با چشم های گرد شده نگاهش کردم!داشت به تجاوزی که بهم کرده بود اشاره میکرد!من چقدر احمق بودم که فکر میکردم پشیمون شده و دیگه اون آدم سابق نیست!با تأسف سرمو تکون دادم.چی باید بهش میگفتم ؟حتی جلوی نازی هم ملاحظه نکرد!نازی به کمک اومد ، دستمو از دست فرهود آزاد کردو گفت:-هیچ میفهمی چی میگی فرهود ؟!شیوا هنوز تو شوکه ، هنوز از بین رفتن بچه اشو هضم نکرده ، اون وقت تو داری تهدیدش میکنی ؟!خجالت هم خوب چیزیه!به جای اینکه براش جبران کنی ، از دلش در بیاری ، داری بدترش میکنی!فرهود نگاهی به نازی و بعدش به من کرد ، پوزخندی زدو گفت:-من میخوام جبران کنم ، ولی وقتی این خانم کوتاه بیا نیست ، چکار باید کنم ؟هر چی محبت میکنم بدتر میکنه!میدونه بدم میاد حرفی از جدایی بزنه ، بازم میگه!میون صحبتشون اومدمو گفتم:-میگم ، چون حقمه!حقمه یه زندگیه آروم داشته باشم!حقمه با آرامش زندگی کنم!حقمه مادر بشم اشک باز به چشمم اومده بود ، چشمهام تار میدید ، دستی به چشمم کشیدمو اشکمو کنار زدمو ادامه دادم:-من یه دخترم ، یه زنم ، زنی که پر از احساسه!پر از حس خواسته شدن!عاشق شدم ، برای اولین بار!عشق اول که از همه شیرین تره!ولی چی شد ؟این عشق با من چکار کرد ؟!هر روز یه بحث تازه ، هر روز یه بهانه برای آزار!هر روز دعوا!هر روز کتک!چقدر به خاطر عشقم کوتاه بیام ؟چقدر بگم اخلاقشه!چرا همیشه من کوتاه بیام ؟اگه کوتاه بیان دفعه ی بعد به چه بهانه ای باید تاوان پس بدم ؟تاوان دوست داشتنشو!تاوان خواستنشو!نمیتونم!دیگه نمیتونم!دیگه نمیخوام با استرس منتظر یه خبر بد باشم!دیگه تحمل ندارم شوهرم ، عشقم ، رو سرم خراب بشه! نمیتونم!زانو هام تحمل وزنمو نداشت!خم شدم ، شکستم!با زانو روی زمین افتادم ، سرم سجده وار داشت روی زمین فرود میومددستی به دور شونه هام قفل شددستی که هم گرما داشت هم سرما!با گرما عشق بهم داد و با سرما ثمره ی عشمو گرفت!وقتی چشم هامو باز کردم ، سرم به دستم بود و فرهودو مامانو نازی کنارم نشسته بودنبا باز شدن چشمم دستی روی دستم نشستمیدونستم دست کیه!گرماشو حس میکردمو باهاش آشنا بودمسعی کردم بهش نگاه نکم که صداشو شنیدم-خوبی فدات بشم ؟بهتری ؟جوابشو ندادمو چشممو بستمصدای مامانو شنیدم-بسه فرهود ، به اندازه کافی امروز بهش رسیدگی کردی!دوستیت خاله خرسه ست!اذیتش کردی ، بی هوشش کردی ، حالا داری حالشو میپرسی ؟!-مامان من.....-کافیه فرهود ، خیلی جلوت کوتاه اومدم ، هیچی نگو!بیایید بریم بیرون تا شیوا هم استراحت کنه!-نمیخوام تنها باشه!-تو بری اون بهتر میشه!پاشو بریم!دستش از دستم جدا شد ، ولی به ثانیه نگذشته باز دستمو گرفت و بعدش بوسه ای که قلبمو سوزوند!بوسه ای که روی دستم نشست!و صدایی که کنار گوشم گفت:-ببخش عشقم!بدون تو دنیا رو نمیخوام!سعی کن زود تر خوب بشی!دستمو رها کردو رفت!چشممو باز کردمو تو اتاقو نگاه کردمکسی نبوداشک ریختمبرای بی کسیمبرای عشقمبرای بچمبرای خودمبرای خودم که هنوز هم عاشق بودمهنوز با شنیدن هر حرفی ازش ، قلبم تند میزنه!هنوزم از بوی عطرش مست میشم!نمیتونم خودمو گول بزنمنمیتونم از فرهود دست بکشماما نمیتونم باهاش باشمنمیتونم ببخشمشاون حق نداشت حس قشنگ مادری رو از من دریغ کنه!حسی که با همه ی وجودم میخوام تجربه اش کنم!خودمم نمیدونم چی میخوامهم از فرهود دلگیرمهم دوستش دارمفقط اینو میدونم که کوتاه نمیامنمیذارم بازم تو سرم بزنه!دیگه مراعات کردن شوهر تموم شدحالا ورق برگشته!حالا شوهر باید مراعات زنشو بکنه!مراعات زنی که به خاطرش از خیلی چیزها گذشت!از دلش!از خودش!از غرورش! از بچه اش!باید ادب بشه!حتی شده با جدایی!آره ، با جدایی!چند روزی میشه که دارم استراحت میکنمفرهود کمتر سربه سرم میذاره و بیشتر بهم میرسه!مهربون تر شده ، حرفی با هم نمیزنیم ، به همدیگه کاری نداریمبرام شده یه هم اتاقی ، شب ها با قرص خواب میخوابم و روزها خودمو با سنبل سرگرم میکنمخوبه اون هست ، دلتنگی هام با وجود سنبل کمتر میشهشاید خنده دار باشه که به یه طوطی دل بسته باشی ، یه کاسکو که از نژاد طوطی هست و خیلی هم باهوشه!تنهاییمو پر کرده ، همین برام خوبه!فرهود هرچی بیشتر محبت میکنه ، کمتر از من جواب میگیره!هرچی بیشتر سعی کنه دلمو بدست بیاره ، بیشتر دلشو میشکنم!خودمم نمیخوام اینجوری باشم ، ولی دست خودم نیست!درسته هیچ وقت نذاشتم کسی حرف زور بزنه و زیر بار حرف زور نرفتم ، درسته که با زبونم حال خیلی از آدم های از خود راضی رو گرفتمولی هیچ وقت دل کسی رو نشکستم ، هیچ وقت با حرف هام به قلب کسی نیش نزدم ، الانم به خاطر رفتارم با فرهود عذاب وجدان دارماما دست خودم نیست ؛میبینمش دلم میخواد کاری باهاش کنم که تقاص همه ی کاهاشو پس بده!با هر حرفی جواب تلخی تو آستینم دارم که به فرهود میدم ، هنوزم از جوابام تعجب میکنه!شاید از این تعجب میکنه که اون شیوای آرومو فرمان بر کجا و این شیوای وحشی کجا ؟!تصمیمو گرفتم ، دیگه بهش رو نمیدمنمیخوام عشقم به عقلم غالب بشه!دیگه نباید از روی احساس حرف بزنم!احساسی که باعث بشه این همه بلا به سرم بیاد برام ارزشی نداره!همیشه فکر میکردم با کوتاه اومدنم فرهود قدرمو میدونه!فکر میکردم یه روزی میفهمه که چقدر براش گذشت کردم!اما با این کار آخرش....نمیتونم ، بخششی در کار نیستاونم باید مثل من درد بکشه!ده روزی میگذره ، چند بار نازی به دینم اومده!هر دفعه هم منو به صلح دعوت کرده!میگه همین که فرهود بچه اشو از دست داده برای تنبیهش بسه!اما من کوتاه بیا نیستم!مامان هم که بیچاره دخالت نمیکنه و اگه حرفی هم بزنه طرف منه!امروز فرهود زودتر از همیشه خونه اومد ، بی توجه بهش تو اتاقمون بودمصدا قدم هاشو که به سمت اتاق میومد رو میشنیدمخودمو با یه سری خرت و پرتی که داشتم مشغول کردمبا وردش با صدای بلند سلام کرد ؛ زیر لب جوابشو دادممیدونه جواب سلام واجبه منو مجبور میکنه که باهاش حرف بزنمحالا حتی اگه اون حرف یه جواب سلام کوتاه و زیر لبی باشه!روی صندلی نشسته بودم و سعی میکردم جلوی نگاهمو که مصرانه میخواست به سمت فرهود کشیده بشه رو بگیرم!دستش روی دسته ی صندلی نشست ، صورتش جلوی صورتم قرار گرفت ، نگاه غمگینی به چشمم کردو با صدای غمگین تری گفت:-تا کی باید تقاص پس بدم ؟تا کی میخوای کینه ی منو به دلت بگیری ؟تا کی باید منو ار خودت محروم کنی ؟دیگه نمیتونم بدون تو باشم ، من شیوای خودمو میخوام ، همون شیوایی که نگاهش منو ذوب میکرد ، همونی که با عشقش آرومم کردمن اون شیوا رو میخوامشیوای خودمو ، نمیخوای فرهودتو ببخشی ؟با حرفهاش دلم سوخت!یه حالی شدم ، شاید خودمم دلم برای اون روزها تنگ شده!خیلی سخت گرفتم ، ولی نمیخوام کوتاه بیامنمیتونم با یه ببخشید از گناهش بگذرم!دستش چونه امو گرفت و منو مجبور کرد که نگاهمو به نگاهش بدوزمبا صدای خش داری گفت:-دیگه بسمه شیوا!برگرد!تو ببخش ، یه فرصت دیگه بده ،دنیارو برات گلستان میکنم به مولا!با بغض بهش گفتم:-قبلاً هم از این قول ها داده بودی ، ولی چی شد ؟چقدر رو حرفت موندی ؟اینبار اگه ببخشم ضمانتت برای چند ماه کفایت میکنه-این بار تا آخر عمر نوکرتم ، فقط تو ببخشبا دستم دستشو از چونه ام جدا کردم ، دستمو تو دستش گرفت که با اخم نگاهش کردمو دستمو از دستش در آوردمشاید فکر میکرد که کوتاه اومدم ، چون با این کارم چشمهاش رنگ تعجب گرفتاز جام بلند شدمو پشتمو بهش کردم و گفتم:-چقدر میتونی جبران کنی ؟میتونی بچمو برگردونی ؟میتونه دل شکسته امو پیوند بزنی ؟میتونی یه خنده از ته دل به لبم بیاری-من..نذاشتم حرفشو بزنه ، همون طور که پشتم بهش بود گفتم:-نه ، نمیتونی!هیچ وقت نمیتونی اون بچه ا که از پوستو خون ما بودو بهم برگردونی ، تاوان زود جوشی تو ، اینبار خیلی سنگین بود ، خیلی!خواستم از اتاق بیرون برم که گفت:-باشه ، تو درست میگی ، حقمه هرچی بهم بگی!من عوض شدم شیوا ، از دست دادن بچه برای منم سخت بود!نمیدونی وقتی شنیدم حامله بودی چه حالی شدم! دنیا رو سرم خراب شد ،شیوا!بهش نگاه کردم تا ببینم چی میخواد بگهجلو تر اومدو با لبخند گفت:-دیگه آزادی ، تو حق داری که آزاد باشی و هرطور که بخوای زندگی کنی ، از امروز هرجا خواستی بری برو ، ماشینتم که تو حیاطه!من از چشمهامم به تو بیشتر اعتماد دارم!دیگه نمیخوام غمو تو چشمهات ببینم!هیچ وقت!با تعجب نگاهش کردم ، احساس خاصی داشتم ، یه حس خوب ، یه آرامش خالص تو دلم ریخته شد!نفس راحتی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.دیروز بعد از این همه مدت تنهایی بیرون رفتمحال خوبی بود ، ولی یه کم که گشتم حوصله او سر رفتو به خونه برگشتمحکایت منم شده مثل اون پرنده ای که در قفسش بازه ولی از قفسش بیرون نمیاد!من فقط آزادی میخواستم ، الان که دارم علاقه ای به بیرون رفتن ندارمکجا برم ؟دیروز هر جا رفتم یا به فرهود فکر کردم یا به شهاب!یه سره هم با خودم گفتم یادش به خیر!خلاصه آخر سر برگشتم خونه ، بدون اینکه جای خاصی برم یا بگردم!سه روز از روزی که حکم آزادیم داده شده میگذره!آره ، من زندانی حکم آزادی خوردم ، ولی به چه قیمتی ؟ به قیمت از دست دادن بچم!حالا این آزادی به دردم نمیخوره!کاش بچم بود ولی آزاد نبودم!شاید به خاطر نا شکری های خودمه!نمیدونم ، اینم از اون حرف ها بود ها!خدا انقدر مهربون هست که چشم روی همه ی بدی های ما میبنده و با یه توبه گناهانمونو میبخشه!پس از این حرف ها نباید بزنم!امروز یه کم بیشتر از هر روز دلم گرفته!تو این چند وقته اصلاً حوصله ی این که به خودم برسمو نداشتم!انگار عزا دار بچم بودم!حتی یه آرایشگاهم نرفتم!همیشه آرایشگر میومد خونه یا اینکه خودم ابروهامو بر میداشتم ، ولی این مدت نه کسی اومده که اگرم میومد من قبول نمیکردم ، نه خودم دستی به صورتم کشیدم!باید برم یه کم از این ریختو قیافه در بیام!خودمم تعجب میکنم فرهودی که انقدر به زیبایی زن و به تمییزی و آرایشو لباسش اهمیت میداد حرفی نمیزنه!البته حرفم بزنه مهم نیست!میخواد بخواد ، نمیخواد نخواد! ))واقعاً ؟ نخواد ؟ مهم نیست ؟خب چرا مهم که هست ، هر چی باشه شوهرمه ولی خب(( ..پوفی کشیدم تا از فکرو خیال بیرون بیام ، همین که بهم وفا داره کافیه! پسر به اون دختر بازی ، تو همه ی این مدت به هیچ کس دیگه ای نگاه نکرده و باهام مونده!مطمئنم همون قدرکه من اونو دوست دارم اونم منو دوست داره!هم دوستش دارم ، هم نمیتونم ببخشمش ، هم نمیتونم بی خیالش بشم!سرمو تکون دادم تا از فکرو خیال بیرون بیام ، حاضر شدم تا به یه آرایشگاهی برمو یه تغییری به صورتم بدم ، شاید یه کم دلم باز بشه !به پیشنهاد آرایشگر موهامو مدل کلوش کوتاه کردم و رنگ نسکافه ای هم زدم!به خودم نگاه کردم ، خوب شده بودم ، رنگ موهام با رنگ چشمام و پوست صورتم خیلی به هم میومد!ابروهامم نازک تر از قبل کردمروی هم رفته خوب شده بودملبخندی زدم و با تشکر از آرایشگر و حساب کردن بیرون اومدم!حوصله ی گشتن تو خیابونو نداشتم برای همین به خونه رفتمبه مامان سلام کردم و بدون اینکه روسریمو از سرم در بیارم به اتاقم رفتممیخواستم یهویی منو ببینه تا ببینم خوب شدم یا نه!لباسهامو با یه تاپ بافت لیمویی و یه شلوار جین سفید عوض کردم ، یه کم آرایش کردم و موهای بازمو که به لطف سشوار کشیدن آرایشگر بهتر شده بود رو دورم ریختم!نمیدونم چرا ، ولی امروز یه کم حالم بهتر شده بود!شاید به خاطر این بود که فرهود تلاش کرده بود قدمی برای من برداره!تو این مدت به خاطر اینکه فرهود هوایی نشه و خیالی نکنه ، کمتر به خودم رسیدمولی خب من از اون دختر هایی ) یا زن هایی ( هستم که همیشه دلم میخواد تمیزو مرتب باشم!حالا میرم پیش مامان ، وقتی فرهود اومد میام یه کم آرایشمو پاک میکنم! مامان تو پذیرایی نشسته بود و داشت چایی میخورد ، با دیدن من فنجونو روی میز گذاشت و با تعجب و تحسین نگاهم کردبا لبخند جلو رفتم و چرخی زدمو پرسیدم:-چطوره مامان ؟خوبه ؟-خوب ؟عالیه دخترم ، خیلی بهت میاد!مبارکت باشهمامانو بوسیدمو تشکر کردم-مرسی مامان، به شما که نمیرسم!-زبون نریز دختر!-حقیقته مامان!هر دو با هم خندیدیم ، شاید خنده امون کم بود ، ولی بهتر از هیچی بود!لیلا برام چای آورد و گفت " خیلی قشنگ شدم"منم تشکر کردم و تعارف که چشماتون قشنگ میبینه!یه ربعی گذشت و با مامان داشتیم صحبت میکردیم که صدای در ورودی اومدتعجب کردم ، آخه هنوز خیلی زود بود که فرهود بیاد!هرچند که جدیداً از هر فرصتی که براش پیش بیاد میاد خونه و سعی در به دست آوردن دل من داره!اما الان دیگه خیلی زود بود!تازه ، انقدر بی سر و صدا اومد که ما متوجه اومدنش نشدیم!از جام بلند شدم که تا نیومده برم لباسمو عوض کنم و آرایشمو پاک کنم ، تا خواستم از سالن پذیرایی بیرون برم با فرهود روبرو شدمبا هم چشم تو چشم شدیم!تعجبو تو نگاهش میدیدملبخندی روی لبش نشست که اخم کردمو نگاهمو ازش گرفتم !نگاهمو ازش گرفتم و خواستم به طرف پله ها برم که دستمو تو دستش گرفتاز حرارت دستش دستهام گرم شد ، بهش نگاه کردم ، به چشمهام خیره شدنگاهی که داغم کردمیدونستم معنی نگاهشوتب نگاهشو میفهمیدمولی من اینو نمیخواستمنمیخواستم!خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که فشاری به دستم آوردو اونو رها نکردآهی کشیدو گفت:-تا کی شیوا ؟ تا کی ؟سوالی نگاهش کردم که ادامه داد:-تا کی باید زام دوری کنی ؟تا کی باید تو نگاهت دنبال یه نشونه از بخشش باشم ؟تا کی ؟سرمو پایین انداختم ، نمیدونستم چی بگم خودمم جواب این سوالو نمیدونستمچونه امو گرفتو مجبورم کرد که بهش نگاه کنمبا لبخند به سر تا پام نگاه کردو گفت:-خیلی خوشگل شدی!به زمین نگاه کردمو گفتم:-مرسی!سرمو بالا گرفتمو نگاهش کردم که سرشو نزدیکتر آوردو تا بیام بفهمم میخواد چکار کنه پیشونیمو بوسید!جای بوسه اش روی پیشونیم داغ شد!چشممو بستمو بعد از چند ثانیه باز کردماز حصار دستاش خودمو آزاد کردمو از پله ها بالا رفتم!به اتاقمون رفتمو درو بستمخودمو که نمیتونم گول بزنممن هنوزم فرهودو دوست دارمهنوز هم از تماس با اون گر میگیرم!عشق چیزی نیست که خاموش بشه!هیچ وقت شعله ی عشقی خاموش نمیشه!با این حال هنوز هم نمیتونم ببخشمش!نمیخوام کاری کنم که دفعه ی بعد صدمه ی بیشتری بهم بزنه!باید با احتیاط جلو برماین بار نباید زود کوتاه بیام روزهای اول به جدایی هم فکر کرده بودم ، ولی الان که داغم کمتر شده ، میبینم که نمیتونم از فرهود بگذرم!همونطور که اون بارها بهم گفته نمیتونه از من بگذره!شاید بی قراری برای یه بچه ای که فقط یه روز فهمیدم وجود داره مسخره باشهولی حس مادری فرای همه ی حس های دنیاست!وقتی فکر میکنم که اون بچه میتونست چه دوران خوبی کنار ما داشته باشه ولی.....آه!نمیدونم ، نباید انقدر ناشکری کنم ، باید بذارم پای قسمت ، هرچند که اگه فرهود خشمش بهش غلبه نمیکرد این قسمت پیش نمیومدولی اگه عمر اون بچه به این دنیا بود حتماً میموند!خدایا ، راضی ام به رضای تو!تا شب حرفی بین منو فرهود زده نشدفقط نگاه های گاه و بی گاه و دزدکی فرهود بود که منو یاد پسر بچه های دبیرستانی مینداختنمیدونم مگه چقدر عوض شده بودم که انقدر با اشتیق نگاهم میکردچند بار مچشو گرفتم که ناشیانه نگاهشو به مامان دوخت!موقع خواب ، مثل هر شب پشتمو بهش کردمو چشمهامو بستمکمی که گذشت ، نفس های داغشو روی گردنم حس کردمنفس عمیقی کشیدم و چشمامو بیشتر روی هم فشردمدستش روی موهام حرکت کردخودمو عقب کشیدم که صدای خش دارشو شنیدم:-بسمه شیوا ، تمومش کن! حرفی نزدم تا خودش کنار بره ، ولی دستهاش به دورم حلقه شدچشممو باز کردم و به طرفش چرخیدملبخندی روی لبش نشست که توی تاریکی اتاق پیدا بودحلقه ی دستش تنگ تر شدو گفت:-اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده!با اخم نگاهش کردمو گفتم:-ای کاش شما مردا یاد بگیرین که فقط برای رفع نیازتون سراغ ما زن ها نیایین!نگاهش اول رنگ تعجب و بعد رنگ دلخوری به خودش گرفتحلقه ی دستش شل شدو پشتشو بهم کردو گفت:-با خیال راحت بخواب ، عشقم به نیازم غالبه ، مطمئن باش!کمی نگاهش کردم که دیدم پتو رو روی سرش کشید و بعد از چند دقیقه ، حرکت آروم بدنش زیر پتو نشونه ی تنفس آروم و خوابش بود!سه ماهی از روزی که بچمو از دست دادم میگذرهفرهود از اون شب به بعد باهام سر سنگین شده!اخلاقشه ، هر وقت پسش بزنم بهش بر میخوره!به من چه که ناراحت شده!میدونه ناراحتم ، توقعم داره!واقعاً که این مردها پررو هستن!کلاً خیلی با هم حرف نمیزنیم ، کاری به کار همدیگه نداریمحتی ازم نمیپرسه بیرون که میری کجا میری! اما چند باری که تلفن زده بود خونه با مامان حرف میزد شنیدم که مامان بهش گفت:-نه ، خونه ست ! خیلی بیرون نمیره ، نگرانش نباش خودش حواسش هست!این یعنی داره در مورد من میپرسه و نگرانمه!ته دلم از اینکه در موردم کنجکاوه و دورادور مواظبم قرص شد!راستش خیلی خوشحال شدم!امروز از صبح فرهود از خونه بیرون نرفتهیه کم عجیبه کاراش!یه ساعت رفت تو کتابخونه و کتاب خوند!یه کم تو حیاط رفتو قدم زد!یه کم هم رفت زیر زمین شنا کردو برگشت ، الانم رفته تو حمام اتاق دوش بگیره!منم دارم برای خودم آرایش میکنمهر وقت دلم میگیره و حوصله ام سر میره چند رکعت نماز برای شادی مامان بابام میخونم ، یه کم قرآن میخونم ، یه ذره با سنبل حرف میزنمو بازی میکنم ، یه قدی با مامان حرف میزنیم ، بعدش هم اگه باز حوصله ام نیاد سر جاش ، آرایش میکنم!امروزم هوس کردم از اون آرایش غلیظ ها کنم!خیلی بهم میادو خوشم میاد ، ولی چون لایت و کمرنگ سنمو کمتر نشون میده و چهره امو معصوم تر میکنه بیشتر وقت ها آرایش کم میکنم!امروزم که تو خونه هستم تصمیم گرفتم آرایش غلیظ کنم!فرهود از حمام بیرون اومد و پشت من جلوی آینه ایستاد و به من نگاه کرد ، منم به اون نگاه کردمبا موهای خیسش که مقداریش هم روی پیشونیش افتاده بود مثل پسر بچه های شرور شده بود!جلوی لبمو گرفتم که نیشم باز نشه! نمیخوام باز آقای از خود راضی رو ببینه!برای همین وقتی نگاه خیره اشو به چشممام دیدم ، اخم کردمو نگاهمو ازش گرفتم و مشغول کار خودم شدمداشتم رژلب سرخ رنگی میزدم که سرشو از پشت کنار سرم آورد ، جوری که نفس هاش به گردنم میخوردبا اخم غلیظی گفت:-تو که به شوهرت محل نمیدی ، پس برای چی داری این کارها رو میکنی ؟چه پررو!شیطونه میگه...مگه فقط ما زنها باید برای شوهر زینت بکنیم ؟!درسته که زینت برای شوهر خوبه ، ولی خودمونم دل داریم ، منم میخوام برای خودم زینت کنم!تا چشمت در آد!بهش چشم غره ای رفتمو گفتم:-خودم که بیشتر از تو دل دارم ، برای دل ِ خودمه!اخمش بیشتر شدو گفت:-مگه شما دلم داری ؟تا اونجایی که من میدونم عزادار بچه اتی ، کسی عزا داره این کاراش یعنی چی ؟خیلی بهم بر خورد ، سرمو به سمتش چرخوندم که صورتامون کاملاً مماس هم قرار گرفت ، به چشمهاش نگاه کردمو انگشت اشاره امو به حالت تهدید جلوش گرفتمو گفتم:-خوب حواستو جمع کن و بفهم که چی میگی ! اون موضوع سر جاشه ! ناراحتی من از تو فقط برای کار آخرت نیست!شاید با آخریه درجه ی ناراحتیم بیشتر باشه ولی فقط برای اون قضیه نیستبارها بهت فرصت دادم ، بارها چشم رو اشتباهاتت بستم ، هر دفعه زدی ، گفتی دست خودم نبوده و جوش کردمو تقصیر خودته حاضر جوابی میکنی و از قبیل حرف هاولی اینبار ناعادلانه منو زدی ، از دفعات قبل بیشترو بد تر ، بدون اینکه یه جواب بهت داده باشم یا یه سوال ازم پرسیده باشی!برای همینه که نمیتونم ببخشمت ، نمیتونم بهت لبخند بزنمو کوتاه بیام ، نمیتونم!با غم نگاهم کردو گفت:-من فقط ازت یه فرصت خواستم بی انصاف!لحنش اونقدر غمگین بود که دلم براش بسوزه ، شاید راست میگفتو باید یه فرصت بهش میدادم !منکه اونو از همه چیزو همه کس بیشتر دوست دارم!حالم هم که بهتر شده!شاید باید.....تو افکار خودم بودم و داشتم فکر میکردم که آشتی کنم یا نه ؟!بهش نگاه کردمو دیدم که حالت نگاهش عوض شده!نگاهش رنگ خواستن گرفته بود!به چشمش نگاه کردم که نگاهشو از چشمم گرفتو به لبم نگاه کرد ، هنوز من حرفی نزدم یا جوابی ندادم ، سرشو نزدیک تر آوردو فاصله رو به نیم س رسوند و خواست.....با یه حرکت دستهامو سپر بدنش کردمو عقبش زدم و از روی صندلی که برای آرایش روش نشسته بودم بلند شدم و با خشم بهش گفتم:-همش به فکر هوا و هوستی ! افسارت دست خودت نیست ، نمیتونی یه کم خویشتن دار باشی...بلند تر از من داد زد:-من هوس بازم ؟  من ؟منی که چند ماهه به زنه خودمم دست نزدم!منی که به تو احترام گذاشتمو طرفت نیومدم ؟من افسارم دست خودم نیست ؟خیلی بی انصافی شیوا ، خیلی!این همه عذر خواهی کردم ، این همه صبر کردم ، اونوقت بهم میگی....واقعاً که!برات متأسفم که منو اینطوری شناختی!برای خودمم متأسفم که شناخت زنم از من اینه!دست هاشو کلافه تکون دادو ادامه داد:-اصلاً میدونی چیه ؟ خودم راحتت میکنم ، همه رو راحت میکنم!هم تورو هم اون دوتا فراریو!خودمو میکشم که یه ملت از دستم راحت بشن!تو راست میگی!بچه اتو کشتم باید قصاص بشم!باشه ، حرفی نیست ، خودم خودمو میکشمتا بیام جوابشو بدم از اتاق بیرون رفت و به دقیقه نکشیده صدای بلند بسته شدن در سالن تو خونه پیچید!خیلی استرس گرفتم از حرفهاش!نره یه بلایی سر خودش بیاره!حالا من عصبانی شدم یه حرفی زدم ، چرا جوش آورد ؟!  خب بدم میاد همش منو برای این مسائل بخواد!تا بخوام باهاش آشتی کنم بی مقدمه میره سراغ.....پوفی کشیدم و چنگی به موهام زدم!سرم خیلی درد گرفته بود ، به آینه نگاه کردمو به خودم گفتم:-خوبت شد ؟همینو میخواستی ؟حالا اگه بره خدایی نکرده یه بلایی سر خودش بیاره من چکار کنم ؟با این فکر دلم هری پایین ریخت ، با عصبانیت دستمال مرطوب برداشتمو به جون صورتم افتادمو همه ی آرایشمو پاک کردممثل جادو گرها شده بودم ، یه قسمتهایی پاک شده بودو ریمل و خط چشمم بد تر پخش شده بودو دور چشممو سیاه کرده بود!شیر پاک کن برداشتم و روی پنبه زدمو همه رو پاک کردم!دلم آرومو قرار نمیگرفت ، دو ساعتی هست که فرهود رفته ، نکنه خریت کنه و...نه نه ، حتی نمیخوام بهش فکر کنم ، اگه میخواست کاری کنه همین جا میکرد ، اینجوری منم بیشتر حرص میداد!شاید رفته باشه...نکنه بخواد بره زیر ماشین یا از روی پل بپره!وای دیوونه شدم ، آخه تهران پلش کجا بود!حالا داشته باشه هم ،فرهود مگه دیوونه ست که بره بالای پل و بپره!وای اصلاً نمیتونم فکر کنم ، هرچی هم به موبایلش زنگ میزنم میگه خاموشه!مامان هم که بیچاره از همه جا بیخبر ، هی میگه چی شده چرا نگرانی ؟منم برای اینکه بی خودی نگرانش نکنم گفتم " برای یکی از دوستهام یه اتفاقی افتاده نگرانشم" !بیچاره انقدر خوبو سادهست که باور کردو نگفت تو دوستت کجا بود!همین طور داشتم تو اتاقم راه میرفتم که لیلا اومدو گوشی تلفنو آوردو گفت:-با شما کار دارن!با امید اینکه فرهود باشه ، پریدم سمت گوشی!تا گفتم " الو " صدای گریون نازی از اون طرف خط اومدو منو به مرز جنون برد:-شیــــوا!-نازی ، چی شده ؟-آب دستته بذار زمین بیا به این آدرسی که میگم!-ات... اتفاقی .. افتاده ؟ کسی چیزیش شده ؟-فرهــــوددستم شل شدو با صدای لرزونی گفتم:-فرهود چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟-فرهود بیمارستانه ، داره میمیره ، فقط بیا!-آدرسو بگو!-به زن عمو حرفی نزنی!-نـــه ! نازی بگو دارم میمیرم!آدرسو نوشتمو با ته مونده ی جونی که برام مونده بود حاضر شدمو به طرف در رفتم ، تا خواستم بیرون برم صدای نگرانه مامانو شنیدم که گفت:-شیوا چی شده ؟ نازی چکار داشت ؟سعی کردم خودمو آروم نشون بدمو گفتم: -اون دوستی که بهتون گفتم ، دوست مشترک منو نازیه ، ناراحتیه اعصاب داره و الانم حسابی قاطی کرده ، نازی پیششه ولی گفت تنهایی نمیتونه و منم باهاش برم!-باشه ، به سلامت ، کاری داشتین زنگ بزن به فرهود!-چشم!با شنیدن اسم فرهود اشکم جاری شد ، و به سرعت بیرون اومدمو سوار ماشین شدم و با آخرین سرعت به سمت بیمارستانی که نازی گفته بود راه افتادمنمیدونم چطوری خودمو رسوندم ، تو کل مسیر به جای خیابون چهره ی فرهود جلوی نظرم بود!من چکار کردم ؟من با جونم چیکار کردم ؟چرا کوتاه نیومدم ؟چرا بس نکردم ؟چرا هی کشش دادم ؟گریه میکردمو خاطراتمو مرور میکردم ، همه ی روز های با هم بودنمون اومد جلوی نظرمچقدر دوستش دداشتم!چرا نفهمیدم ؟چرا وقتی تهدید کرد ، تهدیدشو جدی نگرفتم ؟آخه چرا من انقدر احمقم ؟!به بیمارستان رسیدم ، ماشینو جلوی بیمارستان جلوی تابلوی حمل با جرسقیل پارک کردمو به سرعت به سمت ورودی بیمارستان رفتم!برام هیچی مهم نبود! مهم نبود که ماشینو ببرن!مهم نبود که نمیدونم چی پوشیدم!مهم نبود که همه با تعجب به صورت خیسم نگاه میکنن!الان فقط یه چیز مهم بود!اونم اونم یه کلمه ی پنج حرفی بود که نفسم به نفسش بند بود!فرهود!جلوی پذیرش ایستادمو نفس زنون پسیدم:-ببخشید خانم ، فرهود محتشمو کجا بستری کردن ؟-مشکلشون چی بوده ؟-نمیدونم!-نمیشه که خانم باید بگی...اجازه ندادم بیشتر از این برام ادا بیادو با صدای بلندی گفتم:-تو اون کامپیوتر کوفتیت نگاه کن ببین کجاست!-چه خبرته خانم مؤدب باش!-باشه ، با احترام بگو کجاست ؟-اووووو ، معلوم نیست چشه ، بذار ببینم!یه کم گشتو گفت:-اتاق 335!صبر نکردم که تشکر کنم یا حرفی بشنوم ، به سمت اتاق مورد نظر پرواز کردمجلوی در اتاق نازی وایستده بودو به ته سالن نگاه میکرد ، با دیدن من در اتاقی که کنارش بودو باز کردو صبر کرد تا برم نزدیکش بهش رسیدم ، با تعجب نگاهم کردنمیدونم چی انقدر باعث تعجبش شده بود!بی توجه به نازی که الان اصلاً شبیه اون آدمی که با اون ناله و گریه به من گفت بیا نبود وارد اتاق شدم!فرودم روی تخت خوابیده بودو به دستش سرم وصل بود ، بهش نزدیکتر شدمو دیدم که مچ دست چپش باند پیچیه!با تعجب به نازی نگاه کردمو گفتم:-چی شده ؟-نازی با صدای گرفته ای گفت:-امروز اومد خونه ی ما ، یه دو سه ساعت پیش بود ، خیلی ناراحت بود ، منم خونه تنها بودم ، اومدو یه کم باهام دردو دل کرد ، از مشکلاتتون گفت ، از این که نمیخوای کوتاه بیای!کم کم که حرف میزد صورتش سرخ تر و صداش هم بلند تر میشد ، تا جایی که گفت " اومدم همه چیزو به تو بگم تا همه رو برای شیوا تعریف کنی ، نه اینکه لوس بازی باشه ، نه ، میخوام بدونه هر وقت روش دست بلند میکردم خودم بعدش بیشتر زجر میکشیدم " ، میگفت " اومدم وصیت نامه امو به تو بگم"بعد از کلی سفارش برای تو و مامانشو فرگل ، یه چاقوی ضامن دار از جیبش در آوردو روی رگش گذاشت ، باورم نمیشد میخواد اون کارو بکنه ، تا اومدم برم طرفشو از دستش بگیرم چاقو رو روی دستش کشیدو اونقدر تیز بود که ببره!نازی با غم نگاهی به فرهود کردو ادامه داد:-به دقیقه نکشیداونقدر خون ریزی کرد که بی هوش شدوقتی اورژانس اومد گفت " خون زیادی از دست داده ، شاید به موقع نرسه" !الانم که بستریش کردن ، هنوز به هوش نیومده ، گفتن ممکنه بره تو کما!با تموم شدن حرف های نازی خودمو روی سینه ی فرهود پرت کردمو بلند بلند گریه کردمو با صدای بلندی گفتم:-فرهود ، غلط کردم! منو ببخش ، خیلی اذیتت کردم!برگرد فرهودم ، برگرد!تو باش ، روزی صدبار منو بزن!تو فقط باش ، هر چی تو بگی همون میشه!من بدون تو میمیرم فرهود!تو نفسمی!همه کسمی!آخه مگه ماهی بدون آب زنده میمونه که من بی تو بمونم ؟!تورو خدا برگرد!منو عزا دار ِ صدساله نکن!فرهودم ، عشقم ، الهی قربونت برم ، چرا این کارو کردی ؟چرا به من فکر نکردی ؟من به جهنم ، چرا به مادرت فکر نکردی!آخه من جواب اونو چی بدم ؟!فرهودِ قشنگم ، قربون چشمهای مشکیه پر جذبه ات بشم!تو برگرد ، خوب شو ، منو زندونی کن!اصلاً منو قربونی کن!فــــرهــــود!نمیفهمیدم چی میگمو چکار میکنم!فقط میدونستم که یه روزنه ی امیدی هست ، نازی گفت ممککنه به هوش بیاد!سرم روی سینه ی فرهود بودو پیراهنش از اشک من خیس شده بود!با هق هق داشتم ناله میکردم که احساس دستی روی سرم نشست!اول فکر کردم دست نازیه ، ولی بعد که دقت کردم دیدم این دست نمیتونه دست یه زن باشه!با تعجب سرمو بلند کردم که دو چشم سیاه آشنا جلوم دیدم !فرهود با لبخند داشت نگام میکرد!با دیدن نگاهم لبخندش عمیق ترشدو گفت:-اگه میدونستم انقدر دوستم داری عمراً به خودکشی فکرم نمیکردم! ))یعنی چی ؟ فکر هم نمیکرد ! یعنی(( ...بهش نگاه کردمو گفتم:-تو خوبی ؟خنده ای کردو دست چپشو بالا گرفتو شروع کرد باند از دورش باز کردن!با باز شدن کامل باند ، دیدم هیچ جای زخمی روی دستش نیست! ))یعنی همه ی این ها نقشه بود ؟منو گول زدن ! بهم دروغ گفتن((با دیدن حقیقتی که جلوم بود ، ته دلم خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم که سالمه!اما با به یاد آوردن اینکه چه حالی تو این مدت بهم دست داد ، دستمو بالا برمو با بیشترین قدرت ممکن روی صورت فرهود سیلی زدم!اونقدر محکم بود که صداش تو کل اتاق بپیچه!فرهود با تعجب دستشو به صورتش گرفتو نگاهم کرد!نازی نا باورانه اسممو صدا زد!با اخم به طرفش برگشتمو گفتم:-از تو یکی انتظار نداشتم نازی!-ولی ما...دستمو به علامت سکوت جلوش گرفتمو گفتم:-هیچ میدونید من چی کشیدم ؟چطوری تا اینجا رانندگی کردم ؟چجوری از خونه بیرون زدم ؟چند بار نزدیک بود تصادف کنم ؟تا چه حدی به مرز سکته رسیدم ؟چقدر خودمو لعنت کردم که زیادی بهش سخت گرفتم ؟!اصلاً میفهمید ؟اون موقع که شما دوتا منو احمق فرض کرده بودیدو داشتید به ریش نداشته ی من میخندیدید ، من چه حالی داشتم ؟فرهود بین حرفم اومد-شیوا نازی تقصیری نداره ، اگه اون نبود...نذاشتم ادامه بده و بین حرفش اومدم:-بله ، معلومه که همه ی آتیش ها از گور تو بلند میشه!تو اگه آدم بودیو میفهمیدی نمیگرفتی منو بزنیو بعد بگی خودمم حالم بد شد!اینبار نازی میون حرفمون اومد-شیوا جان ، اجازه بده!باور کن اگه من این پیشنهادو به فرهود نمیدادم و مطمئنش نمیکردم که تو دوستش داری اون حتماً دست به خود کشی میزد! باور کن همه ی حرف هایی که زدم حقیقت بود به جز قسمتیش که گفتم فرهود رگشو زد!فرهود نزد ، چون من نذاشتم ، بهش اطمینان دادم که تو هم دوستش داری و فقط ازش دلخوری ، هیچ جوره کوتاه نمیومد ، میدونی که چقدر لج بازه!آخرش مغزم یه جرقه زدو این پیشنهادو به فرهود دادم!گفتم امتحانت کنه ، من باور داشتم که عاشقشی و فقط ازش دلخوری!ما هیچ کدوم قصد اذیت کردن تورو نداشتیم شیوا!به فرهود نگاه کردمو با اخم گفتم:-چطور به خودت اجازه دادی به دوست داشتنم شک کنی ؟!مگه من میتونم همه کسمو دوست نداشته باشم ؟مگه میشه نسبت به عشقم بی تفاوت باشم ؟میشه ؟فرهود به جای جواب دادن منو محکم تو بغل خودش کشیدو به خودش فشرد!سرمو بوسیدو گفت:-ببخشید خانمم ، برای همه ی بدی هایی که بهت کردم!به صورتم نگاه کردو گفت:-میبخشی ؟جوابم بهش بستنو باز کردن چشمم به علامت مثبت بود!لبخند روی لب هردومون نشست و دستش به دورم حلقه شد ، سرمو روی سینه اش گذاشتمو عطر تنشو که مدت ها بود از خودم دریغ کرده بودم نفس کشیدم!  هنوز اشک میریختم ، فرهود دستشو به سمت صورتم آوردو با دو انگشت شصتش مثل برف پاک کن ، اشک های روی قاب صورتمو پاک کرد!لبخندی زدمو بینیمو بالا کشیدم!فرهودم جواب لبخندمو با لبخند دادو زمزمه کرد:-دیگه هیچ وقت نمیخوام اشکتو ببینم ! هیچ وقت!اصلاً حواسمون به اطرافمون نبود ، با سرفه ی نازی به طرفش نگاه کردیم که خندیدو گفت:-من میرم بیرون تا هم راحت باشید ، هم کار های ترخیص بیمارمونو کنم!هر دو خندیدیمو به رفتنش نگاه کردیم!در اتاق که بسته شد ، فرهود نگاه خیره ای به سر تا پام انداخت و یه دفعه وقتی به پاهام رسید از خنده منفجر شد!بلند بلند شروع کرده بود به خندیدن و تمومش هم نمیکرددر آخر هم دستشو به طرفم گرفتو با خنده گفت:-وای وای ، چقدر خندیدم ، چقدر خنده داره ؛ ای خدا!هاج و واج نگاهش میکردم و فهمیدم که داره به من میخنده ، به خودم نگاهی کردم و از پیزی که دیدم کپ کردم!با همون صندلی که تو خونه پام بوده اومدم بیرون ، یه صندل زرد ، که اصلاً برای پوشیدن تو خیابون اونم تو این فصل نبود!بی خود نیست مردم اونجوری نگاهم میکردن!چه مزحک!خودمم با فرهود شروع به خندیدن کردم!انگار هر دومون از غم آزاد شدیم و حالا که فرصت خندیدن داریم نمیخواهیم این فرصتو از دست بدیم!دستامو تو دستش گرفتو منو به سمت خودش کشوند و با یه حرکت بلندم کردو روی تخت گذاشتبهش نگاه کردمو گفتم: -چکار میکنی ؟خندیدو گفت:-سخت نگیر!دستش به دورم حلقه شدو منو بیشتر به خودش نزدیک کردمثل اوایل از نزدیکی بیش از حد باهاش ضربان قلبم شدت گرفتصدای آرومشو کنار لاله ی گوشم شنیدم که گفت:-اگه یه کاری کنم بهم نمیگی افسارت...نذاشتم ادامه بده ، دستمو روی لبش گذاشتم تا ادامه نده!معلومه که نمیگم اون موقع ناراحت بودم!الان من بیشتر از فرهود مشتاقم!برای اینکه اشتیاقمو نشونش بدم دستمو برداشتم و فاصله ی بینمونو با یه حرکت از بین بردم!با لبخند ازم فاصله گرفتو گفت:-بهترین هدیده ای بود که کسی میتونه بیاره عیادت مریض!خندیدمو بهش گفتم:-بسه دیگه ، بهتره بریم ، نازی بیچاره تنهاستسرشو تکون دادو گفت:-آخ راست میگی ، بلند شو بریم!هر دو بیرون رفتیم و دیدیم که نازی روی یکی از صندلی ها نشسته ، با دیدن ما با لبخند پیشمون اومدو گفت:-دل و قلوه دادنتون تموم شد ؟!فرهود تک خنده ای کردو گفت: -درسته که خانومم خیلی جیگره ولی شما با جیگرکی اشتباه نگیرش!هر سه خندیدیمو به را افتادیم!جلوی بیمارستان با دیدن جای خالی ماشینم آه از ننهادم بلند شد!با ناراحتی به فرهود نگاه کردم که پرسید:-چی شده ؟چرا پکر شدی ؟-ماشینمو بردن!-بردن ؟-جا پارکش بد بود از بس عجله داشتم ، فکر کنم جرسقیل برده ماشینو!-فدای سرت ، فردا میرم دنبال کاراش!-مرسی!-وظیفه ست!نازی با خنده اومدو گفت:-اوووووو چقدر تعارف!کی میره این همه راهو!من دیگه برم ، خوش بگذره به زن عمو هم سلام برسونید!-ممرسی بابت زحماتت تو هم سلام برسون-ممنون نازی جان-خواهش ، بای ! دوشادوش هم حرکت کردیم و سوار ماشینش شدیم ، بعد از مدتی به خونه رسیدیم ، از ماشین پیاده شدم و به سرتا پام نگاه کردم و با دیدن دوباره ی صندل هایم خندیدم ، خنده ای با تمام وجود!فرهودم پیاده شدو اول با تعجب ولی وقتی رد نگاهمو گرفت ، علت خنده ام رو فهمید و او هم با من همراه شد ؛سپس دستاش رو به دور شونه هام حلقه کردو منو به سمت ورودی ساختمون برد!به محض ورودمون ، مامان با نگرانی جلویمون اومدو پرسید:-خوبید ؟دوستت خوب شد ؟هر دوتا تون سالمید ؟فرهود نفسش را فوت کردو گفت:-مامان جان چه خبره ؟ معلومه که خوبیم ، چیزی نشده که!برای اینکه جلوی مامان آبرویم بابت دروغی که گفتم نره ، میون صحبت فرهود اومدمو گفتم:-چیزی نبود مامان ، دوستم یه کم به سرش زده بود که منو نازی درستش کردیم ، بعد هم که دیدیم عقلش برگشته سرجاش اومدیم!-نازی کجا رفت پس ؟-رفت خونه ی خودشون کار داشت!به فرهود نگاه کردم که از اون موقعی که داشتم برای مامان توضیح میدادم با گوشه ی لب بالا رفته به من نگاه میکرد ، با تموم شدن حرفم با لحن مشکوکش گفت:-اسم این دوستتون چی بود ؟-ام.. ام... چیز..-چیز ؟ چه جالب ، کجایی اسمش ؟!وای که میخواستم سرشو از ته بکنم ، آدم سیریش!میخواد تلافی کنه که بهش گفتم عقل نداشته!خب نداشته دیگه!مگه دروغه ؟!اگه عقل داشتم این همه آتیش نمیسوزوند!با اخم بهش نگاه کردمو گفتم:-خوشم نمیاد در مورد دوستام کنجکاوی کنی!نگاهمو از نگاه متعجبش گرفتمو به سمت اتاقم رفتم!به سرعت لباس هایم را در آوردم و به حمام رفتم!به یه دوش آب سرد احتیاج داشتم تا آرامش پیدا کنم!درسته که آخرش به خیر ختم شده بود ، ولی تا مرز سکته رفتمو برگشتم!زیر آب خنک بودمو حرکت سلول های بدنمو حس میکردم که چند ضربه به در خورد!آب را بستم و پرسیدم:-کیه ؟-منم منم مادرتون!خنده ام گرفت!از دست فرهود ، صداشو مثل بز کرده!منم با لحن بچه گونه ای گفتم:-اگه راست میگی دستاتو نشون بده ببینم!-شنگولم ، منم ، درو باز کن ، تمام قد خودمو نشونت میدم!خنده ام بلند شد!عاشق همین شیطنت هاش بودم!پسر شیطون من!خل شدم به معنای واقعی!به شوهرم میگم پسرم!سرمو به در چسبوندمو گفتم:-حالا گیریم که راست میگی ، چی میخوای ؟-واه ! شنگول ، خب اومدم خونه دیگه ، درو باز کن!-این در تا اطلاع ثانوی باز نمیشه ، برو خودتو سیا کن!-عجبا ! دختر باز کن کارت دارم!-منم گفتم بگو!دیگه هردومون با صدا و لحن معمولی خودمون حرف میزدیم ، صدای نفس کلافه اشو از پشت درحمام هم میشنیدم!-باید باهات رو در رو صحبت کنم!-جانم ؟-بیا بیرون ، کارت دارم-از پشت در بگو!-نه دیگه ، اصلاً پشت دری نیست ، بیا میخوام یه حرف مهم بهت بزنم!-میخوام نگی ، من که میشناسم تو رو!-آره اصلاً همینه که هست ، آش خالته!-خب حالا آش خاله ، کاری نداری برو بذار به کارم برسم! -اون حرف ها چی بود ؟ من عقل ندارم دیگه ؟!-مگه شک داشتی ؟-روتو برم هی ! تو از اونجا بیرون میایی!-بی خود به دلت صابون نزن ، شایدم نیام!-وانو تخت خوابت کردی ؟-دقیقاً !-باشه ، خوش بگذره!-میگذره!صدای قدم هاشو که دور ممیشدو شنیدم ، دوباره زیر دوش رفتمو تن خسته مو به دست آب سپردم !موقع خواب بود ، به مامان شب به خیر گفتمو از جام بلند شدم ، مامان خوشحال از اینکه ما دوتا آشتی کردیم با لبخند به فرهود اشاره کرد که یعنی تو هم برو!فرهود شانه ای بالا انداخت و از جاش بلند شد وبه دنبال من هم مسیرم شد!لباسمو با لباس خواب سفیدی عوض کردمو روی تخت خوابیدمتمام مدت فرهود با اشتیاق نگاهم میکرد ، نگاهمو از چشمهای پر خواهشش گرفتمو خواستم بخوابم که دستاش به دورم حلقه شدکمی خودمو جابه جا کردم که بازوهای قدرتمندش اجازه ی عقب نشینی رو به من نداد ، با ناز گفتم:-فرهودم ، خوابم میاد!به چشمها lنگاه کردو گفت:-خب بخواب!با چشم های ریز شده بهش نگاه کردم که ، چشمهاش درخشیدو منو بیشتر به خودش فشردو گفت:-دلم برات یه ذره شده !برای همه چیت!برای خنده هات !برای ناز کردن هات!برای نگاه خواستنیت!برای عطش با تو بودن!برای همه آنچه که به تو ختم میشه!و با این جمله اش نفس عمیقی کشید!منم باید میگفتم ، از دلتنگی ام!از خواهش دلم!از تمنای وصالم!عشق و بیان عشق باید دوطرفه باشه!-منم دلم برای همه چیزی که از تو باشه تنگ شده!به خصوص عطر دیوونه کننده ات!سرش را از موهایم بیرون آوردو چشمانش را به چشمانم دوختسرش را جلو آورد و فاصله ی کوتاه بینمان را هیچ کرد!خودم روبه نجوای عاشقانه و دلتنگی های مردانه اش سپردم!مدام از دلتنگی این مدتش میگفت ، از غمی که با نگاه به من به جونش میریخته!از ناراحتی و عذابی که به خاطر بچه امون کشیده! از قولی که داد که دیگر تحت هیچ شرایطی دست روم بلند نمیکنه!از همه چیزی که بوی مهربونی میداد ، بوی عشق میداد!دوماهی از آشتی کنون منو فرهود میگذره!تو این مدت همه چیز خوب بوده ، فرهود خیلی بیشتر از قبل هوامو داره و بهم احترام میذاره!فقط ناراحتم که امسالم مثل پارسال تولد فرهودو با هم قهر بودیم ، انگار قسمت نیت که من براش یه جشن یا کادو تولد بگیرم!چی بگم ، قسمته لابد !شهابو فرگل هم که چند وقت یه بار یه تلفنی میزنن ، این دوبار آخری که زنگ زدن به مامان گفتم نگه منم اینجام که یه موقع شک نکنن!نمیخواستم اینجوری و پشت تلفن شرایطمو به شهاب بگم!اون به اندازه ی کافی خودش مشکل داره ، نمیخوام درد منم به درداش اضافه بشه!فرهود از اون روز دیگه حرفی از شهاب نزده!انگار براش بی اهمیته!حتی نپرسید که باز هم زنگ زدن یا نه ؟!امروز فرهود ناهارو به خونه اومدو دور هم بودیم ، بعد از غذا تو سالن نشیمن نشسته بودیمو سه نفری داشتیم چای میخوردیمو حرف میزدیم که زنگ در به صدا در اومد!با تعجب به هم دیگه نگاه کردیم و مامان با شک گفت:-یعنی کیه ؟ این موقع روز کسی اینجا نمیاد!منم به معنی نمیدونم سرمو تکون دادم!لیلا که برای باز کردن در رفته بود ، با رنگی پریده پیشمون اومدو گفت:-خانم ....خانم.... -چی شده لیلا ؟ کی اومده ؟-خانم .. چیز .... اونا....فرهود کلافه به جای مامان جواب داد-یعنی چی ؟ چیز دیگه چیه ؟ کیه که تو بهم ریختی ؟ اتفاق بدی افتاده ؟!با این حرف ضربان قلبم شدت گرفت!نمیدونستم چی شده ، ولی میدونستم که نگرانیم بی علت نیست!تا لیلا بخواد جوابی بده ، صدای در سالن اومد و نگاه هر سه ی ما به اون سمت چرخید!با دیدنشون از جام بلند شدمو با تعجب نگاهشون کردم ، فرهودم با دستای مشت شده ایستاد ، و در آخر مامان دستش رو به دسته ی صندلی گرفت تا بتونه بلند بشه!صدایی که این واقعیت رو میرسوند که چیزی که میبینیم خواب نیست مارو از شوک بیرون آورد!-سلام مامان!با بهت بهشون نگاه کردم ، ولی حتی نتونستم صورتشونو کامل ببینم ، چون تا ما بیاییم بفهمیم چی شده ، فرهود به طرف شهاب یورش برد و سیلی محکمی به صورتش زد که صداش در فضای ساکت خونه پیچید!با غم به چهره ی سرخ شده ی برادیم نگاه کردم که نگاهش پایین بودو هنوزمنو ندیده بود!انگار با دیدنش همه ناراحتیم از بین رفته بود و تنها حسی که داشتم این بود که برادرمو به آغوش بکشم!اما مگه فرهود میذاشت ؟یقه ی شهابو گرفتو اونو به دیوار چسبوندو گفت:-میکشمت ، میکشمت دزد ناموس!خیلی ترسیده بودم ، دستهای یخ زده ی مامانو گرفتمو دیدم که اونم حال بهتری از من نداره!شهاب سعی میکرد با دستش دست فرهودو از یقه اش جدا کنه ، ولی مگه میتونست ؟ فرهود مثل یه شیر زخمی شده بود!دوباره غرشش بلند شد-با تو هستم نامرد ! به چه حقی خواهرمو بردی ؟شهاب کمی دست فرهودو از گرنش جدا کردو گفت:-به اون حقی که زنم بوده!-تو غلط کردی که زنت بوده ! خیلی بیجا کردی ! مگه بی صاحاب بوده ؟!وضع بدی داشت پیش میومد ، منم به خاطر استرس زیاد هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم ، فرگل با حرکت سریعی مقابل فرهود ایستادو طفلی که به آغوش کشیده بودو جلوی فرهود گرفتو گفت:-داداش تورو خدا نکن ، ما غلط کردیم توببخش ، به خاطر این بچه!نگاه ناباور فرهود به جسم کوچکی که در دستای فرگل بود افتاد ، و به دقیقه نکشیده اخمهایش از هم باز شد ، یقه ی شهاب رو رها کرد و طفلو از فرگل گرفت ، با نگاه به اون بچه برق آشنایی در چشمهاش دیدم ، برقی که بوی عشق میداد!کم کم لبخند مهمون لبهاش شدو به کوچویی که در بغل گرفته بود نگاه کردو گفت:-وای خدا ، این چقدر نازه ، اسمش چیه ؟-اسمش شه گله ! میبینیش چه خوشگل داداش ، شبیه عمه اشه!با این حرف نگاه فرهود از طفل بلند شد و به من دوخته شدو با لبخند روبه من گفت:-آره ، خیلی خوشگله!لبخندی زدم و نگاهمو به شهاب دوختم که نفس آسوده ای کشیدو به فرگل نگاه میکرد!جرأت نزدیک شدن نداشتم ، میترسیدم فرهود دوباره قاطی کنه ، ولی با شنیدن حرفش نفس منم راحت شد-به خاطر این بچه میبخشمتون ، ازتون میگذرم ، ولی تا آخر هم چشم دیدن این آدمو ندارم!و با سر به شهاب اشاره کرد!دلم از این همه غریبی برادرم سوخت!برادر تنهای من!به سمتش قدم برداشتم و آروم آروم جلوش رفتمو ایستادم ، با دیدنم برق شوق در چشماش نشست ، اما فقط برای یک لحظه!ناگهان همه ی صورتش منقبض شدو با نگاهی به سر تا پام نچی کردو گفت:-من تورو چطور شناختم شیوا ؟ این بود نتیجه ی اعتماد من ؟ این بود اون دختر پاکی که نامحرم یه نقطه از بدنشو ندیده بود ! فقط یه مدت بالا سرت نبودم ، از دست در رفتی ؟با این حرف هاش دلم آتیش گرفت ، به خودم نگاه کردم که تاپ و شلوارک صورتی پوشیده بودمو موهامو باز به دورم ریخته بودم!فهمیدم چرا این حرف هارو میزنه ، ولی اون حق نداشت که در مورد من اینجوری فکرکنه!همه ی حس دلتنگیم به خشمی تبدیل شدو دستم بالا رفتو سیلی شد به صورت شهاب!ناباور نگاهم کرد که با بغض و چشمهایی که هر لحظه ممکن بود جایی برای نگهداری اشک هایم نداشته باشه بهش گفتم:-تو به چه حقی این حرفهارو به من میزنی ؟تو کجا بودی وقتی به خاطر گندی که تو زدی منو بردن!به خاطر خبطی که تو کردی منو قصاص کردن!به خاطر دلی که تو دنباله رو اش شدی ، دل ِ منو شکستن!من آدمیم که حلالو حروم حالیم نشه ؟اگه انقدر بهم بی اعتماد بودی ،چرا تنهام گذاشتی ؟چرا منو تو این شهر بی درو پیکر وِل کردی به امون خدا ؟!میدونی چی به روزم اومد ؟میدونی فرهود به جای فرار خواهرش که تو باعثو بانیش بودی منو دزدید ؟منو به زور عقدم کرد ؟ منو به زور پای بند خودش کرد!میدونی چقدر کتک خوردم تا بگم تو کجایی ولی هیچی نمیدونستم!اراده ی زبونم دست خودم نبود ، بغض تازه راهش باز شده بود و فقط میخواستم دردهامو بگم!بی فکر گفتم ، از کتکو تازیانه ، از تجاوزو بی حرمتی!از همه چی!با هق هق ادامه دادم:-میدونی چقدر سخت بود دل تنگت باشمو جرأت نداشته باشم اسمتو بیارم ؟ میفهمی من چی کشیدم ؟ اون وقت تازه اومدی ، برای من سینه سپر میکنی و دم از غیرت میزنی ؟صورت شهاب سرخ شده بودو دستاش مشت ، با صدای بلندی داد زد:-میکشمت متجاوز از خدا بی خبر!به سمت فرهود رفتو اولی مشتو تو صورتش زد!دستمو جلوی دهنم گرفتم و از ترس لرزیدم!آخه این چه کاری بود من کردم ؟این حرفها چی بود گفتم ؟حالا که همه چیز داشت خوب تموم میشد!یه مشت شهاب میزدو یه مشت فرهود ، بد جوری به جون هم افتاده بودن ، دست مامانو کشیدمو گفتم:-مامان ، تورو خدا یه کاری بکنین!مامان دستمو فشار دادو رفت کنارشون و با لحن محکمی صدا شون کرد:-فرهود، شهاب ، بس کنید ، با هردوتونم!شهاب کمی سرش رو بالا گرفتو گفت: -آخه حاج خانم...-همین که گفتم ، زود تموم کنین این مسخره بازی هارو ! مثل بچه ها افتادن به جون هم ، هر دوتون کارتون اشتباه بوده وبد ، هر دوتون مقصرین!فرهود دستی به بینی اش که داشت خون میومد کشیدو گفت:-ولی مامان...-بسه فرهود ! تو بیشتر مقصری!-اما...-گفتم تموم!واقعاً چه جذبه ای داشت ، هر دو ساکت ایستادن ، یه کم به زمین نگاه کردن که شهاب مستأسل سرشو بلند کردو به مامان گفت:-اگه اجازه بدین ما بریم ، خواستیم برای دست بوسی خدمت برسیم که..کلافه دستی در بین موهاش کشیدو به من نگااه کردو گفت:-تو هم لباساتو بپوش بریم!تا من بخوام جواب بدم ، فرهودبه طرفم اومدو طلب کارانه گفت:-کجا ؟ پیاده شو با هم بریم ، دیر اومدی زود هم میخوای بری ؟!-من حرفی ندارم با نامردا بزنم ! اگه خواهرمو گذاشتم ،چون فکرمیکردم انقدر مرد هستی که گناه برادرو پای خواهر ننویسی ، اما حالا به جز یه نامرد چیزی نمیبینم!با ناراحتی نالیدم:-شهــــاب!با خشم نگاهم کردو گفت:-چیه ؟ نکنه میخوای طرفداریشو کنی ؟انقدر عصبانی بود که جرأت نکردم جوابی بدم و سرمو پایین انداختم!صدای فرهود باز مانع فکر دیگه ای شد:-شیوا زن منه ، هیچ کجا هم با تو نمیاد!شهاب پوزخند صدا داری زدو گفت:-زن ؟ زن زوری که دیگه انقدر ادا نداره ! در ضمن چون زوری بوده عقد هم باطله!سراسیمه گفتم:-نــــه ، خودم خواستم عقد کنیم!با نگاه به چشمان متعجب شهاب فهمیدم که چه گندی زدم ، سرمو پایین انداختمو گفتم:-آخه میخواستن منو مثل گروگان نگه دارن و.. میخواست همین جوری پیشش باشم که منم گفتم عقد کنیم ، پس باطل نیست!به فرهود نگاه کردم که چشمهاش میدرخشید و معلوم بود که از دفاعم خوشحاله!اما شهاب باز سرخ شده بود!نزدیکم اومدو گفت:-اون موقع فرق داشت ، غریب گیرت آورده بوده ، اما حالا خودم هستم ، دیگه نمیذارم بهت زور بگه!-ولی...-ولی بی ولی ، زود برو حاضر شو ، با اجازه فرانک خانم!و بی توجه به صدا کردن فرگل به سمت حیاط رفت!مامان نفس عمیقی کشیدو گفت:-فعلاً با برادرت بو ، تا بعد یه فکری بکنیم ، دلتنگته ، میخواد خواهرشو ببینه!فرهود معترضانه گفت:-یعنی چی مامان ؟ خب ما هم دلتنگ فر گلیم ، اصلاً کی گفته به حرف اون برن ؟!-فرهود حرف نزن که خیلی آتیش سوزوندی ! فرگل با میل خودش به شهاب بله گفت ، ولی شیوا چی ؟-اون زنمه!-فعلاً باید حق خواهریشو به جا بیاره ، تا شهابم کوتاه بیاد ، خودتو که یادت نرفته ، دوسال التماست کردن گفتی نه ؛ بعد از فرارشون دیوونه شدی ، چطور انتظار داری شهاب با شنیدن این حرف ها حالش بد نشه ؟!-اون اگه خواهرش براش مهم بود میموندو مواظبت میکرد ازش!-برو شیوا ، خودم بعداً میام دنبالت!-اما فرهود...-به فرهود کار نداشته باش ، فعلاً حق با برادرته ، باید باهاش صحبت کنی و آرومش کنی!-چشم!-فرگل تو هم برو!-چشم مامان!به اتاقم رفتمو لباسهای ضروریمو تو یه ساک دستی ریختمو بلند شدم که برم ، مانتو پوشیدم و شالی سرم کردم که فرهود به اتاق اومد و منو که پشتم بهش بودو از پشت بغل کردو سرمو بوسیدو گفت:-آخه چطور بذارم بری ؟به سمتش چرخیدمو کیفمو زمین انداختمو دستامو به دور کمرش حلقه کردم ، سرمو روی سینه اش گذاشتمو اشک ریختم ، کمی روی سرم از روی روسری دست کشید و بعد با صدای نجوا گونه ای گفت:-یادت نره که خیلی میخوامت و نمیخوام هیچ وقت گریه کنی ! زود بیا که تحمل دوریتو ندارم!گریه ام شدت گرفتو گفتم:-منم!منو از خودش جدا کردو با غم به چشم هام نگاه کردو گفت: -با اینکه نمیخوام بذارم بری ولی مجبورم به حرف مامان احترام بذارم ، اما اگه خودتم نمیخوای بری نمیذارم!بینیمو بالا کشیدمو گفتم:-نه ، میخوام برم ، باید باهاش حرف بزنم ، نمیخوام از دستم دلگیر بشه!-پس من چی ؟-یه کم هم تو منو درک کن فرهود!-باشه گلم ، برو به سلامت!-خداحافظ!-خداحافظ!با فرگل بیرون رفتیم و سوار ماشین پرایدی شدیم که خیلی وقت بود سوارش نشده بودم ، میتونستم با ماشین خودم برم ، اما نمیخواستم شهاب در برابرم غرورش بشکنه!طولی نکشید که به خونه ی پدریمون رسیدیم!خونه ای که خیلی وقت بود به آن سر نزده بودم!از همان وقتی که شهاب رفته بود!با دیدن خونه دوباره اشک هایی تازه خشک شده بودن شروع به باریدن کردناصلاً نمیتونستم جدایی از فرهودو تحمل کنماونم حالا که همه چیز حل شده بوداما نمیتونستم شهابو کنار بذارمباید باهاش حرف بزنمباید هر دوشونو راضی نگه دارمنمیتونستم بعد از دو سال بگم باهات نمیام با هم به خونه رفتیم ، نگاهی به دور تا دور خونه که همه جاشو گردو خاک گرفته بود کردمغمو اشک تنها چیزی بود که به چشمم اومدتو گذشته ی خودم غرق بودم که صدای گریه ی بچه ای منو به زمان حال آوردنگاهم به سمت فرگل رفت که کوچولوشو تو بغلش گرفته بودو سعی در آروم کردنش داشتانقدر قضایا پیش اومد که نتونستم ببینمش!بعد هم که تو ماشین خوابش برد ، منم از بغل مامانش نگرفته بودمش که بد خواب نشه!اما دیگه نمیتونستم اشتیاقمو برای دیدنش کنترل کنمبه طرف فرگل رفتمو دستمو به سمتش دراز کردم تا شه گلو بگیرملبخندی زدو اونو تو آغوشم گذاشت!با نگاه بهش حس خاصی بهم دست دادفرگل راست میگفت ، خیلی شبیه من بود!با اینکه بچه پنج ، شش ماهه چیزی از قیافه اش معلوم نیست ولی رنگ چشمها و حتی حالت چشم هاش کاملاً مثل من بود!پوست سفیدش هم همین طور!صورتشو بوسیدمو به خودم فشردمش!عطر تنش آشنا بود!حسی که بهش داشتم ، انگار بچه ی خودم بود!تو همین چند دقیقه شیفته اش شدم!حتماً همین جاذبه اش بود که فرهود با دیدنش رنگ مهربونی مهمون چشمهای عصبانیش شد!یه کم که تو بغلم بود ، بهش نگاه کردمو یه کم هم چلوندمش و بعد دادمش به فرگل!بعدم به سمت اتاقم رفتم
با ورودم به اتاقم سیل خاطرات هجوم آوردنسه روزی میشه که به خونه ی پدریم اومدمسه روزه فرهودو ندیدم ، دلم براش یه ذره شده!نمیدونم چکار کنم!از شانس بدم ، شهاب که از عسلویه به تهران منتقل شده برای شروع کارش تو تهران یه هفته مرخصی داره و کل روز تو خونه ست!همش هم حواسش به منه!نمیتونم یه تلفن بزنم!دوبار هم مامان زنگ زده که شهاب نذاشته من حرف بزنمو گفته خوابه!این چه اقبالیه من دارم!تا بود فرهود زندان بانم بود ، حالا هم شهاب!انگار قسمته که زندانی باشممنم مجبورم یه کم ملاحظه اشو کنم تا از خر شیطون پیاده بشه!کلاً این مردها همه سوار بر خر شیطانن!باز اسب بود یه چیزی!والا!با بی حوصلگی از اتاق بیرون رفتمفرگل تو آشپز خونه بودو شهاب تو سالن مشغول بازی با شه گل بودپیش فرگل رفتم که با مهارت مشغول آشپزی بودیعنی این همون فرگلیه که تو خونه اشون دست به سیاه و سفید نزده بود!چه کدبانویی شده!
دستمو روی شونه اش گذاشتم که با لبخند به طرفم برگشت-چیزی میخوای شیوا جون ؟-کاری داری کمکت کنم!-نه عزیزم ، کاری نیست!-پس میشه بیای یه کم با هم حرف بزنیم ؟-البته ، الان میام!یه کم به غذاش نگاه کردو بعد زیر گازو کم کردو اومد کنارمهردو روی صندلی های میز غذاخوری آشپزخونه نشستیم ، نفس عمیقی کشیدمو به فرگل نگاه کردمسوالی نگاهم کرد ، منتظر بود شروع کنم!-فرگل!-جانم ؟-اون موقع که رفتین ، پشیمون نشدی ؟-شاید اگه بگم نه دروغ گفته باشم ، اولش خیلی سخت بود ، خیلی!نگاهی به سالن کرد و دوباره ادامه داد:-نمیخوام شهاب بفهمه ، ولی تو مثل خواهرمی و بهت میگم!روزی که عقد کردیم خیلی استرس داشتم ، الکی که نیست ، دختر برای ازدواجش دچار استرس میشه ، دیگه وای به حال من که پنهانی ازدواج کردم!تا صبح نتونستم بخوابم ، ترس از فرهود!نگارنی بابت مامان!هزار جور فکر تو سرم بود!
نمیتونستم تمرکز کنم ، هیچ کاری هم ازم بر نمیومد ، فرهود هیچ رقمه کوتاه نمیومد و میخواست من با شایان ازدواج کنم!-آره میدونم!-پسر خوبیه ، اما مگه دل عاشق من این حرف ها سرش میشد ؟!هرچی فرهود میگفت ، من یه جوابی میدادمو هر چی من میگفتم اون یه جوابی میداد!آخر سر با شهاب تصمیم گرفتیم که پنهانی ازدواج کنیم و بعد که فرهود آروم شد برگردیم ، ولی شهاب از بابت تو خیلی نگران بودبد جایی گیر کرده بود ، میگفت " اگه بمونم عشقمو از دست میدم و اگه برم خواهرمو!منم از این وضع خسته شده بودم ، خودم بیشتر شهابو تشویق کردم که بریم ، بهش میگفتم که شیوا عاقله ، سالمه ، پاکه ، نجیبه!انقدر گفتم که قبول کرد بریم!نمیدونی من چه وضعی داشتم ، شاید الان درکم کنی ، فرهود پاشو تو یه کفش کرده بود که تا آخر ماه باید با شایان ازدواج کنی ، از طرفی خودم عاشق شهاب بودم ، نمیگم فرار کار درستی بود ولی ما چاره ای جز این نداشتیم ، شهاب خیلی خوب بودو فرهود اینو نمیدید!اون قدر مغرور بود که فقط خودشو دوستای خودشو میدید!وقتی رفتیم سیل استرس ها نگرانی های من شروع شد!حالم خیلی بد بود!دوتا جوون ، با یه مقدار پولو طلایی که من تو خونه و پیش خودم داشتم و مقدار پولی که شهاب تو اون دوسال برای عروسیمون کنار گذاشته بود ، که فقط پنجاه میلیون میشد ، با یه پراید که معلوم نبود بتونه مارو تا کجاببره!خیلی سخت بود ، خیلی !رفتیم اهواز ، یه خونه با یه مقداری از پولمون رهن کردیم ، و شهاب یه مدت موقت یه جا کار کرد ، خیلی بهمون سخت میگذشت ، گذشته از اون ترسی که تو تمام این مدت باهام بود نمیذاشت آروم باشم!ترس از اینکه نکنه شهاب اونی که من فکر میکردم نباشه!  همه میگن ازدواج یه هندونه ی در بسته ست که شاید خوب باشه و شاید بد ، اما بعداً معلوم میشه!میترسیدم اشتباه کرده باشم!اگه خدا بهم رحم نکرده بودو شهاب اونی نبود که فکر میکردم....حتی نمیتونم بهش فکر کنم!خدا رو شکر که خوب بود!ولی نمیتونستم به این فکر نکنم که ممکنه ازم خسته بشه ، ممکنه ازم سیر بشه ! از منی که الان به جز اون هیچ کسی رو نداشتم!تو یه شهر غریب ، دور از خانواده!میتونست هر بلایی سرم بیاره و ترکم کنه!کم نبودن دختر هایی که این بلا ها سرشون اومده ، دختر چشم و گوش بسته و بی خبر از جامعه ی گرگ صفتمون نبودم!اما به شهاب ایمان داشتنم!اون به خدا ایمان داشت!تمام مدتی که شناخته بودمش بهم ثابت کرده بود که قابل اعتماده!خوبه!پاکه!همینا دل گرمم میکرد!اما نمیتونستم با استرسم بجنگم!درد تنهایی !استرس بی کس بودن!بدون هیچ پشتوانه ای!شهاب خیلی سعی میکرد آرومم کنه ، موفق هم بود ، ولی خب دیگه ما دختر ها که بدون ترس و استرس نمیتونیم زندگی کنیمبا هر سختی بود زندگیمونو شروع کردیم!فکر میکردیم حالا که ازدواج کردیم فرهود کوتاه میاد ، اما وقتی به مامان زنگ زدمو گفت فرهود دنبالتونه و هر جور شده میخواد پیداتون کنه و از هم جداتون کنه ، خیلی ترسیدم!درسته که از نظر قانونی نمیشد!ولی فرهود اونقدر آشنا داشت و به لطف ثروتش اون قدر قدرت داشت که هر قانونی رو کنار بزنه!دفعه ی بعد که به مالمان زنگ زدم ، گفت فرهود داره طرفهای جنوب و اهواز دنبالمون میگرده!خیلی ترسیدم ، به شهاب گفتمو سریع اسبابمونو جمع کردیمو رفتیم بندر عباس!با اینکه میدونستم فرهود جنوب کشورو کاملاً داره زیرو رو میکنه ، ولی به قول شهاب پیدا کردنمون تو بندر عباس کار سختی بود!تا بعد از عید اونجا بودیم ، یه خونه گرفته بودیم ، با اینکه کوچیک بودو نمورو گرم!به خاطر محبت هایی که شهاب بهم میکرد ، خوب بود!باز مامان گفت یکی از آشنا ها مارو تو بندر عباس دیده ، دوباره آلاخون والا خون شدیم ؛این بار به عسلویه رفتیم ، میگفتن برای شهاب که درس خونده هست اونجا بهتره ، تازه اون موقع حامله هم بودم!مشکلی از بابت فرهود نمیتونست تهدیدمون کنه ، ولی باز من ترسیدمو اصرار به این کردم که پنهان شیم!تو عسلویه تو یه شرکتی که تو تهران هم شعبه داشت مشغول به کار شدو ، بعدم شه گل به دنیا اومد ؛بعدش م که تو گفتی فرهود کوتاه اومده و راضی شده!نمیدونی چقدر از شنیدن این خبر خوشحال شدم ، ولی وقتی فرداش به مامان زنگ زدم تا اگه واقعاً فرهود کوتاه اومده ما برگردیم ، با ترس گفت فعلاً پیداتون نشه که فرهود مثل شیر زخمیه!نمیدونستم چرا فرهود انقدر نظرش عوض میشه!خلاصه با کلی بدبختی موندیمو ساختیم تا اینکه به شهاب انتقالی دادن برای تهران!خیلی ها منتظر این پیشنهاد به خودشون بودن ، ولی شهاب با این که تازه کار بود تونسته بود نظر رئیسشو جلب کنه و به خاطر پاکی و صداقتش مورد اعتمادش شده بود و شهابو برای این کار انتخاب کرد!خیلی خوشحال شدم ، اما میترسیدم ، ولی شهاب هم دیگه خسته شده بود ، میگفت مگه بی عرضه ام که زنمو ازم بگیرن!خلاصه کوتاه نیومدو برگشتیم!دلمون پر میزد برای دیدنتون ، اومدیمو...بقیه اشم که خودت میدونی!خیلی تعجب کردم که با فرهود ازدواج کردی!از مامان توقع نداشتم که بهم نگه!-من خواسته بودم که حرفی نزنه ، نمیخواستم یه مشکل هم به مشکلاتتون اضافه بشه ، اون روز هم اگه فشار عصبی نبود ، اون حرف ها رو به شهاب نمیزدم که الا اینجوری مثل مرغ پرکنده باشم!-خلاصه سختی زیاد بود ، اما عاشق این حرف ها سرش نمیشه!ولی اگه فرهود کوتاه میومد هیچ مشکلی پیش نمیومد!-آره ، منم الان از دوریش نمیمردم!-یعنی انقدر دوسش داری ؟-پس چی ؟ نکنه فکر کردی فقط خودت داداش منو دوست داری ؟!-نه ، اما آخه باورش برام سخته ، شما دوتا که به خون هم تشنه بودین....تازه اون موقع ها هر وقت فرهود مخالفت میکرد ، حرف تورو پیش میکشیدو میگفت " هیچ دلم نمیخواد اون دختره خواهر شوهرت بشه"میگفتم چرا ؟میگفت " زبونش ، حریف زبونش نمیشی" ولی الان خودش عاشق تو شده!جالبه!-آره ، بازیه روزگار جالبه!میشه با شهاب صحبت کنی تا راضی بشه من برم خونه امون ؟!-باورت نمیشه ، از وقتی اومدیم ، هر وقت با هم تنها میشیم بهش میگم ، ولی کو گوش شنوا ؟اصلاً حرف تو گوشش فرو نمیره!فقط میگه نه!هرچی میگم زنشه!میگه " غلط کرده"!-بی خود !هیچی نمیگم چه دور برداشته برام!خودم باهاش حرف میزنم!-شیوا جان ، فعلاً حرفی نزن ، بذار آروم بشه!مرده مغروره!بذار با هم کاری کنیم که دوتاشون آشتی کنن!-آخه مگه نمیبینی ، یکی از یکی بد تره!انگار ما خودمون آدم نیستیم!-بدار یه مدت بگذره!خواهش!-باشه ، به خاطر تو!ولی خودت راضی کنیش ها!وگرنه منم مثل خودتون از هم جداتون میکنم!حندیدو دستهاشو به کمرش زدو گفت:-چجوری ؟-شب میام وسط شما دوتا میخوابم تا حالتون گرفته شه!-دلت میاد ؟-روتو برم!حقی که خواهر همون برادری!آهی کشیدمو گفتم:-فرگل!-جانم ؟-آخه دلم فرهود میخواد ، فرهود خونم اومده پایین!-بمیرم برات ، تا این حد ؟-از این حد هم بیشتر!باشه ، من سعی میکنم راضیش کنم!با خوشحالی بوسش کردمو گفتم:-مرسی خواهر شوهر عزیز ، خیلی گلی!خندید و با من از آشپزخونه بیرون اومدشهاب با دیدنمون لبخندی زدو گفت:-خوب باهم خلوت کردین!-دیگه دیگه!-اینجوریه ، آبجی خانوم ؟-بله!-باشه ، کیه که حرف بزنه ؟من در برابر شما دوتا تسلیم!خندیدمو گفتم:-اگه تسلیمی بذار من برم خونه امون!شهاب اخم غلیظی کردو گفت:-خونه ی تو اینجاست!-اینجا خونه ی تو و فرگل و دخترتونه ، نه من!فرگل به پام زد که ساکت باشم!اما مگه میشد ؟من هیچ وقت نمیتونم ساکت بشمجلو فرهود که کتک هم میزد ساکت نشدم ، چه برسه به شهاب!به شهاب که با خشم نگاهم میکرد نگاه کردم و بهش اخم کردمبا فک فشرده گفت:-فکر اون پسره رو از سرت بیرون میکنی فهمیدی ؟فرگل با ناراحتی جواب داد:-شهاب!-چیه خانم ؟بد میگم ؟نمیخوام با اون باشه!اون فقط و فقط به خاطر انتقام با شیوا ازدواج کرده ، حالا که دیگه دلیلی به انتقام نیست ، برای چی خونه ی اون بمونه ؟!حرفی داره بیاد به خودم بگه!-اون پسره شوهرمه ، اینو بفهم!مگه شما تونستین همدیگه رو فراموش کنید که من بتونم ؟الان سینه سپر کردی و ادعای مردونگی میکنی ؟اون موقع که تنها و بی دفاع بودم غیرتت کجا بود که خواهرتو تنها گذاشتی ؟چیه حرف حساب جواب نداره ؟به شهاب که چهره اش پشیمون و دلخور بود نگاه کردمدلم براش سوخت!دوست نداشتم این حرف ها رو بهش بزنم ، ولی چاره چیست ؟فرهود تموم کرد این کارهاشو ، شهاب جاشو گرفته!با صدای ناراحتی گفت:-من اگه بگم غلط کردم تو خیالت راحت میشه ؟دِ خواهر من ، بفهم ، بفهم که اون دوستت نداره!اون یه آدمه....-بخوای حرف بی ربط به فرهود بزنی خودت میدونی!اوون شوهرمه ، نمیذارم حرف بی خود بهش بگی!اشتباه اول شما کردین!
اونم اشتباه کرده ولی ما تازه داریم رنگ آرامش میبینیم!نمیخوام زندگیم تباه بشه!-آرامش ؟زندگی با یه روانی برات آرامشه ؟زندگی با یه....فرگل میون بحثمون اومدو نذاشت که شهاب ادامه بده-شهاب!بس کن ، من اجازه نمیدم در مورد داداشم اینجوری حرف بزنی!شهاب کلافه از جاش بلند شدو گفت:-وقتی میگن زن ناقص العقله همینه دیگه!انقدر جفتتونو اذیت کرده ، باز هردوتون طرفداریشو میکنین!به سمت در رفت ، نگاهی به ما کردو سرشو با افسوس تکون دادو به فرگل گفت:-به جای این حرفها ، برو بچه رو سر جاش بخوابون ، خوابش برده!و بی حرف دیگه ای درو بهم کوبیدو از خونه بیرون رفت!فرگل با چشم های اشکی به مسیری که شهاب رفته بود نگاه کرد!دلم براش سوخت!به خاطر من بینشون بحث پیش اومد!فرگل گفته بود الان وقتش نیست!اما مگه من حرف میفهمم ؟!از جام بلند شدمو شه گلو بغل کردمو به اتاقش بردم! تچون فعلاً دستشون خالیه ، و نتونستن ، برای خودشون تختو سرویس خواب جدید و دیگر چیز ها رو بخرن ، تو اتاق سابق مامان و بابا رفتن!فقط برای شه گل یه تخت نوزاد خوشگل خریدنو تو اتاق سابق شهاب گذاشتن!دیروز شهاب و فرگل رفتن و خریدنش!خیلی قشنگه!آدم میبینه دلش بچه میخواد!صورتی رنگه و گل های ریز سفید داره!یه تورم روش قرار گرفته!شه گلو تو تختش گذاشتم و پپیشونیشو بوسیدمو از اتاق بیرون رفتم!فرگل هنوزم نشسته بود!معلوم بود که تو فکره!دستی به سرش کشیدم ، نگاهم کرد ، بی هیچ حرفی!چشمهاش منو یاد فرهود مینداخت!با یادآوری فرهود ، اشک تو چشمم نشست!با لبخندی که شبیه زهر خند بود گفتم:-بهش فکر نکن ! مردا همینن!میشه یه زنگ بزنم ؟-به فرهود ؟-آره ، دلم براش یه ذره شده!لبخندی زدو بلند شدخوبه شهاب روز اول رفتو کارهای وصل کردن تلفنو انجام دادآخه تو این مدت قطع شده بود !شماره ی موبایل فرهودو گرفتمو منتظر شدم!با دومین بوق صداش توی گوشی پیچید ، با شک گفت:-بله ؟- .....قلبم تند میزد!انقدر دلم براش تنگ شده که باورم نمیشه دارم صداشو میشنوم!نفس عمیقی کشیدم که باز سصداش تو گوشم پیچید:-شیوا تویی ؟با بغض زبون باز کردم:-فرهود!- .....چند لحظه صدایی نیومد ولی بعدش صدای غمگین عشقم اومد-کجایی فدات شم ، نمیخوای بیای ؟-دلم برات یه ذره شده!-دل ِ من بیشتر!-میبینی قسمتو ، انگار باید زندوونی باشم!-باز میخوای شرمنده ام کنی ؟-نه ، منظورم این نبود ، نمیدونی چقدر دلم میخواد ببینمت!-من از بی تابیه تو خوابمم نمیبره! -منم!-خیلی بهت عادت کردم-منم!-خیلی وابسته شدم-منم!-چیزی جز منم نداری بگی ؟-چرا!-خب بگو ، دلم برای صدات تنگ شده!-منم!با این حرفم هر دومون خندیدیم ، خنده ای که با غم همراه بودیه کم که خندیدیم شروع کردم:-فرهودم!-جون ِ دلم ؟-میخوام بیام پیشت!-من که از خدامه ، الان میام دنبالت!-نــــــــــه!-چرا ؟-شهاب!-میشه اسم ِ اون زورگو رو جلو من نیاری ؟-باز شروع کردی ؟ از اول اگه لج به لج هم نمیذاشتین این اتفاقات نمیوفتاد! -من اگه بازم به دنیا بیام ، بازم آبم با داداشت تو یه جوب نمیره!-اًِ ، چرا ؟-محض اِرا!-لوس!-بیخیال ، جدی بیام دنبالت ؟-نه ، نمیخوام برادرمو از دست بدم!-پس شوهرت چی ؟-اونم نمیخوام از دست بدم!-پس زود تر تصمیمتو بگیر!-منظور ؟-هیچی فدات شم ، فقط دیر کنی شوهرت از دست رفته!با صدایی عصبانی بهش گفتم:-باز فیلت یاد هندستون کرد ؟-چرا ؟ مگه چی گفتم ؟-سه روز رفتم میخوای بری دنبال یکی دیگه ؟-الهی من قربون اون غیرتت بشم ، آخه کجا برم ف منظورم اینه که از دوریت دق میکنم!با این حرفش آرامش عجیبی به دلم ریخت ، نه اینکه خوشحال بشم ، نه ، فقط یه حس خوبی که از فهمیدن معنی حرفش بود!اینکه بدون من نمیتونه!مثل من!با محبت بهش گفتم: -خدا نکنه !-بیام ؟-نه!-چقدر صبر کنم ؟-یه کم دیگه!-طاقتم تموم شده!-این نیز بگذرد!-امید وارم!کاری نداری ؟-الان خونه نیست ؟-کی ؟-زندان بان ؟-نه!-فرگل بی وفا خوبه ؟-خوبه ، اونم مثل من ، بذار یه کم بگذره از خر شیطون پایین میاد ، شهاب کینه ای نیست!-برعکس من!-آره!-خدا حافظ!-خدا حافظ!گوشی رو بوسیدمو سر جاش گذاشتم ! یک ماهی از اومدنو موندنم تو خونه ی پدریم میگذره!خیلی دلم برای فرهود تنگ شده ، ولی شهاب همچنان سواره هستو قصد پیاده شدن هم نداره!مامان چند باری به دیدنمون اومده ، ولی منو فرگل اجازه ی رفتن به اونجا رو نداریمهرچی باهاش حرف میزنیم تو گوشش نمیره!تنه اش به تنه ی این محتشم ها خورده ، وگرنه شهاب اینطوری نبود!مرد هم انقدر کینه ای!کینه ی شتری داره!والا ما زنها تو سرو کله ی همدیگه بزنیم هم باز آشتی میکنیم!مگه من نبودم ؟چقدر فرهود اذیتم کرد ؟آخرش چی شد ؟باهاش آشتی کردم!مگه همین شهاب منو ترک نکردو با کار بچگانه اش منو به روز سیاه نشوند ، ولی چی شد ؟بخشیدمش!حتی باهاش قهرم نکردم که دلم خنک بشه!جوابم بهش فقط همون سیلی بود!که اونم به خاطر حرفی که زد خورد!چه کنم ؟ چه کنم که دل رحمم ، وگرنه قیدشو میزدمو میرفتم پیش شوهرم!چه شوهرم شوهرمی هم میکنم!شهاب راست میگه که جو گرفته منو! جو ِ شوهر!معلومه تو این بازار کساد شوهر ، یکی گیر آوردم ، اونم کی ؟فرهود!با کمالات!شیرین!شیطون!خواستنی!ترسناک!اخمو!گاهی شوخ!با نمک!عاشق!چشم و ابرو مشکی!پولدار!همه جوره عالی!حالا این برادر ما خوشی زده زیر دلش!آخه یکی نیست بگه دیگه شوهر خواهر به این خوبی از کجا گیرت میاد ؟وای ، چقدر دلم فرهودمو خواست!با این فکر ها بیشتر دلم براش تنگ شد!آخ خدا جونم!میشه این کابوس دوری تموم بشه و این شهابو فرهود هم باهم آشتی کنن ؟!یعنی میشه ؟واقعاً میشه ؟هی روزگار!هر وقت مامان میاد اینجا کلی با شهاب حرف میزنه اما بازم تأثیری روش نداره!هر وقت هم که شهاب میره سرِ کار ، زنگ میزنم به فرهودو باهاش حرف میزنم!فرهودم که بدتر از شهاب دیگه داره قاطی میکنه!دیروز میگفت " زده خواهرمو دزدیده برده ، هیچی نگفتم ، به جای عذر خواهی زنمم برده" !خب راست میگه بچم!ولی به خودش که نمیگم راست میگی ، وگرنه دور بر میداره!فعلاً دارم به مسالمت دعوتش میکنم!امروز هم که پاشو کرده بود تو یه کفش که میرم شکایت میکنم!کلی التماسش کردم که کوتاه بیاد!نمیخوام تو روی برادرم وایستم !خلاصه بعد از کلی خواهش کوتاه اومدامروز خیلی حالم خوب نیستنمیدونم از استرسه یا چیز دیگه!یه بارم حالم بهم خوردنذاشتم کسی بفهمه ، نمیخوام بی خودی نگران بشنشبم زود تر خوابیدم تا حالم بهتر بشه! تا صبح کلافه بودم و درستو حسابی نخوابیدمصبح هم که بیدار شدم به جایی که حالم بهتر بشه با حرفی که شهاب زد کلاً حالم گرفته شد-شیوا ، یه وقت نفهمم که به اون پسره فرهود زنگ زدیا!-م.. من ؟ نه بابا!-امروز که پرینتو گرفتم معلوم میشه ، وای به حال شما دوتا اگه شماره ی اونو ببینم!ای داد بیداد!گل بودو به سبزه نیز آراسته شد!حالا اینو کجای دلم بذارم ؟!انقدر حالم بد شدو استرس حال دیشبمو بد تر کرد که تا ظهر دوبار حالم بهم خورد!فرگل از بس نگران شد ، زنگ زدو به مامان خبر دادمامانم تلفنی گفت " شربت دیفن هیدرامین بخورم چون جلوی تهوع رو میگیره ، تا بعد خودش بیادو ببرتم دکتر!شربتو خوردمو کمی آروم تر شدم ، ولی خوب نه!یه کم بی حالم کرد که خوابیدموقتی بیدار شدم ، دوتا چشم آشنا و مهربون جلوم دیدم که با نگرانی به من نگاه میکردن!با لبخند نگاهش کردم-سلام!-سلام قربونت برم!خودمو تو آغوش مهربونش انداختمآغوشی که بوی عشق میدادبوی مادرمو میداد