تازیانه و عشق4
شالمو در آوردمو کنار تخت رفتم و در گوشه ای ترین قسمت تخت و دور از فرهود دراز کشیدم.صدای معترض فرهود بلند شد:-اونجا چرا شیوا ؟حق به جانب به طرفش برگشتم و گفتم:-جانم ؟ کجا اونوقت ؟دستشو کاملاً کنارش گذاشتو گفت:
-اینجا!-ممنون ، همین جا راحتم ، از قدیم گفتن " دوری و دوستی" !-این مثل برای زنو شوهرها نیست!-امشب حرفها و کارهات خطرناک شده ها ، کاری نکن که برم!-کاریت ندارم!با اکراه بهش نزدیک شدم و پشت بهش دراز کشیدم ، دستشو از پشت دور شکمم حلقه کردو منو کاملاً به خودش چسبوند ؛با اعتراض اسمشو صدا زدم:-فرهود!-جونم ؟ کاریت ندارم عزیزم ، فرهود سرش بره ، قولش نمیره ، راحت بخواب!با این حرفش تمام وجودم پر از آرامش شد ، بدن منقبضم ، ریلکس شدو آروم گفتم:-شب به خیر!سرشو تو موهام فرو کردو عمیق نفس کشید ، بعد گیج گتهمو بوس کردو گفت:-شب بخیر گلم!صبح با آرامشی که تموم این مدت ازم دور بوده بیدار شدم ، فرهود کنارم نبود ، حتماً رفته کارخونه!به ساعت نگاه کردم ، ده صبح بود ، )) یعنی من این همه خوابیدم ؟ ((از جام بلند شدمو به اتاق خودم رفتم ، لباس هامو عوض کردمو یه شال سرم کردم و پایین رفتممامان تو کتابخونه بود ، بهش سلام کردمو به آشپزخونه رفتم ، لیلا با دیدنم سلام کردو صبح به خیر گفت ؛ خوشبختانه عرشیا نبود ، فکر کنم رفته بود سرکارش!تا شب اتفاق خاصی نیوفتاد ، باز پیش فرهود رفتمو مثل شب قبل کم کم داشت بهم ثابت میشد که فرهود انقدر که خودش میخواد نشون بده بده ، بد نیست ، دارم به محبت هاش عادت میکنم ، اینجوری پیش بره موقع خداحافظی باید چه کار کنم ؟امروزم مثل دیروز دیر بیدار شدم ، آرامشی که از کنار فرهود بودن به دست میارمو تا حالا نداشتم ، کش و قوسی به بدنم دادمو از تخت بلند شدم ، شالمو سر کردمو از اتاق بیرون رفتمبه اتاق خودم رفتم ، یه بلوز آستین بلند با شلوار پوشیدمو بازم شالمو سر کردمبه محض اینکه از اتاق بیرون اومدم ، قیافه ی نچسب عرشیا با یه پوزخند مسخره جلوم ظاهر شد ، با بی تفاوتی خواستم از کنارش رد بشم که جلوم ایستادو نذاشت ، با تشر بهش گفتم:-معلوم هست چته ؟ برو کنار!-نرم ؟-نذار صدام بلند بشه و خاله جانت بفهمه!-جوش نزن ، خاله تو حیاطه!-برو کنار!بهم نزدیک شد ، صورتشو تو صورتم خم کردو گفت:-حالا وقت تسویه حسابه!با ترس آب دهنمو قورت دادمو بهش نگاه کردم ، لبخند ترسناکی زدو گفت:-به خاطر خاله میخواستم کاری باهات نداشته باشم ، ولی با این کارها دیگه تحملم تموم شدهبیشتر بهم نزدیک شد ، تقریباً بهم چسبیده بود ، یه لبخند شیطانی هم روی لبش بود ، حالمو نمیتونم توصیف کنم ، خیلی ترسیده بودم ، به زمین نگاه کردم ف نگاهم به صندل پاشنه چوبی که پام بود افتاد ف یه فکری از سرم گذشت ، باید اگه کار بیخ پیدا کرد عملیش کنم.دستشو به طرف بازوم آورد ، دستمو عقب کشیدمو گفتم:-دستت به من نخوره!-دست که سهله .... ، برو تواتاق ، برنامه ها برات دارم ، میخواستم بی خیالت بشم ، ولی خود چموشت نمیذاری خوشگله!با این حرفش دیگه رسماً سکته رو زدم ، باید جوابشو بدم ف تا دوباره خواست دستشو جلو بیاره ، محکم پامو عقب کشیدم و با پاشنه ی صندلم به ساق پاش کوبیدم ، خم شد و با یه دست پاشو گرفت ، از فرصت استفاده کردمو با قدرت تمام زدم بین پاهاش!فکر کنم از ادامه ی نسل ساقط شد!روی زانو رو زمین افتاد و شروع کرد فحش دادن ف منم با تمام سرعت فرار کردم ، تو پیچ پله ها که رسیدم به عقب نگاه کردم و دیدم که بلند شده و داره میاد دنبالم ، با سرعت بیشتری پایین دوییدم ؛ روی آخرین پله دوباره به عقب نگاه کردم و حین نگاه کردن هم میدویدم ، یه دفعه با سر یه طرفه تو دیوار فرو رفتم ))این دیوار اینجا چه کار میکنه ؟ جلو پله که دیوار نبود(( !دستمو به سرم کشیدم و سرمو برگردوندم ، با دیدن اون دیوار گوشتیه خوشگل که تا حالا تا این حد از دیدنش خوشحال نشده بودم ، با تمام وجودم لبخند زدم ، دستتامو دور کمرش حقه کردم ، سرمو توی سینه ی ستبرش فرو کردمو با فریاد گفتم:-فرهود جونم ، قربونت برم الهی من ، نجاتم بده ، اون گودزیلا میخواد منو بخوره!فرهود با خنده گفت:-گودزیلا ؟و به پشت سرم نگاه کرد ، ولی با نگاه به پشتم ، اخم غلیظی کردو گفت:-تو برای چی دنبال شیوا افتادی ؟-به زنت یه چیزی بگو ، جفتک میندازه!-لابد تو پاچه گرفتی که چوبت زده!-حرف دهنتو بفهم!-حتماً باید چخت کرد که واق واق نکنی ؟ -تو مثلاً پسرخاله ای ؟-چی شده شیوا ؟با این حرفش یه کم منو از خودش جدا کردو با یه دستش منو تو بغلش گرفت.-چی میخواستی باشه ، زنت با من مشکل داره!-چی شده شیوا ؟روم نمیشد بگم ، ولی اکه حرف نزنم ممکنه بدتر از این پیش بیاد ، لبهامو از هم باز کردمو گفتم:-میخ.است بهم. ....میخواست به من.....-به تو چی ؟-تج....ا......با فریاد فرهود رسماً خفه شدم-چـــــــــــــی ؟بهش نگاه کردم ، چونه ام لرزیدو قطرات اشکم رون شد ، به طرف عرشیا رفت ، یقه شو گرفتو کوبیدش به دیوارو گفت:-تو میخواستی چه غلطی بکنی ؟-من..........-حفه شو ، حرف نزن ، خودم برات حجله ی عزا میزنم!با ترس صداش زدم ، با عصبانیت نگاهم کردو گفت:-تو خفه شو شیوا ، از دست تو هم کفری هم ، چرا پا رو دم این کثافت میذاری نفـــــــــهم ؟!با این حرفش گریه ام شدت گرفت ، اون حق نداشت به من اینجوری بگه!عرشیا رو تکون دادو گفت:-از خونه ی من گم میشی بیرون ، دیگه هم از صد کیلو متری منو زنم ، رد نمیشی ، اگه یه بار ، فقط یه بار دیگه ببینم ، دورو بر شیوایی ، هم به مامانم میگم چه آشغالی هستی ، هم به مامان و بابای خودت!-دروغ میگه!-من زنمو میشناسم ، تو رو هم میشناسم!-فقط خواستم بترسونمش!-غلط کردی ! میری پشت سرتم نگاه نمیکنی!عرشیا رو رها کرد ، منم با گریه از پله ها بالا دویدم و به اتاق خودم رفتمروی تخت نشستمو پاهامو زانو کردم ، سرمو روی زانوهام گذاشتم و گریه کردم. ))آخه من چقدر بدبختم ! یکی دیگه هرزه گری میکنه ، اون وقت اون فرهودِ خر ، به من داد میزنه(( !نمیدونم چقدر گذشت که در اتاق باز شد ، بوی عطر فرهودو حس کردم ولی سرمو بلند نکردم ، تخت کمی تکون خورد ، دستهای مردونه اش به دورم حلقه شد ، سرش روی سرم قرار گرفت ، با صدای پشیمونی گفت:-با فرهودت قهری ؟سرمو بلند نکردم ، باید تنبیه بشه ، خوشش اومده از روز اول تا حالا هر چی شده سرِ من داد زده ، دیگه بهش اجازه نمیدم-کی گفته تو فرهودِ منی ؟!چند دقیقه هیچی نگفت ، بعد با صدای گرفته ای گفت:-فکر میکردم همون طور که تو شیوای منی منم فرهودِ توأم!سرمو بلند کردم ، به چشمهاش نگاه کردم ، باید حرفمو میزدم ، عادت ندارم از کسی ناراحت باشمو بهش نگم!-من شیوای تو هستم ، ولی بنده و برده اتم ، تا اونجایی که یادمه من تاحالا با کمربند به تو نزدم ، یا به زور مجبورت نکردم که کاری که دوست نداریو انجام بدی ، پس تو فرهودِ من نیستی!چشماش اول حالت تعجب وبعد غم گرفت -میدونم بهت بد کردم ، ولی بی مروت ، منکه چندوقته اذیتت نکردم!دلم براش سوخت ، ولی نباید کوتاه بیام!-چرا هنوزم اذیتم میکنی ، تو حتی به اندازه ی کلفت خونه اتونم به من احترام نمیذاری ، اون پسر خاله ی پدر سوخته ات ، اون مار هفت خط ، اون غلط اضافه کرده ، اون وقت تو به من داد میزنی!-منم میدونم که اون هفت خطه ، ولی از تو هم ناراحت شدم ، چون دلم نمیخواد باهاش دهن به دهن بشی!-چطور اون روز که خوش خوشانت بود ، اومدیو گفتی دمت گرمو از این حرفها ، چطور اون روز نگفتی سر به سرش نذار ، حالا میگی چرا ؟!-اون روز حقش بود ، ولی توقع نداشتم تو دوباره اذیتش کنی!با این حرفش تازه فهمیدم قضیه از چه قراره ، سریع بهش گفتم:-به جونه خودم ، من دیگه اذیتش نکردم ، تازه از اون روز تا حالا صبح تا شب تو اتاقم که نکنه یه وقت تلافی کنه!-یعنی اون امروز میخواست تلافیه اون روزو سرت در بیاره ؟!-آره ، امروز مامانت رفته بود حیاط ، اونم از فرصت استفاده کردو اومد سراغم!-پسره ی احمق ، سی سالشه ولی هنوز مثل بچه ها رفتار میکنه ، نمیدونم چرا خاله این یکی یه دونه ی دیوونه رو انقدر لوس میکنه ، پسره ی آشغال مال یه همچین موضوعی میخواست....یه دفعه با دستاش صورتمو قاب گرفتو با نگرانی نگاهم کردو گفت:-اذیتت....اذیتت که نکرد ؟اول خواستم سر به سرش بذارم ولی پشیمون شدمو با ناراحتی ، لب پایینیمو کمی جلو دادمو گفتم:-نه ، ولی....-ولی چی ؟ -خیلی ترسیده بودم ، یه لحظه حس اون روز تو شمال بهم دست داد ،نزدیک بود بدنمو لرز بگیره ، سرمو پایین انداختمو با دیدن پاشنه ی چوبیه صندلم ، فهمیدم که یه کاری میتونم بکنم..بهش نگاه کردم ، با دقت داشت به حرفهام گوش میکرد ؛ ادامه دادم-با پاشنه ی صندلم ، محکم زدم به ساق پاشو ، بعدم به ... به ... به همون جا...با خنده گفت:-خیلی خب فهمیدم به کجا زدی ، نمیخواد تشریحش کنی!منم لبخندی زدمو گفتم:-هیچی دیگه ، خلاصه فرار کردمو بعدشم تو رسیدی!بعد با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم:-راستی ، تو اون موقع روز تو خونه چه کار داشتی ؟ مگه نرفته بودی کارخونه ؟!-چرا ، ولی کار خدا بود که دسته چکمو خونه جا گذاشته بودم ، برگشتم برش دارم که تو صاف پریدی تو بغلم!با این حرفش بلند بلند شروع کرد به خندیدن و دستشو از قاب صورتم برداشتو روی تخت به دو طرفش گذاشتو تکیه گاهش کرد ، منم با لبخند بهش نگاه می کردم. ))راستی چرا فرهود انقدر خوشگله ؟وای این حرفها چیه من میگم ؟ ! کجای این یوزپلنگ خوشگله ؟ خل شدم انگار(( !دوباره صدای درونم بلند شد: ))چرا ، خوشگله ، ببین وقتی میخنده چقدر ناز میشه ، آدم دلش ضعف میره!کجای این خنده های گنده نازه ؟ ! شیوا ، رسماً دیوانه شدی(( !فرهود که دید خیلی وقته دارم بهش نگاه میکنم ، " اونم با لبخندی بس ضایع "سرشو یه کم تو صورتم خم کردو گفت:-به چی داری نگاه میکنی این همه ساعت ؟منم که کلاً دخترِ راستگو و رکی بودم ، مثل احمق ها گفتم:-وقتی میخندی قشنگ میشی!اونم با بد جنسی ، با لبخند صورتشو نزدیک تر آوردو گفت:-فقط وقتی میخندم ؟من که تازه فهمیده بودم چه گندی زدم ، یه کم خودمو عقب کشیدم ، دستهامو تو هم قفل کردمو نگاهمو با خجالت ازش گرفتم و به دستهام نگاه کردم ))این چه کاری بود که من کردم ، چرا اینجوری گفتم ؟ این خودش نزده میرقصه ،وای به حال اینکه(( ....بقیه ی افکارم با قرار گرفتن دستش زیر چونه ام نا تموم موند ؛ سرشو کاملاً در امتداد صورتم ، پایین آورد و به چشمهام نگاه کردو گفت:-نه به قشنگی خنده های تو!با خجالت شروع کردم لب پایینیمو گاز گرفتن ، اونم ادامه داد-نه به قشنگی صورت ِ تو وقتی خجالت میکشی!با این حرفش دیگه واقعاً کُپ کردم ، )) فرهودو این حرفها ؟ !((با تعجب سرمو بلند کردم و به آسمون آروم چشمهاش که آرامش شبو به آدم میداد نگاه کردمفرهودم بی هیچ حرفی نگاهم کرد ، یه کم که به چشمهام نگاه کرد ، رنگ چشمهاش حالت پریشونی گرفت ، نگاهش بین چشمو لبم در حرکت بود ، منم که گیج شده بودمو نمیدونستم چه کار کنم ، کم کم ، سرش روی صورتم خم شد ، لبش در امتداد لبم قرار گرفت ، شاید فقط یه میلیمتر فاصله بود ، یه نگاه به چشمم کردو ، پلکهاشو روی هم و لبهاشو روی لبِ من گذاشت ، دستهاشو از کنار گوش هام به پشت گردنم بردو تو هم قفل کرد ؛ منم آروم آروم چشمهام روی هم رفتن ، داشتم حسه شیرینی رو تجربه میکردم ، کم کم ، یخ منم باز شدو لبهام از هم باز شدو همراهیش کرد با حرکت لبهای من ، حرکت لبهاش بیشتر و پر قدرت تر شد ، یه کم خودشو روی بدنم انداختو به بوسیدنم ادامه داد ، منم دستهامو از دو طرف پهلوش عبور دادم و کمرشو توی حصار دستهام گرفتم ، هرچند که کمر بزرگ اون تو دستهای کوچیک من جا نمیشد!یه کم که گذشت ، دستش به طرف لباسهام حرکت کرد ، شالمو از روی شونه ام پرت رکد روی زمین و خواست لباسمو در بیاره ، تا دست داغش به بدنم خورد ، لرز بدنمو گرفت ، تمام عضلات بدنم منقبض شد ، همه ی حس های بد به سراغم اومد ، حس دستمالی شدن ، حس یه تیکه آشغال!حس خواستنت فقط برای.....لبهای فرهود از روی لبم جدا شد و روی گردنم نشست ، دیگه اون حس خوب نبود ، حالا یه حس بد به جونم افتاده بود ، حس سوءاستفاده شدن!دیگه نمیتونستم ، حُرم نفسهاش ، زمزمه ی عاشقانه اش و لبهای خیسو داغشو تحمل کنم ، دستهامو از دور کمرش باز کردم و با تمام قدرتم روی سینه اش سپر کردمو به عقب فشارش دادمانتظار این کارو ازم نداشت ، برای همین با تکون شدیدی ازم جدا شد ، با تعجب بهم نگاه کرد ، منم با ترس بهش نگاه کردم ، همه ی وجودم ترس شده بود ، میترسیدم که بازم بخواد بهم تجاوز کنه!نگاهش کمک کم رنگ دلخوری به خودش گرفت و با صدایی که سعی در کنترل شدنش داشت گفت:-میشه بگی این مسخره بازی ها چیه ؟ میخوای ناز کنی ؟با بغض مشهودی بهش گفتم:-دست خودم نیست فرهود ، من ... من ..میترسم.... وقتی دستت بهم میخوره ، وقتی بدنتو حس میکنم ....یاد...یاد اون روز... یاد شمال میوفتم ، من ، نمیتونم ، نمیتونم فرهود!کلامم اونقدر تأثیر گذار بود که چهره ی فرهود به شکل شرمندگی دربیادو دستاش آروم موهامو نوازش کنه!آروم آروم نوازشم کردو گفت:-باشه عزیزم ، من که گفتم ، هر وقت که خودت خواستی ، نمیخوام بازم بهت تحمیل بشم! دلم براش سوخت!دلم برای شوهرِ زورگو و از خود راضی ام سوخت!سرمو پایین انداختم و نگاهمو از چشمهای پر تمناش گرفتم.آروم با پشت دستش صورتمو نوازش کردو گفت:-من باید بیشتر مراعات کنم ، تو امروز به اندازه ی کافی فشار روت بوده ، نمیتونی بیشتر از اونو تحمل کنی ، بهتره استراحت کنی!منو روی تخت خواباند و پتو را تا روی سینه ام کشید و از اتاق بیرون رفتبا این کارش بیشتر در دلم جا باز کرد ، میترسم که حتی به خودم بگویم ، ولی میگویم " دارم عاشقش میشوم"سه روزی میگذره ، از همون روز عرشیا رفت خونه ی خودشون و به مامان گفتیم که کار داشته و رفته ، مثل اینکه موقعی که مامان از خودش هم علت رفنش را پرسیده بود ، همین را گفته بود!با فرهود خیلی روبرو نمیشوم ، یه کم ازش خجالت میکشم ، از اون روز دیگه تو اتاق خودم میخوابم ، ولی چه خوابیدنی ؟ هر شب به یاد فرهودم و هر شب آرزو میکنم که کاش در اتاق او و در کنار او ، هرچند با فاصله ولی روی تخت او بودم!امروز قراره خانم زارع برای دوخت لباسی برای مامان به اینجا بیاد ، منم خوشحالم ، از بس تو خونه بودم ، از دیدن کسی تو خونه و حتی لباس های پیشنهادی خانم زارع و یا ژرنال هایی که همراهش میاورد دلم باز میشود.هنوز هم تو خونه زندانی هستم!هنوز فرهود ، به قول مامان "بر خرِ شیطان سواره"منم تا حالا ازش نخواسم تا در قفس طلایی ام را باز کنه و آزادم کنه.صیدی ام که عاشق صیادم شدم!دیگه با خودم کنار اومدم و قبول کردم که عاشق فرهود شدم.مگه میشه این همه وقت فرهودو بشناسی و عاشقش نشی ؟!درسته که اولش با تازیانه و کتکو کمربندو دعوا شروع شد ، ولی حالا خیلی خوبو مهربون شده ، روز به روز بهتر میشه! بعضی وقتها مامان باچشمهای نمناک نگاهمون میکنه ، علت اش رو پرسیدم ، گفت:-داره همون رفتاری رو باهات میکنه که با فرگل داشت!تعجب میکنم ، )) چرا فرگل نخواست برادرشو درک کنه ؟خب معلومه ف چون عاشقه!ولی برادرش اونو خیلی دوست داشته ، تازه مادرش هم بوده ، چطور تونست هر دوشونو که انقدر دوستش داشتنو ترک کنه ؟!چون شهابو خیلی دوست داشت!ولی هیچ کس جای خانواده نمیشه ! اگه شهاب اذیتش کنه چی ؟ به کی میخواد بگه ؟!هزاری هم شهاب عاشقش باشه ولی بازم زنو شوهر یه موقع هایی با هم یه دعواهایی دارن!فرگل باید میموندو فرهودو راضی میکرد!خب عاشق بود ، عاشق هم عجوله و کم صبر!اگه من جای فرگل بودم چی ؟یعنی به خاطر شهاب دست از فرهود میکشیدم ؟نـــــــه ! من فرهودو دوست دارم!شهابم دوست داری ، تازه اون برادرته!فرهودو از دست نمیدادم ولی شهابو هم راضی میکردم!اگه راضی نمیشد ؟یعنی باید حقو بدم به فرگل ؟ آخه فرهود گناه داره ، نمیبینی بعضی وقتها چند ساعت میره تو اتاق فرگل ؟!یعنی فرگل هم دلش برای فرهود تنگ میشه ؟منم دلم برای شهاب تنگ شده ، ولی از دستش ناراحتم ، نباید تو این جامعه ی خراب منو تنها میذاشت!ازش دلگیرم ، از فرهودم دلگیرم!همه شون فقط به خودشون فکر کردن ، هیچ کس به من فکر نکرد!مگه من آدم نبودم ؟ نباید مثل دخترهای دیگه عاشق میشدم ؟نباید مثل دختر های دیگه ازدواج میکردمو عروس میشدم ؟سهم من از پیراهن سفید عروسی سرخی خون بود ؟!سهم من درد زجه و ناله بود ؟نه ، اینها سهم من نبود ، سهم من این هم نبود که حالا که عاشق شدم از عشقم ، از شوهرم ، اونقدر بترسم که نتونم باهاش باشم!حالا خوبه فرهود درک میکنه و دیگه پافشاری نمیکنه!حتماً به خاطر شوک اوندفعه ترسیده ، لابد میترسه یه بلایی سرم بیاد!بی خیال ، با این فکر کردن ها ، نه زندگی من درست میشه ، نه بقیه!شونه ای بالا انداختمو لباسهای شنا بردشتمو به استخر طبقه ی پایین رفتم ، لباسمو با مایو عوض کردمو رفتم تو استخر ، روی آب دراز کشیدم تا یه کم ریلکس بشم ، همیشه اینجور شنا کردن ، آرومم میکرد ؛هنوز تا اومدن خانم زارع فرصت دارم ، یه کم شنا میکنمو میرم بالا!یکی دو ساعتی رو شنا کردمو روی آب خوابیدم ، شنا رو به صورت حرفه ای بلد نبودم ، در حدی که یه موقع تفریحی برم استخر بلد بودم و از کل شنا این روی آب خوابیدنو خیلی دوست داشتم.بعد از شنا ، حالم بهتر شده بودو کمی سر حال اومدم ، با حوله خودمو خشک کردم ، لباسهامو عوض کردمو به طبقه ی بالا رفتم ؛ بهه اتاقم رفتمو موهامو با سشوار خشک کردم ، تو همون طبقه ی زیر زمین ، دوش گرفته بودم و احتیاج به حمام مجدد نبود ، فقط موهامو خشک کردمو با ژل حالتشون دادمو لباسی به رنگ صورتی پوشیدمو از اتاق بیرون رفتم ، به پذیرایی رفتم ، مامان و خانم زارع روی مبل نشسته بودنو مشغول حرف زدن بودن ، با اومدن من ، خانم زارع از جایش بلند شدو با من دست دادو با روی باز سلام و احوال پرسی کرد ، منم با تواضع جوابش را دادم و از او دعوت به نشستن کردم ، با نشستن ما ، مامان صحبت را شروع کرد:-خوب شد اومدی شیوا جون ، میخواستم بفرستم صدات بزنن! -ببخشید دیر کردم ، مامان!-نه دخترم ، منظورم این نبود ، میخواستم بیای بقرام مدل پیشنهاد بدی ، میخوام به سلیقه ی تو باشه ، برای مراسم دختر خواهرشوهرم میخوام!-به سلامتی ، چه مناسبتیه ؟-نامزدیشه ، تو و فرهودم دعوتین ، یه لباس قشنگم برای خودت سفارش بده!-من لباس دارم مامان!-باشه ، داشته باش ، کم که نمیشه ، زیادم نمیاد ، یه لباس طبق سلیقه ی خودت سفارش بدهبعد رو کرد به خانم زارع که تمام مدت مکالمه ما ساکت و با لبخند نشسته بود گفت:-میخوام برای دو هفته ی دیگه آماده باشه!-شما امروز مدلو بگین ، من براتون آماده میکنم ، پارچه های ترک و ایتالیایی هم که هست ، برای سایز شیوا جونم که لباس آماده و مارک دار زیاد دارم ، هر طور که میپسنده انتخاب کنه!رو به خانم زارع کردمو گفتم:-راستش چون مراسم مامان اینا زنو مرد با هم تو یه مجلسن ، میخواستم یه لباس شبه آشتین بلند برام بدوزین!با این حرفم لبخندی زدو گفت:-یه مدل برات سراغ دارم ، عالی ، مطمئنم شوهرتم خوشش میاد ، آخه مردها هم از اینکه زنشون لباس پوشیده بشوشه خوششون میاد!-چه مدلی ؟-بیا اینو نگاه کن! به ژرنال مقابلم نگاه کردم ، بالا تنه اش تنگ بود و آستین های بلند تا ساعد داشت و یقه ای گرد که فقط قسمتی از سینه مشخص میشد ، با دامنی پوفی و عروسکی ، که هم ساق پاها مشخص نبود و هم کمرو باریکو قشنگ به نمایش میذاشت ، ازش خوشم اومد ، ولی یه کم مورد داشت ؛ رو به خانم زارع کردمو گفتم:-مدلش عالی!لبخند رضایتی روی صورتش نشستادامه دادم-ولی یه کم میخوام مدلشو تغییر بدین برامموشکافانه و بدون لبخند لحظات پیشش گفت:-چه تغییری ؟-یقه اش تقریباً کپ و ایستاده باشه ، تا گردنو سینه ام پیدا نباشه ، کنار و قسمت پشت گودیه کمرش هم انقدر تنگ نباشه و یه کم آزاد تر باشه-یقه اش قشنگ میشه ، ولی کمرش اگه گشاد بشه زار میزنه به تنت ها ، اون وقت همه فکر میکنن برات بزرگه!-نه اونقدر که زار بزنه ، ولی انقدری باشه که سایز کمرمو نشون نده!با این حرفم به فکر رفتو مامان با ذوق گفت:-ماشاا... از بس که با حیائه نمیخواد مردها سایز بدنشو بدونن!-چشم خانم محتشم ، براش همین طوری که خودش میخواد میدوزم ، یه جوری هم میدوزم که نه کمرش پیدا باشه و نه گشاد باشه! ))و این یعنی بازار گرمی(( !-دستت درد نکنه ، مال منم این کتو دامنو بدوز ، خوبه شیوا ؟-بله ، رنگ سبز تیره خیلی به شما میاد ، مدلشم سنگین و شیکه!-میدونستم تو هم خوشت میاد ، ولی اگه تو میگفتی خوب نیست یکی دیگه انتخاب میکردم! -این چه حرفیه ؟ شما خودتون به این با سلیقه ای!با تعارفات معمول ، خانم زارع خداحافظی کردو رفت ؛ منم به اتاقم رفتمو به کارهای خودم رسیدم ، تازه یادم افتاد که حرفی از رنگ پارچه برای لباسم نزدم!با بیخیالی شانه ای بالا انداختم ، " حتماً خودش میدونسته چه رنگی بذاره"دو هفته مثل برق و باد گذشت ، گذر زمان بسیار سریع شده ، انگار زمین و آسمان با هم مسابقه ی دو و میدانی گذاشته اند تا ثابت کنن که کدومشون سریع ترن!از صبح زود لیلا بیدارم کردو گفت-خانم گفتن حاضر شید تا باهم برید آرایشگاه!خمیازه ای کشیدم و گفتم-باشه!با رفتن لیلا منم از جام بلند شدم و به حمام رفتم ، دوش گرفتمو بیرون اومدم ، موهامو شونه کردمو بالای سرم بستم ، خیلی خشکشون نکردم که آرایشگر راحت باشه!با انرژی به طبقه ی پایین رفتم و به آشپزخونه رفتم ، از لیلا خواستم هون جا برام صبحونه رو بچینه ، چون که مامان صبح زود خورده بود.بعد از خوردن صبحونه به اتاق مامان رفتم تا صداش کنم ، در اتاق رو باز کردم و دیدم که مامان پشت به در روی صندلی نشسته ، قاب عکس رو تو دستش گرفته و داره باهاش حرف میزنه:-خوبی عزیز مامان ؟-بهت خوش میگذره ؟-امروز نامزدیه مهساست ، یادته همش با هم کل مینداختین که طرف مقابلتون زودتر ازدواج میکنه!-حالا هر دوتون عروس شدین ، ولی اون چطور و تو چطور! -دلم برات تنگ شده ، سنگدل ، کجایی آخه ؟-آدم ماهی یه بار سراغ مادرشو میگیره ؟-امروز حسابی جات خالیه!-دیشب فرهود میگفت ، بدون تو دلش نمیاد بره نامزدی مهسا!-میبینی ؟ هنوزم به فکر توئه بی غیرته!دیگه نمیتونستم اونجا باشم ، آروم از اتاق بیرون رفتم تا مزاحم خلوت مادرو دختری نشم!تو آرایشگاه روی صندلی به حالت دراز کشیده خوابیده بودم و زیر دستهای پر قدرت آرایشگر بودم ، داشت چشمهامو آرایش میکرد ، قرار بود بعد از آرایش صورت بره سراغ موهام ؛ بهش گفته بودم که بی حجاب تو مجلس نمیگردمو با شالم به موهام مدل به ، اونم گفت-یه مدل خوشگل به شالت میزنم !بعد از آرایش کامل صورتم ، منو روی یه صندلی دیگه نشوند و مشغول جمع کردن موهام شد.با صدای " تموم شد " آرایشگر از روی صندلی بلند شدم و به جلوی آینه ی قدی آرایشگاه رفتم ، موهامو کاملاً بالای سرم جمع کرده بود و جلوی موهامو محکم به سمت عقب کشیده بود ، اینجوری چشمام حالت خمار و کشیده پیدا کرده بود ، شالمم روی موهام مدل داده بودوبا گیره روی سرم نصب کرده بود ، آرایش صورتم هم به رنگ طلایی بود که همخونیه زیادی با لباس لیمویی رنگم داشت ؛ یه رژ لب کالباسی با رژ گونه ی هلویی ، قشنگ شده بود و این قشنگی رو مژه مصنوعی هایی که به صورت دونه دونه روی مژه هام زده بود و با ریمل از همیشه پر ترشون کرده بود تکمیل میکرد.به اتاقی که برای لباس عوض کردن بود رفتم و لباسمو پوشیدم ، باز هم به خودم نگاه کردم ، خیلی خوشگل شده بودم ، از خودم خوشم اومده بود ، در واقع از خودم سیر نمیشدم " به هر حال این یکی از خصلت های دخترهاست که از دیدن زیباییشون سیر نمیشن و هرچی هم قشنگ باشن باز هم میخوان قشنگ تر از روز قبلشون دیده بشن و بیشتر از همه خودشون به خودشون نگاه میکنن" ! با لبخند از اتاق بیرون اومدم ، مامان با دیدنم ، چندتا تراول دور سرم چرخوندو به یکی از مستخدم های آرایشگر داد ، دستهامو گرفتو گفت:-امید وارم خوش بخت بشین عروس خوشگلم ! نه فقط زیباییت ، بلکه اخلاق خوبت روز به روز بیشتر مارو شیفته ات میکنه!تشکر آرومی کردمو بو بغلش خزیدم ، دلم آغوش مامانمو میخواست ، دلم میخواست اونم اینجا بود تا منو ببینه ، دوست داشتم بهش فرهودو نشون بدمو بگم شوهرمه!جلوی قطره اشک سمجی که میخواست از چشمم خارج بشه رو گرفتم و از بغل مامان بیرون اومدم.با مامان از آرایشگاه بیرون اومدیم ، فرهود با ماشین بنزش جلوی در منتظرمون بود ؛ با دیدن ما از ماشین پیاده شد و به طرف ما اومد.من با مانتو و شال بودم ولی آرایش صورتم کاملاً مشخص بود و باعث شد که فرهود به کنارم بیاد و کمی سرشو به طرفم خم کنه و جوری که فقط من بشنوم بهم گفت:-خیلی خوشگل شدی ، ولی حواست باشه امشب از کنارم جم نمیخوری ، به خصوص اصلاً طرف عرشیا نمیری!بعد لبخند بامزه ای زدو چشمک زد ، به طرف ماشین رفت و در ماشینو برای منو مامان باز کردبا اصرار مامان ، من جلو نشستم و مامان روی صندلی عقب نشست.تمام طول راه ، فرهود آهنگ آرومی گذاشته بود و هر چند دقیقه یکبار با لبخند به من نگاه میکرد ، مامان هم با دیدن لبخند های معنی دار فرهود شروع کرد به تعریف کردن:-ماشاا.... ، باید بودی و میدیدی که تو آرایشگاه همه ی خانمها چطور بهش نگاه میکردن ، از همه قشنگ تر شده بود ، بذار بریم ببینش چی شده!-اینجوری که شما میگی مامان ، زنمو چشم نزنن!-نه خیر ، تو اگه خودت چشمش نزنی کسی کاری به زنت نداره!-به هر حال شیوا امشب دست شما امانت ، سالم تحویلم بدینش! -مگه خودت کجا میری که من مواظبش باشم ؟با این حرف فرهود و مامان منم ناراحت شدم و با رنجیدگی به مامان گفتم:-خب معلومه ، امشب قراره آقا حسابی با دخترها برقصه و وقت با من بودنو نداره!بعد از این حرف ، بدون اینکه به فرهود نگاه کنم ، به شیشه ی ماشین نگاهمو دوختم!فرهود که فهمیده بود من ناراحت شدم ، با حالت دلجویی گفت:-منکه منظوری نداشتم ، بعدشم ، شما نگران نباش ، امشب از همه خوشگل تر خودتی ، منم فقط با بهترین هام ! بعدشم ، من هیچ وقت زنه خوشگلمو تنها نمیذارم برم با کس دیگه ای!با این حرفش آروم شدم ، ولی بازم بهش نگاه نکردم ، هنوز نگران بودم که با دیدن مجلس رقصو دخترها باز بره و به تنها کسی که محل نذاره من باشم!به باغی که قرار بود مجلس نامزدی توش باشه رسیدیم ، ماشینو به داخل باغ برد ، جلوی در ورودی پیاده شدیم و سوییچ رو به دربانی که مخصوص پارک ماشین بود داد ؛ هر سه با هم از پله های ساختمان باغ بالا رفتیم و وارد سالن شدیم.داخل ساختمان که شدیم ، خانمی جلومون اومدو خواست که لباسهامونو بهش بدیم تا آویز کنه.مانتو و شالی که روی اون شال کار شده پوشیده بودمو در آوردم و به خانمه دادم ، مامان هم مانتوشو در آورد ولی روسریشو از سرش باز نکرد ؛ فرهود با چشمهای متعجب به مامانش نگاه کردو گفت:-چی شده مامان ؟ نکنه حاج خانم شدیو ما خبر نداریم ؟!از کار مامان خیلی خوشم اومد ، از لحن فرهودم خنده ام گرفت ولی چون با تمسخر بود بهش گفتم:-حاجی شدن لیاقت میخواد که مامان پیدا کرده ، ایشاا.. قسمت منو تو هم بشه!با این حرفم فرهود تعجب کردو با لحن بامزه ای گفت:-باشه ، خو چرا میزنی ؟ بچه که زدن نداره!با نگاه به قیافه اش خنده ی بلندی کردمو سرمو تکون دادم. با هم به قسمتی که مامان گفت رفتیم و با عمه ی فرهود که دفعه ی قبل تو مهمونی مامان باهم آشنا شده بودیم سلام و احوال پرسی کردیمو تبریک گفتیم ؛ بعد هم به پدرش و در آخر به عروس و داماد هم تبریک گفتیم و به طرف صندلی ها رفتیمو نشستیمکم کم ، مجلس شلوغ تر میشد و بساط رقص و پای کوبی بیشتر ، خودمم از رقص خیلی خوشم اومده بودو یه کمی قر تو کمرم خونه کرده بود ، ولی مجبور بودم بی خیالش بشم ،نمیخوام جلوی نامحرم برقصمو اسباب تفریحشون بشم!یه کم که گذشت فرهود هم که اینبار با کال تعجب منو مامان پیشمون نشسته بودو بلند نشده بود که بره برقصه ، با آهنگی که حسابی شیشو هشتی بود داشت نشسته خودشو تکون تکون میداد!یه کم بهش نگاه کردم و با لبخند سرمو تکون دادم ؛ فکر کنم به خاطر حرفم تو ماشین بلند نشد برقصه!یه دختری با لباس آبی تیره و آرایش غلیظ با ابروهایی که مدل شیطونی تتو کرده بود به طرف ما اومد ، لباسش یه تاپو دامن بود و یه بلوز حریر که کوتاه و یقه باز بود روی تاپ داشت ، دامنش هم از هر دو طرف به بالا جمع شده بود و ساق پاهای خوش تراشش رو به نمایش گذاشته بود!جلوی ما اومد به مامان نگاه کردو با خود شیرینی گفت:-سلام خانم محتشم ، خوبین شما ؟مامان جواب سلامشو دادو تشکر کرد ، منم با لبخند منتظر شدم که به منم سلام کنه ، ولی با تعجب دیدم که این بار رو به فرهود کردو گفت:-سلام فرهود جونم خوبی ؟-سلام ویدا جان ، مرسی ، تو چطوری ؟-الان که تو رو دیدم خوب شدم!فکم چسبید به زمین این چقدر پاچه خاره!خب شاید دختر با محبتیه ! منتظر شدم که با سومین عضو خونواده یعنی من احوال پرسی کنه ، ولی با کمال تعجب گفت:-فرهودی ، میای بریم با هم برقصیم ؟ انقدر با ناز گفت که من که دخترم دلم خواست بلند بشم ، وای به حال فرهود دختر ندیده! ))نفهمیدم چی شد ؟ این بره با فرهود برقصه ؟ اینکه نرقصیده هم اونو قورت میده وای به حال رقصیده اش !لابد از فردا هم اون به جای من تو اتاق فرهود میخوابه ؟نه که تو هر شب اونجا میخوابی ؟به هر حال فرهود حق نداره با اون برقصه!به فرهود نگاه کردم ، البته با اخمی بسی عمیـــــــق(( !فرهود با لبخند به ویدا نگاه کرد و خواست جواب ویدا رو بده ، و با همون لبخند به صورت غضب کرده ی من نگاه کرد ، ولی نمیدونم تو صورت من چی دید که خنده شو قورت دادو به ویدا گفت:-نه ویدا جون ممنون!آخـیــــــــش ! جیگرم حال اومد ، همینه ، آفرین فرهود ، به جان خودم امشب میام تو اتاقت! ))حالا نیست خودت بدت میاد ؟((ولی انگار این دختره ی سیریش ول کن نیست ، با سماجت دست فرهودو گرفتو گفت:-بلند شو دیگه ، ببین با این کفش ها به خاطر تو تا اینجا اومدم!و یه لنگه پاشو بلند کرد که مثلاً پاشنه ی کفششو نشون بده ؛ دوباره ادامه داد:-بیا دیگه ، تو که همیشه پایه بودی ، رقص بی تو صفا نداره!دیگه خونم به جوش اومد ، به جای فرهود جواب دختره رو دادم:-عزیزم ، خودت که میدونی ، فرهود پایه ی رقص هست ولی...به دختره و فرهود که چشم به دهن من دوخته بودن نگاه کردم ، لبخند خونسردی که مطمئنم حرص بیننده رو در میاره زدمو در ادامه گفتم: -میبینی که ، میگه نه ! و وقتی یه پسر پایه پیشنهاد رقص یه دخترو رد کنه ، یعنی از اون دختر خوشش نمیاد ، حالا اون روش نشد بهت بگه و دلتو بشکنه که تو نباید پیله کنی!دختره مثل گاو وحشی که سم شو به زمین میکشه و از دماغش دود میاد بیرون شده بود ، نفسشو بیرون دادو سرشو بالا گرفتو با غرور نگاهم کردو گفت:-تو خیلی فرهودو نمیشناسی ، ما همیشه با هم میرقصیدیم و جفت رقص هم بودیم ، خیلی هم با هم هماهنگیم ، پس حرف بیخود نزن!منم مثل اون سرمو بالا گرفتمو گفتم:-میدونم گلم ، ولی اون مال زمانی بود که من نبودم ، آخه الان وقتی من پیش فرهودم که دیگه فرهود نگاه به دختر دیگه ای نمیکنه!دختره که کلاً خفه شده بود ، به فرهود نگاه کردمو دیدم که لبهاشو داره روی هم فشار میده که از خنده اش جلو گیری کنه ))آی حال میده یه کاری کنم این خنده اش بلندو صدا دار بشه(( !با قیافه ای عاشق و با لبخندی دلبر ، به فرهود نگاه کردمو بهش گفتم:-الهی ، شیوا قربونت بره که انقدر منو دوست داری ، منم دوستت دارم عشقم!و با حرکتی قافل گیرانه به صورتش نزدیک شدمو لپشو بوس کردمیه بوس کوچولو که باعث شد ، ویدا ، دمشو بذاره روی کولشو بره یه طرف دیگه!فرهود بعد از رفتن ویدا یه کم خندیدو بعد لپمو کشیدو گفت:-شیطونک خودمی!و بلافاصله به طرف صورتم و به قصد شکار لبم جلو اومد ، منم سریع دستمو جلوی لبش گذاشتمو گفتم:-کجا ؟ دم در بده ، بفرما تو!با خنده گفت:-منم همین کارو میخوام بکنم! -نمیخوام!-بی خود ، یه بوس ازم گرفتی ، یه دونه باید بدی!-من از لپت گرفتم نه از لبت!-بی اجازه که بوده ، منم برای بوسیدنت ، اجازه نمیگیرم-نکن فرهود جلوی جمع روم نمیشه!-نه که تو خلوت روت میشه ؟!-باشه برای خونه!-تو خونه که من میشم آقا غوله و تو فراری هستی!-نه ، قول میدم تو خونه بذارم!-بذاری چی ؟-که ببوسیم!-انقدر صبر کنم فقط همین ؟-مگه کمه ؟ در ضمن از چیز دیگه ای خبری نیست ، لطفاً دلتو صابون نزن ،فقط یه بوس!-من به خاطر تو نرقصیدم!-کسی جلوتو نگرفته ، راه باز جاده ات دراز!-حالا که خاطر خواهامو پروندی ؟!-وای چه غمناک ، نمونی رو دست مادرت یه وقت!-به یه شرط ؟-چی به یه شرط ؟-به یه شرط کاری ندارمو تو خونه فقط یه بوس میگیرم ازت و توقع دیگه ای ندارم! -شما برای من شرط نمیذاری ، ولی بگو ببینم چیه ؟-امشب تو اتاق من میخوابی!-چی ؟-همون که شنیدی!-اگه یه وقت....-نترس ، قول من قوله!-باشه!با تعجب به صورتم نگاه کردو پرسید:-واقعاً ؟-آره!بی چاره خبر از دلم نداره که خودم از خدام بوده و همین امشب از خدا میخواستم که دوباره پیشش بخوابم!چند ساعتی گذشتو مجلس تموم شد ، فرهودم طبق قرارمون امشب اصلاً نرقصید ، خیلی خوشحال شدم.عرشیا هم که به خاطر گندی که زده بود به جشن نیومده بود ، منم خوشحال و خرسند از این همه اتفاق خوب ))کاش فرهود واقعاً منو برای خودم میخواستو دوست داشت!کاش که اون هم عاشقم بود!کاش فقط منو به خاطر جاذبه های زنانه ام نمیخواست!کاش کوتاه میومدو شهابو فرگل برمیگشتن!کاش همه با هم با شادی زندگی میکردیم!ای خدا کاش(( .......-چرا آه میکشی دخترم ؟ -هیچی نیست مامان!-بیا بریم لباس بپوشیم ، فرهود گفت " حاضر شید بریم ، ولی تو انقدر تو خودت بودی که متوجه نشدی ، اونم فکر کرد بهش محلنمیذاری ، ناراحت شدو رفت بیرون"-واقعاً ؟ ولی من اصلاً متوجه نشدم ، از عمد هم نبوده!-میدونم عزیزم ، بیا بریمبا مامان لباس هامونو پوشیدیم و از همه خداحافظی کردیمو از ساختمون باغ به حیاطش رفتیم ، روی هم رفته شب خوب و جشن خوبی بودسوار ماشین شدیم ، دوباره من جلو نشستمو مامان عقب!فرهود با یه اخمی که با یه من عسل هم نمیشد خوردش داشت رانندگی میکرد ؛ دلم نمیومد ناراحت ببینمش ، دستمو گذاشتم روی دستش که روی فرمون ماشین بود و آروم نوازش گونه روی دستش کشیدمبا کمی تعجب و به همراه همون اخم اولیه نگاهم کردو گفت:-چی شده ؟ مهربون شدی!با لحنی بچه گانه و با عشوه ای به همراهش گفتم:-بودم ، آقامون نمیدید!-اِاِ ! آقاتون که حواسش مثل شما به یکی دیگه نبود ، پس چطور ندید ؟-چون من حواسم به هیچ کس نبود ، فقط....موشکافانه نگاهم کردو پرسید:-فقط چی ؟-یاد شهاب و فر....-خفه شو! با دادی که سرم زد ، رسماً خفه شدم ، بغض گلومو گرفتو اشک توی چشمهام نشست ، ناباورانه نگاهش کردمو گفتم:-فرهود!هیچی نگفتو پاشو بیشتر روی گاز فشار داد ، با سرعت خیلی زیادی رانندگی میکرد ، مامان صداش در اومد:-بسه دیگه ، آروم تر برو، از دست یکی دیگه ناراحتی سر این بچه خالی میکنی ؟!-این به قول شما بچه که میدونه با شنیدن اسم اون عوضی کفری میشم ، پس اسمشو نیاره!با صدای خشنی جوابشو دادم-حرف دهنتو بفهم ! عوضی تویی که به زور زنتو عقد میکینیو به بهانه ی انتقام هوس خودتو خالی میکنی...با سیلیی که تو صورتم خورد برق از چشمم پریدو سرم محکم به شیشه خورددستمو روی صورتم گذاشتمو بهش براق شدم:-چیه ؟ حقیقت تلخه ؟ مگه دروغ میگم ؟ مگه تو نبودی که به خاطر انتقام از داداش من همون شب اول به بدترین شکل بهم دست درازی کردی؟ مگه تو نبودی که هنوز جای زخمهای قبلی خوب نشده ، دوباره بهم حمله کردی ؟ تو به من تــــــجــــــاوز کردی ! به زنت ! کاری کردی که تا دستت به بدنم میخوره ، همه ی بدنم از ترس منقبض میشه ، کاری کردی که الانم با این که دوستت دارم بترسم باهات بخوابم......محکم روی لبم زدم ، فرهودم با چشمهایی که تبدیل به کاسه ی آبگوشت خوری ، اونم از نوع قدیمیش که به قول مامان بزرگها "یادش به خیر که بچه ها با هم تو یه کاسه ی بزرگ آبگوشت میخوردن" !هردو مسکوت به هم نگاه میکردیم ، من هنوز دستم روی دهنم بود و فرهود که کنار خیابون ماشینو نگه داشته بودو دستشو پشت صندلی من گذاشته بود و به من نگاه میکرد ؛با خنده ی بلند مامان هر دومون از شوک در اومدیم ،من با خجالت ، با ابروهایی گره خورده به پاهام نگاه کردم و فرهود با کشیدن آه معنا داری ماشینو به حرکت درآورد.تا ماشین توی حیاط نگه داشت ، به سرعت از ماشین پیاده شدم و به اتاقم رفتم ، درو بستمو پشتش نشستم ، با کلافگی زدم تو سرمو نالیدم: ))ای خدا ! آخه چقدر من خرم ؟ ! چقدر نفهمم ! چرا انقدر گاگولم!چرا وقتی یکیو دوست دارم دیگه اختیار زبونم دست خودم نیست ؟حالا من چکار کنم ؟ از فردا برام دست میگیره!همین جوریش فکر میکرد که من براش کیسه دوختم ، وای به حال الان که دیگه فکر میکنه از قصد این حرفو زدم!وای ، نـــــــه ! اگه بخواد ازم سوءاستفاده کنه چی ؟الان که میدونه دوستش دارم ، میدونه بیشتر باهاش راه میام!آخه این چه گندی بود که من زدم ؟((با تموم شدن جمله ی آخرم که بلند گفتمش ، صدایی از پشت در اتاق اومد:-از پشت در بلند شو تا من بگم چه گندیه!این که فرهوده ! حالا اینو کجای حلقم جا بدم ؟!از پشت در بلند شدم و درو باز کردم ، سرم پایین بودو نوک انگشتهای پامو روی پارکت کف اتاق میکشیدم ؛ فرهود سرشو پایین آوردو گفت:-کاری به حرف آخرت ندارم ، ولی این حرفها چی بود جلوی مامان گفتی ؟ تو یه ذره حیا نداری ؟ نباید چیزی به عنوان شرم تو وجودت باشه ؟ اگه مامان من به خاطر دزدیدن خواهرم توسط داداش تو ، خانمی میکنه و به روت نمیاره ، دلیل نمیشه که تو صداتو جلوش بالا ببری و از کارهایی که تو خلوت با هم کردیم بگی!این آدم از رو نمیره ، اگه جلوش مظلوم باشی بدتر میکنه ، با جسارت به چشمهاش نگاه کردمو گفتم:-حقت بود ، خیلی حرف بزنی بیشتر از اینم میگم ، مگه دروغه ؟ شاید تا آخر عمرم دیگه نتونم با هیچ کسی باشم!چونه امو تو دستش گرفتو فشار داد-اولاً که با هیچ کسی حق نداری باشی ، تا آخرش با خودمی ، حتی اگه از خونه امم بیرونت کنم ، کاری میکنم که نتونی با کس دیگه ای بخوابی ؛ در ضمن ، خودم خرابش کردم ، خودمم درستش میکنمبا این حرفم دستهامو از زیر بغلمگرفتو بلندم کردو منو به سمت تخت برد ، تقلا میکردم که از دستش آزاد شم ، هر چی جون داشتم ، لنگو لگد انداختم-ولم کن ، برو گمشو پسره ی * ه و س ب ا ز * راحتم بذار!-حالا که انقدر تهمت میزنی باید کاری کنم که حرفت راست بشه ، آخه نمیخوام زن مؤمنم دروغ گفته باشه!مانتو شالمو در آورد و شالی هم که مثل شینیون به موهام نصب کرده بودو کند ، زیپ لباسمو گرفتو با یه حرکت پایین کشید ، لباسمو از تنم خارج کرد ، نگاهی به سرتا پام انداختو گفت:-نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده!بدنم شروع کرد به منقبض شدن ، محل ندادشروع کرد به بوسیدن صورتم ، همون حس تجاوزو داشتم ، بازم داشت بهم تجاوز میکردرعشه به تنم افتاد ، باز محل نذاشتگردنمو میبوسیدو روی خطی فرضی روی گردنم با بوسه حرکت میکردتمام عضلاتم سفت شد ، اعتنا نکردانگشتهام از قسمت بند انگشت خم شد و به همون حالت موند ، بدنم عین یه تیکه چوب خشک شد ، همه ی این مدت ترسیده بودم و با صدای آرومی میگفتم اذیتم نکنه ، نمیخواستم مامان بترسه ، میخواستم خودم از پسش بر بیام ، نمیشه که هر دفعه مامانو صدا بزنم ، شاید یه روز وقتی مامان نیست بیاد سر وقتم!وقتی کاملاً بدنم آروم گرفت ، در واقع چوب خشک شد ، دستهام و انگشتام خم و بیحرکت شد ، با لحنی کشدار گفت:-میدونستم دوستم داری ، به خاطر همین هم هست که دست از تقلا برداشتی ، چیه تو هم از با من بودن خوشحالی ؟لبهام به هم خشک شده بود ، انگار داشتم نفسهای آخرمو میکشیدم ، وقتی دید جواب نمیدم ، سرشو از گودی گردنم بیرون آوردو با چشمهایی خمار نگاهم کرد ؛ با دیدنم جا خورد ، دستمو گرفت و تکونم دادو گفت :-چته تو ؟ حالت خوب نیست ؟احساس خفگی هر لحظه داشت بیشتر میشد ، فرهود حسابی ترسیده بود ، از روی تخت بلند شدو موبایلشو از توی جیبش بیرون آورد و شماره گرفت ، همه ی حالت های منو به کسی که پشت تلفن بود گفت ، بعد به علامت تأیید ، سرشو تکون دادو ، تلفنشو قطع کرداومد کنارم ، به میز آرایش نگاه کردو یه پلاستیک از روش برداشت و به طرفم گرفتو گفت:-زنگ زدم به دوستم ، پزشکه ، میکه این حالت از کم بود دی اکسیدکربنه ، بیا تو پلاستیک نفس بکش تا حالت خوب بشه ، از فشار عصبی اینجور شده!پلاستیکو جلوی دهنم گرفتو گفت:-تو پلاستیک دمو باز دم کن ، با این که این گاز سمیه ولی با اینطوری نفس کشیدن بهتر میشی!بعد از یه کم دمو باز دم ، حالم بهتر شد ، پلاستیکو برداشتو دستشو روی پیشونیم گذاشتو گفت:-وقتی هر دفعه برای باتو بودن پیشت میومدم و تو حال بدتو بهانه میکردی ، فکر میکردم داری ناز میکنی و به خاطر کار گذشته ام و تنبیه هم با هام اون رفتارو داری ، ولی امشب با دیدن این حالت ، فهمیدم که حرفت راسته ، نمیدونم چی بگم ، فقط انقدری بگم که ، متأسفم و برای جبرانش حاضرم هر کاری کنم تا خوب بشیسرفه ای کردمو گفتم:-ولی تو به من قول داده بودی ، قرار نبود تا من نخوام بهم دست درازی کنی!-آره ، قرار نبود ، امشبم اگه جری نمیکریدم کاری باهات نداشتم ، به هر حال متأسفم ، شب به خیر!آروم از اتاق بیرون رفت و منو در انبوه افکارم تنها گذاشت!****************************** روز ها به سرعت در حال رفتنن ، تو این دو سه ماه ، با فرهود سر سنگینم ، اونم کاری به کارم نداشت ،هنوز نمیذاره از خونه بیرون برم ، خیلی لطف کنه بهم ،چیزی بخوام برام میخره ، فعلاً هم که با هم خیلی روبرو نمیشیم.دوست ندارم باهاش کل کل کنم ، یعنی دیگه جونشو ندارم ، اعصابم خیلی ضعیف شده ، دیگه گنجایش بحث و جدلو ندارم ؛ مگه آدم چقدر طاقت داره ؟ اون از رفتن شهاب ، هنوز از شوک اون بیرون نیومده بودم ، فرهود این برنامه ها رو برام چید ، چقدر هم که با هم دعوا کردیم ، به هر حال فعلاً سعی میکنم باهاش طرف نشم ، هر چند که خیلی دلم براش تنگ شده ، حتی برای اخم و دادش!زمستون هم داره تموم میشه ، داره یه سال جدید از راه میرسه ، خیلی دلم میخواست امسال هم مثل سال های گذشته کنار شهاب باشم ، شهاب انقدر خوبو مهربون بود که با تنها گذاشتنم هم نمیتونم دوستش نداشته باشم ، هر چی باشه برادرمه!فرهود خیلی کاری باهام نداره ، از اون شب تا حالا پاشو حتی تو اتاقم نذاشته ، یه کم هم باهام سر سنگینه ، منم که به کل ، باهاش حرف نمیزنم ؛روز های اول اونم حرف نمیزدو اخم میکرد ، یه کم که گذشت شاکی شد که چرا طاقچه بالا میذاری!اما الان عادت کرده ، منم سربه سرش نمیذارم ، هرچند که سخته ، ولی باید تحمل کرد ، شاید خل باشم ولی اذیت کردنه فرهود ملسه!خیلی حال میده ، حسی که بهم دست میده عین نشستن تو ماشینی که سقفشو زده عقب و تو جاده ی چالوس با سرعت میره ، و تو زیر رقص باد ، با هیجان جیغ میکشی!حس قشنگیه ! هیجانم که داره ، بنابراین میشه مثل حسی که از اذیت فرهود به دست میاد!اما فعلاً که باید دندون رو جیگر بذارم ، نمیخوام دوباره بهانه بدم دستش که بیاد سراغم ، هرچند که دلم خیلی خیلی براش تنگ شده!هم دلتنگشم ، هم دلم ازش گرفته ، آخه این چه احساساتیه که من دارم ، واقعاً خودمم نمیدونم!امروز هوس شنا کردم ، یه مایو برداشتم و با حوله به سمت استخر رفتملباسامو در آوردمو مایو پوشیدم ، حوله و لباسهامو روی صندلی کنار استخر گذاشتم و آروم آروم یه پامو تو آب گذاشتم ، بعد اون یکی پامو داخل آب کردم ، با برخورد آب به پوستم ، حس خوبی بهم دست میداد ، یه کم شنا کردم و به طرف قسمت عمیق رفتم ، آب تقریبا تا زیر لبم که رسید روی آب خوابیدم ، خیلی خوب بود ، آرامش گرفتم ، بعد از مدتی دوباره به قسمت کم عمق رفتم و اونجا شروع کردم به شیطنت ، با دستهام محکم روی آب میزدم تا آب بالا بپاچه ، تو آب میرقصیدم و دلقک بازی میکردم ، خلاصه هرکاری که فکرشو بکنین!مشغول رقصیدن تو آب اونم از نوع قر کمریش بودم که از پشت سرم صدای قهقه بلند شد ، با ترس برگشتمو به پشتم نگاه کردم ، وای بازم این ، آخه اینجا چه کار میکنه ؟!با اخم به فرهود که دستشو روی شکمش گرفته بودو میخندید نگاه میکردم ، با دیدن اخم من ، دستهاشو به حالت تسلسم بالا آوردو خنده اشو خورد ، بدون توجه به اینکه لباسی تنم نیست ، از آب بیرون اومدم و جلوش ایستادم ، به خاطر قدش مجبور شدم سرمو حسابی بالا بگیرم ؛به چشمهای خندونش نگاه کردمو گفتم:-تو اینجا چه کار میکنی ؟بی توجه به سوال من دوباره خنده اش شروع شدو با خنده گفت:-مچتو گرفتم نه ؟و دوباره قهقه زد )) ای جان ، چه خوشگل میخنده ! ((به خاطر این فکر اخمی کردمو گفتم:-هنوز نفهمیدی که از ده کیلومتری من نباید رد بشی ؟!سرشو یه کم خم کرد و بعد یه کم به سمت چپ سرشو متمایل کرد-دلم میخواد فاصله ام ازت از یه میلیمتر هم کمتر باشه حرفیه ؟به دنبال این حرفش به گردنم نگاه کرد و در عرض یک ثانیه سرشو خم تر کردو بوسه ای به گردنم زدبا تعجب از این واکنشش ، دستمو به سینه اش گرفتمو به عقب فشارش دادم ،بی توجه به من ، دستهاشو به دور کمرم حلقه کرد ، و دستشو نوازش گونه روی کمرم کشید با برخورد دستش به کمر برهنه ام ، تازه فهمیدم این احمق چرا اینجوری میکه!خاک بر سرم شد ، " من لختم" !سرمو کمی عقب کشیدمو بهش غریدم:-چه غلطی میکنی ، برو عقب!انگار بهش برخورد ، سرشو بلند کرد و فشار دستهاشو به کمرو پهلوم بیشتر کرد تا جایی که صدای آخم بلند شدبا چشمهای که عصبانیت ازش میبارید گفت:-از بس باهات راه اومدمو ملاحظه اتو کردم ، پرو شدی !بی حرف به خواهش نگاهش نگاه کردم ؛ ادامه داد-من مردم ، برام سخته از تو بگذرم ، با دوست دخترهامم که خیلی وقته نبودم ، پس باید منو درک کنی و به احساسم احترام بذاری..-احساس یا هوس ؟!بلند داد زد:-احساس ! بفهم حسمو ، حسم به تو هوس نیست ، از اول نبوده ، از اولش همه چیز واقعی بوده ، از همون اول چشمم گرفته بودت ، حسم به تو با بقیه فرق داشت ، تجربه ی با تو بودنم هم از روی هوس نبود ، یه حسی باعث میشد به طرفت کشیده بشم ، وگرنه اونقدر غرور دارم که اگه دختری بهم کم محلی کنه دیگه بهش نگاه نکنم ، با تو بودن برام شیرینه ، حتی همون دوباری که به زور بود هم یه شیرینی خاص داد بهم !گیج شده بودم ، فقط بهش نگاه میکردم ؛ دستاشو به بازو هام گرفتو گفت:-میخوامت شیوا ! باور کن میخوامت ، تو هم که منو دوست داری ، خودت گفتی ، مگه نه ؟- ..............-دِ یه حرفی بزن ، چرا اون زبون صد متریتو از کار انداختی ؟با این حرفش خنده ام گرفت ، سعی کردم جلوی خنده امو بگیرم که حاصلش شد یه لبخند کج ! با دیدن لبخندم یه لبخند محو زدو با دستاش صورتمو قاب گرفت-میخوام با هم باشیم ، بی دعوا ، بی جنگ ، حتی بدون همه ی دنیا ، فقط من باشمو تو.............باشه ؟جوابم بهش بوسه ای بود که با بلند شدن روی پنجه پاهام به لبهاش زدم ، دستشو دور کمرم حلقه کردو باهام همراه شددلم میخواست ، اون لحظه به هیچ کس فکر نکنم ، فقط من باشمو اون!حتی به ترسی که مدام تو دلم ابراز وجود میکرد هم بی اهمیت بودمیه کم که گذشت ، لباسهاشو در آورد ، دستهاشو زیر زانوهام بردو بلندم کرد ، تو بغلش حس پادشاهیو داشتم که ملک افسانه ای رو به دست آورده!رفت تو آب ، با لبخند ، گونه امو بوسید ، سرشو روی پیشونیم گذاشتو گفت:-برای همه ی ناملایمتی هایی که باهات داشتم معذرت میخوام ، قول میدم دیگه اذیتت نکنم-حکایت این استخر چیه که تو تا میاییم اینجا به من قول میدی ؟با این حرفم بلند بلند شروع کرد به خندیدن ، بعد بینیمو فشار دادو گفت:-هیچی پیشی ، به خاطر روشنایی آبه!چه تفسیر قشنگی کرد ، خیلی خوشم اومد ، سرمو بلند کردمو یه ماچ آب دار از لپش کردمخندید ، منو روی زمین گذاشتو گفت:-حالا برای من میرقصی !-چـــــــی ؟ تو به خاطر رقص اومدی تو آب ؟-مگه کم چیزیه ، اتفاقاً رقص در آب خیلی هم طرفدار داره!-آخه من نمیتونم-بی خود بهونه نیار ، خودم دیدم چه حرفه ای بودی! -حرفه ای کجا بود ، من یه کم بعضی وقتها میرقصم ، اونم بیرون از آب!-حالا من دلم اینجوری میخواد ، شروع کن!شروع کردم به خوندن آهنگ خوشگلا باید برقصن ، اونم با هام خوندو رقصید ، یه کمی هم آب بازی کردیم ؛ خیلی خوش خوش گذشت ، عالی بود ، فرهود حسابی شوخ و بذله گو شده بود!بعد از یه ساعت از آب بیرون اومدیم ، با حوله خودمو خشک کردم ، خواستم بذارم روی صندلی که فرهود از دستم گرفتشو خودشو بهاش خشک کرد ، متعجب گفتم:-چکار میکنی فرهود ؟ کثیفه!-بدن تو از گلم پاکتره ، بعدشم ، انقدر نمیذاری که به حوله حسودیم شد!با لبخند مشگونی از بازوش گرفتمو یه پرو هم نثارش کردملباس هامونو پوشیدیم و بالا رفتیم ، هنوز از موهای هردومون آب میچکید ، تا خواستیم بریم بالا ، مامان ما رو دیدو پرسید:-شیوا ! از اون موقع تا حالا هنوز تو آب بودی ؟ ... فرهود تو کجا بودی ؟ تو دیگه چرا خیسی ؟-خب منم تو آب بودم دیگه!-چــــــــی ؟وای که چقدر باید از دستش حرص بخورم ، آخه چرا این انقدر بی حیائه ؟مامان سریع اومد جلوم ایستادو شروع کرد برانداز کردن منو بعدش پرسید:-بازم اذیتت کرد ؟با این حرفش من ریز خندیدمو فرهودم با حسودیه مشهودی گفت:-شما مامان منی یا این ورپریده ؟-درست صحبت کن با دخترم! -نه مثل اینکه مامان اونین ، نترس مادر زن جان ، کاریش نداشتم ، فقط در حد نامزد بازی بود ، شما که نمیذاری ما شب جمعه ها بیاییم خونه تون ، مجبورم این جور وقتها خفت دخترتو بگیرم!با این حرفش از خجالت سرخ شدم ، مامان هم که بی خیال تر از پسرش شروع کرد به خندیدن ، بعد روبه من گفت:-انگار اوضاع بر وقف مراده ، من میرم که مزاحم نشم!با رفتن مامان فرهود خندیدو به کمرم فشار آوردو گفت:-حرکت کن بریم بالا!از پله ها بالا رفتیم ، هر کدوم به اتاق خودمون رفتیم تا دوش بگیریم ؛ از حمام بیرون اومدم ، موهامو خشک کردم شونه زدم و به حالت فر ژل زدم بهش ، یه بلوز دامن شیری پوشیدم با صندل همرنگش و از اتاقم بیرون رفتم ؛به سالن نشیمن رفتم ، فرهودو مامان نشسته بودن و قهوه میخوردن ، با نشستن من ، لیلا یه فنجون قهوه هم برای من آوردو جلوم گرفت ، برداشتمو تشکر کردم ؛آروم آروم قهوه رو مزه مزه کردم ، یه کم با مامان اینا حرف زدمو بعد هم برای خوردن شام به غذا خوری رفتیمبعد از شام به سرعت به اتاقم رفتم ، جلوی آینه ایستادم و آرایش غلیظ خلیجی کردم ، خیلی اهل آرایش نبودم ولی دیده بودم که دوستام چه جوری خط چشمو ریمل مدل خلیجی میزنن و آرایش سیاه میکنن چشمهاشونو ، منم همون کارو کردم ، بعد رژلب سرخی به لبم زدمو یه پیراهن کوتاه سرخ رنگ هم پوشیدم و یه عالمه به خودم عطر زدم ؛ با تموم شدن کارم ، به خودم تو آینه نگاه کردم و با دو انگشتم علامت وی ، به معنای پیروزی رو به آینه یا خودم ، نشون دادم.از اتاقم پاورچین پاورچین بیرون اومدم و به اتاق فرهود رفتم ، آروم دراتاقشو باز کردمو داخل شدم ؛ هنوز نیومده بود ، روی تخت نشستمو منتظر شدم تا بیاد ، امشب باید بتونم ، هر دفعه من قلباً نخواسته بودم ، حتماً به خاطر همین نمیتونستم به ترسم غلبه کنم ، اندفعه حتماً میتونم! با شدیدن صدای بالا اومدن کسی از پله ها ، استرس تمام وجودمو گرفت ، چند نفس عمیق کشیدمو چشمهامو بستم ، باز شدن چشمم با باز شدن در اتاق یکی شد ؛ اتاق تاریک بود و تا چشم فرهود به تاریکی اتاق عادت نمیکرد منو نمیدید ، چند قدم وارد شدو آروم گفت ک-چه بوی خوبی میاد ، مثل عطر تن شیواس!لباسهاشو درآوردو گوشه ای پرت کردو شروع به غر زدن کرد:-زود اومد بالا که من یه وقت ، نگاهش نکنم ، میترسه بخورمش ، ....... خب خوردنی هم هست نامروت ! شیطونه میگه برم سروقتش.....با دیدن من روی تخت ادامه ی حرفشو خورد ، با تعجب به من نگاه کردو گفت:-تویی شیوا ؟-نه ، خورزو خان ام ، خودمو شکل شیوا وَکِردم وَیای باهم بخندیم!با این حرفم سرشو به علامت تأیید تکون دادو گفت:-آره ، منم گفتم شیوا از این جرأت ها نداره!اومد کنارم روی تخت نشستو دستشو به صورتم کشیدو با لبخند گفت:-این کارها ، همون معنیی میده که من دارم بهش فکر میکنم ؟با بستنو باز کردن چشمم بهش جواب دادم ، دستشو روی بند لباسم گذاشتو سُرش داد روبه پایین ، بعد سرشو خم کرد تو گودی گردنمو ، یه بوسه بهش زدو گفت:-مطمئنی ؟ نمیخوام به خاطر حرفام ،تصمیم عجولانه ای بگیری ، خودتم میخوای ؟سرشو با دستم بلند کردمو بهش نگاه کردمو گفتم:-آرایشمو میپسندی یا برم عوض کنم ؟ ))این یعنی آره خودم خواستم ؛ و اگه تو نمیخوای میرم تغییر وضعیت میدم((! با لبخند روم خیمه زدو گفت:-مگه خر گازم گرفته که بگم عوضش کن ؟ ! عالی هستی ، مثل همیشه!با حرفهاش آرامش عجیبی به خونم وارد میشد ، ولی هر چی بیشتر پیش میرفت ، ترس از رابطه برام بیشتر میشدو بدنم منقبض تر!اهمیتی به این ترس ندادمو سعی کردم همراهیش کنم ، ولی به جایی رسیدم که دیگه نمیتونستم ، بدنم داشت خشک میشد ، مدام پاهامو جمع میکردم ، هی به خودم میگفتم )) اون شوهرته ، ترس ندره که ! (( ولی نمیتونستم ، نتونستم.به سرعت دستهامو سپر بدنم کردمو پسش زدمو از روی تخت بلند شدم ، لباسمو از روی زمین برداشتمو جلوم گرفتمو بدون نگاهی به فرهود از اتاقش بیرون اومدم ؛ به اتاق خودم رفتمو روی تخت ، دمر خوابیدمو گریه کردم ؛ در اتاقم باز شد ، عطر فرهودو حس کردم ، قبل از اینکه حرفی بزنه ، با صدای خش دارو گیونم بهش گفتم:-تنهام بذار ، خواهش میکنم فرهود!-اگه حالت خوب نیست بریم دکتر ؟-برو ، فقط بذار تنها باشم!-خودتو اذیت نکن ، تو سعی خودتو کردی ، شب به خیر!آروم پتو رو روم کشیدو از اتاق بیرون رفتو درو بست ، منم تا صبح گریه کردمیه شبی تا صبح گریه میکردم که چرا با اون بودم!یه شبی هم تا صبح گریه کردم که چرا نمیتونم باهاش باشم!خنده داره ، بازی زندگی با دل آدما دیدن داره!به خاطر بیدار بودن شب گذشته ، چشمهام قرمز بودو پف کرده بود ، سرمم حسابی درد گرفته بود ، از ساعت هشت هم از اتاق بیرون اومدمو یه چایی شیرین خوردم و یه قرص مسکن با یه آرام بخش هم خوردمو دوباره به اتاقم رفتم ، نیم ساعت بعد خوابم برد نمیدونم ساعت چند بود که بیدار شدم ، هنوز سر درد داشتم ، هنوز ناراحت بودم ، آخه مگه میشه زنی نتونه با شوهرش رابطه داشته باشه ! مرده چطوری طاقت میاره ؟ اونم فرهود که به قول خودش با تغییر ماههای سال دوست دختر عوض میکرده!حالا من باید چه کار کنم ؟بعداز عمری عاشق شدم ، پسره هم که خدا زده پس کله اشو از من خوشش اومده ، اون وقت من نتونم باهاش...وایـــــــــــــی ! دارم دیوونه میشم ، یعنی من درست نمیشم!با بی حوصلگی به حمام رفتمو دوش گرفتم ، زیر آب سرد ایستادم تا لرز تو همه ی بدنم بشینه!از حمام بیرون اومدم ، در کمال تعجبم فرهود دست به سینه روی تختم نشسته بود ، با دیدن من از جاش بلند شدو به طرفم اومد ، جلوم ایستادو گفت:-بیدار که شدم ، لیلا گفت " صبح زود صبحونه خوردی و قرص هم خوردی ، میترسید مریض شده باشی " میشه بگی چی شده ؟بی توجه به سوالش به چشمهاش که مدام به قسمت هایی از بدنم که از حوله بیرون بود مینداخت ، نگاه کردمو گفتم:-اومدی اینجا چکار ؟ چیزی برای دیدن نیست ، چیزی برای دوست داشتن هم نیست ، برو بیرون!-چی میگی شــــــــیوا ؟ ! این حرف ها چیه دیگه ؟ من که دیشب گفتم اگه خودت راضی هستی ، بمون ؛ مگه من زورت کردم ؟-زورم نکردی ، منم نگفتم که اجباری در کار بوده ، متأسفانه یا خوشبختانه خلاف دفعات قبل این بار با میل خودم بود ، ولی دیدی که چی شد ، من نمیتونم ، میفهمی نمیتونمدستامو به حالت اشاره به خودم از سر تا پام بالا و پایین کردمو ادامه دادم:-این زن بودن ، ناقصه ، من نمیتونم مثل زنهای دیگه باشم ، حتی وقتی خودمم بخوام نمیتونم ، بدنم سریع واکنش میده!-چرا اینطوری میکنی تو ؟ ! مهم نیست ، درست میشه ، یه کم که بگذره درست میشه!با داد بهش غریدم:-درست میشه ؟ چی درست میشه ؟ احساسات دست نخورده ی من که زیر دست تو کشته شدن ! یا بدنم که تمام سلول هاش از جنس نر میترسن ؟ کدومش ؟ -من .... میدونم همش تقصیر منه ، میدونم که بد کردم ، ولی باور کن منم به اندازه ی تو ناراحتم!با خشم چونه اشو تو دستم گرفتمو فشار دادمو گفتم:-تو به خاطر خودته که ناراحتی ، به خاطر مرد بودنت!حوله تن پوشمو باز کردمو برهنگیه بدنمو نشونش دادمو با داد بیشتری و با اشاره به بدنم گفتم:-به خاطر این که نمیتونی از اینها بهره ای ببری ، ناراحتی ! به خاطر اینکه از این سفره که برات مجانی پهن شده بود بی بهره موندی و نمیتونی ازش استفاده کنی ناراحتی...ادامه ی جمله ام با کشیده ای که فرهود تو صورتم زد نا تموم موند ، با چشمهای از حدقه در اومده و با چهره ای عصبانی غرید:-اقدر به من سرکوفت نزن ! بسه دیگه ! من هوس باز نیستم ، من اگه ناراحتم به خاطر خودته ، میدونم وقتی آدم یکی رو دوست داره و نتونه باهاش باشه چه حس بدیه ! میدونم به خاطر این مشکل تو فشاری ، میدونم دلیل سرخیه چشمات از چیه ! من بد کردم ، خودم میدونم ، میدونم چه غلطی کردم ، تورو به مولا تو دیگه بدترش نکن ! خودم دارم از عذاب وجدان میمیرم ، سفره دیگه چیه ؟ مگه آدم به زنه خودش هم به چشم زن های .... نگاه میکنه ؟ ! یعنی تو منو اینجوری شناختی ؟ یعنی با این شناختت یه همچین آدمی رو دوست داری ؟ ! برای خودم متأسفم که فکر میکردم تو با دختر های ظاهر بین اطرافم فرق داری!با حرفهاش لرزیدم ، درسته که اون مقصر بود ، ولی الان قضیه فرق داشت ، الان فرهود برای دلجویی از من اومده بود ، نباید با حرفهام نیشش میزدم!درد اون هم کمتر از من نیست ، تازه اون درد عذاب وجدان رو هم داره!روی زانو رو زمین نشستم ، صورتمو با دستهام پوشوندم و اولین چیزی که به ذهنم اومدو به زبون آوردم:-اگه اوضاع اینجوری باشه تو میری با زنهای دیگه!دیگه نتونستم دووم بیارم و گریه کردم ، فرهود کنارم نشست ، سرمو تو بغلش گرفتو با صدای غمگینی گفت:-وقتی میگم منو نشناختی نگو نه ، یعنی من انقدر بی جنبه ام ؟ میریم دکتر ، خب ؟ تو خوب میشی ، مطمئن باش!-اگه خوب نشدم چی ؟ اگه تا آخر عمر این مشکلو داشتم چی ؟ نمیبینی ؟ وقتی خیلی بهت نزدیکم ، بدنم خشک میشه و نفسم بند میاد ، هوا تو ریه هام کم میارم ، اکسیژن به خونم نمیرسه ، من با این درد چه کار کنم ، به قول خودت تو مردی ! میدونم که احساست چیه ، مگه چند سال میتونی با این قضیه کنار بیای ؟کنار گیج گاهمو بوسیدو گفت:-هزار سالم باشه من مشکلی ندارم ، من فقط یه بوسیدن تورو ترجیح میدم به یه سال خوابیدن با اون زنها ، حتی اگه تو خودتم منو نخوای ، من ازت دست نمیکشم ، جذابیتی که تو برای من داری ، وصف نشدنیه ، بلند شو گریه نکن ، بیا یه چیزی بخور ، عصر میبرمت دکتر ، تو که دختر موعتقدی بودی ، خدا درد داده درمانش هم داده ! غصه ی چیو میخوری ؟ پاشو عزیزم!-بار اول که نیست ، هر بار همین طور بوده ، همش ..... همش اینطوری بوده.....من....من ..... دوستت دارم.....نمیخوام.....نمیخوام تورو از ....دست ...بدم ؛ ........شاید یه روزی میخواستم از دستت فرار کنمو برم جایی که دستت بهم نرسه ، ولی الان طاقت یه لحظه دوریت هم ندارم!منو به خودش تکیه دادو به طرف تخت برد ، روی تخت نشوندمو خودش جلوم روی زمین ، روی زانوهاش نشست ، پشت دستمو نوازش کردو گفت:-لازم باشه تا اون سر دنیا هم میبرمت تا معالجه بشی ، مطمئن باش!-فرهود ؟-جونم ؟-تو، به خاطر حس عذاب وجدانت میخوای کمکم کنی یا بام بمونی ؟ یا اینکه به خاطر احساس خودته ؟-نشنیدی گفتم حسم به تو خیلی عمیقه ؟ دوست دارم که باهات بمونم و تو خوب بشی!دستمو گرفتو بلندم کردو گفت:-پاشو بریم ناهار!-بذار لباس بپوشم! -اهان ، راست میگی ، باشه بپوش!-برو بیرون منم میام!-چه فرقی میکنه ؟ بپوش!-اونجوری راحت ترم ، برو!-چشم ، امر دیگه ای باشه ؟-کم مزه بریز!با رفتن فرهود لباس پوشیدم و جلوی آینه ایستادم ، جای دستش روی صورتم مونده بود ، حق نداشت دست روم بلند کنه ، ولی به این شوک احتیاج داشتم که غر زدنو تموم کنم ، نمیدونم چرا هر کاری هم که میکنه ، بازم دوستش دارمو باز هم میبخشمش! ))یادش به خیر ، وقتی به یکی از دوستام که شوهرشو خیلی دوست داشتو بعضی از وقتها باهاش دعواش میشد ، میگفتم " چند وقت باهاش قهر کن تا حساب کار دستش بیاد " میخندیدو در جوابم میگفت:-عاشق نیستی که حالمو بفهمی ، من حتی دلم نمیاد بیشتر از یه ساعت باهاش قهر کنم!یا یکی دیگه از دوستهام ، که دوست پسرش بعد از یه سال خوندن حرفهای عاشقانه تو گوشش باهاش کات کردو ، وقتی دوستم علتشو پرسید ، بهش گفته بود " من از اول هم از تو خوشم نمیومد ، تو خودت اومدی دنبال من ، تو اصلاً در سطح من نیستی " و هزار مزخرف دیگه ، ولی دوستم همیشه با اشتیاق ازش حرف میزدیه سال بعد از کات کردن هم که پسره دوباره پیداش شد باز به تلفن هاش جواب داد ، فقط تنها فرقش این بود که باهاش قراربیرون دیگه نمیذاشت!هر چی هم میگفتن حاجت میده ، نظر میکرد که به پسره برسه!دوباره پسره خیلی پیداش نشدو سرش با یکی دیگه گرم شد ، ولی دوستم انقدر با اشتیاق شوخی ها و خاطرات گذشته اشو تعریف میکرد که من حالم بد میشدو بهش میتوپیدم که: -آخه این آدم ارزش حرف زدن هم داره ؟ سه ساله تورو معطل خودش کرده ، تا میای فراموشش کنی پیداش میشه ، تا یه کم بهش دل میبندی ، ولت میکنه ، بی خیالش شو برو دنبال زندگیت!-دست خودم نیست ، عاشقشم ، راضی دارم خودم یه چیزیم بشه ، ولی حتی آخ اون در نیاد ! عشق اولو نمیشه فراموشش کرد(( !راست میگفتن ، حالا حال اونهارو میفهمم ، فرهود خیلی اذیتم کرده ، خیلی هم جوشیه ، دست بزن هم که داره ، حتی وقتی دوستت هم داره باز عصبانی که بشه ، به جای عقلش دستش کار میکنه ، ولی یا همه ی اینها ، نمیتئنم دوستش نداشته باشم ، عیب نداره، میگن جهاد زن سازش با شوهرشه ، خدا خیلی ثواب به زنی که با شوهرش میسازه و با علاقه باهاش میمونه میده!منم حتماً اجرمو میگیرم ! خدا میخواد امتحانم کنه ، همه چیز درست میشه!سرمو بالا گرفتمو گفتم:-خدایا به امید خودت ، راضی ام به رضای تو !از اتاق بیرون رفتم و ناهار خوردم ، مامان که بی خبر از همه جا فکر میکرد ما حال خوشی با هم داریم ، هر چند دقیقه یه بار بالبخند به ما نگاه میکرد ، فرهودم که مدام گوشت تو بشقابم میذاشتو میگفت " بخور تقویت شی"بعد از ناهار فرهود بهم گفت:-عصر وقت گرفته که بریم پیش متخصص زنان ، میگن برای مشکلات اینجوریه!با تعجب بهش گفتم از کجا تو این زمان کم اینهارو فهمیدی و وقتم گرفتی ؟-یکی از دوستام از صدقه سر دوست دخترهاشو مشکلاتشون ، همه ی دکتر زنان های خوبو میشناسه ، زنگ زدم از اون پرسیدم!با چشمانی گرد شده به اتاقم رفتم تا یه کم بخوابمو بعد بریم مطب دکتر!از خواب بیدار شدم به مانتو شلوار مشکی پوشیدم ، یه برق لب زدم و یه شال سفید سرم کردم ، کیف و کفش مشکی هم پوشیدم و از اتاقم بیرون رفتم ، همون موقع فرهود از اتاقش بیرون اومد ، با دیدن من لبخندی زدو به طرفم اومد:-حاضری ؟-آره بریم-نگران نباش ، همه چیز درست میشه!-به امید خدا!با هم از پله ها پایین رفتیم و از مامان خداحافظی کردیم ، فرهود بهش گفته بود میریم بیرون یه کم بگردیم ، اونم کلی ذوق کرده بود!سوار ماشین شدیمو راه افتادیم ؛ توی ترافیک بودیم ،یه ماشین سمند کنارمون بود ، دختری که توش نشسته بود چنان با حسرت به ماشین و بعد به منو فرهود نگاه میکرد که!انگار تنها آرزوش تو دنیا نشستن تو این ماشین باشه!پزخندی زدمو با خودم گفتم " فکر نکن خیلی خوش بختیم ، کلی مشکل داریم که تو شاید یه دونه اشو هم نداشته باشی!یه ساعت بعد جلوی مطب پزشک بودیم ، فرهود ماشینو پارک کردو ازم خواست پیاده بشماز پله های مطب بالا رفتیم و جلوی درش رسیدیم ))با این که مدام به خودم میگفتم توکلت به خدا ، ولی بازم خیلی میترسیدم ،یه ترس عجیبی به جونم افتاده بود ، نه به خاطر اینکه نمیتونم با فرهود بودنو تجربه کنم ، نه!ترسم از این بود که خوب نشمو فرهود ترکم کنه ، مشکلم کوچیک نبود که بگه عیب نداره ، فکر کنم هیچ مردی از این مشکل به سادگی نگذره ، اولین موضوع مهم ، برای خیلی از مردها از زن گرفتن همینه ، حالا یه زنی بگیرن که از این لحاظ و صد البته عاطفی نتونه تأمینش کنه ، معلومه که باهاش کنار نمیاد ، حتی زنم با مشکل اینطوری برای شوهرش کنار نمیاد(( !نفس عمیقی کشیدم ، فکر کنم زیادی طولش دادم ، چون فرهود اومد کنارم سرشو خم کردو تو گوشم گفت:-نگران چیزی نباش ، هرچی که بشه من کنارتم!با این حرفش یه کم آروم شدم ، ولی فقط یه کم ، مگه تا کی میتونه صبور باشه و مراعاتمو کنه ؟!اصلاً شاید چون تا حالا نتونسته درست و حسابی باهام باشه اینجوری بی قرارم شده و باهام مدارا میکنه!نمیدونم وا.. تکـ سایت تازیانه و عشق – نشستیم روی صندلی تا نوبتمون بشه ، مطبش خیلی شلوغ بود ، فکر کنم کار دکترش خیلی خوب بود ، یه خانمی با شوهرش کنار ما نشسته بودن ، خانمه صندلی کناری من بود ، دل تو دلم نبود ، استرسم هر لحظه بیشتر میشد ، برای اینکه آروم بشم با اون خانم صحبت کردم:-ببخشید خانم ؟-جانم ؟-شما تا حالا اینجا اومدین ؟-بله ، عمل هم کردم ، دکتر خیلی خوبیه!-پس راضی هستین از تشخیص و درمانش ؟-هنوز که کامل درمان نشدم ، ولی روی هم رفته دکتر خوبیه!-میتونم بپرسم عملتون چی بوده ؟نگاهی به اطراف کردو صداشو آروم تر کردو گفت:-من مشکلم ترس از * ن ز د ی ک ی * هستش ، موقعی که در آخرین مرحله میخواهیم با هم باشیم ، از داخل بدنم منقبض میشه و اجازه ی پیشروی رو نمیده!-واقعاً ؟ چقدر بد ، پس شما هم مثل من هستید!-مگه شما هم همین مشکلو دارین ؟-تقریباً ، من تا دست شوهرم بهم میخوره کل بدنم منقبض میشه!-این که بدتر از منه ، من معاشقه میتونم داشته باشم ولی جور دیگه و یا حتی برای بچه دار شدنو نمیتونم با شوهرم باشم ، الان هشت ساله که عروسی کردیم ، ولی هنوز نتونستیم درستو حسابی با هم باشیم ، سه بار تا حالا هم عمل کردم ، دکترها میگن هم مشگل آناتومیکی دارم ، هم مشکل روحی روانی!-واااای ! چقدر بد ! هشت سال ؟-آره ، هر کس میفهمه مثل شما علامت تعجب میشه!-آخه خیلی سخته ، شوهرتون باهاش مشکلی نداره ؟-چه کار کنه دیگه ؟ ! مجبوره کنار بیاد باهام ، آخه خیلی هم دیگه رو دوست داریم ، جونمون مال هم در میره!-چه مرد خوبی!-مشکل تو هم خیلی سخته ، شوهر تو چی کنار اومده ؟-خب ما تازه چند ماهه که ازدواج کردیم ، نمیدونم اگه بیشتر از این بکشه چی میشه و چکار میکنه!-حتماً دوستت داره که تا حالا صبر کرده!-انشاا... زودتر خوب بشین ، راستش هشت سال خیلی زیاده ، آخه چطور ممکنه ؟ مگه ازش میترسید ؟-راستش نمیدونم چم میشه ، ولی هر قدر خواستم تحمل کنم باز هم نشده ، دردش طاقت فرساست ، ترسمم خیلی زیاده ! نمیتونم تحمل کنم !-میدونم چی میگی ، ولی مشکل من درد نیست ، انگار فقط ترس تو جونمه ! تمام ترس دنیا میریزه به دلم-امیدوارم زود تر خوب بشی!-مرسی ، همچنین شما!به فرهود نگاه کردم که با یه اخم کوچیک و چهره ی جدی به سرامیک های کف مطب زل زده ، معلوم بود که خیلی نگرانه!سنگینیه نگاهمو حس کردو نگاهم کرد ، لبخند خسته ای زدو با لب زدن پرسید:-خوبی ؟با سرم جواب مثبت دادم ، منشی اسم اون خانمی که کنارم نشسته بودو خوند ، خانمه یه با اجازه فعلاً گفتو به اتاق پزشک رفت ؛ یه ربع بعد هم اسم منو صدا کردن ، با شنیدن اسمم ، تمام بدنم پر از تنش شد ، با بدنی لرزون از روی صندلی بلند شدم ، فرهود انگار حالمو درک کرد ، چون سریع بلند شد بازومو گرفت و پرسید:-اگه حالت خوب نیست میخوای نری ؟ -نه ، برم تکلیفم معلوم میشه ، بهتره!-هر طور راحتی!تا جلوی در اتاق پزشک کمکم کرد ، جلوی در، بازومو عقب کشیدم و لبخندی زدمو گفتم:-خوبم ، مرسی که هستی!-بیشتر از این شرمنده ام نکن ، همش تقصیر منه که....-کافیه ، بهتره دنبال مقر نگردیم ، من رفتمداخل اتاق شدم ، یه میز بزرگ انتهای اتاق بود که دکتر پشتش نشسته بود ، یه میز کوچک ترم کنارش که یه دختر جوون تر پشتش بود که بعد فهمیدم ماما هستش و بیمارانو کنترل میکنه و دارو هایی که دکتر میده رو مینویسه ، یه اتاق گوچه ی راست اتاق بود که یه تخت توش بود برای معاینه ی زنان ، یه اتاق هم سمت چپ بود که یه تخت صاف روش بود برای کنترل مادران باردار ، و یه ماما هم تو اون اتاق بود ؛یکی یه صندلی کنار هر دو میز برای بیماران بود و سه تا صندلی هم انتهای اتاق برای ما که هنوز باید منتظر میشستیم تا معاینه ی نهایی و نسخه نویسی مریض های قبلی تموم بشهاون خانمی که با من صحبت میکرد با دکتر به اتاق دست راستی رفت ، یه کم که گذشت صدای درد و آی گفتن هاش بلند شد ، وقتی از اتاق اومده بود بیرون چشمهاش خیس اشک بود ، با لبخند غمناکی به من نگاه کردو اشک هاشو با دستمال پاک کرد ، روی صندلی نشست تا دکتر بهش دارو بده ، دکتر هم نشستو باهاش صحبت کرد:-نسبت به دفعه ی قبل خیلی بهتر شدی ، فقط یه سری دارو مینویسم که بگیرو استفاده کن ، چند تا کرمه داخلیه که حتماً باید طبق دستور این خانم ) به مامایی که کنارش نشسته بود اشاره کرد ( استفاده کنی ، دیگه هم نگران نباش ، احتیاج به عمل دوباره نیست ، با شوهرت هم آروم آروم پیش برو ، دو هفته ی دیگه هم بیا تا دوباره معاینه ات کنم و وضعیتتو بببینم!-چشم دکتر!با بلند شدن اون منم از جام بلند شدم و با خداحافظی از اون خانمه که آخرم نفهمیدم اسمش چی بود پیش دکتر رفتم )) حواسمم نبود وقتی اسمشو صدا زدن فامیلی شو بشنوم ((-خب خانمم ، مشکلت چیه ؟-راستش خانم دکتر ، مشکل من... یه کم ، راستش روم نمیشه کامل توضیح بدم..-عیب نداره تا هر جاش که روت میشه بگو ، بقیه اشو من کمکت میکنم تا راحت تر حرف بزنی!با این حرف و لبخند بعدش خیالم یه کم آروم شد ، و شروع به حرف کردم:-من نمیتونم با شوهرم باشم ، یعنی وقتی باهاش هستم ، می خوام که باشم ها ، ولی بدنم نمیذاره ، منقبض میشه و جلوی پیشروی بیشترو میگیره!-کجای بدنم ، اندام های...فهمیدم منظورش چیه ، بین حرفش اومدمو گفتم:-نه نه ، به اونجا نمیکشه ، یعنی بدنم نمیذاره که.... راستش من تا میخوام با شوهرم باشم ، یعنی تا دستش به برهنگی بدنم میخوره ، کل بدنم منقبض میشه و دیگه نمیتونم ادامه بدم ، فکر میکردم تلقین کردم اینجوری شدم ، ولی وقتی به حالت بدنم محل ندادم ، بازم نشدو حالت تنگی نفس گرفتم-که اینطور ، خب ، پاشو بریم اون اتاق معاینه ات کنم ببینماز روی صندلی بلند شدم و دنبالش به اتاق رفتم ، نگاهی بهم کردو گفت:-بخواب رو تخت ، ببینم وضعیتت چه جوریه!کاری که گفتو کردم ، یه نگاهی کردو گفت:-تا حالا رابطه نداشتی ؟-چرا داشتم-چند بار؟ -دوبار!-با کی ؟-خب معلومه با شوهرم!-آخه گفتی ازش میترسی فکر کردم .... بگذریم ، یعنی بعد از دوبار رابطه اینطوری شدی ؟-بله ، اون دوبار به زور بود ، بعد از اونم که من راضی شدم ، دیگه نتونستیم-به زور شوهرت دادن ؟-تقریباً !-آخه مگه مجبورن دخترشونو بدن به یکی که دوستش نداره ! معلومه ، انقدر خوشگلی که طرف نشسته زیر پای پدرو مادرت تا زنش بشی ، واقعاً که!-اینطوری که شما فکر میکنید نیست ، شوهرم هم خیلی خوشگله ، تازه شاید به من سر هم باشه!-پس مشکلت چی بوده ؟-اخلاقم باهاش جور نبود ، وگرنه پدر مادر مرحومم انقدر دوستم داشتن که اگه زنده بودن نمیذاشتن با اون ازدواج کنم-خب بلند شو ، مشکل جسمی نداری ، از حرف هایی هم که میزنی پیداست که مشکلت روحیه ، بیا بریم ببینماز اون اتاق بیرون رفتیم هر دومون جای قبلی مون نشستیم-دفعه ی بعد با شوهرت بیا باید با اون هم حرف بزنم-الان هم اومده ، بیرون نشسته ، اگه میشه همین امروز بگین ، من خیلی استرس دارم-از وقتی اومدی همراهت اومده ؟-بله!-اینکه پیداست خیلی دوستت داره ، وگرنه این همه ساعت نمیموند!-منم دوستش دارم! -پس مشکلتون چیه ؟ اگه با هم خوب نبودین ، میگفتم ازش میترسی ولی حالا.... راستشو کامل بهم بگو!با این حرف با تلفن عدد 3 رو زدو گفت:-فعلاً کسی رو راه ندهبه من نگاه کردو گفت:-فامیلی شوهرت چیه ؟-محتشمتو تلفن گفت:-آقای محتشم رو هم بفرست ، تو اتاق!دوباره ادامه داد:-خب بگو میشنوم-راستش بار اول و دوم با این که ازدواج کرده بودیم ، ولی چون من نمیخواستمو راضی نبودم ، به زور بود ، یعنی در حد تجاوز بود...-که اینطور ! بذار بیاد ، درستش میکنم ، غریب گیر آورده ؟!-به روش نیارین خانم دکتر!-چرا ؟-ممکنه خجالت بکشه!-بایدم خجالت بکشه ، مگه چند سالشه ؟ نکنه بچه اس ؟-نه بابا ، سی و سه سالشه!-بفرما ، دیگه بدتر از این نمیشه ! بذار بیادتا این حرفو زد ، در اتاق به صدا در اومد و دکتر اجازه ی ورود داد ، فرهود با چهره ای بسیار مظلوم سلام آرومی کردو داخل شد-سلام آقا؛ بفرمایید بنشینید! دکتر یه نگاه به منو یه نگاه به فرهود کردو روبه فرهود گفت:-میخوام هرچی که میپرسمو کامل بهم جواب بدین ، باشه ؟-چشم ، حتماً!-رابطه ات با زنت چه جوری بوده ؟-بلـــــــــه ؟-آروم آروم پیش رفتی یا یه دفعه و بی توجه به احساسات زنت ؟-راستش..... آخه من...-خجالتو بذار کنار ، مشکل خانمت جدیه ، فقط جوابمو بده!لحنش اونقدر قاطع بود که فرهود سریع جوابشو بده-یه دفعه ای بود..-چرا ؟-چی چرا ؟-سنت هم که کم نیست ، نباید بلد باشی که با یه دختر چطوری باید رفتار کنی ؟ تمام این حالت های ترسش به خاطر ترس از خود شماست ! وگرنه از نظر جسمی کاملاً سالمه ، تازه من به شما اطمینان میدم که اگه از شما جدا شه و با کس دیگه ای ازدواج کنه این مشکلو نخواهد داشت!فرهود که دیگه رگ گردنش زده بود بیرون و چشم هاش غضبناک شده بود ، نگاه بدی به من کردو به دکتر گفت:-خیلی بیجا میکنه ! هی هیچی نمیگم ، شما بدتر میکنید ، زنم بوده ، خلاف شرع که نکردم ، کف دستمو که بو نکرده بودم اینطوری میشه ! وگرنه من که مرض ندارم زنمو آزار بدم ، از خودش بپرسید ، این همه وقت گذشته ، یه بار بهش فشار نیاوردم ، هر وقت احساس کردم داره کم میاره و نمیتونه کنار کشیدمو راحتش گذاشتم ، اون وقت شما میگین بره با....از جوش و حرص و اینهمه یه ریز حرف زدن نفس کم آورد ، نفس عمیقی کشید که دکتر با لبخند گفت:-خب از قرار معلوم خیلی دوستش داری ، که اینجوری قاطی کردی ، اینو تا حالا بهش گفتی ؟-دلیلی ندیدم که بگم!-چه دلیلی بالا تر از این که زنته ؟ ! چرا شما مردها وقتی اسم دوست دختر میاد صدبار براش کله ملق میزنید ، ولی یه بار به زنتون نمیگید دوستش دارین ؟!-زن باید از عمل مرد بفهمه که دوستش داره!-از این به بعد از این حرفها نداریم ، روزی ده بار بهش میگی دوستش داری و عاشقشی ، راه به راه هم میبوسیش ، باید محبتت تو خونش بره!-من از بوس بدم نمیاد خانم دکتر ، ولی این خیان زیادی خسیس تشریف دارن!-تو شیوا!-بله دکتر ؟-تو هم روزی پنج بار اینو میبوسی ، فهمیدی ؟-چرا من ده بار اون پنج بار؟-باشه مال تورو هم کمش میکنم!-منظورم این نیست دکتر ، برای شیوارو زیادش کنین!-فرهود ! زشته!-نه بابا ، دکتر از خودمونه ، میفرمودین دکتر ؟-بله عرض میکردم که ، محبتتونو باید بیشتر به هم نشون بدین ، سعی میکنی به محیط های شادو جاهایی که دوست داره ببریش ، هیچ تنشی براش ایجاد نمیکنی ، اعصابش خیلی ضعیفه ، نباید سربه سرش بذاری ، چشمهاتم دیگه اینجوری که برای من قرمز کردی مال این دختر نمیکنی ، فهمیدی ؟فرهود با لبخند سرشو خاروندو خجل گفت: -چشم دکتر!-آفرین ، حالا شد یه چیزی ، شب ها که کنار هم میخوابید دیگه ؟-ایشون از من میترسه ، میگه من غولم میخورمش!-حتماً یه چیزی ازت دیده که اینطوری میترسه!-ای بابا ، خانم دکتر شما انگار کوتاه بیا نیستین!-باید هوای زنتو داشته باشی ، اینجوری بخوای باشی ممکنه ترکت کنه!-گفتم که ، نمیذارم!-به هر حال ، از امشب پیش هم میخوابید ، شما هم اجازه ی پیشروی نداری ، فقط باید بهش محبت کنی ، یه ترسی تو جونشه که باید آروم آروم از بدنش دور بشه ، از اینجا به بعدش دیگه در تخصص من نیست و باید پیش یه مشاوره ی * ج ن س ی * برید ، یه خانم دکتر هست که دکترای اختلالات ج ن س ی رو داره ، با هردوتون مشاوره میکنه و کمک میکنه که بهتر بشی ، کم کم همه چیز درست میشه ، فقط باید صبور باشین و هوای همو داشته باشین ، اوکی ؟هر دو با هم گفتیم:-چشم دکتر!-آفرین بچه های خوب ! دارویی هم نیاز نداری که من بهت بدم ، اگه داروی آرام بخشی چیزی هم احتیاج داشتی اون دکتر بهت میدن ، فقط پشت گوش نندازینو حتماً زودتر به ایشون مراجعه کنید!-حتماً ، ممنون خانم دکتر ، بریم فرهود!از دکتر خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم ، دکتر خوبو خوش اخلاقی بود ، روابط عمومیش هم که عالی بود ، آدم باهاش احساس راحتی میکردو همه ی حرفهاشو بهش میزد ، اونم چه بامزه بی خجالت برات تفسیرشون میکرد!سوار ماشین شدم ، فرهود ساکت بود ، یه کم که گذشت با لحن دلخوری گفت:-به دکتر چی گفتی که اونجوری با من برخورد کرد ؟-هیچی ، فقط پرسید قبلاً رابطه داشتی ؟-تو هم گفتی " آره دزدیده و بهم تجاوز کرده " آره ؟-چرا داد میزنی؟ خوبه همین الان به ش قول دادی تنش ایجاد نکنی ، نمیخوای درمان بشم چرا میبریم دکتر ؟-از زبون که نمیوفتی ، جواب منو بده!-یه بار از زبون افتادم ، داشتی سکته میکردی ، حالا باز میخوای لال بشم ؟-اصلاً من نمیدونم چرا یه دقیقه هم با تو سازم نمیگیره ؟-این همون دوستت دارمت بود ؟-دقیقاً همون معنی رو میداد ، چی گفتی به دکتر ؟- .....................-جواب بده ببینم ، چرا بیرونو نگاه میکنی ؟- .....................-شیوا ، یه امروز بهت خندیدم پرو شدی یا ! بی جنبه بازی در نیار!-دلم نمیخواد باهات حرف بزنم!-دلت غلط زیادی کرده ، این چه حرفهایی بود که دکتر میزد ؟ بره با یکی دیگه ! لابد منم مترسکم دیگه ؟-میل خودته ، خواستی از این به بعد مترسک صدات میزنم!-ای روتو برم هی ! آخه دخترم انقدر ورپریده!-میخواستی عین آدم صبر کنی تا جوابتو بدم ، خودت عین چی پریدی وسط حرفم!-خب حالا بگو!-بگو ببخشید تا بگم!-مسخره بازی در نیار ، بگو ببینم!-بگو ......... ب ..... بخ.....شیدااا ! -خب باشه حالا بگو!-این یعنی ببخشید ؟-آره!-از کی تا حالا ؟-کلافه ام نکن شیوا!-باشه ، نمیخواد حنجره اتو پاره کنی ! میگم!-خب بگو دیگه!-گفتم بار اول من نمیخواستم رابطه داشته باشیم ، ولی شوهرم خواست ، خیلی ترسیدم و مثل کابوس بود برام و بار دوم هم همین طور سخت بود ،ولی بعد از اون دیگه نتونستیم با هم باشیم ، الان هم با اینکه خیلی دلم میخواد باهاش باشمو دوستش دارم ، ولی بازم نمیتونم!با این حرفم ، قیافه ی عصبانیش جاشو به یه لبخند خوشگل داد و بعد زد زیر خنده و با یه دست آزادش که به فرمون نبود ، انداخت دور گردن منو ، منو به طرف خودش کشید ، گونه امو بوس کردو گفت:-الهی من قربون اون دلت بشم که خیلی دلت میخواد ، خودم کمکت میکنم ، کوچولوی من!-واه ، خل شدی؟ یهو داد میزنی یه دفعه هم میخندی ؟!-مگه میشه با وجود آتیش پاره ای مثل تو خل نشد ؟!-دست شما درد نکنه!-بی خیخی ، از امروز روزی ده تا بوست میکنم ، ادا اصول هم در نمیاری!-خب حالا ، چه خوشش هم اومد!-نه که تو بدت اومد ؟!-من ؟ چـــــــــی میگی! با این لحنم هر دومون شروع کردیم خندیدنفرهود خوب بود تنها عیبش این بود که زود جوش میاوردو عصبانی میشد و به یه ثانیه قاطی میکرد!اگه از قاطی کردن هاش اکتور بگیریم پسر خوبی بود!با هم به خونه رفتیم ، قرار گذاشته بودیم که به مامان حرفی نزنیمفرهود گفت که فردا زنگ میزنه و از اون دکتر نوبت میگیره که بریم پیشش ؛منم به اتاقم رفتم تا یه سری وسایل ضروریمو به اتاق فرهود ببرم و از این به بعد اونجا و با فرهود بمونم ، باید کم کم باهاش کنار میومدم ، اینجوری با فاصله گرفتن ، هیچی درست نمیشه!با وسایل و یه سری لباس هام به اتاق فرهود رفتم و تو کمدش چیزهامو گذاشتم و خودمم با خیال راحت بعد از تعویض لباسم روی تختش دراز کشیدم تا یه کم خستگی در برهچشمهام گرم شده بود که یه دستی رو بین موهام حس کردم ، انگار یکی داشت موهامونوازش میکرد ، حس خوبی بود ، ولی دلم میخواست بدونم کیه!آروم چشمهامو باز کردم و دو چشم مشکی با برق خاصی جلوم دیدم ، یه کم سروشو جلو آورد و پیشونیمو بوس کرد ، بعد سرشو عقب کشید ، نفسشو تو صورتم فوت کردو دوباره به نوازش موهام پرداخت ، منم با لبخند نگاهش میکردم.حسم به فرهود خیلی قوی بود ، خیلی دوستش داشتم ، برای همینم دیگه کمتر از دستش ناراحت میشدم یا خیلی زود یادم میرفت که میخواستم باهاش قهر کنمفرهود دوست داشتنی بود ، خواستنی بود ، وقتی بهش نگاه میکردم ، تمام غم هام یادم میرفت ، حتی اگه باعث و بانی اون غم خودش بوده باشه!با صدای آرومی گفت:-میخوایم شام بخوریم ، بلند شو بریم!-باشه الان میام فرهود از جاش بلند شد و منم بلند شدم ، لباسمو با دستم مرتب کردم و با فرهود از اتاق بیرون رفتممامان تو پذیرایی نشسته بود ، با دیدن ما لبخندی مهمون لبهاش شد ، منم جواب لبخندشو با لبخند دادمو کنارش نشستمموقع شام فرهود هی بهم غذا تعارف میکرد ، میخواستم آب بردارم برام میریختو میداد دستم ؛ خلاصه خیلی هوامو داشت، انقدر هم ضایع بازی در آورد که مامان به شوخی گفت:-چه خبره امشب ؟ نکنه خبرایی شده ؟!فرهودم با لاقیدی خندیدو گفت:-هنوز نشده مامان اینا عملیات ضربتی برای رگ خواب طرفه ، خر که از پل گذشت.....حرفشو ادامه نداد و به جاش با لبخند شیطونی به من نگاه کرد ؛ منم چشمامو ریز کردمو گفتم:-که خرت بگذره آره ؟ اصلاً خرِ شما گذرنامه داره که بخواد رد بشه ؟با این حرفم هر دوشون بلند بلند خندیدن ، مامان که اشک از چشمش در اومده بود ، میون حنده اش گفت:-تو هم خوب خوب آتویی از بچم گیر آوردی هی اذیتش میکنی ها!بله ، به این میگن مادر شوهر ، تا حالا که ما باهم بد بودیم ، طرف من بود ، حالا تا ما با هم خوب شدیم ، رفت تو جبهه ی دشمن!اصلاً این مادر شوورا کلاً مدلشونه ، همیشه رأی مخالف میدن!بی خیخی ، دلش میخواد یه بار ، اون طرفی باشه ، حالا خوبه همیشه طرف تو بوده ها ، وا! ..بعد از شام به خاطر خستگی زودتر شب به خیر گفتم و به اتاق جدیدم ، یعنی اتاق فرهود رفتم ، لباسمو با یه تی شرت و شلوارک راحتی عوض کردم و روی تخت خوابیدم ، یه کم که گذشت ، در اتاق باز شد و عطر فرهود تو اتاق پیچید ، صدای خش خشی که برای لباس عوض کردنش بودو شنیدم ، چشمهامو بیشتر روی هم فشار دادم و یه کم بیشتر به کنار تخت رفتم ، فکر کنم فهمید ، چون طرف دیگه ی تخت رفتو آروم گفت:-نترس ، منکه کاری باهات ندارم ، پس چرا میترسی ؟ مطمئن باش تا خوب ِ خوب نشی من بهت دست نمیزنم ، نمیخوام بترسی و نگران باشی ، باشه خانومی ؟ -به طرفش چرخیدمو سرمو روی سینه اش گذاشتم و با چشم های بسته گفتم:-حس میکنم اینجا امن ترین جائه ، با این حرف هایی که زدی آرامش همه ی دنیا رو ریختی تو دلم ، مرسی فرهود ، مرسی!دستاشو به دورم حلقه کردو منو سفت به خودش فشورد و سرمو بوسید********************************************یه هفته به عید مونده ، این روزها هر روز فرهود رفتارش با من بهتر میشه ، دستورات دکترو مو به مو اجرا میکنه ، به خصوص قسمتبوسشو!شب ها با آرامش کنارش میخوابم ، خیلی خوب و آروم شدم ، دیگه وقتی بهم نزدیک میشه نمیترسم ، بدنم در برابر آغوشش عکس العمل نشون نمیده ، میشه گفت بهتر شدم ، ولی تا معلوم بشه خیلی مونده!دکتری که قرار بود بریم ، زنگ زدیم و منشی اش گفته بود " تا دو ماه دیگه دکتر مسافرت خارج از کشور رفتن ، نوبت میدم برای اون موقع"!امروز قراره فرهود بیاد تا بریم خرید برای عید ؛ این طور که مامان میگه هر سال اولین پنجشنبه ی سال جدید مهمونی دارن و کل فامیل میان اینجاخیلی دلم برای شهاب تنگ شده ، دو روزه که مدام به یادش میوفتم ، آخه هر سال این موقع با فرهود با هم میرفتیم خرید ، ولی امسال......البته از این که با فرهودم خوشحالما ، ولی دلم هم برای فرهود تنگ شده ، جرأت ندارم هم که با فرهود راجع بهش حرف بزنم ، دیروز بهم میگفت " چرا انقدر امروز تو خودتی ، چیزی شده ؟"ولی چی باید میگفتم ؟ منکه حتی اسم شهابم نمیتونم جلوش بیارم!یه مانتو سبز پوشیدم ، با شال و شلوار سفید ، یه برق لب و تمام!فرهود وقتی منودید ، با لبخند گفت:-انقدر خوشم میاد که تو ساده میگردی! منم کلی ذوق کردم ، یه کوچولو لپشو بوس کردم و با خجالت سریع از کنارش گذشتم و از خونه بیرون رفتم ، فرهودم پشت سرم اومد و با خنده گفت:-چرا فرار میکنی ؟ صبر کن جایزه اتو بدم!با تعجب و به صورت سوالی بهش نگاه کردمو پرسیدم:-جایزه ؟-آره ، میخوای ؟با ذوق سرمو به علامت مثبت تکون دادم و جلوش ایستادم ، تا اومدم به خودم بیام سرشو خم کرد و یه گاز محکم ، خیلی محکم ها ، از لپ زبون بسته ام گرفت!با چیغ خواستم ولم کنه ، سرشو عقب کشیدو با خنده گفت:-تا تو باشی که انقدر دلبری نکنی!-خیلی بدی ، چطور دلت اومد ؟-همون طور که تو دلت میاد منو تو خماریه خیلی چیزها بذاری!-مگه دست خودمه ؟با ناراحتی رومو ازش برگردوندمو سوار ماشین شدم ، اونم سوار شد ، ماشینو روشن کردو گفت:-نمیگم از قصده ، ولی سعی کن وضعیت بهتر بشه ، حالا تا موقع نوبت اون دکتره برسه ، به حرفهای دکتر قبلی عمل کن ، تا اون موقع ، دیدی که گفت کم کم به هم نزدیک بشین ، تو منو بوس میکنی هم خجالت میکشی و فرار میکنی ، نمیدونم چرا موقع حاضر جوابی خجالت نمیکشی ، ولی این جور زقتها خانم خجالتی میشه!-باشه ف این دفعه بی حیایی بوست میکنم ، خوب شد ؟ چقدر غر میزنی!-من غر میزنم ؟-آره! -من ؟-آره!-حرفتو پس بگیر!-نمیخوام!-نمیگیری ؟-نه!ماشینو گوشه ای پارک کردو با یه حرکت غافل گیرانه ، لبهامو شکار کردمردم از خجالت ، نه از بوسه بلکه از این که تو خیابون بودیم!دستمو روی سینه اش فشار دادم تا به عقب حولش بدم ، ولی مگه زورم بهش میرسید ؟یه چند دقیقه ای گذشت تا بالاخره آقا رضایت داد ، با لبخند لبشو عقب کشیدو بینی مو کشیدو گفت:-از این به بعد هر وقت ، حاضر جوابی کنی از این تنبی ها داریم!پوس خندی زدمو زیر لب گفتم:-باشه ، حالا کی بدش میاد ؟فکر نمیکردم ، بشنوه چی میگم ، ولی انگار شنید ، بلند خندیدو گفت:-روتو برم ، دختر!با فرهود به چند تا از مجتمع تجاری های خوب تهران رفتیم ، ولی به جز چند تا لباس راحتی و تو خونه ای فرهود چیز دیگه ای نپسندید که بخرم ؛بر خلاف دفعات قبل که راحت انتخاب میکرد و دستمو تو خرید باز میذاشت ، اینبار خیلی مشکل پسند شده بود ؛ میگفت " خانم من باید بهترین باشه ، با از همه سرتر و تک تر باشه"جلوی هر مغازه تا من خواستم نظر بدم ، سرشو به چپ و راست تکون میدادو میگفت:-این به درد نمیخوره ، خاص نیست!من نمیدونم باید چه جوری باشه که به نظر آقا خاص باشه ؟در آخر هم دست از پا دراز تر سوار ماشین شدیم ، فکر کردم شاید بدم خانم زارع برام لباس بدوزه ، یا از ژرنال های اون بگیرم ، آره بد فکری هم نیست ؛تو همین فکر ها بودم که ماشین توقف کرد ، به خیابون نگاه کردم ، جلوی یه بوتیک شیک نگه داشته بود ، با سر اشاره کرد به بوتیک و گفت:-اینجا مغازه ی دوستمه ، جنس های خوبو مارک میاره ، اخلاقش یه کم جلفه ، نمیخواستم بیاییم اینجا ، ولی انگار مجبوریم از همین جا خرید کنیم ، پیاده شو بریم!از ماشین پیاده شدم ، با هم به مغازه رفتیم ، به محض ورودمون ، پسری که پشت میز نشسته بود ، از جاش بلند شدو با خوشحالی به طرفمون اومد و چاپلوسانه به اون یکی پسری که کناری تو مغازه نشسته بود گفت:-به به ، ببین کی اینجاست ؟ ! آقا فرهود بزرگ!-مگه کوچیکشم داریم آرش ؟-کلاً تو دنیا بزرگتر از جناب نداریم ، فرهود خان!-بسه بابا هندونه ها از دستم افتاد!با هم دست دادن ، اون یکی پسره هم بلند شد اومد جلو و با فرهود دست داد ، آرش انگار تازه منو دید ، یعنی دیده بود ها ، ولی تو قیافه ام خورد نشده بود و یه نگاه کلی به هر دومون کرده بودبا نگاه دقیقی به من ، با لبخند جلو اومد و دستاشو جلو آورد تا با من دست بده و در همون حین گفت:-به به ، عجب مادمازلی فرهود خان ! ایشون اون ور آبی هستن ؟فرهود که با این حرف پسره اخمهاش مثل گره ی کور شده بود و به دست پسره نگاه میکرد ، منم که توقع نداشتم فرهود بیاد بگه "به چه حقی میخوای با زن من دست بدی ؟ " خودم دست به کار شدم ، لبخندی به لبم نشوندمو یه کم هم سعی کردم لحنم غلیظ و با تحکم کامل باشه ، رو به آرش گفتم:-اگر برای شما محرم نا محرمی وجود نداره ، خوشبختانه من محرم نامحرمی حالیمه ، در ضمن ، بهتر نیست یه کم ، فقط یه کم با ادب تر صحبت کنین ؟آرش گیج به من نگاه میکرد ، منظورمو متوجه نشد ، اگه میشد عجیب بود ، ادامه دادم:-مگه بنده کالا هستم که مثل جنس مغازه اتون میپرسین اون ور آبیه ؟ به شما یاد ندادن با خانم ها درست رفتار کنین ؟آرش که تو پررویی دست فرهودو از پشت بسته بود ، با بی خیالی شونه اشو بالا انداخت و گفت:-خیلی هم دلت بخواد که اون ور آبی باشی ، ......... ولی نه ، انگار مال ناف خودِ دهاتی!خیلی پررو بود ، با این حرفش اخمم غلیظ تر شده بود ، فرهودم دست کمی از من نداشت ، سرمو با تأسف برای پسره تکون دادم ، و با بدترین لحن ممکن بهش گفتم:-دهاتی بودن و آدم بودن ، شرف داره به شهری بودن ولی آدم نبودن!با این حرفم جری شدو به سمتم خیز گرفت که با تشر فرهود سر جاش به حالت استپ شد!فرهود دستمو گرفتو گفت:-واقعاً آرش ، خوب از خانمم پذیرایی کردی!پسره که از شنیدن واژه ی خانمم از فرهود کپ کرده بود ، یه کم خیره خیره ما رو نگاه کردو با تعجب پرسید:-مگه تو ازدواج کردی ؟-آره!-با این ؟!-درست صحبت کن !... بهتره بریم! به طرف در مغازه رفتیم که آرش بدو اومد جلوی ما و دستاشو از هم باز کرد تا نذاره ما بریم ، لبخند مصنوعی به لبش بود و میخواست قضیه رو ماست مالی کنه ))معلومه نمیخواد ، مشتری به خوبی فرهودو از دست بده(( !-فرهود خان ، این چه حرفیه ؟ کل مغازه مال شماست ، مگه من میذارم دست خالی برین ؟!بعد رو به من کردو با لبخند مسخره ای که حالت تهوع به آدم دست میداد گفت:-من واقعاً عذر میخوام خانم ، اشتباه گرفتم ، اصلاً از همون اول باید از وجناتتون میفهمیدم که با بقیه ی دخترها که میومدن فرق دارین! ))آی آی آی ! ای پسره ی موذی ، میخواد منو فرهودو به جون هم بندازه ، خبر نداره من همه چیزو در باره ی فرهود میدونم ، دارم برات صبر کن(( !با حالت تعجب یه کم اخم کردم و بهش نگاه کردم ، معلوم بود که فکر میکرده نقشه اش گرفته و الان تو یه جاهاییش عروسی بود!بهش گفتم:-کدومشون منظورته ؟با گیجی به من نگاه کردو گفت:-بله ؟-کدوم دوست دخترهای فرهود ، قابل قیاس با من بودن که شما به خودتون جرأت دادین با من قیاسشون کنید ؟-من.... من کلی گفتم .... گفتم که ، ... حواسم نبود فکر کردم.....-فکر کردین اینبار هم دوستاشن و به هوای نشون دادن لباس و آشنایی بیشتر ، یه تیکی با دختره بزنی و از آب گل آلود ماهی بگیری ، ولی فکر نکردی که این بار لقمه زیادی بزرگه و ممکنه تورتو پاره کنه ، نه ؟با این حرف هام رنگ از روش پرید ، و با ترس به فرهود نگاه کرد و با تته پته گفت:-این .... چه ... فر..ما..یشیه ؟ من ... من...اصلاً.
-اینجا!-ممنون ، همین جا راحتم ، از قدیم گفتن " دوری و دوستی" !-این مثل برای زنو شوهرها نیست!-امشب حرفها و کارهات خطرناک شده ها ، کاری نکن که برم!-کاریت ندارم!با اکراه بهش نزدیک شدم و پشت بهش دراز کشیدم ، دستشو از پشت دور شکمم حلقه کردو منو کاملاً به خودش چسبوند ؛با اعتراض اسمشو صدا زدم:-فرهود!-جونم ؟ کاریت ندارم عزیزم ، فرهود سرش بره ، قولش نمیره ، راحت بخواب!با این حرفش تمام وجودم پر از آرامش شد ، بدن منقبضم ، ریلکس شدو آروم گفتم:-شب به خیر!سرشو تو موهام فرو کردو عمیق نفس کشید ، بعد گیج گتهمو بوس کردو گفت:-شب بخیر گلم!صبح با آرامشی که تموم این مدت ازم دور بوده بیدار شدم ، فرهود کنارم نبود ، حتماً رفته کارخونه!به ساعت نگاه کردم ، ده صبح بود ، )) یعنی من این همه خوابیدم ؟ ((از جام بلند شدمو به اتاق خودم رفتم ، لباس هامو عوض کردمو یه شال سرم کردم و پایین رفتممامان تو کتابخونه بود ، بهش سلام کردمو به آشپزخونه رفتم ، لیلا با دیدنم سلام کردو صبح به خیر گفت ؛ خوشبختانه عرشیا نبود ، فکر کنم رفته بود سرکارش!تا شب اتفاق خاصی نیوفتاد ، باز پیش فرهود رفتمو مثل شب قبل کم کم داشت بهم ثابت میشد که فرهود انقدر که خودش میخواد نشون بده بده ، بد نیست ، دارم به محبت هاش عادت میکنم ، اینجوری پیش بره موقع خداحافظی باید چه کار کنم ؟امروزم مثل دیروز دیر بیدار شدم ، آرامشی که از کنار فرهود بودن به دست میارمو تا حالا نداشتم ، کش و قوسی به بدنم دادمو از تخت بلند شدم ، شالمو سر کردمو از اتاق بیرون رفتمبه اتاق خودم رفتم ، یه بلوز آستین بلند با شلوار پوشیدمو بازم شالمو سر کردمبه محض اینکه از اتاق بیرون اومدم ، قیافه ی نچسب عرشیا با یه پوزخند مسخره جلوم ظاهر شد ، با بی تفاوتی خواستم از کنارش رد بشم که جلوم ایستادو نذاشت ، با تشر بهش گفتم:-معلوم هست چته ؟ برو کنار!-نرم ؟-نذار صدام بلند بشه و خاله جانت بفهمه!-جوش نزن ، خاله تو حیاطه!-برو کنار!بهم نزدیک شد ، صورتشو تو صورتم خم کردو گفت:-حالا وقت تسویه حسابه!با ترس آب دهنمو قورت دادمو بهش نگاه کردم ، لبخند ترسناکی زدو گفت:-به خاطر خاله میخواستم کاری باهات نداشته باشم ، ولی با این کارها دیگه تحملم تموم شدهبیشتر بهم نزدیک شد ، تقریباً بهم چسبیده بود ، یه لبخند شیطانی هم روی لبش بود ، حالمو نمیتونم توصیف کنم ، خیلی ترسیده بودم ، به زمین نگاه کردم ف نگاهم به صندل پاشنه چوبی که پام بود افتاد ف یه فکری از سرم گذشت ، باید اگه کار بیخ پیدا کرد عملیش کنم.دستشو به طرف بازوم آورد ، دستمو عقب کشیدمو گفتم:-دستت به من نخوره!-دست که سهله .... ، برو تواتاق ، برنامه ها برات دارم ، میخواستم بی خیالت بشم ، ولی خود چموشت نمیذاری خوشگله!با این حرفش دیگه رسماً سکته رو زدم ، باید جوابشو بدم ف تا دوباره خواست دستشو جلو بیاره ، محکم پامو عقب کشیدم و با پاشنه ی صندلم به ساق پاش کوبیدم ، خم شد و با یه دست پاشو گرفت ، از فرصت استفاده کردمو با قدرت تمام زدم بین پاهاش!فکر کنم از ادامه ی نسل ساقط شد!روی زانو رو زمین افتاد و شروع کرد فحش دادن ف منم با تمام سرعت فرار کردم ، تو پیچ پله ها که رسیدم به عقب نگاه کردم و دیدم که بلند شده و داره میاد دنبالم ، با سرعت بیشتری پایین دوییدم ؛ روی آخرین پله دوباره به عقب نگاه کردم و حین نگاه کردن هم میدویدم ، یه دفعه با سر یه طرفه تو دیوار فرو رفتم ))این دیوار اینجا چه کار میکنه ؟ جلو پله که دیوار نبود(( !دستمو به سرم کشیدم و سرمو برگردوندم ، با دیدن اون دیوار گوشتیه خوشگل که تا حالا تا این حد از دیدنش خوشحال نشده بودم ، با تمام وجودم لبخند زدم ، دستتامو دور کمرش حقه کردم ، سرمو توی سینه ی ستبرش فرو کردمو با فریاد گفتم:-فرهود جونم ، قربونت برم الهی من ، نجاتم بده ، اون گودزیلا میخواد منو بخوره!فرهود با خنده گفت:-گودزیلا ؟و به پشت سرم نگاه کرد ، ولی با نگاه به پشتم ، اخم غلیظی کردو گفت:-تو برای چی دنبال شیوا افتادی ؟-به زنت یه چیزی بگو ، جفتک میندازه!-لابد تو پاچه گرفتی که چوبت زده!-حرف دهنتو بفهم!-حتماً باید چخت کرد که واق واق نکنی ؟ -تو مثلاً پسرخاله ای ؟-چی شده شیوا ؟با این حرفش یه کم منو از خودش جدا کردو با یه دستش منو تو بغلش گرفت.-چی میخواستی باشه ، زنت با من مشکل داره!-چی شده شیوا ؟روم نمیشد بگم ، ولی اکه حرف نزنم ممکنه بدتر از این پیش بیاد ، لبهامو از هم باز کردمو گفتم:-میخ.است بهم. ....میخواست به من.....-به تو چی ؟-تج....ا......با فریاد فرهود رسماً خفه شدم-چـــــــــــــی ؟بهش نگاه کردم ، چونه ام لرزیدو قطرات اشکم رون شد ، به طرف عرشیا رفت ، یقه شو گرفتو کوبیدش به دیوارو گفت:-تو میخواستی چه غلطی بکنی ؟-من..........-حفه شو ، حرف نزن ، خودم برات حجله ی عزا میزنم!با ترس صداش زدم ، با عصبانیت نگاهم کردو گفت:-تو خفه شو شیوا ، از دست تو هم کفری هم ، چرا پا رو دم این کثافت میذاری نفـــــــــهم ؟!با این حرفش گریه ام شدت گرفت ، اون حق نداشت به من اینجوری بگه!عرشیا رو تکون دادو گفت:-از خونه ی من گم میشی بیرون ، دیگه هم از صد کیلو متری منو زنم ، رد نمیشی ، اگه یه بار ، فقط یه بار دیگه ببینم ، دورو بر شیوایی ، هم به مامانم میگم چه آشغالی هستی ، هم به مامان و بابای خودت!-دروغ میگه!-من زنمو میشناسم ، تو رو هم میشناسم!-فقط خواستم بترسونمش!-غلط کردی ! میری پشت سرتم نگاه نمیکنی!عرشیا رو رها کرد ، منم با گریه از پله ها بالا دویدم و به اتاق خودم رفتمروی تخت نشستمو پاهامو زانو کردم ، سرمو روی زانوهام گذاشتم و گریه کردم. ))آخه من چقدر بدبختم ! یکی دیگه هرزه گری میکنه ، اون وقت اون فرهودِ خر ، به من داد میزنه(( !نمیدونم چقدر گذشت که در اتاق باز شد ، بوی عطر فرهودو حس کردم ولی سرمو بلند نکردم ، تخت کمی تکون خورد ، دستهای مردونه اش به دورم حلقه شد ، سرش روی سرم قرار گرفت ، با صدای پشیمونی گفت:-با فرهودت قهری ؟سرمو بلند نکردم ، باید تنبیه بشه ، خوشش اومده از روز اول تا حالا هر چی شده سرِ من داد زده ، دیگه بهش اجازه نمیدم-کی گفته تو فرهودِ منی ؟!چند دقیقه هیچی نگفت ، بعد با صدای گرفته ای گفت:-فکر میکردم همون طور که تو شیوای منی منم فرهودِ توأم!سرمو بلند کردم ، به چشمهاش نگاه کردم ، باید حرفمو میزدم ، عادت ندارم از کسی ناراحت باشمو بهش نگم!-من شیوای تو هستم ، ولی بنده و برده اتم ، تا اونجایی که یادمه من تاحالا با کمربند به تو نزدم ، یا به زور مجبورت نکردم که کاری که دوست نداریو انجام بدی ، پس تو فرهودِ من نیستی!چشماش اول حالت تعجب وبعد غم گرفت -میدونم بهت بد کردم ، ولی بی مروت ، منکه چندوقته اذیتت نکردم!دلم براش سوخت ، ولی نباید کوتاه بیام!-چرا هنوزم اذیتم میکنی ، تو حتی به اندازه ی کلفت خونه اتونم به من احترام نمیذاری ، اون پسر خاله ی پدر سوخته ات ، اون مار هفت خط ، اون غلط اضافه کرده ، اون وقت تو به من داد میزنی!-منم میدونم که اون هفت خطه ، ولی از تو هم ناراحت شدم ، چون دلم نمیخواد باهاش دهن به دهن بشی!-چطور اون روز که خوش خوشانت بود ، اومدیو گفتی دمت گرمو از این حرفها ، چطور اون روز نگفتی سر به سرش نذار ، حالا میگی چرا ؟!-اون روز حقش بود ، ولی توقع نداشتم تو دوباره اذیتش کنی!با این حرفش تازه فهمیدم قضیه از چه قراره ، سریع بهش گفتم:-به جونه خودم ، من دیگه اذیتش نکردم ، تازه از اون روز تا حالا صبح تا شب تو اتاقم که نکنه یه وقت تلافی کنه!-یعنی اون امروز میخواست تلافیه اون روزو سرت در بیاره ؟!-آره ، امروز مامانت رفته بود حیاط ، اونم از فرصت استفاده کردو اومد سراغم!-پسره ی احمق ، سی سالشه ولی هنوز مثل بچه ها رفتار میکنه ، نمیدونم چرا خاله این یکی یه دونه ی دیوونه رو انقدر لوس میکنه ، پسره ی آشغال مال یه همچین موضوعی میخواست....یه دفعه با دستاش صورتمو قاب گرفتو با نگرانی نگاهم کردو گفت:-اذیتت....اذیتت که نکرد ؟اول خواستم سر به سرش بذارم ولی پشیمون شدمو با ناراحتی ، لب پایینیمو کمی جلو دادمو گفتم:-نه ، ولی....-ولی چی ؟ -خیلی ترسیده بودم ، یه لحظه حس اون روز تو شمال بهم دست داد ،نزدیک بود بدنمو لرز بگیره ، سرمو پایین انداختمو با دیدن پاشنه ی چوبیه صندلم ، فهمیدم که یه کاری میتونم بکنم..بهش نگاه کردم ، با دقت داشت به حرفهام گوش میکرد ؛ ادامه دادم-با پاشنه ی صندلم ، محکم زدم به ساق پاشو ، بعدم به ... به ... به همون جا...با خنده گفت:-خیلی خب فهمیدم به کجا زدی ، نمیخواد تشریحش کنی!منم لبخندی زدمو گفتم:-هیچی دیگه ، خلاصه فرار کردمو بعدشم تو رسیدی!بعد با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم:-راستی ، تو اون موقع روز تو خونه چه کار داشتی ؟ مگه نرفته بودی کارخونه ؟!-چرا ، ولی کار خدا بود که دسته چکمو خونه جا گذاشته بودم ، برگشتم برش دارم که تو صاف پریدی تو بغلم!با این حرفش بلند بلند شروع کرد به خندیدن و دستشو از قاب صورتم برداشتو روی تخت به دو طرفش گذاشتو تکیه گاهش کرد ، منم با لبخند بهش نگاه می کردم. ))راستی چرا فرهود انقدر خوشگله ؟وای این حرفها چیه من میگم ؟ ! کجای این یوزپلنگ خوشگله ؟ خل شدم انگار(( !دوباره صدای درونم بلند شد: ))چرا ، خوشگله ، ببین وقتی میخنده چقدر ناز میشه ، آدم دلش ضعف میره!کجای این خنده های گنده نازه ؟ ! شیوا ، رسماً دیوانه شدی(( !فرهود که دید خیلی وقته دارم بهش نگاه میکنم ، " اونم با لبخندی بس ضایع "سرشو یه کم تو صورتم خم کردو گفت:-به چی داری نگاه میکنی این همه ساعت ؟منم که کلاً دخترِ راستگو و رکی بودم ، مثل احمق ها گفتم:-وقتی میخندی قشنگ میشی!اونم با بد جنسی ، با لبخند صورتشو نزدیک تر آوردو گفت:-فقط وقتی میخندم ؟من که تازه فهمیده بودم چه گندی زدم ، یه کم خودمو عقب کشیدم ، دستهامو تو هم قفل کردمو نگاهمو با خجالت ازش گرفتم و به دستهام نگاه کردم ))این چه کاری بود که من کردم ، چرا اینجوری گفتم ؟ این خودش نزده میرقصه ،وای به حال اینکه(( ....بقیه ی افکارم با قرار گرفتن دستش زیر چونه ام نا تموم موند ؛ سرشو کاملاً در امتداد صورتم ، پایین آورد و به چشمهام نگاه کردو گفت:-نه به قشنگی خنده های تو!با خجالت شروع کردم لب پایینیمو گاز گرفتن ، اونم ادامه داد-نه به قشنگی صورت ِ تو وقتی خجالت میکشی!با این حرفش دیگه واقعاً کُپ کردم ، )) فرهودو این حرفها ؟ !((با تعجب سرمو بلند کردم و به آسمون آروم چشمهاش که آرامش شبو به آدم میداد نگاه کردمفرهودم بی هیچ حرفی نگاهم کرد ، یه کم که به چشمهام نگاه کرد ، رنگ چشمهاش حالت پریشونی گرفت ، نگاهش بین چشمو لبم در حرکت بود ، منم که گیج شده بودمو نمیدونستم چه کار کنم ، کم کم ، سرش روی صورتم خم شد ، لبش در امتداد لبم قرار گرفت ، شاید فقط یه میلیمتر فاصله بود ، یه نگاه به چشمم کردو ، پلکهاشو روی هم و لبهاشو روی لبِ من گذاشت ، دستهاشو از کنار گوش هام به پشت گردنم بردو تو هم قفل کرد ؛ منم آروم آروم چشمهام روی هم رفتن ، داشتم حسه شیرینی رو تجربه میکردم ، کم کم ، یخ منم باز شدو لبهام از هم باز شدو همراهیش کرد با حرکت لبهای من ، حرکت لبهاش بیشتر و پر قدرت تر شد ، یه کم خودشو روی بدنم انداختو به بوسیدنم ادامه داد ، منم دستهامو از دو طرف پهلوش عبور دادم و کمرشو توی حصار دستهام گرفتم ، هرچند که کمر بزرگ اون تو دستهای کوچیک من جا نمیشد!یه کم که گذشت ، دستش به طرف لباسهام حرکت کرد ، شالمو از روی شونه ام پرت رکد روی زمین و خواست لباسمو در بیاره ، تا دست داغش به بدنم خورد ، لرز بدنمو گرفت ، تمام عضلات بدنم منقبض شد ، همه ی حس های بد به سراغم اومد ، حس دستمالی شدن ، حس یه تیکه آشغال!حس خواستنت فقط برای.....لبهای فرهود از روی لبم جدا شد و روی گردنم نشست ، دیگه اون حس خوب نبود ، حالا یه حس بد به جونم افتاده بود ، حس سوءاستفاده شدن!دیگه نمیتونستم ، حُرم نفسهاش ، زمزمه ی عاشقانه اش و لبهای خیسو داغشو تحمل کنم ، دستهامو از دور کمرش باز کردم و با تمام قدرتم روی سینه اش سپر کردمو به عقب فشارش دادمانتظار این کارو ازم نداشت ، برای همین با تکون شدیدی ازم جدا شد ، با تعجب بهم نگاه کرد ، منم با ترس بهش نگاه کردم ، همه ی وجودم ترس شده بود ، میترسیدم که بازم بخواد بهم تجاوز کنه!نگاهش کمک کم رنگ دلخوری به خودش گرفت و با صدایی که سعی در کنترل شدنش داشت گفت:-میشه بگی این مسخره بازی ها چیه ؟ میخوای ناز کنی ؟با بغض مشهودی بهش گفتم:-دست خودم نیست فرهود ، من ... من ..میترسم.... وقتی دستت بهم میخوره ، وقتی بدنتو حس میکنم ....یاد...یاد اون روز... یاد شمال میوفتم ، من ، نمیتونم ، نمیتونم فرهود!کلامم اونقدر تأثیر گذار بود که چهره ی فرهود به شکل شرمندگی دربیادو دستاش آروم موهامو نوازش کنه!آروم آروم نوازشم کردو گفت:-باشه عزیزم ، من که گفتم ، هر وقت که خودت خواستی ، نمیخوام بازم بهت تحمیل بشم! دلم براش سوخت!دلم برای شوهرِ زورگو و از خود راضی ام سوخت!سرمو پایین انداختم و نگاهمو از چشمهای پر تمناش گرفتم.آروم با پشت دستش صورتمو نوازش کردو گفت:-من باید بیشتر مراعات کنم ، تو امروز به اندازه ی کافی فشار روت بوده ، نمیتونی بیشتر از اونو تحمل کنی ، بهتره استراحت کنی!منو روی تخت خواباند و پتو را تا روی سینه ام کشید و از اتاق بیرون رفتبا این کارش بیشتر در دلم جا باز کرد ، میترسم که حتی به خودم بگویم ، ولی میگویم " دارم عاشقش میشوم"سه روزی میگذره ، از همون روز عرشیا رفت خونه ی خودشون و به مامان گفتیم که کار داشته و رفته ، مثل اینکه موقعی که مامان از خودش هم علت رفنش را پرسیده بود ، همین را گفته بود!با فرهود خیلی روبرو نمیشوم ، یه کم ازش خجالت میکشم ، از اون روز دیگه تو اتاق خودم میخوابم ، ولی چه خوابیدنی ؟ هر شب به یاد فرهودم و هر شب آرزو میکنم که کاش در اتاق او و در کنار او ، هرچند با فاصله ولی روی تخت او بودم!امروز قراره خانم زارع برای دوخت لباسی برای مامان به اینجا بیاد ، منم خوشحالم ، از بس تو خونه بودم ، از دیدن کسی تو خونه و حتی لباس های پیشنهادی خانم زارع و یا ژرنال هایی که همراهش میاورد دلم باز میشود.هنوز هم تو خونه زندانی هستم!هنوز فرهود ، به قول مامان "بر خرِ شیطان سواره"منم تا حالا ازش نخواسم تا در قفس طلایی ام را باز کنه و آزادم کنه.صیدی ام که عاشق صیادم شدم!دیگه با خودم کنار اومدم و قبول کردم که عاشق فرهود شدم.مگه میشه این همه وقت فرهودو بشناسی و عاشقش نشی ؟!درسته که اولش با تازیانه و کتکو کمربندو دعوا شروع شد ، ولی حالا خیلی خوبو مهربون شده ، روز به روز بهتر میشه! بعضی وقتها مامان باچشمهای نمناک نگاهمون میکنه ، علت اش رو پرسیدم ، گفت:-داره همون رفتاری رو باهات میکنه که با فرگل داشت!تعجب میکنم ، )) چرا فرگل نخواست برادرشو درک کنه ؟خب معلومه ف چون عاشقه!ولی برادرش اونو خیلی دوست داشته ، تازه مادرش هم بوده ، چطور تونست هر دوشونو که انقدر دوستش داشتنو ترک کنه ؟!چون شهابو خیلی دوست داشت!ولی هیچ کس جای خانواده نمیشه ! اگه شهاب اذیتش کنه چی ؟ به کی میخواد بگه ؟!هزاری هم شهاب عاشقش باشه ولی بازم زنو شوهر یه موقع هایی با هم یه دعواهایی دارن!فرگل باید میموندو فرهودو راضی میکرد!خب عاشق بود ، عاشق هم عجوله و کم صبر!اگه من جای فرگل بودم چی ؟یعنی به خاطر شهاب دست از فرهود میکشیدم ؟نـــــــه ! من فرهودو دوست دارم!شهابم دوست داری ، تازه اون برادرته!فرهودو از دست نمیدادم ولی شهابو هم راضی میکردم!اگه راضی نمیشد ؟یعنی باید حقو بدم به فرگل ؟ آخه فرهود گناه داره ، نمیبینی بعضی وقتها چند ساعت میره تو اتاق فرگل ؟!یعنی فرگل هم دلش برای فرهود تنگ میشه ؟منم دلم برای شهاب تنگ شده ، ولی از دستش ناراحتم ، نباید تو این جامعه ی خراب منو تنها میذاشت!ازش دلگیرم ، از فرهودم دلگیرم!همه شون فقط به خودشون فکر کردن ، هیچ کس به من فکر نکرد!مگه من آدم نبودم ؟ نباید مثل دخترهای دیگه عاشق میشدم ؟نباید مثل دختر های دیگه ازدواج میکردمو عروس میشدم ؟سهم من از پیراهن سفید عروسی سرخی خون بود ؟!سهم من درد زجه و ناله بود ؟نه ، اینها سهم من نبود ، سهم من این هم نبود که حالا که عاشق شدم از عشقم ، از شوهرم ، اونقدر بترسم که نتونم باهاش باشم!حالا خوبه فرهود درک میکنه و دیگه پافشاری نمیکنه!حتماً به خاطر شوک اوندفعه ترسیده ، لابد میترسه یه بلایی سرم بیاد!بی خیال ، با این فکر کردن ها ، نه زندگی من درست میشه ، نه بقیه!شونه ای بالا انداختمو لباسهای شنا بردشتمو به استخر طبقه ی پایین رفتم ، لباسمو با مایو عوض کردمو رفتم تو استخر ، روی آب دراز کشیدم تا یه کم ریلکس بشم ، همیشه اینجور شنا کردن ، آرومم میکرد ؛هنوز تا اومدن خانم زارع فرصت دارم ، یه کم شنا میکنمو میرم بالا!یکی دو ساعتی رو شنا کردمو روی آب خوابیدم ، شنا رو به صورت حرفه ای بلد نبودم ، در حدی که یه موقع تفریحی برم استخر بلد بودم و از کل شنا این روی آب خوابیدنو خیلی دوست داشتم.بعد از شنا ، حالم بهتر شده بودو کمی سر حال اومدم ، با حوله خودمو خشک کردم ، لباسهامو عوض کردمو به طبقه ی بالا رفتم ؛ بهه اتاقم رفتمو موهامو با سشوار خشک کردم ، تو همون طبقه ی زیر زمین ، دوش گرفته بودم و احتیاج به حمام مجدد نبود ، فقط موهامو خشک کردمو با ژل حالتشون دادمو لباسی به رنگ صورتی پوشیدمو از اتاق بیرون رفتم ، به پذیرایی رفتم ، مامان و خانم زارع روی مبل نشسته بودنو مشغول حرف زدن بودن ، با اومدن من ، خانم زارع از جایش بلند شدو با من دست دادو با روی باز سلام و احوال پرسی کرد ، منم با تواضع جوابش را دادم و از او دعوت به نشستن کردم ، با نشستن ما ، مامان صحبت را شروع کرد:-خوب شد اومدی شیوا جون ، میخواستم بفرستم صدات بزنن! -ببخشید دیر کردم ، مامان!-نه دخترم ، منظورم این نبود ، میخواستم بیای بقرام مدل پیشنهاد بدی ، میخوام به سلیقه ی تو باشه ، برای مراسم دختر خواهرشوهرم میخوام!-به سلامتی ، چه مناسبتیه ؟-نامزدیشه ، تو و فرهودم دعوتین ، یه لباس قشنگم برای خودت سفارش بده!-من لباس دارم مامان!-باشه ، داشته باش ، کم که نمیشه ، زیادم نمیاد ، یه لباس طبق سلیقه ی خودت سفارش بدهبعد رو کرد به خانم زارع که تمام مدت مکالمه ما ساکت و با لبخند نشسته بود گفت:-میخوام برای دو هفته ی دیگه آماده باشه!-شما امروز مدلو بگین ، من براتون آماده میکنم ، پارچه های ترک و ایتالیایی هم که هست ، برای سایز شیوا جونم که لباس آماده و مارک دار زیاد دارم ، هر طور که میپسنده انتخاب کنه!رو به خانم زارع کردمو گفتم:-راستش چون مراسم مامان اینا زنو مرد با هم تو یه مجلسن ، میخواستم یه لباس شبه آشتین بلند برام بدوزین!با این حرفم لبخندی زدو گفت:-یه مدل برات سراغ دارم ، عالی ، مطمئنم شوهرتم خوشش میاد ، آخه مردها هم از اینکه زنشون لباس پوشیده بشوشه خوششون میاد!-چه مدلی ؟-بیا اینو نگاه کن! به ژرنال مقابلم نگاه کردم ، بالا تنه اش تنگ بود و آستین های بلند تا ساعد داشت و یقه ای گرد که فقط قسمتی از سینه مشخص میشد ، با دامنی پوفی و عروسکی ، که هم ساق پاها مشخص نبود و هم کمرو باریکو قشنگ به نمایش میذاشت ، ازش خوشم اومد ، ولی یه کم مورد داشت ؛ رو به خانم زارع کردمو گفتم:-مدلش عالی!لبخند رضایتی روی صورتش نشستادامه دادم-ولی یه کم میخوام مدلشو تغییر بدین برامموشکافانه و بدون لبخند لحظات پیشش گفت:-چه تغییری ؟-یقه اش تقریباً کپ و ایستاده باشه ، تا گردنو سینه ام پیدا نباشه ، کنار و قسمت پشت گودیه کمرش هم انقدر تنگ نباشه و یه کم آزاد تر باشه-یقه اش قشنگ میشه ، ولی کمرش اگه گشاد بشه زار میزنه به تنت ها ، اون وقت همه فکر میکنن برات بزرگه!-نه اونقدر که زار بزنه ، ولی انقدری باشه که سایز کمرمو نشون نده!با این حرفم به فکر رفتو مامان با ذوق گفت:-ماشاا... از بس که با حیائه نمیخواد مردها سایز بدنشو بدونن!-چشم خانم محتشم ، براش همین طوری که خودش میخواد میدوزم ، یه جوری هم میدوزم که نه کمرش پیدا باشه و نه گشاد باشه! ))و این یعنی بازار گرمی(( !-دستت درد نکنه ، مال منم این کتو دامنو بدوز ، خوبه شیوا ؟-بله ، رنگ سبز تیره خیلی به شما میاد ، مدلشم سنگین و شیکه!-میدونستم تو هم خوشت میاد ، ولی اگه تو میگفتی خوب نیست یکی دیگه انتخاب میکردم! -این چه حرفیه ؟ شما خودتون به این با سلیقه ای!با تعارفات معمول ، خانم زارع خداحافظی کردو رفت ؛ منم به اتاقم رفتمو به کارهای خودم رسیدم ، تازه یادم افتاد که حرفی از رنگ پارچه برای لباسم نزدم!با بیخیالی شانه ای بالا انداختم ، " حتماً خودش میدونسته چه رنگی بذاره"دو هفته مثل برق و باد گذشت ، گذر زمان بسیار سریع شده ، انگار زمین و آسمان با هم مسابقه ی دو و میدانی گذاشته اند تا ثابت کنن که کدومشون سریع ترن!از صبح زود لیلا بیدارم کردو گفت-خانم گفتن حاضر شید تا باهم برید آرایشگاه!خمیازه ای کشیدم و گفتم-باشه!با رفتن لیلا منم از جام بلند شدم و به حمام رفتم ، دوش گرفتمو بیرون اومدم ، موهامو شونه کردمو بالای سرم بستم ، خیلی خشکشون نکردم که آرایشگر راحت باشه!با انرژی به طبقه ی پایین رفتم و به آشپزخونه رفتم ، از لیلا خواستم هون جا برام صبحونه رو بچینه ، چون که مامان صبح زود خورده بود.بعد از خوردن صبحونه به اتاق مامان رفتم تا صداش کنم ، در اتاق رو باز کردم و دیدم که مامان پشت به در روی صندلی نشسته ، قاب عکس رو تو دستش گرفته و داره باهاش حرف میزنه:-خوبی عزیز مامان ؟-بهت خوش میگذره ؟-امروز نامزدیه مهساست ، یادته همش با هم کل مینداختین که طرف مقابلتون زودتر ازدواج میکنه!-حالا هر دوتون عروس شدین ، ولی اون چطور و تو چطور! -دلم برات تنگ شده ، سنگدل ، کجایی آخه ؟-آدم ماهی یه بار سراغ مادرشو میگیره ؟-امروز حسابی جات خالیه!-دیشب فرهود میگفت ، بدون تو دلش نمیاد بره نامزدی مهسا!-میبینی ؟ هنوزم به فکر توئه بی غیرته!دیگه نمیتونستم اونجا باشم ، آروم از اتاق بیرون رفتم تا مزاحم خلوت مادرو دختری نشم!تو آرایشگاه روی صندلی به حالت دراز کشیده خوابیده بودم و زیر دستهای پر قدرت آرایشگر بودم ، داشت چشمهامو آرایش میکرد ، قرار بود بعد از آرایش صورت بره سراغ موهام ؛ بهش گفته بودم که بی حجاب تو مجلس نمیگردمو با شالم به موهام مدل به ، اونم گفت-یه مدل خوشگل به شالت میزنم !بعد از آرایش کامل صورتم ، منو روی یه صندلی دیگه نشوند و مشغول جمع کردن موهام شد.با صدای " تموم شد " آرایشگر از روی صندلی بلند شدم و به جلوی آینه ی قدی آرایشگاه رفتم ، موهامو کاملاً بالای سرم جمع کرده بود و جلوی موهامو محکم به سمت عقب کشیده بود ، اینجوری چشمام حالت خمار و کشیده پیدا کرده بود ، شالمم روی موهام مدل داده بودوبا گیره روی سرم نصب کرده بود ، آرایش صورتم هم به رنگ طلایی بود که همخونیه زیادی با لباس لیمویی رنگم داشت ؛ یه رژ لب کالباسی با رژ گونه ی هلویی ، قشنگ شده بود و این قشنگی رو مژه مصنوعی هایی که به صورت دونه دونه روی مژه هام زده بود و با ریمل از همیشه پر ترشون کرده بود تکمیل میکرد.به اتاقی که برای لباس عوض کردن بود رفتم و لباسمو پوشیدم ، باز هم به خودم نگاه کردم ، خیلی خوشگل شده بودم ، از خودم خوشم اومده بود ، در واقع از خودم سیر نمیشدم " به هر حال این یکی از خصلت های دخترهاست که از دیدن زیباییشون سیر نمیشن و هرچی هم قشنگ باشن باز هم میخوان قشنگ تر از روز قبلشون دیده بشن و بیشتر از همه خودشون به خودشون نگاه میکنن" ! با لبخند از اتاق بیرون اومدم ، مامان با دیدنم ، چندتا تراول دور سرم چرخوندو به یکی از مستخدم های آرایشگر داد ، دستهامو گرفتو گفت:-امید وارم خوش بخت بشین عروس خوشگلم ! نه فقط زیباییت ، بلکه اخلاق خوبت روز به روز بیشتر مارو شیفته ات میکنه!تشکر آرومی کردمو بو بغلش خزیدم ، دلم آغوش مامانمو میخواست ، دلم میخواست اونم اینجا بود تا منو ببینه ، دوست داشتم بهش فرهودو نشون بدمو بگم شوهرمه!جلوی قطره اشک سمجی که میخواست از چشمم خارج بشه رو گرفتم و از بغل مامان بیرون اومدم.با مامان از آرایشگاه بیرون اومدیم ، فرهود با ماشین بنزش جلوی در منتظرمون بود ؛ با دیدن ما از ماشین پیاده شد و به طرف ما اومد.من با مانتو و شال بودم ولی آرایش صورتم کاملاً مشخص بود و باعث شد که فرهود به کنارم بیاد و کمی سرشو به طرفم خم کنه و جوری که فقط من بشنوم بهم گفت:-خیلی خوشگل شدی ، ولی حواست باشه امشب از کنارم جم نمیخوری ، به خصوص اصلاً طرف عرشیا نمیری!بعد لبخند بامزه ای زدو چشمک زد ، به طرف ماشین رفت و در ماشینو برای منو مامان باز کردبا اصرار مامان ، من جلو نشستم و مامان روی صندلی عقب نشست.تمام طول راه ، فرهود آهنگ آرومی گذاشته بود و هر چند دقیقه یکبار با لبخند به من نگاه میکرد ، مامان هم با دیدن لبخند های معنی دار فرهود شروع کرد به تعریف کردن:-ماشاا.... ، باید بودی و میدیدی که تو آرایشگاه همه ی خانمها چطور بهش نگاه میکردن ، از همه قشنگ تر شده بود ، بذار بریم ببینش چی شده!-اینجوری که شما میگی مامان ، زنمو چشم نزنن!-نه خیر ، تو اگه خودت چشمش نزنی کسی کاری به زنت نداره!-به هر حال شیوا امشب دست شما امانت ، سالم تحویلم بدینش! -مگه خودت کجا میری که من مواظبش باشم ؟با این حرف فرهود و مامان منم ناراحت شدم و با رنجیدگی به مامان گفتم:-خب معلومه ، امشب قراره آقا حسابی با دخترها برقصه و وقت با من بودنو نداره!بعد از این حرف ، بدون اینکه به فرهود نگاه کنم ، به شیشه ی ماشین نگاهمو دوختم!فرهود که فهمیده بود من ناراحت شدم ، با حالت دلجویی گفت:-منکه منظوری نداشتم ، بعدشم ، شما نگران نباش ، امشب از همه خوشگل تر خودتی ، منم فقط با بهترین هام ! بعدشم ، من هیچ وقت زنه خوشگلمو تنها نمیذارم برم با کس دیگه ای!با این حرفش آروم شدم ، ولی بازم بهش نگاه نکردم ، هنوز نگران بودم که با دیدن مجلس رقصو دخترها باز بره و به تنها کسی که محل نذاره من باشم!به باغی که قرار بود مجلس نامزدی توش باشه رسیدیم ، ماشینو به داخل باغ برد ، جلوی در ورودی پیاده شدیم و سوییچ رو به دربانی که مخصوص پارک ماشین بود داد ؛ هر سه با هم از پله های ساختمان باغ بالا رفتیم و وارد سالن شدیم.داخل ساختمان که شدیم ، خانمی جلومون اومدو خواست که لباسهامونو بهش بدیم تا آویز کنه.مانتو و شالی که روی اون شال کار شده پوشیده بودمو در آوردم و به خانمه دادم ، مامان هم مانتوشو در آورد ولی روسریشو از سرش باز نکرد ؛ فرهود با چشمهای متعجب به مامانش نگاه کردو گفت:-چی شده مامان ؟ نکنه حاج خانم شدیو ما خبر نداریم ؟!از کار مامان خیلی خوشم اومد ، از لحن فرهودم خنده ام گرفت ولی چون با تمسخر بود بهش گفتم:-حاجی شدن لیاقت میخواد که مامان پیدا کرده ، ایشاا.. قسمت منو تو هم بشه!با این حرفم فرهود تعجب کردو با لحن بامزه ای گفت:-باشه ، خو چرا میزنی ؟ بچه که زدن نداره!با نگاه به قیافه اش خنده ی بلندی کردمو سرمو تکون دادم. با هم به قسمتی که مامان گفت رفتیم و با عمه ی فرهود که دفعه ی قبل تو مهمونی مامان باهم آشنا شده بودیم سلام و احوال پرسی کردیمو تبریک گفتیم ؛ بعد هم به پدرش و در آخر به عروس و داماد هم تبریک گفتیم و به طرف صندلی ها رفتیمو نشستیمکم کم ، مجلس شلوغ تر میشد و بساط رقص و پای کوبی بیشتر ، خودمم از رقص خیلی خوشم اومده بودو یه کمی قر تو کمرم خونه کرده بود ، ولی مجبور بودم بی خیالش بشم ،نمیخوام جلوی نامحرم برقصمو اسباب تفریحشون بشم!یه کم که گذشت فرهود هم که اینبار با کال تعجب منو مامان پیشمون نشسته بودو بلند نشده بود که بره برقصه ، با آهنگی که حسابی شیشو هشتی بود داشت نشسته خودشو تکون تکون میداد!یه کم بهش نگاه کردم و با لبخند سرمو تکون دادم ؛ فکر کنم به خاطر حرفم تو ماشین بلند نشد برقصه!یه دختری با لباس آبی تیره و آرایش غلیظ با ابروهایی که مدل شیطونی تتو کرده بود به طرف ما اومد ، لباسش یه تاپو دامن بود و یه بلوز حریر که کوتاه و یقه باز بود روی تاپ داشت ، دامنش هم از هر دو طرف به بالا جمع شده بود و ساق پاهای خوش تراشش رو به نمایش گذاشته بود!جلوی ما اومد به مامان نگاه کردو با خود شیرینی گفت:-سلام خانم محتشم ، خوبین شما ؟مامان جواب سلامشو دادو تشکر کرد ، منم با لبخند منتظر شدم که به منم سلام کنه ، ولی با تعجب دیدم که این بار رو به فرهود کردو گفت:-سلام فرهود جونم خوبی ؟-سلام ویدا جان ، مرسی ، تو چطوری ؟-الان که تو رو دیدم خوب شدم!فکم چسبید به زمین این چقدر پاچه خاره!خب شاید دختر با محبتیه ! منتظر شدم که با سومین عضو خونواده یعنی من احوال پرسی کنه ، ولی با کمال تعجب گفت:-فرهودی ، میای بریم با هم برقصیم ؟ انقدر با ناز گفت که من که دخترم دلم خواست بلند بشم ، وای به حال فرهود دختر ندیده! ))نفهمیدم چی شد ؟ این بره با فرهود برقصه ؟ اینکه نرقصیده هم اونو قورت میده وای به حال رقصیده اش !لابد از فردا هم اون به جای من تو اتاق فرهود میخوابه ؟نه که تو هر شب اونجا میخوابی ؟به هر حال فرهود حق نداره با اون برقصه!به فرهود نگاه کردم ، البته با اخمی بسی عمیـــــــق(( !فرهود با لبخند به ویدا نگاه کرد و خواست جواب ویدا رو بده ، و با همون لبخند به صورت غضب کرده ی من نگاه کرد ، ولی نمیدونم تو صورت من چی دید که خنده شو قورت دادو به ویدا گفت:-نه ویدا جون ممنون!آخـیــــــــش ! جیگرم حال اومد ، همینه ، آفرین فرهود ، به جان خودم امشب میام تو اتاقت! ))حالا نیست خودت بدت میاد ؟((ولی انگار این دختره ی سیریش ول کن نیست ، با سماجت دست فرهودو گرفتو گفت:-بلند شو دیگه ، ببین با این کفش ها به خاطر تو تا اینجا اومدم!و یه لنگه پاشو بلند کرد که مثلاً پاشنه ی کفششو نشون بده ؛ دوباره ادامه داد:-بیا دیگه ، تو که همیشه پایه بودی ، رقص بی تو صفا نداره!دیگه خونم به جوش اومد ، به جای فرهود جواب دختره رو دادم:-عزیزم ، خودت که میدونی ، فرهود پایه ی رقص هست ولی...به دختره و فرهود که چشم به دهن من دوخته بودن نگاه کردم ، لبخند خونسردی که مطمئنم حرص بیننده رو در میاره زدمو در ادامه گفتم: -میبینی که ، میگه نه ! و وقتی یه پسر پایه پیشنهاد رقص یه دخترو رد کنه ، یعنی از اون دختر خوشش نمیاد ، حالا اون روش نشد بهت بگه و دلتو بشکنه که تو نباید پیله کنی!دختره مثل گاو وحشی که سم شو به زمین میکشه و از دماغش دود میاد بیرون شده بود ، نفسشو بیرون دادو سرشو بالا گرفتو با غرور نگاهم کردو گفت:-تو خیلی فرهودو نمیشناسی ، ما همیشه با هم میرقصیدیم و جفت رقص هم بودیم ، خیلی هم با هم هماهنگیم ، پس حرف بیخود نزن!منم مثل اون سرمو بالا گرفتمو گفتم:-میدونم گلم ، ولی اون مال زمانی بود که من نبودم ، آخه الان وقتی من پیش فرهودم که دیگه فرهود نگاه به دختر دیگه ای نمیکنه!دختره که کلاً خفه شده بود ، به فرهود نگاه کردمو دیدم که لبهاشو داره روی هم فشار میده که از خنده اش جلو گیری کنه ))آی حال میده یه کاری کنم این خنده اش بلندو صدا دار بشه(( !با قیافه ای عاشق و با لبخندی دلبر ، به فرهود نگاه کردمو بهش گفتم:-الهی ، شیوا قربونت بره که انقدر منو دوست داری ، منم دوستت دارم عشقم!و با حرکتی قافل گیرانه به صورتش نزدیک شدمو لپشو بوس کردمیه بوس کوچولو که باعث شد ، ویدا ، دمشو بذاره روی کولشو بره یه طرف دیگه!فرهود بعد از رفتن ویدا یه کم خندیدو بعد لپمو کشیدو گفت:-شیطونک خودمی!و بلافاصله به طرف صورتم و به قصد شکار لبم جلو اومد ، منم سریع دستمو جلوی لبش گذاشتمو گفتم:-کجا ؟ دم در بده ، بفرما تو!با خنده گفت:-منم همین کارو میخوام بکنم! -نمیخوام!-بی خود ، یه بوس ازم گرفتی ، یه دونه باید بدی!-من از لپت گرفتم نه از لبت!-بی اجازه که بوده ، منم برای بوسیدنت ، اجازه نمیگیرم-نکن فرهود جلوی جمع روم نمیشه!-نه که تو خلوت روت میشه ؟!-باشه برای خونه!-تو خونه که من میشم آقا غوله و تو فراری هستی!-نه ، قول میدم تو خونه بذارم!-بذاری چی ؟-که ببوسیم!-انقدر صبر کنم فقط همین ؟-مگه کمه ؟ در ضمن از چیز دیگه ای خبری نیست ، لطفاً دلتو صابون نزن ،فقط یه بوس!-من به خاطر تو نرقصیدم!-کسی جلوتو نگرفته ، راه باز جاده ات دراز!-حالا که خاطر خواهامو پروندی ؟!-وای چه غمناک ، نمونی رو دست مادرت یه وقت!-به یه شرط ؟-چی به یه شرط ؟-به یه شرط کاری ندارمو تو خونه فقط یه بوس میگیرم ازت و توقع دیگه ای ندارم! -شما برای من شرط نمیذاری ، ولی بگو ببینم چیه ؟-امشب تو اتاق من میخوابی!-چی ؟-همون که شنیدی!-اگه یه وقت....-نترس ، قول من قوله!-باشه!با تعجب به صورتم نگاه کردو پرسید:-واقعاً ؟-آره!بی چاره خبر از دلم نداره که خودم از خدام بوده و همین امشب از خدا میخواستم که دوباره پیشش بخوابم!چند ساعتی گذشتو مجلس تموم شد ، فرهودم طبق قرارمون امشب اصلاً نرقصید ، خیلی خوشحال شدم.عرشیا هم که به خاطر گندی که زده بود به جشن نیومده بود ، منم خوشحال و خرسند از این همه اتفاق خوب ))کاش فرهود واقعاً منو برای خودم میخواستو دوست داشت!کاش که اون هم عاشقم بود!کاش فقط منو به خاطر جاذبه های زنانه ام نمیخواست!کاش کوتاه میومدو شهابو فرگل برمیگشتن!کاش همه با هم با شادی زندگی میکردیم!ای خدا کاش(( .......-چرا آه میکشی دخترم ؟ -هیچی نیست مامان!-بیا بریم لباس بپوشیم ، فرهود گفت " حاضر شید بریم ، ولی تو انقدر تو خودت بودی که متوجه نشدی ، اونم فکر کرد بهش محلنمیذاری ، ناراحت شدو رفت بیرون"-واقعاً ؟ ولی من اصلاً متوجه نشدم ، از عمد هم نبوده!-میدونم عزیزم ، بیا بریمبا مامان لباس هامونو پوشیدیم و از همه خداحافظی کردیمو از ساختمون باغ به حیاطش رفتیم ، روی هم رفته شب خوب و جشن خوبی بودسوار ماشین شدیم ، دوباره من جلو نشستمو مامان عقب!فرهود با یه اخمی که با یه من عسل هم نمیشد خوردش داشت رانندگی میکرد ؛ دلم نمیومد ناراحت ببینمش ، دستمو گذاشتم روی دستش که روی فرمون ماشین بود و آروم نوازش گونه روی دستش کشیدمبا کمی تعجب و به همراه همون اخم اولیه نگاهم کردو گفت:-چی شده ؟ مهربون شدی!با لحنی بچه گانه و با عشوه ای به همراهش گفتم:-بودم ، آقامون نمیدید!-اِاِ ! آقاتون که حواسش مثل شما به یکی دیگه نبود ، پس چطور ندید ؟-چون من حواسم به هیچ کس نبود ، فقط....موشکافانه نگاهم کردو پرسید:-فقط چی ؟-یاد شهاب و فر....-خفه شو! با دادی که سرم زد ، رسماً خفه شدم ، بغض گلومو گرفتو اشک توی چشمهام نشست ، ناباورانه نگاهش کردمو گفتم:-فرهود!هیچی نگفتو پاشو بیشتر روی گاز فشار داد ، با سرعت خیلی زیادی رانندگی میکرد ، مامان صداش در اومد:-بسه دیگه ، آروم تر برو، از دست یکی دیگه ناراحتی سر این بچه خالی میکنی ؟!-این به قول شما بچه که میدونه با شنیدن اسم اون عوضی کفری میشم ، پس اسمشو نیاره!با صدای خشنی جوابشو دادم-حرف دهنتو بفهم ! عوضی تویی که به زور زنتو عقد میکینیو به بهانه ی انتقام هوس خودتو خالی میکنی...با سیلیی که تو صورتم خورد برق از چشمم پریدو سرم محکم به شیشه خورددستمو روی صورتم گذاشتمو بهش براق شدم:-چیه ؟ حقیقت تلخه ؟ مگه دروغ میگم ؟ مگه تو نبودی که به خاطر انتقام از داداش من همون شب اول به بدترین شکل بهم دست درازی کردی؟ مگه تو نبودی که هنوز جای زخمهای قبلی خوب نشده ، دوباره بهم حمله کردی ؟ تو به من تــــــجــــــاوز کردی ! به زنت ! کاری کردی که تا دستت به بدنم میخوره ، همه ی بدنم از ترس منقبض میشه ، کاری کردی که الانم با این که دوستت دارم بترسم باهات بخوابم......محکم روی لبم زدم ، فرهودم با چشمهایی که تبدیل به کاسه ی آبگوشت خوری ، اونم از نوع قدیمیش که به قول مامان بزرگها "یادش به خیر که بچه ها با هم تو یه کاسه ی بزرگ آبگوشت میخوردن" !هردو مسکوت به هم نگاه میکردیم ، من هنوز دستم روی دهنم بود و فرهود که کنار خیابون ماشینو نگه داشته بودو دستشو پشت صندلی من گذاشته بود و به من نگاه میکرد ؛با خنده ی بلند مامان هر دومون از شوک در اومدیم ،من با خجالت ، با ابروهایی گره خورده به پاهام نگاه کردم و فرهود با کشیدن آه معنا داری ماشینو به حرکت درآورد.تا ماشین توی حیاط نگه داشت ، به سرعت از ماشین پیاده شدم و به اتاقم رفتم ، درو بستمو پشتش نشستم ، با کلافگی زدم تو سرمو نالیدم: ))ای خدا ! آخه چقدر من خرم ؟ ! چقدر نفهمم ! چرا انقدر گاگولم!چرا وقتی یکیو دوست دارم دیگه اختیار زبونم دست خودم نیست ؟حالا من چکار کنم ؟ از فردا برام دست میگیره!همین جوریش فکر میکرد که من براش کیسه دوختم ، وای به حال الان که دیگه فکر میکنه از قصد این حرفو زدم!وای ، نـــــــه ! اگه بخواد ازم سوءاستفاده کنه چی ؟الان که میدونه دوستش دارم ، میدونه بیشتر باهاش راه میام!آخه این چه گندی بود که من زدم ؟((با تموم شدن جمله ی آخرم که بلند گفتمش ، صدایی از پشت در اتاق اومد:-از پشت در بلند شو تا من بگم چه گندیه!این که فرهوده ! حالا اینو کجای حلقم جا بدم ؟!از پشت در بلند شدم و درو باز کردم ، سرم پایین بودو نوک انگشتهای پامو روی پارکت کف اتاق میکشیدم ؛ فرهود سرشو پایین آوردو گفت:-کاری به حرف آخرت ندارم ، ولی این حرفها چی بود جلوی مامان گفتی ؟ تو یه ذره حیا نداری ؟ نباید چیزی به عنوان شرم تو وجودت باشه ؟ اگه مامان من به خاطر دزدیدن خواهرم توسط داداش تو ، خانمی میکنه و به روت نمیاره ، دلیل نمیشه که تو صداتو جلوش بالا ببری و از کارهایی که تو خلوت با هم کردیم بگی!این آدم از رو نمیره ، اگه جلوش مظلوم باشی بدتر میکنه ، با جسارت به چشمهاش نگاه کردمو گفتم:-حقت بود ، خیلی حرف بزنی بیشتر از اینم میگم ، مگه دروغه ؟ شاید تا آخر عمرم دیگه نتونم با هیچ کسی باشم!چونه امو تو دستش گرفتو فشار داد-اولاً که با هیچ کسی حق نداری باشی ، تا آخرش با خودمی ، حتی اگه از خونه امم بیرونت کنم ، کاری میکنم که نتونی با کس دیگه ای بخوابی ؛ در ضمن ، خودم خرابش کردم ، خودمم درستش میکنمبا این حرفم دستهامو از زیر بغلمگرفتو بلندم کردو منو به سمت تخت برد ، تقلا میکردم که از دستش آزاد شم ، هر چی جون داشتم ، لنگو لگد انداختم-ولم کن ، برو گمشو پسره ی * ه و س ب ا ز * راحتم بذار!-حالا که انقدر تهمت میزنی باید کاری کنم که حرفت راست بشه ، آخه نمیخوام زن مؤمنم دروغ گفته باشه!مانتو شالمو در آورد و شالی هم که مثل شینیون به موهام نصب کرده بودو کند ، زیپ لباسمو گرفتو با یه حرکت پایین کشید ، لباسمو از تنم خارج کرد ، نگاهی به سرتا پام انداختو گفت:-نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده!بدنم شروع کرد به منقبض شدن ، محل ندادشروع کرد به بوسیدن صورتم ، همون حس تجاوزو داشتم ، بازم داشت بهم تجاوز میکردرعشه به تنم افتاد ، باز محل نذاشتگردنمو میبوسیدو روی خطی فرضی روی گردنم با بوسه حرکت میکردتمام عضلاتم سفت شد ، اعتنا نکردانگشتهام از قسمت بند انگشت خم شد و به همون حالت موند ، بدنم عین یه تیکه چوب خشک شد ، همه ی این مدت ترسیده بودم و با صدای آرومی میگفتم اذیتم نکنه ، نمیخواستم مامان بترسه ، میخواستم خودم از پسش بر بیام ، نمیشه که هر دفعه مامانو صدا بزنم ، شاید یه روز وقتی مامان نیست بیاد سر وقتم!وقتی کاملاً بدنم آروم گرفت ، در واقع چوب خشک شد ، دستهام و انگشتام خم و بیحرکت شد ، با لحنی کشدار گفت:-میدونستم دوستم داری ، به خاطر همین هم هست که دست از تقلا برداشتی ، چیه تو هم از با من بودن خوشحالی ؟لبهام به هم خشک شده بود ، انگار داشتم نفسهای آخرمو میکشیدم ، وقتی دید جواب نمیدم ، سرشو از گودی گردنم بیرون آوردو با چشمهایی خمار نگاهم کرد ؛ با دیدنم جا خورد ، دستمو گرفت و تکونم دادو گفت :-چته تو ؟ حالت خوب نیست ؟احساس خفگی هر لحظه داشت بیشتر میشد ، فرهود حسابی ترسیده بود ، از روی تخت بلند شدو موبایلشو از توی جیبش بیرون آورد و شماره گرفت ، همه ی حالت های منو به کسی که پشت تلفن بود گفت ، بعد به علامت تأیید ، سرشو تکون دادو ، تلفنشو قطع کرداومد کنارم ، به میز آرایش نگاه کردو یه پلاستیک از روش برداشت و به طرفم گرفتو گفت:-زنگ زدم به دوستم ، پزشکه ، میکه این حالت از کم بود دی اکسیدکربنه ، بیا تو پلاستیک نفس بکش تا حالت خوب بشه ، از فشار عصبی اینجور شده!پلاستیکو جلوی دهنم گرفتو گفت:-تو پلاستیک دمو باز دم کن ، با این که این گاز سمیه ولی با اینطوری نفس کشیدن بهتر میشی!بعد از یه کم دمو باز دم ، حالم بهتر شد ، پلاستیکو برداشتو دستشو روی پیشونیم گذاشتو گفت:-وقتی هر دفعه برای باتو بودن پیشت میومدم و تو حال بدتو بهانه میکردی ، فکر میکردم داری ناز میکنی و به خاطر کار گذشته ام و تنبیه هم با هام اون رفتارو داری ، ولی امشب با دیدن این حالت ، فهمیدم که حرفت راسته ، نمیدونم چی بگم ، فقط انقدری بگم که ، متأسفم و برای جبرانش حاضرم هر کاری کنم تا خوب بشیسرفه ای کردمو گفتم:-ولی تو به من قول داده بودی ، قرار نبود تا من نخوام بهم دست درازی کنی!-آره ، قرار نبود ، امشبم اگه جری نمیکریدم کاری باهات نداشتم ، به هر حال متأسفم ، شب به خیر!آروم از اتاق بیرون رفت و منو در انبوه افکارم تنها گذاشت!****************************** روز ها به سرعت در حال رفتنن ، تو این دو سه ماه ، با فرهود سر سنگینم ، اونم کاری به کارم نداشت ،هنوز نمیذاره از خونه بیرون برم ، خیلی لطف کنه بهم ،چیزی بخوام برام میخره ، فعلاً هم که با هم خیلی روبرو نمیشیم.دوست ندارم باهاش کل کل کنم ، یعنی دیگه جونشو ندارم ، اعصابم خیلی ضعیف شده ، دیگه گنجایش بحث و جدلو ندارم ؛ مگه آدم چقدر طاقت داره ؟ اون از رفتن شهاب ، هنوز از شوک اون بیرون نیومده بودم ، فرهود این برنامه ها رو برام چید ، چقدر هم که با هم دعوا کردیم ، به هر حال فعلاً سعی میکنم باهاش طرف نشم ، هر چند که خیلی دلم براش تنگ شده ، حتی برای اخم و دادش!زمستون هم داره تموم میشه ، داره یه سال جدید از راه میرسه ، خیلی دلم میخواست امسال هم مثل سال های گذشته کنار شهاب باشم ، شهاب انقدر خوبو مهربون بود که با تنها گذاشتنم هم نمیتونم دوستش نداشته باشم ، هر چی باشه برادرمه!فرهود خیلی کاری باهام نداره ، از اون شب تا حالا پاشو حتی تو اتاقم نذاشته ، یه کم هم باهام سر سنگینه ، منم که به کل ، باهاش حرف نمیزنم ؛روز های اول اونم حرف نمیزدو اخم میکرد ، یه کم که گذشت شاکی شد که چرا طاقچه بالا میذاری!اما الان عادت کرده ، منم سربه سرش نمیذارم ، هرچند که سخته ، ولی باید تحمل کرد ، شاید خل باشم ولی اذیت کردنه فرهود ملسه!خیلی حال میده ، حسی که بهم دست میده عین نشستن تو ماشینی که سقفشو زده عقب و تو جاده ی چالوس با سرعت میره ، و تو زیر رقص باد ، با هیجان جیغ میکشی!حس قشنگیه ! هیجانم که داره ، بنابراین میشه مثل حسی که از اذیت فرهود به دست میاد!اما فعلاً که باید دندون رو جیگر بذارم ، نمیخوام دوباره بهانه بدم دستش که بیاد سراغم ، هرچند که دلم خیلی خیلی براش تنگ شده!هم دلتنگشم ، هم دلم ازش گرفته ، آخه این چه احساساتیه که من دارم ، واقعاً خودمم نمیدونم!امروز هوس شنا کردم ، یه مایو برداشتم و با حوله به سمت استخر رفتملباسامو در آوردمو مایو پوشیدم ، حوله و لباسهامو روی صندلی کنار استخر گذاشتم و آروم آروم یه پامو تو آب گذاشتم ، بعد اون یکی پامو داخل آب کردم ، با برخورد آب به پوستم ، حس خوبی بهم دست میداد ، یه کم شنا کردم و به طرف قسمت عمیق رفتم ، آب تقریبا تا زیر لبم که رسید روی آب خوابیدم ، خیلی خوب بود ، آرامش گرفتم ، بعد از مدتی دوباره به قسمت کم عمق رفتم و اونجا شروع کردم به شیطنت ، با دستهام محکم روی آب میزدم تا آب بالا بپاچه ، تو آب میرقصیدم و دلقک بازی میکردم ، خلاصه هرکاری که فکرشو بکنین!مشغول رقصیدن تو آب اونم از نوع قر کمریش بودم که از پشت سرم صدای قهقه بلند شد ، با ترس برگشتمو به پشتم نگاه کردم ، وای بازم این ، آخه اینجا چه کار میکنه ؟!با اخم به فرهود که دستشو روی شکمش گرفته بودو میخندید نگاه میکردم ، با دیدن اخم من ، دستهاشو به حالت تسلسم بالا آوردو خنده اشو خورد ، بدون توجه به اینکه لباسی تنم نیست ، از آب بیرون اومدم و جلوش ایستادم ، به خاطر قدش مجبور شدم سرمو حسابی بالا بگیرم ؛به چشمهای خندونش نگاه کردمو گفتم:-تو اینجا چه کار میکنی ؟بی توجه به سوال من دوباره خنده اش شروع شدو با خنده گفت:-مچتو گرفتم نه ؟و دوباره قهقه زد )) ای جان ، چه خوشگل میخنده ! ((به خاطر این فکر اخمی کردمو گفتم:-هنوز نفهمیدی که از ده کیلومتری من نباید رد بشی ؟!سرشو یه کم خم کرد و بعد یه کم به سمت چپ سرشو متمایل کرد-دلم میخواد فاصله ام ازت از یه میلیمتر هم کمتر باشه حرفیه ؟به دنبال این حرفش به گردنم نگاه کرد و در عرض یک ثانیه سرشو خم تر کردو بوسه ای به گردنم زدبا تعجب از این واکنشش ، دستمو به سینه اش گرفتمو به عقب فشارش دادم ،بی توجه به من ، دستهاشو به دور کمرم حلقه کرد ، و دستشو نوازش گونه روی کمرم کشید با برخورد دستش به کمر برهنه ام ، تازه فهمیدم این احمق چرا اینجوری میکه!خاک بر سرم شد ، " من لختم" !سرمو کمی عقب کشیدمو بهش غریدم:-چه غلطی میکنی ، برو عقب!انگار بهش برخورد ، سرشو بلند کرد و فشار دستهاشو به کمرو پهلوم بیشتر کرد تا جایی که صدای آخم بلند شدبا چشمهای که عصبانیت ازش میبارید گفت:-از بس باهات راه اومدمو ملاحظه اتو کردم ، پرو شدی !بی حرف به خواهش نگاهش نگاه کردم ؛ ادامه داد-من مردم ، برام سخته از تو بگذرم ، با دوست دخترهامم که خیلی وقته نبودم ، پس باید منو درک کنی و به احساسم احترام بذاری..-احساس یا هوس ؟!بلند داد زد:-احساس ! بفهم حسمو ، حسم به تو هوس نیست ، از اول نبوده ، از اولش همه چیز واقعی بوده ، از همون اول چشمم گرفته بودت ، حسم به تو با بقیه فرق داشت ، تجربه ی با تو بودنم هم از روی هوس نبود ، یه حسی باعث میشد به طرفت کشیده بشم ، وگرنه اونقدر غرور دارم که اگه دختری بهم کم محلی کنه دیگه بهش نگاه نکنم ، با تو بودن برام شیرینه ، حتی همون دوباری که به زور بود هم یه شیرینی خاص داد بهم !گیج شده بودم ، فقط بهش نگاه میکردم ؛ دستاشو به بازو هام گرفتو گفت:-میخوامت شیوا ! باور کن میخوامت ، تو هم که منو دوست داری ، خودت گفتی ، مگه نه ؟- ..............-دِ یه حرفی بزن ، چرا اون زبون صد متریتو از کار انداختی ؟با این حرفش خنده ام گرفت ، سعی کردم جلوی خنده امو بگیرم که حاصلش شد یه لبخند کج ! با دیدن لبخندم یه لبخند محو زدو با دستاش صورتمو قاب گرفت-میخوام با هم باشیم ، بی دعوا ، بی جنگ ، حتی بدون همه ی دنیا ، فقط من باشمو تو.............باشه ؟جوابم بهش بوسه ای بود که با بلند شدن روی پنجه پاهام به لبهاش زدم ، دستشو دور کمرم حلقه کردو باهام همراه شددلم میخواست ، اون لحظه به هیچ کس فکر نکنم ، فقط من باشمو اون!حتی به ترسی که مدام تو دلم ابراز وجود میکرد هم بی اهمیت بودمیه کم که گذشت ، لباسهاشو در آورد ، دستهاشو زیر زانوهام بردو بلندم کرد ، تو بغلش حس پادشاهیو داشتم که ملک افسانه ای رو به دست آورده!رفت تو آب ، با لبخند ، گونه امو بوسید ، سرشو روی پیشونیم گذاشتو گفت:-برای همه ی ناملایمتی هایی که باهات داشتم معذرت میخوام ، قول میدم دیگه اذیتت نکنم-حکایت این استخر چیه که تو تا میاییم اینجا به من قول میدی ؟با این حرفم بلند بلند شروع کرد به خندیدن ، بعد بینیمو فشار دادو گفت:-هیچی پیشی ، به خاطر روشنایی آبه!چه تفسیر قشنگی کرد ، خیلی خوشم اومد ، سرمو بلند کردمو یه ماچ آب دار از لپش کردمخندید ، منو روی زمین گذاشتو گفت:-حالا برای من میرقصی !-چـــــــی ؟ تو به خاطر رقص اومدی تو آب ؟-مگه کم چیزیه ، اتفاقاً رقص در آب خیلی هم طرفدار داره!-آخه من نمیتونم-بی خود بهونه نیار ، خودم دیدم چه حرفه ای بودی! -حرفه ای کجا بود ، من یه کم بعضی وقتها میرقصم ، اونم بیرون از آب!-حالا من دلم اینجوری میخواد ، شروع کن!شروع کردم به خوندن آهنگ خوشگلا باید برقصن ، اونم با هام خوندو رقصید ، یه کمی هم آب بازی کردیم ؛ خیلی خوش خوش گذشت ، عالی بود ، فرهود حسابی شوخ و بذله گو شده بود!بعد از یه ساعت از آب بیرون اومدیم ، با حوله خودمو خشک کردم ، خواستم بذارم روی صندلی که فرهود از دستم گرفتشو خودشو بهاش خشک کرد ، متعجب گفتم:-چکار میکنی فرهود ؟ کثیفه!-بدن تو از گلم پاکتره ، بعدشم ، انقدر نمیذاری که به حوله حسودیم شد!با لبخند مشگونی از بازوش گرفتمو یه پرو هم نثارش کردملباس هامونو پوشیدیم و بالا رفتیم ، هنوز از موهای هردومون آب میچکید ، تا خواستیم بریم بالا ، مامان ما رو دیدو پرسید:-شیوا ! از اون موقع تا حالا هنوز تو آب بودی ؟ ... فرهود تو کجا بودی ؟ تو دیگه چرا خیسی ؟-خب منم تو آب بودم دیگه!-چــــــــی ؟وای که چقدر باید از دستش حرص بخورم ، آخه چرا این انقدر بی حیائه ؟مامان سریع اومد جلوم ایستادو شروع کرد برانداز کردن منو بعدش پرسید:-بازم اذیتت کرد ؟با این حرفش من ریز خندیدمو فرهودم با حسودیه مشهودی گفت:-شما مامان منی یا این ورپریده ؟-درست صحبت کن با دخترم! -نه مثل اینکه مامان اونین ، نترس مادر زن جان ، کاریش نداشتم ، فقط در حد نامزد بازی بود ، شما که نمیذاری ما شب جمعه ها بیاییم خونه تون ، مجبورم این جور وقتها خفت دخترتو بگیرم!با این حرفش از خجالت سرخ شدم ، مامان هم که بی خیال تر از پسرش شروع کرد به خندیدن ، بعد روبه من گفت:-انگار اوضاع بر وقف مراده ، من میرم که مزاحم نشم!با رفتن مامان فرهود خندیدو به کمرم فشار آوردو گفت:-حرکت کن بریم بالا!از پله ها بالا رفتیم ، هر کدوم به اتاق خودمون رفتیم تا دوش بگیریم ؛ از حمام بیرون اومدم ، موهامو خشک کردم شونه زدم و به حالت فر ژل زدم بهش ، یه بلوز دامن شیری پوشیدم با صندل همرنگش و از اتاقم بیرون رفتم ؛به سالن نشیمن رفتم ، فرهودو مامان نشسته بودن و قهوه میخوردن ، با نشستن من ، لیلا یه فنجون قهوه هم برای من آوردو جلوم گرفت ، برداشتمو تشکر کردم ؛آروم آروم قهوه رو مزه مزه کردم ، یه کم با مامان اینا حرف زدمو بعد هم برای خوردن شام به غذا خوری رفتیمبعد از شام به سرعت به اتاقم رفتم ، جلوی آینه ایستادم و آرایش غلیظ خلیجی کردم ، خیلی اهل آرایش نبودم ولی دیده بودم که دوستام چه جوری خط چشمو ریمل مدل خلیجی میزنن و آرایش سیاه میکنن چشمهاشونو ، منم همون کارو کردم ، بعد رژلب سرخی به لبم زدمو یه پیراهن کوتاه سرخ رنگ هم پوشیدم و یه عالمه به خودم عطر زدم ؛ با تموم شدن کارم ، به خودم تو آینه نگاه کردم و با دو انگشتم علامت وی ، به معنای پیروزی رو به آینه یا خودم ، نشون دادم.از اتاقم پاورچین پاورچین بیرون اومدم و به اتاق فرهود رفتم ، آروم دراتاقشو باز کردمو داخل شدم ؛ هنوز نیومده بود ، روی تخت نشستمو منتظر شدم تا بیاد ، امشب باید بتونم ، هر دفعه من قلباً نخواسته بودم ، حتماً به خاطر همین نمیتونستم به ترسم غلبه کنم ، اندفعه حتماً میتونم! با شدیدن صدای بالا اومدن کسی از پله ها ، استرس تمام وجودمو گرفت ، چند نفس عمیق کشیدمو چشمهامو بستم ، باز شدن چشمم با باز شدن در اتاق یکی شد ؛ اتاق تاریک بود و تا چشم فرهود به تاریکی اتاق عادت نمیکرد منو نمیدید ، چند قدم وارد شدو آروم گفت ک-چه بوی خوبی میاد ، مثل عطر تن شیواس!لباسهاشو درآوردو گوشه ای پرت کردو شروع به غر زدن کرد:-زود اومد بالا که من یه وقت ، نگاهش نکنم ، میترسه بخورمش ، ....... خب خوردنی هم هست نامروت ! شیطونه میگه برم سروقتش.....با دیدن من روی تخت ادامه ی حرفشو خورد ، با تعجب به من نگاه کردو گفت:-تویی شیوا ؟-نه ، خورزو خان ام ، خودمو شکل شیوا وَکِردم وَیای باهم بخندیم!با این حرفم سرشو به علامت تأیید تکون دادو گفت:-آره ، منم گفتم شیوا از این جرأت ها نداره!اومد کنارم روی تخت نشستو دستشو به صورتم کشیدو با لبخند گفت:-این کارها ، همون معنیی میده که من دارم بهش فکر میکنم ؟با بستنو باز کردن چشمم بهش جواب دادم ، دستشو روی بند لباسم گذاشتو سُرش داد روبه پایین ، بعد سرشو خم کرد تو گودی گردنمو ، یه بوسه بهش زدو گفت:-مطمئنی ؟ نمیخوام به خاطر حرفام ،تصمیم عجولانه ای بگیری ، خودتم میخوای ؟سرشو با دستم بلند کردمو بهش نگاه کردمو گفتم:-آرایشمو میپسندی یا برم عوض کنم ؟ ))این یعنی آره خودم خواستم ؛ و اگه تو نمیخوای میرم تغییر وضعیت میدم((! با لبخند روم خیمه زدو گفت:-مگه خر گازم گرفته که بگم عوضش کن ؟ ! عالی هستی ، مثل همیشه!با حرفهاش آرامش عجیبی به خونم وارد میشد ، ولی هر چی بیشتر پیش میرفت ، ترس از رابطه برام بیشتر میشدو بدنم منقبض تر!اهمیتی به این ترس ندادمو سعی کردم همراهیش کنم ، ولی به جایی رسیدم که دیگه نمیتونستم ، بدنم داشت خشک میشد ، مدام پاهامو جمع میکردم ، هی به خودم میگفتم )) اون شوهرته ، ترس ندره که ! (( ولی نمیتونستم ، نتونستم.به سرعت دستهامو سپر بدنم کردمو پسش زدمو از روی تخت بلند شدم ، لباسمو از روی زمین برداشتمو جلوم گرفتمو بدون نگاهی به فرهود از اتاقش بیرون اومدم ؛ به اتاق خودم رفتمو روی تخت ، دمر خوابیدمو گریه کردم ؛ در اتاقم باز شد ، عطر فرهودو حس کردم ، قبل از اینکه حرفی بزنه ، با صدای خش دارو گیونم بهش گفتم:-تنهام بذار ، خواهش میکنم فرهود!-اگه حالت خوب نیست بریم دکتر ؟-برو ، فقط بذار تنها باشم!-خودتو اذیت نکن ، تو سعی خودتو کردی ، شب به خیر!آروم پتو رو روم کشیدو از اتاق بیرون رفتو درو بست ، منم تا صبح گریه کردمیه شبی تا صبح گریه میکردم که چرا با اون بودم!یه شبی هم تا صبح گریه کردم که چرا نمیتونم باهاش باشم!خنده داره ، بازی زندگی با دل آدما دیدن داره!به خاطر بیدار بودن شب گذشته ، چشمهام قرمز بودو پف کرده بود ، سرمم حسابی درد گرفته بود ، از ساعت هشت هم از اتاق بیرون اومدمو یه چایی شیرین خوردم و یه قرص مسکن با یه آرام بخش هم خوردمو دوباره به اتاقم رفتم ، نیم ساعت بعد خوابم برد نمیدونم ساعت چند بود که بیدار شدم ، هنوز سر درد داشتم ، هنوز ناراحت بودم ، آخه مگه میشه زنی نتونه با شوهرش رابطه داشته باشه ! مرده چطوری طاقت میاره ؟ اونم فرهود که به قول خودش با تغییر ماههای سال دوست دختر عوض میکرده!حالا من باید چه کار کنم ؟بعداز عمری عاشق شدم ، پسره هم که خدا زده پس کله اشو از من خوشش اومده ، اون وقت من نتونم باهاش...وایـــــــــــــی ! دارم دیوونه میشم ، یعنی من درست نمیشم!با بی حوصلگی به حمام رفتمو دوش گرفتم ، زیر آب سرد ایستادم تا لرز تو همه ی بدنم بشینه!از حمام بیرون اومدم ، در کمال تعجبم فرهود دست به سینه روی تختم نشسته بود ، با دیدن من از جاش بلند شدو به طرفم اومد ، جلوم ایستادو گفت:-بیدار که شدم ، لیلا گفت " صبح زود صبحونه خوردی و قرص هم خوردی ، میترسید مریض شده باشی " میشه بگی چی شده ؟بی توجه به سوالش به چشمهاش که مدام به قسمت هایی از بدنم که از حوله بیرون بود مینداخت ، نگاه کردمو گفتم:-اومدی اینجا چکار ؟ چیزی برای دیدن نیست ، چیزی برای دوست داشتن هم نیست ، برو بیرون!-چی میگی شــــــــیوا ؟ ! این حرف ها چیه دیگه ؟ من که دیشب گفتم اگه خودت راضی هستی ، بمون ؛ مگه من زورت کردم ؟-زورم نکردی ، منم نگفتم که اجباری در کار بوده ، متأسفانه یا خوشبختانه خلاف دفعات قبل این بار با میل خودم بود ، ولی دیدی که چی شد ، من نمیتونم ، میفهمی نمیتونمدستامو به حالت اشاره به خودم از سر تا پام بالا و پایین کردمو ادامه دادم:-این زن بودن ، ناقصه ، من نمیتونم مثل زنهای دیگه باشم ، حتی وقتی خودمم بخوام نمیتونم ، بدنم سریع واکنش میده!-چرا اینطوری میکنی تو ؟ ! مهم نیست ، درست میشه ، یه کم که بگذره درست میشه!با داد بهش غریدم:-درست میشه ؟ چی درست میشه ؟ احساسات دست نخورده ی من که زیر دست تو کشته شدن ! یا بدنم که تمام سلول هاش از جنس نر میترسن ؟ کدومش ؟ -من .... میدونم همش تقصیر منه ، میدونم که بد کردم ، ولی باور کن منم به اندازه ی تو ناراحتم!با خشم چونه اشو تو دستم گرفتمو فشار دادمو گفتم:-تو به خاطر خودته که ناراحتی ، به خاطر مرد بودنت!حوله تن پوشمو باز کردمو برهنگیه بدنمو نشونش دادمو با داد بیشتری و با اشاره به بدنم گفتم:-به خاطر این که نمیتونی از اینها بهره ای ببری ، ناراحتی ! به خاطر اینکه از این سفره که برات مجانی پهن شده بود بی بهره موندی و نمیتونی ازش استفاده کنی ناراحتی...ادامه ی جمله ام با کشیده ای که فرهود تو صورتم زد نا تموم موند ، با چشمهای از حدقه در اومده و با چهره ای عصبانی غرید:-اقدر به من سرکوفت نزن ! بسه دیگه ! من هوس باز نیستم ، من اگه ناراحتم به خاطر خودته ، میدونم وقتی آدم یکی رو دوست داره و نتونه باهاش باشه چه حس بدیه ! میدونم به خاطر این مشکل تو فشاری ، میدونم دلیل سرخیه چشمات از چیه ! من بد کردم ، خودم میدونم ، میدونم چه غلطی کردم ، تورو به مولا تو دیگه بدترش نکن ! خودم دارم از عذاب وجدان میمیرم ، سفره دیگه چیه ؟ مگه آدم به زنه خودش هم به چشم زن های .... نگاه میکنه ؟ ! یعنی تو منو اینجوری شناختی ؟ یعنی با این شناختت یه همچین آدمی رو دوست داری ؟ ! برای خودم متأسفم که فکر میکردم تو با دختر های ظاهر بین اطرافم فرق داری!با حرفهاش لرزیدم ، درسته که اون مقصر بود ، ولی الان قضیه فرق داشت ، الان فرهود برای دلجویی از من اومده بود ، نباید با حرفهام نیشش میزدم!درد اون هم کمتر از من نیست ، تازه اون درد عذاب وجدان رو هم داره!روی زانو رو زمین نشستم ، صورتمو با دستهام پوشوندم و اولین چیزی که به ذهنم اومدو به زبون آوردم:-اگه اوضاع اینجوری باشه تو میری با زنهای دیگه!دیگه نتونستم دووم بیارم و گریه کردم ، فرهود کنارم نشست ، سرمو تو بغلش گرفتو با صدای غمگینی گفت:-وقتی میگم منو نشناختی نگو نه ، یعنی من انقدر بی جنبه ام ؟ میریم دکتر ، خب ؟ تو خوب میشی ، مطمئن باش!-اگه خوب نشدم چی ؟ اگه تا آخر عمر این مشکلو داشتم چی ؟ نمیبینی ؟ وقتی خیلی بهت نزدیکم ، بدنم خشک میشه و نفسم بند میاد ، هوا تو ریه هام کم میارم ، اکسیژن به خونم نمیرسه ، من با این درد چه کار کنم ، به قول خودت تو مردی ! میدونم که احساست چیه ، مگه چند سال میتونی با این قضیه کنار بیای ؟کنار گیج گاهمو بوسیدو گفت:-هزار سالم باشه من مشکلی ندارم ، من فقط یه بوسیدن تورو ترجیح میدم به یه سال خوابیدن با اون زنها ، حتی اگه تو خودتم منو نخوای ، من ازت دست نمیکشم ، جذابیتی که تو برای من داری ، وصف نشدنیه ، بلند شو گریه نکن ، بیا یه چیزی بخور ، عصر میبرمت دکتر ، تو که دختر موعتقدی بودی ، خدا درد داده درمانش هم داده ! غصه ی چیو میخوری ؟ پاشو عزیزم!-بار اول که نیست ، هر بار همین طور بوده ، همش ..... همش اینطوری بوده.....من....من ..... دوستت دارم.....نمیخوام.....نمیخوام تورو از ....دست ...بدم ؛ ........شاید یه روزی میخواستم از دستت فرار کنمو برم جایی که دستت بهم نرسه ، ولی الان طاقت یه لحظه دوریت هم ندارم!منو به خودش تکیه دادو به طرف تخت برد ، روی تخت نشوندمو خودش جلوم روی زمین ، روی زانوهاش نشست ، پشت دستمو نوازش کردو گفت:-لازم باشه تا اون سر دنیا هم میبرمت تا معالجه بشی ، مطمئن باش!-فرهود ؟-جونم ؟-تو، به خاطر حس عذاب وجدانت میخوای کمکم کنی یا بام بمونی ؟ یا اینکه به خاطر احساس خودته ؟-نشنیدی گفتم حسم به تو خیلی عمیقه ؟ دوست دارم که باهات بمونم و تو خوب بشی!دستمو گرفتو بلندم کردو گفت:-پاشو بریم ناهار!-بذار لباس بپوشم! -اهان ، راست میگی ، باشه بپوش!-برو بیرون منم میام!-چه فرقی میکنه ؟ بپوش!-اونجوری راحت ترم ، برو!-چشم ، امر دیگه ای باشه ؟-کم مزه بریز!با رفتن فرهود لباس پوشیدم و جلوی آینه ایستادم ، جای دستش روی صورتم مونده بود ، حق نداشت دست روم بلند کنه ، ولی به این شوک احتیاج داشتم که غر زدنو تموم کنم ، نمیدونم چرا هر کاری هم که میکنه ، بازم دوستش دارمو باز هم میبخشمش! ))یادش به خیر ، وقتی به یکی از دوستام که شوهرشو خیلی دوست داشتو بعضی از وقتها باهاش دعواش میشد ، میگفتم " چند وقت باهاش قهر کن تا حساب کار دستش بیاد " میخندیدو در جوابم میگفت:-عاشق نیستی که حالمو بفهمی ، من حتی دلم نمیاد بیشتر از یه ساعت باهاش قهر کنم!یا یکی دیگه از دوستهام ، که دوست پسرش بعد از یه سال خوندن حرفهای عاشقانه تو گوشش باهاش کات کردو ، وقتی دوستم علتشو پرسید ، بهش گفته بود " من از اول هم از تو خوشم نمیومد ، تو خودت اومدی دنبال من ، تو اصلاً در سطح من نیستی " و هزار مزخرف دیگه ، ولی دوستم همیشه با اشتیاق ازش حرف میزدیه سال بعد از کات کردن هم که پسره دوباره پیداش شد باز به تلفن هاش جواب داد ، فقط تنها فرقش این بود که باهاش قراربیرون دیگه نمیذاشت!هر چی هم میگفتن حاجت میده ، نظر میکرد که به پسره برسه!دوباره پسره خیلی پیداش نشدو سرش با یکی دیگه گرم شد ، ولی دوستم انقدر با اشتیاق شوخی ها و خاطرات گذشته اشو تعریف میکرد که من حالم بد میشدو بهش میتوپیدم که: -آخه این آدم ارزش حرف زدن هم داره ؟ سه ساله تورو معطل خودش کرده ، تا میای فراموشش کنی پیداش میشه ، تا یه کم بهش دل میبندی ، ولت میکنه ، بی خیالش شو برو دنبال زندگیت!-دست خودم نیست ، عاشقشم ، راضی دارم خودم یه چیزیم بشه ، ولی حتی آخ اون در نیاد ! عشق اولو نمیشه فراموشش کرد(( !راست میگفتن ، حالا حال اونهارو میفهمم ، فرهود خیلی اذیتم کرده ، خیلی هم جوشیه ، دست بزن هم که داره ، حتی وقتی دوستت هم داره باز عصبانی که بشه ، به جای عقلش دستش کار میکنه ، ولی یا همه ی اینها ، نمیتئنم دوستش نداشته باشم ، عیب نداره، میگن جهاد زن سازش با شوهرشه ، خدا خیلی ثواب به زنی که با شوهرش میسازه و با علاقه باهاش میمونه میده!منم حتماً اجرمو میگیرم ! خدا میخواد امتحانم کنه ، همه چیز درست میشه!سرمو بالا گرفتمو گفتم:-خدایا به امید خودت ، راضی ام به رضای تو !از اتاق بیرون رفتم و ناهار خوردم ، مامان که بی خبر از همه جا فکر میکرد ما حال خوشی با هم داریم ، هر چند دقیقه یه بار بالبخند به ما نگاه میکرد ، فرهودم که مدام گوشت تو بشقابم میذاشتو میگفت " بخور تقویت شی"بعد از ناهار فرهود بهم گفت:-عصر وقت گرفته که بریم پیش متخصص زنان ، میگن برای مشکلات اینجوریه!با تعجب بهش گفتم از کجا تو این زمان کم اینهارو فهمیدی و وقتم گرفتی ؟-یکی از دوستام از صدقه سر دوست دخترهاشو مشکلاتشون ، همه ی دکتر زنان های خوبو میشناسه ، زنگ زدم از اون پرسیدم!با چشمانی گرد شده به اتاقم رفتم تا یه کم بخوابمو بعد بریم مطب دکتر!از خواب بیدار شدم به مانتو شلوار مشکی پوشیدم ، یه برق لب زدم و یه شال سفید سرم کردم ، کیف و کفش مشکی هم پوشیدم و از اتاقم بیرون رفتم ، همون موقع فرهود از اتاقش بیرون اومد ، با دیدن من لبخندی زدو به طرفم اومد:-حاضری ؟-آره بریم-نگران نباش ، همه چیز درست میشه!-به امید خدا!با هم از پله ها پایین رفتیم و از مامان خداحافظی کردیم ، فرهود بهش گفته بود میریم بیرون یه کم بگردیم ، اونم کلی ذوق کرده بود!سوار ماشین شدیمو راه افتادیم ؛ توی ترافیک بودیم ،یه ماشین سمند کنارمون بود ، دختری که توش نشسته بود چنان با حسرت به ماشین و بعد به منو فرهود نگاه میکرد که!انگار تنها آرزوش تو دنیا نشستن تو این ماشین باشه!پزخندی زدمو با خودم گفتم " فکر نکن خیلی خوش بختیم ، کلی مشکل داریم که تو شاید یه دونه اشو هم نداشته باشی!یه ساعت بعد جلوی مطب پزشک بودیم ، فرهود ماشینو پارک کردو ازم خواست پیاده بشماز پله های مطب بالا رفتیم و جلوی درش رسیدیم ))با این که مدام به خودم میگفتم توکلت به خدا ، ولی بازم خیلی میترسیدم ،یه ترس عجیبی به جونم افتاده بود ، نه به خاطر اینکه نمیتونم با فرهود بودنو تجربه کنم ، نه!ترسم از این بود که خوب نشمو فرهود ترکم کنه ، مشکلم کوچیک نبود که بگه عیب نداره ، فکر کنم هیچ مردی از این مشکل به سادگی نگذره ، اولین موضوع مهم ، برای خیلی از مردها از زن گرفتن همینه ، حالا یه زنی بگیرن که از این لحاظ و صد البته عاطفی نتونه تأمینش کنه ، معلومه که باهاش کنار نمیاد ، حتی زنم با مشکل اینطوری برای شوهرش کنار نمیاد(( !نفس عمیقی کشیدم ، فکر کنم زیادی طولش دادم ، چون فرهود اومد کنارم سرشو خم کردو تو گوشم گفت:-نگران چیزی نباش ، هرچی که بشه من کنارتم!با این حرفش یه کم آروم شدم ، ولی فقط یه کم ، مگه تا کی میتونه صبور باشه و مراعاتمو کنه ؟!اصلاً شاید چون تا حالا نتونسته درست و حسابی باهام باشه اینجوری بی قرارم شده و باهام مدارا میکنه!نمیدونم وا.. تکـ سایت تازیانه و عشق – نشستیم روی صندلی تا نوبتمون بشه ، مطبش خیلی شلوغ بود ، فکر کنم کار دکترش خیلی خوب بود ، یه خانمی با شوهرش کنار ما نشسته بودن ، خانمه صندلی کناری من بود ، دل تو دلم نبود ، استرسم هر لحظه بیشتر میشد ، برای اینکه آروم بشم با اون خانم صحبت کردم:-ببخشید خانم ؟-جانم ؟-شما تا حالا اینجا اومدین ؟-بله ، عمل هم کردم ، دکتر خیلی خوبیه!-پس راضی هستین از تشخیص و درمانش ؟-هنوز که کامل درمان نشدم ، ولی روی هم رفته دکتر خوبیه!-میتونم بپرسم عملتون چی بوده ؟نگاهی به اطراف کردو صداشو آروم تر کردو گفت:-من مشکلم ترس از * ن ز د ی ک ی * هستش ، موقعی که در آخرین مرحله میخواهیم با هم باشیم ، از داخل بدنم منقبض میشه و اجازه ی پیشروی رو نمیده!-واقعاً ؟ چقدر بد ، پس شما هم مثل من هستید!-مگه شما هم همین مشکلو دارین ؟-تقریباً ، من تا دست شوهرم بهم میخوره کل بدنم منقبض میشه!-این که بدتر از منه ، من معاشقه میتونم داشته باشم ولی جور دیگه و یا حتی برای بچه دار شدنو نمیتونم با شوهرم باشم ، الان هشت ساله که عروسی کردیم ، ولی هنوز نتونستیم درستو حسابی با هم باشیم ، سه بار تا حالا هم عمل کردم ، دکترها میگن هم مشگل آناتومیکی دارم ، هم مشکل روحی روانی!-واااای ! چقدر بد ! هشت سال ؟-آره ، هر کس میفهمه مثل شما علامت تعجب میشه!-آخه خیلی سخته ، شوهرتون باهاش مشکلی نداره ؟-چه کار کنه دیگه ؟ ! مجبوره کنار بیاد باهام ، آخه خیلی هم دیگه رو دوست داریم ، جونمون مال هم در میره!-چه مرد خوبی!-مشکل تو هم خیلی سخته ، شوهر تو چی کنار اومده ؟-خب ما تازه چند ماهه که ازدواج کردیم ، نمیدونم اگه بیشتر از این بکشه چی میشه و چکار میکنه!-حتماً دوستت داره که تا حالا صبر کرده!-انشاا... زودتر خوب بشین ، راستش هشت سال خیلی زیاده ، آخه چطور ممکنه ؟ مگه ازش میترسید ؟-راستش نمیدونم چم میشه ، ولی هر قدر خواستم تحمل کنم باز هم نشده ، دردش طاقت فرساست ، ترسمم خیلی زیاده ! نمیتونم تحمل کنم !-میدونم چی میگی ، ولی مشکل من درد نیست ، انگار فقط ترس تو جونمه ! تمام ترس دنیا میریزه به دلم-امیدوارم زود تر خوب بشی!-مرسی ، همچنین شما!به فرهود نگاه کردم که با یه اخم کوچیک و چهره ی جدی به سرامیک های کف مطب زل زده ، معلوم بود که خیلی نگرانه!سنگینیه نگاهمو حس کردو نگاهم کرد ، لبخند خسته ای زدو با لب زدن پرسید:-خوبی ؟با سرم جواب مثبت دادم ، منشی اسم اون خانمی که کنارم نشسته بودو خوند ، خانمه یه با اجازه فعلاً گفتو به اتاق پزشک رفت ؛ یه ربع بعد هم اسم منو صدا کردن ، با شنیدن اسمم ، تمام بدنم پر از تنش شد ، با بدنی لرزون از روی صندلی بلند شدم ، فرهود انگار حالمو درک کرد ، چون سریع بلند شد بازومو گرفت و پرسید:-اگه حالت خوب نیست میخوای نری ؟ -نه ، برم تکلیفم معلوم میشه ، بهتره!-هر طور راحتی!تا جلوی در اتاق پزشک کمکم کرد ، جلوی در، بازومو عقب کشیدم و لبخندی زدمو گفتم:-خوبم ، مرسی که هستی!-بیشتر از این شرمنده ام نکن ، همش تقصیر منه که....-کافیه ، بهتره دنبال مقر نگردیم ، من رفتمداخل اتاق شدم ، یه میز بزرگ انتهای اتاق بود که دکتر پشتش نشسته بود ، یه میز کوچک ترم کنارش که یه دختر جوون تر پشتش بود که بعد فهمیدم ماما هستش و بیمارانو کنترل میکنه و دارو هایی که دکتر میده رو مینویسه ، یه اتاق گوچه ی راست اتاق بود که یه تخت توش بود برای معاینه ی زنان ، یه اتاق هم سمت چپ بود که یه تخت صاف روش بود برای کنترل مادران باردار ، و یه ماما هم تو اون اتاق بود ؛یکی یه صندلی کنار هر دو میز برای بیماران بود و سه تا صندلی هم انتهای اتاق برای ما که هنوز باید منتظر میشستیم تا معاینه ی نهایی و نسخه نویسی مریض های قبلی تموم بشهاون خانمی که با من صحبت میکرد با دکتر به اتاق دست راستی رفت ، یه کم که گذشت صدای درد و آی گفتن هاش بلند شد ، وقتی از اتاق اومده بود بیرون چشمهاش خیس اشک بود ، با لبخند غمناکی به من نگاه کردو اشک هاشو با دستمال پاک کرد ، روی صندلی نشست تا دکتر بهش دارو بده ، دکتر هم نشستو باهاش صحبت کرد:-نسبت به دفعه ی قبل خیلی بهتر شدی ، فقط یه سری دارو مینویسم که بگیرو استفاده کن ، چند تا کرمه داخلیه که حتماً باید طبق دستور این خانم ) به مامایی که کنارش نشسته بود اشاره کرد ( استفاده کنی ، دیگه هم نگران نباش ، احتیاج به عمل دوباره نیست ، با شوهرت هم آروم آروم پیش برو ، دو هفته ی دیگه هم بیا تا دوباره معاینه ات کنم و وضعیتتو بببینم!-چشم دکتر!با بلند شدن اون منم از جام بلند شدم و با خداحافظی از اون خانمه که آخرم نفهمیدم اسمش چی بود پیش دکتر رفتم )) حواسمم نبود وقتی اسمشو صدا زدن فامیلی شو بشنوم ((-خب خانمم ، مشکلت چیه ؟-راستش خانم دکتر ، مشکل من... یه کم ، راستش روم نمیشه کامل توضیح بدم..-عیب نداره تا هر جاش که روت میشه بگو ، بقیه اشو من کمکت میکنم تا راحت تر حرف بزنی!با این حرف و لبخند بعدش خیالم یه کم آروم شد ، و شروع به حرف کردم:-من نمیتونم با شوهرم باشم ، یعنی وقتی باهاش هستم ، می خوام که باشم ها ، ولی بدنم نمیذاره ، منقبض میشه و جلوی پیشروی بیشترو میگیره!-کجای بدنم ، اندام های...فهمیدم منظورش چیه ، بین حرفش اومدمو گفتم:-نه نه ، به اونجا نمیکشه ، یعنی بدنم نمیذاره که.... راستش من تا میخوام با شوهرم باشم ، یعنی تا دستش به برهنگی بدنم میخوره ، کل بدنم منقبض میشه و دیگه نمیتونم ادامه بدم ، فکر میکردم تلقین کردم اینجوری شدم ، ولی وقتی به حالت بدنم محل ندادم ، بازم نشدو حالت تنگی نفس گرفتم-که اینطور ، خب ، پاشو بریم اون اتاق معاینه ات کنم ببینماز روی صندلی بلند شدم و دنبالش به اتاق رفتم ، نگاهی بهم کردو گفت:-بخواب رو تخت ، ببینم وضعیتت چه جوریه!کاری که گفتو کردم ، یه نگاهی کردو گفت:-تا حالا رابطه نداشتی ؟-چرا داشتم-چند بار؟ -دوبار!-با کی ؟-خب معلومه با شوهرم!-آخه گفتی ازش میترسی فکر کردم .... بگذریم ، یعنی بعد از دوبار رابطه اینطوری شدی ؟-بله ، اون دوبار به زور بود ، بعد از اونم که من راضی شدم ، دیگه نتونستیم-به زور شوهرت دادن ؟-تقریباً !-آخه مگه مجبورن دخترشونو بدن به یکی که دوستش نداره ! معلومه ، انقدر خوشگلی که طرف نشسته زیر پای پدرو مادرت تا زنش بشی ، واقعاً که!-اینطوری که شما فکر میکنید نیست ، شوهرم هم خیلی خوشگله ، تازه شاید به من سر هم باشه!-پس مشکلت چی بوده ؟-اخلاقم باهاش جور نبود ، وگرنه پدر مادر مرحومم انقدر دوستم داشتن که اگه زنده بودن نمیذاشتن با اون ازدواج کنم-خب بلند شو ، مشکل جسمی نداری ، از حرف هایی هم که میزنی پیداست که مشکلت روحیه ، بیا بریم ببینماز اون اتاق بیرون رفتیم هر دومون جای قبلی مون نشستیم-دفعه ی بعد با شوهرت بیا باید با اون هم حرف بزنم-الان هم اومده ، بیرون نشسته ، اگه میشه همین امروز بگین ، من خیلی استرس دارم-از وقتی اومدی همراهت اومده ؟-بله!-اینکه پیداست خیلی دوستت داره ، وگرنه این همه ساعت نمیموند!-منم دوستش دارم! -پس مشکلتون چیه ؟ اگه با هم خوب نبودین ، میگفتم ازش میترسی ولی حالا.... راستشو کامل بهم بگو!با این حرف با تلفن عدد 3 رو زدو گفت:-فعلاً کسی رو راه ندهبه من نگاه کردو گفت:-فامیلی شوهرت چیه ؟-محتشمتو تلفن گفت:-آقای محتشم رو هم بفرست ، تو اتاق!دوباره ادامه داد:-خب بگو میشنوم-راستش بار اول و دوم با این که ازدواج کرده بودیم ، ولی چون من نمیخواستمو راضی نبودم ، به زور بود ، یعنی در حد تجاوز بود...-که اینطور ! بذار بیاد ، درستش میکنم ، غریب گیر آورده ؟!-به روش نیارین خانم دکتر!-چرا ؟-ممکنه خجالت بکشه!-بایدم خجالت بکشه ، مگه چند سالشه ؟ نکنه بچه اس ؟-نه بابا ، سی و سه سالشه!-بفرما ، دیگه بدتر از این نمیشه ! بذار بیادتا این حرفو زد ، در اتاق به صدا در اومد و دکتر اجازه ی ورود داد ، فرهود با چهره ای بسیار مظلوم سلام آرومی کردو داخل شد-سلام آقا؛ بفرمایید بنشینید! دکتر یه نگاه به منو یه نگاه به فرهود کردو روبه فرهود گفت:-میخوام هرچی که میپرسمو کامل بهم جواب بدین ، باشه ؟-چشم ، حتماً!-رابطه ات با زنت چه جوری بوده ؟-بلـــــــــه ؟-آروم آروم پیش رفتی یا یه دفعه و بی توجه به احساسات زنت ؟-راستش..... آخه من...-خجالتو بذار کنار ، مشکل خانمت جدیه ، فقط جوابمو بده!لحنش اونقدر قاطع بود که فرهود سریع جوابشو بده-یه دفعه ای بود..-چرا ؟-چی چرا ؟-سنت هم که کم نیست ، نباید بلد باشی که با یه دختر چطوری باید رفتار کنی ؟ تمام این حالت های ترسش به خاطر ترس از خود شماست ! وگرنه از نظر جسمی کاملاً سالمه ، تازه من به شما اطمینان میدم که اگه از شما جدا شه و با کس دیگه ای ازدواج کنه این مشکلو نخواهد داشت!فرهود که دیگه رگ گردنش زده بود بیرون و چشم هاش غضبناک شده بود ، نگاه بدی به من کردو به دکتر گفت:-خیلی بیجا میکنه ! هی هیچی نمیگم ، شما بدتر میکنید ، زنم بوده ، خلاف شرع که نکردم ، کف دستمو که بو نکرده بودم اینطوری میشه ! وگرنه من که مرض ندارم زنمو آزار بدم ، از خودش بپرسید ، این همه وقت گذشته ، یه بار بهش فشار نیاوردم ، هر وقت احساس کردم داره کم میاره و نمیتونه کنار کشیدمو راحتش گذاشتم ، اون وقت شما میگین بره با....از جوش و حرص و اینهمه یه ریز حرف زدن نفس کم آورد ، نفس عمیقی کشید که دکتر با لبخند گفت:-خب از قرار معلوم خیلی دوستش داری ، که اینجوری قاطی کردی ، اینو تا حالا بهش گفتی ؟-دلیلی ندیدم که بگم!-چه دلیلی بالا تر از این که زنته ؟ ! چرا شما مردها وقتی اسم دوست دختر میاد صدبار براش کله ملق میزنید ، ولی یه بار به زنتون نمیگید دوستش دارین ؟!-زن باید از عمل مرد بفهمه که دوستش داره!-از این به بعد از این حرفها نداریم ، روزی ده بار بهش میگی دوستش داری و عاشقشی ، راه به راه هم میبوسیش ، باید محبتت تو خونش بره!-من از بوس بدم نمیاد خانم دکتر ، ولی این خیان زیادی خسیس تشریف دارن!-تو شیوا!-بله دکتر ؟-تو هم روزی پنج بار اینو میبوسی ، فهمیدی ؟-چرا من ده بار اون پنج بار؟-باشه مال تورو هم کمش میکنم!-منظورم این نیست دکتر ، برای شیوارو زیادش کنین!-فرهود ! زشته!-نه بابا ، دکتر از خودمونه ، میفرمودین دکتر ؟-بله عرض میکردم که ، محبتتونو باید بیشتر به هم نشون بدین ، سعی میکنی به محیط های شادو جاهایی که دوست داره ببریش ، هیچ تنشی براش ایجاد نمیکنی ، اعصابش خیلی ضعیفه ، نباید سربه سرش بذاری ، چشمهاتم دیگه اینجوری که برای من قرمز کردی مال این دختر نمیکنی ، فهمیدی ؟فرهود با لبخند سرشو خاروندو خجل گفت: -چشم دکتر!-آفرین ، حالا شد یه چیزی ، شب ها که کنار هم میخوابید دیگه ؟-ایشون از من میترسه ، میگه من غولم میخورمش!-حتماً یه چیزی ازت دیده که اینطوری میترسه!-ای بابا ، خانم دکتر شما انگار کوتاه بیا نیستین!-باید هوای زنتو داشته باشی ، اینجوری بخوای باشی ممکنه ترکت کنه!-گفتم که ، نمیذارم!-به هر حال ، از امشب پیش هم میخوابید ، شما هم اجازه ی پیشروی نداری ، فقط باید بهش محبت کنی ، یه ترسی تو جونشه که باید آروم آروم از بدنش دور بشه ، از اینجا به بعدش دیگه در تخصص من نیست و باید پیش یه مشاوره ی * ج ن س ی * برید ، یه خانم دکتر هست که دکترای اختلالات ج ن س ی رو داره ، با هردوتون مشاوره میکنه و کمک میکنه که بهتر بشی ، کم کم همه چیز درست میشه ، فقط باید صبور باشین و هوای همو داشته باشین ، اوکی ؟هر دو با هم گفتیم:-چشم دکتر!-آفرین بچه های خوب ! دارویی هم نیاز نداری که من بهت بدم ، اگه داروی آرام بخشی چیزی هم احتیاج داشتی اون دکتر بهت میدن ، فقط پشت گوش نندازینو حتماً زودتر به ایشون مراجعه کنید!-حتماً ، ممنون خانم دکتر ، بریم فرهود!از دکتر خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم ، دکتر خوبو خوش اخلاقی بود ، روابط عمومیش هم که عالی بود ، آدم باهاش احساس راحتی میکردو همه ی حرفهاشو بهش میزد ، اونم چه بامزه بی خجالت برات تفسیرشون میکرد!سوار ماشین شدم ، فرهود ساکت بود ، یه کم که گذشت با لحن دلخوری گفت:-به دکتر چی گفتی که اونجوری با من برخورد کرد ؟-هیچی ، فقط پرسید قبلاً رابطه داشتی ؟-تو هم گفتی " آره دزدیده و بهم تجاوز کرده " آره ؟-چرا داد میزنی؟ خوبه همین الان به ش قول دادی تنش ایجاد نکنی ، نمیخوای درمان بشم چرا میبریم دکتر ؟-از زبون که نمیوفتی ، جواب منو بده!-یه بار از زبون افتادم ، داشتی سکته میکردی ، حالا باز میخوای لال بشم ؟-اصلاً من نمیدونم چرا یه دقیقه هم با تو سازم نمیگیره ؟-این همون دوستت دارمت بود ؟-دقیقاً همون معنی رو میداد ، چی گفتی به دکتر ؟- .....................-جواب بده ببینم ، چرا بیرونو نگاه میکنی ؟- .....................-شیوا ، یه امروز بهت خندیدم پرو شدی یا ! بی جنبه بازی در نیار!-دلم نمیخواد باهات حرف بزنم!-دلت غلط زیادی کرده ، این چه حرفهایی بود که دکتر میزد ؟ بره با یکی دیگه ! لابد منم مترسکم دیگه ؟-میل خودته ، خواستی از این به بعد مترسک صدات میزنم!-ای روتو برم هی ! آخه دخترم انقدر ورپریده!-میخواستی عین آدم صبر کنی تا جوابتو بدم ، خودت عین چی پریدی وسط حرفم!-خب حالا بگو!-بگو ببخشید تا بگم!-مسخره بازی در نیار ، بگو ببینم!-بگو ......... ب ..... بخ.....شیدااا ! -خب باشه حالا بگو!-این یعنی ببخشید ؟-آره!-از کی تا حالا ؟-کلافه ام نکن شیوا!-باشه ، نمیخواد حنجره اتو پاره کنی ! میگم!-خب بگو دیگه!-گفتم بار اول من نمیخواستم رابطه داشته باشیم ، ولی شوهرم خواست ، خیلی ترسیدم و مثل کابوس بود برام و بار دوم هم همین طور سخت بود ،ولی بعد از اون دیگه نتونستیم با هم باشیم ، الان هم با اینکه خیلی دلم میخواد باهاش باشمو دوستش دارم ، ولی بازم نمیتونم!با این حرفم ، قیافه ی عصبانیش جاشو به یه لبخند خوشگل داد و بعد زد زیر خنده و با یه دست آزادش که به فرمون نبود ، انداخت دور گردن منو ، منو به طرف خودش کشید ، گونه امو بوس کردو گفت:-الهی من قربون اون دلت بشم که خیلی دلت میخواد ، خودم کمکت میکنم ، کوچولوی من!-واه ، خل شدی؟ یهو داد میزنی یه دفعه هم میخندی ؟!-مگه میشه با وجود آتیش پاره ای مثل تو خل نشد ؟!-دست شما درد نکنه!-بی خیخی ، از امروز روزی ده تا بوست میکنم ، ادا اصول هم در نمیاری!-خب حالا ، چه خوشش هم اومد!-نه که تو بدت اومد ؟!-من ؟ چـــــــــی میگی! با این لحنم هر دومون شروع کردیم خندیدنفرهود خوب بود تنها عیبش این بود که زود جوش میاوردو عصبانی میشد و به یه ثانیه قاطی میکرد!اگه از قاطی کردن هاش اکتور بگیریم پسر خوبی بود!با هم به خونه رفتیم ، قرار گذاشته بودیم که به مامان حرفی نزنیمفرهود گفت که فردا زنگ میزنه و از اون دکتر نوبت میگیره که بریم پیشش ؛منم به اتاقم رفتم تا یه سری وسایل ضروریمو به اتاق فرهود ببرم و از این به بعد اونجا و با فرهود بمونم ، باید کم کم باهاش کنار میومدم ، اینجوری با فاصله گرفتن ، هیچی درست نمیشه!با وسایل و یه سری لباس هام به اتاق فرهود رفتم و تو کمدش چیزهامو گذاشتم و خودمم با خیال راحت بعد از تعویض لباسم روی تختش دراز کشیدم تا یه کم خستگی در برهچشمهام گرم شده بود که یه دستی رو بین موهام حس کردم ، انگار یکی داشت موهامونوازش میکرد ، حس خوبی بود ، ولی دلم میخواست بدونم کیه!آروم چشمهامو باز کردم و دو چشم مشکی با برق خاصی جلوم دیدم ، یه کم سروشو جلو آورد و پیشونیمو بوس کرد ، بعد سرشو عقب کشید ، نفسشو تو صورتم فوت کردو دوباره به نوازش موهام پرداخت ، منم با لبخند نگاهش میکردم.حسم به فرهود خیلی قوی بود ، خیلی دوستش داشتم ، برای همینم دیگه کمتر از دستش ناراحت میشدم یا خیلی زود یادم میرفت که میخواستم باهاش قهر کنمفرهود دوست داشتنی بود ، خواستنی بود ، وقتی بهش نگاه میکردم ، تمام غم هام یادم میرفت ، حتی اگه باعث و بانی اون غم خودش بوده باشه!با صدای آرومی گفت:-میخوایم شام بخوریم ، بلند شو بریم!-باشه الان میام فرهود از جاش بلند شد و منم بلند شدم ، لباسمو با دستم مرتب کردم و با فرهود از اتاق بیرون رفتممامان تو پذیرایی نشسته بود ، با دیدن ما لبخندی مهمون لبهاش شد ، منم جواب لبخندشو با لبخند دادمو کنارش نشستمموقع شام فرهود هی بهم غذا تعارف میکرد ، میخواستم آب بردارم برام میریختو میداد دستم ؛ خلاصه خیلی هوامو داشت، انقدر هم ضایع بازی در آورد که مامان به شوخی گفت:-چه خبره امشب ؟ نکنه خبرایی شده ؟!فرهودم با لاقیدی خندیدو گفت:-هنوز نشده مامان اینا عملیات ضربتی برای رگ خواب طرفه ، خر که از پل گذشت.....حرفشو ادامه نداد و به جاش با لبخند شیطونی به من نگاه کرد ؛ منم چشمامو ریز کردمو گفتم:-که خرت بگذره آره ؟ اصلاً خرِ شما گذرنامه داره که بخواد رد بشه ؟با این حرفم هر دوشون بلند بلند خندیدن ، مامان که اشک از چشمش در اومده بود ، میون حنده اش گفت:-تو هم خوب خوب آتویی از بچم گیر آوردی هی اذیتش میکنی ها!بله ، به این میگن مادر شوهر ، تا حالا که ما باهم بد بودیم ، طرف من بود ، حالا تا ما با هم خوب شدیم ، رفت تو جبهه ی دشمن!اصلاً این مادر شوورا کلاً مدلشونه ، همیشه رأی مخالف میدن!بی خیخی ، دلش میخواد یه بار ، اون طرفی باشه ، حالا خوبه همیشه طرف تو بوده ها ، وا! ..بعد از شام به خاطر خستگی زودتر شب به خیر گفتم و به اتاق جدیدم ، یعنی اتاق فرهود رفتم ، لباسمو با یه تی شرت و شلوارک راحتی عوض کردم و روی تخت خوابیدم ، یه کم که گذشت ، در اتاق باز شد و عطر فرهود تو اتاق پیچید ، صدای خش خشی که برای لباس عوض کردنش بودو شنیدم ، چشمهامو بیشتر روی هم فشار دادم و یه کم بیشتر به کنار تخت رفتم ، فکر کنم فهمید ، چون طرف دیگه ی تخت رفتو آروم گفت:-نترس ، منکه کاری باهات ندارم ، پس چرا میترسی ؟ مطمئن باش تا خوب ِ خوب نشی من بهت دست نمیزنم ، نمیخوام بترسی و نگران باشی ، باشه خانومی ؟ -به طرفش چرخیدمو سرمو روی سینه اش گذاشتم و با چشم های بسته گفتم:-حس میکنم اینجا امن ترین جائه ، با این حرف هایی که زدی آرامش همه ی دنیا رو ریختی تو دلم ، مرسی فرهود ، مرسی!دستاشو به دورم حلقه کردو منو سفت به خودش فشورد و سرمو بوسید********************************************یه هفته به عید مونده ، این روزها هر روز فرهود رفتارش با من بهتر میشه ، دستورات دکترو مو به مو اجرا میکنه ، به خصوص قسمتبوسشو!شب ها با آرامش کنارش میخوابم ، خیلی خوب و آروم شدم ، دیگه وقتی بهم نزدیک میشه نمیترسم ، بدنم در برابر آغوشش عکس العمل نشون نمیده ، میشه گفت بهتر شدم ، ولی تا معلوم بشه خیلی مونده!دکتری که قرار بود بریم ، زنگ زدیم و منشی اش گفته بود " تا دو ماه دیگه دکتر مسافرت خارج از کشور رفتن ، نوبت میدم برای اون موقع"!امروز قراره فرهود بیاد تا بریم خرید برای عید ؛ این طور که مامان میگه هر سال اولین پنجشنبه ی سال جدید مهمونی دارن و کل فامیل میان اینجاخیلی دلم برای شهاب تنگ شده ، دو روزه که مدام به یادش میوفتم ، آخه هر سال این موقع با فرهود با هم میرفتیم خرید ، ولی امسال......البته از این که با فرهودم خوشحالما ، ولی دلم هم برای فرهود تنگ شده ، جرأت ندارم هم که با فرهود راجع بهش حرف بزنم ، دیروز بهم میگفت " چرا انقدر امروز تو خودتی ، چیزی شده ؟"ولی چی باید میگفتم ؟ منکه حتی اسم شهابم نمیتونم جلوش بیارم!یه مانتو سبز پوشیدم ، با شال و شلوار سفید ، یه برق لب و تمام!فرهود وقتی منودید ، با لبخند گفت:-انقدر خوشم میاد که تو ساده میگردی! منم کلی ذوق کردم ، یه کوچولو لپشو بوس کردم و با خجالت سریع از کنارش گذشتم و از خونه بیرون رفتم ، فرهودم پشت سرم اومد و با خنده گفت:-چرا فرار میکنی ؟ صبر کن جایزه اتو بدم!با تعجب و به صورت سوالی بهش نگاه کردمو پرسیدم:-جایزه ؟-آره ، میخوای ؟با ذوق سرمو به علامت مثبت تکون دادم و جلوش ایستادم ، تا اومدم به خودم بیام سرشو خم کرد و یه گاز محکم ، خیلی محکم ها ، از لپ زبون بسته ام گرفت!با چیغ خواستم ولم کنه ، سرشو عقب کشیدو با خنده گفت:-تا تو باشی که انقدر دلبری نکنی!-خیلی بدی ، چطور دلت اومد ؟-همون طور که تو دلت میاد منو تو خماریه خیلی چیزها بذاری!-مگه دست خودمه ؟با ناراحتی رومو ازش برگردوندمو سوار ماشین شدم ، اونم سوار شد ، ماشینو روشن کردو گفت:-نمیگم از قصده ، ولی سعی کن وضعیت بهتر بشه ، حالا تا موقع نوبت اون دکتره برسه ، به حرفهای دکتر قبلی عمل کن ، تا اون موقع ، دیدی که گفت کم کم به هم نزدیک بشین ، تو منو بوس میکنی هم خجالت میکشی و فرار میکنی ، نمیدونم چرا موقع حاضر جوابی خجالت نمیکشی ، ولی این جور زقتها خانم خجالتی میشه!-باشه ف این دفعه بی حیایی بوست میکنم ، خوب شد ؟ چقدر غر میزنی!-من غر میزنم ؟-آره! -من ؟-آره!-حرفتو پس بگیر!-نمیخوام!-نمیگیری ؟-نه!ماشینو گوشه ای پارک کردو با یه حرکت غافل گیرانه ، لبهامو شکار کردمردم از خجالت ، نه از بوسه بلکه از این که تو خیابون بودیم!دستمو روی سینه اش فشار دادم تا به عقب حولش بدم ، ولی مگه زورم بهش میرسید ؟یه چند دقیقه ای گذشت تا بالاخره آقا رضایت داد ، با لبخند لبشو عقب کشیدو بینی مو کشیدو گفت:-از این به بعد هر وقت ، حاضر جوابی کنی از این تنبی ها داریم!پوس خندی زدمو زیر لب گفتم:-باشه ، حالا کی بدش میاد ؟فکر نمیکردم ، بشنوه چی میگم ، ولی انگار شنید ، بلند خندیدو گفت:-روتو برم ، دختر!با فرهود به چند تا از مجتمع تجاری های خوب تهران رفتیم ، ولی به جز چند تا لباس راحتی و تو خونه ای فرهود چیز دیگه ای نپسندید که بخرم ؛بر خلاف دفعات قبل که راحت انتخاب میکرد و دستمو تو خرید باز میذاشت ، اینبار خیلی مشکل پسند شده بود ؛ میگفت " خانم من باید بهترین باشه ، با از همه سرتر و تک تر باشه"جلوی هر مغازه تا من خواستم نظر بدم ، سرشو به چپ و راست تکون میدادو میگفت:-این به درد نمیخوره ، خاص نیست!من نمیدونم باید چه جوری باشه که به نظر آقا خاص باشه ؟در آخر هم دست از پا دراز تر سوار ماشین شدیم ، فکر کردم شاید بدم خانم زارع برام لباس بدوزه ، یا از ژرنال های اون بگیرم ، آره بد فکری هم نیست ؛تو همین فکر ها بودم که ماشین توقف کرد ، به خیابون نگاه کردم ، جلوی یه بوتیک شیک نگه داشته بود ، با سر اشاره کرد به بوتیک و گفت:-اینجا مغازه ی دوستمه ، جنس های خوبو مارک میاره ، اخلاقش یه کم جلفه ، نمیخواستم بیاییم اینجا ، ولی انگار مجبوریم از همین جا خرید کنیم ، پیاده شو بریم!از ماشین پیاده شدم ، با هم به مغازه رفتیم ، به محض ورودمون ، پسری که پشت میز نشسته بود ، از جاش بلند شدو با خوشحالی به طرفمون اومد و چاپلوسانه به اون یکی پسری که کناری تو مغازه نشسته بود گفت:-به به ، ببین کی اینجاست ؟ ! آقا فرهود بزرگ!-مگه کوچیکشم داریم آرش ؟-کلاً تو دنیا بزرگتر از جناب نداریم ، فرهود خان!-بسه بابا هندونه ها از دستم افتاد!با هم دست دادن ، اون یکی پسره هم بلند شد اومد جلو و با فرهود دست داد ، آرش انگار تازه منو دید ، یعنی دیده بود ها ، ولی تو قیافه ام خورد نشده بود و یه نگاه کلی به هر دومون کرده بودبا نگاه دقیقی به من ، با لبخند جلو اومد و دستاشو جلو آورد تا با من دست بده و در همون حین گفت:-به به ، عجب مادمازلی فرهود خان ! ایشون اون ور آبی هستن ؟فرهود که با این حرف پسره اخمهاش مثل گره ی کور شده بود و به دست پسره نگاه میکرد ، منم که توقع نداشتم فرهود بیاد بگه "به چه حقی میخوای با زن من دست بدی ؟ " خودم دست به کار شدم ، لبخندی به لبم نشوندمو یه کم هم سعی کردم لحنم غلیظ و با تحکم کامل باشه ، رو به آرش گفتم:-اگر برای شما محرم نا محرمی وجود نداره ، خوشبختانه من محرم نامحرمی حالیمه ، در ضمن ، بهتر نیست یه کم ، فقط یه کم با ادب تر صحبت کنین ؟آرش گیج به من نگاه میکرد ، منظورمو متوجه نشد ، اگه میشد عجیب بود ، ادامه دادم:-مگه بنده کالا هستم که مثل جنس مغازه اتون میپرسین اون ور آبیه ؟ به شما یاد ندادن با خانم ها درست رفتار کنین ؟آرش که تو پررویی دست فرهودو از پشت بسته بود ، با بی خیالی شونه اشو بالا انداخت و گفت:-خیلی هم دلت بخواد که اون ور آبی باشی ، ......... ولی نه ، انگار مال ناف خودِ دهاتی!خیلی پررو بود ، با این حرفش اخمم غلیظ تر شده بود ، فرهودم دست کمی از من نداشت ، سرمو با تأسف برای پسره تکون دادم ، و با بدترین لحن ممکن بهش گفتم:-دهاتی بودن و آدم بودن ، شرف داره به شهری بودن ولی آدم نبودن!با این حرفم جری شدو به سمتم خیز گرفت که با تشر فرهود سر جاش به حالت استپ شد!فرهود دستمو گرفتو گفت:-واقعاً آرش ، خوب از خانمم پذیرایی کردی!پسره که از شنیدن واژه ی خانمم از فرهود کپ کرده بود ، یه کم خیره خیره ما رو نگاه کردو با تعجب پرسید:-مگه تو ازدواج کردی ؟-آره!-با این ؟!-درست صحبت کن !... بهتره بریم! به طرف در مغازه رفتیم که آرش بدو اومد جلوی ما و دستاشو از هم باز کرد تا نذاره ما بریم ، لبخند مصنوعی به لبش بود و میخواست قضیه رو ماست مالی کنه ))معلومه نمیخواد ، مشتری به خوبی فرهودو از دست بده(( !-فرهود خان ، این چه حرفیه ؟ کل مغازه مال شماست ، مگه من میذارم دست خالی برین ؟!بعد رو به من کردو با لبخند مسخره ای که حالت تهوع به آدم دست میداد گفت:-من واقعاً عذر میخوام خانم ، اشتباه گرفتم ، اصلاً از همون اول باید از وجناتتون میفهمیدم که با بقیه ی دخترها که میومدن فرق دارین! ))آی آی آی ! ای پسره ی موذی ، میخواد منو فرهودو به جون هم بندازه ، خبر نداره من همه چیزو در باره ی فرهود میدونم ، دارم برات صبر کن(( !با حالت تعجب یه کم اخم کردم و بهش نگاه کردم ، معلوم بود که فکر میکرده نقشه اش گرفته و الان تو یه جاهاییش عروسی بود!بهش گفتم:-کدومشون منظورته ؟با گیجی به من نگاه کردو گفت:-بله ؟-کدوم دوست دخترهای فرهود ، قابل قیاس با من بودن که شما به خودتون جرأت دادین با من قیاسشون کنید ؟-من.... من کلی گفتم .... گفتم که ، ... حواسم نبود فکر کردم.....-فکر کردین اینبار هم دوستاشن و به هوای نشون دادن لباس و آشنایی بیشتر ، یه تیکی با دختره بزنی و از آب گل آلود ماهی بگیری ، ولی فکر نکردی که این بار لقمه زیادی بزرگه و ممکنه تورتو پاره کنه ، نه ؟با این حرف هام رنگ از روش پرید ، و با ترس به فرهود نگاه کرد و با تته پته گفت:-این .... چه ... فر..ما..یشیه ؟ من ... من...اصلاً.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 22:7 توسط دختر ستاره ها
|