اگه بدونی4
باال خره از اون جو سنگين نجات پيدا کردم و به سمت بچه ها رفتم .هليا با ديدن من چشمک زد وگفت:_ کلک خوب با هم مي رقصيدينا قبال تمرين کرده بودين ؟؟_ ببند هلياخنديد و گفت:- خوب چيه راست مي گم ديگه غير اينه ؟_ از دست تو ! بقيه کجان ؟؟_ سر جاشون !بيا بريم يه چيزي بخوريم .مثل هميشه قبل از اين که نظرم و بگم دستمو کشيد و منو به سمته ميز خوراکي ها برد! با ديدن اين همه خوراکي خودمم گرسنم شد و مشغول ديد زدن ميز شدم ...قسمتي از نوشيدنيا نظرمو جلب کرد نميدونم چي بود يه محلول بي رنگ !با کنجکاوي برداشتمو خواستم يکم ازش بچشم که با صداي عصبيه يه نفرليوان از دستم افتادو روي زمين شکست ...- چه غلطي ميکني؟؟با ترس برگشتمو اشوانو ديدم که صورتش کامال سرخ شده بودو با چشماي برزخيش زل زدهبود به من ... نميدونستم دليله اين رفتارش چيه!؟ با صداي لرزونم گفتم :_ هي..هيچي فقط با هليا اومده بوديم يه چيزي بخوريم!عصبي تر گفت :_ هر دوتون غلط کرديد!! با تعجب بهش نگاه کردم که با همون لحن گفت :_ آدمت ميکنم! نميدونستم از اين غلطا هم بلدي بکني!! غير از مشروب چيز ديگه ايم کوفت ميکني؟؟؟مشروب ؟؟!؟!؟ يعني... يعني اون ليوان توش .... خداي من!_ من واقعا نميدونستم !پوزخند عصبي زدو گفت :_ دارم برات که نميدونستي ! منو تو شب تنها ميشيم ديگه!!چشاشو ريز کرد و گفت :_ فاتحتو بخون خانوم کوچولو!و با عصبانيت ا کنارم رد شد و من با کلي فکرو خيال تنها گذاشت ...باالخره مهموني تموم شدو مهمونا دونه دونه رفتن! خيلي خسته شده بودم با اينکهتو طول شب کار خاصي انجام ندادم ...فرنگيس خانوم خسته روي يکي از مبل ها نشستو به ما که واستاده بوديمو مثل ديوونه هااينورو اونورو نگاه ميکرديم نگاه کردو گفت :- چرا واستاديد بريد لباساتونو عوض کنيد من که وحشت کردم تو اين لباسا!هليا - چشم خاله جون االن ميريم !بعد رو به من ادامه داد :_ هي سوگي بپر بريم !با هم به طبقه دوم رفتيمو براي رفتن توي اتاقامون از هم جدا شديم ! با ارامش وارد اتاق شدم که از ديدن اشوان که مشغول باز کردن دکمه هاي پيرهنش بوداروم جيغ کشيدم !_ چته رواني؟؟ مگه جن ديدي؟؟کمتر از جن نيست واال!! چپ چپ نگاش کردمو وارد اتاق شدم تمام سعيمو کردم که بهش نگاه نکنم ... اما مگه ميذاشت :_ عزيزم خجالت نکش دوست داري نگاه کن!!ايش!! _ نکه خيلي خوشگلي !!باز صداشو شنيدم :_ ميتوني از کشته مرده هام بپرسي !_ کو من که نميبينم!_ اون ديگه ايراده چشاي توا عشقم!با حرص گفتم :- نگوووووو عشقم!!!!با لحن خاصي گفت :_ دوست دارم به تو چه!نا خداگاه نگاش کردم که ديدم تازه داره تيشرتشو ميپوشه از ديدن هيکلش به سک سکهافتادم ... حالته منو که ديد زد زير خند و کلي مسخرم کرد !_ به چي ....ميخنددي ..هان !باز خنديدو گفت :_ هيچي عزيزم تو سعي کن حرف نزني!_ منو .. مسخره مي...کني!! بي....ادب!باز هرهر خنديد "با اين که واسه خندش جونمو ميدادم اما از مسخره کردنش عصباني شده بودم!_ اشوان؟!؟!؟!؟؟با مزه گفت : - چيه؟؟؟دلم ميخواست بگم کوووفت بگم درد بگم زهر مار!! ولي اگه اينا رو ميگفتم زنده بودنمامکان نداشت! واال به اين مرد نميشه اعتماد کرد ...يه دفعه اخماشو کرد تو همو شد بازم همون برج زهره مار هميشه ..._ ديگه بگير بکپ حوصلتو ندارم!بي ادب !! تعادل نداره خوبه فحشا رو بهش ندادم ... نکنه ميتونه ذهنمو بخونه! نکنه جادوگر!!واي جن نباشه!! ال اهلل ... خفه شو سوگند بگير بکپ انقدر حرف نزن! خدا شکر از اتاق بيرون رفتواين فرصتي شد که لباسامو عوض کنم ! بعد از پوشيدن لباساي راحتيم گوشه اي از تحت دونفره دراز کشيدمو پتو رو رو سرم کشيدمبازم واسه کنارش خوابيدن معذب بودم يکم اين دنده اون دنده کردمو در اخر تصميم گرفتمرو کاناپه تو اتاق بخوابم !بلند شدمو پتو و بالشتمو رو کاناپه انداختم ! اووف خيلي سفت بود ولي چاره اي نداشتم!با نارضايتي رو اون کاناپه سفت خوابيدمو پتومو باز تا روي سرم کشيدم ... با باز شدن در اتاققلبم واستاد ! صداي پاشو ميشنيدم .. قلبم مثل جوجه ميزد ..._ چرا اينجا خوابيدي؟؟صداش عصبي بودو سعي ميکرد تنش باال نره !- اينجا راحتم!باز با همون لحن گفت :_ غلطت کردي پاشو برو سر جات!!با لجبازي گفتم :_ جاي من کنار تو نيست! پوزخند زدو با لحن مسخره کننده اي گفت :_ نه ديگه عزيزم جا تو کنارمن که نه تو بغل منه! پاشو!پسره پررو خجالتم نميکشه!_ سوگند اون روي سگ منو باال نيارا !تو دلم گفتم برو بابا ... _ خودت خواستي ميخواستم کار مزخرف امشبتو ناديده بگيرم ولي لياقت نداري ...و بعد از اين حرفش منو از رو کناپه بلند کردو به سمت تخت برد تقال فايده اي نداشت زورمن در برابر زور اون برابر با صفر بود ! واال !- ولم کن ... ميگم ولم کن ... جيغ ميزنما!!با شيطنت گفت :_ بزن عزيزم مهم نيست!با مشت زدم تو سينش که گفت :_ اوي حواست باشه ها يادت که نرفته تالفيش دوبرابر !!_ ولم کن !! ميخوام بخوام!!انقدر دستو پا زدم که اخرش با عصبانيت گفت :_ به درک برو گمشو رو همون مبل !! حيف االن حوصلتو ندارم وگرنه خب حالتوميگرفتم بچه جون!با حرص از رو تخت بلند شدمو به جاي خودم برگشتم !! پسره بي شعور يکمبلد نيست احترام بذاره!! چراغ اتاقو خاموش کردمو سرمو روي بالشت گذاشتمتو دلمم کلي به اين هيوالي دو سر بدو بيراه گفتم!!با صداي بلند رعد و برق از خواب شيرينم پريدم ! صداش انقدر وحشتناک بود که از ترس زير پتوم قايم شدم ! بارون با شدت زيادي ميباريد و قطر هاش مثل سنگ به شيشه ي پنجره ميخورد!داشتم سکته ميکردم ! تاريکي اتاق بيشتر اذيتم ميکرد !باز صداي وحشتناکي اومد که نزديک بود پس بيوفتم ! اسمون نا باورانه فرياد ميزد!!اوووف اخه االنم وقته طوفان بود!!! خدايا ميترسم!!! از بچگيم از اين صدا متنفر بودماينجور شبا تو اغوش مامانم ميخوابيدم .... صداي بعدي باعث از جام بپرمو با ترس خودموبه تخت اشوان برسونم ... دو دل بودم که برم کنارش يا نه که باز همون صدا باعث شدخودمو با ترس رو تخت پرت کنم ... اينکارم باعث شد اشوان از خواب بپر ... واي خدا اينکه باز بليز تنش نيست ..._ چته رواني؟؟؟ چرا اينجوري ميکني!سعي کردم بهش نگاه نکنم !_ مي ...ميترسم!- ميترسي؟؟؟ از چي؟!؟؟! پاشو برو بگير بخواب بابا حوصله ندارم!!سرمو کردم زير پتومو هيچي نگفتم که با عصبانيت پتو رو از سرم کشيد و گفت :_ پاشو برو رو کاناپه ميزنم لهت ميکنما! بغضم شکستو گفتم :_ خب ميترسم!! نميرم ميخوام اينجا بخوابم!!يکم بهم نگاه کردو بعد با لبخنده مسخره کننده اي پوفي کشيدو طاق باز خوابيد !اوووف بخير گذشت ....صداي اسمون اينبار شديدتر از هميشه تو گوشم پيچيدو باعث شد مچاله شده تو خودمبه اشوان بچسبم!! تو اون لحظه اصال برام مهم نبود که بليز تنش نيست .. که مسخرم بکنه يا هر چيز ديگه اي ! فقط ارامش کنارش بودن برام مهم بود همينو بس ! با کمال ناباوري به پهلو شدو دستاشو دورم حلقه کردو پاشو رو پام انداخت ...._ هيس ديگه بگير بخواب ترسو خانوم!اغوشش ارامش داشت ، امنيت داشت گرم بود ! انقدر احساس امنيتو ارامش داشتمکه اروم اروم چشمام گرم شدو به خواب شيريني فرو رفتم ! ************- سوگي پاشو !! د دوخي پاشو ديگه!چشامو به زور باز کردمو به هليا که باال سرم استاده بود چشم دوختم ..._چه عجب خانوم چشاشو باز کرد !! پاشو لنگه ظهر شد!!با صداي گرفته اي گفتم :_ ساعت چنده ؟ ! 70 __ چي؟؟؟؟- کوفت پاشو ديگه تنبل خانوم!! ميخوايم بريم شنا کنيم!! تو جام نشستمو چشامو ماليدم ! چقدر خوابيده بودم! کل بدنم درد ميکرد ...با غر غراي هليا از جام بلند شدمو به دستشويي رفتم ...- پس بقيه کوشن؟؟هليا لبخنده بدجنسانه اي زد و گفت :_ کلک روت نميشه بگي اقامون کجاست جمع ميبندي!؟خنديدمو گفت :- کوفت کال گفتم! باز خنديدو گفت :_ خودمم نميدونم صبح با اشکان از ويال زدن بيرون هنوز پيداشون نشده!- خانوما بريم!با صداي نيما به سمتش برگشتيمو حرفشو تاييد کرديم و به سمت ساحل راه افتاديم!دريا طوفاني بود ! من که عاشقش بودم حتي وقتي طوفاني بود ! با اينکه هوا سرد بود وفصل مناسبي واسه ابتني نبود اما ظاهرا بچه ها ميخواستن شنا کنن!! تمام فکرم پيشه اشوان بود از اينکه بهم نگفته بود چرا داره ميره بيرون از دستش دلخور بودم !!_ سوگي بيا بريم!!_ نه هليا حوصله ندارم تو هم رفتي مراقب باش دريا بدجور طوفانيه!!_ بيخيال ابجي بپر بيا ديگه!!دلم نميخواست دلشو بشکنم واسه همين بلند شدمو دستشو گرفتم!اب سرد بود واسه يه لحظه موهاي تنم سيخ شد ...- چقدر سرد !هليا _ زمستونه ديگه!_ کدوم خلي اين موقع مياد ابتني !!؟؟خنديدو گفت :- منو تو نيماي ديوونه! خنديدم به حرفش و بيشتر جلو رفتيم ....- واي هلي من دارم يخ ميزنم بذار برم بيرون!_ ا سوگي زد حال نزن ديگه يکم بازي ميکنيم بعد ميريم!داشتم از سرما ميلرزيدم ... - از دست تو!- مراقب باشيد زياد جلو نريد ...صداي نيما بود ..هليا - باشه حواسمون هست !با ارنج اروم زدم به پهلوشو گفتم :- تو همينجوري داري ميري جلو کجا حواست هست !؟؟خنديد ..._ هست نترس هست!!با موج سنگيني که به طرفمون اومد کامال رفتم زير اب ... عمق کم بود ولي موجي که اومدخيلي بزرگ بودو باعث شد چپه بشم تو اب ... داشتم از سرما يخ ميزدم ... دندونام به هم ميخورد...- هلي تو روحت دارم...از سرما ميميرم!انقدر سردم بود که ديگه نميتونستم حرف بزنم ...- شما تو اب چيکار ميکنيد !صداي عصبي اشوان بود ... هليا با ترس گفت :_ يا خدا شوهرت اومد االن سرمو ميذاره رو سينم!!به زور با کمکه هليا از اب بيرون اومديم ... دستو پاما ميلرزيد م!اشوان جلو اومدو با عصبانيتداد زد :_ تو عقل نداري؟؟؟ االن وقته شنا کردنه؟!؟!؟ گفتم هوا خوب شد ميبرمت !!و بعد فرياد زد :_ نگفتم؟؟؟ داشتم اب ميشدم ... از طرفي سرما از طرفي صداي عصبي اشوان حالمو بدتر ميکرد !يه لحظه احساس کردم بدنم مال خودم نيست انقدر بي حس بود که داشتم ميوفتادمزمين که بالفاصله اشوان منو گرفتو تو اغوشش انداخت!!ديگه نفهميدم چي شد .... فقط يادم مياد چشمام بسته شدنو همه جا تاريک شد ...با بي حالي چشمامو باز کردم ! نور شديد چشمامو اذيت ميکرد يکم که گذشتبهش عادت کردم! اينجا کجا بود ؟!؟- بهتري کوچولو؟سرمو چرخوندمو اشوانو ديدم که کنارم نشسته ! توي چهرش نه از عصبانيت خبري بودنه از خوشحالي ، کامال خنثي! به ارومي سرمو تکون دادم !_ زبونتم از کار افتاد؟! با احساس تشنگي اروم زمزمه کردم :_ آب...لبخند زد ... به من! باورم نميشد ! به سمته پارچ رفتو ليوانو پر از آب کرد و به اروميمنو نشوندو ليوانو به لبام نزديک کرد !_ مرسي!_ اينا رو ول کن تنبيت هنوز سر جاشه !! چرا به حرفام گوش نميدي هان؟؟! دلت کتک ميخواد؟!؟!؟با همون صداي ارومم جواب دادم :_ فکر نميکردم انقدر سرد باشه!يکم اخم کردو گفت :_ همينه ديگه عقلت اندازه نخودم نيست ! بعضيا وقتا فکر ميکنم بچه دارم بزرگ ميکنم!!يکم به هم نگاه کرديم که دوباره خودش گفت : _ اينجوري نميشه از اين به بعد مثل يه بچه باهات رفتار ميکنم تا ادم شي!! با حرص گفتم :_ من بچه نيستم!!- هه برو بابا!!_ بي ادب! خيلي بدي..._ تو خوبي!! حيف که االن تو بيمارستاني وگرنه له شدنت حتمي بود بچه!_ من بچه نيستم !_ هستي!_ نيستم!- ميگم هستي !_ ميگم نيستم!_ ميگم هستي بگو چشم!- نيستم نيستم نيستم !_ هستي هستي هستي!ديگه کم اوورده بودم با حالت گريه گفتم :_ اشـــــــــــــوان!؟؟!- جــــــــونم!؟؟کپ کردم ! اين چي گفت االن!؟؟ چرا يه دفعه انقدر مهربون شد هان؟!؟! _ پاشو سرمت تموم شد بايد بريم ويال ! وقت هست واسه کتک خوردن پاشـــــــو!****************با تکيه بهش از بيمارستان خارج شديم و به سمت ويال رفتيم ! حالم بهتر بود ! با وجود اين مرد سرد مغرور کنارم همه چيز برام لذت بخش و قشنگ بود ...حتي فکر کردن به يه روز دور بودن ازش قلبمو به درد مياوورد ...********************تنها تو پتو قلنبه شده رو کاناپه نشسته بودمو تي وي ميديم که با وورود اشکان به سالنقلبم ريخت ... معذب جمع تر شدم که خونسرد گفت :_ راحت باش!تنها لبخند زدم و سعي کردم خودمو با فيلمه مزخرفي که در حال پخش بود سرگرمکنم ...- بهتري؟؟خدايا نميدونم چرا انقدر از اين پسر ميترسم با اين که اشوان صد در صد رواني تر از اشکانه!- بله ممنون !باز مکث کوتاهي کردو گفت :_ اگه اشتباه نکنم فاميليت صبوري بود درسته!؟قلبم ريخت! براي چي اين سوالو ميپرسيد نکنه ميخواد به خانوادش همه چيزو بگه !باز تکرار کرد :- درسته؟!با ترس جواب دادم :_ بله!با پوزخند حرص دراري گفت :_ پس تو خون بس هستي!؟! اشوان احمق!!ناراحت شدم از اين کلمه بدم ميومد ! نميخواستم اسم خون بس روم باشه ! من حاال ديگه واقعا اشوانو شوهر خودم ميديدم البته اون کال هيچ حسي به من نداشت !شايدم بروزش نمي داد !_ چطور حاضر شدي در ازاي ازادي پدرت همچين کاري کنيو زندگيتو خراب کني!فداکاريه بزرگيه!! البته اشوانم بد تيکه ايه! هيچ دختري از همچين پسري نميگذره ! ههفقط موندم چجوري با اين اخالقاي سگيش ميسازي!؟؟حقا که برادر همون بود!! هردوشون کپي هم بودن ! با حرصو کمي عصبانيت گفتم :_ من با اخالقاي اشوان هيچ مشکلي ندارم و اين کسي که داريد در موردش حرف ميزنيداالن رسما شوهرمه و من اونو دوستش دارم ...نذاشت حرفم تموم بشه ...- اون چي ؟!؟ .. اونم تو رو دوست داره ؟؟؟دهنم بسته شد سکوت کردم ... اين دقيقا همون چيزي بود که خودمم نميدونستم ..._ چرا نبايد زنمو دوست داشته باشم !صداي خودش بود ... مرد من! اشوان! از بودنش تو همچين شرايطي ميخواستمبال دربيارم ! چقدر بودنش خوبه ! اومدو باال سرم ايستاد و باز ادامه داد:_ البته حق داري من سوگندو دوست ندارم !قلبم شکستو سرمو پايين انداختم که دوباره با صداش به خودم اومدم :- چون عاشقشم ... ديوونشم! سرخ شدم ... بهم نزديک شدو بغلم کرد :_ با دنيا عوضش نميکنم !خدايا ضربانه قلبم هر لحظه شديدتر ميشد ! داشتم ميمردم ! اين کلمات قشنگ ترين کلماتي بوده تا حاال تو عمرم شنيدم ...********************************اشکان پوزخندي زدو از جاش بلند شد ..._ اميدوارم همينطور که ميگيد باشه!و رو به من ادامه داد :_ البته گمون نکنم "زن داداش"!روي کلمه ي زن داداش تاکيد کردو از سالن خارج شد ! حق با اشکان بود اين عشق يک طرفهموندگار نبود! اشوان منو دوست نداشت بايد قبول ميکردم!اشوان_ پسره ي احمق!با عصبانيته خاصي نگاهش کردمو گفتم :_ مگه دوروغ ميگفت!؟؟!خيلي سريع با قدماي بلندو محکم به سمت حياط رفتم که پشت سرم اومدو بازومو محکمگرفتو منو به عقب برگردوند .._ چته؟؟ يهو رم کردي؟!؟با حرص بازومو کشيدمو سعي کردم ازش دور بشم اما باز مانعم شد !_ سوگند ناجور ميزنمتا! بنال ببينم چه مرگته!؟ هان؟؟؟بغضم گرفت از اين همه حقارت ... اشکام روي گونهام جاري شد !_ هيچي ولم کن ميخوام تنها باشم!!- تو غلط کردي ! بيا بريم تو ببينم هوا سرد!_ به درک بذار بميرم مهم نيست !!پوزخند زدو گفت : - اونم من تعيين ميکنم کي بميري!!!با هق هق محکم مشتي به سينش زدمو گفتم :_ خيلي بدي!! ديگه دوست ندارم!چهرش رنگ شيطنت گرفتو چشاشو بامزه درشت کردو گفت :- مگه قبال داشتي؟؟تازه فهميدم چه گندي زدم! خاک تو سرت سوگند ... با اخم ساختگي جواب دادم :_ نخيرم!!_کوفت خوبه همين االن اعتراف کرد!!_من اعتراف نکردم تو توهوم زدي!!_ دوروغ نگو بچه! اعتراف کن که عاشقمي شبا با فکر من ميخوابي!!با حرص گفتم :_ اصالم اينجوري نيست!!_ چرا اينجوري!!- نيست!_ هست !خسته شدم از بحث کردن با گريه گفتم :_ اشوان اذيتم نکن!!برعکس چيزي که تصور کردم اروم با شستش اشکامو پاک کردو به لحن متفاوتي گفت :_اوکي فعال اتش بس بدو بريم تو تا مريض نشدي!دستشو دور شونه هام حلقه کردو منو وادار کرد که وارد ويال بشم!گيج بودم از رفتارشخدايا اين پسر اخرشه ...!!!_ به به عاشقو معشوق ! با ديدن هليا خواستم از اشوان فاصله بگيرم که مانع شد و جواب داد:_ سالم بر خرمگس خودم !هليا - بي ادب ! سوگند خدايي اين شوهر تو داري؟!فقط لبخند زدم که گفت :- اره ديگه همش بهش بخند پرروتر از ايني که هست ميشه! اشوان - اوي گيس بريده هواستو جمع کن يه وقت ديدي اين چهار تا انگشت بادندونات اصابت کرد!هليا - اوي برجه اخمو من سوگند نيستم ازت بترسم !سعيد خنده کنان وارد سالن شد :_ چتونه باز شما دوتا!؟اشوان با لحن خاصي گفت:_ سعيد اين زنتو جمع کنا تا ناقصش نکردم!سعيد بامزه هليا رو بغل کرد و گفت :_ مگه شوهرش مرده!اشوان- اي ! ادم حالت تهو ميگيره با شما دوتا! هليا - خيلي دلتم بخواد تو بي احساسي!اشوان - اتفاقا من خداي احساسم خبر نداري!اره جونه عمت!!!!!هليا - سوگند راست ميگه؟؟؟وقتش بود بزنم تو برجکش! - مهم اونه از چه احساسي صحبت کني هليا ! تو بي احساسي نظير نداره! بچه ها زدن زير خنده! انتظار داشتم عصبي شه!! اما برعکس بهم بيشتر نزديکشدو گفت:_ عزيزم قول ميدم از اين به بعد تمام احساسمو بريزم به پات چطوره دوست داري!؟لحنه صحبتش ترسناک بود ميخواستم بگم نه جون مادرت از اينکارا نکن من راضينيستم انقدر به زحمت بيوفتي! اما بجاش خفه شدم!باالخره از شمال برگشتيم ! دلم گرفت اما ازهليا قول پرفتم که بازم باهمديگه بيرون بريم... اخالقه اشوانم عوض شده بود! يه ذره بيشتر از قبل بهمتوجه ميکرد ! نميدونم اينهمه تغيير چه دليلي داشت! باورم نميشد که با من مهربون بشه،بهم توجه کنه حتي بيشتر از دفعه هاي قبل ! اگه همه ي اين رفتاراش فيلم بود در اينده خيلي اذيتميشدمچون بيشتر از هر زماني وابسته ي اين مرد جذابه پر جذبه شده بودم ... اي کاش ميتونستمافکارشو بخونم ... بفهمم اين ادمه مرموز چي تو سرش ميگذره!با مامانو بابا بيشتر از قبل صحبت ميکردم چون ديگه از تيکه هاي اشوان خبري نبود !فردا سال تحويل ميشد .. حتي وقتي بهش گفتم که ميخوام به ديدن پدر مادرم برم مخالفتي نکرد!عاشقش بودم ! هر چند مغرور بود مي پرستيدمش ... هر چند از احساسش خبر نداشتم اما دوستداشتمتمام احساسمو بهش بدم تا شايد بفهمه چقدر برام مهمه ... تا شايد بفهمه چقدر دوستش دارم!صداي تلفن همراهم منو از فکر بيرون کشيد ... با ديدن اسم شادي انگار دنيا رو بهم دادن!_ سالم دوستم! دلم برات تنگ شده خيليصداي شادش تو گوشم پيچيد :- سالم بيمعرفت منم دلم برات تنگ شده تو که حالي از ما نميگيري!_ بخدا شرمندتم شادي ميدونم دوست خيلي بدي ام! _ ببند بابا ! چطورري؟ شوهر جونت چطوره؟؟_ خوبم شکر اونم خوبه!_ حال ميکني ديگه هلو افتاده تو دامنت ما هم که داريم ميترشيم!!_ غلط کردي عمم اين همه خواستگار داره تو همش جوابت منفيه!!خنديد و گفت :_ اخه هنوز هلوي ايندمو پيدا نکردم!_ مرض ! تو چطوري؟؟- بد نيستم! راستي سوگي يه چيزايي شنيدم مطمئن نيستم درست باشهولي بايد ببينمت!_ چيزي شده شادي؟؟_ نگران نشو فقط يه خبر يا شايد شايعست ببينمت ميگم بهت!_ داري ميترسوني منو!- ديوونه واسه چي ميترسي گفتم که چيزي نيست حاال کي زندان بانت اجازه مالقاتميده!_ فکر نميکنم ناراحت شه صبح بيا خونمون!_ اوکي راستي فردا شبم عيد پيش پيش عيدت مبارک !- عيد تو هم مبارک عزيزم ميبينمت !_ اوکي تا فردا باي- باي ..گوشي رو با دلهره عجيبي قطع کردم...استرس عجيبي گرفته بودم ! شادي هميشه دختر شوخي بودو اين جدي بودنش يکم نگرانم کرد ! تحمل کردن تا فرد ا برام سخت بود خواستم باز بهش زنگ بزنم که باباز شدن در ساختمون و اومدن اشوان منصرف شدم! بوي عطرش تمام فضاي خونه رو پر کرد ! عاشقه اين بو بودم که بوي ارامش ميداد بويامنيت ! حس يه زن خونه دار بهم دست داد جلو رفتم و با لبخند گفتم :_ سالم خسته نباشي!چهرش خسته بود ! با لبخند کجي گفت :_ اينجوري خستگيم در نميره کوچولو!گيج بهش نگاه کردم که اروم اروم بهم نزديک شد ... انقدر نزديک که ...وقتي ازم جدا شد با شيطنت گفت :_ حاال در رفت!منگ بودم فقط مثل عالمت تعجب بهش نگاه ميکردم که يدفعه به خودم اومدموديدم غيب شده! همونجور اونجا واستاده بودمو مثل مونگوال به رو به روم نگاه ميکردمنميدونم چند دقيقه طول کشيد که با لباساي راحتيش از اتاقش بيرون اومد و با ديدن منخنديدو گفت :_ تو ديگه اخرشي دوخي! و از کنارم رد شد ...سعي کردم به خودم مسلط شم و قضيه فردا رو بهش بگم..._ اشوان؟!_ جون دلم؟!بابا اين هر روز پيشرفت ميکنه ! چقدر خوبه که اينقدر مهربون ميشه! غرق لذت بودمکه گفت :_ سوگند باز زدي اون کانال ؟! چي ميخواستي بگي؟؟ با کلمات بازي کردم ..._ راستش .. راستش شادي .. شادي فردا صبح مياد اينجا!يکم اخم کردو گفت :_ چرا؟؟چرا؟؟ اين ديگه چه سواليه!!؟؟ با ترس گفتم :_ دلم براش تنگ شده بود گفتم ... گفتم بياد ببينمش! اخماش باز شد اما خيلي جدي گفت :- اوکي!و به سمت کاناپه رفت! نفس راحتي کشيدمو براي ادامه ي کارم به اشپزخونهرفتم ... اما بازم تو دلم اشوب بود ! اي کاش سريع تر صبح ميشد ...با چيدن ميز شام اشوانو صدا زدم .زياد طول نکشيد که وارد اشپزخونه شد و خيليجدي پشت ميز نشست و با نگاهه دقيقش ميخه حرکاتم شد! انقدر نگاهش دستپاچم کرد کهاخر سر بشقابي که براي ساالد اوورده بودم از دستم افتادو شکست با حرص گفتم :_ اه! همش تقصير توا!!!ابروهاشو باال بردو با نيشخند گفت :_ به من چه تو دست وپا چلفتي هستي ! باز غر زدم :_ نخيرم جنابالي با اون طرز نگاه کردنت ادمو هل ميکني!!باز با همون حالت گفت :_ مگه طرز نگاه کردنم چجوريه !؟ديگه داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم ... ناخداگاه فکرمو به زبون اووردم: _ بعضي وقتا دلم ميخواد چشاتو از کاسه در بيارم !با اين حرفم زد زير ميخنده .... واي خدا بخير کنه ! موذيانه گفت :- خب ديگه چي ؟؟با ترس گفتم :_ ديگه هيچي!!!همونجور که مردونه ميخنديدو منم براش ضعف ميکردم بلند شد و به طرفم اومدخواستم برم عقب که بلند گفت :_ صبر کن ديوونه کاريت ندارم ميخوام کمکت کنم بياي اينور تو پات شيشه نره!با اين حرفش کامال ثابت شدم دور تا دورم شيشه شکسته بود ميتونستم بپرمواز حصارش خالص شم اما انگار توان اينکارو نداشتم ! تا به خودم بيام اشوان دستشودورم گرفتو منو بلند کرد ... جايي که منو زمين گذاشت کامال امن بود!با خجالت ازش فاصلهگرفتموگفتم :- برم ..جارو برقي رو بيارم تميز کنم اينجا رو !قصد رفتن کردم که اروم استينه تيشرتمو گرفتو کشيد ..._ نميخواد فعال بيا شامتو بخور بعدا خودم جمع ميکنم!ناخداگاه لبخندي زدم ! ***********************با ديدن ساعت از تختم بلند شدم ! به احتمال زياد اشوان رفته بود . تمامديشب به شادي فکر ميکردم .. اي کاش زود تر سرو کلش پيدا ميشد !بعد مرتب کردن خونه و چيدن ميوه و مخلفات براي پذيرايي منتظر رو به روي تي وي نشستم و براي گذروندن وقت اين کانالو اون کانال کردم!با بلند شدن صداي ايفون به سرعت به سمتش رفتمو درو باز کردم! صورت شادي مثل هميشه پر از انرژي مثبت بود بعد از چند وقت تازه فهميدمچقدر به ديدن همين صورت نياز داشتم...- سالم به خانومه خونه!اغوشمو براش باز کردمو اونم سريع پريد تو بغلم ..._ سالم شادي چقدر دلم برات تنگ شده بود !!گونمو بوسيدو گفت :_ منم همينطور خانومي! لبخند زدمو گفتم :_ بيا تو اينجا واينستا!با شيطنت گفت :_ بکشي کنار چرا که نه!از جلو در کنار رفتمو به داخل راهنماييش کردم ... جعبه تو دستشو جلوم گرفتو گفت :_ قابلتو نداره سوگي جونم!با چشماي گرد شده نگاهش کردمو گفتم :_ اين چيه ديوونه؟؟_ کادو خونته ديگه ! من که نيومده بودم به کاخ شما!_ خونم با خونش!؟خنديد و گفت:_ خونتون ! لبخند زدم ..._ بشين برم چايي بريزم برات!_ اوووووو ! برو ببينم چه ميکني !با خنده گفتم :_ زهر مار!بعد از ريختن چايي باز به سالن برگشتمو کنار شادي نشستم ..._ اگه بدوني از ديروز چقدر بخاطر جنابالي گوشت تنم اب شده!!با تعجب گفت :_ وا! چرا؟؟با نگراني گفتم :_ قرار بود يه چيزي بهم بگي!فنجونشو روي ميز گذاشتو لبخنده مصنوعي زد ..._ دختر ديوونه گفتم چيزه مهمي نيست که!با استرس بيشتري گفتم :_ ميگي چي شده شادي؟؟_ بذار از گلوم بره پايين چشم!_ اوکي بدو من دارم از کنجکاوي ميميرم !_ هميشه عجولي !کمي از چاييشو خورد و فنجونو روي ميز گذاشت ...تمام مدت نگاهش ميکردم ميدونستمکار درستي نيست اما استرس امونمو بريده بود ..._ اينجوري نگاه نکن!! لبخند خجالت زده اي زدمو گفتم :_ اوکي ببخشيد !لبخند زدو گفت :_ اشوان چطوره؟؟ زندگيتون خوب پيش ميره؟؟باز داشت منو مي پيچوند ! ناچار جواب دادم :_ اره خوبه خدارو شکر اخالقشم بهتر شده!_ خب؟!با تعجب گفتم :_ خب چي؟؟_ چرا بهتر شده؟!باز با همون حالت جواب دادم:_ چي بهتر شده؟؟؟با دست زد رو ميز و که از ترس از جام پريدم ..._ اه چقدر خنگي توووو!! اشوانو ميگم ! تاحاال از خودت نپرسيدي چرا دشمنتشده فرشته مهربون؟!؟!چشامو ريز کردم گفتم :_ چي ميخواي بگي شادي!!پوفي کشيد و با حرص گفتم :_ بابا ميخوام بگم شايد پدر تو قاتل پدر شوهر جونت نباشه!!مغرم هنگ کرد !سعي کردم تمام اون کلمه ها رو يه بار ديگه به ياد بيارم ...پدر من .. پدر اون ...قاتل ...اشوان ... واي خدا! با لکنت گفتم : _ يع..ني!؟شادي - بله يعني!_ تو..تو مطمئني؟؟ از کجا فهميدي؟؟- مطمئن نه ولي به احتمال 12 درصد درسته! يه چيزايي شنيدم مثل اينکه قاتل اقايجهانبخش پيدا شده ! و جالبتر از اون اينکه قاتل يکي از اقوام خود اين بيچاره بوده!گنگ نگاهش کردم :_ يکي از اقوامش؟!؟سرشو به نشونه ي مثبت تکون داد !!- يعني بابا بي گناهه ؟؟!؟ ... يعني من ..._ بيخيال دختر تو که االن خوشبختي! چه فرقي ميکنه؟! با چشاي اشکيم به شادي نگاه کردم ..._ چرا فرق ميکنه شادي! فرق ميکنه اينکه فقط به چشم يه خون بس ديده شيفرق ميکنه!!_ اگه اين موضوع حقيقت داشته باشه اشوان از همه چيز باخبره!قطره ي اشکي از چشمم رو گونم افتاد ..._ پس واسه همين مهربون شده ... هه ! عذاب وجدان گرفته!شادي نزديکم شدو دستمو تو دستش گرفت .._ اين فقط يه احتمال سوگند! شايد حقيقت نداشته باشه!با چشماي تارم بهش خيره شدم :- من بايد چيکار کنم؟!لبخند مهربوني زد.. _ زندگي عزيزم! -شادي اون از رو ترحم با منه! منه احمق ... من احمق ...حرفم با هق هقم درگير شد ..._ فکر ميکردم دوستم داره !_ سوگند از کجا ميدوني نداره اذيت نکن خودتو عزيزم اگه دوست نداشت بعد اينقضيه ازت جدا ميشد ميرفت پي خودش اما ميبيني که پات واستاده پس حتما دوستداره!پوزخند زدم ..._ اگه هنوز پيشم بخاطر اينکه عذاب وجدان داره ! فقط همين ..._ اي بابا انقدر منفي نباش دوخي! دارم سعي ميکنم اين معما رو حل کنمتا اون موقع خواهشا برا خودت خيال بافي نکن! خب؟؟لبخنده مصنوعي زدمو سرمو به نشونه مثبت تکون دادم ...شادي تا يک ساعت پيشم بودو بعد رفت ! رفتنش باعث شد باز تو خودم برم ...به اشوان فکر ميکردم ... به خودم ... به زندگيم ! به اينکه من واقعا االن خوشبختم ..مني که اين همه از خوانوادم دور شده بودمو ديدنشون برام ارزو بود ...با باز شدن در خونه قلبم ريخت ! ميخواستم برم تو اتاقم اما يه حس مانعم شد ... مثل هميشه نهولي اروم گفتم :- سالمنگام کردو کمرنگ لبخند زد ..._ سالمخستگيش از تو صداش داد ميزد ! ميخواستم بگم خسته نباشيد اما لبام واسه گفتنش تکون نخورد خيلي بي اراده به سمت اتاقم رفتم ! نه ميتونستم دعا کنماين قصيه صحت نباشه نه دلم ميخواست باور کنم پدرم قاتله!روي تخت نشستمو دستمو کالفه الي موهام کردم ! اين چه داستانيه! اينهمه اتفاق!اونم واسه من! هيچوقت فکرشو نميکردم ... صداي بلندش کل خونه رو پر کرد :_ هي ســــــــــــوگند!اين چرا داد ميزنه ؟!_ کجايي تو بيــا ببينم!جواب ندادم که بازم گفت :_ با تــــــــوام!در اتاقو باز کردمو با عصبانيت گفتم :_ بلـــــــــــــــه!دراز کشيد بود رو کاناپه و تي وي ميديد ..._ بله و کوفت بيا اينجا ببينم!با حرص جلو تر رفتم دست به سينه واستادم ..._ فرمايش!؟چشاشو ريز کردو رو کاناپه نشست ..._ سرکار خانم چرا اينجوري حرف ميزنن ؟!؟ اصال به چه دليل رفتي تو اتاق!نميدونستم چرا دارم اينجوري ميکنم ولي با حرص جواب دادم :_ نميدونستم واسه تو اتاق رفتنمم بايد از شما اجازه بگيرم !!!لبخند شيطوني زد و گفت:_ تو واسه خيلي چيزا بايد از من اجازه بگيري حتي واسه اب خوردنت! مثل اين بچه ها بهش زبون درازي کردمو گفتم :_ شوخيه بي مزه اي جناب جهانبخش!!خواستم برم که بليزمو گرفت و کشيد .. اين کارش باعث شد شوت بشم تو اغوشش!خجالت کشيدمو خواستم ازش جدا شم که مانعم شد و گفت :_ راهه فراري نيست عروسک حاال بگو چي شده!!؟؟سعي ميکردم بهش نگاه نکنم ! ضربان قلبم اونقدر شديد ميزد که فکر ميکردم صداشواونم ميشنوه ! براي زود تر خالص شدنم سريع گفتم "_ چيزي نشده ! باز تقال کردم اما فايده اي نداشت ..._ پس چرا عشقه اشوان انقدر عصبيه امروز !؟قلبم داشت وايميستاد ! نفس کشيدنم خيلي سخت شده بود ... داشت باهام بازي ميکرد؟!؟ به حرفاي شادي فکر کردم ..." اگه اين موضوع حقيقت داشته باشه اشوان از همه چيز باخبره!"با عصبانيت زيادي سعي کردم پسش بزنم ! اما فايده اي نداشت ! خيلي غير عادي شروعکردم به گريه کردنو حرف زدن ..._ ديگه از اين حرفا به من نزن! من عشقه تو نيستم!ميفهمي!! من فقط يه خون بسم! من عشقه تو نيستمبا مشتا ي کوچيکم ميکوبوندم به سينشو با گريه حرف ميزدم:_ من فقط يه زندانيم !! نيستم ..عشقه تو نيستم!!انقدر تعجب کرده بود که فقط نگام ميکرد ... سعي کرد ارومم کنه ...._ اروم دختر ! چرا اينجوري ميکني؟! سرمو گذاشتمو رو سينشو با صداي بلند گريه کردمدستاي بزورگو مردونش تسکين دهنده خوبي بودموهامو نوازش ميکردو مدام تو گوشم زمزمه ميکرد:_ اروم باش خانوم کوچولو ... اروم باش...دلم خيلي گرفته بود ... هميشه از دست دادن چيزاييکه دوست داشتم ميترسيدم !دل نميخواست به نبودن اشوان فکر کنم حسمو نميشناختم ! اين حسه لجبازم از رفتنهاشوان ميترسيد خودمو بيشتر بهش چسبوندم ! ترس از نبودنش .. دوروغ بودنه حرفاش ..همه چيز داشت نابودم ميکرد ! دلم نميخواست به هيچ قيمتي ارامشه اغوششو از دست بدم ...بغض مهار شدم اروم نميگرفتو بي تابانه اشک ميريختم ..._ چيه سوگند؟! اروم باش من اينجام! دوست داشتم ... اره دوست داشتم بيشتر ارومم کنه ... بيشتر نوازشم کنه ... بيشتر نازموبکشه ... فقط دلم ميخواست باشه .. فقط همين .._گريه نکن خانومم ... هيـــس اروم ..نميدونم چقدر طول کشيد که ارامشش تزريق شد به تمامه وجودمو به خواب عميقيرفتم .. طوري که انگار صد سال نخوابيده بودم ! وقتي بيدار شدم روي تخت بودم ، پتو روم بود ! کار خودش بود اين اواخر منو بيشتر بهخودش وابسته ميکرد ... روي تخت نشستمو بي اختيار يه قطره اشک از چشمم چکيد و اروم زير لب زمزمه کردم"خدايا از من نگيرش" بلند شدمو تو ايينه چهره ي خستمو نگاه کردم ... انقدر گريه کرده بودم که چشمام قرمزو پوف کرده شده بود ... صداي تي وي نشون ميداد که بيدارهبراي سر حال شدن تصميم گرفتم دوش بگيرم تا بلکه يه ذره از کوفتگي بدنموپوف چشمام کم شه ..بعد از گرفتن دوش و تعويض لباسم از اتاق خارج شدم اشوان مشغول حرف زدن با تلفنش بوددلم ميخواست بي تفاوت باشم ولي نميشد گوشامو تيزکردم تا خب صداشو بشنوم ...- فکر نميکردم انقدر کش پيدا کنه !.......__ فردا چند نفرو ميفرستم تحقيق کنن! ........ __ هيچ غلطي نميتونه بکنه ! صداشو پايين تر اووردو گفت :_ فردا بيا شرکت با وکيلمم تماس بگير بگو پيگير باشه!تو دلم اشوب بود ... يعني درباره ي همون قضيه داشت حرف ميزد ! يعني اون همه چيزوميدونست!انقدر ناخنمو تو دستم فشار دادم که اخر کفه دستم زخمي شدو خون اومد ! با تموم شدن مکالمهاشوانوشخصه ناشناس سريع از اتاق خارج شدو به سمته جعبه کمک هاي اوليه توي اشپزخونه رفتم ...نگاه متعجب اشوانو رو خود حس کردم اما دلم نميخواست نگاهش کنم !سعي کردم از توي کابينت جعبرو در بيارم اما هميشه همين کوتاهيه قدم دردسر ميشد در حالتالش کردنبراي برداشتن جعبه بودم که اشوان از پشته سرم جعبه رو از توي کابينت در اوورد ..._ ببينم چي شده؟؟ نميخواستم ببينه اما ديد ، ديدو اخماشو تو هم کرد :_ چيکار کردي با خودت !؟نگاش نکردم تمرکز کردم روي سوزشه دستم عميق نبود ولي شديدا ميسوخت ! با زور اشوانروي صندلينشستمو اون سعي کرد زخممو با چسب زخم ببنده ! سوزشه دستم اذيتم ميکرد اما گرمي دستاياشوانتسکين دهنده خوبي بود ! کارش که تموم شد با نگاهه نافذش بهم چشم دوختو گفت :- ميسوزه؟!تنها سرمو به نشونه ي مثبت تکون دادم ..._ چيکارش کردي ؟!جواب ندادم که باز اروم گفت :- هان؟!بايد يه چيزي ميگفتم ... بايد ...._ خورد به لبه ي تخت!چشماشو ريز کرد قلب ريخت ..._ دوروغ نگو اين جاي ناخنه!!سرمو پايين انداختمو سکوت کردم شايد اينجوري بيخيالم ميشد ..._ پاشو برو اماده شو !با تعجب سرمو باال اووردمو گفتم :-چرا؟!_ مثل اينکه يادت رفته 0 ساعت ديگه عيده!! انگار حافظم به کلي پاک شده بود انقدر سريع از جام بلند شدم که اشوان چشاش گرد شدتوجه نکردمو راهه اتاقمو با سرعت طي کردم فقط صداشو از پشت شنيدم ..._ اروم برو ميوفتي ناقص ميشيا !*******************************به کلي عقلمو از دست داده بودم ! يکي از پيراهنايي که براي عيد اشوان برام خريده بودو انتخابکردم وبعد از درست کردنه موهامو ارايش صورتم پوشيدمش !پيراهنم به رنگ سورمه اي بود که دور يقه و سر استيناش نوار قرمز رنگي داشت به عالوه ي يهکمربندهباريک قرمز که با بستنش قطر باريک کمرم مشخص تر ميشد ساپورت کلفته سرمه ايم هم پامکردمرژ قرزمو پرنگ تر کردم ! موهاي لخت پر کالغيمو دورم ريختمو در اخر با لبخند رضايت بخشيخودمو تو اينه ديدزدم !واقعا عالي شده بودم فقط يه حسي بهم ميگفت رژم خيلي پرنگه ... با خياله اينکه ، وقتيخواستنمبراي شام به خونه ي فرنگيس خانوم بريم کمرنگش ميکنم ، بيخيالش شدم ! زمان زيادي تا سالتحويل نموندهبود ! دلم ميخواست توي اين لحظه ها براي يه روزم شده حرفاي شادي رو فراموش کنم و خودموبزنم بهبيخيالي ! با خوشحالي به سمته کمدم رفتمو کادوي اشوانو از توش دراووردم ! به عالوه يسوپرايزم !يه سوپرايز خنده دار که از قبل براش امده کرده بودم اونم يه جفت جوراب بود ! اما کادوي اصليم يه سته کروات و سر استين با يه عطر مردونه ي خوشبو بود که به انتخاب خودم گرفته بودم براش!دلم ميخواست عکس العملشو وقتي کادوشو باز ميکنه ببينم !جعبه تزئيني که توش جورابو جاسازي کرده بودمو روي ميز توالت گذاشتمو کادوي اصلي رو زيرتخت قايم کردم !خيلي هيجان داشتم! _ اووووي سوگند کوشي؟! بيا ديگه االن سال تحويل ميشه توپا رو در ميکنن ميخوره بهت نابودميشيااااا بدووووبيا!خندم گرفتو به سمت در اتاق رفتم ....***************از اتاق خارج و وارد سالن شدم! اشوان شلوار اسپرته سرمه اي پاش بود با پيراهن سفيد مردونه وکتش رو کاناپهافتاده بود پشت به من رو به تي وي ايستاده و يه دستش تو جيبه شلوارشو دسته ديگه مشغولعوض کردنکانال تي وي با کنترل بود ! شايد متوجه حضورم نشد بود جلو تر رفتم و اروم روي کناپه نشستم ! انگار حس کرد بودنمو چون يه دفعه برگشتو نگاهه کوتاهي بهم کردو باز به سمت تي وي برگشتچقدر دلخور شدماز بي توجهش اما انگار تازه دوزاريش افتادو با تعجب و چهره ي خاصي دوباره برگشتو زل زد بهمن منم خيره شدمبه جذابيته مرد موقت زندگيم ! چقدر توي اين لباس خواستي تر شده بود دلم ميخواست بغلشکنمبگم چقدر دوسش دارم بگم چقدر جذاب تر از هميشه شده ... _ پاشو بينم!با صداش از فکر بيرون اومدم ! لحنش بيشتر دستوري بودو اخم خاصي روي پيشونيش خود نماييميکرد با ترسبلند شدم! مقابلم با فاصله خيلي کمي ايستاد . بازم در برابرش مثل فنجوني بودم در برابر فيل ! نگامو پايينانداختم سخت بود نگاه کردن به نگاه نافذش با دستش چونمو باال اووردو مجبورم کرد بهش نگاهکردم اينباربا لبخنده جذابي نگام مي کرد ..._ خيلي خوردني شدي جوجو!مطمئن بودم قرمز شدم! نفسم حبس شد ...._ فسقلي خجالتي منو نگاه !داشتم اب ميشدم ...دستمو غير ارادي روي سينش گذاشتم تا بره عقب تر اما تکون نخورد ! المصب خيلي سخته ...تک خنده ي مردونه و جذابي به تقالي بي فايده من کرد منو تو حصار بازوهاش حبس کرد ! بالحن خاصي گفت :_ بسه خسته ميشي!باز با شرم بهش نگاهش کردم هيچ معلومه چمه !؟ هيچ معلومه چشه؟! من که عاشقه اين اغوشبودمولي پس چرا يه حسي با احساسم لج ميکرد؟؟! بازم تقال کردم براي ازادي اما فايده اي نداشتاشوان فقط ميخنديدوبا لذت نگام ميکرد ... با مظلوميت گفتم :_ اشوان ولم کن کار دارم! سر خوش جواب داد :_ به درک !_ ا ... ولم کن االن سال تحويل ميشه !چشمکه شيطوني زدو گفت :_ چه بهتر تو بغله من سالت تحويل ميشه !نيشگوني از بازوي عضالنيش گرفتمو ولي انگار نه انگار با حرص گفتم :_ خيلي پررويي!باز سرخوش گفت :_ ميدونم !نه مثل اينکه خالصي نداشت ! مغزم جرقه زد و سريع گفتم :_ بذار ميخوام برم کادوتو بيارم !اينو که گفتم لبخنده خاصي زدو ولم کرد ..._ اين شد يه چيزي برو بيارش !اخيش باالخره ازاد شدم !بسرعت به اتاقم برگشتمو بعد از بستن در بهش تکيه دادم ... اووووف اين لعنتي چقدر تند ميزد !اروم باش ابرومو بردي ! باز چشمم به خودم تو اينه خورد ! "حق داشت اينجوري بغلت کنه ديگه اينم تيپ بود تو زدي"!!سرمو تکون دادمو به سمته جعبه رفتم ... از رو ميز برش داشتم ... سال داشت تحويل ميشد بايدعجله ميکردمبالفاصله از اتاق بيرون زدمو به طرف اشوان که کنار هفت سينمون نشسته بود رفتمو روي مبلنشستم . با لبخند خاصي نگاهم ميکرد ... با خجالت قران و برداشتمو بازش کردم دوست داشتم دعا کنم .. دعا کنمبراي سالمتي بيمارا براي سالمتي خانوادم براي سالمتي شوهر اجباريم "اشک تو چشام حلقه زد "براي اين که اين اخرين سالي نباشه که سال تحويل کنارشم ... براي اين که تا ابد پيشم بمونه ... براياينکه اغوش گرمه تنها پناهگاه امن براي من باش براي اينکه حضورش تکيه گاهم شه ... چقدرخوب ميشد اگهميتونستم همه اينا رو به زبون بيارمو اين غرور لعنتيو بشکنم .... حس ميکنم دستاشو که دور بازومحلقهميشه ... گرماي نفسشو حس ميکنم وقتي کنار گوشم ميگه ...._ گريت واسه چيه االن ؟! دلم نميخواد غمگين شه ... دلم نميخواد غمگين شم ... ميخوام .. ميخوام اگه اولين و اخرين ساليهکهکنارشم و باهاش جشن ميگيرم ازم خاطر قشنگ داشته باشه براي همين لبخند ميزنم و ارومزمزمه ميکنم :_ هيچي ...صداي دعا سال تحويل هر دوي مارو به سمت تي وي برگردوند اما هنور جسم من در حصاربازوهايمردونه ي اشوان بود .... هردومون زير لب زمزمه ميکرديم ....يا مقلّب القلوب و االبصار.....اي دگرگون کننده ي قلب ها و چشم ها..... يا مدبر الليل و النهار....ايگرداننده و تنظيم کننده ي روزها و شبها ..... يا محوّل الحول و االحوال .....اي تغيير دهنده ي حالانسان و طبيعت.......حوّل حالنا ......الى احسن الحال ... حال ما را به بهترين حال دگرگون فرما ....صداي در کردن توپ ها مغلوبم کرد .... بووووووومب .... اغاز سال يک هزار و سيصد و نود و سه .... اواي زيباي سال نو قلبمو اروم تر کرد ...اشوان با لبخند به سمتم برگشتو به پيشونيمو بوسه زد .. باز م خيره شد تو چشمام اروم گفت :- عيدت مبارک خانومم ...باز بغضم گرفت ... لبخند زدمو با همون صداي لرزونم گفتم :_ عيد تو هم مبارک ...باز با لبخند خاصي گفت :_ اول نوبت کادوي منه ...بلند شدو از کنار کناپه يه بسته رو برداشتو به سمتم اومد ..._ اينم عيدي خانوم کوچولو !سرخ شدم ! هيجان تمام وجودمو گرفت ! بسته رو از دستش گرفتمبا مهربوني و خجالت گفتم :_ مرسي اشوان !_ دستاشو تو جيب شلوارش کردو گفت :_ قابل فسقلي رو نداره!باز لبخند زدومو بسته رو باز کردم!! از چيزي که ديدم حسابي شکه شدم ! کادوي اشوان خيليخيلي برام سوپرايز بود ... يه گوشي اپل s0 بسفيد يه جعبه جواهر خيلي شيک هم باهاش بود! باباز کردنشو ديدن سرويس طال سفيد خيلي خوشگلي که تو جعبه بود واقعا شوکه شده بودمبا تعجب نگاش کردم و گفتم :_ اشِــــــــــــــــــــــ ــــــــــوان !؟ چشمک زدو گفت :_ چيه عروسک !؟_ ا.. اينا ... خيل..خيلي گرونن! تو نبايد ... تو نبايد اينکارو ...انگشت اشارشو روي لبم گذاشتو و اروم گفت :_ هيــــــــــــــــــــس ! اوال قابل تو رو نداره ثانيا من يه خانوم کوچولو که بيشتر ندارم !خدايا چقدر اين مرد دوست داشتني بود با تمامه غرورش ... دلم ميخواست ازش تشکر کنم يهجور خواست يه جور متفاوتاز جام بلند شدمو روي پنجه هام واستادمو سريع دستمو دور گردنش انداختم و اروم روي گونشبوسه زدم !و باز زمزمه کردممرسي !شوکه شد از کارم شايد فکر نميکرد همچين کاري کنم ...قبل از اينکه به خودش بياد سوپرايز خودمو جلوش گرفتم ! انگار تازه روشن شد!لبخنده شيطوني زدو گفت :_ به به حاال کادو بگيريم يا خجالت !چشمامو ريز کردمو بامزه گفتم :_ هر دوش باهم !جعبه رو از دستم قاپيدو با همون لحن گفت :_ ترجيح ميدم کادو رو بگيرم خجالت واسه توا ضعيفه!از مدل حرف زدنش خندم گرفت ! در حالي که از کنجکاوي داشت ميمرد در جعبه رو باز کرد ...قيافش ديدني بود اي کاش ميتونستم ازش عکس بگيرم در اون لحظه ... هنگ کرده بود بچم ... يه دفعه صداش در اومد : _ سوگنـــــــــــــــــــــ ـــد؟!؟با شيطنت گفتم :_ جووونم؟!نگاشو باال اووردو با حالت خاصي گفت :_ جــــــــــــــــوراب؟!خنديدمو گفتم :_ اره عزيزم قابل تو رو نداره!!باز با همون لحن گفت :_ ميکشـــــــــــــــــــــ ــــــمت!اين حرفو که زد انگار احساس خطر کردم پا گذاشتم به فرار ! ميخنديدمو ميدويدم! اونم با سرعتدنبالم ميدوييد ..._ جوراب ديگه!؟؟! حالــــــــــــــــيت ميکنم ضيعيفه برو دعا کن دستم بهت نرسه!!باز خنديدم ..._ ميخندي !؟! نه مثل اينکه کتک ميخواي؟!؟برگشتم ببينم کجاست که پام به ميزخوردو تعادلمو از دست دادم و از پشت به ديوار چسبيدم !اشوانم نامردي نکردو در کمترين فاصله به من ايستاد و با شيطنت گفت :_ که جوراب به من ميدي ضعيفه !؟دستشو کنارم روي ديوار ستون کردو با لبخنده کجي گفت :_ ميخوام يه چيزي رو حاليت کنم پس خوب گوش کن !با استرس بهش نگاه کردم که نزديک تر شدو کنار گوشم گفت :_ اين بهترين کادو و بهترين جورابي بود که تا به امروز کادو گرفتم ! نه توقع نداشتم .. توقع نداشتم اينو بگه ! چرا انقدر با قلبم بازي ميکرد !سعي کردم لبخند بزنم ..._ ولي اون کادو اصليت نبود !چشماشو بامزه گرد کردو گفت :_ ايستگاه گرفتي؟!!خنديدم ..._ نه ...و از دستش در رفتمو کادوي اصليشو براش اووردم ! هنوز از کارم شوکه بود ... کادو رو که گرفت بالبخنده جذابيگفت :_ تو ديوونه اي دختر!**************************خداروشکر خيلي از کادوم خوشش اومد کادوي من دربرابر چيزي که اون بهم داد هيچي نبود وليعکس المعل اشوانعالي بود .. چشماش پر از قدرداني بودو مدام براي سرکار گذاشتن من ميگفت "البته من اونجوراب رو بيشتر پسنديدم"*******با وورودمون فرنگيس خانوم با مهربوني ازمون استقبال کرد پشت سرش هليا و سعيد جلو اومدنوگرم سالم و احوال پرسيکردن!شب خيلي خوبي بود در کنار خانواده ي اشوان ! سبزي پلوي دست پخت فرنگيس خانوم حرفنداشت واقعا لذت بردم! ولي دلم لک زده بود براي دستپخت مامانم ! يادش که افتادم اشک تو چشام جمع شد ! سرموپايين انداختمو با غذام بازيکردم ... بچه ها گرم صحبت بودن شايد حواسشون به من نبود ! براي همين سعي کردم گذشتمويادم بيارم.... پارسال همچين موقعي کنارخانوادم بودم .... کنار پدرم ...مادرم ...." سوگند دختر بجنب ! چيکار ميکني؟!؟- اومدم مامان ! _ بدو بيا االن سال تحويل ميشه !بابا - ببينم چرا سرکه سر سفره نيست !خنديدمو گفتم :- خانومت از بوش بدش مياد ! بابا خنديدو گفت :_ راست ميگه سيما؟!مامان - بجاي سرکه اسفند گذاشتم انقدر شلوغش نکنيد!!! از پشت بغلش کردمو گونشو بوسيدم ..._ اخه مامانم اسفند چه ربطي به سرکه داره؟!مامان پشته چشي نازک کردو گفت :_ ربطشو بعدا ميفهمي! انقدر رو اعصابه من راه نريد سال تحويل شدا!!!با صداي هليا به خودم اومدم ..._ سوگند ... سوگند ...سرمو باال اووردمو جواب دادم : _ جانم ؟!چهره ي همه نگران بود ..._ خوبي؟؟لبخند زدمو گفتم :_ اره عزيزم !فرنگيس خانوم با حسه مادرانه اي گفت :_ طوري شده دخترم ؟!_ نه مامان خوبم !مامان؟!؟!؟ چرا گفتم مامان ؟!؟! نميدونم چرا يه دفعه از دهنم پريد خواستم بگم ببخشيد کهفرنگيس خانوم با يهلبخند خيلي خاص به سمتم اومدو سرمو بوسيد ..._ قربون مامان گفتنت برم دختر عزيزم !!جان؟!؟!؟؟همه خنديدن و فرنگيس خانوم سرجاش نشست ...._ ساکت باشيد ببينم نيشاتونم ببنديد ! ....غذاتونو بخوريد سرد شد!باز همه با شوخي مشغول شدن ...بعد از شستن ظرفا به همراه هليا به سالن برگشتيم ! اما به محض اينکه قصد نشستن کرديمفرنگيس خانوم گفت :_دخترا بيابيد بريم تو حياط بشينيم ..و باحرص به اشوانو سعيد که در حال شطرنج بازي بودن اشاره کرد و ادامه داد :_ اقايونم به بازيشون برسن! اشوان با لحن بامزه اي گفت- جون فرنگيس گير نده!فرنگيس خانوم عصباني شد .._ ميبينين تو رو خدا اينم تربيتشه ! منو هليا سعيد زديم زير خنده...فرنگيس خانوم رو به ما گفت :_ مادر اين خوراکيا هم بيارين با هم تو حياط بخوريم !هر دومون چشمي گفتيمو بعد از برداشتن وسايل به حياط رفتيم !حياطشون خيلي خوشگل بود ! همه چيزايي که بايد يه خونه ي وياليي داشته باشه رو داشت !االچيق ، استخر ، تاب فضاي بي نطير از گل و گياهو درخت ....فرنگيس خانوم روي يه صندلي قديمي نشستو منو هليا هم روي تاب !سکوت شب عالي بود ! صداي جيرجيرکا رو ميتونستم به خوبي بشنوم ... حتي امشب اسمونممثل اينه صاف بودو ستاره ها توش به خوبي ميدرخشيدن .... با صداي هليا به خودم اومدم ..._ سوگند ميگم چطوره يه اهنگ بخونيم هان؟! با لبخند رضايتمو اعالم کردم .... هليا روبه فرنگيس خانوم گفت :_ نظر شما چيه خاله جون؟؟عاشقه لبخنداي اين زن بودم ..._ عاليه ... ولي من شنونده خوبيم نه خواننده ي خوبي پس شما ها بخونين من لذت ميبرم فقط ازاين شعراياجق وجقي نخونينا ! يه شعر بخونين شاد باشه منم حال کنم باهاش !هر سمون خنديديم .... هليا ساکت شد انگار داشت فکر ميکرد ، فکري که بي نتيجه بود چون بعد از چند لحظه صداشاومد ..._ تو نظري نداري سوگند من چيزي به ذهنم نمياد !ولي من ... چرا ميدونستم ! ميدونستم دلم ميخواد چي بخونم ... واسه همين سرمو تکون دادمشروع کردم به خوندن ...متن اهنگ"زندگي"معينزندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ من"هليا از انتخابم غرق لذت شدو با من هم صدا شد"آسمونِ عشق چه آبي رنگِ سر بذار آروم به روي شونم، شيرينموقتي که خسته از اين زمونماي غمِ عشقِ تو چاره منبودنت عمر دوباره منتوي اين شبهاي بي ستارهچشماي قشنگ تو ستاره من، ستاره من"با هليا به راستو چپ حرکت کرديمو همراهش بشکن ميزديم ? "زندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ منآسمونِ عشق چه آبي رنگِ خوبِ من، اي طبيب مهربون دلِ بيمارِ منماه من، چشم تو چراغِ روشن به شبِ تار من يار من، وقتيکه پر از بهونم تويي غمخوارِ منزندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ منآسمونِ عشق چه آبي رنگِ اي غمِ عشقِ تو چاره منبودنت عمر دوباره منتوي اين شبهاي بي ستارهچشماي قشنگ تو ستاره من، ستاره منزندگي با تو چقدر قشنگه، خوبِ منآسمونِ عشق چه آبي رنگِ سر بذار آروم به روي شونم، شيرينموقتي که خسته از اين زمونمخودم حسابي لذت بردم! از چشماي هليا هم اينو ميخوندم ... هميشه از خوندن شعر اونم چندنفريخيلي لذت ميبرم ...._ به به ميبينم خانوما خواننده هم شدن!برگشتمو باال سرم اشوان ديدم سعيد هم کناره هليا ايستاده بود ! تنها لبخند زدموچشمم به صورت اشک الوده فرنگيس خانوم افتاد با نگراني بلند شدمو کنارشزانو زدم . و دستاشو تو دستم گرفت :_ چيزي شده!؟؟؟ حالتون خوبه!؟؟لبخند زدو دستشو کشيد رو سرم ...صداي اشوانو از پشته سرم شنيدم : - مامان ما يکمي احساسيه شما هم با اين شعري که خوندين زدين به وسطه خاطراته مامانهبنده!!يکم شرمنده شدم .. چرا ؟! نميدونم ..._ معذرت ميخوام نميخواستم ناراحتتون کنم .با مهربوني دستمو فشار دادو گفت :_ کي گفته من ناراحت شدم اتفاقا ازت ممنونم خيلي وقت بود دلم ميخواست يه چيزي ازگذشتم پيدا کنم بايد ازت تشکر کنم مرسي دخترم !!تعجب کردم... مگه ميشد يه اهنگ جزءي از خاطرات گذشته ادم باشه ....؟!؟ اونم طوري که باشنيدنشاشک بريزي!****************_ بهتر بريم تو هوا سرد شده !به سمت اشوان برگشتم ! حق با اون بود هوا هر لحظه سردتر ميشد! دسته فرنگييس خانوموگرفتموهمه باهم وارد خونه شديم .""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""تمام وجودم پر از انتظار بود ... انتظار براي ديدن پدر و مادرم ... براي ديدن خونمون ، اتاقم ...امروز روزي بود که اين انتظار تموم ميشد .... نميدونم بايد از اشوان ممنون باشم يا ...اين همه دوري اذيتم ميکرد ... دلم براشون يه ذره شده بود ... فقط دلم ميخواست برسم ... برسمبجايي که خيلي چيزا برام زنده ميشد ...._ انقدر اون المصبو تکون نده!! با صداي عصبي اشوان بخودم اومدم .... داشت از پاهايي حرف ميزد که از استرس به کفه ماشينضربه ميزدندر حالي که خودم اينو نفهميده بودم .... نفس عميقي کشيدم .... چرا انقدر اضطراب ؟؟!؟!_ حالتخوبه؟!باز صداي اشوان بود اينبار اروم تر و نرم تر از گذشته !_ نميدونم!ماشينو کنار خيابون نگه داشت و برگشت سمتم!_ چته؟! مگه نميخواستي خوانوادتو ببيني!؟مطلومانه سرمو تکون دادم ..._ پس چي؟! هان؟! چرا انقدر درهمي!؟؟بغضم راه گلومو مصدود کرد ... پرده نازک اشک جلوي ديدمو گرفت ...._ نميدونم ...با گفتن اين کلمه اونم با اون صداي لرزون چيزي طول نکشيد که تو اغوش امن و گرمش گمشدم ....ناخداگاه لب باز کردم نميدونم چرا تکرار اسمش بهم ارامش ميداد ... زمزمه کردن اسم خاصشتمام وجودمو گرم ميکرد ..._ اشوان ؟!صداش گرم تر از هميشه تو گوشم پيچيد :_ جونم؟!سکوت ... همين يک کلمه کافي بود تا اروم شم ... همين "جونمش" جونم گرم کرد ! _ چي شد خانومي يادت رفت حرفتو؟!از اغوشش جدا شدمو با لبخند گفتم : _ نه ... هيچي ... ميشه .. ميشه زود تر بري!؟با لحن جدي گفت :_ ببند!با تعجب نگاهش کردم که با لبخنده جذابي گفت :_ کمربندتو ! مگه نگفتي زود تر برم پس ببندش ! اگه تا دو دقيقه ديگه جلو خونتون نبوديم اشواننيستم !اينو گفتو ماشينو با سرعت خيلي زيادي حرکت داد ! داشتم سکته ميکردم از ترس زبونم بند اومدهبود !تو صندليم فرو رفته بودمو با ترس چشامو بسته بودم .... راست مي گفت به دو دقيقه نکشيد که رسيديم!! اينم از صداي شنگولش متوجه شدم ...._ پاشو ترسو خانوم رسيديم تو همين تايمي که بهت قول دادم!چشمامو اروم باز کردمو به چهره ي چذابو شيطونش نگاهش کردم ...._ تو ديوونه اي !لبخند خاصي زدو گفت :_ پس تا ديوونه تر از اين نشدمو تو همين خيابون يه کاري دستت ندادم بپر پايين خانوم کوچولو!نگاهم به ساختمون خونمون کشيده شد هنوزم همون شکلي مثل گذشته ! براي فشردن زنگ خيلي طوالني مکث کردم که باالخره اشوان خودش پيش قدم شد ...زياد نگذشت که صداي مامان خسته و اروم تو گوشم پيچيد ...- بله؟؟؟با بغض گفتم :_ مامان!؟؟ صداش قطع شد .... ولي يه دفعه با يه صداي بغض دار گفت :_ سوگند ؟؟؟ ت..تو ...تويي!؟؟!؟چشمام پر اشک شد ....._ اره ماماني خودمم ..._ بيا تو قربونت برم بيا تو ...در زده شد من براي رسيدن به طبقه ي دوم بال دراووردم .... نگاهم که به نگاهش گره خورد ... فقطدوييدم ... دوييدم تا بغلش کنم تا عقده اين يه ماه رو در بيارم ....به زماني رسيد که هر دومون تواغوشش هم گريه ميکرديم ... دلم براي عطر مادرونش تنگ شدهبود ...دلم براي صداي نفساش تنگ شده بود ... اخه مگه ميشه همه ي اينا رو از پشت تلفن حس کرد ... اخه مگه ميشه فقط حرف زد .. نگاش نکرد ... بوش نکرد .... انقدر غرق لذت بودم که با صداياشوان تازه به يادش افتادم ..._ سالممامان ازم فاصله گرفت ! نگران عکس العملش با ديدن اشوان بودم اما با لبخندي که روي لبشنشست کامال خيالم راحت شد ..._ سالم پسرم بيا تو ! خوش اومديد ...روي خوشش منو جلوي اشوان بزرگ کرد ! اشوانم مودبانه جلو رفت و گل و شيرينيو با احترامدستمامانم داد و با لبخند جذابي گفت :_ عيدتون مبارک!مامان لبخند گرمي زد و گفت : _ عيد شما هم مبارک عزيزام! بيايد تو!و باز با مهربوني ما رو به داخل دعوت کرد !بوي خونه ، بوي ارامش همه چيز برام خاطره انگيز بود ... فقط يه چيز کم بود ... يه چيز با ارزش..._پس بابا کجاست ؟؟مامان لبخند زد و جواب داد :_ مياد االن! رفته چيزي بخره شما بشينيد برم براتون شربت بيارم !کنار اشوان روي کاناپه قديمي نشستم ! اما بي قرار بودم براي ديدن اتاقم ، براي تجديد کردنخاطره هامبراي همين از جام بلند شدمو به سمت اتاقم رفتم ...با بازکردن در اتاقم لبخند تلخي روي لبم جاگرفت ..هنوز همون شکل بود ...تميز و مرتب... هنوز بوي عطرمو ميداد ...به کامپيوتر سفيد گوشه اتاقمنگاه کردمچقدر دلم براش تنگ شده بود ... تختم .. تخته يه نفره ي خودم ... اتاقم خيلي ساده بود اماخاطراتيکه توي اين اتاق گذروندم خيلي برام با ارزش بود .. به عکسسياوش قميشيروي ديوار لبخند زدم .... همه چيزدرست مثل گذشته بود .... جلوتر رفتم ... دلم براي تک تک قسمتاي اين اتاق تنگ شده بود ... انگار سوگنده واقعيرو اينجا جا گذاشته بودم ... صداي خنده هامو ... شيطنتامو ... بازيگوشيامو.... شکست ... بازمشکستشيشه ي نازک بغضم ...._ اتاقت ارامش عجيبي داره ! با صداي اشوان هول شدم !خيلي سريع اشکامو با پشته دستم پاک کردم و سعي کردم اروم باشم..._ چطور؟احساس کردم داره بهم نزديک ميشه ...- نميدونم .... شايد ... شايد چون بوي تو رو ميده!قلبم ريخت ... اين داشت چي ميگفت !؟_ سياوش قميشي؟! همونه که خيلي احساسي هستي و سر هر چيزي اشکت دمه مشکته!برگشتم سمتشو ديدم داره با لبخنده خاصي نگام ميکنه ! _ باز که گريه کردي عروسک!!دستاشو باز کردو با شيطنت به اغوشش اشاره کرد و گفت :_ بيا اينجا ببينم !يه حسي مثل خجالتو ترس وجودمو گرفت ... اما حسه قوي تري اغوشش مرد زندگيمو ميخواستکسي که تو بودن و نبودنش در اينده شک داشتم ... يه قدم نزديک شدم اما باز خجالت زده ايستادم و به زمين چشم دوختم ... چند لحظه گذشتکه اروم بهم نزديک شدو منو حبس کرد بين بازوهاش .... سرمو روي قلبش گذاشتمو با ارامش بهصداي قشنگش گوش دادم ... صداش کنار گوشم مو به تنم سيخ کرد ...._ سوگند .... ببخش منو اگه باعث شدم اذيت بشي ... اگه باعث شدم اشک بريزي ... باعثشدم انقدر دلتنگه خانوادت شي ... که زندگيتو بهم ريختم ... که ايندتو خراب کردم ... منو اروم از خودش جدا کردو با نگاهه غمگينش زل زد تو چشام ..._ ببخش منو خانوم کوچولو ... ببخش ... تو شوک بودم .... تو شوک حرفاش !!! اين واقعا اشوان بود .... اين واقعا مرد مغرور من بود کهداشتبخاطر رفتارش ازم معذرت خواهي ميکرد؟!؟! .. يخودم که اومدم با جاي خاليش درگير شدم !اما انگار هنوز بود .. هنوز بوي خوشبوي عطرش بود .. گرماي وجودش بود ... اي کاش ميدونستبا اومدنش ايندمو و زندگيمو لحظه هامو پر از رنگه عشق کرده ... کي گفته اشوان من زندگيموبهم ريخته ، ايندمو خراب کرده ... اون االن حکم زندگي رو برام داره .... دوستش دارم .. اره مندوسش دارم...... دوست دارم اشوان ! ... اي کاش ميتونستم فرياد بزنم ......شربت البالوي مامان مثل هميشه خاص بود ! عاشق اين شربت بودم چون هميشه از مرباي البالوهم توش استفاده ميکرد ! تيکه هاي ترشو شيرين البالو تم عالي بهش ميداد !با صداي باز شدن در نگام روي قيافه شکسته ي بابا قفل شد ... چرا انقدر موهاش سفيد شده بود!؟هيچوقت انقدر الغر نديده بودمش ! نگاهش که به من افتاد انگار توان انجام هيچ کاري رو نداشت...شايد اونم مثل من از اين همه تغيير جا خورده بود .... سعي کردم صداش کنم ... صداش کنمتا شايد هر دمون به خودمون بيام ... _ بابا ؟!؟طول کشيد .. طول کشيد تا در جوابم با يه صداي بغض دار بگه :_ جونم بابايي؟!با بغل کردنش تازه فهميدم چقدر دلم براي بوي تنش تنگ شده ! چقدر دلم براي ناز کردنام و نازکشيدناش تنگ شده بود!... رفتار سرد بابا با اشوان منو اذيت ميکرد ! جواب سالم سردي که به اشوان داد ناراحتم کرد !شايد بايد بهش حق ميدادم ولي دلم نمييخواست با اشوان بد باشه اي کاش اونم مثل مامانرفتار ميکرد ...از نگاه اشوان ميخوندم که ديگه موندن براش اونجا راحت نيست ... با اينکه دلتنگ پدر و مادرمبودمولي دلم نميخواست اشوان عذاب بکشه براي همين بعد از اون يک ساعت خودم به اشوانپيشنهادرفتنو دادم ... ميدونستم بازم ميذاره که بيام به ديدنشون اما االن وقت خوبي نبود که اونو به زورنگهش دارم برايهمين قصد رفتن کردم ...مامان - چرا نميمونيد ناهار درست کردم !_ نه مامان جان ايشاال يه دفعه ديگهصورتشو بوسيدمو به سمت بابا رفتم ..._ دخترم تو بمون !دلم شکست ... دوست نداشتم اشوان خورد شه ! خودمم نميدونم چرا انقدر طرفدارش بودم وليمرد مغرور من االن فقط به نشونه ي احترام سکوت کرده بودو من از اين بابت خوشحال بودمکه ميديم تو همچين شرايطي انقدر خوددار و مودبه !_ نه بابايي بعدا باز ميام نگران نباشيد بازم عيدتون مبارک !با بوسيدن روي بابا از اون صحنه ي ناراحت کننده دور شدم ! اشوان بعد از من خيلي با شخصيتو مودباز بابا و مامان خدافطي کرد ولي بازم صداي سرد بابا قلبمو شکوند !******************************* توي ماشين سکوت بدي حکم فرما بود ! از اين ساکت بودن اشوان ناراحت بودم دلم نميخواستاينجوري باشه براي همين با صداي نسبتا ارومي گفتم :_ خوبي؟؟نگام نکرد و فقط با سر جواب مثبت داد .. از بي محلي کردنش حرصم گرفت ..._ خيلي بدي !! چرا با سر جوابمو ميدي!؟!؟ اصال ديگه باهات قهرم!!برگشتو با خنده جذابي گفت :_ چرا مثل بچه ها بهونه ميگيري !باز با حرص دخترونه اي گفتم :_ نخِـــــــــــــيرم من بهونه نميگيرم!! تو خيـــــــــــــــــــــــ ـــــلي بدي!!!!همونطور که با حالت خاصي فرمونو ميچرخوند براي دور زدن جواب داد :_ اهان االن من مثل بچه ها بهونه گرفتم!!با لجبازي گفتم :_ ميزنـــــــــــــمتا!!چشاشو بامزه گرد و کرد ..._ جووون؟!؟!_ همين که شنيدي !!تک خنده ي جذابي کرد و باز گفت :_ محض رضاي خدا يه بار بزن ببينم چند چنديم!!منم نامردي نکردم وبا دست موهاشو گرفتمو کشيدم .... از کارم حسابي شوک شده بود دادشرفتهوا !!! _ چيکار ميکني !؟ موهامو کندي ! ول کن موهامو بچه!! با شيطنت گفتم :_ نخيرم ول نميکنم خودت گفتي! _ من گفتم بزن ببينم چجوري ميزني نگفتم موهامو بکش ! ول کن اون المصبا رو!باز با لجباي گفتم :_ نــــــــــــه!!دستشو باال اووردو اروم دستامو از موهاش جدا کرد ! داشت ميبرد سمت دهنش که با مظلوميتگفتم:_ اشوان گاز نه!!!خنديدو در کمال ناباوري پشت دستمو بوسيد ... از کارش شوکه شدمو فقط نگاهش کردم کهگفت:_ بابت امروز که بخاطر من از اون همه دلتنگي دل کندي ممنون ... خيــــــــــــلي ...خيلي چي؟!؟ اي کاش ميگفت خيلي دوستم داره ... اشوان بگو بگو دوستم داري اگه بگي تا اخرعمرم کنارت ميمونم ...... بگو .. بگو ... بگو ..._ خيــــــلي .... خيلي خوبي ! احساستم خورد شد اما لبخند زدم ... _ مرســــــــي!_ حاال کجا بريم عروسک؟_ مگه خونه نميريم!_ روز تعطيل بريم خونه چيکار ! بذار يه زنگ بزنم به بچه ها بگم بيان بريم يه وري! فکر کنماشکانم باهاشونباشه ! باز لبخند زدمو گفتم:_ اره خوبه!درکه حسابي شلوغ بود ولي عطر بهاريش ادمو مست ميکرد ! سعيد و هليا و اشکان به ما پيوستنو هممون با هم به سمت باال راه افتاديم ! هليا - هوا عاليه!لبخند زدمو گفتم :_ راست ميگي من اين هوا رو خيلي دوست دارم انگار زمين داره نفس ميکشه!هليا - ميگما يکيم بايد واسه اين اشکان جور کنيم طفلي گناه داره!خندم گرفته بود از حرفش !_ تو ديگه چه مارمولکي هستي هلي!؟چشمک زدو جواب داد :_ يه مارمولک خوش خط و خال !زير چشمي به اشکان نگاه کردمو سريع تگامو دزديدم !_ خوب حاال کسي رو سراغ نداري واسش!!با تعجب گفتم :_ چي؟؟هليا - بابا کيس ميس تو بساطت نيست ثواب داره!خنديدم که يه دفعه گفت :_ کوفت !! خوب االن ميفهمه چرا اينجوري ميخندي ! کار خير بايد مخفي انجام شه اينجوريثوابش بيشتره!باز خنديدم و گفتم : _ تو ديوونه اي !!- حاال تو به اين ديوونه کمک ميکني؟!_ هلي ببند!_ برو بابا اصال االن ميرم از خود اقا داماد نظر ميگيرم!!تا اومدم جملشو هضم کنم رفت سمت اشکان و با لبخند مليحي گفت :_ اشکبوس جوونم منو سوگي ميخوايم برات استين باال بزنيم!اينو که گفت چشماي اشکان گرد شد و گفت :_ چي؟!اشوانم نگاهي به منو هليا کرد و گفت :_ چي ميگيد شما دوتا!؟هليا انگشت اشارشو به سمت اشوان گرفتو گفت :_ تو يکي حرف نزن تو ديگه زن گرفتي مشغول شدي اشکبوسمم گناه داره ميخوام مشغولشکنم!اشکان زد زير خنده و گفت :_ هلي ميزنم تو دهنتا يه بار ديگه به من بگي اشکبوس!_ حاال داداشي استين بزنم برات باال يا نه!؟از اشکان بعيد بود همچين لبخندي :- الزم نکرده بچه!هليا با حالت با مزه اي گفت :_ بي خود همين که من گفتم !! اصال همينجا يکي رو واست پيدا ميکنم خودم !اشکان - برو بابا بيخيال! تو پيدا کردي سالم منم برسون!! _ سوگند ؟!صداي دختر منو به خودم اوورد برگشتمو با ديدن شادي جا خوردم !_ شادي تويي؟!_ نه ارواح عمته!هليا زد زير خنده ...من _ بي ادب!شادي شروع کرد با تک تکمون سالم کردن ! بازوشو گرفتمو به سمته خودم کشيدمش .._ تواينجا چيکار ميکني؟!_ وا اينم شد سوال خوب مثل تو اومدم هواخوري؟!- با کي؟!_ با عمو بيژن و زن عمو!_ ولي خودمونيم خوشحال شدم ديدمت ! ديگه برم تو هم که با شوهر جونتو فک و فاميلشي!البته اين قسمتو اروم گفت ! هليا - کجا عزيزم افتخار نميدي با ما باشي؟!هليا چسبيد به منو با حرص اروم گفت :_ کيس خودش اومده تو ميخواي بپرونيش؟!با ناله گفتم :_ هلــــــــــــــيا!!جوابمو گرفتم مثل هميشه!_ کووفت !! و سمت شادي گفت :_ بيا پيش ما عزيزم تعارف نکن!شادي - تعارف که ندارم ... ولي ... برم به عمو اينا بگم بيام!هليا - برو عزيزم برو....!و به من لبخنده معني داري زد !! با رفتن شادي نگاهم به اشکان افتاد که نگاهش به مسير شادي بود ! هه اقا هيچي نشده دلباخت! همين جا به عقد هم در نيانصلوات!با برگشت شادي باز به مسيرمون ادامه داديم ....هليا - خب شادي جون بيشتر از خودت بگو!!دلم ميخواست بگيرم هليا خفه کنم !شادي - چي بگم؟!_ در مورد خودت؟! سنت! يه بيو بده ديگه خالصه!شادي مثل هميشه با پررويي جواب داد:_ واال اسممو که خودت ميدوني سنم که همسن سوگند 02 سالمه !هليا - دانشگاه چي؟! ميري؟! رشتت چيه؟!با اين حرف هليا ، شادي به من نگاه کردو با لبخند گفت :_ رشته هامونم با هم يکيه فقط اين ترمو که نرفتيم بايد بريم ثبت نام کنيم ! البته اقاشونم بايداجازه بده!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 9:57 توسط دختر ستاره ها
|