها حسی که بهت دارم تنفره می فهمی تنفر تو 1 سال از بهترین سال های زندگی منو خراب
کردی بابا دوست داشتن که اجباری نیست !!!دستی تو موهاش کشید
ارسان-به خاطر ارتینه نگو هنوز دوستش داری که خندم می گیره!!!
-نه مطمئن باش من همون قدری که از تو متنفرم از خان داداشتم متنفرم حالا برو کنار می خوام رد شم
ارسان-داری دروغ می گی تو هم از من خوشت می یاد مطئنم
پوزخند زدم
-ببیین سعی کن بفهمی من....ازت....متنفرم می فهمی متنفر
ارسان-مهم نیست از الان به بعد تمرین کن دوستم داشته باشی
-دیوونه شدی نه!!؟؟ارسان-اره از دست تو از دست کارات از دست کلاؾ سردرگم احساساتت دارم دیوونه شدم تو تکلیفت با
خودتم معلوم نیست
-چرا درباره تو تکلیفم با خودم معلومه من ازت متنفرم می فهی متنفر حالا هم دارم روزشماری می کنم
تا زودتر این مسخره بازیات تموم شه و برگردم و طلاق بگیرم
ارسان-اگه نخوام طلاقت بدم چی؟؟؟
با عصبانیت گفتم :لعنتی قرارمون این نبود
ارسان-از حالا به بعد هست
-چه تو بخوای چه نخوای من ازت جدا می شم
ارسان-تا من نخوام نمی تونی
-نترس می تونم
ارسان-نمی تونی
-اره تو راست می گی نمی تونم برو کنار می خوام رد بشم می خوام برم بخوابم خیلی خستمه
ارسان-اره راست می گی منم خسته ام با هم میریم می خوابیم
-من با تو هیج جا نمی یام
ارسان-چرا اگه من بخوام میایمچ دستمو گرفت و منو به طرؾ داخل خونه کشید تقلا می کردم تا دستمو از توی دستش بیرون بکشم
ولی نمی تونستم قدرتش خیلی بیشتر از من بود منو برد داخل اتاق و پرتم کرد روی تخت تا به خودم بیام
دیدم افتاده روم
ارسان-از امشب به بعد باید سعی کنی منو دوست داشته باشی
فریاد زدم
-ازت متنفرم می فهمی متنفر.....
فریادم تو گلو خفه شد هرچی دست و پا زدم و تقلا کردم نتونستم جلوشو بگیرم و بالاخره تسلیم شدم
نزدیک های ظهر از خوب بلند شدم اصلا موقعیت خودمو به یاد نداشتم سرمو به چپ و راست چرخوندم
نگام به لباس هام که گوشه ای از اتاق روی صندلی قرار داشت افتاد کم کم همه چیز رو به خاطر اوردم
....ارسان....من.... لب دریا....ابراز عشقش .....از روی تخت بلند شدم سرم گیج می رفت لباسامو بهسختی پوشیدم باید عصبانی می بودم ولی نبودم ارسان فوق العاده مهربون و با احساس بود اما دیشب من
به هیچ کدوم از ابراز احساساتش جواب ندادم نمی دونم چرا چرا نمی تونستم به خودم بقبولونم منم کم کم
دارم بهش علاقمند می شدم از پله ها پایین اومدم بوی چایی و نون داغ بدجوری اشتهامو تحریک می
کرد رفتم داخل اشپزخونه نگاهش به من افتاد با مهربونی و لبخند گفت:سلام عزیزم ....صبحت به خیر
یه احساسس بهم می گفت نزنم تو ذوقش و مثل خودش مهربون جوابشو بدم اما یه حس دیگه بهم می گفت
بهش کم محلی کنم و حالشو بگیرم
با بی تفاوتی گفتم:علیک سلام ظهر شما هم به خیر
دست از کار کشید و با تعجب به من نگاه کرد
ارسان-خوبی؟؟؟
-نه خوب نیستم شما هم بهتره به جای بازجویی یه چیزی بدی من بخورم
روی صندلی نشستم به سرعت همه چیز رو روی میز چید و خودش هم روبه روم نشست
-کی برمیگردیم؟؟
زل زد بهم به چشماش نگاه کردم خستگی و بی خوابی از چشماش می بارید
ارسان-کجا برگردیم؟؟؟
-شیراز می خوام زودتر مقدمات طلاق رو فراهم کنی
تکه ای نون برداشت و کمی پنیر و گردو روش گذاشت و به طرؾ من گرفتارسان-من که نمی فهمم تو چی می گی ؟؟؟حالا بیا فعلا اینو بخور تا بعد
-من خودم دست دارم و می تونم واسه خودم لقمه بگیرم جواب منو بده
لقمه رو جلوی من گذاشت
ارسان-عزیزم من که دیشب بهت گفتم نمی خوام طلاقت بدم
-تو که به اون چیزی که می خواستی رسیدی دیگه چرا این مسخره بازی هارو تموم نمی کنی
ارسان-نه من به اون چیزی که می خواستم نرسیدم
-لعنتی تو چی از جون می خوای می خواستی جسممو تصرؾ کنی که کردی دیگه چیرا دست از سرم
برنمی داریارسان-من هدفم تصرؾ جسم تو نبوده و نیست چون خودتم خوب می دونی اگه واقعا قصدم این بود
همون موقع که تو خونم بودی به هدفم میرسیدم من قصدم تصرؾ قلب و احساسته ...خواهشا سعی کن
بفهمی
-ببین اگه صد سال هم بگذره من هیچ علاقه ای به تو پیدا نمی کنم سعی کن اینو ملکه ذهنت کنی
از روی صندلی بلند شدم دستمو گرفت
ارسان-بشین صبحونتو بخور بعدا برو
-نمی خوام دستمو ول کن
از روی صندلیش بلند شد و بدون اینکه دستمو ول کنه اومد سمتم و نشوندم روی صندلی
ارسان-تو چرا فقط زبون زور و اجبار سرت می شه
لقمه ای رو که از قبل گرفته بود از روی میز برداشت و به طرفم گرفت
ارسان-بگیر بخور
-مگه زبون حالیت نمی شه می گم نمی خوام
لقمه جلوی دهنم گرفت
ارسان-دهنتو باز کن
-گفتم که نمی خوا....لقمه رو به زور تو دهنم گذاشت زیادی بزرگ بود لپام باد شدن ارسان خنده اش گرفته بود به زور لقمه
رو قورت دادم
-مرض چرا میخندی ؟؟؟
ارسان-تو کی می خوای بزرگ شی بابا دیگه نزدیک 20 سالته هنوز باید به زور بهت ؼذا بدن ...خیلی
خوب حالا خودت عین بچه ادم صبحونتو می خوری یا دوباره به زور متوسل شم
-لازم نکرده خودم می خورم
ارسان-خیلی خوب پس من دیگه برم
از کنارم بلند شد
-کجا مگه خودت گرسنه ات نیست؟؟بیا یه چیزی بخورارسان-مگه واست مهمه!!!؟؟؟
شونه ای بالا انداختم
-نه همینطوری گفتم هرجور راحتی
ارسان-من باید برم بیمارستان پیش مش صفر و زنش تو هم صبحونتو خوردی برو تو اتاق استراحت کن
خداحافظ
-خداحافظ
ارسان از ویلا بیرون رفت منم برگشتم تو اتاق بی حوصله و کسل بودم گوشیمو برداشتم دایی چند بار
زنگ زده بود شمارشو گرفتم
دایی-بله ؟
-به به سلام عرض شد حاج اقا
دایی-علیک سلام هیچ معلومه دختر تو کجایی می دونی چند بار زنگ زدم چرا گوشیتو بر نمی داشتی؟؟؟
-داشتم صبحونه می خوردم ببخشید
دایی-خدا ببخشه خب چه خبر خوش می گذره شمال
-ای بدک نیست تو چیکار می کنی ؟؟؟
دایی-ؼزال من بهش زنگ زدم
صاؾ سرجام نشستم-به کی زنگ زدی؟؟؟
دایی-به انا خانم
-به به چشم و دلم روشن می بینم که مزاحم دختر مردم هم میشی ... خب حالا چی بهش گفتی ؟؟؟
دایی-هیچی...یعنی ...یعنی نمی دوستم باید چی بگم فقط سلام و احوالپرسی کردم و....
-خب بقیش؟؟
دایی-قرار گذاشتم بریم امروز با هم رستوران ناهار بخوریم ؟؟؟
-به به پس اقا رسول جنابعالی هم بله؟؟؟دایی-اتفاقا بنده نخیر من نیتم پاکه دختر جون
-دایی ولمون کن بعنی من باید باورم بشه جنابعالی با اون همه ادعا و اون انگشتر عقیق و اون دکمه یقه
تا اخر بسته شده عاشق یه دختری مثل انا شدی ؟؟؟
دایی-اشکالش چیه؟؟؟
-سرتا پا اشکاله حاج اقا تو و انا یه دنیا با هم فاصله دارید
دایی-عشق که این چیزا سرش نمی شه
با خنده گفتم:دایی می بینم حسابی راه افتادی !!!
دایی-مسخره می کنی؟؟؟
-من ؼلط بکنم اقااااا....من فقط می خوام بهت بگم اگه واقعا عشقی هم هست همین الان جلوش بگیر تو و
انا خیلی با هم فرق دارید
دایی- تو نگران نباش وقتی ازدواج کردیم تیپ و قیافشم عوض میشه
-خیلی خوب بابا اصلا هرکاری می خوای بکنی بکن فقط خوب فکراتو کن که بعد پشیمون نشی کاری
بامن نداری
دایی-نه به ارسان هم سلام برسون خداحافظ
قبل از اینکه گوشی رو قطع کنم چیزی به خاطرم اومد-راستی رسول تو شماره انا رو از کجا اوردی ؟؟؟
خندید
دایی-هیچ وقت منو دست کم نگیر
گوشی رو قطع کرد خواستم گوشی رو روی میز بذارم که دوباره زنگ خورد شماره انا روی نمایشگر
افتاده بود جواب دادم
انا-السلام علیک یا زنداداش
-علیک سلام شیطون شدی دختر
انا-کجای کاری شیطون بودم
-یه چیزایی درمورد تو و دایی شنیدمانا-اوه ه ه منو باش می خواستم بهت خبر دست اول بدم
-قبل از تو دایی بهم زنگ زد گفت ببینم نکنه یه وقت دایی چشم و گوش بسته منو سرکار بزاریا
انا-حالا هم چی می گی چشم و گوش بسته هرکی فکر نکنه می گه چه دایی افتاب مهتاب ندیده ای داری
!!!!
-مگه نیست؟؟؟
انا-از قدیم گفتن نترس از ان که های و هوی دارد...
-خیلی خوب حالا این حرفا رو ول کن ببین انا نمی خوام اذیتش کنی اگه نمی خوایش همین امروز
بپیچونش
انا-حالا تو از کجا مطمئنی من از داییت خوشم نمی یاد؟؟؟
-مشکوک می زنی !!!
انا-نه مشکوک نمی زنم فقط راستش یه جورایی از داییت خوشم می یاد شاید باورت نشه ولی از ظاهرش
خیلی خوشم اومده می دونی یه جوری با تمام پسرایی که تو اقوام و دور و بری ها هستن فرق داره
راستش بدم نمی یاد شانسمو باهاش امتحان کنم
-ببین انا بزار خیالتو راحت کنم دایی به قصد ازدواج داره بهت نزدیک میشه نه به قصد دوستی که تو
بخوای شانستو باهاش امتحان کنی
با دلخوری گفت:منم منظورم دوستی نبود ؼزال جون که تو اینطوری باهام حرؾ می زنی تو درمورد
من چی فکر کردی ؟؟؟فکر کردی من چه جور دختریم ؟؟؟واقعا ازت انتظار نداشتم-خیلی خوب بابا ببخشید چه زود بهت برمی خوره حالا...اصلا این دایی بد عنق من پیشکش تو راحت
شدی حالا
خندید
انا-راستی ارسان کجاست؟؟؟
-رفته بیرون
انا-رابطتون چطوره ؟؟؟ با هم کنار اومدید
نفسمو پر صدا بیرون دادم
-نمی دونم ...واقعا نمی دونمانا-خیلی خوب دیگه مزاحمت نشم
-برو به سلامت امروز ظهر هم بهت خوش بگذره خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و اومدم پایین بی هدؾ شروع به طی کردن عرض سالن کردم باید یه فکر اساسی
میکردم هنوز باورم نمی شد ارسان بهم علاقه داره پسری که هر روز با یه دختر بود اصلا قابل اعتماد
نبود باید راضیش می کردم همه چیز رو تموم کنه دیگه بیشتر از این نمی تونستم ادامه بدم ظرفیتم پر
شده بود هنوز احساسی رو که به ارسان داشتم درک نمی کردم یه وقت هایی تنفر یه وقتایی دوست داشتن
خودمم نمی دونستم چم شده بعد از چند ساعت صدای ماشین اومد از سالن بیرون اومدم ارسان ماشینو
اورده بود داخل مش صفر زیر بؽل ملوک خانمو گرفته بود به طرفشون رفتم ملوک خانم با دیدن من
لبخند روی لبش اورد
-خوبی ملوک خانم
ملوک-الهی شکر خانم بهترم ببخش توروخدا شما رو هم نگران کردم
-این حرفا چیه می زنی ملوک خانم
ارسان اومد جلوم نگام بهش افتاد
ارسان-مش صفر ملوک خانمو ببر تو اتاقتون استراحت کنه خودتم بمون پیشش استراحت کن دیشب تا
حالا بیدار بودی
صفر-اخه ناهار اقا....
ارسان-نگران نباش بالاخره از گشنگی که نمی میریم برو مش صفر برو
مش صفر ملوک خانمو برد داخل اتاقشون گوشه ی ویلا تا وقتی که برن داخل اتاق من و ارسان با
نگاهمون بدرقشون کردیم بعد هم رفتیم داخل روی مبل نشستم ارسان هم رو به روم نشست باید یه جوری
از یه جایی شروع می کردم دنبال یه جمله مناسب بودم که راحتم کرد
ارسان-چیزی می خوای بگی؟؟؟
ناخود اگاه باعصبانیت گفتم:نمی خوای این بازی مضحکی رو که راه انداختی تموم کنی
ارسان-چی شده دوباره چرا انقدر ناراحتی ؟؟؟
-من خسته شدم
ارسان-دوباره از چی؟؟؟
از جام بلند شدمداد زدم
-از تو از این زندگی از خودم از همه چی چرا دست از سر من بر نمی داری لعنتی
اونم از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد
ارسان-دست از سرت برنمیدارم چون زنمی چون دوست دارم می فهمی دوست دارم ....بهت که گفتم تو
هم باید منو دوست داشته باشی می فهمی )فریاد زد (می فهمی
بؽضم ترکید
-د اخه لعنتی دوست داشتن که اجباری نیست چرا نمی فهمی دوست ندارم بابا باید به کی بگم از هرچی
عشقه تو دنیا متنفرم می فهمی متنفر چرا نمی ذاری به حال خودم بمیرم
به ارومی جلو اومد و بؽلم کرد اختیار اشکام از دستم در رفته بود ارسان سعی می کرد منو اروم کنه
ولی من با خشم به سینش مشت می زدم نمی دونم چقدر گذشت که منو از خودش جدا کرد و نشوندم روی
مبل خودش هم رفت تو اشپزخونه و با یه لیوان شربت برگشت کنارم نشست و شربتو داد دستم چند قلپ
خوردم کمی اروم تر شده بودم
ارسان-ببین هرچی بگی قبول می کنم ولی طلاق نه ؟؟؟نمیذارم ازم جدا شی فقط در یه صورت می تونی
ازم جدا شی می دونی اون چیه؟؟؟
با استفهام بهش نگاه کردم
ارسان-درصورتی که من بمیرم اون وقت راحت ازم جدا میشی
رومو برگردوندم
-تو قول دادی قول دادی طلاقم بدی