شاداب: سنگریزه های کف دستم را پاک کردم...پوستم خراشیده و ملتهب بود...بدتر از آن پایم امانم را بریده بود...دمپای شلوارم را بالا زدم و کمی ماساژش دادم.بدتر از آن قلـ ـبم بود که بدجوری سرناسازگاری داشت...بدتر از آن گلویم بود که با بغضی بی دلیل راه نفسش بند آمده بود...بدتر از آن مغزم بود که مرتب تکرار می کرد..."به تو چه..به تو چه..به تو چه..."بدتر از آن چشمم بود که هی پر و خالی می شد...بدتر از آن حافظه ام بود که مثل پرده سیـ ـنما مرتب صحنه ها را تکرار می کرد...بدتر از آن احساسم بود که احساس سرخوردگی داشت...احساسم احساس بدی داشت...احساسم احساس غم مبهمی داشت. -شاداب باز کن این در کوفتی رو. باز نمی کردم...نمی خواستم باز کنم...از دانیار بدم آمده بود...بی دلیل بدم آمده بود...انگار تازه دانیار واقعی را به یاد آورده بودم...انگار تمام دانسته های گذشته ام در مورد او از قبر سر بلند کرده بودند و مثل زامبی های خونخوار چنگالشان را توی تمام اعضا و جوارحم فرو می بردند... -شاداب با توام..در رو باز می کنی یا بزنم بشکنمش؟ باز نمی کردم..دلم نمی خواست باز کنم...از دانیار بدم می آمد...از برادرش هم بدم می آمد..از همه مردها بدم می آمد. -شاداب...! اما به من ربطی نداشت..داشت؟به من چه که دانیار دختری را بغـ ـل می کرد؟آنهم دوسـ ـت دختر سابقش را؟مگر زندگی شخصی خودش نبود؟زندگی شخصی آدمها به من چه ربطی داشت؟دیاکو هم کیمیا را بغـ ـل کرده بود...دیاکویی که آنقدر معتقد به اصول اخلاقی بود...دانیار که دیگر... ضربه محکم دانیار به در از جا پراندم...گفتم الان است که کل سایت را خبر کند...لنگ لنگان رفتم و در را باز کردم.چشمانش دو کاسه خون بود و رگ پیشانی اش می زد.بی اجازه من داخل شد..نفسهایش مثل نفسهای اژدها بود...آتشین و داغ. -این مسخره بازیا چیه؟چرا در رو باز نمی کنی؟ حق داشت..مسخره بازی بود دیگر...چه جوابی داشتم بدهم؟می گفتم چرا مهتا را بغـ ـل کردی؟می گفت به تو چه...خب راست هم می گفت..به من چه؟ -می خوام بخوابم...نصفه شبه مثلاً...بعدشم اگه کسی تو رو اینجا ببینه خیلی بد میشه...من مثل تو بی خیال حرفای مردم نیستم. این را خوب گفته بودم...مگر نه؟راست گفتم...من مثل او بی پروا نبودم.چقدر خسته به نظر می رسید. -الان اینی که گفتی متلک که نبود خدای نکرده؟ متلک؟متلک نبود...واقعیت بود.روی تخـ ـت نشستم و به کف دست های سوزانم نگاه کردم. -بده ببینم چیکار کردی با خودت. دلم نمی خواست ببیند...دلم نمی خواست باشد..بی هیچ دلیلی...از دستش ناراحت بودم. -چندتا خراش کوچیکه...خوب میشه. پیشم نشست..فاصله گرفتم...حس بدی داشتم...او هم داشت...از نفسهای عمیقی که برای کنترل رفتارش می کشید و از نگاه دلخوری که به فاصله مان کرد فهمیدم. -پات چی؟ -اونم خوب میشه. -بذار ببینمش...نکنه مشکلی داشته باشه. با غیظ گفتم: -مگه تو دکتری؟ ماتش برد...اما به روی خودش نیاورد. -دکتر نیستم...ولی اینقدر از این چیزا دیدم می تونم تشخیص بدم.انگشتات رو می تونی تکون بدی؟ می توانستم. -آره. جلوی پایم نشست..دستش را که به سمت شلوارم برد پایم را بالا کشیدم. -به من دست نزن و از اینجا برو...من مهتا نیستم...! سریع دستم را روی دهانم گذاشتم..اما بی فایده بود...چیزی را که نباید می گفتم گفته بودم.سرش را بلند کرد...آتش چشمش سرد شد...نگرانی صدایش خاموش شد و روح واقعی دانیار به جسمش بازگشت. -منظورت چی بود؟ منظورم را فهیمده بود...نیازی به حرف زدن من نبود..پس سکوت کردم. -منظورت چیه هی می گی من مثل تو نیستم مثل مهتا نیستم؟چته هی عقب می ری؟مگه می خوام بخورمت؟ چشمانش در نهایت سردی سرخ بودند...! -چرا با کنایه حرف می زنی؟رک و پوست کنده هرچی تو دلته بگو. پای دردناکم را روی زمین گذاشتم و گفتم: -منظوری نداشتم. زهرخندی زد و بلند شد. -منظوری نداشتی؟فقط بابت یادآوری بود که پامو از گلیمم درازتر نکنم یه وقت..درسته؟خوبه...خیلی خوبه که یادآوری کردی که تو کی هستی و من کی هستم...! اما من از چیزی که هستم ابایی ندارم...پنهونشم نمی کنم...بذار بگم تا بدونی که من نه فقط با مهتا بلکه با دخترای زیادی تا تهش رفتم...تهش می دونی یعنی چی؟ لـ ـبم را گاز گرفتم. - یادت میاد گفتم شایعاتی رو که در مورد من می شنوی باور کن؟بهت گفتم من همونی ام که مردم می گن؟یادت میاد گفتم من آدم خطرناکی ام؟یادت میاد یا نه؟ یادم می آمد. -ولی تو گفتی بهم اعتماد داری...گفتی از من نمی ترسی...حالا چی شده که بعد از اینهمه مدت یادت افتاده که تنها بودن با من خطرناکه؟که اگه به قوزک پات دست بزنم ممنکه حالم خراب شه و هزارتا بلا سرت بیارم؟که من دخترا رو فقط به خاطر یه چیز می خوام؟چرا تا امشب این چیزا یادت نبود؟یا بهتر بگم واست مهم نبود؟چرا تا امشب از من نمی ترسیدی؟آها...باورت نشده بود؟فکر نمی کردی همچین آدمای کثیفی هم پیدا بشن؟فکر می کردی همه از دم پاک و مطهرن... آره؟اما واقعیت اینه شاداب خانوم...دانیاری که بیشتر از چشمات بهش اعتماد داری یا بهتره بگم داشتی اینه...دختربازی یکی از کوچکترین غلطاییه که من کردم...پاکی و نجابت از من فراریه...دور و بر من از این چیزا پیدا نمیشه...دیاکو یه دونه بود و تموم شد...من دانیارم...یه آدم بی آبرو...خونسرد و بی خیال...هر وقت عشقم بکشه میام تو کانکست...دلم بخواد اینجا می خوابم...اصلاً هم مهم نیست واسم که کی چی فکر می کنه...بنده خدا...همین که با من اینور و اونور میای کلی زیر سوالی...کلی حرف پشت سرته...ولی اگه خیلی از تنها بودن با من می ترسی همین فردا برگرد تهران...پشت سرتم نگاه نکن...برو و بچسب به اون زندگی پاستوریزه و بی گناه خودت...وجود من زندگیت رو نجس می کنه...برکت رو از زندگیت می بره...وجودت رو کثیف می کنه.درسته دیر باور کردی...اما حالا که باور کردی خودت رو نجات بده...مطمئن باش من اونقدر سرگرمی دارم که نبود تو به چشمم نمیاد. چه گفته بودم که اینهمه برایش گران تمام شده بود؟دانیار که به هیچ چیز اهمیت نمی داد. -الانم با اون شالت به جای خفه کردن خودت پات رو ببند.نترس اگه با دیدن موهات حالم بد شد مهتا هست...با تو کاری ندارم. دهانم خشک بود و گس...چه گفته بودم که مجازاتش اینقدر سنگین بود؟ -دانیار..من منظوری نداشتم... نگاه سرد و سرخش درد هم داشت...پوزخند پررنگش تلخ هم بود... -فردا بر می گردی تهران. بحث فایده نداشت...برمی گشتم...می رفتم...بی دانیار نه سد را می خواستم...نه سایت را...! پمادی را روی تخـ ـت پرت کرد و رفت...خالی شدم...بیشتر از وقتیکه دیاکو رفت...!۳۰-۳-۹۳ ۰۱:۲۶ عصر  تهران بی دانیار جهنم است...! این را روی یکی از صفحات جزوه ام نوشتم و به پشت خوابیدم و به سقف زل زدم. تهران بی دانیار جهنم بود...پایتخـ ـت بی دانیار کوچکتر از قفس بود...دیگر مطمئن شده بودم که زنگ نمی زند..که نمی آید...که مثل همیشه راست گفته و نبودن من برایش مهم نیست...روزهای اول با هر صدای زنگ و اس ام اسی از جا می پریدم و ضربان قلـ ـبم تند می شد و هربار ناامید تر از قبل چشم از صفحه گوشی ام می گرفتم...دانیار رفت و تنهایم گذاشت..به همین راحتی...چمدانم را گرفت...تا مرکز استان و فرودگاه همراهم آمد...برایم بلیط گرفت و روانه سالن ترانزیتم کرد...همه اینها بدون حتی یک کلمه..بدون حتی یک نیمه نگاه...هیچ...بعد از آن هم هیچ...واقعاً هیچ..انگار هرگز نبوده..انگار هرگز نبوده ام.روزهایم بد شده بود..اما امان از شبهایم...امان از گریه های خفه و بغض هایی که میهمان دائمی گلویم شده بودند و امان از اشک هایی که وقتی همه می خوابیدند قطره قطره می ریختند...بیشتر از نداشتن دانیار،عذاب وجدان اذیتم می کرد...عذاب وجدان دلی که شکسته بودم...من دل دانیار را با حرفم شکسته بودم..دانیار از بی اعتمادی من شکسته بود...اما فقط خدا می دانست که حرفهایم از زورِ...از زورِ...از زور غصه بود...و حالا که زمان گذشته و غم آن صحنه رفته بود..خودم را سرزنش می کردم...منکه دانیار را با تمام گذشته اش قبول داشتم..منکه برخلاف تمام شایعات یا واقعیات زندگی اش باورش کرده بودم..او که باور کردن مرا باور کرده بود...چرا همه چیز را به خاطر یک حسادت بچگانه خراب کرده بودم؟به خاطر کدام خطایش؟دانیار هرچه بود حریم مرا نمی شکست...اصلاً او که بود... دیگر با صدای زنگ موبایل از جا نپریدم...می دانستم دانیار نیست. -چیه تبسم؟ -زهرمار...یخمک...این چه طرز جواب دادنه؟ دستم را روی پیشانی ام گذاشتم. -جونم عشقم؟بفرمایید. هین بلندی کشید و گفت: -با منی؟ بی حوصله جواب دادم. -تبسم حال ندارما...سر به سرم نذار. صدای سایش ناشی از خشم دندنانهایش را شنیدم. -اگه آخرش من دستمو به خون آلوده این دوتا برادر کثیف نکردم...حالا ببین.خبری از خبر مرگش نشد؟ انگار نیشتر به قلـ ـبم فرو کردند. -زبونت لال بشه الهی خاله جغده.چطور دلت میاد؟ -تو که اینجوری جونت واسش در می ره چرا نمی ری منت کشی؟ غلت زدم. -نمی تونم. -چرا؟ -نمی دونم..شاید چون گفت بود و نبودم واسش مهم نیست. -ای بابا...عصبانی بوده یه چیزی گفته.تو که کینه ای نبودی..! به خاطر کینه نبود..بحث را عوض کردم. -افشین خوبه؟ -آره بد نیست...طبق معمول پرایدوش رو برده تعمیرگاه. خندیدم. -باز خراب شده؟ -باز؟اینکه همیشه خرابه...می گم شاداب..می خوای بگم افشن دانیار رو دعوت کنه..بعد مثلاً تو خبر نداری..یهو بیای..اونجا همو ببینین آشتی کنین؟یه درختم واستون می ذاریم وسط پذیرایی دورش بچرخین و آواز بخونین..بعد تو بدویی..اونم دنبالت بیاد...فقط باید دامن بپوشیا..که باد بخوره همچی مواج بشه...اون زیر میرا هم اندکی معلوم شه... حرفش را قطع کردم. -باز توهم زدی تبسم؟ -خب می گی چیکار کنم؟دلم می ترکه وقتی تو رو اینجوری پنچر میبینم. -هیچی..خوب می شم..اصلاً اینجوری بهتره..بالاخره که این اتفاق می افتاد. آهی کشید و گفت: -راستش منم زیاد از این دوستی خوشم نمی اومد..شما دوتا هیچ سنخیتی با هم نداشتین...ولی تو خیلی وابستش بودی...اینجوری یهویی... سوز آه من بیشتر بود. -آره..حق با توئه... -تو می تونی فراموشش کنی..از دیاکو که سخت تر نیست. سخت تر بود..به خدا سخت تر بود. -بی خیال..تبسم پشت خطی دارم.خودم باهات تماس می گیرم. پشت خطی نداشتم...فقط نمی توانستم بیش از این ادامه دهم.سرم را زیر بالش بردم و... دانیار: خوابالود و خسته کلید را توی قفل چرخاندم و وارد شدم.چمدانم را کنار دیوار گذاشتم و کتم را روی دسته اش انداختم.به شدت به یک استکان چای پررنگ احتیاج داشتم.تا آشپزخانه هم رفتم..اما پشیمان شدم...خواب واجب تر بود. -تو برو بشین من دم می کنم. هم ترسیدم..هم تعجب کردم...سریع برگشتم و با دیدن دایی از ته دل لبخند زدم. -دایی... دکمه چایساز را زد و گفت: -اینجوری مهمون دعوت می کنی پسر؟ پاهایم تحمل وزنم را نداشتند.به میز تکیه دادم و گفتم: -چرا خبر ندادین؟ تی بگی داخل لیوان انداخت و گفت: -چجوری خبر می دادم؟گوشیت خاموش بود...تلفن خونه رو هم جواب نمی دادی. -آره سر سد بودم...کی اومدین؟چجوری اومدین داخل؟ -دیروز..از دیاکو کلید گرفتم. آب جوش را توی لیوان ریخت و روی میز گذاشت. -حالتون چطوره؟ دستانش را از هم گشود و گفت: -احوال پرسیمونم شبیه آدم نیست. خندیدم و در آغـ ـوش کشیدمش و فکر کردم که چقدر نسبت به دو سال قبل لاغرتر شده. -چه خبر؟ می دانستم دنبال چه خبری ست. -هیچی...مثل همیشه فقط کار.دیاکو چطوره؟ به صورتم دقیق شد. -همیشه فقط کار نبود. سرم را به زیر انداختم. -چی شده؟ کاش می توانستم قبل از حرف زدن در این مورد کمی بخوابم. -خیله خب...اگه گشنه نیستی برو بخواب..بعداً حرف می زنیم. به اتاق رفتم...نتوانستم بدون دوش گرفتن به تخـ ـت بروم..آبی به تنم زدم و بیرون آمدم.صدای سرفه دایی نگرانم کرد. -خوبین؟ صورتش سرخ شده بود. -خوبم. کمکش کردم دراز بکشد. -داروهاتون رو خوردین؟ -آره...تو برو... لبه تخـ ـت نشستم. -می مونم تا بهتر شین. دستش را روی پایم گذاشت و هیچی نگفت. -دایی؟ -جانم؟ -اون قضیه منتفیه...باید بهتون می گفتم که اینهمه راه رو تا اینجا نیاین. -اما نگفتی. نمی توانستم توی چشمانش نگاه کنم. -فراموش کردم...ببخشید. فشار ضعیفی به پایم داد. -فراموش نکردی پسر خوب... نیم خیز شد. -ببین منو. دیدمش...چشمک زد. -من آخرین امیدتم..درسته؟ انکار کردم. -نه دایی...اون قضیه تموم شده...شاداب به درد من نمی خوره. هوشی که از چشمانش سرازیر بود معذبم می کرد. -چه جالب..تا همین چند وقت پیش تو به درد شاداب نمی خوردی.جریان چیه؟ جریان را برایش تعریف کردم.کمی از آئروسل های اسپری را توی حلقش خالی کرد و گفت: -الان دقیقاً مشکلت چیه؟ خواب از سرم پریده بود. -اینکه شاداب بهم اعتماد نداره...حقم داره...ولی من با این بی اعتمادی نمی تونم بسازم.تو این مدت همه حریما و فواصل رو حفظ کردم.مگه کم با هم تنها بودیم؟کوچیکترین حرکتی انجام ندادم که... از یادآوری حرفهایش دوباره آتش گرفتم... -دایی من به گذشته م افتخار نمی کنم...اما هیچوقتم مخفیش نکردم...شاداب رو واسه این دوست داشتم که علی رغم آگاهی کاملش نسبت به زندگیم..بازم بهم اعتماد داشت..چشم بسته وکامل...من از گوشه و کنایه و متلک خوشم نمیاد...از سین جیم شدن خوشم نمیاد...از مچ گیری خوشم نمیاد...اگه قرار باشه یه عمر بخوام بابت گذشته م جواب بدم و متهم بشم...ترجیح می دم قید احساسم رو بزنم و خودم رو تو این چاه نندازم...در واقع می دونی چیه دایی؟مشکل از شاداب نیست...از خودمه...من بازم برگشتم سر خونه اولم...من آدم ازدواج نیستم...به درد ازدواج نمی خورم...هم خودمو بدبخت می کنم هم طرف مقابلم رو. لبخند گوشه لب دایی از چیزی که بودم عصبی ترم کرد.با کف دست موهای خیسم را بهم ریختم و بعد با انگشتانم مرتبشان کردم. -برو بخواب پسرم...خسته ای مخت داغ کرده. من ذاتاً آدم خونسردی بودم...اما خونسردی دایی عجیب و غریب بود...! -مخم داغ نکرده دایی..شما خودت رو بذار به جای من...چیکار می کردی؟ خندید...وقت خنده بود؟ -لازم نیست من جای تو باشم...تو جای خودت باش و یه لحظه این چیزایی رو که می گم تصور کن...قول می دی بدون فکر کردن...و مثل همیشه رک جوابم رو بدی؟ نفسم را محکم از طریق بینی به بیرون فوت کردم. -آره. -خوبه..می خوام قشنگ صحنه سازی کنی.فکر کن تو سایتی...نصفه شب از کانکست میای بیرون...شاداب رو تو بغـ ـل مردی می بینی که از قضا قبلاً یه احساسی هم بهش داشته...مثلاً دیاکو...!تو از گذشته شاداب خبر داری...کاملاً بهش اعتماد داری...خیلی خوب می شناسیش..از علت این بغـ ـل کردن هم هیچ اطلاعی نداری...فقط می بینی که دختر مورد علاقت...تو بغـ ـل یه مرد دیگه ست...عکس العملت چیه؟ به جای جوشیدن،خون در عروقم یخ بست. -می کشمش. صدایی که این کلمه را گفت نشناختم...من بودم؟از خنده دایی به خودم آمدم. -پس چه شانسی آوردی که هنوز زنده ای. گیج بودم..دایی با من چه می کرد؟ -چیه؟مرگ فقط واسه همسایه خوبه؟فقط ما مردا غیرت داریم؟فقط ما حق داریم زنمون رو واسه خودمون بخوایم؟اونا حق ندارن؟ نگاه سرگردانم را توی صورتش چرخاندم...ضربه ای به بازویم زد و گفت: -دایی جون...حرف شاداب از بی اعتمادی نبوده...از ناراحتی بوده...عکس العمل طبیعی هر زنی در برابر خیانت مردی که دوست داره همینه...اجازه نمی ده دستایی که یه زن دیگه رو لمس کرده...لمسش کنه...درسته که شاداب گذشته ت رو پذیرفته...اما به شرطی که گذشته، گذشته باشه...اون چه می دونه دختره به تو چسبیده؟علم غیب که نداره...یهو میاد بیرون و همچین چیزی رو می بینه...ببین چقدر بهش فشار اومده که حتی نتونسته تعادلش رو حفظ کنه...اونوقت تو اونو متهم می کنی؟به جای توضیح دادن از خودت دورش می کنی؟گند زدی به تمام باوراش...قلدری هم می کنی؟ من هنوز درگیر جملات ابتدایی دایی بودم...عکس العمل هر زن..به خیانت مردی که دوستش دارد؟شاداب دوستم داشت؟ -یعنی فکر می کنی شاداب منو... نگذاشت جمله ام را تکمیل کنم. -حالا تصور کن...از کانکس میای بیرون و یه زن و مرد غریبه رو تو همچین حالتی می بینی؟بازم اون زن رو می کشی؟ واضح بود...نه...! -ما فقط نسبت به رفتار کسایی که واسمون مهمن عکس العمل نشون می دیم...اگه شاداب دوستت نداشت اینقدر بابت این موضوع اذیت نمی شد...! خشمی که ده روز مثل جذام تمام وجودم را می خورد فروکش کرد.فشار پنجه اش دردناک شد. -با وجود تموم این حرفا و با توجه به اتفاقایی که افتاده...من طرف توام دایی جون...باهات هم عقیده م. قدرشناسانه نگاهش کردم...اما چشمانش اصلاً مهربان نبودند. -به نظر منم این ازدواج اشتباهه...و من هیچ اشتباهی رو تایید نمی کنم...بی خیال این دختر شو...! وا رفتم...حالا که فهمیده بودم شاداب دوستم دارد؟حالا؟ شاداب: دانیار برگشته بود...! صدایش را شنیدم و یخ کردم...با مهندس سهرابی احوالپرسی کرد و من اینور دیوار..پشت در بسته...همزمان با ضربان های وحشی و بی ملاحظه قلـ ـبم سراپا گوش شدم...می خواستم دور و نزدیک شدن قدمهایش را بسنجم...آیا به اتاق من می آمد؟ نیامد...!اما نیامدنش باعث نشد که انقباض تنم از بین برود...دستانم بی حس و لرزان شده بود...سعی کردم سرم را به کار گرم کنم...اما آنقدر سرد بودم که با کار هم گرم نمی شدم...چند قدم توی اتاق راه رفتم..تا دانیار از این شرکت خارج می شد از شدت دلهره می مردم.نوای آرام موبایلم در فضا پخش شد...نفس عمیقی برای کنترل لرزش صدایم کشیدم و جواب دادم. -بله؟ -سلام. نمی شناختم..خودم را برای "نخیر اشتباهه" گفتن آماده کردم. -بفرمایید؟ -اسماعیلی هستم.می شناسی؟ -نه...با کی کار دارین؟ -با شما...شاداب خانوم. حافظه درگیرم جرقه زد...این صدا آشنا بود. -شما؟ -گفتم که..اسماعیلی هستم...دایی دانیار. رویش دو شاخ را روی سرم حس کردم. -شناختی؟ نشستم و پاهایم را به م چسباندم.با من چکار داشت. -بله. باید احوال پرسی می کردم؟ -می خوام باهات حرف بزنم.میشه؟ چرا اینقدر ترسیده بودم؟چرا از این مرد می ترسیدم؟حتی جرات نکردم بپرسم "در چه مورد"؟ -اگه می تونی بیا به این آدرسی که می گم. صدایم را صاف کردم. -الان؟ -آره..البته اگه می تونی. حتی اگر نمی توانستم هم می رفتم...کنجکاوی و استرس دست به دست هم داده بودند و ... -آدرس رو بگم؟ یادداشت کردم. -منتظرتم..فقط این یه ملاقات خصوصیه...دانیار نباید خبردار بشه. چشمی گفتم و تماس را قطع کردم.برگه مرخصی را دستم گرفتم و به اتاق سهرابی رفتم.قبل از گشودن در دستی به مقنعه ام کشیدم وبسم اللهی بر لب راندم و وارد شدم. از دیدن خنده ی روی لب دانیار دلم گرفت...و باور کردم که نبود من واقعاً به چشمش نیامده.آهسته سلام کردم.به محض دیدن من اخمهایش در هم رفت...نگاهم را دزدیدم و رو به مهندس سهرابی گفتم: -ببخشید..من یه کاری واسم پیش اومده...اگه اجازه بدین می خوام برم. از نگاه تیز دانیار بدنم سوزن سوزن می شد.مهندس سهرابی برگه را امضا کرد و گفت: -خدانگهدار. زیرلب تشکر کردم و بدون حتی یک نیم نگاه به دانیار از اتاق بیرون آمدم و نفس خفه شده ام را آزاد نمودم. سفره خانه ای سنتی و دنج محل ملاقتم با دایی بود...چشم گرداندم و پیدایش کردم و با طمانینه به سمتش رفتم.بلند شد...با شرمندگی گفتم: -بفرمایین تو رو خدا. نشستیم...از آخرین باری که دیده بودمش مریض تر..خسته تر و نحیف تر به نظر می رسید...اما جذبه چشمانش همان بود...همان میدان مغناطیسی قوی که هیچ راه گریزی برای هیچ ذره باردار و بی باری باقی نمی گذاشت.چشمانی که شباهت عجیبی به چشمان دانیار داشت...همانقدر سرد..همانقدر خالی...همانقدر نافذ... -خوبی دخترم؟ "دخترم" گفتنش کمی دلم را گرم کرد و از نگرانی ام کاست. -ممنون.شما چطورین؟ شالش را دور گردنش محکم کرد. -خوبم. مثل دانیار جواب احوال پرسی را با "خوبم" می داد نه تشکر و تعارف. -چی می خوری؟ مگر چیزی از این گلو پایین می رفت؟ -فقط یه کم آب. برای خودش چای سفارش داد و برای منهم آب. -خب...حتماً کنجکاوی علت این ملاقات یه دفعه ای رو بدونی.درسته؟ انگشتانم را درهم قفل کردم. -بله. اشعه نگاهش از پوست و گوشت نفوذ می کرد و به اعصاب می رسید. -خودت نظری نداری؟ از لحظه ای که زنگ زده بود هزار جور فکر و خیال کرده بودم.اما گفتم: -نه متاسفانه. پوزخند ناباورش هم مثل دانیار بود. -خب پس بهتره بریم سر اصل مطلب. این قلب من تاب نمی آورد..این ضربات را تاب نمی آورد..این نگاه خیره و ترسناک را تاب نمی آورد. -هنوز دیاکو رو دوست داری؟ به صورت کاملاً ناگهانی گلویم قفل شد و آب دهانم به جای مری در نای ریخت...همه رفلکس ها برای برگرداندن این ماده اضافی از درون مجرای هوا، بسیج شدند و به تقلا افتادند.سرفه های شدید اشک به چشمم آوردند.لیوان آب را از دستش قاپیدم و به زحمت چند قلپ خوردم...و بالاخره آرام گرفتم. -بهتر شدی؟ به صورت خونسردش نگاه کردم...این موجود عجیب کی بود؟ -ممنون...بهترم. -خوبه...پس دوباره تکرار می کنم...هنوز دیاکو رو دوست داری؟ پدرزن دیاکو...پدر دختری که همسر دیاکو بود...عجیب ترین سوال دنیا را از من می پرسید. -منظورتون رو متوجه نمی شم. لبخند زد. -ببین دخترم...من نیومدم اینجا که اذیتت کنم یا بازخواستت کنم یا سرزنشت کنم یا هرچیز بد دیگه ای...آروم باش و جواب سوالام رو رک بگو..بدون حاشیه...بدون نگرانی.باشه؟تو هنوز دیاکو رو دوست داری؟ دوست داشتم؟ -بله...اما مثل یه برادر. لبخندش تمام تلاش مرا به استهزا گرفته بود. -البته بعد از ازدواجشون رو می گم...بعد از اون فقط یه برادر بودن واسه من. کمی جلو آمد...صد رحمت به دانیار....! -یعنی دیگه از اون حس عاشقانه قوی خبری نیست؟ به قلـ ـبم رجوع کردم.اما صبر نکرد تا جوابم را بشنود. -یعنی اگه بهت بگم داره از دختر من جدا میشه و برمی گرده ایران خوشحال نمی شی؟ برق از سرم پرید. -اگه بگم به این نتیجه رسیده که تو واسش همسر مناسب تری هستی و می خواد باهات ازدواج کنه جواب رد می دی؟ قلـ ـبم دست از تلاش برای حیات برداشت و دیگر نزد. -اگه بدونی من اینجام که تو رو واسه دیاکو خواستگاری کنم چه عکس العملی نشون می دی؟ با وجود اینکه نشسته بودم حس سقوط داشتم. -دیاکو داره برمی گرده شاداب خانوم...نظرت چیه؟ نظر؟نظر نداشتم...!من مرده بودم...!آدم مرده را چه به نظر دادن؟ در کمال آرامش و بی توجه به برزخی که برای من ساخته بود، قلپ قلپ چایش را نوشید و بعد از دقایقی طولانی سکوت، گفت: -خب؟نگفتی؟نظرت چیه؟ چطور می توانست اینقدر راحت در مورد متلاشی شدن زندگی دختر و ازدواج مجدد دامادش حرف بزند؟ -چرا هیچی نمی گی؟مگه دیاکو رو دوست نداشتی؟مگه ازدواج با اون آرزوت نبود؟فکر کن الان موقعیتش پیش اومده.جوابت چیه؟ هدف داشت..از هر حرفش..از هر چرخش مردمکش..از هر نگاه مـ ـستقیم و زیر چشمی اش هدف داشت...من این مرد را خوب می شناختم...او دانیاری دیگر بود...مانتویم را توی دستم گلوله کردم و گفتم: -نمی دونم از گفتن این حرفا چه منظوری دارین..اما احساس من به آقای حاتمی...تو همون بیست سالگی جا موند...من از اولش هم مناسب ایشون نبودم...شاید اون موقع نمی تونستم قبول کنم...اما حالا به حرفشون رسیدم...احساس من به آقای حاتمی اسطوره وار بوده و هست..یه حس سراسر احترام...یه حسی که شاید ناشی از کمبودای زندگیم بود...بنابراین... برای لحظه ای صدا در گلویم شکست..اما سریع خودم را جمع و جور کردم. -مطمئن باشین من هیچ خطری واسه زندگی دخترتون ندارم..از اولم نداشتم...بعد از ازدواجشون حتی یک لحظه هم به خودم اجازه ندادم در مورد آقای حاتمی فکر کنم. دستی به ته ریشش کشید و گفت: -من در مورد زندگی دخترم حرف نزدم.یه سوال پرسیدم.هنوز دیاکو رو دوست داری؟اگه اون بخواد حاضری باهاش ازدواج کنی؟ حاضر بودم؟ -آقای حاتمی همیشه به چشم خواهر به من نگاه کردن...محاله تو این دو سال نظرش عوض شده باشه. کمی تند شد. -دخترم...دیاکو رو ول کن...حس خودت رو بگو.دیاکو رو دوست داری؟باهاش ازدواج می کنی؟ خدایا..امان... -دوستشون دارم... چشمانش برق زد. -خب؟ حرفهای دیاکو را مرور کردم. -اما ازدواج نه... اخمش ناشی از عصبانیت نبود...! -چرا؟ برای گفتن حرفم هیچ تردیدی نداشتم. -آقای حاتمی واسه من یه اسطوره ست...و من می خوام اسطوره بمونه...می خوام همیشه..تا آخر عمرم...تو زندگیم یکی رو داشته باشم که همه چیزش واسم الگو باشه...سند باشه...خودشون گفتن همه بتها با یه اشتباه می شکنن..من نمی خوام بتم بشکنه.نگاهش فکری بود.انگشتم را روی نم زیر چشمم کشیدم. -بعد از آقای حاتمی...سعی کردم دنیا رو اونجوری که هست ببینم...واقعی واقعی...من الان خوشحالم...خوشبختم...آقای حاتمی رو ندارم...اما به جاش خیلی چیزای دیگه رو به دست آوردم که جبران نداشته هام رو بکنه...هم درس می خونم..هم درآمد دارم...هم... خواستم بگویم"هم دانیار را دارم"... قانع نشده بود...من این چشمان ناباور را می شناختم..دندانهایم را روی هم فشار دادم.سعی کردم با صداقت نظرش را جلب کنم. -اگه بگم دیگه هیچ حسی بهشون ندارم دروغه...هیچ آدمی نمی تونه عشق اولش رو فراموش کنه..حتی اگه اشتباه باشه...اما منم مثل همه مردم این دنیا حق اشتباه دارم..حق به خطا رفتن..حق رویایی بودن..احساساتی شدن...خب اون موقع خیلی سنم کمتر بود..خیلی خیالاتی بودم..اما الان یاد گرفتم با واقعیات کنار بیام... تکان نامحسوسی به سرش داد و گفت: -اینایی که گفتی همه واسه قانع کردن خودته...یه دلیل بیار که منو قانع کنه.چرا با دیاکویی که اونقدر واست عزیز و محترمه ازدواج نمی کنی؟چرا نمی خوای اون اسطوره رو واسه خود خودت داشته باشی؟به حرف این و اون استناد نکن..شکستن بت و احتمالات رو فراموش کن...حرف خودت رو بزن...دلیلت واسه جواب رد به دیاکو چیه؟ توی چه مخصمه ای گیر کرده بودم...! انگار حال خرابم را درک کرد...چون با مهربانی ادامه داد. -ببین دخترم...به جای اینکه همش خودت رو با این فکر عذاب بدی که من پدر زن دیاکوام و دشمن خونی تو...فقط به این فکر کن که الان موقعیت ازدواج با دیاکو رو داری...دیاکو رو تجسم کن...فکر کن رو به روت نشسته...همون مرد رویاهات..همون نهایت آرزوهات...اینجا نشسته..رو به روی تو...یه دلیل واسه جواب ردت بیار..یه دلیل منطقی...یه دلیل درست و حسابی...چیزی که اونقدر بزرگ و مهمه که حتی علاقه سابق و شدیدت نمی تونه بهش غلبه کنه...چیزی که باعث می شه اسطوره ت رو از خودت برونی...فکر کن..همچین دلیلی داری؟یا فقط داری بهونه میاری؟ فکر کردم. -دلیل دارم. داشتم..دلیلی که هرگز اجازه نمی داد دوباره به دیاکو فکر کنم...دلیلی که از احترامم نمی کاست اما از عشقم چرا. -می شنوم. توی چشمان مشتاقش نگاه کردم...با این مرد هم باید رک بود مثل دانیار...گفتنش سخت بود اما برای نجاتم از آن محکمه...محکم گفتم: -من نمی تونم با مردی که یکبار منو پس زده ازدواج کنم...حتی اگه اون مرد آقای حاتمی باشه. بالاخره لبخندش حقیقی شد...نفس راحتی کشید و تکیه زد و گفت: -خوبه...پس دیگه با خیال راحت می تونم دست دانیار رو هم بگیرم و با خودم ببرم و واسه همیشه این دوتا برادر رو از این خاک و خاطرات تلخش جدا کنم. ترک خوردن گوشه لـ ـبم را حس کردم...دانیار را ببرد؟برای همیشه؟قسم می خورم صدای قدمهای عزرائیل را شنیدم. لبه جدولی نشستم و پاهای خسته ام را دراز کردم...موبایلم را از جیب کیفم بیرون آوردم...دانیار زنگ زده بود..به اسمش لبخند زدم...اسمی که روز اول به نظرم عجیب و نامتعارف آمده بود و حالا آشناترین حروف دنیا را داشت...دیگر قهر نبودم...دلخور نبودم...مهم نبود که بودم و نبودم برایش اهمیت نداشت...مهم این بود که بود و نبودش برایم مهم بود...!حالا که می خواست برود...حالا که او را هم از من می گرفتند...نمی خواستم قهر باشم...دلِ تنگم از همین حالا تنگ تر هم شده بود...برای نگاه های گوشه چشمی اش...برای رک گویی های همیشگی اش...برای بودنهای مداوم و بی منتش...برای "خوشحال" گفتنهای شیطنت بارش...برای چک کردنهای از سر غیرتش...!می خواست برود...می خواستند او را هم از من بگیرند...از منی که به نفس کشیدنش زیر آسمان این شهر هم راضی بودم..حتی اگر نمی دیدمش..حتی اگر قهر بود..حتی اگر بداخلاق بود...اما بود...می دانستم هست...و آرامم می کرد...و حالا همین را هم از من...می گرفتند.دکمه تماس را زدم...با اولین و دومین بوق جواب نداد...و سومی را هم رد کرد.خوشبینانه اش این بود که نمی توانست حرف بزند.بدبینانه اش...نمی خواست حرف بزند.دستم را روی صفحه گوشی کشیدم و به روز اولی که دیدمش اندیشیدم...چقدر از نگاهش سردم شده بود...تبسم چه می گفت؟خفاش شب...با بغض خندیدم...گفته بود آدم توی تجـ ـاوز هم باید شانس داشته باشد...گفته بود اینکه قناری شب است...دستم را جلوی دهانم گرفتم...یاد روزی افتادم که برایم مسئله حل کرد...تشکر کردم..جواب نداد...هق زدم..پیرهنی که برایش دوختم...تولدی که برایش ترتیب دادم...آن شب چه حالی از من گرفته بود...یاد روزی افتادم که دیاکو کیمیا را بغـ ـل کرد و برد...و دانیار رسیدگی به حال خراب مرا به بودن کنار برادرش ترجیح داده بود...یاد روزی که مرا به کثیف ترین جگری شهر برد و خوشمزه ترین جگر دنیا را به من داد...یاد روزهایی که دیاکو بستری بود و ما روی نیمکت های بیمارستان کنار هم چرت می زدیم...یاد وقتی که دیاکو رفت...جاده کنار فرودگاه...آنجایی که ایستادیم و من برایش تمام زندگی ام را روی دایره ریختم...و او مردانه کمـ ـر به حل مشکلات زندگی من بست و یکی یکی گره های زندگی ام را از هم گشود...یاد روزی که دیاکو مرد...شوکری که به تنش زدم...شیشه هایی که تکه تکه از دستش بیرون آوردم...سری که در آغـ ـوش گرفتم...اشک هایی که کنارش ریختم...اشک هایی که با هم ریختیم...یاد روزهایی که با هم کوه می رفتیم...من از شدت دلتنگی سر به زانویش می گذاشتم و او برای آرام شدنم عکس دیاکو را هدیه می داد...یاد روزی که دیاکو برگشت...با نشمین...و او تنها برادرش را تنها گذاشت و به داد من از دست رفته رسید...یاد شبی که با مظلومیت گفت تو با دیاکو مشکل داری گناه من چیه؟یاد شبی افتادم که مجبورم کرد درس بخوانم...با زور و عصبانیت و فریاد و بهترین نمره عمرم را برایم به ارمغان آورده بود...!یاد روز عروسی دیاکو...و آغـ ـوشی که مثل دیاکو از سر تصادف نبود...آغـ ـوشی که برای امنیت دادن آمده بود...به نیت آرام کردن...کتی که به خاطر گرم کردن من دورم پیچیده شد...حمـ ـامی که به خاطر سرما نخوردن من آماده شد...شیر خشک بدطعمی که به خاطر من درست کرد...اشکهایم بی محابا می ریختند...دانیار در تمام عمرش برای چند نفر شیر گرم کرده بود؟فقط من...مطمئن بودم...فقط من...!یاد ساعتهایی که برای ارشدم..برای طرح کشیدنم..برای کار یاد گرفتنم وقت می گذاشت...دانیار برای چند نفر اینهمه صبور بود؟برای چند نفر از وقت خودش می زد؟هیچ کس...به خدا هیچ کس...!یاد سایت افتادم...یاد نگرانی اش..یاد فریادهای ناشی از مسئولیتش...یاد رگ بیرون زده غیرتش...سیـ ـنه ام از شدت فشار درد گرفته بود...برایم پماد آورد...می خواست مطمئن شود خوبم...مهتا را هرچه که بود رها کرد و پیش من آمد...دانیار برای چند نفر نگران می شد؟برای چند نفر پماد می برد؟من چه کرده بودم؟از اتاقم بیرونش کردم...گفتم به من دست نزن...دست همیشه حمایتگرش را پس زده بودم..دلش را شکسته بودم...صورتم را با دستانم پوشاندم...من بدون دانیار چه باید می کردم؟چطور می خواستند او را از من بگیرند؟چطور می توانستند اینقدر بی رحم باشند؟شاداب بی دانیار چه می کرد؟چطور طاقت می آورد؟ گوشی ام لرزید...مثل چانه ام..مثل دستهایم...اشکهایم را پاک کردم...نمی خواستم بفهمد گریه می کنم...نمی خواستم بیشتر از این اذیتش کنم...نمی خواستم بیشتر از این... -سلام. دلم حتی برای نفسهای پشت تلفنش هم تنگ شده بود. -سلام. بداخلاق بود...با خود فکر کردم که دیگر خوش اخلاق ها را دوست ندارم...بداخلاق ها دوست داشتنی تر بودند....پرحرف ها را هم دوست نداشتم..کم حرفها قابل اعتمادتر بودند. -خوبی؟ -خوبم.زنگ زدم جواب ندادی.کجایی؟ کجا بودم؟ -یه پارک...نشستم لبه جدول... -تنها؟ این مهمترین سوال بود برایش...اینکه تنها نباشم..مزاحمم نشوند...اذیتم نکنند. -آره. -مرخصی گرفتی که بری پارک؟اونم تنها؟ دانیار را می بردند؟چطور دلشان می آمد؟ -دانیار؟ فوت محکمش از کلافگی بود. -چیه؟ -میای بریم جیگر بخوریم؟از همون جیگریه؟ چند لحظه مکث کرد. -شاداب خوبی؟ نبودم...دلم تنگ شده بود...دلم تنگ تر هم می شد. -آره...میای؟ صدایش نگران شد. -اومدم. دانیار را که می گرفتند...دانیار را که می بردند...بی تکیه گاه چه می کردم؟تکیه گاه به جهنم...بی دانیار چه می کردم؟ دانیار: سرخی چشمان و گونه هایش داد می زد که گریه کرده...بد هم گریه کرده بود...لبخندش هم غم داشت...سلامش اما..مثل همیشه آرام و متین بود...نگاهی به مانتوی خاکی اش کردم و پدال گاز را فشردم و گفتم: -این چه سر و وضعیه؟ خاک لباسش را تکاند و جواب نداد...پرسیدنش سخت بود..جان کندم تا گفتم: -پرسیدم این چه سر و وضعیه؟کسی...کسی اذیتت کرده؟ بی آنکه سرش را بالا بگیرد جواب داد: -آره. ناخنم را توی فرمان فرو بردم...فکم ققل شد. -کی؟ نفسش با بغض همراه بود. -تو...! من؟اعصاب معما حل کردن نداشتم... -یعنی چی؟درست حرف بزن ببینم چی شده. چشمان مشکی و خیس و معصومش را به صورتم دوخت و گفت: -دلم واست تنگ شده بود. ریزش قلـ ـبم را حس کردم...انگار کوهی با تمام عظمتش فرو بریزد.رانندگی سخت شد..راهنما زدم و گوشه ای ایستادم..باید اول مطمئن می شدم گریه اش دلیل دیگری ندارد. -فقط همین؟ چشم از صورتم نمی گرفت..شاداب همیشه کمـ ـرو و خجالتی... -کمه؟می دونی چقدره نه دیدمت..نه صدات رو شنیدم؟ دستم را پشت صندلی اش گذاشتم. -خب من سایت بودم دختر خوب...هیچ راه ارتباطی هم نداشتم. هیچ وقت اینهمه خیره نگاهم نکرده بود...انگار می ترسید ثانیه ها از دستش بروند. -امروزم که اومدی شرکت پیش من نیومدی... بالاخره سرش را پایین انداخت. -قهر بودی باهام. دیگر خسته شده بودم از اینهمه طاقت و صبر...دیگر نمی توانستم...انگشتم را روی چند تار بیرون ریخته موهایش کشیدم و گفتم: -عصبانی بودم...اما قهر نه...! سرش را که بالا آورد..انگشت کوچکم با پوست صورتش در تماس قرار گرفت. -الان دیگه نیستی؟ دوست داشتم خیسی زیر چشمش را پاک کنم...اما به جایش دستم را مشت کردم و دوباره روی صندلی گذاشتم. -نه...نیستم...! همیشه بعد از آشتی کنان از ته دل می خندید...خوشحالی اش را می فهمیدم..اما امشب...شاداب،شاداب همیشگی نبود و در جواب من به یک تبسم محو اکتفا کرد. -فکر کردم واقعاً بود و نبودم واست مهم نیست. خبر نداشت تمام ده روزی که آنجا بودم اجازه ندادم کسی وارد کانکسش شود...وارد کانکسی که تنها یک شب پذیرای او بود.استارت زدم...آنجا می ماندیم کار دست خودم می دادم. -دانیار؟ -چیه؟ -مهم نیست؟ مهم بودنش را چطور باید تفهیم می کردم؟ -حالا من تو عصبانیت یه چیزی گفتم...تو چرا به دل گرفتی؟ -یعنی مهمه؟ امشب تا زیرزبان مرا نمی کشید..ول نمی کرد. -خودت چی فکر می کنی؟ به تندی گفت: -خواهش می کنم جوابم رو بده...می خوام بدونم اونقدر که دوستیمون واسه من مهمه..واسه تو هم مهمه؟ یک نفر یک بلایی سر این دختر آورده بود..مطمئن بودم. -شک داری شاداب؟ -می خوام خودت بهم بگی.می خوام بدونم من کجای زندگیتم؟اصلاً توی زندگیت هستم یا نه؟ این شاداب بود؟اینقدر جدی؟اینقدر طلبکار؟من چه باید می گفتم؟چطور باید می گفتم که دیگر این دوستی را نمی خواهم..که دیگر دوستی نمی خواهم...که او را به عنوان دوست نمی خواهم. -من باید بدونم...باید بدونم و تکلیف خودم رو با اینهمه وابستگی روشن کنم...اگه قراره منو بذاری و بری بهم بگو...باور کن تحملش رو دارم..تحمل کردن رو یاد گرفتم...ولی ازم پنهان نکن...بذار آمادگیش رو داشته باشم...تو عضوی از خونواده مایی..حق نداری یهویی تنهامون بذاری...شادی دق می کنه...مامانمم...تازه بابام چی؟اگه حواست بهش نباشه ممکنه دوباره برگرده طرف مواد... نمی فهمیدم چه می گوید. -چی می گی شاداب؟کجا بذارم و برم؟حالت خوبه؟ احساس می کردم چیزی روی دلش سنگینی می کند...احساس می کردم شرایط عادی نیست.یعنی همه اینها به خاطر مهتا بود؟فکر می کرد می خواهم با او ازدواج کنم و بروم؟ -حداقل اگه می خوای بری قبلش بگو...به خاطر اینهمه مدت که با هم دوستیم..به خاطر اینهمه خاطره خوب و بدی که با هم داریم...یدفعه ای نرو...نذار همش با استرس بخوابم که نکنه فردا نباشی...من نمی خوام مانع رفتنت بشم...فقط می خوام مطمئن شم بدون خداحافظی نمی ری. شاخکهایم تکان خورد و اخمهایم به صورت خودکار در هم رفت... مسبب اینهمه پریشانی تنها یک نفر می توانست باشد.تنها یک نفر می توانست حال آدمها را اینطور دگرگون کند! مقابل جگرکی توقف کردم و گفتم: -شاداب؟کسی چیزی بهت گفته؟ فقط سرش را تکان داد. -مرخصی امروزت بابت چی بود؟کجا رفتی؟کیو دیدی؟ -هیچ کسو ندیدم...دلم گرفته بود نتونستم تو شرکت بمونم. از لبی که گاز گرفت و نگاهی که دزدید فهمیدم دروغ می گوید... -خیله خب...پیاده شو...رسیدیم. کمـ ـربندش را باز کرد و گفت: -نمی خوای هیچی بگی؟ برای آشفتگی اش دلم سوخت. -قول می دم بدون خداحافظی جایی نرم.خوبه؟ وحشت جایگزین تمام حسهای تو نگاهش شد. -یعنی واقعاً می خوای بری؟ اگر این ازدواج سر نمی گرفت..می رفتم...!ادامه دادن به این شکل محال بود. -تا دو سه روز دیگه مشخص میشه...خبرش رو بهت می دم. کمی نگاهم کرد...کاسه چشمش پر آب شد و از ماشین بیرون رفت...کتم را از صندلی عقب برداشتم و در دل گفتم: -یک طلبت دایی...! شاداب: -مگه نگفتی جیگر؟اینم جیگر..چرا نمی خوری؟ اشتهایی برایم مانده بود؟اشتهایی برایم گذاشته بودند؟ -من سیر شدم..خودت بخور... گازی به لقمه توی دستش زد..چقدر خونسرد و راحت و بی خیال بود... -نمی دونستم با نگاه کردن به جیگر هم میشه سیر شد. من چه احمق و ساده بودم...چقدر راحت وابسته می شدم..چقدر راحت دل می دادم..چقدر با این احساسات رقیقم آسیب پذیر شده بودم. -خب تعریف کن ببینم..این ده روزه که من نبودم چیکار کردی؟ نان جلوی دستم را ریز ریز کردم و گفتم: -هیچی...درس..کار..مثل همیشه... نوشابه اش را سر کشید و گفت: -شوهر پیدا نکردی؟ هرچه رنجش داشتم توی چشمم ریختم و گفتم: -چرا..اونم نه یکی...ده تا... ابروهایش را بالا داد و گفت: -هوم..آفرین...اکتیو شدی...ملاکت واسه انتخاب این ده تا چی بود؟ با حرص گفتم: -اینکه شبیه تو نباشن. آنقدر بلند خندید که همه برگشتند و نگاهمان کردند. -نه..خوشم اومد...ملاکت کاملاً درسته.کار و بارشون چیه؟ چقدر بدجنس بود...چقدر بی عاطفه بود...چقدر بی احساس بود...چرا نمی فهمید که رفتنش را نمی خواهم؟چرا نمی دید چقدر حالم بد است؟ -واست دعوت نامه می فرستم...خودت بیا و ببین...البته اگه پیدات کنم! ظرف جلوی دستش را کنار زد و گفت: -وای چقدر خوردم...بریم یه کم قدم بزنیم. اصلاً حواسش به من و حرفهای پر کنایه ام بود؟   بی هیچ حرفی برخاستم و فکر کردم من هرگز اجازه ندادم از سر میزی گرسنه برخیزد..حتی اگر اشتها نداشت و او... -میشه بگی علت این اخما چیه؟ به زن و مردی که از کنارمان..خندان و دست در دست هم رد شدند نگاه کردم و گفتم: -هیچی... تنه ی آرام و نامحسوسی به تنه ام زد و گفت: -اگه دوست داری می تونم اجازه بدم واسه همین یه بار دستم رو تو خیابون بگیری...ممکنه دیگه هیچ وقت همچین افتخاری نصیبت نشه...! بخشنده شده بود...روشنفکر شده بود...قبل ترها دوست نداشت کسی آویزانش باشد...! -نه..نمی خوام...نگهش دار واسه اونایی که داری می ری پیششون...! نگاهش گزنده بود..مثل حرفهای من که این روزها بی اجازه از من تلخ شده بودند و بودار...! -تازگیا دست به متلکت خوب شده ها..! آه کشیدم...دیگر توان دعوا نداشتم. -بیا اینجا بشین ببینمت. نشستم تا ببیند...که نمی خواهم برود.... -منو نگاه کن. نگاهش کردم...دلم برای جزء جزء صورتش تنگ می شد. -چرا نمی گی چی تو دلته؟چرا نمی گی از چی ناراحتی؟ گفته بودم؟واضح تر هم مگر می شد؟من نمی خواستم دانیار برود. -به خاطر رفتن من ناراحتی؟آره؟ کف دستانم را روی پاهایم گذاشتم و گفتم: -عیبی نداره..عادت می کنم. -به چی عادت می کنی؟ چرا اذیتم می کرد؟چرا از عذاب دادن من لذت می برد؟ -به نبودنت. صدایش آرام شد..ملایم تر از هر وقتی. -به من نگاه کن. چه اصراری داشت که چشمان خیسم را ببیند؟ -شاداب با توام..تو چشمام نگاه کن. چرا امشب..همین امشب باید اینقدر رنگ قهوه ای چشمانش خودنمایی کند؟ -اگه یه راهی باشه واسه نرفتن من...یه راهی که شاید سختت باشه...شاید اذیتت کنه...اما تنها راه ممکن باشه...حاضری امتحانش کنی؟حاضری به خاطر من سختیش رو به جون بخری؟ چشمانم درگیر دو دو زدن مردمکهایش شد...راهی برای نرفتن دانیار؟ -حاضری به خاطر من اون راه رو بری؟ دهان باز کردم....دستش را نزدیک لبـ ـهایم آورد. -نه..فکر کن...زود جواب نده... آرام آستین تا خورده پیراهنش را گرفتم و دستش را پایین کشیدم و گفتم: -حاضرم..! چشمانش درخشیدند...برای اولین بار از زمانی که می شناختمش..درخشش چشمانش را دیدم. -مطمئنی؟ به قلـ ـبم رجوع کردم...من به دانیار اعتماد داشتم...مرا به بیراهه نمی کشید...شاید راهش سخت بود..اما بیراهه نبود...! -آره. بی توجه به آدمهای دور و برمان...نزدیکم شد و بازوهایم را در دست گرفت و نگاه نافذش را میخ کرد و توی چشمانم فرو برد. -ممکنه اذیت شی...ممکنه ناراحت شی..ممکنه بهت فشار بیاد...ممکنه چاله چوله های زیادی سر راهت باشه...با وجود اینا حاضری؟ نمی دانستم چه می گوید و از چه حرف می زند..فقط می دانستم یک راه است برای اینکه دانیار نرود. -خب...مگه تو نیستی؟ مهربان ترین لبخند دنیا را زد و گفت. -هستم. آرام گرفتم..دانیار که بود از هیچ جاده ای نمی ترسیدم....منهم لبخند زدم و گفتم: -حاضرم. فشار دستش را برداشت...اما نگاهش را نه...!پرسیدم: -حالا بگو باید... انگشت اشاره اش را روی لـ ـبم گذاشت و گفت: -هیش..هیچی نگو..الان نه...بعداً در موردش حرف می زنیم.فقط قول بده که بهم اعتماد می کنی... خنده از ته دلم محکم ترین قول بود...و نگاه گرم و خاص دانیار آرامش بخش ترین مسکن دنیا...دستانم را بغـ ـل زدم و به تهران نگاه کردم...تهرانی که با دانیار دیگر قفس نبود....زیر چشمی نگاهش کردم...او هم به تهران نگاه می کرد...هرچند بدون لبخند...اما او هم آرام بود...فاصله مان را کمی کمتر کردم...همین سانتی مترها را هم نمی خواستم...دستش را روی نیمکت گذاشت..پشت من...این لبخند تا کجا می توانست کش بیاید؟ -والله که شهر بی تو مرا حبس می شود...! دانیار: دایی بلند خندید و گفت: -پس طاقت نیاورد و لو داد. حوله را روی موهای خیسم مالیدم و گفتم: -نه..اسمی از شما نیاورد...ولی من فهمیدم اون حال خراب از کجا آب می خوره.من موندم سربازای عراقی با چه جراتی با شما می جنگیدن...دختر بیچاره داشت سکته می کرد. دایی چشمکی زد و گفت: -تو هم دست کمی نداری...بهترین استفاده رو از بدترین شرایط اون کردی...استادی هستی و رو نکرده بودی..! حوله را دور گردنم انداختم...رو به رویش نشستم و گفتم: -چی شد که تصمیم گرفتین باهاش حرف بزنین؟مگه نگفتین این ازدواج رو قبول ندارین؟ با انگشت شست و اشاره گلویش را ماساژ داد و گفت: -اگه قرار باشه این طفل معصوم رو اذیت کنی...نه قبول ندارم...اگه ببینم داری بهش ظلم می کنی قول می دم خودم طلاقش رو بگیرم. خیسی صورتم را پاک کردم و گفتم: -شما هم به انجمن طرفداران شاداب پیوستین؟ به نقطه نامعلومی خیره شد و گفت: -نگرانشم...! با حسرت به میز نگاه کردم..دلم می خواست پاهایم را رویش بگذارم. -نگران چی دایی؟سیخ داغ که نمی کنم تو چشمش. دایی پوزخند زد. -یعنی همینکه سیخ داغ نکنی تو چشمش، شوهر ایده آلی هستی؟هرچند که...می دونم به محض اومدن دیاکو به ایران این کار رو هم می کنی. این چیزی بود که خودم را هم اذیت می کرد. -دانیار تو واقعاً با این قضیه کنار اومدی؟ کنار نیامده بودم...کنارش گذاشته بودم. -نمی دونم دایی...سعی می کنم بهش فکر نکنم. -خب اینجوری که فقط صورت مسئله رو پاک می کنی...الان کله ت داغه...فقط می خوای شاداب رو بیاری تو خونه خودت...اما بعدش چی؟دیاکو بالاخره میاد ایران...اون موقع می خوای خون این دختر رو بریزی تو شیشه؟ دایی حال خوشم را زایل کرد...مگر خودش نگفته بود نباید به خاطر این مسائل از کسی که دوست دارم دست بکشم؟ -می دونم سخته دایی...اما من به دیاکو اعتماد دارم..به شاداب هم...حداقل مطمئنم این دو نفر بهم خیانت نمی کنن. -بحث خیانت نیست دایی...معلومه که دیاکو بهت خیانت نمی کنه...اما اون حس موذی درون خودت رو چیکار می کنی؟ببین...من امروز به بدترین شکل ممکن اون دختر بیچاره رو تحت فشار گذاشتم...فقط دنبال یه نشونه بودم که اونو به دیاکو وصل کنه...هرچی بهونه آورد به دلم ننشست...اما جمله آخرش خیالم رو تخـ ـت کرد...گفت حاضر نیست با مردی باشه که یه بار پسش زده...حس کردم اینو از ته دلش گفت...اما اینا باعث نمیشه که تمام حسش رو به دیاکو از دست داده باشه...اولین آدمی که دلت رو می لرزونه تا ابد تو ذهنت می مونه...همه تو زندگیشون این تجربه رو دارن...تجربه اولین طپشهای تند قلب...به کسی هم نمیشه ایراد گرفت...به هر حال هر سن و سالی حال و هوای خودش رو داره...ملاک های خودش رو داره...مشکل اینجاست که در مورد تو...اولین طپشهای تند قلب زنت واسه برادرت بوده...با اخلاقی که ازت سراغ دارم...و با اون دختر مظلوم و عاطفی که امروز دیدم...نگرانم...! اعصابم بهم ریخت...رسماً بهم ریخت... -دایی مگه خودت نگفتی... میان حرفم پرید. -من می دونم چی گفتم...الانم حرفم همونه...می گم مبادا اون تعصبات الکی باعث شه کسی رو که دوست داری از دست بدی..مبادا باعث شه کسی رو که دوست داری شکنجه بدی...مبادا باعث شه یه دختر پاکدامن رو به خاطر حساسیتات متهم کنی...می گم که حواست رو جمع کنی...می گم یه وقت از صبر و سکوت اون دختر سوءاستفاده نکنی..یه وقت به دور بازو و کلفتی گردنت متوسل نشی...یه وقت به اینهمه مظلومیت ظلم نکنی...حرفم اینه...چون وجدانم درگیره...چون پای منم گیره...چون اون دختر مثه تموم دخترای این کشور واسم عزیزه...نمی تونم اجازه بدم خواهر زاده من بدبختش کنه...اینایی که می گم اتمام حجته دانیار. نگرانی های دایی نگرانی های منهم بود...اما... -من شاداب رو دوست دارم دایی... بدون هیچ تعارفی گفت: -دیاکو رو هم دوست داشتی..اما پدرش رو در آوردی...تازه دیاکو مرده..قویه...تحملش نهایت نداره...اما این دختر عین شیشه شکننده ست..طاقت درشتی و بی توجهی و بی محبتی رو نداره...حتماً خودت اینا رو بهتر از من می دونی... نیشخندی زدم و سکوت کردم..چقدر تصور همه از من وحشتناک بود...حتی دایی...که خودش دانیار بود.بلند شدم و گفتم: -فعلاً که معلوم نیست جواب شاداب چی باشه...هنوز نمی دونه راه حل و پیشنهاد من چیه...بعیدم می دونم به این راحتیا قبول کنه... برخاست..دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: -جواب مثبت گرفتن از اون با من...رو سفید کردن من با تو...قبوله؟ دایی چه می دانست که اینقدر نگران بود؟ شاداب: قبل ترها اینطور نبودم...به خاطر اضطراب، کف دستانم اینهمه عرق نمی کرد...اینطور خیس آب نمی شدم...لرزش بود..گریه بود...بغض بود اما این عرقهای کف دست..آنهم به این شدت نه...!دستمال را محکم به پوست دستانم کشیدم...از صبح که دانیار گفته بود دایی اش می خواهد مرا ببیند تا همین الان که رو به رویش نشسته بودم تمام آب بدنم حرام این عرق کردنها شده بود...کاش حداقل زودتر حرفش را می زد و راحتم می کرد این...این مرد مخوف.با چشمان منتظر نگاهش کردم..حرفم را خواند و ماسک را از روی دهانش برداشت و پرسید: -چقدر از جنگ می دونی؟ جا خوردم..انتظار هرچیزی را داشتم به جز جنگ..! دستمال را توی مشتم گلوله کردم و جواب دادم: -تا قبل از اینکه آقای حاتمی و دا...آقا دانیار رو بشناسم زیاد نمی دونستم. با کش ماسکش بازی کرد و گفت: -حوصله داری منم یه کم واست تعریف کنم؟ سریع گفتم: -خواهش می کنم...اختیار دارین. یعنی این ملاقات برای حرف زدن در مورد جنگ بود؟ -البته از روزای جنگ که نه...اون روزا دیگه گذشته..می خوام از روزای بعد از جنگ بگم که هنوزم ادامه داره.خوب گوش می دی؟ -بله..گوشم با شماست. با انگشت شست و اشاره چشمانش را مالید و گفت: -یکی از رفقای من...تهرانی بود اتفاقاً...موجی شد.می دونی که موجی چیه؟موج انفجار؟ با سر تایید کردم. -وقتی برگشت خونه...حدود یه ماه بعد...زنش طلاق گرفت...بچه هاشم با خودش برد و این دوست ما رو بی کس و کار ول کرد و رفت...پدر و مادرشم در قید حیات نبودن...بقیه اعضای فامیل تصمیم گرفتن بذارنش تو یه آسایشگاه روانی...من تا وقتی ایران بودم می رفتم بهش سر می زدم... چهره اش در هم فرو رفت..چهره ی همیشه خونسردش. -اونقدر بهش آرامبخش می زدن که هیچی نمی فهمید...یه بار از دکترش پرسیدم یعنی اینقدر حالش بده که نمی ذارین دو دقیقه بیدار بمونه؟اونم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: -از یه آسایشگاه دولتی با اینهمه مریض و اینهمه کمبود نیرو چه انتظاری داری؟یه پرستار بیست و چهار ساعته رو نگهبان یه دیوونه کنم؟ دستش را روی دهانش کشید...پیشانی اش کم کم قرمز می شد... -حیف که نمی تونستم رو یه ایرونی شمشیر بکشم..وگرنه به ولای علی...همونجا... حرفش را خورد. -جوابش رو ندادم...چی می گفتم؟حرفی نداشتم...اگرم داشتم مثل میخ آهنی بود و سنگ...مثلاً اگه می گفتم این دیوونه به خاطر تو و زن و بچه ت اینجوری شده فایده ای هم داشت؟اگه می گفتم اون موقع که تو توی خونه خودت در آرامش بودی و غرب و جنوب ایران زیر رگبار خمپاره بود...این دیوونه وسط موج انفجار گیر کرد اما تانک دشمن را با آر پی جی زد...متحول می شد؟اگه می گفتم موشک دوازده متری رو توی کوچه نُه متری..رو سر غیر نظامیا آوار می کردن و تو فقط توی تلویزیون اخبار پیروزیهای پی در پی و موفقیتهای آنچنانی و شکست دشمن رو می شنیدی...غیرتش به جوش می اومد؟نه...فقط یه پوزخند می زد و مثل خیلیای دیگه می گفت می خواست نره...مگه مجبورش کرده بودن؟گیرم که خوزستانم مال عراقیا می شد.ما چی از دست می دادیم؟...اوف...بگذریم...اون بنده خدای دیوونه..زیاد دووم نیاورد...مرد...بهتر بگم..راحت شد..! هرچند منظورش را نمی فهمیدم..ولی دردی که در کلامش نشسته بود...دل مرا هم به درد می آورد.سرفه برای چند لحظه امانش را برید اما مقاومت کرد و ادامه داد. -یکی دیگه از رفقا وقتی اومد جبهه جوون بود و مجرد...چه قد و بالایی هم داشت...مثل هنرپیشه ها...چی می گین شما..مدل..مانکن...!اما وقتی برگشت از گردن به پایین فلج بود...فقط می تونست سرش رو تکون بده..اونم خیلی کم...خدا می دونه چقدر واسه اون همه جذابیت مردانه که اونجوری خاک شده بود حسرت خوردم...اما خبر عروسیش عین بمب تو سرم منفجر شد...نمیتونستم باور کنم.مگه می شد؟رفتم سراغش...دیدم نه بابا..انگار واقعیت داره...اتفاقاً خانومش خیلی هم کدبانو و با کمالات بود و از همه مهتر بدون هیچ نقص جسمانی و البته زیبا...!سر به سرش گذاشتم...گفتم ایولا مجید...خوب زرنگی...خانومش نذاشت جواب بده و بلافاصله گفت: -من زرنگتر بودم که تونستم راضیش کنم با من ازدواج کنه. دروغ بگم؟کلی ادعا داشتم که تا اونجایی که تونستم عراقی نفله کردم...به زور بازو و قدرت نشونه گیریم می بالیدم...انگار کل افتخار اون جنگ به نام من بود...اما اون دختر کم سن و سال...بدجوری منو زمین زد...بدجوری فتیله پیچم کرد...بدجوری دماغمو به خاک مالید...تازه فهمیدم غیرت یعنی چی...از خود گذشتگی...فداکاری یعنی چی! تازه فهمیدم جنگ یعنی چی..مردی و مردونگی یعنی چی...تازه فهمیدم دشمن اصلی خودمم...نفسم..غرورم...تازه فهمیدم باید جنگ رو اول از همه با خودم شروع کنم..خودمو نفله کنم...خودمو خاک کنم..شاید به مقام اینطور زنی برسم...شاید...! شانه هایش فرو افتادند. -این رفیقم با وجود اون شرایط وحشتناک جسمی هنوز زنده ست...حالش خیلی بدتر از اون دیوونهه بود...اما نیروی عشق..نیروی عاطفه..نیروی قدرشناسی...بهش انگیزه زندگی می ده...در حالیکه اون دیوونه رو غصه بی مهری دق داد...غصه بی کسی...غصه تنهایی...غصه سرباری..! این نم اشک بود توی چشمان این مرد مقتدر؟این بغض بود توی گلوی همیشه گرفته من؟ -می دونی چیه دخترم؟هرکسی که تو جنگ بوده..چه خودش..چه اعضای خانوادش...به یه شکلی آسیب دیده...ای کاش اون آسیب فقط جسمی بود...ماها دلمون خیلی نازک شده...روحمون زود لکه میشه...زود خسته میشه...هرکسی نمی تونه ما رو تحمل کنه...کار هرکسی نیست بودن و موندن با یه مجروح جنگی...ترحم هم تا یه مدتی دووم میاره...بعدش تموم میشه...اگه کسی ما رو واقعاً و از ته دل...به خاطر خودمون نخواد..نمی تونه باهامون بمونه... به سرعت قطره اشکی را از کنار چشمم زدودم و اجازه ندادم فرو بریزد و گفتم: -نگین..تو رو خدا اینجوری نگین...ذره ذره این خاک به شما و امثال شما مدیونه. با آه سرش را تکان داد و حرفم را قطع کرد: -تعارف که نداریم دخترم...تو دیاکو و دانیار رو ببین...زن دیاکو...چه دختر من باشه چه هرکس دیگه...تا آخر عمرش باید با مشکلات جسمی دیاکو دست و پنجه نرم کنه و زن دانیار...با مشکلات روحیش...!به نظرت زندگی کردن با دانیار راحته؟ دانیار..دانیار طفلی...دانیار رنج دیده من...! -شاید همون دوست دیوونه من...اگه به جای مغزش...دست و پاش آسیب دیده بود کمتر تنها می موند...چون بیماریهای جسمی قابل تحملن...قابل درمانن...اما امان از مشکلات روحی...امان...! چند لحظه مکث کرد. -نگفتی...به نظر تو که یه دختری...زندگی کردن با دانیار راحته؟با آدم سرد و همیشه بی حوصله و بداخلاق که عصبانیتش غیرقابل کنترله و ابراز محبتش رو احدی به چشم ندیده؟تو...می تونی با همچین آدمی زندگی کنی؟ من؟به عنوان یک دختر؟فکر کردم. -می تونی؟ نفسم را بیرون دادم و گفتم: -من همین الانشم دارم با آقا دانیار زندگی می کنم. چشمانش را تنگ کرد و گفت: -خب؟ صورتش را تجسم کردم...وقتی که شکر توی شیرم می ریخت...یا گرمای آغـ ـوشش توی سرمای زیر صفر روز عروسی دیاکو... -آقا دانیار نه سرده...نه بی احساس...محبتش رو هم به شکل خودش ابراز می کنه...لازم نیست به زبون بیاره...اگه کسی رو دوست داشته باشه به راحتی بهش ثابت می کنه...با کاراش..با حمایتاش..با متفاوت بودناش...!آقا دانیار بد نیست..فقط با آدمایی که ما می شناسیم فرق داره...اگه کسی بتونه این تفاوت رو بپذیره خیلی راحت می تونه باهاش کنار بیاد...خیلی راحت تر از آدمای معمولی...! تا به حال اینقدر به وضوح رضایت را از چهره کسی نخوانده بودم...با آرامش تکیه داد و دستانش را به سیـ ـنه زد و گفت: -پس در اینصورت فقط یه سوال باقی می مونه.تو...به عنوان یه دختر...حاضری با دانیار ازدواج کنی؟ این دیگر چه سوالی بود؟کمی دستپاچه شدم. -خب...من..شرایطم فرق داره..در این مورد نمی تونم نظر بدم. یه لنگه ابرویش را بالا انداخت و گفت: -چرا؟ به مردمک پیر شده چشمانش که به خاکستری می زد خیره شدم...این مرد چه می خواست؟حرف زدن در مورد خاطرات جنگ...حرف زدن در مورد مجروحین جنگی؟آنهم با من؟دستهایم را روی میز گذاشتم و کمی خم شدم: -میشه بگین علت این ملاقات چیه؟ گوشه لبش تکان خورد...مثل دانیار پوزخند نمی زد...اما مثل دانیار برای کشف خنده اش،میکروسکوپ الکترونی لازم بود. -علت ملاقات؟همین سوالی که پرسیدم.با دانیار ازدواج می کنی؟ پلک راستم پرید...دستم را رویش گذاشتم...نفسم هم...فکر کنم چند ثانیه ای بود که نفس می کشیدم. -می دونم خیلی بی مقدمه و ناگهانی بود...اما حرفی رو که باید می زدم گفتم...می تونی با یه مجروح جنگی...اونم از نوع روحیش..زندگی کنی؟ عضلات اطرافم دهانم یکی یکی منقبض می شدند. -شما چی دارین می گین؟ لبخند اینبارش را تمام افراد حاضر در رستوران دیدند. -دارم ازت خواستگاری می کنم...واسه دانیار..همین...! همین؟فقط همین؟بی اراده پرخاش کردم. -فکر می کنم سری قبل منو واسه برادر بزرگش خواستگاری کردین. گوشه چشمانش چین خورد...مثل دانیار...احساس بدی داشتم...تمام درونم پیچ می زد...دلم گواهی بد می داد. -هدفتون از این حرفا چیه؟دنبال چی هستین؟ چانه اش را خاراند و گفت: -هدف تموم حرفام همین بوده و هست...با دانیار ازدواج می کنی یا نه؟ می خواست مچم را بگیرد...مطمئن بودم...اما به چه نیتی و برای چه را نمی دانستم...چند روز پیش گفت با دیاکو ازدواج کن و حالا می گوید با دانیار...!از این بازی خوشم نمی آمد. -لازم نیست جواب قطعی رو الان بهم بدی...می تونی فکر کنی...من فقط می خوام بدونم می تونی به همچین چیزی فکر کنی؟ با حرص اما آهسته مشتم را روی میز کوبیدم و گفتم: -معلومه که نه..! دیگر دلم نمی خواست آنجا باشم..نمی خواستم با او حرف بزنم. -خب...یه دلیل می گی؟چرا نه؟ صدایم بالا رفت...نگاه بدگمان چند نفر را روی خودم حس کردم. -می دونین اگه دانیار بفهمه چه عکس العملی نشون می ده؟می دونین چقدر از این حرفا بدش میاد؟می دونین چقدر عصبانی میشه؟ با خونسردی انگشتش را روی ماسکش کشید و گفت: -نگران دانیار نباش...اون در جریانه. انگار با سوزن به تیوپم زدند. -منظورتون چیه؟ صندلی اش را جلو کشید و گفت: -به نظرت دانیار آدمیه که واسه انتخاب دیگران تره خورد کنه؟یا منتظر بشینه تا من واسش دختر پیدا کنم؟یا مثلاً اگه من بگم شاداب دختر خوبیه باهاش ازدواج کن..میگه چشم دایی جون..هرچی شما بگی؟ چرا نمی فهمیدم؟چرا حرفهایش را نمی فهمیدم؟چرا منظورش را نمی فهمیدم؟چرا اینقدر ذهنم کند شده بود؟چرا اینقدر گیج بودم؟ -دخترم...من به عنوان بزرگتر دانیار و به خواست دانیار اینجام.درخواست ازدواجش رو می پذیری؟ ازدواج؟با دانیار؟ مسخ و منگ گفتم: -ازدواج؟من و دانیار؟ عمیق نگاهم کرد. -آره...تو و دانیار... زمزمه کردم: -مگه میشه؟ خیرگی نگاهش اذیتم می کرد. -چرا نشه؟مگه نمی گی کنار اومدن با دانیار راحته؟مگه نمی گی خوب می شناسیش؟مگه نمی گی که همین الانم داری باهاش زندگی می کنی؟مگه شب و روزت رو باهاش نمی گذرونی؟مگه اینهمه وقت با کمترین تنش و مشکل کنارش نبودی؟خب!پس چرا رسمیش نکنیم؟ این بی انصافی بود...بی انصافی... -من و دانیار...با هم دوستیم...اون خودش می دونه که نمیشه. دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: -باشه..دوستین...ازدواج این دوستی رو محکمتر می کنه... مـ ـستاصل سرم را تکان دادم. -نمیشه...خودشم می دونه...نمیشه. بطری آب را به طرفم هل داد و گفت: -به خاطر دیاکو نمیشه؟ چشمم مثل گلویم خشک بود و می سوخت.صدایم مثل شمشیر مضرس شده بود. -نمیشه. گلویم را مالیدم و تکرار کردم. -نمیشه. از نگاه عجیبش می ترسیدم.ملایم و مهربان گفت: -باشه...نمیشه...خودت رو اذیت نکن. کیفم را برداشتم...نمی خواستم آنجا باشم. -فقط اگه بدونی اون راهی که دانیار در موردش حرف می زد همینه و اون دیگه حاضر نیست به این شکل دوستی ادامه بده...بازم همین جواب رو می دی؟ چانه ام لرزید...دانیار بی معرفت...دانیارِ... -آره. اینهمه آرامش و خونسردی را می توانستم بپذیرم..اما آن چین گوشه چشمش را نه...به چه می خندید؟ -یعنی به دانیار بگم شاداب نمی خواد با تو ازدواج کنه؟ چقدر شبیه دانیار بود...بی رحم...بی رحم..بی رحم... -بگین نمی تونه ازدواج کنه...! کش ماسک را پشت گوشش انداخت و گفت: -باشه دخترم...برو خدا به همرات...! متحیر بر جا خشک شدم...حتی اصرار هم نکرد...! دانیار: یک هفته گذشت...یک هفته ای که دایی اولتیماتوم داده بود طرف شاداب نروم...یک هفته ای که او هم طرف من نیامد...در بی خبری کامل به سر می بردم...و البته در اضطراب...!دایی می گفت درست می شود...می گفت شوکه شده و برای پذیرشش زمان می خواهد...اما من..تمام مدت...تمام این یک هفته به اشکهایی که برای دیاکو ریخته بود...می اندیشیدم...به حال و روزش بعد از آمدن دیاکو...به جنون رسیدنش در روز عروسی دیاکو...!یک هفته فکر کردم که آیا بعد از دیاکو آن نگاه مشتاق و شیفته و عاشق را در چشمان شاداب دیده ام؟نه ندیده بودم..!شاداب هرگز به هیچ کس مثل دیاکو نگاه نکرد...دیگر نگاه نکرد.ماشین را مقابل خانه شان پارک کردم...نه به خاطر اینکه دایی گفته بود وقتش رسیده و الان بیشتر از هرکسی به من احتیاج دارد...نه حتی به خاطر به جواب رسیدن خودم....نه حتی به خاطر راضی کردنش...فقط به خاطر خود شاداب...که مادرش می گفت خودش را توی اتاق حبس کرده و از من کمک خواست.شادی در را باز کرد...سرحال نبود..از رنگ پریده اش فهمیدم...فقط زیرلب سلام کرد...مادرش از او بدتر...پرسید: -تو می دونی این دختر چشه؟ به در بسته اتاقش نگاه کردم و گفتم: -آره...فکر می کنم بدونم. چمانش ملتمس شد. -خب به منم بگو...یه هفته ست که می ره دانشگاه و شرکت و بعدش مـ ـستقیم توی اتاق...هیچی نمی خوره...هیچی نمی گه...با هیچ کس حرف نمی زنه... دلم برای نگرانی اش سوخت...دلم به نگرانی اش حسادت کرد... -من باهاش صحبت می کنم...بعد واستون توضیح می دم.خوبه؟ خوب نبود...از پایین افتادن سرش فهمیدم...در زدم...بفرمایید ضعیفی گفت...وارد شدم...پوشیده و مرتب میان اتاق ایستاده بود...سلام کرد...اما نگاه نه...! در را بستم و گفتم: -سلام. لاغر شده بود...ضعیف تر از همیشه.به دیوار تکیه دادم و دستهایم را پشتم گذاشتم. -خوبی؟ تند شدن حرکات قفسه سیـ ـنه اش را دیدم. -مرسی. دایی با خودش چه فکر می کرد که مرا در چنین موقعیتی قرار داده بود؟ -خب؟فکراتو کردی؟ سرش را بلند کرد. -نظرت عوض شده یا جوابت همونه؟ بلافاصله اشک توی چشمان دلخورش حـ ـلقه زد و با ناراحتی گفت: -دانیار...! دستانم را از دو طرف گشودم و گفتم: -چیه؟چرا یه جوری رفتار می کنی که انگار قتل کردم؟ گوشه های لبش به سمت پایین کشیده شد. -تو چرا یه جوری رفتار می کنی که که انگار از همه چی بی خبری؟ تیزی یک خنجر زهرآلود را روی قلـ ـبم حس کردم. -اگه منظورت از همه چی دیاکوئه...مطمئن باش چیزی یادم نرفته. میان دو لبش فاصله افتاد...از ناباوری... -یعنی... حرف زدن در این مورد خلقم را تنگ می کرد. -بله..یعنی یادمه که عاشق برادرم بودی. عقب رفت...روی دیوار سر خورد و نشست...نباید اجازه می دادم فکر کند... -علی رغم همه اینا...بازم می خوام همسرم باشی...و می خوام جواب آخر رو به خودم بدی. زانوانش را بغـ ـل کرد و بی روح و دمغ پرسید: -چرا اینکار رو می کنی؟چرا دوستیمونو خراب می کنی؟چرا من؟اونهمه دختر دور و برت هست...چرا من؟ منهم نشستم...با همان فاصله ی زیاد. -چرا فکر می کنی می خوام دوستیمونو خراب کنم؟مگه قراره چی عوض بشه؟تو بهترین دوست منی...و می خوام بهترین دوستم بمونی. نزدیکش شدم... -مگه نگفتی بهم اعتماد داری و هر جایی که برم باهام میای و هر راهی که باشه امتحان می کنی؟پس چرا جا زدی؟ چشمان مشکی خیس و براقش را به صورتم دوخت.چقدر ناامید و خسته به نظر می رسید. -می دونم...من آدم خوبی نبودم و نیستم...می دونم چقدر اخلاقم گنده...می دونم تا این سن چقدر کثیف زندگی کردم...می دونم حق تو یه مرد نجیب و مهربون مثل خودته...می دونم کارم خودخواهیه...می دونم لیاقت تو خیلی بیشتر از این حرفاست...اما اگه می تونی منو ببخشی...اگه می تونی گذشتم رو فراموش کنی...اگه می تونی بهم اعتماد کنی...باهام ازدواج کن...! لبش را گاز گرفت. -نمی خوام مجبورت کنم...مجبور نیستی...تو به هیچ کاری مجبور نیستی...جوابت هرچی باشه من می پذیرم...مطمئن باش اگه بگی نه، نمی میرم...خودکشی هم نمی کنم...یه مدت سخت می گذره اما بعد دوباره زندگیم روال عادیش رو در پیش می گیره...ولی... به قطره اشکی که روی گونه اش افتاد نگاه کردم...گند زده بودم...کدام مردی اینطوری خواستگاری می کرد؟دیگر نمی دانستم چه باید بگویم...شاید هم می دانستم اما نمی توانستم..!پاهایش را بیشتر درون شکمش جمع کرد و گفت: -اگه...اگه از منم مثل دخترای دیگه..بعد از یه مدت خسته بشی و ولم کنی..من چیکار کنم؟ حق داشت از بی وفایی آدمی مثل من بترسد.حق داشت...!با نوک انگشت اشکش را پاک کردم و گفتم: -میشه اینقدر خودت رو با اونا مقایسه نکنی؟ پلکهایش را پایین انداخت.می دانستم از تماس دستهایم خوشش نمی آید..اما چاره ای نداشتم...چانه اش را گرفتم. -شاداب...تو منو دوست داری؟ توی عمرم این سوال را از هیچ کس نپرسیده بودم. -فقط همینو بگو و بقیه ش رو بسپر دست من. به نرمی صورتش را آزاد کرد و گفت: -دارم...اما... انگشتم را نزدیک لبش نگاه داشتم و گفتم: -پس بذار به روش من پیش بریم...! نگاهش پر از سوال بود..پر از تردید..پر از شک...پر از ترس... -من...می ترسم دانیار...! منهم می ترسیدم...نه از او...از خودم...!ضربه آرامی به بینی سرخش زدم و گفتم: -از چی می ترسی کوچولو؟ تمام صورتم را با وسواس کنکاش کرد. -من هیچی بلد نیستم. با وجود حال خرابی که داشتم خنده ام گرفت. -مگه می خوای چیکار کنی که بلد نیستی؟ دستهایش را روی گونه هایش گذاشت و گفت: -آخه...اون دخترا...من حتی آرایشم... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -یه بار دیگه اسم اون دخترا رو بیار تا به وسیله همین دستا گردنت رو بشکنم. اخمهایش در هم رفت...برای اینکه جلوی دست درازی ام را بگیرم برخاستم و گفتم: -کی با خانواده خدمت برسیم؟ شاداب: درپوش مخملی جعبه حـ ـلقه ها را بستم و روی میز گذاشتم...صفحه دوم شناسنامه ام را که هنوز سفید بود باز کردم و روی قسمت نام همسر دست کشیدم و زمزمه کردم: -دانیار حاتمی... باورم نمی شد..آنقدر این روزها به سرعت گذشته بودند...آنقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود که هنوز گیج بودم...درک درستی از اتفاقی که داشت می افتاد نداشتم...دانیار و دایی اش آمدند...قبل از آن انگار با پدرم تلفنی صحبت کرده بودند...حرفها و صحبتهایمان شبیه خواستگاری نبود...انگار تنها در مورد یک نقل مکان ساده حرف می زدند...رفتن من از یک خانه به خانه دیگر...!مادر مرتب اشکهایش را می زدود و خدا را شکر می کرد...لبخند از لبـ ـهای پدر نمی رفت...آرامش را در چشمان هردویشان دیدم...مادر گفته بود از خدایش است دانیار دامادش شود...پدر گفته بود چه اتفاقی بهتر از این...چه مردی مردتر از دانیار؟شادی تقریبا از خوشحالی می رقصید...و من تنها فکر می کردم دانیار حاتمی؟دانیار با نامزدی و صیغه محرمیت مخالفت کرده بود...می گفت فقط عقد محضری...بدون مراسم...ساده و خودمانی..اما هرچه سریعتر...همه پذیرفته بودند..انگار همه عجله داشتند..انگار همه از چیزی می ترسیدند..انگار همه نگران اتفاق بدی بودند...مادر برای جشن عروسی مهلت خواست...به خاطر جهاز...دانیار مهلت را پذیرفته بود...نه به خاطر جهاز...می گفت فکر می کند من به زمان احتیاج دارم...و من هیچی نگفته بودم...کسی چیزی از من نمی پرسید...همه سکوتم را به نشانه رضایت می دانستند...به نشانه شرم...اما نبود..سکوتم از رضایت نبود...از سردرگمی بود..دانیار حاتمی؟چند روزی طول کشید تا کارها ردیف شود...آزمایش دادیم..حـ ـلقه خریدیم...با لباسهایی ساده...دانیار گفت خریدهای اصلی بماند برای بعد از عقد...به من نگفت...به مادر گفت...ما خیلی کم با هم حرف می زدیم...الان که فکر می کنم فقط "سلام...خوبی...مرسی...این قشنگه...خداحافظ..."بینمان رد و بدل می شد...!چند روز تمام..فقط همین...!حتی اس ام اس و زنگهای شبانگاهی هم قطع شده بود...تا مجبور نبودیم دستمان به سمت تلفن نمی رفت...تا مجبور نبودیم همدیگر را صدا نمی زدیم...تا مجبور نبودیم بهم نگاه نمی کردیم....احساس می کردم به اندازه قرنها از هم فاصله گرفته ایم...غریبه شده بودیم...نمی شناختمش...حواسش به من نبود...مرا نمی دید...فراموشم کرده بود...این چند روز بغض داشتم..هر روز قوی تر از دیروز...مثل یک ربات گوش به فرمان...به فرمان همه بودم...اما تا کمی خلوت می شدم...گوشه ای می نشستم و به تکاپوی عجیب مادر و شادی نگاه می کردم...همه عروسها مثل من افسرده و بلاتکلیفند؟تبسم فهمید...غریبی حالم را...خوب نبودنم را فهمید...آمد و چندین ساعت حرف زد...گفت مگر دانیار را دوست نداری؟گفتم دارم.گفت مگر مجبوری؟گفتم نیستم.گفت اگر نمی خواهی هنوز دیر نشده...گفتم میخواهم.گفت از انتخابم..از تصمیم شوکه شده...گفتم می دانم.گفت دیاکو را چه می کنی...گفتم نمی دانم.و در آخر گفت این حال و احوال طبیعی ست...استرس قبل از ازدواج است...درست می شود..ومن لبخند زدم..اما فکر کردم اگر درست نشد چه؟شبها توی خانه قدم می زدم...به در دیوار دست می کشیدم...و دلم می گرفت..تنگ می شد...از اینکه باید با تمام خاطراتم خداحافظی می کردم و به خانه ای می رفتم که هیچ چیزش را نمی شناختم...وحشت می کردم...تصور دور بودن از خانواده می ترساندم...فکر می کردم بودن کنار دانیار چگونه است...و بعد از تصور زن بودن مو بر تنم راست می شد و اشک در چشمم می نشست...و صبحها..صبح همان شبها...وقتی دانیار را می دیدم تا آنجایی که می توانستم از تیررس نگاهش خارج می شدم...شبها..همان شبهای وحشت زا و پر کابـ ـوس..به سرم می زد عطای دانیار را به لقایش ببخشم و فرار کنم...اما صبحها..صبح همان شبها...به محض اینکه صدایش توی خانه می پیچید...به محض اینکه تلخی بوی عطرش در مشامم می نشست...به محض اینکه نگاههای گوشه چشمی اش را می دیدم...دستِ دلم می لرزید و پای رفتن قلـ ـبم لنگ می شد...!چندبار مادر خواست برایم حرف بزند...از شوهرداری بگوید...قسمتهایی را تاب می آوردم...و قسمتهایی را بالا می آوردم...مادر می ترسید...می گفت ضعیف شدی...فشارت افتاده...آب قند درست می کرد...کمی هم نمک قاطی اش می ریخت...فشارم بالا می رفت...اما...مادر می گفت زندگی صبوری می خواهد...تحمل می خواهد...نمی شود همیشه من باشی...نیم من بودن می خواهد...می گفت نباید جا بزنی...نباید از زیر بار مشکلات شانه خالی کنی...نباید خانه ای را که خانمش هستی به هر بهانه ای بگذاری و بروی...باید بمانی و برای سقف خانه ات ستون شوی...می گفت مردها مثل بچه اند...حتی بدتر...با محبت رامند و با لجبازی چموش...می گفت همیشه طوری رفتار کن که مردت احساس قدرت کند...احساس کند نیروی برتر است...اجازه نده غرورش بشکند...چون مردی که غرورش به باد رود به باد می رود...گاهی که خیلی به خودم جرات می دادم دهان باز می کردم و می گفتم..."من می ترسم"...!مادر می خندید...سرم را روی پایش می گذاشت و موهایم را نـ ـوازش می کرد و می گفت:همه دخترها می ترسند...همه...اما بعدها...وقتی بهترین اتفاقات را با شوهرت تجربه کردی به ترس امروزت می خندی...!و من به بدترین اتفاقات فکر می کردم و می گریستم...!این شبها من و مادر و شادی کنار هم می خوابیدیم...سه تایی پیش هم..مادر می گفت مگر قرار است کجا بروی...تازه هنوز عقد است..کو تا عروسی؟اما خودم می دیدم که با استینش یواشکی...طوری که ما نبینیم اشکهایش را پاک می کند...اشکهایی که هر کدام وزنه می شدند و روی قلب من جا خوش می کردند.این روزها از همیشه تنهاتر بودم...قبل ترها با دانیار همه چیز را قسمت می کردم...اما این روزها هیچ حرفی با او نداشتم...او هم حرف نمی زد..از همیشه عنق تر و بی حوصله تر...تمام دامادها سر طول دادن خرید یا وسواس برای انتخاب عصبانی می شدند؟بعد از اینکه برای خرید حـ ـلقه تشر خوردم دیگر گیر ندادم...از اولین مغازه ای که می رفتیم...اولین لباس را پرو می کردم و والسلام...و توی اتاق پرو به جای برانداز کردن خودم دستمال به چشمهایم می کشیدم که مبادا اشکی بریزد و چشمی قرمز شود و دانیار بفهمد...دانیار بداخلاق و غریبه این روزها..!این روزها و این شبها را دوست نداشتم...این گیر کردن میان دو پرتگاه را دوست نداشتم...اینکه همه خوشحال بودند به جز من و دانیار را...دوست نداشتم...اینکه یک چیزی این وسط درست نبود را دوست نداشتم...اینکه حتی نمی توانستم فکر کنم و درست تصمیم بگیرم را دوست نداشتم...هیچ چیز این دوران را دوست نداشتم...و... و...فردا جشن عقد بود...جشن که نه...بیشتر به یک میهمانی و دور همی شباهت داشت...اما همین دور همی ساده قرار بود آینده مرا تغییر دهد...همه چیزم را تغییر دهد...به نظرم شب قبل از عقد تبسم...تا صبح با هم حرف زده بودند...تلفنی...یادم می آید صبح روز عقدش چشمانش از بی خوابی باز نمی شد..اما خنده یک لحظه هم لبـ ـانش را ترک نکرده بود...می گفت پف چشم با آرایش درست می شود...اما شب قبل را دیگر نمی تواند بازسازی کند..دیگر تکرار نمی شود...و با هیچ چیز...حتی زیبا بودن در روز ازدواج..عوضش نمی کند...به صفحه گوشی ام نگاه کردم...دو نیمه شب بود...یک دوی نیمه شب ساکت و بی سر و صدا...توی آینه نگاه کردم...احتمالاً چشمهای منهم پف می کرد..آرایشگری هم در کار نبود تا ترمیش کند...دانیار گفته بود اگر می خواهی آرایشگاه بروی..برو..اما خودت را شبیه دلقکها نکن...!من اصراری نداشتم..اگر او دوست نداشت..منهم دوست نداشتم..هیچ وقت آرایش را دوست نداشتم...گفته بودم نمی روم...تبسم جیغ زده بود مگر می شود؟و در آخر تهدید کرده بود که هشت صبح خودش می آید و قیافه آویزان مرا قابل تحمل می کند. صدای بسته شدن در حیاط مرا از میان اوهام و افکار و ترسهایم بیرون کشید...پشت پنجره رفتم و پدرم را دیدم که با قدمهای آهسته و بی رمق به سمت پله ها رفت و نشست...تعجب کردم...کجا بود تا این وقت شب؟کی رفته بود که من نفهمیدم؟از اتاق بیرون رفتم..مادر کنار چرخ خیاطی خوابش برده بود...احتمالاً در انتظار پدر...شنلی دورم پیچیدم و به حیاط رفتم. -بابا؟ احساس کردم شانه هایش می لرزند..گریه می کرد؟با دلهره جلو رفتم و پیشش نشستم و باز گفتم: -بابا؟ آرام جواب داد: -جان بابا؟تو هنوز بیداری؟ گریه نمی کرد...اما رنگ لبـ ـهایش پریده بود. -کجا بودی؟چرا اینجا نشستی؟ سوال اول را جواب نداد. -می خوام یه کم هوا بخورم. با سماجت گفتم: -کجا بودی تا این موقع؟ چرخید و به صورتم خیره شد...نه چند لحظه و چند ثانیه...چندین دقیقه...در سکوت... -بابا؟خوبی؟ دستش را بالا آورد و روی گونه ام کشید. -تو کی بزرگ شدی بابا؟چرا من به جز نه سالگیت..به جز بازیای لب حوضت چیز دیگه ای یادم نمیاد؟چطور بزرگ شدنت رو از دست دادم؟چطور روزهای نوجوونی و جوونیت رو سوزوندم؟چطور؟ دستم را روی دستش گذاشتم. -تو منو بخشیدی شاداب؟می تونی منو بابت اون همه رنجی که بهت دادم..بابت اونهمه سرافکندگی..اونهمه خجالت..اونهمه فقر و فلاکت...ببخشی؟ انگار فقط منتظر همین تلنگر بودم برای منفجر شدن...! -می دونم...من بدترین پدر روی زمینم...بی لیاقت ترین پدر روی زمین...بی چشم و رو ترین..بی عرضه ترین..احمق ترین... دستم را روی دهانش گذاشتم..مگر این بغض گلوگیر اجازه حرف زدن می داد؟به نرمی مرا در آغـ ـوشش کشید و سرم را روی سیـ ـنه اش گذاشت. -اما...الان دیگه هواتو دارم...درسته دیره...درسته خیلی چیزا رو باختم...اما الان دیگه پشتتم...دلت قرص باشه...هر موقع بخوای..بابات اینجاست..عین یه کوه...تا الان خونه دانیار بودم...بهش گفتم دختر من عین مادرش مظلومه..صبوره...گفتم اگه روزی هزار بارم شکنجه ش کنی صداش در نمیاد...چون دختر همون زنیه که یازده سال من کثافت رو تحمل کرد و دم نزد...بهش گفتم..حق گردنم داری درست...اما اگه بدونم دخترمو اذیت کردی...اگه بدونم از گل نازک تر بهش گفتی...با من طرفی...بهش گفتم بابا...خیالت راحت باشه...بهش گفتم دخترم جونمه...گفتم دارم جونمو دستت می دم...گفتم جونم عین فرشته معصومه...گفتم اشکش عرش خدا رو می لرزونه...گفتم اگه باهاش تندی کنی خود خدا حالت رو می گیره... صورتم را میان دو دستش گرفت...اشک، ته ریش سپیدش را خیس کرده بود. -بهش گفتم مبادا طعنه معتاد بودن منو به دخترم بزنی...مبادا واسه دست تنگیمون مسخره ش کنی...گفتم...مبادا دخترمو با من مقایسه کنی...با پدر معتاد به درد نخورش...گفتم دخترم شیره...باهوشه...نجیبه...هم درس خوند..هم کار کرد هم از مسیر مـ ـستقیم یه قدم منحرف نشد...گفتم داره منت می ذاره که زنت میشه..مبادا قدرش رو ندونی... هق هق هردویمان سکوت شب را شکسته بود... -گفتم این دختر با نون حلال سوزن زدن مادرش بزرگ شده...با کور شدن مادرش..با فلج شدن مادرش...گفتم مبادا دل اون مادر رو با رنجوندن این دختر بشکنی...مبادا کاری کنی نفرینت کنه..آه بکشه... او اشک مرا پاک می کرد..من اشک او را... -الانم به تو می گم بابا جون...در این خونه همیشه به روت بازه...اگه اذیتت کرد تحمل نکنیا...برگرد پیش خودم...جات رو چشمامه..تا عمر دارم نوکری شما سه نفر رو می کنم...غصه خرج و مخارجم نخور...بابات که نمرده...گیرم اون اخراجم کنه...خدا که هست..می رم کارگری..عملگی..باربری...ولی دیگه اجازه نمی دم شماها سختی بکشین...باشه بابا...قول می دی اگه اذیتت کرد برگردی؟قول می دی به اندازه مامانت صبور نباشی؟قول می دی؟ پدرم می لرزید..تمام تنش می لرزید...محکم بغـ ـلش کردم...کسی آمد..صدای شل زدنهایش را می شناختم...بوی دستانش را هم..مادر بود...کنارمان نشست...دستانش را باز کرد و ما را در آغـ ـوش گرفت و گفت: -قربونتون برم...دردتون به عمرم...دردتون به جونم... من میان سیـ ـنه پدر نالیدم. -نه..من قربونتون برم..من فداتون شم..عاشقتونم...عاشقتونم... و پدر...تنها های های گریه کرد...!