خيلي بي سرو صدا از ويال خارج شدمو يک راست به سمت دريا رفتم ... دريا ابيه ابي ، ارومه ارومبود ... درست چيزي کهميخواستم ... با فاصله ي خيلي کمي از ساحل نشستم ... نشستن روي شنا بهم انرژي خاصيميداد ...به خطه انتهاييه دريا نگاه کردم ... صداي موج دريا توي گوشم نوسان ميکردو اين برام لذتبخش بود .... سعيکردم يکم ذهنمو اپديت کنم .... فکر کردن به گذشتم ميتونست ارومم کنه .... خودمم ديگه خودمونميشناسمدختري که همرو با کاراش آسي ميکرد ديگه شبيه به قبل نيست ... ديگه شيطنتاي قبلشو نداره ... ديگهنميتونه از ته دل بخنده ... يادمه قبال وقتي ميخنديدم انقدر صدام غير کنترل ميشد که همه بهمتذکر ميدادناما حاال .... ديگه خودمم نميشناسم ... الله - سوگند بيخيالش شو دردسر ميشه!!_ الله خفه بمير يه دقيقه بذار فکر کنم ...بعد از چند لحظه فکر با مزه اي به ذهنم رسيد ... لبخنده شيطاني زدمو به الله نگاه کردم ..._ يافتم!!الله لبو لوچشو اويزون کردو گفت :_ از دست تو سوگند!!_ حرف نباشه دنبالم بيا !الله - کجا ميخواي بري؟!؟!دستشو کشيدمو جواب دادم: _ فوضولي نکن ميفهمي!!تا خود فروشگاه دويديم .... با ديدن چهره ي جديه سامان ) بچه پول دار محلمون( دوبار لبخندهشيطوني زدمواين بار بدون الله به سمتش رفتم .... تقريبا که بهش رسيدم با حالته خاصي گفتم :_ جديدا بادمجونم رفته غاتي ميوه ها!!نگاهه چندششو بهم دوختو با حالته هميشگيش گفت :_ عادت ندارم با بچه ها کل بندازم!!خيلي جدي گفتم :_ بچه تو قنداقه اقا پسر ! در ضمن دفعه اخرت باشه پشته دوسته من حرفه چرت ميزني!! دفعهديگه حالتو بدميگيرم!!با اين حرفم اتيش گرفتو براي تالفي کردنش افتاد دنبالم ... منم که هدفم همين بود اجري کهاماده کرده بودموسريع بين راه انداختمو به دوييدنم ادامه دادم ... اقا سامانم پاش گير کرد به اجرو چپ کرد بندهخدا!!! حاالتصور کنين شاخه محله لنگاش هوا خودش زمين .... الله از خنده وسطه خيابون غش کرده بود ...به زور از رو زمين جمعش کردم با خودم تا خونه کشيدمش! چه دوراني بود!! سامان پسر ادم حسابيه اي نبود ... توي محلمون باعث شده بود همه به چشمهبد به الله نگاهکنن !! چند باريم ادعا کرده بود که الله دوست دخترشه !! الله اي که فقط 71 سال داشت ... خالصه هر دفعه يه باليي سراين بدبخت در مياووردم ... از کجا به کجا رسيدم ... واسه همين ميگم در حال حاضر خودمونميشناسم .... _ خوش ميگذره!؟؟!؟صداي اشوان باعث شد قلبم بريزه!! از رو زمين بلند شدمو به چشماي نافذش نگاه کردم ...._ داشت ميگذشت اومدي خرابش کردي!!!نميدونم چرا اين حرفو زدم شايد بخاطر اون اتفاق بود ...._ جدي؟!؟!؟ از اين به بعد با وجود من بيشتر بهت خوش ميگذره!!با لجبازي گفتم :_ نميگذره !!خونسرد گفت :_ ميگذره!!_ نميگذره!!_ ميگذره!!_ بهت ميگم نميگذره!!_ منم بهت ميگم ميگذره!!با جيغ گفتم :_ نميــــــــــــــــــــــ ـگــــــــــــــذره!!يه دفعه ديگه نفهميدم چي ... فقط احساس بوسه هاي وحشيانه ي اشوان روي لبم داشت از پادرم مياورد ..حتي فرصته نفس کشيدن نداشتم ... اشوان با ولعو وحشيانه لبامو ميبوسيد .... احساس ميکردمدارم از حالميرم از روي ناچاري سرمو روي سينش گذاشت تا ديگه نتونه ببوستم ... کارم خنده دار بود ازخودش به خودش پناه ميبردم!!! .... تند تند نفس ميکشيدم ... اين واقعا قصد داشت منو خفه کنه ... صدايشيطونشتو گوشم پيچيد:_ حاال خوش گذشت؟!؟!؟بچه پررو رو نگاه کنا ... محکم زدم تو سينشو با دلخوري گفتم:_ اشوان خيلي بي رحمي!!با لحن خاصي گفت :_ چرا؟!؟!؟!يه دفعه بغضم شکستو همونجور که تو اغوشش اشک ميريختم گفتم :_ تو ميخواي منو بکشي!!... از من متنفري ... دوست داري من بميرم ... ميدونم من فقط براي تودختر قاتلهپدرتم نه چيز ديگه ... ولي اين کارات ... بي رحميه ....انقدر حالم بد بود که بدونه مکثي از اغوشش بيرون اومدم با سرعته هر چه تمام تر به سمت ويالدويدم ...سيل اشک بود که از چشمام جاري ميشد ... نه اختياري روش داشتم نه دلم ميخواست جلوشونوبگيرم .... خيلي سنگينبود هواي دلم .... خدا رو شکر کسي از اومدن من با خبر نشد ... بال فاصله به اتاقم پناه بردم .... دلم ميخواست جايي برم که هيچکس نباشه ... دارم ديوونه ميشم ... دارم به اين سنگه يخيوابسته ميشم ... به خودش .. به اغوشش ... به عطر تلخش .... نه .. نه نبايد اينجوري بشه ... من نميتونم تحملکنم .... سوگند به خودت بيا ... اون جز يه قلبه سنگي هيچي نداره ... سعي کن مثل خودش بشي نه مثل يهمجنون براي ادمي مثل اشوان .... با دستام صورتمو ميپوشونم نميدونم بايد چيکار کنم ... چي قراره بشه .. چيسر زندگيممياد ؟!؟!؟؟! .... احساسي که دارم مثل احساس يه ادمه سر د گمه ... تنه خستمو با بي حالي رويتخت ولو ميکنمو مثلهميشه زانو هامو ميارم تو شيکممو مثل بچه ها موچاله کرده ميخوابم ... از شدت خستگي زيادطول نميکشهکه همه چي برام نا مفهوم ميشه و به يه خواب عميق فرو ميرم ......._ سوگند جوووونم ؟؟!؟ خانومي خوابي؟!؟!چشامو اروم باز ميکنمو به صورته هليا خيره ميشم ... بعد از چند لحظه به خودم ميامو به هوايتاريکه بيرونه پنجرهنگاه ميکنم ... يعني تا االن خوابيدم ... دوباره به هليا چشم ميدوزم..._ ساعت چنده هليا؟؟!؟!لبخنده مهربوني ميزنه و جواب ميده :_ با اجازت هفتو نيمه تنبل خانوم !با تعجب بهش نگاه کردمو گفتم :_ باورم نميشه چرا زود تر بيدارم نکردي!!؟؟؟با حالت بامزه اي گفت :_ يه بار اومدم صدات کنم ولي سوگند انقدر معصوم خوابيده بودي که ادم ياده بچه هاي 1. 6ساله ميوفتاددلم نيومد بيدارت کنم ... خيليم خسته به نظر ميومدي نخواستم اذيت شي ... تازه مادر شوهرتمکلي سفارش کرد سر و صدا نکنيم عروسه گلش خوابه ..چشمکي زدو ادامه داد:_ همين اوله کاري خودتو خوب تو دلش جا کردي شيطون!!لبخند زدمو بعد از چند لحظه پرسيدم:_راستي اشوان کجاست!؟؟!؟شونه هاشو باال انداخت و گفت :_ نميدونم يه ساعت پيش با نيما رفتن بيرون کار داشتن هنوز نيومدن ... فکر کنم ديگه پيداشونبشه ..پاشو بريم پيشه خاله ... يعني همون مادر شوهر جنابالي... نيما و اشوانم که اومدن ميخوايمراضيشونکنيم بريم فروشگاه ... مغازه هاي برند اينجا غوغا کرده .. از اونورم ميريم پالژ !!! اووووف ميدونمخيليحرف زدم ببيخش ...خندم گرفته بود ... هر چقدرم پر حرف بود بازم چون شيرين زبونبود ادم ازش خسته نميشد ...*************بعد از سراسامون دادنه تيپو قيافم از اتاق بيرون اومدمو به سمت فرنگيس خانوم رفتم ...._ بهتري دخترم؟!؟!لبخند زدمو جواب دادم:_ بله ممنون_ امروز خيلي خسته شدي ... بايد بيشتر مراقبه خودت باشي ... احساس ميکنم خيلي ضعيفي!!بعد با مهربوني هليا رو صدا زد ... _ هليا جون؟!؟!؟_ جانم خاله!!؟؟_ اشوان که اومد يادم بنداز بهش بگم بره يکم جيگر تازه بگيره براي سوگند ... اين بچه خيليضعيفهبايد بيشتر بهش برسه!!يه لحظه احساس کردم فقط پنج سال سنمه ... _ فرنگيس خانوم من خوبم نيازي نيست باور کنين!!_ نه دخترم اين چيزي نيست که من بگم اشوان بايد خودش حواسش باشه منتها نميدونم چرااين پسرانقدر خونسرد بايد خودم يه سري تذکراتو بهش بدم!!از مدل حرف زدنش خيلي خوشم ميومد .. واقعا زنه ماهي بود .... برعکسه پسره سنگش!!!صداي باز شدن در ورودي باعث شد استرس بگيرم .... تنها کاري که تونستم انجام بدم اين بودکه رفتارمو عادي نشون بدم !سعيد - سالم خانوما !پشت سرش اشوان وارد شد و بدون سالمي مشماهايي که دستش بودو روي کاناپه گذاشتو بهسمتهاتاقمون رفت ...فرنگيس خانوم - همه اون چيزايي رو که گفتم خريدين!!سعيد - بله همرو خريديم مگه ميشه شما امر کنيد ما انجام نديم ؟!؟!هليا - عزيزم چرا اخه انقدر پاچه خواري تو!؟؟سعيد لبخنده مهربوني به هليا زدو گفت :_ تازه واسه تو هم پاستيل خريدم خانومم! هليا جيغه کوتايي کشيد و با خوشحالي رفت تو بغله سعيد ... فقط با لبخند بهشون نگاه ميکردم ... خوشبختييعني همين ... يعني يه نفر داشته باشي که هميشه بهت فکر کنم ... تکيه گاهت باشه ... براشمهم باشي ..با اينکه يکم به بچه ها حسوديم شده بود ولي باز از ته دلم خواستم هميشه زندگيشون همينجوريعاشقانه باشه ..در اتاق باز شد و اشوان با تيپه اسپرتو پسرونه اي که زده بود از اتاق بيرون اومد ... حتي به مننگاهي نکرد ...شايد انتظار داشتم بيادو از دلم دربياره ... ولي انگار اونم همچين انتظاريو از من داشت ... چهحکايتيه زندگيه من!!!!هليا با حالته بچه گونه اي گفت :_ داداش اشوان؟؟!؟!اشوان هميجور که رو مبل ميشست با لحن خاصي جواب داد :_ چي ميخواي هليا!!؟؟از اين حرفش بقيه خنديدن ... هليا مثل بچه ها خودشو لوس کردو گفت :_ ا .... خيلي بدي!!! بذار حرفمو بزنم بعد ذايم کن !! اصال از کجا ميدوني من ازت چيزي ميخوام!؟!؟اشوان پوزخندي زدو گفت :_ اصوال وقتي ازم چيزي ميخواي ميشم داداش اشوان!!!سعيد خنديدو گفت : _ اينو راست ميگه خدايي هليا!!هليا يه مشت خوشگل هديه بازوي سعيد کردو باز ادامه داد :_ نخيرم اشوان هميشه داداشمه!! فرنگيس خانوم - اصال بذار من بگم هليا جان ...بعد رو به اشوان ادامه داد:_ اشوان بچه ها رو ببر فروشگاه ميخوان خريد کنن!!اشوان ابروهاشو باال دادو گفت :_ فروشگاه؟!؟!؟فرنگيس خانوم - اره فروشگاه هاي برند اين اطراف زياده! خودت که همشو استاد کردي!! دختراهم ببر خريد کنن !اشوان با حالته خاصي جواب داد:_ بيخيال بابا!!هليا - چي چيو بيخيال بابا!! من ميخوام برم !! سعيد؟!؟؟!؟؟!سعيد بيچاره سريع گفت :_ باشه عزيزم ميريم!!هليا لبخندي زدو گفت :_ مرسي سعيدم!!اشوان - جمع کنين بابا خودتونو حالمو بهم زدين!!هليا - تو احساسات نداري! بيچاره سوگند که گير توي بي احساس افتاده .... اصال سوگندم باخودمون ميبريم!!اشوان با لحن جدي گفت :_ سوگند خودش شوهر داره ! من تعيين ميکنم بياد يا نياد!!يه جورايي شدم .. از حرفش بدم نيومد بلکه خوشباحالمم شد ... اما ميدونستم اين حس زود گذرهزياد دووم نداره ...هليا - سوگند تو يه چيزي بگو! شونه هام باال انداختمو جواب دادم :_ چي بگم!؟؟!هليا کالفه گفت :_ خدا در و تخت رو خوب با هم جور کرده!! پشت همم هستن ماشاال!!ميتونستم نگاه سنگين اشوانو رو خودم حس کنم ... شايد داشت باز براي اذيت کردنم نقشهميکشيد ...سرمو پايين انداختم و سعي کردم نگاهش نکنم ... نگاهش حرارت داشت ... تمام وجودموميسوزوند ...سعيد - اشوان دادش چيکاره اي؟!؟!هنوزم نگاشو روي خودم حس ميکردم بعدشم صداي بن مردونش که توي گوشم پيچيد :_ اوکي بريم!هليا باز جيغ کشيدو گفت :_ واي داداشي عاشقتم!!!اشوان ا اعتراض گفت :_ هليا پرده نذاشتي واسه گوشم ! وولوم بده پايين يکم کر شدم!!هليا - همش منو ضايه کن!!! سوگند پاشو بريم .. بهش نگاه کردمو با لبخنده معروفم سرمو به نشونه ي مثبت تکون دادم ....*********************تيپه اسپرتو دخترونه اي زدم با يه ته ارايش که چهرمو خواستني تر ميکرد ... توي اجزاي صورتمچشمامو بيشتردوست داشتم ... چشماي درشته مشکيم که توي شب ميدرخشيد .... همين چشما چهرمو بچگونهتر نشون ميداد مخصوصا وقتي ميخنديدم هماهنگيه عجيبي با چاله روي گونه پيدا ميکرد .... با رضايت دوباره تو اينه به خودم نگاه کردمو لبخند زدم .... شيشه ي عطرمو از توي کيفم دراووردمو يه دوش کوتاه باهاش گرفتم ...._ اماده اي؟؟به کله ي هليا که از در اومده بود تو اتاق نگاه کردمو گفتم :_ اره بريم !ولي هليا همينجور واستاده بودو به من نگاه ميکرد ...دستمو جلو صورتش تکون دادمو با تاکيد گفتم:_ هليا بريم!خيلي بي هوا گفت :_ چي ساخته خدا!چشامو گرد کردمو با تعجب گفتم :_ جان؟؟هليا باز در همون حالت جواب داد:_ اينجاست که شاعر ميگه "قدو باالي تو رعنا رو بنازم"!!و به سرتو پايه من با چشم اشاره کرد با کيف يه دونه اروم زدم تو سرش و گفتم :_ انقدر هندونه نذار زير بغلم بچه راتو برو االن ترورمون ميکنن!هليا همونجور که کشون کشون همراه من ميومد جواب داد :_ با اينکه هندونه نبود حقيقت بود ولي ديگه چاره اي نيست بايد دنبالت بيام !از ويال خارج شديمو ... از قرار بايد با ماشين اشوان ميرفتيم! دوباره حسادته خاصي تموم وجودمو گرفت از ديدن سعيد که بخاطر هليا بيرون از ماشين واستاده بود ولي اشوان ..._ باالخره خانوما اماده شدن!؟ خدايي چيکار ميکنيد؟!؟!من تنها لبخند زدم ولي هليا با نيش باز گفت :_ داشتيم بادبادک هوا ميکرديم ...بعد اخم کردو ادامه داد:_ بايد توضيح بدم!!؟؟؟سعيد لبخند زدو جواب داد:_ نه عزيزم اصال!با تعارف هاي زياد سعيد راضي نشدم جلو بشينم از احترامو بزرگتر کوچيکي که بگذريم نشستنکنارهاشوان برام سخت شده بود .... وارده ماشين که شدم مثل هميشه بوي عطر خاصه اشوانو تمام فضا رو احاطه کرده بود ... با لذتهخاصي عطر خوشبوشو واردهريه هام کردم! مثل هميشه ماشينو به سرعته برق حرکت داد ... تمام مدت سعي کردم فقط با هليا صحبت کنماونم خيلياروم !حسم نسبت به اشوان گيج کننده بود ... يه حسي بين ... خجالت .... ترس ... معذب بودن... خودمم نميدونستم چمه!! ****************************************************************فروشگاه ها فوق العاده شلوغ بود !فرنگيس خانوم راست ميگفت تمام غرفه ها لباساي برندومارک دار بود از اديداس ، ريبوک بگير تا ايران کتانو خزر کتان !! هليا از همون اول دسته سعيدو گرفت واردفروشگاه شد ..بالتکليف واستاده بودم که صداي اشوان مو به تنم سيخ کرد :_ تا کي دوست داري اينجا واستي عزيزم؟؟!؟؟باز کلمه ي "عزيزمو " با تمسخر گفت ... جوابي بهش ندادم .... نه جوابي داشتم نه حوصله يبحث کردن !پوزخندي زدو به سمته فروشگاه راه افتاد ... از کاراشو اين غروره احماقانش داشتم ديوونهميشدم!! از سر ناچاريپشته سرش راه افتادمو وارد فروشگاه شدم ... مجبور بودم براي حفظ ظاهرم که شده نزديکبهش قدم بزنم !حسه خوبي داشتم!از قدم زدن کنارش لذت خاصي ميبردم ... اما اي کاش اخالقشم مثل شوهرايعاشق بود ..با صداش تقريبا غافلگير شدم :_ مثال باهام قهر کردي االن؟!؟؟متعجب از سوالش فقط به زمين خيره شدمو جوابي ندادم که باز ادامه داد:_ با توام!!خيلي اروم جواب دادم :_ نخير!_ پس عممه واسم قيافه گرفته جوابمو به زور ميده!!باز سکوت کردمو که خودش ادامه داد:_ فازت چيه خب؟!؟؟!؟ بچه پررو خوبه دليلشم ميدونه خودشو ميزنه به اون راه ... چشم غره اي بهش رفتم که خنديدوگفت :_ بوسيدن لباي زنم جرمه!!؟؟؟واااااااااااااااااا ي که ابن بشر روي سنگه پا قزوينم کم کرده !!_ جوابمو ندي اون کارو بازم تکرار ميکنم حاال خودت ميدوني!!با حرص بهش نگاه کردم که ديدم چهرش رنگه شيطنت گرفته !مشتي حواله بازوش کردمو گفتم :_ خيلي بي ادبي!!دستاشو کرد تو جيبه شلوار اسپرتشو سرشو به گوشم نزديک کردو گفت :_ من بي ادب نيستم تو خيلي بچه اي فسقلي!! درضمن اين انرژيتم بذار واسه مواقعه الزم البتهاونجا همفکر نميکنم زياد به دردت بخوره!! خنديد و ادمه داد :_ اندازه يه بچه پنج ساله هم زور نداري که اخه دلم بسوزه!!اخم کردمو با حرص گفتم :_ خيليم دارم !پوزخندي زدو گفت :_ ثابت کن ما که نديديم!! بعد دستشو مقابلم گرفتو گفت :_ بيا تا زماني که تو پاساژيم بگيرش هر چقدر دلت ميخواد فشارش بده ببينم چي ميشه!! اگه منتسليم شدمهر چي تو بگي قبوله اما اگه تو تسليم شدي من هر چي بگم تو بايد قبول کني!! با حرص بهش نگاه کردم چشماش رنگه شيطنت گرفته بود ... نميدونستم بايد چيکار کنم ... وليدلم ميخواستبهش ثابت کنم که زورم زياده "البته خودمم ميدونستم خيلي ضعيفم !!" با دستاي کوچيکو کشيدمدسته مردونه وبزرگشو گرفتم ... با لمسه دستاي داغش تمام تنم داغ شد .... ضربانقلبم با سرعته عجيبي باال رفت ... انقدر باال که انگار ميخواست ازسينم بياد بيرون ....با تمام زورم افتاده بودم به جونه دستش! اشوان فقط ميخنديد حتي يه ذره هم دردش نميومد ... صداي خنده يمردونش دلمو ميلرزوند ... اوني که دستش درد گرفته بود من بودم نه اون ... ديگه هيچ جونيواسم نمونده بود ...ولي نميتونستمم انقدر راحت ازش بگذرم ..._ تو اخرشي دختر ! باور کن اگه يکم ديگه فشار بدي دستم قطع ميشه!!و دوباره زد زير خنده ... از دستش داشتم حرص ميخوردم .... نميدونستم بايد چي کار کنم !! يهلحظه برگشتم به سوگندهقديمي ... به ياد شيطنتام ! با فکر شيطاني که به ذهنم رسيد لبخند زدمو خيلي يه دفه اي دستهاشوانو باال اووردمو محکمگازش گرفتم ...اشوان که انتظار اين کارو ازم نداشت اول فقط با تعجب زل زد بهمو بعد از دردابروهاشو توي هم کشيد ...._ چي کار ميکني ديوونه!!؟؟؟دستشو ول کردمو لبخندي از سر پيروزي زدم ..._ خودت گفتي زورم نميرسه منم بهت ثابت کردم!!بر عکسه چيزي که فکر ميکردم بجاي عصبانيت توي چهرش لبخنده مرموزي قرار گرفت ... _ اينجورياس! اشکال نداره خانوم کوچولو اينجا نميشه تالفي کرد به وقتش واست جبران ميکنم !!سرتق بازيم گل کرده بود ..._ هه دارم از ترس ميميرم ! خيلي يه دفه اي کمرمو گرفتو منو محکم چسبوند به خودشو کنار گوشم زمزمه کرد ..._ ميدونستي داري با اين کارات تحريکم ميکني عزيزم!؟!سعي داشتم ازش جدا شم اما کي حريفه اين گودزيال ميشد ..._ ولم کن زشته!خنديد ..._ کجاش زشته!؟!؟ زنمي عشقم ميکشه جلو همه بغلت کنم!لعنت بهت اشوان ... لعنت بهت که نميدوني چجوري داري با قلبو احساسم بازي ميکني!!!اينبار بيشتر سعي کردم که از حصاري که برام درست کرده بود بيرون بيام ولي بازم زورم بهشنرسيد ..._ کجاييد بچه ها؟!؟با صداي هليا انگار دنيا رو بهم دادن ! اشوان کامال ازم جدا نشد فقط يکم دستاشو شل کرد ... با چشماي ملتمسم به هليا نگاه کردمو گفتم :_ هليا شما کجاييد؟؟ ! داشتيم دنبالتون ميگشتيم!! هليا که انگار متوجه يه چيزايي شده بود لبخند زدو گفت :_ سوگند بيا ميخوام اين لباسرو بخرم تو هم نظر بده!از خدا خواسته دست هليا رو گرفتمو با هم به سمته مغازه اي که ميگفت رفتيم ..._ نظرت چيه؟!؟!به پيراهن کوتاهو قرمزي که نشونم داد نگاه کردم .. _ خيلي خوشگله !_ سعيد ببين سوگندم همين نظرو داره !سعيد با عشق به هليا نگاه کردو گفت :_ خب همينو ميخريم عشقم!هليا مثل هميشه خودشو لوس کرد و گفت:_ مرسي سعـــــــيد جونم!!باز همون حسرت سراغ قلبم اومد ..._ تو چيزي نميخواستي !؟؟با صداي مردونه ي اشوان قلبم افتاد کفه کفشم ! برگشتم تا ببينمش که کامال رفتم تو بغلش ازبساقا نزديک واستاده بود ... حتي يه ذره هم عقب نرفتو باز با اون چشاي نافذش زل زد تو چشمايمنو گفت :_ هيچي انتخاب نکردي عشقم؟!؟!جملشو به حالت تمسخره گفت ...مثل خودش پررو جواب دادم:_ نه عزيزم چيزي الزم ندارم!!به اطرافش نگاه کردو باز زل زد تو چشمام ..._ ولي من دلم نمياد واسه عشقم چيزي نخرم!!!خيلي ناگهاني دستمو گرفتو کشيدم يه گوشه از بوتيک با دست به يه لباس اشاره کرد ... رددستشو گرفتموبه يه پيرهن کوتاه که رنگه صورتيه چرکي داشت رسيدم ... سليقش عالي بود ... لباس واقعا شيکو خوشگل بود !نا خداگاه لبخند زدم .... _ برو بپوشش ببينم تو تنت چطوره کوچولو!*********************خيلي ذوق کرده بودم نه از اينکه ميخواستم لباس بخرم ، از اينکه اشوان پسره خسيسي نبود وبهماهميت داد ...لباس توي تنم فوق العاده زيبا بود ... انگار واسه ي خودم دوخته بودنش! رنگه صورتيه چرکشهارمونيه عجيبيبا پوسته گندوميم داشت ... عاشقش شده بودم ... با باز شدن در اتاق پروو با ترس دستامومحافظه سرشونه هايلختم کردم .. با ديدن اشوان بيشتر داغ کردم .. نگاهش طور خاصي بود ... يه نگاه تب دار اما باغرور ... يه نگاه شيطوناما جدي ... _ نه ميبينم با اينکه سليقم نبودي ولي جنسه مرغوبي از اب در اومدي خانوم کوچولو!!سرمو پايين انداختم که صداش تو گوشم پيچيد :_ بهت مياد درش بيار!خواست درو ببنده که با صداي بغض داري گفتم :_ ميخواي بخريش برام که جلوي بقيه ابروت نره!لحنم اونقدر غمگينو اروم بود که يه لحظه دلم واسه خودم کباب شد ! اشوان به چشمام خيره شدوبا يه لبخنده شيطون جواب داد :_ بايد غير اين باشه!پرده نازکه اشک جلوي ديدمو گرفت ... براي ضايه نشدن سرمو پايين انداختمو به نشونه ي منفيتکونش دادم! حالم قابل توصيف نبود ... حس ميکردم يه موجوده اضافيم ... يه موجوده سربار! نفهميدم کي دروبست ..سريع لباسامو تعويص کردمو از اتاق پروو خارج شدم ...**************************************کل پاساژو با بچه ها گشتيم ... اشوان خيلي برام خريد کرد اما ديگه هيچ ذوقي نداشتم ! چونميدونستم که اين کارارو واسه خودش ميکنه نه واسه من!! از هليا شنيدم قرار جشني کوچيکيواسه معرفيه من به عنوانه عروس خانواده توي همين شمال ترتيب بدن ... اصال نميدونم روزگارباالخره با من چي کار ميکنه فقط ادامه ميدم ! همه چي دست همون بااليي ... هر چي بادا باد ....******************************************هليا _ بريم پالژ؟!؟!سعيد - االن هوا تاريکه چي کار کنيم تو پالژ عزيز من؟؟؟!!هليا - سعيد بي احساس نباش عزيزم اتفاقا تو شب عاشقانه تره!!سعيد - اوکي خانومي هر چي تو بگي!اشوان که باحالت دختر کشه هميشگيش رانندگي ميکرد گفت :_ حالمو بهم زديد شما دوتا!هليا - اشوان حرف نزن تو که خيلي سنگي بيچاره سوگند!!!اشوان - هليا تو که نافروم مخ ميخوري بيچاره سعيد!!سعيد - من راضيم داداش از خودت مايه بذار!اشوان با حالت خاصي گفت :_ خـــــــــــــــــــــــا ک سعيد خــــــــــــــــاک!!هلبا - با شوهر من درست حرف بزن داداشي حاال هم برو پالژ !اشوان - اوکي ميرم ولي منو سوگند نميام شما ها رو پياده ميکنم همونجا! دلم شکست ... ميخواستم اعتراض کنم .. منم دل داشتم منم دلم ميخواست برم پالژ ... درستمثل بچه ها شده بودم .. به خودم نهيب زدم "سوگنده ديگه بزرگ شدي دست از اين بچه بازيابردار!"هليا - ا ... اشوان خب سوگند گناه داره!!اشوان از اينه به من نگاه کردو گفت :_ سوگند مشکلي داري تو با اين قضيه؟!؟!ميخواستم بگم اره ... منم دلم ميخواد برم پالژ ... منم دلم ميخواد برم کنار ساحل توي شب قدمبزنم ...اما نميدونم چرا جوابم اين شد :_ نه هر چي تو بگي!نميدونم عکس العملش چي بود چون بهش نگاه نکردم ... ولي لحنم گواه ميکرد حرفه دلمو !!هليا - ا ... سوگند !! يه چيزي بگو ، چرا همش هر چي اشوان ميگه گوش ميکني!؟؟! بگو دوستداريبا ما بياي!!تنها به هليا لبخند زدمو سعي کردم با نگاهم بهش بفهمونم که بيخيالم شه!! فکر ميکنم فهميدچون غمگينگفت :_ خيلي خب ولي خدا بهت صبر بده با اين شوهر سنگت!!سنگ بود ولي دوسش داشتم .. بهم بي محلي ميکرد ولي عاشقش بود ... قلبمو مي رنجوند وليوابستششده بودم ...... وابسته ي به اين کوه يخ ...********************************* هليا - مطمئني نميخواي با ما بياي!!؟؟؟لبخند زدم و گفتم :_ نه عزيزم شما برين خوش بگذره بهتون!گونمو بوسيد ..._ فدات خانومي ! پس فعال باي ما بريم! بعدا ميبينمتون!_ مراقب باشين خدافظ!کنار اشوان جلو نشستمو براي بار اخر به بچه ها با حسرت نگاه کردمو براشون دست تکون دادم ..مثل هميشه پاشو گذاشت رو گازو حرکت کرد ...صداي موزيک باال بود که اهنگ طلوع کن ابي شروع به خوندن کرد ... ديوونه ي اين اهنگ بودم ..اشوان دستشو به سمت ضبط برد تا عوضش کنه که با خواهش و مظلومانه گفتم :_ نه ...با تعجب بهم نگاه کرد که معصومانه گفتم:_ بذار بخونه خواهش ميکنم!!يکم نگام کرد دوباره به رانندگيش ادامه داد .... با لذت غرق اهنگ شدم ....اشاره کن که بشکفم حتي در اين يخ بستگي در اين ترانه سوزي ودر اين غزل شکستگي.طلوع کن طلوع کندر اين ستاره مردگيکه از تو تازه ميوشداين خلوت سرخوردگي طلوع کن طلوع کنطلوع کن طلوع کنکه بودنم تازه کنيدست منو بگيريوبابوسه اندازه کنيطلوع کن طلوع کناشکام بي اراده از چشمام جاري شدن ...آينه پر ميشود از جواني خاطره ها"اشکام بي اراده از چشمام جاري شدن ..."تن تو وشرم من وخاموشي پنجره هاطلوع کن طلوع کندر اين ستاره مردگيکه از تو تازه مي شوداين خلوت سرخوردگيطلوع کن طلوع کناشاره کن که من به تو به يک اشاره مي رسمرنگين کمان من تويي که به ستاره ميرسممن به تو شک نميکنمطلوع کن طلوع کناز تو به پايان ميرسمشروع کن شروع کنطلوع کن طلوع کن در اين ستاره مردگيکه از تو تازه مي شود اين خلوت سرخوردگي**********************************اصال زمانو مکانو از دست رفته بود ... اين اهنگ منو خيلي به عقب برد ... احساس خاصي داشتماحساسي که قابل توصيف نبود ... _ پياده شو!برگشتمو با تعجب به اشوان نگاه کردم ! وقتي ديد هيچ عکس العملي نشون نميدم دوباره گفت :_ گفتم پياده شو!انقدر محکم اين حرفو زد که ناخداگاه از ماشين پياده شدم ! خيلي سريع اومد کنارم .. تازه متوجهاطرافم شدمويال نبوديم کنار يه پالژ بوديم ، اونم نه يه پالژ معمولي يه پالژ فوق العاده خوشگلو شيک ! باورنميشد که منو اووردههمچين جايي ! به نيم رخش خيره شدم ! چقدر من اين پسر مغرورو دوست داشتم .. يه جورخاص ... کاراش ادمو شوکه ميکرد_ تموم کردي منو!صورتشو برگردوند به سمتم! با تعجب بهش خيره شدم و گفتم :_ چي!!؟؟!با همون لحن مغرورش گفت :_ من عاشقه دختراي خنگم!!فهميدم منظورش منم ! خوب با اون قسمتش که ميگفت عاشقمه اصال مشکلي نداشتم با اينکهميدونستم دوروغه ولي با قسمته خنگش ..._ منم عاشق اون پسرم !!و با انگشت به پسر بچه اي که داشت کنار ساحل براي خودش ميدويد اشاره کردم ... اما نميدونمچرايه دفعه رگه گردن اشوان متورم شدو با چشاي برزخيش به من خيره شد ..._ خيلي دلت ميخواد همينجا سرتو بذارم رو سينت!از تعجب داشتم شاخ در مياووردم !! اين چشه؟؟!من که حرف بدي نزدم ! من واقعا عاشق بچه هابودم!اب دهنمو قورت دادمو با ترس گفتم :_ من که حرفه بدي نزدم!!چشاشو ريز کرد با عصبانيت گفت :_ جلوي من ميگي عاشقه اون پسره اي!!؟؟!؟!؟و با دست به پسري که کنار دريا نشسته بودو داشت سيگار ميکشيد اشاره کرد ... تازه فهميدمدنيا دسته کيه!!ولي خودمونيم چقدر غيرتي شدن بهش ميومد .. با يه لبخنده خاص گفتم :_ اشوان من منظورم اون پسر بچه بود !و با دست دوباره بهش اشاره کردم ... به پسر بچه که حاال داشت با کاميون اسباب بازيش بازيميکرد نگاه کرد !_ حاال ديدي اقاي اخمالو!صورتشو برگردوندو با نگاهه خاصش منو تا اوج اسمون برد ..._ شانس اووردي خانوم کوچولو وگرنه واست گرون تموم ميشد!!شيطنتم گل کرد با کنجکاوي پرسيدم : _ مگه برات مهمه!؟!؟ من که براي تو مهم نيستم!دوباره با نگاه برزخيش زل زد بهمو خيلي محکم گفت :_ فعال که زنمي!"فعال" اين کلمه چقدر منو ميشکست ! راه گلومو ميبست!! يعني ممکن بود در اينده نباشم ... کيمياد جاي من!کي قرار طعم اغوشه امن اشوانو بچشه! خيلي دردناکه براي مني که وابستم به همين اغوش امن!!بدون توجه به اشوان به سمت دريا رفتم ! هوا تاريک بود اما صداي موج مثل هميشه تمومه ذهنموخلوت کردولبخنده خاصي روي صورتم قرار گرفت بي اختيار اين اهنگ روي لبم اومد ... زمزمش کردم ..._ روزاي خوبم برگرد ... ديگه نميشه سر کرد .. دل از ارزوهام کندم ... با خاطراتم زندم ...با حسه اينکه يکي بازومو گرفت برگشتمو متوجه اشوان شدم .._ تو اب نرو شبه!مگه من رفته بودم تو اب!! بــــــــــله تقريبا تا زير زانوم ! خاک تو سرت سوگند پاک مختو ازدست دادي دختر!اشوان که ميدونست من خنگ تر از اين حرفم خودش منو از اب بيرون اوورد ! خيلي غير ارادي بالحنخاصي گفتم :_ ولي من ميخواستم برم تو اب!!اشوان اخم کردو گفت :_ نميشه شبه!لبمو با حالت خاصي کج کردم ...._ خيلي خب فردا ميريم دريا ! لبخند زدمو گفتم :_ مرسي!تقريبا يه ربعي ميشد که کنار ساحل قدم ميزديم!ديگه خسته شده بودم پاهام درد گرفته بود ... راهرفتنرو ماسه ها پاي ادمو خسته ميکرد ..._ ميشه بشينيم !؟نگاهم کردو بدون حرفي روي ماسه ها نشست ! کنارش با فاصله ي کمي نشستم ! سکوت بينمونخيلي سنگينهبود از اينکه بشکنمش خجالت ميکشيدم ! ولي نميدونم چرا يه دفعه شروع کردم اين اهنگوزير لب خوندن .... تو آسمون زندگيم ستاره بوده بي شماراما شباي بي کسي يکي نمونده موندگاريکي نمونده از هزارستاره هاي گمشده هر شب من هزار هزاراما هميشگي تويي ستاره ي دنباله داريکي نمونده از هزاراي آخرين ، تنهاترين آواره ي عاشقهر شب عمرم همراه با من ستاره ي عاشقاي تو آشناي ناشناسماي مرهم دست تو لباسم ديوار شبم شکسته از تواز ظلمت شب نمي هراسمانگار که زاده شده با منعشقي که من از تو مي شناسماي آخرين ، تنهاترين آواره ي عاشقهر شب عمرم همراه با من ستاره ي عاشقتو بودي و هستي هنوز سهم من از اين روزگاربا شب من فقط تويي ستاره ي دنباله داربا شب من فقط تويي"ستاره ي دنباله دار ابي"_ خوبه اهنگم بلدي بخوني؟!؟مثل هميشه لحنش تمسخر اميز بود ولي من برعکسه هميشه خيلي ارومو بي حوصله جواب دادم :_ اره خب ... يکم ...زانوهامو توي بغلم کشيدمو سرمو روش گذاشتم ... باز صداشو شنيدم :_ ديگه چه کارايي بلدي؟! رو کن ما هم فيض ببريم !با لحن خاصي گفتم :_ خيلي کارا!تن صداي اشوان خيلي خواستني شد :_ ا..!؟؟! خوبه!نشون بده مشتاقم استعداداتو ببينم ... گرچه فکر نميکنم تو عجيب الخلقه کاري بلدباشي!!خيلي حرصم گرفت براي تالفي با دستام از روي زمين يه مشت ماسه ي خيس برداشتمو خيلي يهدفعه اي زدم به سينش!!قيافش عالي بود ... از يه طرف تعجبش از يه طرف عصبانيتش .. با چشماي برزخيشنگام کردو گفت :_ ميدونم باهات چيکار کنم! دعا کن دستم بهت نرسه! با زدن اين حرف از ترس بلند شدمو شروع کردم به دوييدناشوانم نامردي نکردو با تمام توانش افتاد دنبالم ... اي کاش خسته ميشد ... ولي انگار هر دفعهانرژيشبرعکس من بيشتر ميشد ... ميدونستم راهه فراري ندارم از عکس العملش جلوي اين همه ادمميترسيدم ...ترجيح دادم ازش معذرت خواهي کنم تا جلوي اون همه ادم بگيره بزنه منو له کنه !! براي همين باترديد واستادمودستامو به حالت تسليم باال بردم ...._ قبوله من کم اووردم ... ببخشيد نبايد اون کارو ميکردم !!خيلي سريع بهم رسيد اونقدر نزديکم شد که سر من قشنگ رفت تو سينش يکي از دستاشو دورکمرم انداختواين باعث شد من يکم به عقب خم شم ... با اونکي دستشم شروع کرد اروم گونمو نوازش کردن.... ميدونستميه نقشه اي داره از طرز حرف زدنشو برق شيطنت تو چشماش معلوم بود ..._ معذرت خواهيتو قبول ميکنم .. ولي .... نميتونم راحت ازت بگذرم خانوم کوچولو ... بهونه يخوبي دادي دستم ...هنوز تو عالم هپروت بودم که با يه حرکت منو از زمين جدا کردو روي دوشش انداخت .... اولشکامال هنگ بودماما وقتي به خودم اومدم شروع کردم به مشت لگد زدنو دادو بي داد کردن :_ اشـــــــــــــــــــــوا ن بذارم زمين.... واي خدا ابروم رفـــــــــت ... اشـوان !!! با لحن شيطوني همينجور که به سمته ماشين ميرفت گفت :_ همه ارزوشونه جاي تو باشن خانوم کوچولو ! پس اون لباي خوشگلتو ببند وگرنه مجبور ميشمخودم ببندمشون!با مشت به کمرش زدم که خنديد و گفت :_ واقعا فکر ميکني تاثير داره؟!؟!؟داشتم حرص ميخوردم که باز صداي جديش تو گوشم پيچيد :_ درضمن از دفعه ديگه کمتر عطر بزن !! دوش ميگيري مگه؟!؟خدايا من اصال نميفهمم اين بشر چي ميگه !! خودت يه مترجم بفرست احساساته اينو واسمترجمه کنه واال بخدا!!بدون هيچ حرفي منو توي ماشين گذاشتو خودش خيلي سريع کنارم جا گرفت و ماشين با سرعتحرکت داد.با فکر اينکه به ويال برميگرديم ساکت سرجام نشستمو غرق رانندگي کردنش شدم ... اما بعد ازپارک شدن ماشينکنار يه ويالي غريبه با تعجب بهش زل زدمو گفتم :_ اينجا کجاست؟! مگه نبايد ميرفتيم ويال!؟؟با همون قيافه ي جذابو شيطوني که گرفته بود بهم نگاه کردو جواب داد:_ واقعا فکر کردي ازت ميگذرم ؟!يکم جلوتر اومد و با لحن ترسناکي گفت :_ تالفي شيريني سرت ميارم فسقلي!با ترس به چشماش نگاه کردم ... ميدونستم اشوان هر کاري بخواد ميتونه بکنه ... ميدونستم هرکاري بگه عمليشميکنه ... با لرزش و ترسي که تو صدام بود گفتم : _ م..م...من که..مع...معذرت خواهي.ک..کردم!لبخنده جذابي تحويلم دادو گفت :_ اون که قضيش جداست ....... من عاشق تالفي کردنم شديدا!!همينجور با ترس بهش خيره شده بودم که صداي محکمش تو گوشم پيچيد :_ پياده شو!_ اشوان من ...با صداي بلند تري گفت :_ ميگم پياده شو!ترسم بيشتر شد ... تنها دلخوشي که داشتم تو اون شرايط اين بود که ميدونستم اشوان شوهرمهحداقلش اينکه گير يه عوضي نيوفتادم !اون هر چي بود شوهرم بود.. تکيه گاهه مجازيم!! با شک از ماشين پياده شدم ! اشوان نزديکم شد و با لبخند پيروزمندانه اي منو به جلو هدايت کرد...حاال من جلو ميرفتم اون پشته سرم سايه به سايه قدم برميداشت ... ويالي روبه روم بيشتر شبيهيه ويالي متروکه بود .. تاريکي شب ساختمونو ترسناک تر نشون ميداد ... با صداي پارسوحشناکهسگي از ترس جيغه خفيفي کشيدم خيلي يه دفعه اي خودمو تو بغل اشوان انداختم ... هيچ وقتانقدراز پارس يه سگ نميترسيدم اما اينبار محيط اطرافو تاريکي باعث شد بود خيلي ترسو شم!با حلقه شدن دستاي اشوان دورم تازه موقعيتمو يادم اومد سرم روي سينه ي اشوان بود قلبمداشت تندتند ميزد !_ فسقليه ترسو! چقدر اغوشش گرم بود چقدر براي من اين اغوش امن بود ! _ اشوان ميشه بريم!؟؟با لحن شيطونو خاصي جواب داد :_ نه!عاجزانه گفتم:_ خواهش ميکنم!باز با همون لحن گفت :_ نوچ نميشه کار دارم!بعد همونجور که تو اغوشش بودم راه افتاد به سمته همون ويالي متروکه! از قبل ترسم کمتر شدهبودشايد بخاطر وجود امنيتي بود که تو اغوشش داشتم! در ورودي ويال رو باز کردو وارد ساختمونشديمسعي کردم اطرافمو زير نظر بگيرم ! برعکس نماي ساختمون داخلش خيلي قشنگ بود ... همهچيز خيليشيکو مدرن چيده شده بود و هيچ شباهتي به اون خونه ي ارواحي که فکر ميکردم نداشت! با احساس امنيتي که پيدا کردم از اغوشش اشوان بيرون اومدمو باز به اطرافم نگاه کردم ..._ فراموش نکن واسه چي اووردمت اينجا!با ترس به سمتش برگشتمو مظلومانه گفتم:_ اين خيلي نامرديه من معذرت خواهي کردم ولي تو همش دوست داري تالفي کني!دستاشو تو جيبه شلوار اسپرتش کردو گفت :_ بهت قبال گفته بودم اذيت کني من دو برابرشو سرت ميارم! نگفته بودم؟؟زل زدم توي چشماشو با حرص گفتم : _ اون فقط يه شوخي بود! درضمن تو خودت باعث شدي اون کارو بکنم!ابروهاشو باال بردو با همون حالت قدم به قدم بهم نزديک شد ! با هر قدم اون به جلو من يه قدمبه عقب ميرفتمتا اينکه کامال به ديوار چسبيدم اونم دقيقا روبه روم ايستاد ..._ خوب بيشتر از خودت دفاع کن خانوم کوچولو!با پررويي گفتم :_ فعال چيزي يادم نمياد يادم اومد اضافه ميکنم!يکي از دستاشو باالي سرم به ديوار تکيه داد ... احساس ميکردم در برابر قد و هيکلش شبيه يهجوجه بي پناهم!_ نه کم کم داره ازت خوشم مياد!گنگ نگاهش کردم که با همون لحن مرموزش ادامه داد:_ از چه کلمه ي بدت ميومد؟؟؟ ... اوممممم يادم اومد "عشق من"!يکم سرشو پايين تر اووردو با لحن خاصي گفت:_ چطوره بگم ... تو عشق مني!؟قلبم فرو ريخت ... نابود شدم ... اون داشت نابودم ميکرد ... اين نامرديه من يه دخترم ...بااحساسات خاص ..اون هيچ عالقه اي بهم نداشتو داشت با اين حرفاش منو اذيت ميکرد ... اي کاش واقعي بود ايناحساسش ...اي کاش ..._ خوشت اومد؟!؟سرمو به نشونه ي منفي تکون دادم ! باز با نگاهش تمامه وجودمو سوزوند ..._ چرا عشقم؟؟؟ سرمو پايين انداختم نميتونستم اون جو تحمل کنم ... احساس خفگي ميکردم !_ نبينم عشق من خجالت بکشه!!با صداي پوزخندش سرمو باال اووردم ... نگاهش توي نگاه اشک بارم گره خورد ... دقيق تر شد روي صورتم .._ گريت واسه چيه االن!؟خيلي ناخداگاه زدم زير گريه ! اين بار با صدا ! متعجب از حالتم گفت :_ ميگم چته؟؟؟ چرا گريه ميکني؟!با صداي لرزونو تقريبا بلندي گفتم :_ از اذيت کردنه من لذت ميبري ؟؟ ... از اين که خوردم کني خوشحال ميشي ؟؟ مگه من چيکارکردم با تو!چرا دوست داري عذاب بکشم؟! ميدونم من فقط يه خون بسم ... ندارم انتظاري ازت ولي .. وليحداقلاينجوري ازارم نده! لعنتي احساساته يه دختر همه چيز اونه! چرا شما ها دوست داريد با احساساتهما بازيکنيد .... چرا هميشه به ما به چشه يه عروسکه خيمه شب بازي نگاه ميکنيد .... *دست خودم نبود حرفايي که ميزدم اما از ته قلبم جريان ميگرفت ..._به اندازه کافي زجر کشيدم .... مگه من چند سالمه ؟؟؟؟ از ازار دادن يه دختر مثل من لذتميبري!! ؟؟روي زمين نشستمو با ناله ادامه دادم :_ اخه من به غير تو که مثال شوهرمي کيو توي اين دنيا دارم لعنتي !؟!؟ کيو؟؟!؟دستامو روي صورتم گذاشتمو براي اولين بار توي زندگيم با صداي بلند گريه کردم .... سبک شدماز حرفايي که چند سال توي قلبم سنگيني ميکرد .... سبک شدم ... اما خسته بودم ... خسته ...از بين انگشتام ديدمش ، ديدمش که کنارم زانو زد و بعد خيلي اروم دستامو از صورتم جدا کرد ... با چشمايجذابش زل زد توي چشماي اشکبارم ... خوب نميديدم اما توي همون حالت تاري ميتونستمبفهمم که چهرشعصبي نيست ! با کشيده شدن انگشتاي داغش روي گونه ي سردم مو به تنم سيخ شد ... متعجببهش نگاه ميکردماما اون به کار خودش ادامه دادو تمام اشکامو پاک کرد !_ اونجوري زل نزن به من! با اين حرفش سرمو پايين انداختم که دوباره صداش يچيد تو سرم .._ تو اين همه اشکو از کجا مياري اخه دختر؟!؟سرمو باال اووردمو يکم نگاهش کردم ! که دوباره با يه لبخند ادامه داد:_ خسته نميشي انقدر ابغوره ميگيري؟؟؟بي توجه به حرفش با صداي غمگيني گفتم :_ اشوان ؟باز لبخند زدو گفت :_ چه عجب خانوم زبون باز کرد !مکث کرد و ادامه داد:_ بگو کوچولو گوشم با توا!با ترس و شک گفتم :_ ت...تو.. از ..از ...م..انقدر تته ته کردم که با لحن خاصي گفت: _ سوگند حرفتو بزن کاريت ندارم که!يکم مکث کردمو با شجاعته بيشتري گفتم :_ تو ... از من متنفري؟؟؟با چشماي نافذش نگاهم کرد ! يه نگاهه عميقو جدي!! .... نميتونستم هيچي از نگاهش بفهمم ...داشتم زير اون نگاه ذوب ميشدم که صداش توي گوشم پيچيد :_ نيستم ...راست يا دوروغ؟؟! متنفر نيست ازم ! ... شايد دوستم داره ... ههههه غير ممکنه .. فقط متنفرنيست ازم ...اين يعني هيچ احساسي به من نداره ...هيچ احساسي ..._ پاشو بريم !باز نگاهش کردمو با مکث از روي زمين بلند شدم ! خيلي يه دفعه اي جلو اومدو منو بينه خودشوديوار محاصره کرد... صورتشو هر لحظه به صورتم نزديک تر ميکرد تا به خودم بيام گرمي لبهاشو روي لبم حسکردم ... شايد اين يهتالفي بود ... تالفيه شيريني که منو توي خودش غرق ميکرد ... بعد از يه مدت طوالني باالخرهسرشو عقب کشيدوبا شيطنت زل زد بهم ! انقدر منگ بودم که حاضرم شرط ببندم تو اون لحظه قيافم شبيه منگوالشده بود! _ من از حقم نميگذرم فسقلي به هيچ وجه !منگه منگ فقط بهش نگاه ميکردم که زد زير خنده و ادامه داد:_ قيافرو ! نکنه بايد ري استارتت بکنم!؟يکم سرشو به گوشم نزديک کردو گفت : _ از اين به بعد سعي کن همراهي کني نه مثل مجسمه سيخ جلوم واستي!و دوباره زد زير خنده ..به خودم اومدمو با مشت زدم توي بازوش که دوباره با شيطنت نگام کردوگفت :_ يه تالفي ديگه!! خودت خواستي ...با گفتن اين حرف تازه فهميدم دنيا دسته کيه پا گذاشتم به فرار اشوانم پشتم ميدوييد .... اي خدامن از دسته اينخلو چل چيکار کنم!؟ حاال خوبه من اصال زورم بهش نميرسه ضربه هاي که من بهش ميزنم مثلضربه هايي که مورچهبه فيل بزنه!! ههههه سوگند جووونم کرم از خوده درخته!! بعله!!صداي خندونش تو گوشم پيچيد :_ اين دفعه بيخيالت شدم ولي دفعه ديگه از خبرا نيست گفتم درجريان باشي!خدا رو شکر اينبار دست از سرم برداشت! خيلي سريع از اون محيطه ترسناک رد شديمو به سمت ويال حرکت کرديم....*** **************************************************_ اي شيطونا کجا بوديد تا حاال!!؟؟به چهره ي خندونه هليا نگاه کردم ! ميدونستم االن چه فکرايي در موردمون ميکنن اما ظاهرا براياشوانهيچ اهميتي نداشت چون خيلي يه دفعه اي دست منو گرفتو با خودش کشيد ..._ به شما مربوط نيست فوضولچه! تو مسائله منو زنم دخالت نکن!هليا همونطور که دنبالمون ميومد گفت :_ بله ديگه کي ميتونه رو حرفه اقا اشوان حرف بزنه! _ خوبه که ميدوني!!وارده سالن شديم که با ديدن فرنگيس خانوم و سعيد سالم کرديم !سعيد - تو که خسته بودي داداش ميخواستي بياي ويال!اشوان خودشو رو کاناپه انداخت و گفت :_ بده ميخواستم يکم با زنم خلوت کنم!همه خنديدن ....از شرم سرمو پايين انداختم ... اخ که اگه االن تنها بوديم يه مشت هديه ميکردم به بازوش حتيبا تالفيم که شده!فرنگيس خانوم - ديگه انقدر به پسرم گير نديدن! هليا - بله ديگه خاله جون انقدر ازش تعريف کن تا از ايني که هست مغرور تر شه!اشوان با لحن خاصي گفت :_ هليا تا حاال اين موقعه شب کتک خوردي!؟هليا ايشي کردو گفت :_ من از اوني که بغلت نشسته )سعيد ( کتک نخوردم چه برسه به تو!اشوان بامزه به سعيد نگاه کردو گفت :_ خاکــــــــــــــــــــــ ــ تو سرت سعيد خاکــــــــــــــــ!و دوباره به هليا گفت :_ هلي شنيدي که کتک برادر از نماز شب واجب تره!!هليا با حرص گفت :_ بي خود کرده هر کي گفته!!فرنگيس خانوم - بسه ديگه بچه ها دير وقته بهتره بخوابيم ! هليا - به جون خاله يه دفعه حس بچگي بهم دست داد!!اشوان - چرا دست داد ؟؟؟ مگه باور نداره که هنوز بچه اي!!هليا با حرص به اشوان نگاه کردو چشم غره اي بهش رفت !سعيد - انقدر عشقه منو اذيت نکن!اشوان خنديد و گفت :_ اوکي بچه بيا پيش اقاتون کاريت ندارم ديگه!بعد رو به من کردو گفت :_ بيا اينجا عروسک!و به پاش اشاره کرد ... داشتم زير نگاه بقيه اب ميشدم ... هليا با خنده گفت :_ اشوانو اينجور حرفا!! ؟؟سعيد - داداش زدي رو دست من!!اشوان نگاه خاصي به سعيد کردو گفت :_ اره خب بلد بودم ولي رو نميکردم! از روي کاناپه بلند شد و دستاشو کرد تو ي جيبه شلوارشو رو به جمعگفت :_ پاشين جمع کنيد بريد بخوابيد منم دارم بيهوش ميشم!سعيد - حکم صادر شد چشم پاشيم بريم الال کنيم!اشوان به سمتم اومدو يکي از دستاشو دورم پيچيد بعد از گفتن" شب بخير" منو با خودش بهسمت اتاق بردبه اتاق که رسيديم درو باز کردو منو اروم هل داد تو و خودش بعد از من وارد اتاق شد و درو بست! انگار تازه مخم برگشته بود سر جاش دستامو به کمرمو زدمو طلبکارانه گفتم :_ اون حرفا چي بود جلو بچه ها گفتي؟؟؟اشوان خيلي ريلکس دستشو تو جيب شلوارش کردو گفت :_ کدوم حرفا دقيقا؟!؟!اخمامو بيشتر شد و گفتم :- خودت به اون راه نزن!_ کدوم راه دقيقا!!؟؟با حرص جيغ زدم :_ اشـــــــــــــــــــــــ وان!؟با شيطنت گفت :_ بگو عروسک!با کالفگي يکي از دستامو روي پيشونيم گذاشتم و نفسم با حرص فوت کردم !! يکم که اروم شدمباز نگاهش کردم که ديدم همينجوري واستاده و قايمکي ميخنده!! مثل خودش گفتم :_ االن به چي ميخندي دقيقا!؟دستاشو از جيبه شلوارش در اووردو بدون جواب دادن به سوالم تيشرتشو با يه حرکت از تنش جداکرد !انقدر از اين کارش شوکه شده بودم که مثل مجسمه واستاده بودم و فقط نگاش ميکردم ! هيکلشبالباس بي نطير بود بي لباس که ديگه .... _ کوچولو ي نديد بديد!با صداي شيطونش به خودم اومدم اب دهنمو قورت دادم.... _ چي؟!؟؟!تک خنده مردونه اي کردو گفت :_ هيچي عروسک بگير بخواب !اره ... اره بهتر بود بخوابم !!! بهتر بود بخوابم تا اشوانو اينجوري بينم ... بهتر بود زود تر برم زيرپتومو قايم شم!!چقدر من بي جنبم!! خيلي سريع روي تخت رفتمو پتومو تا باالي سرم کشيدم !! دلم نميخواستحتي يه بار ديگههم اشوانو ببينم! نميتونستم تحمل کنم! هر لحظه فراموش کردنش سخت تر ميشد !! با پايينرفتن تختمو به تنم سيخ شد ! مگه اونم ميخواست رو تخت بخوابه !!؟؟؟ نه بابا فکر نکنم!! اگه خوابيده باشهچي؟؟!؟با اين فکر سريع برگشتمو با ديدن اشوان که طاق باز خوابيده بودو ساعدشو رو چشماش گذاشتهبود جيغ کشيدموخودمو عقب کشيدم که از تخت پرت شدم پايين! اشوان سريع به سمتم اومدو با ديدن من تو اونحالت باعصبانيت گفت :- ديوونه شدي؟!؟؟با تير بدي که کمرم کشيد اشکم در اومد !! تا به خودم بيام اشوان مثل يه پر بلندم کر دو گذاشتمروي تخت وخودش کنارم نشست! با همون چشماي برزخيش زل زد بهم و گفت :_ چرا اينجوري ميکني تو ؟؟!؟درد داشتم اما سعي کردم جوابشو بدم ..._ فک ...فکر کردم ... تو رو تخت ... نميخوابي! یکم نگام کردو همراه با پوفي که کشيد نگاهشو ازم گرفت ... از درد دستمو اروم به سمت کمرم بردم شروع کردم خيلي نرم ماساژش دادن ... قيافم همش ازتيري که کمرم ميکشيدمچاله ميشد .. داشتم زير لب خودمو لعنت ميکردم که يه دفعه چشمم خورد به اشوان که داشتنگام ميکردولبخند ميزد ! خدايا اين چشه!؟!؟؟_ خيلي درد ميکنه؟؟لحنه مهربونش به دلم نشست! فقط سرمو به عالمته مثبت تکون دادم که گفت :_ پاشو بريم دکتر!با چشماي گرد شده بهش نگاه کردمو گفتم :_ دکتر؟!؟؟!؟!_ اره ترسو دکتر !!سريع گفتم :- نه نه نيازي نيست اونقدر چيزه مهمي نيست که !! االن خوب ميشه!!_ از دست تو! پس بگير بخواب !با احتياط روي تخت دراز کشيدم چشامو مصنوعي بستم ! دوباره کمرم تير کشيد که از درد زبونموبه دندون گرفتمبا احساس دستي روي کمرم چشمامو اروم بازم کردمو هيکله اشوانو مقابل خودم ديدم که دستشودورم انداختهبود و کمرمو خيلي اروم ماساژ ميداد خواستم مانع از اين کارش بشم که صداي ارومش تو گوشمپيچيد :_ سوگند بگير بخواب ديگه بخدا ميزنم لهت ميکنما!! من که له شدم ... بيخيال کل کل از فرصتي که داشتم استفاده کنم واال ... چقدر حالم خوبه ... اي کاش اشوان هميشه انقدر مهربون باشه... نه اي کاش ديگه مهربون نباشه ... نباشه چون بايدفراموش شه..... نميخوام فراموش کردنش برام سخت شه .. همين االنشم کلي وابستش شدمو فکر نبودنشديوونم ميکنه!با اين فکر قطره ي اشکي از چشمم سر خورد! براي تموم شدن اين حس شيرين پشتمو کردمبهش که به کارشپايان بدم .... اما اون دوباره دستاشو دورم حلقه کردو از پشت منو چسبوند به خودشو زير گوشمگفت :_ نميتوني فرار کني حاليته!؟سکوت کردم فقط بايد ميخوابيدم ... نبايد به ارامشي که االن تو اغوشش داشتم فکر ميکردم ... نميتونستم انکارش کنم اما حاال که کمرم به شکم اشوان چسبيده بود هيچ دردي حس نميکردم.... غرقيه حس شيرين بودم ... حس شيريني که خيلي زود ازم گرفته ميشد .....*********************************************با روشني هوا چشمامو باز کردم!اشوان کنارم نبود ... بيخيال از روي تخت بلند شدموبه سمت سرويس حموم دستشويي رفتم ! کمرم هنوزم درد ميکرد اما نه به شدته ديشب سعيکردم دردشوبه روم نيارمو فراموش کنم !**************************************- سالم صبح بخير! با صداي من هليا و فرنگيس خانوم که مشغول خوردن صبحانه بودن به سمتم برگشتن ...فرنگيس خانوم : سالم به روي ماهت ! صبحه تو هم بخير دخترم !هليا - سالم خانومه تنبل چطوره احواله شما؟!؟لبخند زدم گفتم : خوبم شيرين زبون ! بقيه کجا؟؟_ اگه منظورت اقامو اقاته که بايد بگم تشريف بردن خريد !- خريد؟؟_ اره ديگه واسه امشب مهموني يادت که رفته !؟اوووووووووف راستش اصال حواسم نبود .. کار خاصي نداشتم ولي خوب نبايدم فراموش ميکردم ..._ نه!هليا - االنا ديگه نازنين پيداش ميشه !با کنجکاوي گفتم :_ نازنين ؟؟_ اره مياد که صورتو موهامونو درست کنه!يعني اين مهموني انقدر مهم بود؟بيخيال بابا اينا دارن پياز داغشو زيادي تفت ميدن !پشت ميز نشستمو مشغول خوردن صبحونه شدم البته يه قسمت از مغزم حسابي مشغول امشببود !*****************************_ سالم نازي چطوري؟نازنين - سالم عزيزم خوبم تو چطوري خانومي؟؟هليا - شکر ! بعد هليا من با لبخند سالم کردم که نازنين نگاهي بهم انداختو با لبخند و گفت :_ سالم عزيزم ...عروس خانوم شمايي خانوم خوشگله؟؟با شرم جواب دادم :_ بله !_ چه کنم من با تو !!! بعد رو به هليا گفت :_ ماشاال خودش خيلي خوشگله با يکم کار رو صورتو موهاش حسابي خواستني تر ميشه! حواستون بهشوهر باشه امشب!هليا زد زير خنده ! از خجالت قرمز شده بودم ! خون خونمو ميخورد! باالخره از اين بحثا بيروناومديمو براي شروع کار به اتاقه مهمان رفتيم ....نازنين دختر خونگرمو پرچونه اي بود تمام مدتي که کار ميکرد کلي برامون حرف زدو اين باعثشده حوصلمون سر نره! البته ناگفته نمونه کارش واقعا ماهرانه بود ! سريعو با دقت کار ميکرد!نازنينو هليا کلي اصرار کردن که موهامو رنگ کنن و در اخر فرنگيس خانوم مخالفت کردوگفت که اشوان گفته دست به رنگو قد موهام نزنن! ته دلم يه جوري شد دلم ميخواستباهاش لج کنم ولي از يه طرف خودم عاشقه موهاي پر کالغيم بودمو دلم نميومد رنگشون کنمپس بيخيالش شدم ! اينه جلوم نبودو من داشتم واسه ديدن خودم لحظه شماري ميکردم ... دلم ميخواست ببينمچه شکلي شدم ..- واي سوگي جونم ماه شدي ماه! عاشقتم يعني خانوم خوشگله!به هليا نگاه کردمو با لبخند ازش تشکر کردم که فرنگيس خانوم گفت : _ عروس خوشگله خودمه ديگه!!نازنين خنديدو گفت :- شما اينو ميگيد شوهرش چي بگه؟!؟!با مدل حرف زدن اونا کنجکاوتر از قبل شدم براي ديدن خودم! از روي صندلي بلند شدموبه سمته اينه رفتم با ديدن خودم کامال شوک شدم ! ميتونم بگم قيافم بي نظير شده بودموهاي پر کالغيم مثل هميشه لخت ولي مرتب تر و سشوار کشيده دورم ريخته بودصورتم با اون ارايش غليظ و زيبا واقعا عالي شده بود ..خيلي تغيير کرده بودم و اين بخاطر اين بود که هميشه حتي توي عروسيا هم ارايشمساده و دخترونه بود ... اما اينبار ، اينبار واقعا جذابيته صورتم ديده ميشد ... با لبخند به سمت نازنين برگشتمو گفتم :- کارت عالي واقعا ممنون !نازنينم مثل من لبخند زد و گفت :_ اين زيبايي خودته عزيزم فقط من پررنگ ترش کردم همين ! تو خودت فوق العاده چهره يجذابي داري ! حيف که شوهرت زيادي غيرتيه وگرنه تو با اين قيافه و هيکلت مدله فوق العاده ايميشدي!!هليا خنديد و گفت :- نازي جرعت داري اين حرفو جلو خودش بزن سر هممونو ميذاره رو سينمون!نازي با نگاهه خاصي به من کرد و گفت :- حقم داره!!و دوباره به هليا نگاه کردو ادامه داد :_ ناگفته نمونه تو هم خيلي تو دلبرو شدي خانومي!! منم با شوق گفتم :_ اره هلي عالي شدي!!هليا با اشوه گفت :_ اونکه بودم !هممون با هم زديم زير خنده و منو نازي همزمان با هم گفتيم :- بچه پررو!!باالخره وقتش رسيد که لباسمو تنم کنم ... لباسي که با انتخاب خود اشوان خريدهبودم ! ميدونستم با تغييراي امروزم اين لباس بيشتر از قبل به تنم ميشينه!با پوشيدن لباس به حرفم رسيدم واقعا خوشگل شده بودم از هر نظر !چند بار از باال تا پايين خودمو تو اينه برانداز کردم .. لباسم پيرهني کوتاه استين سه ربعسفيد و مشکي بود که خودم با ساپورته مشکي کلفتي ستش کرده بودم ! عالوه بر اشوانخودمم از پوشيدنه لباساي کوتاه تو مهمونياي قاطي خوشم نميومد ! حداقل تو اين موضوعبا اشوان هم عقيده بودم!با صداي در به خودم اومدم و سريع گفتم :_ بله !در باز شدو هليا با خوشحالي پريد تو!_ چته ديوونه؟!؟_ سوگي بپر پايين که اشوان اومده!_ خيلي خب ميرم !_ اي شيطون بدجنسي نکن انقدر داداشه عاشقم گناه داره!!عاشق ؟؟؟ هه!! _ کمتر نمک بريز بچه ميرم نگران خاش داداشه عاشقت تلف نميشه!!هليا چشمک زدو گفت :_ چرا با ديدينه تو تلف ميشه مطمئن اش!!_ مرض!!با کلي استرس از پله ها پايين اومدم .. با هر قدمم ضربانه قلم باالتر ميرفت ميدونستمبا ديدن اشوان حالم بدتر ميشه !! اما از يه طرفم براي ديدنش لحظه شماري ميکرد!باالخره تونستم سالن رو ديد بزنم ! خيلي از مهمونا اومده بودن! با ديدن مهمونها هماسترسم بيشتر از قبل شد ديگه کم مونده بود همونجا پس بيوفتم ! براي ارامشدنم تو دلم شروع کردم صلوات فرستادن ! قدم اخرم مساوي بود با تموم شدناون پله هاي لعنتي و رسيدنم به سالن پذيرايي! بالفاصله هليا به سمتم اومدو گفت :_ بالخره اومدي سيندرال کله اين جمعيت ميخوان تو رو ببينن!!تو دلم با حرص گفتم "ميخوام نبينن!! معلوم نيست اينا چقدر فکو فاميل دارن!! ادم گيج ميشه!!"هليا دستمو گرفتو تقريبا منو کشيد .. همونجور که ميرفت گفت :_ بيا ببرمت پيشه اشوان!!اوووووف خدايا قلبم!!_ دستم کندي هلي يکم اروم تر!!با رسيدن به اشوان و مردي که داشت باهاش حرف ميزد تقريبا قلبم اومد تو دهنم!!از هميشه جذاب تر شده بود ... با فکر اينکه اون شوهرمه دلم قنج رفت!!! الهي قربونش برم!!سوگند خفه باوو!! يه دفعه سرشو برگردوندو نگاهم تو نگاهش گره خورد ! نگاهش خاص وديه نگاه جديد يه نگاهي که انگار توش عشق بود اما .. اما يه دفعهي جاي اون نگاه يهاخم غليظ پيشونيشو گرفت!! خدايا اين چشه!؟؟ هليا با همون لحن هميشگيش گفت: _ بفرما داداش اينم زن شما سالم تحويلتون!با ترس نگاش کردمو گفتم:_ سالم!جوابي نشنيدم ! همون مردي که گرمه صحبت بود با اشوان به سمتم برگشتوبا ديدن من گفت :_ اشوان معرفي نميکني؟!؟!اشوان بر خالف ميلش يکم بهم نزديک شدو گفت :_ همسرم !مرد نگاه خاصي به من کرد و گفت :- تبريک ميگم پسر سليقت حرف نداره!اشوان که معلوم بود از زور غيرت داره اتيش ميگيره با حرص تشکري کردوبعد به من گفت :_ عزيزم برو پيشه هليا من ميام!_ اما اشوا...اين بار محکم تر گفت :_ گفتم برو!خيلي از دستش عصباني شدم و با حرص به سمت هليا و سعيد رفتم !پسره ي ديوونه تعادل روحي رواني نداره!! خدايا وقتي داشتي مغز اينو سيم کشي ميکردي احياناچيزي رو اشتباهي وصل نکردي!! هليا - ا تو چرا باز اومدي؟؟با قيافه درهمم گفتم : _ دستور پسر خاله ي گلته!!هليا با تعجب به من نگاه کرد که هر دومون با صداي سعيد به سمتش برگشتيم:- همچين بي راهم نگفته ها يارو داره با چشاش سوگند خانومو قورت ميده!!به عقب نگاه کردمو متوجه نگاه سنگينه اون مرد روي خودم شدم مرتيکه هيز چشات دربياد!!از سنشم خجالت نميکشه !!!تازه به يه زنه شوهر دار نظر داره!!!با اکراه سرمو برگردوندم و گرمصحبتبا بچه ها شدم ..هليا - هي سوگي خاله دوماد داره مياد طرفمون! حواست باشه ها اين خاله سوميم يه نمه گنداخالقه!با ترس اروم سرمو تکون دادم که صداي يه نفر تو گوشم پيچيد :_ سالم دخترا!به سمته صدا برگشتمو با ديدين خاله اخريه اشوان شوکه شدم ! يه زنه خيلي چاق تقريبا دايره ايشکل!با تته پته سالم کردمو به نشونه ي ادب لبخند زدم! هليا و سعيد هم همين کارو کردن .. زن باهمون حالتخشک قبلي سمت هليا گفت :_ عروس اينه!؟؟!هليا با لحن عجيبي گفت:_ بله خود خودشه!يه دفعه زنه خودشو پرت کرد تو بغلمو شروع کرد قربون صدقه رفتم :- الهي چه عروسه خوشگلي گير خواهرم افتاده حيف شد پسر ندارم وگرنه زود تر خودمميگرفتمت !! ماشاال ماشاال هزار اهلل اکبر !!مخم هنگ کرده بود ! سعي کردم به خودم مسلط شمو جوابه اين همه تعريفشو بدم ..._ شما لطف داريد خاله جون خودتوم خوبيد همرو خوب ميبينيد !!خاله يکم ازم جدا شدو گفت :_ چقدر خانوم چقدر با وقار!!متوجه خنده ريزه هليا شدمو يواشکي بهش گفتم حالتو ميگيرم!! خالصه کلي با اين خاله تپلومهربونهاشوان که هيچ شباهتي به پسر خواهرش نداشت حال کرديم!!با اومدن اشوان به سمتم باز استرس گرفتم !! اخه اين چه حسيه؟!؟! داره مياد ؟؟ بياد به منچه اصال؟!؟! درضمن هيوال نيست که انقدر ازش ميترسي!! هيوال؟!؟؟! چرا خيلي شبيه هيوالستاصال هيوال رو از رو اين ساختن ! منتها اين يه هيوالي جذاب!! هيوالي جذابه من! _ سالم خاله!!واي قلبم ريخت !!خاله اشوانو با محبت بغل کردو گفت :_ خاله قربونت بره سالم به روي ماهت!!اشوان که کالفه شده بود يکم خالشو از خودش جدا کردو با لبخند گفت :- خوبي شما!؟؟_ االن که تو روميبينم عاليم!اشوان با حفظ غرورش گفت :- خب چه خوب!!اخه نيست يکي بگه اين بيچاره خالته نه دختر همسايه که انقدر جلوش مغروري!! واال!!خاله - تبريک ميگم بهت همسرت خيلي ماهو مهربونو خوشگله!! اشوان با تمسخر به من نگاه کردو گفت :_ غير اين بود که نميگرفتمش!!همه خنديدنو اين حالته مسخر رو به شوخي گرفتن ...خاله - بايد خوب مراقبش باشي! همين االن کلي چش پشتشه! هليا جون اسپند يادتنره دود کني واسه هر دوتاتون!هلي لبخند زدو گفت :_ چشم خاله!اشوان - سعيد بيا بريم کارت دارم!سعيد سرشو تکون دادو سمته ما گفت :- مراقبه خودتون باشيد خانوما!!و چشمکي زد و رفت ... بازم تو!! بازم غيرته تو!! همسر عزيز بنده که فقط بلدن اخم بکننوداد بزنن!! با رفتن سعيد و اشوان به سمته هليا برگشتم که ديدم به يه نقطه ايخيره شدهو دهنش باز مونده ... به بازوش زدمو تکونش دادم ..._ هليا ؟؟؟... هليا ؟!؟!؟ ...دفعه سوم با صداي بلند گفتم :_ هلِـــــــــــيا!!تقريبا هشيار شد که باز گفتم :_ چته تو!؟!؟ چي شده؟!؟با همون حالته هنگ کردش جواب داد: _ سو..گي . اش...اش..اشکان!!_اشکان!؟؟! رد نگاهه هليا رو دنبال کردمو به يه پسره قد بلندو خوش استايل که از نظرچهره شباهته عجيبي با اشوان داشت رسيدم ... اين حقيقت داشتاشکان همون برادر بزرگ تر اشوان بود ....- اگه خاله ببينتش از خوشحال بال در مياره!با صداي هليا چشم از اشکان برداشتمو باز به هليا نگاه کردم ..._ ميخواي بريم بريم به فرنگيس خانوم اطالع بديم!هليا سرشو به نشونه ي منفي تکون دادو گفت :- نيازي نيست خودش مطلع شد !با تعجب باز سرمو برگردوندمو فرنگيس خانومو ديدم که با عشق پسرشو تو بغلشفشار ميداد! _ هي سوگي من برم ببينم سعيد اينا کجا رفتن!_ اوکي هلي زود بيا!- چشم عروس خانوم!و از من فاصله گرفت ... باز به جمعيت خيره شدم خوبيش اينه هنوز نميدونن من عروسمحداقل وظيفه ي سالم کردن از سرم باز شد ... از يه لحاظم بد بود چون پسرايهيز فاميلشون داشتن چشممو در مياووردن ! با انگشت حلقه ي ازدواجمو لمس کردمولبخند زدم ....- اينجاي دخترم!؟ با صداي فرنگيس خانوم برگشتمو در کمال ناياوري اشکان هم کنارش ديدم ! سعي کردم ارومباشم_ بله فرنگيس خانوم پيشه بچه ها بودم!_ خب کاري کردي عزيزم! ميخوام يه کسي رو بهت معرفي کنم که فکر کنم خوشحال شي!و با دست به اشکان اشاره کردو گفت :_ اين اشکان پسر بزرگمه برادر شوهرت!اين بار جرعت بيشتري پيدا کردمو دقيق تر شدم رو صورتش ... واقعا چهرش شباهت عجيبيبه اشوان داشت ... اما نه اشوان چهره ي جذاب تر ي داشت ! جاذبه ي چشماي اشوانتوي چشماي اشکان ديده نميشد !_ خوشبختم !به خودم اومدمو به دستش که به سمتم دراز شده بود نگاه کردم .. دو به شک دستموجلو بردم .. قصدم فقط يه دست دادن کوتاه بود اما اشکان دستمو محکم گرفتو فشارخفيفي بهش داد! با يه لبخند ساختگي گفتم :_ همچنين! از نگاه سنگينش روي خودم کالفه شدم ! اي کاش اشوان االن اينجا بود! بيشتر ازهر زمان به حضورش نياز داشتم ... در برابر اين همه نگاه .... حتي نگاه اشکان همبراي من خوشايند نبود ... شايد فقط يه حس بود ... ولي اصال از نگاهش خوشم نميومد!_ سالم پسر خاله! امسال پيازچه پارسال تربچه !اشکان باالخره نگاهشو از روي من برداشتو به هليا که کنارم واستاده بود دوخت !- سالم دختر خاله! اشتباه نکن هنوزم همون تربچه اي تو!!هليا خنديد و گفت : - تو هم هنوز ادم نشدي! اشکان خنده اي سر دادو گفت :_ خب فرشته ها که ادم نميشن!اووهوووو!!!هليا - اعتماد به نفست صاف تو لوزالمعدم پسر خاله!اشکان - مراقب باش گير نکن دختر خاله!_ مراقبم باووو!!اروم کنار گوش هليا گفتم :_ اشوان کجاست!؟؟!_ تو اتاقشه کار داشت ميخواي برو بيارش!!از خدا خواسته گفتم :_ اوکي من فعال برم!!_ برو خانومي!از جمع معذرت خواهي کوتاهي کردمو به سمته اتاقه مشترکمون رفتم ....به در اتاق که رسيدم قلبم شروع به کوبش کرد ... اروم تقه اي زدمو بعد از اوندرو باز کردم ! فقط دلم ميخواست اشوانو ببينم ... با چشم دنبالش گشتم که باالخرهديدمش ... روي تخت نشسته بودو هر دو ارنجشو رو زانو هاش تکيه زده بود وسرشو بينه دو تا دستاش گرفته بود ... از ديدنش تو اون حالت نگران شدمبا سرعت به طرفش رفتمو کنار پاش زانو زدم ....- اشوان ؟!؟!سرشو باال اووردو دوبار نگاه نافذشو که قلبمو بي تاب ميکرد بهم انداخت .. _ تو اينجا چيکار ميکني؟!؟انتظار نداشتم اينو بگه!! من زنش بودم ... دلم ميخواست منو توي زندگيش حسابکنه به عنوان يه همراه حتي يه دوست ... سعي کردم دلخوريمو کنار بذارم ..._ سرت درد ميکنه؟!؟!؟شايد انتظار داشتم براي بار دوم داد بزنه اما نه اينبار خيلي اروم گفت :- چيزي نيست تو بر پايين!با مظلوميت گفتم :_ نميرم! با تعجب به چشمام خيره شد ... از روي زمين بلند شدمو به سمت کيفم رفتمبا يه قرص باز به سمتش برگشتم! از پارچ روي عسلي يکم اب توي ليوان ريختم وبه سمتش گرفتم ..._ اينو بخور بهتر ميشي!باز تلخ شد ..._ گفتم برو بيرون !سعي کردم محکم باشم ..- تا نخوريش نميرم!نگاه با صالبتشو بهم انداختو اينبار بلند گفت :_ سوگند بد ميبينيا!! گفتم برو بيرون!اينبار با حالت التماس گفتم :_ خب اينو بخورش بعدش کتکمم زدي جلوتو نميگيرم!!واااا چه چيزا!! اشوان کالفه با دستش موهاشو بهم ريختو پوفي کشيد ... خيلي يه دفعه ايليوانو قرصو از دستم کشيدو در چشم به هم زدن خوردش! لبخند پيروزمندانه اي زدم ! باز نگاهم کردو گفت :_ حاال ديگه گمشو بيرون!شوهر بي ادبه من!!! مظلومانه گفتم :- يعني برم!؟؟چشماشو ريز کردو گفت :_ مگه من با تو شوخي دارم ! گفتم برو بيرون!_ باشه ميرم فقط اومدم بگم برادرت اشکان اومده بيا ببينش!يه دفعه مثل جن زده ها بلند شدو گفت :_ چي گفتي؟؟؟از ترس به عقب رفتم که جلو اومدو سريع مچ دستمو گفت :_ گفتم چي گفتي؟؟؟با صدا ي لرزونم تکرار کرردم :_ برادرت ..... او... اومده!دسته ازادشو بينه موهاش کردو کالفه به زمين خيره شد ... تقال براي ازاديمچه دستم بي فايده بود براي همين با همون صدا گفتم :_ اشوان ... دستمو ول کن ..ميخوا.ميخوام برم!با صالبت نگاهم کردو گفت :_ الزم نکرده با هم ميريم!!! از رفتارش شکه شده بودم ! اين بشر کال تعادل نداشت ! منتظر بودم امر کنن تا تشريف ببريمبيروناما ديدم نه مثل اينکه اقا تصميمه رفتن نداره!! خيلي ناجور زل زده بود به منو با اخم نگام ميکرد!يا خدا اين چرا اينجوري نگام ميکنه!؟؟! چرا انقدر عصبانيه!!؟؟ با يه قدم که به جلو اومد منو کامالبه ديوار چسبوند ... نفسم بند اومده بود ! انقدر ترسيده بودم از نگاهش که حتي جرعت نميکردمدليله اين رفتارشو بپرسم ...._مگه نازي ارايشت نکرده؟!؟با صداي عصبيش به خودم اومدم ... اينم شد سوال ؟!؟؟_ با توام!!!انقدر بلند اين حرفو زد که نا خداگاه جواب دادم:_ آ...آره!صداش اوجه بيشتري گرفت :_ لعنتي گفته بودم نميخوام زنمو شبيه دلقکاي سيرک کني!!!دلقکاي سيرک!! يعني اون فکر ميکرد من شبيه دلقک شدم؟!؟! .... دلم شکست ...هر زني ارزوش اينه که شوهر ازش تعريف کنه اما اشوان ..._ بدو برو يا اين چرندياتو از رو صورتت پاک کن يا کمرنگش کن ! فهميدي؟؟بغضم گرفته بود ! از حالته دستوريش هيچ خوشم نيومد ... با حرصو لجبازي گفتم :- نمي خوام!نگاهش وحشتناک تر شد ... چشماشو ريز کردو صورتشو نزديک تر به صورتم اوورد ..._ نشنيدم، حرفتو يه بار ديگه ريپيت )repeat( کن!ميترسيدم ازش اما از طرفي حرفه زور تو کتم نميرفت ! باز با صداي لرزونم اينبار مظلوم تر گفتم :_ م...من ارايشمو دوست .. دارم خــــــــوب!باز با همون لحن گفت :_ بي خود کردي همين که گفتم! سوگند نذار يه جور ديگه حاليت کنما! برو کاري که گفتموبکن!گريم گرفت ! دلم نميخواست ارايشمو پاک کنم ... اونم اين ارايش به اين خوبي که کلي بهخاطرش نازي زحمت کشيده بود! با التماس گفتم :_ اشوان خواهش ميکنم ... من که هيچوقت اينجوري ارايش نميکنم ! امشب فرق داره ...تو رو خدا اذيت نکن ديگه!! چونمو محکم با دستش گرفتو تو چشمام خيره شد ... نگاه کردن تو چشماي جذابشآبم ميکرد ... نميدونم چند ثانيه تو اون حالت بوديم که با بوسش شوکه شدم ... اختياري از خودم نداشتم فقط يه لحظه وارده دنياي شيريني شدم ... با کشيده شدنهسرش به عقب مثل منگوال نگاش کردم که پوزخندي زدو گفت :_ حاال بهتر شد ولي يادت باشه دفعه ي ديگه با اين قيافه ببينمت بالي بدي سرت ميارم خانومکوچولو! هنوز منگ بودم ... وقتي يکم ازم فاصله گرفت تازه چهر مو توي ايينه ديدم ... رزم خيلي کمرنگشده بود ... اي کاش انقدر زور داشتم تا حقه اين ادمه زورگو رو بذارم کفه دستش!همونجور که منو هل ميداد که از اتاق خارج شم با لحن مسخره اي گفت :_ چقدر بهش فکر ميکني! يادم بنداز اسم اين ماتيکرو از نازي بپرسم خيلي خوشمزه بود!پوزخند زدمو با حرص گفتم :_ چطور؟ ميخواي بخوريش؟؟ با شيطنت جواب داد :_ خالي خالي نه عزيزم!محکم زدم تو بازوشو گفتم :_ خيلي بي ادبي!!!غش غش زد زير خنده ... خدايا چقدر قشنگ ميخنديد ...**************************به خواسته ي اشوان دستمو دور بازوش حلقه کردم با هم وارد سالن شديم !اينبار برعکس دفعه ي قبل همه با ديدن ما شوکه شدن ... تازه فهميدن من کيم!صحنه ي خنده داري بود نگاه بقيه رو ما دوتا زوم شده بود ... ناخداگاه ريز خنديدم که اشواناروم گفت :_ چيه جغله؟!؟ واسه چي ميخندي!!؟؟سعي کردم خندمو قورت بدم ..._ هيچي!اشوانم سکوت کردو به مسيرمون ادامه داديم ... تمام مدت با سر به همه سالم ميکرديموخوش امد ميگفتيم ! با ديدن اشکان باز تنم لرزيد و ناخداگاه به اشوان بيشتر چسبيدم ...با تعجب نگام کرد ولي چيزي نگفت !انقدر جلو رفتيم که به جمع بچه ها رسيديم ... اشوان با صداي خيلي سردي رو بهاشکان گفت :- سالم !اشکان نگاهي به من بعد به برادرش انداختو جواب داد : _ سالم برادر بي معرفت چطوري؟_ اشوان با همون غرور هميشش گفت :- من که خوبم تو چطوري؟؟اشکان پوزخندي زدو گفت :_ با اينکه مهم نيست اما خوبم!اشوانم مثل برادرش ارز اون پوزخند معروفاش زدو نگاهشو به سمت من گرفت :_ عزيزم بريم وسط ؟؟با چشمايه گرد شده از تعجبم بهش نگاه کردم ... اين واقعا اشوان بود ....با فشاري که به کمرم وارد کرد به خودم اومدمو سرمو به نشونه ي مثبت تکون دادم ..دوباره با هدايته دستاش به سمته مرکز سالن رفتيم !صداي اهنگ کل فضا رو پر کرد ... خجالتميکشيدم از رقصيدن با اشوان اما با خاموش شدن چراغا وروشن شدن رقص نورا يکم راحت تر شد کارم .. باهاش همراه شدم ....??????واي چه حس و حالي دارم تو رويا به تو رسيدمنميدونم ولي انگار تو رو دوست دارم تورو دوست دارم شديداتو رو دوست دارم شديدااز حاال تا به هميشهحس خوبي که به تو دارميه لحظه کم نميشهمن شديدا آرزومه تا ابد تو رو ببينمتو چشات ستاره داري منم عاشق همينم تو شديدا پيش رومي حتي تو خواب و روياتا به تو فکر مي کنم عطر تو مي پيچه اينجا??????يه جورايي نميتونم تو رو رو چشام نذارمنميشه بدون عشقت لحظه اي دوم بيارمتو تمام زندگيمي کسي خوبي تو ندارهچشامو رو هم ميزارم تا ببينمت دوبارهمن شديدا آرزومه تا ابد تو رو ببينمتو چشات ستاره داري منم عاشق همينمتو شديدا پيش رومي حتي تو خواب و روياتا به تو فکر مي کنم عطر تو مي پيچه اينجا???واي چه حس و حالي دارم تو رويا به تو رسيدمنميدونم ولي انگار تو رو دوست دارم تورو دوست دارم شديداتو رو دوست دارم شديدااز حاال تا به هميشهحس خوبي که به تو دارميه لحظه کم نميشهمن شديدا آرزومه تا ابد تو رو ببينمتو چشات ستاره داري منم عاشق همينم تو شديدا پيش رومي حتي تو خواب و روياتا به تو فکر مي کنم عطر تو مي پيچه اينجا???حقيقتا مردونه و جذاب مي رقصيد ... سعي مي کردم با فاصله ازش برقصماما اون فاصله رو از بيبن مي برد و همش دستاش و دورم حلقه مي کرد وبه تقال ها ي من مي خنديد احساس خيلي خوبي داشتم از اين که اون همسرم بوداز اين که بر عکس هميشه باهام مهربون شده بود حتي با اين که مي دونستمهمه ي اين رفتاراش بخاطر وجود بچه هاست بازم دوستش داشتم ....بعد از اين اهنگ دجي گفت :_ به افتخار اين زوج جذابو خوشبخت )هه( به مناسبت اين شب برفي يه اهنگه برفي دارمواسشون ... در اخر عاشقا جفت جفت بيان وسط ديگه ... بازم صداي موزيک ارومي سالنو پر کرد اشوان نرم دستاشو دورم حلقه کردو منم کف هر دودستموروي سينش گذاشتمو هردو بهم خيره شديمو اروم با اهنگ حرکت کرديم ....???برف، برف، برف ميباره ، قلب من امشب بيقرارهبرف ، برف، برف ميباره ، خاطره هاتو يادم ميارهتا دوباره صدامو در آرهبرف برف برف مي بارهآسمونم دلش غصه دارهحق داره هرچي امشب ببارهجاي برف باز ميشيني کنارم مطمئنم ديگه شک ندارمشک ندارم تو هم فکرم هستي ، تنهايي تو اتاقت نشستيگفته بودي دلت تنگ نميشه ، پس چرا هي مياي پشت شيشه…برف برف ميباره ، خاطره هاتو يادم مياره???خنده ي آدمک روي برفاروزاي خوبمو زنده کردهمن دلم گرمه هيچکي نميشهسردمه سردمه خيلي سردهباز دوباره داره برف ميباره، باز چه ساکت ، چه کم حرف ميبارهيخ زده دستاي بي گناهمچشم براهم فقط چشم براهمچشم براهمچشم براهم? …چشمام خيس شدن ! چقدر اين اهنگ قشنگ بود ... سرمو اروم روي سينش گذاشتمفقط اي کاش پسم نميزد ... مسخرم نميکرد که خيلي بي پناهم خيلي به بودنش نيازدارم ... با گذاشتن چونش روي سرم ارامش عجيبي گرفتم اي کاش دنيا همينجا متوقف ميشدبين منو و اون ! بينه ما! صداي ارمشو کنار گوشم شنيدم ..._ باز که داري گريه ميکني فسقلي! از کجا فهميد ؟! چراغا که خاموش بود ... اروم با دست سرمو باال اووردو زل زد تو چشمام ...نگاهش با هميشه فرق داشت ... ميدونستم موندگار نيست ... با اين فکر باز اشکم در اومد !_ سوگند چته تو!؟سرمو پايين انداختم که باز چونمو گرفت و باال اوورد صورتمو ..- ببينمت ... چي شده ؟؟؟ چرا گريه عشقم ؟؟با صداي ضعيفي گفتم :_ نگو عشقم!محکم فشارم دادو گفت :_ پس چي بگم؟؟با اعتراض گفتم :_ اشوان؟!با خنده گفت :_ جونم؟؟با مشت اروم زدم تو سينش گفتم :_ تو چرا اينطوري ميکني با من؟!باز با شيطنت گفت :_ چه طوري ميکنم با تو ؟؟باز با بغض گفتم :- اشوان ؟؟- جونم عشقم ؟؟ترجيح دادم سکوت کنم و بيشتر از اين اذيت نشم