رمان تاس عشق 5
-شهرام نفهمیدی کی بود به من زنگ می زد ؟ ---نه واا...پدر سوخته دروغ می گفت نه زنگ زد نه قرار گذاشت ---به منم زنگ نزده ---شوخی می کنی ؟؟؟آخه دیوونه مگه تو بعد از اون قضیه چقدر سالم بودی..... یه چند روزی که تو هپروت زندگی کردی؟ بعدش خدااومد من رو تنبیه کنه برت گردوند که مخل آسایشم بشی؟ بعدشم تا جایی که شنیدم موبایلت خوردو خمیر شده ---راست میگی؟؟ ---کاست و بیار ماست بگیر --شهرام ؟؟؟!! ---چیه هنوز سوزنت رو شهرام گیر کرده ؟ ---برو بیرون تو که بلد نیستی با مریض چطور حرف بزنی برو گمشو بیرون ---باشه می رم ولی خبر داغم رو برات نمی گم کاملا دست گذاشت روی نقطه حساسم ---چی می خواستی بگی ؟ --نه دیگه هستی خانمی نمی گم ---تو رو خدا شهرام ---خوب حالا که افتادی التماس میگم..... هیچ پیش خودت گفتی چرا شهرزاد ور پریده نیستش؟؟ راست می گفت از زمانی که بهوش آمده بودم همه به عیادتم آمده بودند بجز شهرزاد ---چرا نیومده؟ ---رفته دبی جهاز بخره خیر سرش ---چی دبی ؟؟مگه می تونه با خودش بیاره این طرف --نه جونم روزی که تو تصادف کردی شهرزاد هول کرد نکنه بمیری اونم به آرزوش نرسه سریع نامزد کرد ---شهرام؟؟؟!! ---شهرام و .....استغفرا... ---تو رو خدا اذیتم نکن ---ای شهرام بمیره که هر حرفی میزنه تو اونو اذیت می بینی بخدا راست می گم ---یعنی شهرزاد اینقدر پسته ---اوه از اونی که فکر می کنی پست تره..... بیچاره برا شوهر نمیدونی چه بال بالی می زد...... بیچاره بابام از یه طرف روش نمی شد به بابات بگه..... از یه طرف دیگه داشت دخترش رو از دست می داد... و با خنده موذی نزدیک من شد و گفت: هستی طفلک پسره بد اورد آخه خدایی شهرزاد آدمه که می خواد بگیردش..... شهرزاد فکر می کرد اگه اون بره و دیگه نیاد چه خاکی به سرش بریزه واقعا از شهرزاد بدم آمد چقدر بی چشم رو ما مثل خواهر با هم بزرگ شده بودیم..... چقدر بی عاطفه فقط فکر خودش... ---می دونم چی فکر می کنی ولش کن ...بابا خیلی از کارش بدش اومده ولی مامان جونم رو بگو داشت ذوق مرگ می شد --برام مهم نیست رفته، فقط ناراحتم از این که خیلی بی عاطفس ---آره واا... طرف یه مرغی گم می کنه دربه در دنبالش می گرده؟؟؟ حالا چه به .......البته خدایی فکرش رو کرده گفته هستی بود و نبودش یکیه ... --کمپوت بغل دستم را با تمام قوا به طرفش پرت کردم ---می ری بیرون گمشی یا .... در حالی که دستانش را بالا می گرفت گفت :غلط کردم اصلا چیز خوردم به من رحم کن تو رو خدا ---شهرام برو بیرون ---چشم در همین هنگام پدر وارد اتاق شد ---بچه ها چی شده خیلی خوشحالید؟؟؟ شهرام---آره عمو جون به فریادم برس ---بابا تو رو خدا بهش بگو بره بیرون ---هستی جونم شهرام می خوادت الانم داره شوخی میکنه شهرام چهره مظلومی به خود گرفت گفت عمو دیدی مظلوم گیر اورده و با خنده از اتاق در آمد ---راستی بابا راننده رو دیدی؟ ---آره عزیزم دلم براش سوخت بیچاره دختره داشت زهره ترک می شد. مثل اینکه ماشین باباش رو بدون اجازه در آورده بوده با حرف پدر یک آن چیزی در ذهنم جرقه زد ((اگه دست از سر شهرام بر نداری ...پشیمون میشی))) ---بابا اسمی ،آدرسی ازش داری؟ ---آره طفلک، مدارکش پیشمه کارت شناساییشو بهم داد.... می دونی، خیلی ترسیدم خدا به خیر گذروندش دستانش را بالا گرفت و گفت خدا یا ممنونتم ---بابا کارتش رو به من می دی ---آره بابا جون دست در جیب کتش کرد و کارتی در آورد ---بیا دخترم اینم کارت عکس روی کارت را نگاه کردم نام: فرشته نام خانوادگی: رویایی نام پدر :کریم شماره شناسنامه: 5643980 محل تولد : تهران و پشت کارت شماره تلفنش نوشته شده بود 0912........ ---بابا گوشیت رو بهم می دی ----بیا بابا جون شماره را گرفتم بعد از چند لحظه صدای مردی از پشت گوشی آمد ---بفرمایید ---ببخشید با خانم فرشته رویایی کار دارم ---اشتباه گرفتید از دو باره تماس گرفتم باز همان مرد گوشی را برداشت ---ببخشید خانم فرشته رو یایی این شماره را برای من نوشته که .... نگذاشت ادامه حرفم را ---ببین خانم من نه این فرشته خانم رو می شناسم نه میدونم کیه.... حتما سرکار گذاشتت و قطع کرد ---هستی بابا چی شده ---بابا میگه اشتباه گرفتین ---مگه میشه پس این کارت ....پدر فکری کرد و گفت –شاید ترسیده باباش بفهمه .....حالا مگه برات مهمه؟ اصل تویی که خدا بهم برت گردوند چیزی نگم با بیرون رفتن پدر شهرام وارد شد ---خوب نتیجه ---در مورد ---آی کیو دختره کی بوده ---باورت میشه همه چیش الکی بوده ---نکنه ---نمی دونم شهرام یعنی تو اینقدر ارزش داری که بخواد منو بکشه ---گم شو تو منو دست کم می گیری والا اگه بدونی چقدر برام سرو دست میشکنن ---آره فقط بدبختی اینه که قاتل از آب در اومدن چند روز بعد مرخص شدم ولی هنوز فکرم مشغول بود کم کم باید به دانشگاه میرفتم مادرم هنوز می ترسید ولی عمو با یک ام ار ای که از سرم گرفت خیال همه را راحت کرد روز اولی که به دانشگاه رفتم جالب بود پدر خودش شخصا مرا به دانشگاه رساند مادر تا آخرین لحظه سفارش می کرد با ورودم فاطمه جلوی راهم سد شد ---وای خدای من هستی اومدی دلم برات یه ذره شده بود ---آره جون دلت نه این که سرت با دلشاد گرم نبوده مهدیس خودش را وسط انداخت دروغ می گه هستی فقط خودم فکرتم و بس با شوخی هر دو به کلاس رفتم احساس می کردم بچه های کلاس زیادی تحویلم می گیرند در همان موقع یکی از بچه ها صدایم زد ---هستی بدو رئیس دانشگاه کارت داره حالم از این توجه های الکی به هم می خورد با بی حالی به طرف اتاق رئیس رفتم با ورود من عرشیا از اتاق درآمد با ذوق نگاهش کردم ---سلام استاد نگاه غمگینی به من انداخت ---حالتون چطوره ---خوبم استاد ---خانم صباحی باید بیشتر مواظب خودتون باشید خیلیها رو نگران کردید با ذوق نگاه مشتاقم را به صورتش انداختم ---چشم استاد از این به بعد مواظبم ---پدر چکار می کنن ---خوین ---یه گلگی کوچولو نگاهش کردم ---برا چی استاد ---خودت می دونی چرا بهم دروغ گفتی ---در مورد چی؟ ---نگاه نافذش را در چشمانم انداخت ---واقعا نمیدونی ....شغل پدرتون سرم را پایین انداختم آرام گفتم ببخشید ولی ... منتظر. نگاهم کرد ---استاد دوست دارم براتون توضیح بدم ولی الان وقتش نیست و اشاره به اتاق رئیس کردم ---باشه برا بعد ولی ....دوست دارم واقعیتو بشنوم نگاهش کردم دلم برای چشمانش تنگ شده بود ---استاد مطمئن باشد بجز حقیقت چیز دیگری نمی شنوید ---کی کلاست تموم میشه؟ ---ساعت 2 بیکارم ---اگه برات امکان داره ببینمت ---کجا؟؟ ---دور از محیط دانشگاه به خاطر خودت ذوق زده گفتم باشه ماشین میارم لبخندش پررنگ تر شد ---ممنون نه با این احوالات ترجیح میدم یه جا بنشینیم تعجب کردم چقدر صمیمی صحبت می کرد ---استاد حالم خوبه عموم گفته می تونم رنگ چهره اش قرمز شد ---نه منظورم این نبود ....حالا که این طوره باشه ساعت 2 نزدیک ماشینتون منتظرم و رفت.... نگاهش کردم چه داشتم بگویم نمیدانستم چگونه تو جیحش کنم ولی....تصمیم گرفتم حقیقت را بگویم هیچ چیز بهتر از حقیقت نیست با این فکر به دفتر رئیس دانشگاه وارد شدم به محض ورود دکتر در حالی که از پشت عینک ذره بینی نگاهم می کرد گفت: خوشحالم حالت بهتر شده ....ولی ازت یه گله کوچولو دارم؟ دختر بهترین دوستم. تو این دانشگاه باشه و من بی خبر؟ چرا بهم نگفتی؟ سرم را پایین انداختم چه داشتم بگویم ...بگویم می خواستم زیر ذره بین امثال تو نباشم دوست داشتم ناشناس بمانم ولی ترجیح دادم سکوت کنم رئیس دانشگاه---خوب خانم صباحی اگه کاری داشتی مستقیم به خودم مراجعه کن چشمی گفتم و بیرون رفتم تلفنم زنگ خورد پدر برایم گوشی تازه خریده بود ترجیح دادم شماره اش را عوض کنم کسی بجز دوستان نزدیک و اقوام از شماره ام خبر نداشتند نگاه شماره کردم ناشناس بود دکمه را فشردم –بفرمایید ----امیدوارم فهمیده باشی شوخی ندارم شنیدم به شماره ای که به به بابات دادم زنگ زدی ؟خیلی خندیدم ضد حال بود نه؟؟؟حالا باید فهمیده باشی... که دست از سر شهرام برداری در غیر این صورت ..... من---نمیدونم کی هستی ولی تو که خیلی ادعات میاد چطور افتادی تو تله ؟احمق بابام بهت رحم کرد الانم هر لحظه ممکنه برم از دستت شکایت کنم راحت شناسایی میشی .....چون خیلیها دیدنت.... تازه پرونده ات هنوز بسته نشده؟ فقط کافیه به بابام بگم تصادف عمدی بوده حالت و جا میاره بعدشم این شماره رو من به افراد خاصی دادم میدونم باهات چکار کنم ----منو از زندون می ترسونی ؟؟؟ خفه شو ایکبیری این دفعه قیافه اروپاییتو که خیلیم بهش مینازی عوض می کنم و قطع کرد هاج و واج آیینه را در آوردم یعنی قیافه من ارو پایی بود آیینه را داخل کیفم گذاشتم همیشه دوست داشتم چشم و ابرو مشکی باشم حالا او به قیافه من حسودیش می شد؟ شماره شهرام را گرفتم ---سلام ---شهرام دختره زنگ زد ---چی؟؟ ---باورت میشه شماره منو بجز تعداد معدودی هیچ کس دیگه نداره ---می دونم راستش به یه نفر شک داشتم ولی....احساس می کنم بهش خیلی نزدیک شدم راستش مطمئنم خودش جربزه این کارو نداره ولی ....باید کسی رو استخدام کرده باشه ---شهرام دیگه مسئله رو جنایی نکن ---منگول. جنایی شده... نزدیک بود بکشدت... می فهمی؟ اگه تو رو می کشت من با کی می خواستم کل کل کنم؟ اونم به این راحتی ؟ من---مسخره یعنی تو فقط ناراحت کل کلی --پ ن پ ناراحت توام خواستم گوشی را قطع کنم که یک دفعه گفت هستی تنهایی نرو خونه میام سراغت ---نه نیا جایی کار دارم بعدش میرم خونه ---مثلا کجا می خوای بری؟؟ ----به تو چه کار دارم ---داره گوشتت از خوراک در میاد ؟ --شهرام مسخره بازی در نیار بخدا کار دارم ---پس ....مواظب خودت باش...با ماشین میری ---آره ---ببین دختر خوب از ماشین پیاده نشو ---نترس مواظب هستم ---شکی ندارم مخصوصا از وقتی تصادف کردی بهترم شدی ---بازم مسخرهم می کنی و قطع کردم اصلا حوصله کلاس را نداشتم خودم را سرگرم کردم تا ساعت 2 داخل ماشین نشستم عرشیا از دور می آمد مجذوب راه رفتنش شدم نزدیک ماشین شد لبخند کمرنگی گوشه لبش نشست در ماشین را باز کرد و روی صندلی جلو نشست بدون حرف ماشین را روشن کردم حتی یادم رفت سلام کنم ---سلام خانم صباحی ببخشید استاد از بس هول شدم لبخندش پررنگ تر شد ---اشکالی نداره در همین موقع گوشی زنگ خورد --بفرمایید شهرام---هستی فکر کنم پیداش کردم --راست میگی ---مرگ تو ---بازم شروع کردی حالا کیه میتونی الان بیایی شرکت ---نه گفتم جایی کار دارم ---کارو ول کن بیا اینجا می خوام زنگ بزنم به طرف ---شهرام متوجه میشی میگم کار دارم در همان موقع عرشیا آرام گفت خانم صباحی اگه کارتون ضروریه بمونه برا بعد با دست به او اشاره کردم و که نه ---خوب شهرام کاری نداری ---کار که نه ولی اون مرده کیه تو ماشین تو ---جوک می گی ---خودتی... گفتم کیه ---شهرام ---هستی هنوز اینقدر بی غیرت نشدم که هر غلطی خواستی بکنی ----شهرام بعدا برات تو ضیح میدم و سریع قطع کردم ---خانم صباحی مزاحم نباشم ---نه استاد و سریع رفتم سر اصل مطلب تامل جایز نبود از عقیدم گفتم از این که دوست ندارم به خاطر پدرم کسی بهم احترام بزاره از این که دوست دارم خودم باشم همه منو به اسم خودم بشناسن نه به اسم پدرم در آخر گفتم :شاید براتون خنده دار باشه ولی من آرزومه پدرمو به اسم من بشناسن نه منو به اسم پدرم استاد دوست ندارم به خاطر خاوادم مورد توجه باشم نمیدونم متوجه میشید قصدم این نبود کسی رو گول بزنم فقط....و ادامه ندادم ............ عرشیا به فکر فرو رفت بعد از چند لحظه سرش را بلند کرد ---خانم صباحی کمتر دختری مثل شما پیدا میشه باور کنید اینو از ته دل می گم خوش به حال پدر مادرتون وقتی فهمیدم شما دختر دکتر صباحی هستید فکرهای جورواجور به سرم زد ولی با این حرفهای شما فقط می تونم بگم حلالم کنید با تعجب عرشیا را نگاه کردم ---- استاد این چه حرفیه اگه اون دختر احمق از قصد زیرم نمی گرفت .... یک آن با تعجب گفت :چی؟ از قصد برا چی ---راستش قضیش خیلی مفصله درست نیست شما رو تو دردسرهای خودم دخالت بدم ---یک دفعه بدون مقدمه گفت هستی خواهش می کنم یک آن هر دو معذب شدیم سرش را پایین انداخت ---ببخشید هواسم نبود ---نه این چه حرفیه ----میشه برام تعریف کنی نمی دانم چرا ولی دلم می خواست با او درد و دل کنم برای همین بدون معطلی برایش تعریف کردم فقط گوش میداد بدون کوچکترین اظهار نظری وقتی حرفهایم تمام شد سرش را بلند کرد ---شهرامو دوست داری؟ خنده ام گرفت ---کی ؟؟؟شهرام؟؟؟ اصلا ---خوب چرا به دختره نمی گی ---گفتم حرفمو زیاد باور نداره آخه پدر و عموم .... دیگر ادامه ندادم صلاح نبود همه چیز را تعریف کنم در همین موقع شهرام زنگ زد دکمه را فشار دادم ---بفرماییید ---بخدا بهم می گی کی پیشته والا .... با تعجب گفتم ---منظوریت چیه ---ببین دارم دیوونه می شم صدای کی بود مطمئنم صدای مرد بود نمیدونم چکار کنم ---خندیدم یک آن حس حسادت را در صدایش حس کردم ---شهرام کسی نیست راستش یه سوء تفاهم شده بود الحمدا... حل شده ---با کی حل شده نگاه عرشیا کردم لبخندی گوشه لبش جا خوش کرده بود حس کردم از این که شهرام حرص می خورد خوشحال است ---شهرام تا یه ساعت دیگه در شرکتم ---بیایی لشتو میندازم میگم کیه باهات بدون اینکه جوابش را دهم گوشی را قطع کرد عرشیا نگاهی به من انداخت ---خانم صباحی تا بیشتر از این مواخذه نشدید پیاده میشم شانه ای بالا انداختم ---برام مهم نیست شهرام خیلی هارت و پورت میکنه بخوام گوش بدم ...... میان حرفم پرید ---نه هر چی باشه پسر عموته خوب می خواد بدونه کی پیشه دخترعموشه ---نه اینجوریام نیست نمیدونم چرا امروز این طوری میکنه ---عیب نداره برو یه زمان سوء تفاهم نشه نگاهش کردم ---ممنون استاد هر چه اصرار کردم که به دانشگاه برسانمش قبول نکرد در حالی که برایم دست تکان میداد رفت من هم سریع به دفتر شهرام رفتم می خواستم خفه اش کنم باید حسابم را با او یک طرفه می کردم احساس می کردم پایش را از حد خود فراتر گذاشته به در شرکت رسیدم سریع زنگ زدم منشی به محض دیدن من با لبخند گفت مهندس داخل اتاقن اجازه بدین بهشون بگم بدون اعتنا به منشی در اتاق را باز کرده داخل شدم شهرام با دیدن من جلو آمد صبر جایز نبود برای همین شروع کردم دعوا کردن من---تو غلط می کنی امار منو دم به دقیقه می گیری به تو چه مربوطه سگ بستم در خونمون هر جا برم کنترلم کنه ---حرف دهنتو بفهم سگ خودتی ---منم ....ایکبیری اصلا تو سر پیازی یا ته پیاز به تو چه به خدای احد واحد این دفعه ...... ---مثلا چه غلطی می کنی هنوز این قدر نامرد نشدم با ..... ---خفه شو به تو مربوط نیست به بزرگترم مربوطه ---من بزرگترتم با مسخره نگاهش کردم ---آقای بزرگترم لطف کن اول امنیت جانیمو تا مین کن تا غیرت.... فعلا دوست دخترات می خوان منو بکشن ---هستی نرو رو اعصابم ---مگه تو اعصابم داری اصلا حالاکه این طور شد به بابام و عمو می گم ...می گم دوست دختر تو بوده منو زیر گرفته تا برن شکایت کنن بعد معلوم میشه این وسط چی به چیه ---تهدید می کنی با صدای بلندی جیغ زدم ---آره دارم تهدیدت می کنم تا جونت در بیاد فهمیدی نگاهم کرد برای اولین بار بود چنین وحشی بازی در می آوردم نشست و آرام گفت ----یه دقیقه بشین اعصابت حسابی به هم ریخته ---آره اصلا اعصاب برام نمونده می فهمی چی می گم ...من اعصاب ندارم.... من دیوونه ام ---خوب حالا.... و زنگ جلوی میزش را فشرد ---لطفا قهوه و آب خنک نا خواگاه اشکم سرازیر شد بخدا شهرام این دفعه تو کارام دخالت کنی می دونم باهات چیکار کنم ---فقط می خواستم بدونم کیه باهات حرف می زنه خشمگین نگاهش کردم عرشیا بود ---بلند شد – ---چکارت داشت ---می خواست بدونه چرا بهش دروغ گفتم که بابام کارمنده ---بهش گفته بودی ؟؟؟؟چی؟؟؟؟؟؟؟ ---بابام کارمنده ---چرا ببین شهرام نمی خوام برا تو تو ضیح بدم خودت بهتر می دونی چرا ---همون دلیلای مسخره؟!!! ---به تو چه مسخره یا هر چیز دیگه ---خوب اینو می تونستی پشت تلفن بگی دلم هزار راه رفت حالا که این طور شد با هم بریم بیرون جریمه برات یه چیزی بخرم ---می خوام نخری پاک آبروم جلو استادم رفت ---مگه اون غول تشن حرفامو میشنید ---ببین شهرام مودبب اش بدم میاد کسی به استادم حرف بزنه نگاهم کرد نگاهی که هزاران حرف ناگفته در آن نهفته بود ا----خوب باشه دیگه حرف نمی زنم پس بیا بریم بیرون با هم از اتاق خارج شدیم منشی با هزار کرشمه جلو آمد ---مهندس کسی زنگ زد بگم کجا رفتید ؟؟؟؟ شهرام نگاه خندانش را به صورت دختر دوخت ---بگو برا کاری رفتم بیرون اگه کارش مهم بود بهم زنگ بزن ---چشم حالم از این رفتارای سبک سرانه شهرام به هم می خورد ---یه کم سنگین حرف بزن کوفتم نشه مهندسی.... ----مگه چیکار کردم؟ ---هیچی.... فقط مونده بود بری جلو یه ماچی ازش کنی ---گم شو...خجالت بکش ...منشیمه ---آها حالا فهمیدم چون منشیته داشتی با چشات می خوردیش؟ ---استغفرا... چرا بهتون میزنی دیگر حرفی نزدم سوار ماشین شده به ولی عصر رفتیم ماشین را در کوچه ای پارک کرد و پیاده به طرف مغازه ها به راه افتادیم ---خوب دختر عمو برات چی بخرم؟ ---یه سرویس ظریفی دیدم خیلی خوشم اومده ---چی؟؟؟؟؟ سرویس؟؟؟؟؟؟منو با نامزدت اشتباه نگرفتی؟ با عصبانیت نگاهش کردم ---گدا طلا نیست ...نقرست....چنان زرد کردی؟ هر کی ندونه فکر می کنه نداری؟ ---داشته باشم برا زنم خرج می کنم نه برا تو... مترسک ----خبرت .... دیگه نمی خوام برام بخری وبا عصبانیت به طرف خیابان رفتم ---کوچولوی مامان حالا چرا قهر می کنی بیا برات می خرم ---می خوام نخری ....خبرت خرید بی شعور ---های دختر مواظب حرف زدنت باش در همین موقع تلفنم زنگ زد با بی حوصلگی دکمه را فشردم ---بله ---خوش می گذره؟؟ ---شما ----بهت نگفتم پاتو از زندگیم بکش بیرون با ناباوری نگاه شهرام کردم او نیز با تعجب نگاهم کرد ---من پامو کشیدم کنار دیگه نه تو نه شهرام برام مهم نیستیت ---برا همینه با هم تو خیابونا ول می گردید... خر خودتی دختر سریع گوشی را قطع کرد شهرام نگاهم کرد ---چی می گفت ---شهرام تو شکت به کی رفته ؟ ---برا چی ---ببین بجز منشیت هیچ کس دیگه خبر نداره ما الان بیرونیم ---خوب ---دختره می دونست ---امکان نداره منشیم هالو تراز این حرفاست ---میگم تو به کی شک داری شهرام عصبانی به راه افتاد و با صدای بلندی رو به من گفت بدو بریم شرکت مطمئنم منشیم نیست ولی.... سریع سوار ماشین شده به طرف شرکت رهسپار شدیم سریع خودمان را به شرکت رساندیم منشی گوشی تلفن را زمین گذاشت و با تعجب نگاه ما کرد ----چیزی شده مهندس ---تو به کی گفتی من و هستی با هم رفتیم بیرون ---به هیچ کس شهرام با صدای بلندی که بی شباهت به صدای دایناسور نبود گفت: راستشو بگو کاملا معلوم بود دختر بیچاره از ترس قالب تهی می کند ---بخدا .....فقط یه خانم زنگ زد پرسید مهندس کجاست بهش گفتم با دختر عموشون رفتن بیرون ---تو غلط کردی اسم دختر عمومو اوردی ---آخه ...خودشون پرسیدن ---ببین دارم ازت می پرسم خوب دقت کن نگفت کیه یعنی هر کی زنگ بزنه تو بهش .... منشی نگذاشت شهرام ادامه دهد ----مهندس اون هر کسی نبود اون دختر عمه ات بود با این حرف وا رفتم ولی گوشه لب شهرام خنده رزیلانه ای نشست ---فکرشو می کردم با تعجب گفتم چی؟؟؟میدونستی؟؟ ---من گفتم می دونستم؟؟ حرف می ذاری زبونم گفتم حدس می زدم ---ولی من مطمئنم صدای ساحل نیست --معلومه مگه مثل تو هالوه اون خودشو درگیر نمی کنه مطمئنم کسی رو اجیر کرده ---نردبون اولا هالو خودتی دوما می خوای چکار کنی ---ببین اونو باید انداخت تو تله باید یه جور ثابت کنیم که نتونه از زیرش در بره ---ولی خدایی تو ارزش داری که بخوان بخاطرت منو بکشن شهرام با صدای بلند خندید ----هستی خانم قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری و به خودش اشاره کرد ---آها حالا تو شدی زر و اونم زرشناس جالبه ---از شوخیا گذشته هر کس بخواد به تو آسیب بزنه با من طرفه هنوز مادر زاییده نشده با تعجب نگاهش کردم ---چی شده یه دفعه مهربون شدی؟ ---مهربون بودم ولی دوست ندارم از مهربونیم سوء استفاده بشه ---حالا تصمیمت چیه ---راستش یه فکرایی دارم ---داری جریانو پلیسی می کنی خوب بهم بگو ---نه دیگه نمی خوام تورو تو خطر قرار بدم حالا مثل یه بچه یخوب برو خونه تا منم فکرامو کنم مطیعانه سوار ماشین شدم اصلا حدس نمی زدم ساحل پشت این قضیه باشد به خانه رفتم غذای مختصری خوردم و دراز کشیدم در همان لحظه گوشی موبایلم زنگ خورد شهرام بود ----چیه ---هستی زنگ زدم به ساحل ---چیکار کردی؟ ---مگه کری می گم زنگ زدم ساحل ---شنیدم خوب ---کلی تحویلش گرفتم ببین اگه بهت زنگ زد بگو می خوای باهام نامزدیتو اعلام کنی ---شهرام سنگ به سرت خورده دیوونه ام ؟با تو نامزد کنم؟ اونم.... ---یه دقیقه زبون به دندون بگیر منم اگه تو آخرین فرد زنده روی زمین باشی امکان نداره باهات ازدواج کنم گفتم این طوری بگو نگفتم ذوق مرگ شو ---خجالت بکش خودت میدونی اگه تا آخر عمرم بی شوهر بمونم امکان نداره..... نگذاشت ادامه دهم ----باشه حالا هر کاری می خوای بکن ولی تو رو خدا نقشمو به هم نزن خوب در همین موقع تلفن خانه به صدا در آمد ---بدو گوشی رو بردار خود پدر .....مطمئنم گوشی را قطع کرد م به طرف تلفن خانه رفتم با بی میلی گوشی را برداشتم الو بفرمایید ---سلام هستی جون خوبی ---ممنون شما ---یعنی نشناختی؟؟ میدانستم ساحل است ولی ... ---ببیخشید نه نشناختم ---هستی جون منم ساحل ---وای ساحل جون تویی چه خبرا چه عجب تلفن زدی ---قوربونت برم می خواستم بدونم حالت چطوره ؟ ---خوبم ---یه چیزایی شنیدم؟! ---چی عزیزم ؟ ---راستش خودت می دونی نمیشه به حرفای شهرام اعتماد کرد....ولی...... شما نامزدکردید؟! ---خوب آره یعنی تو نمی دونسی؟؟؟ همه از این موضوع خبر دارن ---نه منظورم اینه که نامزدیتونو علنی کردید ---ساحل جون حالت خوبه؟؟ خوب معلومه چند دقیقه سکوت کرد ---شاید منظورمو خوب نفهمیدی راستش من فکر می کردم شما هیچ علاقه ای به هم ندارید ---اولش علاقمون کم بود ولی حالا احساس می کنم شهرام می تونه خوشبختم کنه در حالی که موج عصبانیت در صدایش نمودار بود گفت: خوشبختت کنه!! می دونی شهرام چند تا دوست دختر داره ؟؟ تازه من فکر می کردم به من ..... ولش کن حالا کی جشنتونه؟ ---راستش نمی دونم یه کم حالم بهتر بشه ---خوب باشه کاری نداری تازه می خواستم بگویم سلام برسون که قطع کرد متعجب تلفن را قطع کردم شماره شهرام را گرفتم با اولین زنگ گوشی را برداشت ---چی شد مو به مو جریان را برایش تعریف کردم بعد از کمی مکث گفت ---پس حالا باید منتظر باشیم بیوفته تو تله ---منظورت چیه ---هیچی حالا فکر کن برات توضیح دادم مگه حالیت میشه ---شهرام خیلی شعورت پایین ---خوب حالا معلم اخلا مواظب باش نکشنت تا شعور ----خودتو دست بالا گرفتی ---تازه فهمیدی ...کاری نداری کلی کار ریخته تو سرم و بدون خدا حافظی قطع کرد در افکار خودم فرو رفتم اعصابم به هم ریخته بود کتابهایم را باز کردم با این که حوصله درس خواندن نداشتم ولی... باید کمی درس می خواندم شروع کردم درس خواندن ولی افکارم در حال پرواز به دورو اطراف بود کاش میشد موضوع را برای پدر تعریف کنم ولی .......نه نمی شد صدای کلید روی در نشان دهنده ورورد مادر بود با صدای بلند سلام کردم مادر خسته وارد خانه شد ---چطوری دخترم ---خوبم چه خبرا ---خبر خیر سرماخوردگی بیداد می کنه نمیدونم چرا مردم به آنفولانزا می گن سرما خوردگی به سرما خوردگی می گن آنفولانزا امروز یه مادری دختر بچه اش سرما خورده بود اورده بودش بیمارستان نگاه گلوش کردم نه عفونت داشت نه التهاب، گوشاشم همین طور، مادره اصرار اصرار که پنی سیلین بده میگم آخه عزیزمن وقتی سرماخوردگی بچت عفونی نیست آنتی بیوتیک براش مضره گوش نمیده حوصله حرفای مادرم را نداشتم من اعصابم از دست ساحل و شهرام خورد بود او داشت در مورد بیمارانش حرف می زد ---خوب مامان دیگه چه خبر ---دیگه هیچی ---پس من برم سر درسام ---برو عزیزم بالا رفتم اصلا نفهمیدم کی خوابم برد - صبح خسته بلند شدم کسی خانه نبود سریع لباس پوشیدم و بیرون رفتم باید خودم را به دانشگاه می رساندم دیرم شده بود تازه ماشین را روشن کرده بودم که گوشی زنگ خورد ---بله بفرمایید ---داغ شهرامو می ذارم رو دلت ---باز هم دختره بود بدون ارداه گفتم اگه می خوای قید شهرامو بزنم خودتو نشونم بده من چه می دونم تو کی هستی اصلا راست می گی یا نه اگه بفهمم خیلی دوستش داری ولش می کنم یک لحظه فکر کردم قطع کرده گفتم: الو ---دارم گوش میدم چه تضمینی وجود داره که ندیم دست پلیس با تعجب گفتم برا چی؟؟ ---بخاطر اون تصادف ---اون قضیه تموم شده راستش می خوام بدونم واقعا دوسش داری؟واقعا راست می گی ؟! ---آره می خوامش عاشقشم ازش بچه دارم ولی نمی تونم ثابت کنم زیر بار نمی ره خونسردی خودم را حفظ کردم خوب اگه ازش بچه داشته باشی امکان نداره باهاش ازدواج کنم شهرام چنان آش دهن سوزی نیست که بخاطرش..... مابین حرفم پرید ---بهت ثابت می کنم ---کی ببینمت؟ باز هم ساکت شد نباید خودم را می باختم ---می گم کی ببینمت؟ بعد از چند لحظه سکوت گفت: الان بیا تجریش نزدیک امام زاده صالح منتظرتم ---چطوری بشناسمت؟ ---من تو رو می شناسم خودم میام اونجا...... و قطع کرد ماشین را گوشه ای پارک کردم بدنم می لرزید سریع با شهرام تماس گرفتم و جریان را برایش تعریف کردم ---واقعا مغز خر خوردی آخه این چه کار احمقانه ای که کردی ---شهرام می خوام این داستان تموم بشه خسته شدم فهمیدی خسته شدم ---خوب حالا زنجه موره نکن... خسته شدم.... برو اصلا هر غلطی خواستی بکن ---شهرام تو هم میایی؟ ---نخیر زندگی دارم نمی تونم هر روز پشت سر خانم راه بیفتم ملتمسانه گفتم: شهرام تو رو خدا ..... ---اصلا حرفشم نزن غلط کردی وقتی می ترسی باهاش قرار می ذاری ---شهرام ولی قطع کرده بود نمی دانستم چکار کنم باید سر قرار می رفتم ولی بد جور ترس در دلم ریشه دوانده بود مسیر تجریش را در پیش گرفتم.نزدیک امام زاده صالح ماشین را گوشه ای پارک کردم. کنار در امام زاده ایستادم مرتب اطرافم را نگاه می کردم دلم شور می زد پشیمان شده بودم کاش به پدرم می گفتم ولی کار از کار گذشته بود گوشی موبایلم زنگ خورد دکمه را زدم ---بله ---بیا داخل امام زاده ---چرا ---بیا زیارت کنیم خودش بود داخل محوطه شدم .چادری برداشتم و به داخل حرم رفتم .نگاه اطراف می کردم خانم چادری نزدیکم شد بیا بریم این ور بشینیم برگشتم دختر جوانی با آرایش بسیار تند، دهانش بوی سیگار میداد. معلوم بود تازه سیگارش را خاموش کرده است بدون حرف پشت سرش راه افتادم گوشه ای نشستیم کاملا رفتارش غیر طبیعی بود در دلم به شهرام فحش دادم ---میبینم محو تماشام شدی من ---ببین، فقط یک کلمه از جون من چی می خوای؟ چطور ثابت می کنی که از شهرام حامله ای؟ میدونی با یه آزمایش دی ان ای مشخص میشه راست می گی یا دروغ نگاهم می کرد بدون کلمه ای که بر زبان بیاورد ادامه دادم خوب منتظرم حرف بزن با ناخن بلند لاک زده، کنار صورتش را خواراند ---چی بگم من شهرامو دوست دارم راضیم همه چیزمو بدم تا اونو بدست بیارم ---یک آن چیزی به نظرم رسید یک دستی زدم ---ولی مطمئنم تو حتی شهرامو نمیشناسی چطور دوستش داری؟ ---کی گفته نمی شناسمش ---چه شکلیه فقط نگاهم کرد ----می دونم ندیدیش می دونم کی تو رو فرستاده اگه گفتم بیایی و دست در کیفم کردم مقداری پول جلوی رویش قرار دادم ---این پول فقط می خوام بدونم کی تو رو فرستاده ؟البته می دونم می خوام مطمئن بشم .... کاملا معلوم بو دجا خورده ....از خودم چنین انتظاری نداشتم .اینقدر قاطع عمل کنم ؟ من----خوب جواب نمیدی؟ دختره ---منو با کی اشتباه گرفتی؟ ---اگه تو مشخصات شهرامو به طور کامل دادی که هیچ ،در غیر این صورت می فهمم داری دروغ می گی.... البته بگم مشخصات ظاهریشو نمی خوام، مشخصات اخلاقیشو می گم ،اگه با اون دوست باشی تکیه کلامشو بلدی.... خنده جلفی کرد ---خوب ،خلع سلاح شدم نمیشناسمش ...و نگاه پول کرد ----می تونم بگم کی فرستادم البته اگه یه مقدار بیشترش کنی و اشاره به پول کرد دست در کیفم کردم و هر چه پول داشتم را در دستش قرار دادم ---کی تو رو فرستاده ---ساحل با این که حدس میزدم ساحل چنین کاری کرده باشد ولی از شنیدن این حرف ناراحت شدم از داخل کیفش آدامسی در اورد و در دهانش گذاشت ----راستش ساحل فکر کرده خرش از پل گذشته دیگه تحویل نمیگیره ،نمیدونه اگه پام بیوفته وسط براش آبرو نمی ذام ،دختره احمق دیشب زنگ زده بهمون فحش میده... اگه توهم ازم نمی خواستی میومدم ببینمت ،نه این که فکر کنی ترسیدم ،نه جونم ،ولی از کسی که خودشو برام بگیره بدم میاد اون روز دوستم پشت فرمون بود که زدت.... نمیدونی چه هارت و پورتی براش راه انداخته؟!!بیچاره دوستم ترسیده برا همین گفتم خودم کارو یه سره می کنم می دونم نمی خوای بابا ننت از این ماجرا چیزی بفهمن ساحل گفته.... ولی اگه بخواد پا رو دمم بزاره حالیش می کنم هاج و واج نگاهش می کردم ---ساحل چقدر بهت پول داده ---ای پول خوب میده ولی خیلی خودشو بالا تر از ما میبینه در صورتی که از ما بدتره حالا یه بابای پول دار گیرش افتاده که با پول ، رو کاراشو می پوشونه ....نه مثل ما بدبختا که برا یه قرون دوزار باید ....اَه لعنت به ذاتت ساحل ....آره داشتم می گفتم من از هیچ کس نمی ترسم بهشم گفتم میام میبینمت بهت می گم فکر کرد دارم الکی تهدید می کنم بهم می خنده دوستم می ترسید بیاد، بدیش دست پلیس، ولی من نه.... گفتم حرفامو بهت می زنم ولی تو خانم تر از این حرفایی معلومه دستت به جیبته نمیدونم چرا ازت بدم نیومد احساس می کنم خودتو برام نمی گیری برا همین ....خوب اینم اصل ماجرا نگاهش کردم بقدری آرایش تند بود که سنش را دو برابر نشان میداد گفتم :نمیشد زودتر می گفتی این همه تو دردسر نمی نداختیم به دوستت بگو در حقم بد کرد ولی نمیدادمش دست پلیس فقط یه چیز، مطمئنم ساحل زیر بار نمیره می ترسم برام دردسر درست کنه می خوام بهش ثابت کنم تا دست از سرم برداره ...باشه !! کمی فکر کرد ---خودم درستش می کنم کاریت نباشه فقط برات خرج بر میداره ---پا خرجش هستم هر چی بخوای متفکرانه نگاهم کرد ---- باشه فقط یه چیز، این ساحل می ترسید این شهرامو به ما نشون بده می ترسید از چنگش درش بیاریم؟ خیلی دوست دارم ببینمش اشکال نداره شانه ای بالا انداختم ---نه چه اشکالی می خواد داشته باشه هر موقع خواستی بگو بهت نشونش می دم ---ازش عکس نداری با تعجب نگاهش کردم ---نه عکسم کجا بود خوب باشه پس تا بعد، بهت زنگ می زنم و بلند شد پشت سرش بیرون رفتم برگشت ---اگه امکان داره یه پنج دقیقه بعد از من در بیا.... البته بگم کسی هست که مواظبت باشه.... پس گوش بده کنار قبر شهدای گمنام نشستم او در آمد برای شهدا فاتحه ای خواندم و بیرون رفتم اثری از دختر نبود. داخل ماشین شدم باید به شهرام زنگ می زدم تازه می خواستم شماره بگیرم که شهرام را کنار ماشینم دیدم با تعجب نگاهش کرد با دست اشاره کرد که شیشه ماشین را پایین بکشم ---تو از کجا خودتو رسوندی شهرام نیشخندی زد ---انتظار داشتی ولت کنم تنها بیایی ---دختررو دیدم ---خوب ---درست حدس زدی ساحل فرستادش ---داخل ماشین نشست ---پست فطرت چطوری بهش ثابت کنیم ---دختره گفت ثابت می کنه فقط پول می خواست ---غلط کرده می خواست بکشدت پولم میخواد حال و حوصله چرت و پرتای شهرامو نداشتم ---شهرام لطفا خفه شو خودم درستش می کنم الانم دیرم شده حداقل به یکی از کلاسام برسم ---خوب باشه مراقب خودت باش و پیاده شد سریع به طرف دانشکده به راه افتادم نمیدانم چرا ولی دوست داشتم سر کلاس عرشیا حضور داشته باشم احساس می کردم دلم برایش تنگ شده ماشین را گوشه ای پارک کردم وارد کلاس شدم عرشیا هوز نیامده بود مهدیس لبخندی برایم زد ---دختر الانم نمیومدی چرا خودتو اذیت می کنی فاطمه در حالی که جزوه هایش را کنار می گذاشت گفت نمیدونم من شوهر کردم تو چرا نمیایی می خواستم جواب دهم که استاد وارد شد بدون کوچکترین حرفی درس را شروع کرد و قتی کلاس تمام شد کنار صندلی من جای گرفت آرام گفت ---ببخشید خانم صباحی میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم ته دلم قندآب شد مستقیم نگاهش کردم محبت خاصی در چشمانش موج می زد اصلا از درس و کلاس چیزی نفهمیدم دلم می خواست زود تر کلاس تمام شود .....بالا خره کلاس تمام شد....... مهدیس و فاطمه به مشکل بر خورده بودند مهدیس آرام به شانه ام زد ----هستی تو در مرود این مطلب مشکل نداری؟ نگاه سوال کردم من اصلا نمی دانستم در چه موردی است؟ شانه ای بالا انداختم --- نه مگه تو مشکل داری؟ مهدیس آه بلندی کشید ----آره اصلا ازش سر در نمیارم میشه برام توضیح بدی از دوباره نگاه سوال کردم ----باشه برا بعد فعلا کار دارم فاطمه کنار نامزدش ایستاده بود سریع خورد را به محوطه رساندم با چشم به جستجوی عرشیا پرداختم ولی از او اثری نبود ناامید به طرف ماشین به راه افتادم ببخشید خانم صباحی برگشتم عرشیا بود لبخندی زدم..... نزدیکم شد ----کلاس ندارید ---نه استاد --ببخشید خانم صباحی شماره تلفن منزل رو می خواستم با تعجب نگاهش کردم ---برا چیتونه؟؟ ----راستش شماره استاد رو هر چی می گیرم جواب نمیده... منم باهاش کار مهمی دارم.... دو بار رفتم بیمارستان عمل داشت روم نشد برم مطبشون برا همین گفتم شب بهشون زنگ بزنم مأ یوسانه نگاهش کردم اصلا انتظار نداشتم با پدر م کار داشته باشد نمی دانم چرا حس می کردم با خودم کار دارد شاید زیادی رمانتیک فکر می کردم دست در کوله ام کردم شماره تلفن خانه را برایش نوشتم ---ببخشید خانم صباحی امشب زنگ می زنم سرم را تکان دادم ---باشه مشکلی نیست ---استاد ساعت چند میان خونه ---ساعت 11 خونست ---ممنون لطف کردید نگاهش کردم نمی دانم چرا دوست داشتم نگاهم کند؟ چرا حس می کردم از من خوشش میاید؟ یعنی توهم بود؟؟؟ ---خوب خانم صباحی سلام به استاد برسونید اگه قابل دونستن تشریف اوردن واقعا خوشحال می شم شما هم بیایید با تعجب نگاهش کردم ---راستش تولد یکی از دانشجوهای قدیمیشه خیلی دلمون می خواد استاد باشه منو موظف کردن که دعوتش کنم و هر جور شده راضیش کنم که بیاد راستش.... می خواستم کمکم کنید خوشحال نگاهش کردم ---خوب از اول می گفتید خیلیم خوشحال میشم .تولد کیه ؟ ---آخر هفته؛ یعنی می تونید استاد رو بیارید ؟ ---نمی دونم سعی خودمو می کنم بابا خودشو خیلی درگیر کاراش کرده ---اگه بتونید راضیش کنید یه جایزه پیشم دارید لبخند امیدوارانه ای به رویش زدم ---سعی خودمو می کنم ممنون پس من شب زنگ می زنم و از من جدا شد از این که می خواستم یک شب با پدر و عرشیا بگذرونم سر از پا نمی شناختم تا شب هزار دفعه ساعت را نگاه کردم مثل همیشه ساعت 11 پدر خسته وارد خانه شد در را برویش باز کردم با تعجب نگاهم کرد معدود وقتی از این کارها انجام میدادم در حالی که تعجب از صدایش نمودار بود گفت ---می بینم مهربون شدی ؟ خودم را برایش لوس کردم دست در گردنش انداختم ---دلم برا بابام تنگ شده اشکال داره؟ ---نه ولی بابات از این عادتا نداره ---بیا تو خونه برات یه چایی بریزم مادر روی راحی ولو شده بود و با تعجب نگاه ما می کرد پدر داخل شد ---در همانموقع تلفن خانه به صدا در آمد می انستم عرشیاست گوشی را برداشتم ---بفرمایید ---خانم صباحی پدر اومدن ---سلام استاد همین الان وارد خانه شدند لطفا گوشی و به پدر اشاره کردم پدر در حالی که با ایما و اشاره می پرسید کیه؟ گوشی را برداشت ---بله بفرمایید ....ممنون ...شما..؟....به به پسر خوب چطوری ؟....ممنون ....خوب چه خبرا .......چی ....مهمونی؟؟.... کی؟؟؟ راستش چی بگم ....نه تعارف نیست سرم شلوغه نزدیک پدر رفتم آرام با چشم و ابرو گفتم قبول کن پدر در حالی که به رویم لبخند می زد گفت: ببینم چی میشه سعی خودمو می کنم ..و خندید ...باشه اگه خواستم بیام هستی رو با خودم میارم ...باشه پسر م ....خدا حافظ و گوشی را قطع کرد در حالی که دندانهای سفیدش را نشانم می داد با خنده رو به مادر گفت ---این پدر صلواتی بی خود نیست بیدار مونده مادر با صدای خسته گفت ---چی شده ---بچه ها جشن گرفتن دعوتم کردن آخر هفته منم برم ---خوب برو ---نمیدونم خیلی دوست دارم ولی.... نگاه پدر کردم ---بابا تو رو خدا بیا بریم مادر با تعجب نگاه من کرد ---مگه توهم دعوت داری؟ پدر لبخند زنان مرا در آغوش گرفت ---آره هستیم دعوت شده مادر بلند شد ---خوب برو بچم حوصلش سر رفته ---تو تنها چکار می کنی؟ ---شکر خدا.... منم با دوستام قرار می ذارم دور هم جمع بشیم پدر سرش را تکان داد با این کار موافقتش را اعلام کرد کلی ذوق کردم بدون اینکه پدر و مادرم متوجه شوند آرام شماره عرشیا را از روی صفحه تلفن یاد داشت کردم و بالا رفتم. شماره را گرفتم صدای عرشیا آمد ---بفرمایی ---سلام استاد کمی ساکت ماند و یک دفعه با صدای بلندی گفت :هستی خودتی تعجب کردم یک دفعه خودش متوجه اشتباهش شد ---منظورم خانم صباحی؟ نمیدانم چرا ولی یک دفعه گفتم: میشه همون هستی صدام کنید حالا نوبت او بود که سکوت کند با من و من و گفت: خواهش می کنم ......دکتر چطورن؟ یادم امد برای همین زنگ زده ام ---بابا خوبه و صدایم را پایین آوردم ---بابا قبول کرد... میاد صدای شاد عرشیا در گوشی پیچید ---چه خوب مطمئنم شما را ضیش کردید راستش با بچه ها شرط بستیم اونا می گفتن امکان نداره استاد بیاد ولی من .....و خندید ----ممنون واقعا ممنون هستی خانم خوشحالم کردی من نیز خندیدم ---خواهش می کنم استاد قابلی نداره ---نه دیگه از این به بعد بهم بگو عرشیا کمی خجالت کشیدم ---چشم ..کاری ندارین ---بازم ممنون از اینکه دکترو راضی کردید ..راستی خودم میام سراغتون ---نه خودمون میام --پس آدرس رو بنویس..........نیاوران....... آدرس را یاد داشت کردم خوشحال بودم که به این تولد می روم بیشتر به خاطر عرشیا خدا حافظی کرده گوشی را قطع کردم و راحت خوابیدم صبح زود از خواب بیدار شدم مثل همیشه کسی در خانه نبود تازه می خواستم راهی دانشگاه شوم که گوشیم زنگ خورد شماره نا آشنا بود دکمه را فشردم با تعجب صدای ساحل در گوشی پیچید ---سلام هستی جون ببخشید این موقع زنگ زدم بیدار بودی؟؟ با بی حوصلگی گفتم : خواهش می کنم آره برا چی ---امروز می تونی بیای بریم بیرون ---برا چی ؟ ---همین طوری راستش دیشب شهرام بهم زنگ زد می گفت سه تامون با هم بریم بیرون اتفاقا خودمم تعجب کردم مخصوصا که به من گفت بهت زنگ بزنم مثل اینکه میانتون شکر آب شده از این حرف تعجبم بیشتر شد ولی حرفی نزدم ---باشه بریم... برنامتون کجاست؟ ---شهرام گفت بهم زنگ می زنه خودم بهت اطلاع می دم ---باشه ---خوب کاری نداری ---نه ممنون که بهم اطلاع دادی ---خواهش می کنم عزیزم خدا حافط از صدایش نشاط و شادی نمودار بود گوشی را قطع کردم سریع شماره شهرام را گرفتم بعد از خوردن چند بوغ خواب آلود گوشی را برداشت ---تو هنوز نمیدونی ساعت 7 صبح من خوابم ---علیک سلام ...ساحل بهم زنگ زد چرت و پرت می گفت ----اَه خاک بر سرم یادم رفت دیشب بهت زنگ بزنم گرفتار بودم ببخشید چیزی که نگفتی ....منظورم اینه خراب که نکردی ---حرفی نزدم ولی میشه وقتی می خوای نقشه بکشی با من هماهنگ کنی ---باشه حالا خراب که نکردی ---آی کیو گفتم نه ...نقشت چیه ؟ ---دیشب بهش زنگ زدم گفتم می خوام باهات بهم بزنم ---اونم هالو گفت راست می گی ---صبر کن دارم حرف می زنم بهش گفتم تو دوست پسر داشتی منم خبر نداشتم ---خیلی بیشعوری واقعا خری ...نفهم من... کی دوست پسر دارم؟ ---احمق جان باید یه چیزی می گفتم که باور کنه ---آخه نه خودت خیلی چشم پاکی از این که دیدی من دوست پسر دارم خیلی بهت برخورد؟!! ---یه دقیقه ساکت شو تا بگم ...بهش گفتم عکستو با یه پسر دیدم راستش باید یه چیزی می گفتم که باور کنه بهش گفتم تو در جریان نیستی گفتم امروز می خوام بهت بگم خلاصه کلی زبون ریختم تا باور کرد بنا شد امروز هرسه با هم بریم بیرون تا من بهت بگم نمی تونیم با هم ازدواج کنیم تازه پی به نقشش بردم با تمسخر گفتم ---فکر خوبی کردی فقط می مونه من ...باید گریه کنم بیوفتم دست و پات تا باهام ازدواج کنی؟ ---برو بچه... خودتو مسخره کن امروز می خوام ساحل و سوسک کنم ---خندیدم ---خوب اون دختره ---آها نگران اون نباش باهاش هماهنگ کردم با تعجب گفتم :مگه می شناسیش ---ما رو دست کم گرفتی یه دختر تو تهرون نیست که من نشناسم ---خیلی پررو تشریف داری ---خوب حالا آره با اونم هماهنگ کردم امروز حسابی آبرو ساحل خانم میره و خندید ---خوب لوس نشو می خوای کجا قرار بذاری ---در بند، خوبه ! ---آره، منم موافقم ---خوب پس ....تا بعد....الان برا ساحل زنگ می زنم و قطع کرد آنروز قید دانشگاه را زدم .دلم شور می زد . چند دقیقه بعد ساحل زنگ زد --سلام هستی ---سلام ---هستی ، ساعت 9 میام سراغت بریم دربند ---باشه بدون حرف اضافه دیگری خدا حافظی کردیم تا ساعت 9 خودم را با تلوزیون سرگرم کردم دلم شور می زد. ولی چاره نبو. ساعت 9 زنگ خانه به صدا در آمد. ساحل بود. سریع پایین رفتم 206 آلبالوییس دم در جا خوش کرده بود ----سلام دادم خوشحالی از صورتش می بارید سوار ماشین شدیم ---چطوری هستی ---خوبم چه خبرا ---هیچی، خبر خیر، زنگ زدی برا شهرام ؟ ---آره ، چیزی شده ---نه.... برا چی ؟ ---آخه این وقت روز ، دربند، راستش شک برانگیزه خندید---نه چیز خاصی نیست حرف را به دانشگاه کشاند معلوم بود می خواهد فکرم را منحرف کند تا زیاد سؤال نپرسم در تجریش شهرام منتظرمان بود. هر سه به طرف دربند به راه افتادیم .فشارم افتاده بود. نگاه شهرام کردم بی خیال نگاه اطراف می کرد . ساحل سر از پا نمی شناخت. با شهرام تعریف می کرد. و بی خودی می خندید وقتی از ماشین پیاده شدیم دست شهرام را در دست گرفت هر چند از شهرام خوشم نمی آمد ولی رفتار جلف ساحل اعصابم را بهم ریخته بود. بالای دربند جای مسطحیپیدا کرده نشستیم .شهرام اطراف را نگاه می کرد. و بی توجه به من با ساحل شوخی می کر.د تصمیم گرفتم خودم را با موبایلم سرگرم کنم شهرام نگاهی به من انداخت و گفت :میبینم خسته شدی نگاهش کردم ---نه دیدم با ساحل سرگرمی گفتم مزاحمت نشم ساحل که داشت ذوق مرگ می شد گفت :وا این چه حرفیه تو خودت حرف نمی زنی و رو به شهرام گفت: مگه نه شهرام جون شهرام چشمک ریزی به من زد و گفت :راست می گه تو هم بیا اینجا فیض ببر.... حرصم را در آورده بود در حالی که دندانهایم را روی هم می ساییدم گفتم :ممنون نمی خوام و صورتم را به طرف دیگر کردم.ساحل که معلوم بود دوست دارد شهرام حرف اصلی را به من بزند گفت: خوب شهرام جون مثل اینکه با هستی کار داشتی؟ شهرام دستی به صورتش کشید ---بهش می گم ، راستش منتظر یکی از بچه هام.... الان میاد ساحل----کیه ---فکر نکنم بشناسیش ....آها اومد هر دو رد نگاه شهرام را گرفتیم خدای من دختره داشت بالا می آمد یک آن نگاه ساحل کردم رنگ از رویش پریده بود شهرام خنده رذیلانه ای می زد دختر خودش را به ما رساند ---سلام هر سه با قیافه های مختلف جواب سلامش را دادیم من با دلشوره..... سرم را تکان دادم.... ساحل مات نگاهش می کرد و شهرام...... دختر با آرایش زننده و آدامسی که می جوید نگاه شهرام کرد ---چطوری شهرام؟ ---ممنون خوبم تو چطوری ---ای بدنیستم و رو به ساحل کرد ---ساحل چطوری.... چه خبرا ساحل بدون کوچکترین حرفی فقط نگاهش می کرد کنارمان نشست ---هوا داره سردش می کنه خوب دیگه چه خبرا یک آن ساحل برافروخته نگاهش کرد ---میشه بگی نازی تو اینجا چکار می کنی دختر که فهمیدم اسمش نازی است آدامسش را ترکاند و گفت :خوب اومدم هوا خوری... تو اینجا چکار می کنی؟ ساحل برافروخته در حالی که عصبانیتش را می خورد گفت ماهم اومدیم هواخوری شهرام قیافه متعجبی به خود گرفت و گفت به به چه جالب پس شما همدیگرو می شناسید نازی که کاملا معلوم بود آماده است گفت :آره ساحل یکی از دوستای صمیمیه ساحل با حالت پرخاشگری گفت :از کی تا حالا من شدم دوست صمیمی تو ---از زمانی کهگفتی هستی رو تهدید کنیم وای...من بجای ساحل عرق کردم یک لحظه خودم را به جای ساحل گذاشتم حتی تصورش برایم سخت بود ساحل برافروخته گفت چی؟؟؟ من؟؟؟ چرت و پرت نگو ---من چرت و پرت می گم یا تو اون شقایق بدبخت از اون روز که حرف تو رو گوش کرد و با ماشین زد به هستی جرأت نمی کنه از خونه در بیاد شبا همش کابوس میبینه --من گفتم ؟؟ ---ببین ساحل خانم اونروز م بهت گفتم من مثل شقایق نیستم بد می بینی ولی گوش نکردی ساحل---خفه شو غربتی با این حرف ساحل شهرام بلند شد نگاه خشمگینش را به ساحل دوخت ---غربتی خودتی فکر کردی از کارت خبر ندارم امروز اوردمت اینجا بهت بگم این دفعه اگه از این غلطا کنی می دمت دست پلیس فکر کردی اینجا تگزازسه هرغلطی بخوای می تونی کنی؟ به خداوندی خدا می خواستم حالتو بگیرم به ننه بابات بگم چه غلطا می کنی ولی خوب هنوزم فکر قلب مریض ننتو کردم الانم بهت بگم از این به بعد یه مو از سر هستی کم بشه از چشم تو می بینم خود دانی..... ساحل با دهان باز نگاه می کرد کاملا خلع سلاح شده بود هر چند کینه ای نبودم و نیستم ولی یک آن از او متنفر شدم نمی دانم چرا ولی با صدای بلندی گفتم واقعا که ساحل ...خاک بر سرت کنن آخه شهرام ارزش این همه آبرو ریزو داره من بجای تو دارم از خجالت آب می شم یک آن ساحل بلند شد نگاه تمسخر آمیزی به من انداخت و گفت : اگه ارزش نداره چرا تو براش دم تکون میدی و پشت سرش موس موس می کنی برو خودتو سیاه کن و نگاه پر از خشمش را به شهرام دوخت و گفت : غربتی اون خواهر بی همه چیزته از این به بعدم نه من ته تو فکر نکن با تهدید می تونی بترسونیم منم افراد خودمو دارم نذار با سه سوت ناکارات کنم حالا منو کشوندی اینجا چی رو ثابت کنی؟ حرف یه دختره هر جاییرو؟ یک آن نازی مثل پلنگ خشمگین به ساحل یورش برد منو شهرام با هزار بدبختی آنها را از هم جدا کردیم خیلی ها نگاهمان می کردند بعضی ها می خندیدند و بعضی ها ......یک پسری که با دو تا دختر به کوه آمده بود با صدای بلند گفت: بابا چرا دعوا می کنید و با صدای بلند خندید داشتم از خجالت آب می شدم اصولا پدر و مادرم مرا در پر قو بزرگ کرده بودند و برای اولین بار بود که چنین منظره ای می دیدم با هزار بدبختی آنان را از هم جدا کردیم بدون معطلی به پایین رفتم دوست نداشتم کسی را ببینم خدای من دختر دکتر صباحی با ...آنان.... پیش خودم غر می زدم ---هستی خاک عام تو سرت کنن خوب مثل آدم به بابا ت می گفتی بزرگترا حلش می کردن با طناب شهرام خودتو انداختی تو چاه ... .آخه بدبخت کی می خوای آدم بشی آخه لیاقت تو این حرفا بود ...... حرف می زدم و راه می رفتم شهرام صدایم می زد ولی دوست نداشتم جواب بدهم پنجه ی بغض گلویم را می فشرد پایین کوه دستم را برای ماشینی بلند کردم نگه داشت سریع سوار شدم صدای شهرام را می شنیدم ولی بی اعتنا ..... راننده از داخل آیینه نگاهم کرد ---خانم فکر کنم شما را صدا می زنند آرام گوشه چشمم را پاک کردم ---نه با من نبود راننده شانه ای بالا انداخت ---کجا می رید --تجریش بدون حرف راه افتاد تمام حرکات ساحل ....نازی و شهرام مانند پرده جلوی چشمانم رژه می رفت از خودم بدم آمده بود ---خانم رسیدیم نگاه کردم راست می گفت تجریش بودیم پول را داده پیاده شدم دلم به اندازه دنیا گرفته بود بدون اراده به سمت امام زاده به راه افتادم داخل محوطه امام زاده صالح اشکهایم ناخوداگاه به پایین سر خورد شروع کردم دردو دل..... زائرین نگاهم می کردند. پیرزنی بسته ای به دستم داد و با صدای مهربانی گفت : درست میشه دخترم خودتو ناراحت نکن، توسل کن به خدا، نگاهش کردم چقدر زیبا و نورانی بود. بسته را از دستش گرفتم آجیل مشکل گشا بود نیم ساعتی داخل صحن نشستم دلم آرام گرفته بود بلند شدم. حوصله دانشگاه را نداشتم برای همین تاکسی گرفته به خانه رفتم . گوشیم را خاموش کرده بودم یک آن دلم شور افتاد اگر پدر یا مادرم زنگ می زدند حتما نگران می شدند. گوشی را روشن کردم و به طرف آشپزخانه رفتم صدای تلفن از داخل هال می آمد به طرف گوشی رفتم شماره شهرام بود اصلا حوصله اش را نداشتم بی توجه به صدای زنگ به بالا رفتم گوشیم زنگ خورد اعصابم بهم ریخته بود نگاه صفحه موبایلم کردم شماره پدر بود کمی خودم را جمع و جور کردم دکمه را زدم ---بفرمایید ---هستی بابا ، کجایی؟ ---سلام بابا خونه ام... برا چی ؟ ---هیچی ، دل نگرونت شدم شهرام زنگ زده میگه باهات کار داره جوابشو نمی دی؟ منم چند بار زنگ زدم نگرونت شدم ---چیزی نیست یه کم سرم درد می کرد ---نرفتی دانشگاه؟ ---نتونستم ---می تونی بیایی اینجا ---برا چی ؟ ---بدم عموت معاینت کنه شاید تأثیر تصادف باشه نباید سر سری گرفت ---نه بابا چیز خاصی نیست یه کم سرما خوردم ---به هر حال بیا اینجا، یه چک آپ کنی، دلم آروم بشه با بی حوصلگی گفتم: باشه میام ---با غرو لند لباسهایم را پوشیدم می دانستم اگر نروم دست از سرم بر نمی دارند ماشین را روشن کرده به طرف بیمارستان به راه افتادم به محض رسیدن عمو با دقت معاینه ام کرد و با خوشحالی رو به پدر گفت: مشکل خاصی نداره..... برای همین حکم آزادیم امضا شد داشتم از اتاق عمو در می آمدم که شهرام هراسان وارد شد به طرفم آمد ---میشه بگی کجایی نصف جونم کردی نگاهی به عمو انداختم لبخند می زد صلاح ندانستم جلوی او حرفی بزنم آرام :یا بیرون کارت دارم و متضاهرانه نگاه عمو کردم لبخند بیروحی برایش زدم و از اتاق در آمدم شهرام پشت سرم در آمد ---میشه بگی چرا جواب تلفنم رو نمی دی ---دوست نداشتم ---دوست نداشتی؟؟؟نصف جونم کردی ---برا چی ---تازه می گی براچی اون ازرفتنت که مثل اسب رم کردی و هر چی صدات می زدم جوابم رو ندادی .....اونم از تلفن جواب دادنت ، من خاک بر سر کار و زندگیمو ول کردم تا دست ساحل و رو کنم که بهت کار نداشته باشه.... اینم از تشکر کردنت ---باید تشکر کنم ....و با حالت مسخره ای گفتم: ممنون پسر عموی خوبم، مرسی.....حالا خوشحال شدی ---منو مسخره می کنی ----آره و صدایم را بالا بردم می دونی چیه شهرام خستم کردی...... بخدا از دستت خسته شدم...... از بی بندو باریت خسته شدم...... از ندونم کاریت خسته شدم..... از این که این به اصطلاح روشنفکرا می خوان منو بزور بدن به تو که به ثروت باد آورده پدر بزرگ برسن خسته شدم ....از این که اون مامانت پشت چشم برام نازک میکنه و فکر می کنه من می خوام پسرشو از دستش در بیارم خسته شدم از همه چیز و همه کس خسته شدم ....فهمیدی شهرام فقط نگاهم می کرد معلوم بود از رفتارم جا خورده است. کوله ام را با شدت بر روی دوشم انداختم و بیرون رفتم احساس بهتری پیدا کرده بودم احساس می کردم حرفهایی راکه مدتها بود بر دلم سنگینی می کرد را بر زبان رانده ام......به طرف خانه به راه افتادم به محض رسیدن دوش آب گرمی گرفتم و به رخت خواب پناه بردم وقتی چشمانم را باز کردم ساعت 7 صبح بود. چقدر خوابیده بودم احساس بهتری پیدا کرده بودم. خواستم از تخت پایین بروم که چشممم به مادر افتاد پایین تختم خوابش برده بود. تعجب کردم آرام بیدارش کردم چشمانش را بازکرد نگاهی به من انداخت و یک دفعه مرا در آغوش گرفت تعجب کردم ---مامان چی شده؟ در حالی که اشکش را پاک می کرد گفت:فدات بشم ، حالت خوبه؟ ---آره برا چی ---دیروز بابات گفت حال نداشتی برای همین زودتر اومدم خونه دیدم خوابیدی دلم نیومد بیدارت کنم.... وای هستی، فدات بشم داری با خودت چکار می کنی؟ شهرام همه چیزو برا من و بابات تعریف کرد. قوربونت برم باید زودتر ، خودت برامون می گفتی .اگه یه بلایی به سرت میومد ، می خواستم چکار کنم آخه فدات بشم مگه من و بابات بجز تو کی و داریم .تا صبح بابات بالا سرت نشسته بود منم خوابم نمی برد فکر کنم تازه خوابم برده مادر اشک می ریخت و مرتب حرف می زد. گیج شده بودم در همان موقع پدر که معلوم بود تازه دوش گرفته با چشمان قرمز از بی خوابی وارد اتاقم شد او نیز مرا در آغوش گرفت در حالی که سرم را می بوسید گفت: امروز تکلیفمو با این به اصطلاح خواهر روشن می کنم . با التماس نگاهش کردم دوست نداشتم مابین فامیلیمان بهم بخورد. اصولا از بچگی از دعوا می ترسیدم.... دوست داشتم همه در صلح و صفا زندگی کنند برای همین گفتم :نه بابا، این کارو نکن اصلا رو عمه نیار ، اون تقصیری نداره ، یه موضوعی بود که تموم شد مادر برافروخته گفت :تموم شد؟ میدونی ساحل با تو چکار کرده؟ به این راحتی .......تموم شد؟؟؟ پدر که تردید در چشمانش موج می زد نگاه ی به ما کرد ... ---نه دخترم باید به اقدس بگم نمیشه، باید بدونه دخترش داره چکار می کنه ؟ می خواستم حرف بزنم که مادر نگاهی به پدر انداحت ----آره احمد بهش بگو اقدس باید جلو دخترشو بگیره اگه روت نمیشه خودم بهش می گم از قول من بهش بگو..... بخدا اگه یه تار مو از سر هستی کم بشه خونه شو به آتیش میکشم بهش بگو اگه نمی تونه جلو دخترشو بگیره تا خودم اقدام کنم با این حرف مادر پدر مصمم تر شد ---آره امروز صبح عمل دارم نمی تونم برم ولی بعد ازظهر نمی رم مطب باید تکلیفمو با هاشون روشن کنم باید بودنن اگه الانم پا ی پلیسو نکشیدم مابین به حرمت فامیلیه والا می دونستم باهاشون چکار کنم .....همه چیزو بهش میگم و هر دو بدون اینکه نظر مرا بپرسند بیرون رفتند نمی دانستم تکلیفم چیست . بی هدف لباسهایم را عوض کرده به راه افتادم اول تصمیم گرفتم به شهرام زنگ بزنم و او را در جریان قرار بدهم ولی.... پشیمان شدم به نظرم باید از اول خودم مادر و پدرم را در جریان قرار می دادم..... برای همین به سمت دانشگاه حرکت کردم دلم شور می زد، به محض رسیدن مهدیس و فاطمه را جلوی رویم دیدم .... مهدیس با خنده گفت :میشه بگی چکار می کنی؟ هر وقت دلت می خواد میایی دانشگاه هر موقع عشقت نمی کشه نمیایی بدون مقدمه جریان دیروز را برایشان تعریف کردم هر دو ساکت گوش می دادند بعد از تمام شدن حرفهایم مهدیس نگاهم کرد اضطراب در کلام کلام حرفش نمودار بود ---ببین هستی ،خیلی اشتباه کردی. باید از اول خانواده تو در جریان قرار می دادی. دختر اگه بلایی سرت میوردن یا..... آخه چرا اینقدر بچه گانه عمل کردی خدا بخیر گذروندش ،از الانم بسپارش دست پدر مادرت خودشون می دونن دارن چکار می کنن؟ فاطمه با دلواپسی گفت: دختر خیلی خری بیا بریم کلاس، که داره دیر میشه، ولی بدون از تو بعید ه ....فکر خودت نیستی فکر پدر مادر بیچارت باش که دلشونو به تو خوش کردن، حرفی نداشتم بگویم حق داشتند، راست می گفتند، کار من کاملا ابلهانه بود هرسه به سمت کلاس به راه افتادیم ***************************** تا آخر هفته موضوع خاصی پیش نیامد پدر و مادر حرف نمی زدند هر موقع نیز من سوال می پرسیدم می گفتند: هنوز پیش عمه نرفته اند به شب مهمانی نزدیک می شدیم اضطراب مهمانی رهایم نمی کرد بالاخره شب مهمانی رسید . کت شلوار طوسی خوش دوختی ،با بلوز سفید زیبایی و کفش پاشنه بلند مشکی را برای آن شب در نظر گرفته بودم پوشیدم . مادر اصرار داشت به آرایشگاه بروم ولی خودم دوست داشتم با یک آرایش دخترانه و موهای ساده در جمع حاضر شوم. شال سفید زیبای کار شده ای را به سر انداختم پدر کت شلوار نوک مدادی زیبایی به تن کرده بود. با ماشین پدر به راه افتادیم کمی مظطرب بودم پدر در فکر فرو رفته بود از آن شب که قضیه را فهمیده بودند حال و حوصله درستی نداشت حرفی نمی زد ولی ...... صلاح نداستم خلوتش را بهم بزنم به فکر مهمانی افتادم نمی دانستم چه کسانی در آن مهمانی حضور به هم می رساندند. ولی همین که عرشیا در جمع آنان بود خوشحالم می کرد ---تو فکری؟ نگاه پدر کردم و لبخندی زدم ---من...یا شما ..نخواستم خلوتتونو بهم بزنم اتفاقا شما خیلی تو فکرید ... وخودم را لوس کردم ---بابا تو رو خدا ،می دونم دارید ازم پنهون می کنید ولی دوست دارم بدونم به عمه گفتید ---نه ----جون من؟؟؟ ---چرا قسم می دی آره گفتم. باهاش حرفامو زدم ----عمه چی گفت؟ ----چرت و پرت، متأسفانه یه جو عقل تو مخش نیست و آه بلندی کشید ----ولش کن بهش گفتم ...من دیگه خواهر ندارم تعجب کردم ---بابا؟!!!چی می گی؟!!! ---هستی ...بابا یه کم فکر من و مامانت باش زودتر ازدواج کن خندیدم ---حالا کو شوهر؟ ----جدی حرف می زنم ،زودتر با شهرام برید سر خونه زندگیتون. شما که همه جا با هم می رید. فقط وقتی اسم ازدواج میاد قبول نمی کنید دیروز به داداش گفتم.....اگه همدیگرو دوست ندارید چرا صبح تا شب با همید، اگه همدیگرو دوست دارید چرا از ازدواج فرار می کنید؟ باور کن تو کار شما دو تا حیرون موندیم ...اگه اون ساحل......استغفرا....یه بلایی سرت میورد هیچ کدوم خودمونو نمی بخشیدیم خلاصه دخترم زودتر تصمیم نهاییتو بگیر با شهرامم حرف زدیم، زودتر بشینید سنگاتونو با هم وا بکنید عرق یخ از پس گردنم فرو می ریخت ما تو چه فکری بودیم ....خانواده هامون چه فکر می کردند باید هر چه زودتر با شهرام حرف می زدم پدر راست میگفت باید دست از موش و گربه بازی بر می داشتیم. در فکر خود غوطه ور بودم با صدای پدر به خودم آمدم پدر با گوشی تلفنش حرف می زد ----عرشیا جان گفتی پلاک چند .......ممنون پسرم..... باشه .....من سر کوچه وایسادم و قطع کرد چند ثانیه نگذشته بود که سایه عرشیا از ته کوچه نمودار شد هر چه نزدیک تر می شد قلبم تند تر می زد خدای من چقدر کت و شلوار با کراوات به او می آمد ----سلام استاد پدر نگاهش کرد ---ببخش پسرم ---خواهش می کنم و نگاه من کرد سریع سلام دادم نگاه دقیقش را به صورتم دوخت ---خوش اومدید نمی دانم چرا ولی ...یک آن خجالت کشیدم ---ممنون استاد سوار ماشین شد ---استاد بریم ته کوچه پدر ماشین را داخل کوچه برد . کوچه بن بستی بود که باغ بزرگی ته کوچه خود نمایی می کرد. از در بزرگی وارد باغ شدیم محو تماشای باغ شدم عاشق طبیعت بودم ---دختر پیاده شو به خودم آمدم بدون حرف پیاده شدم. پدر دست عرشیا را گرفت و جلو تر از من به راه افتاد. وارد سالن بزرگی شدیم خانه ویلایی بزرگی که مملو از آدم بو.د با ورود ما دختر و پسران زیادی دورمان را گرفتند برق شادی از چشمان پدر می درخشید تمامشان شاگردان سابقش بودند .هر کدام به رسم ادب بامن نیز احوال پرسی می کردند. بعد از چند دقیقه صاحب خانه را دیدم.زن جوان زیبایی با مرد خوش پوشی هر دو پزشک بودند و چقدر با وقار و زیبا رفتار می کردند بعد از معارفه پذیرایی شروع شد. نمی دانم چرا ولی چشمانم پشت سر عرشیا راه می رفت. تمام حرکات و رفتارش را موشکافانه نگاه می کردم دختر سبزه رو بانمکی دائم دور و برش می چرخید. هر چند عرشیا به او توجهی نمی کر.د ولی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. حس حسادت رهایم نمی کرد پدر با شاگردان سابقش سرگرم بود ---ببخشید می تونم اینجا بشینم برگشتم پسر خوش پوش و مؤدبی نگاهم می کرد خودم را کمی جمع کردم --خواهش می کنم بفرمایید نشست ---شما دختر خانم، دکتر هستید ؟ ---بله شنیدم پزشکی می خونید ---بله و در دلم گفتم متأسفنه بله ---خوش بختم... من از شاگردان دکتر هستم خنده ام گرفت چقدر بامزه حرف می زد لهجه شیرینی داشت لبخندی زدم و گفتم شما کرمانشاهی هستید با تعجب نگاهم کرد ---بله، شما از کجا فهمیدید؟ ---لهجه تون لوتون داد یک آن با صدای بلند خندید با تعجب نگاهش کردم ---چیز خنده داری گفتم ---نه ...ببخشید راستش فامیلیم کرمانشاهیه یک آن پیش خودم گفتم شما فامیلی منو از کجا فهمیدید؟ با این حرف هر دو خندیدیم نگاهم به صورت عرشیا افتاد نمیدانم چرا ولی احساس کردم دقیق نگاهم می کند جلو آمد ---ببخشید خانم صباحی یک لحظه و نگاه پسر کرد ---فرشاد جون ببخشد بلند شدم و پشت سرش به راه افتادم ---بله استاد ---خانم صباحی تو رو خدا دیگه به من نگید استاد ..و ملتمسانه نگاهم کرد لبخندی زدم ---چشم ----بی بلا ..خانم صباحی ---لبخندم پررنگ تر شد ---شما هم بهم بگید هستی لبخند گل و گشادی به رویم زد ---بازم چشم. هستی خانم میشه بریم تو حیاط با تعجب نگاهش کردم ---برا چی .تو این هوای سد ---خواهش می کنم.... با هاتون کار دارم ....دلم نمی خواد وسط حرفام مزاحم از راه برسه شانه ای بالا انداختم ---پس صبر کنید پالتومو بیارم ---الان خودم میارمش و سریع از من جدا شد چند لحظه بعد برگشت در حالی که خود پالتو به تن کرده بود و پالتوی من در دستش عرض اندام می کرذد ----بفرما تشکر کرده و با یکدیگر به باغ رفتیم از این که در کنارش قدم می زدم قند در دلم آب می شد. خدای من نمی دانستم عشق است یا هوس ولی هر چه بود از این که در کنارش بودم سر از پا نمی شناختم دوست نداشتم حرف بزند دوست داشتم در سکوت فقط بوی ادکلن تلخش را حس کنم نمی دانم چرا ولی احساس سرما نمی کردم نا خوداگاه آه بلندی کشیدم ---سردتونه نگاهش کردم چهره دوست داشتیش زیر مهتاب رنگ باخته بود ---نه ..برا چی؟ ---همین طوری پرسیدم دلم می خواست زودتر حرف بزند منتظر، نگاهش کردم. با دست کنار باغ را نشان داد ---عاشق آلا چیقم همیشه به فرهاد می گم خوش به حالت، آخه این باغ با پول زیادی بهش ارث رسیده برا همین تونست زن دلخواهشو بگیره و ساکت شد. دلم می خواست ادامه دهد ولی ساکت شد گفتم :خونه قشنگیه مادرم زیاد از باغ خوشش نمیاد ولی من عاشق باغم نگاهم کرد ---منم عاشق طبیعتم ولی بودجم نمیرسه بخرم. برا همین ترجیح می دم از مال مردم استفاده کنم با این حرفش هر دو خندیدیم من—حقوق اساتید که باید خوب باشه ---ای بد نیست، تا خوب بودنو به چی ببینی؟ برا بعضی ها مثل شما پول توجیبیشونه خیلی بدم آمد او در مورد من چه فکر می کرد ؟ برای همین گفتم :شاید باور نکنید من اهل بریزو بپاش نیستم نه این که پول برام بی اهمیت باشه ولی نه اونقدرا که شما فکر می کنید دوست دارم در حد اعتدال خرج کنم همیشه فکر می کنم دخترایی که زیاد پول خرج می کنن اعتماد به نفسشون کمه می خوان با خرج کردن خودشونو به دیگران ثابت کنن ولی من نه --یعنی شما خودتونو بالاتر از این حرفا می دونید ---تقریبا ---به خاطر پدرتون برافروخته شدم ---اصلا!! فکر کنم قبلا بهتون گفتم پدرم رودوست دارم ولی دوست ندارم پله ترقی من بشه دوست دارم خودم باشم.... هستی صباحی. نه هستی ،دختر دکتر احمد صباحی ---چرا ؟!!! --واقعا نمی دونید ؟؟؟ باشه بازم می گم -از این که دیگران منو به هم نشون بدن بگن دختر یکی یه دونه دکتر صباحیه... بدم میاد .چون فکر می کنم پیش خودشون می گن خوب باید م پزشکی قبول بشه.... براش کلی پول خرج کردن ---یعنی غیر از اینه سرم را پایین انداختم ---نه درسته برام زیاد پول خرج کردن کلی معلم خصوصی گرفتن کلاسای زبان و....ولی یه چیزیرو نتوستن بهم بدن ... اعتقاادتمو..... همیشه باید دختری باشم که اونا می خوان نه هستی که خودم دوست دارم .من عاشق هنرم دوست داشتم برم رشته هنر ولی.... سکوت کردم دیگر دلم نمی خواست حرف بزنم. خورد شده بودم. احساس می کردم عرشیا به من می خندد از دست خودم عصبنی شده بودم چراهمیشه اینقدر راحت سفره دلم را برایش باز می کردم....مگر او که بود..... هر چند دوستش داشتم ولی نباید می گفتم.؟؟!! سر در گم شده بودم دلم می گفت :خوب کردی حرف دلت را زدی و عقلم می گفت بدترین کار در زندگیت بود نگاهش کردم برخلاف انتظارم غمگین نگاهم می کرد اصلا از خنده یا نیشخند در چهره اش خبری نبود آرام خواستم برگردم ---کجا ---بریم داره هوا سرد میشه کلافه پشت سرش را خاراند ---ببخش اصلا یادم رفت برا چی اوردمت بیرون بیا بریم ایستادم ...کنجکاوانه گفتم :برا چی ---راستش این فرشاد خان از اولی که تو اومدی تو مجلس خاطر خوات شده با تعجب گفتم چی ؟؟؟فرشاد کیه ---همون که با هم گرم گرفته بودید می خندید پوزخندی زدم امثال فرشاد زیاد در زندگیم بود کسانی که تا اسم پدر را می شنیدند خواستگا ر من می شدند ---چرا می خندی ---چیز خاصی نیست فقط تجب کردم تا منو دید سریع .... او هم خندید دستش را به حالت تسلیم بالا برد ---بخدا من بی تقصیرم حالا جواب من چیه ---یعنی خودتون نمی دونید ---مگه از من خواستگاری کرده که باید بدونم ---نه...ولی خودتون بهتر می دونید این جور خواستگاریا یه کم غیر معقوله ----یعنی چی؟ ---یعنی نه !! ---مطمئنی؟ ---شک نکن ---میشه بگی چرا ؟ ---چطور بگم مطمئنم اون بخاطر اسم و رسم بابام ،منو می خواد نه بخاطر خودم ،ببینید من مثل خیلیای دیگه رمان کم و بیش خوندم. خیلی مسخرم میاد دختره یا پسره به محض دیدن همدیگه یه دل نه صد دل عاشق هم شدند..... دروغه!! مگه میشه این آقا فرشاد هنوز منو ندیده عاشق شده تازه عشقش اینقدر زیاده که سریع خواستگاری کرده..؟؟؟.. به نظر شما معقوله ؟ ---نمیدونم ،اون گفت از شما خوشش اومده برای همین از من که مثلا استادتونم خواست بهتون بگم بیان خواستگاری ---خوبه پس منم به شما میگم... استاد عزیز، بهش بگید هستی گفت: شما لطف دارید... ولی نه ----می تونم بگم چرا؟ نگاه نافذم را به صورتش دوختم ---چون......چون...... نتوانستم حرف دلم را به او بگویم چه می گفتم میگفتم چون از توخوشم آمده .چون تورو دوست دارم. چون تازه فهمیدم قلبم رو پیش تو گرو گذاشتم؟؟؟ واقعا نمی دونستم چی بگم فقط نگاهش کردم ---خوب هستی خانم میشه بگی چرا ---چون اونو نمی خوام ---میشه بگی چر؟ا نکنه بخاطر شهرامه ---نه!! شهرام ،فقط برام برادریه، که یه کم عقلش از سنش کوچکتره ...فقط همین؟ ---خوبه.... اگه بفهمه بهش چی گفتی فکر نکنم زیاد خوشش بیاد ---مطمئنم شما راز دار خوبی هستید..... نمیفهمه ---نمی دونم ..؟!!شاید بهش گفتم ----نمی گید اگه بگید یه شاگرد خوب رو از خودتون رنجونید.... البته چون شاهد ندارید منم حرفتون تکذیب میکنم ---یعنی بهش می گید من دروغ گویم ؟؟!! ---نه به این صریحی ؟!!حالا بیاید بریم که کم کم داره سردم میشه هر دو لبخند زنان وارد سالن شدیم به محض ورودمان پدرکنارم آمد ---کجا رفته بودید ؟ ---می خواستم باغو ببینم از استاد خواهش کردم نشونم بده ---نگرانت شدم.... یه دفعه دیدم نیستتون.... از فرهاد پرسیدم گفت :رفتید تو حیاط، می خواستم بیام دنبالت خودت اومدی نمی دانستم چه بگویم فرشاد خودش را به ما رساند ---دکتر واقعا خوشحالمو ن کردید و دست در جیب کتش کرد سیگاری بیرون آورد و آتش زد اخمهای پدر در هم رفت ---فرشاد جون تو که بهتر می دونی سیگار چقدر ضرر اره فرشاد دست پاچه سیگار را خاموش کرد ---بله استاد ......اما......خیلی کم ....بیشتر برا تنوع خنده ام گرفته بود قیافه عرشیا دیدنی شده بود ابرویی بالا انداخت و سقف خانه را نگاه کرد و از ما جدا شده به انتهای سالن رفت فرشاد دست پاچه به بهانه ای از کنارمان گذشتپدر اخمهایش را درهم کرده بود دستش را گرفتم ------ خوب بابا بیا بشینیم سرش را تکان داد فرهاد و خانمش جدا گانه کنار هر مهمانی چند دقیقه ای می نشستند ...... چند مستخدم زن و مرد در سالن می چرخیدند و پذیرایی می کردند نگاهم به عرشیا افتاد دختره هنوز کنارش ایستاده بود و حرف می زد حرصم گرفته بود با این که عرشیا سرش پایین بود ولی دوست نداشتم کسی دور و برش بچرخد مخصوصا که دختر بانمکو جذابی بود.... و این حرصم را بیشتر می کرد نگاهم به صورت پدر افتاد نگاهش اطراف خانه می چرخید فرهاد نزدیکمان شد کنار پدر نشست ---استاد سرافرازمون کردید وقتی عرشیا گفت میایید باورمون نمی شد واقعا خوشحالمون کردید پدر نگاه دقیقی به صورت شاگرد قدیمیش انداخت ---خواهش می کنم خیلی دلم می خواست شما ها رو ببینم الان چند ساله دیگه تدریس ندارم. دلم برا شاگردای قدیمیم تنگ شده بود ---شما لطف دارید استاد ---فرهاد... بچه نداری؟ ---نه استاد مهرنوش بچه نمی خواد ---چرا ؟ ---چی بگم زیاد حوصله بچه نداره ---اشتباه نکن بچه نمک زندگیه حوصله ام از حرفهایشان سر رفته بود فرشاد با دختر سفید و بی نمکی می خندید از حرکات جلف فرشاد بدم آمد هر کس با بغل دستیش صحبت می کرد با چشم دنبال عرشیا می گشتم ولی از او خبری نبود آرام بلند شدم نمی دانم چرا ولی دوست داشتم او را پیدا کنم در همان لحظه او را دیدم که از طبقه بالا پایین آمد. و....... دختر پشت سرش....... هر دومی خندیدند. یک آن عرق از پس گردنم راه افتاد ... با یک ... دختر ...تنها.... طبقه بالا ....از او، از خودم ،از همه بدم آمد. احساس می کردم به من خیانت کرده خیانت؟؟؟ مگر او از دوست داشتن چیزی به من گفته بود؟؟؟!!....این من بودم که او را دوست داشتم . این من بودم که نفهمیدم چطور آرا م آرام او در دلم جا خوش کرد...... ولی او...شاید مرا دختر نازپرده ای می دید که....... افکار درهم و برهمی در سرم می چرخید، چقدر به من خندیده بود؟ منی که ابلهانه راز دلم را برایش گفته بودم.... از زندگیم ...از شهرام ....وای خدای من..... چقدر بچه بودم. چه خیالاتی در سرم می پروراندم........ نشستم، واقعا توان ایستادن نداشتم، سرم را پایین انداخته بود م و با انگشتانم بازی می کردم. عادتم بود از وقتی به یاد داشتم...... هر موقع خیلی عصبی می شدم با انگشتان دستم بازی می کردم ----ببخشید هستی خانم می تونیم اینجا بشینیم صدای عرشیا بود نمی دانم چرا ولی .....سرم را بالا گرفتم با همان دختر بود هر دو لبخند زنان مرا نگاه می کردند..... حتما می خواستند خوشبختی خود را به رخم بکشند پدر هنوز با فرهاد سرگرم حرف زدن بود شانه ای بالا انداختم ---بفرمایید هر دو نشستند..... با اینکه دلم نمی خواست کنارم بنشینند ولی..........
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ ساعت 15:13 توسط دختر ستاره ها
|