آهی میکشمو سیم کارت و مموري رو روي جعبه میذارم... به سمت حموم حرکت میکنم... همینکه وارد میشم آب سردرو باز میکنم... حتی حوصله ندارم لباسم رو از تنم در بیارم... با همون لباسم زیر آب سرد میرم... چشمام رو میبندم وسعی میکنم آتیش وجودم رو با لمس سرماي قطره قطره هاي آب از بین ببرم...« امشب تصمیم گرفتم فراموشت کنم »باز آلاگل فراموش میشه... باز خونواده فراموش میشن... باز همه ي دنیا رو از یاد میبرم... باز زندگی رو غیر قابل تحملمیبینم« سخته... خیلی خیلی بیشتر از سخت ولی من میتونم »باز غرق میشم... غرق عشق... غرق ترنم... غرق گذشته ها«؟ مگه تو نتونستی »باز میبینم... باز میشنوم... خودش رو... حرفاش رو... نوشته هاش رو... باز همه چیز جلوي چشمام به نمایش در میان« پس من هم میتونم »چشمام رو باز میکنمو با ناله میگم: تو نمیتونی ترنم... تو نمیتونی«؟ مگه این همه آدم نتونستن »با داد ادامه میدم تو نمیتونی ترنم.. تو هیچوقت نمیتونی« پس من هم میتونم... وقتی همه دنیا میتونند چرا من نتونم »قطره اشکی از گوشه ي چشمم خارج میشه و با قطره هاي آب ترکیب میشهبا حالی خراب میگم: تو مثله من نیستی ترنم... تو مثل هیچکس نیستی.... تو نمیتونی من رو از یاد ببرياز بس زار میزنم... از بس داد میزنم.. از بس با فریاد ترنم رو صدا میکنم که خودم هم خسته میشمبالاخره از حموم دل میکنم... حس میکنم آرومتر شدم... حس میکنم آتیش وجودم کمتر شده.. حس میکنم قلبم کمترمیسوزهاز حموم خارج میشمو لباسام رو از تنم خارج میکنم... بر خلاف گذشته که ساعتها وقت صرف انتخاب لباس میکردماولین لباسی که به دستم میاد رو برمیدارمو به تن میکنم... با بی حوصلگی به سر و صورتم میرسم و بعد دنبال سوئیچماشین میگردمزیر لب زمزمه میکنم: باید قضیه بهم خوردن نامزدي رو علنی کنم... اینجوري نمیتونم ادامه بدمسري تکون میدمو بعد از چند دقیقه گشتن بالاخره سوئیچ رو پیدا میکنمبعد از برداشتن عابر بانک و مقداري پول نقد از خونه بیرون میزنم... آلاگل کلید خونه رو روي در گذاشته... امیدوارم بهفکر برگشت نباشه... دوست دارم بی دردسر ازش جدا شم... از روي بی حواسی به جاي اینکه از آسانسور برم راه پله هارو در پیش میگیرم... از اونجایی که حوصله ي برگشت ندارم با سرعت راه پله ها رو طی میکنمو خودم رو به ماشینمیرسونم... بعد از سوار شدن ماشین، اون رو روشن میکنمو راه خونه ي پدریم رو در پیش میگیرمبعد از رسیدن به خونه پدریم ماشین رو گوشه اي پارك میکنم و از ماشین پیاده میشم...نفس عمیقی میکشمو خودم رو براي یه جنگ درست و حسابی آماده میکنم... مطمئنم کار سختی رو در پیش دارم....پدر... مادر... سیاوش... حتی سها... همه و همه آلاگل رو دوست دارن و این به ضرر منهچشمام میبندم و زیر بل زمزمه میکنم: تو سروشی... هر کاري رو که بخواي میتونی به سرانجام برسونیسري تکون میدم و چشمم رو باز میکنم... با قدمهاي محکم و استوار به سمت در خونه حرکت میکنم از اونجایی کهکلید خونه ي پدریم رو نیاوردم به اجبار زنگ خونه رو به صدا در میارمو منتظر میشمصداي جیغ سها رو از پشت آیفون میشنومسها: داداش خودتی؟لبخند محوي رو لبم میشینهبا حفظ لبخندم میگم: باز کن آجی کوچولو... خودممسها: مامان داداش اومدانگار نه انگار که بزرگ شدهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 531- سها اول این در رو باز کنسها: آخ ببخشید داداشی یادم رفتدر رو باز میکنه... سري به نشونه ي تاسف تکون میدمو وارد خونه میشمهمینکه چند قدم توي حیاط پیش میرم در ورودي به شدت باز میشه و مامان با سرعت وارد حیاط میشهبا سر وضعی آشفته به سمتم هجوم میاره... همینه خودش رو به من میرسونه صورتمو بین دستاش میگیره... انگارمیخواد مطمئن بشه سالم هستممامان: سروش خودتی؟- م........یه قطره اشک از گوشه ي چشمش سرازیر میشهمامان: فکر کردم دوباره از دستت دادمبا لحن ملایمی میگم: مامان خانم من خوبممامان: سروش باور کنم خودتی؟فقط خدا میدونه که چقدر از خودم متنفر میشم وقتی خونوادمو این طور میبینمتو بغلم میگیرمشو آهی میکشم- خوبم مامان... خوبمهمین که تو بغلم میگیرمش با صداي بلند زیر گریه میزنهمامان: سروش چرا با ما این کار رو میکنی... میدونی چه بلایی سر ما آوردي؟با ناراحتی از بغلم بیرون میادو میگه: فکر کردیم دوباره بلایی سرت اومدهلبخند تلخی رو لبم میشینهچه بلایی بدتر از اینکه عشقم مردهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 532آه عمیقی میکشمو میگم: مامان من خوبم... من دنبال آرامش بودم و اون رو توي جمع شلوغ شماها که پر از قضاوتهاي الکی و بیجا بود پیدا نمیکردم... اون شب باید میرفتممامان: س......با کلافگی میگم: خانم من عزیز من مادر من تو رو خدا این حرفا رو تمومش کنسري به نشونه ي تاسف تکون میده و با خشم هلم میدهمامان:تو آدم نمیشی... بیچاره آلاگل... دلم براش میسوزه اون شب سنگ رو یخش کرديخدایا خدایا خدایا باز دلسوزي مادر من عود کرد- از اول هم نباید میومدم... اصلا میدونید چیه؟ من اشتباه کردم... خداحافظبا خشم میخوام راه اومده رو برگردم که مامان با ترس به بازوم چنگ میزنه و میگه: سروش به خدا اگه این دفعه همبري باید سینه ي قبرستون به دیدنم بیايبا حرصنفسمو بیرون میدمو میگم: مامان این حرفا چیه؟دوباره اشکاش جاري میشنمامان: سروش نرو... دیگه تحمل ناپدید شدنت رو ندارمبا حرصنفسمو بیرون میدمو میگم: میخوام برم خونه ي خودم... نمیخوام که برم گم و گور بشممامان: نروچشمامو میبندمو سعی میکنم آروم باشمنمیدونم چیکار کنم... خیر سرم اومدم نامزدي رو بهم بزنمسري تکون میدمو میگم بریم داخل حرف بزنیمهمونجور به بازوم چنگ زده و بازوم رو ول نمیکنه و سریع میگه: بریمخندم میگیره انگار یه پسربچه شیطون هستم که ممکنه هر لحظه فرار کنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 533با لبخند میگم: مامان باور کن بنده فرار نمیکنممامان: از تو هیچ چیز بعید نیستسري تکون میدمو با مامان به سمت سالن حرکت میکنمهمینکه پام به سالن میرسه دوباره بازخواستهاش شروع میشهمامان: سروش نگفتی این مدت کجا بودي؟- شما این بازوي منو ول کنید یه زنگ هم به بابا و سیاوش بزنید کارشون دارم بعد بهتون میگمبازوم رو ول میکنهبه سمت مبل میرمو خودم رو روي اولین مبل میندازممشکوك نگام میکنه و میگه: چیکارشون داري؟رو به روي من میشینه و منتظر نگام میکنهخندم میگیره...ولی خندمو قورت میدمو با جدیت میگم: مامان خواهش میکنم خبرشون کنید کارم خیلی مهمه... موضوع حیاتیهچپ چپ نگام میکنهمامان: سروش باز چه نقشه اي داري- مادر من این همه راه اومدم تا باهاتون در مورد موضوع مهمی حرف بزنم... نقشه چیه؟... این حرفا رو تموم کنیدمامان: داري نگرانم میکنی... بابات خیلی از دستت عصبانیه تو رو خدا دوباره یه دعواي دیگه راه ننداز... اول باید یهخورده آرومش کنم بعد حرف از اومدنت بزنم... اون از رفتاره بدي که با آلاگل داشتی... اون از یه دفعه اي غیبشدنت... این هم از بی خبر اومدنت حالا هم که میگی بابات رو خبر ك......- مامانچنان با جدیت صداش میگم که حرف تو دهنش میمونهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 534به ناچار از جاش بلند میشه با غرغر به سمت تلفن میره... سها که تا این لحظه که ساکت بود به سمت من میادو بهآرومی کنارم میشینهسها: داداش کجا رفته بودي؟با مهربونی نگاش میکنمو میگم یه مدت رفته بودم شمال به تنهایی احتیاج داشتمسها میخواد چیزي بگه که مامان اجازه نمیدهمامان: سیاوش و بابات هم دارن میان حالا بگو این مدت کجا بودي- شمالمامان: چی؟- گفتم رفته بودم شمال... حوصله ي شلوغی و سرو صدا رو نداشتم به آرامش احتیاج داشتممامان: خب آلاگل رو هم با خودت میبرديهمونجور که داره رو به روم میشینه ادامه میده: طفلکی از نگرانی هزار بار مرد و زنده شداخمام تو هم میره... یکی از دلایل رفتنم آلاگل بود... بعد مادر گرامی میگن آلاگل رو هم با خودت میبرديمامان: به فکر من و پدرت نیستی مهم نیست ولی اون دختر با هزار تا امید و آرزو پا به خونت گذاشت.......وسط حرفش میپرمو میگم: مادر من هنوز پا به خونم نذاشتهبا خشم میگه: تو آدم بشو نیستی- حالا که میدونید اینقدر اصرار به آدم کردنم نکنیدبا حرصمیگه: از امروز تا زمانی که ازدواج نکردي تو همین خونه زندگی میکنیلبخندي رو لبم میشینه... خانم خانما میخواد سواستفاده کنه و من رو به این خونه برگردونه... هیچوقت راضی نبود تنهازندگی کنمبا مهربونی میگم: مامان میدونی که راضی نمیشمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 535نگرانی رو از یاد میبره و میگه: جنابعالی خیلی غلط میکنی- ما قبلا هم در مورد این مسئله بحث کردیم پس اصار بیخودي نکنیدبا ناامیدي بهم خیره میشه و میگه: سروش چرا اینقدر حرصم میدي؟... به خدا تا حالا هزار بار تا مرز سکته رفتموبرگشتم... تا کی میخواي با لجبازي پیش بري ...گفتی میخواي تو کار مستقل بشی حرفی نزدیم با اون همه سختیتونستی رو پاي خودت واستی نمیگم ناراحتم نه اصلا.... حتی بهت افتخار هم میکنم اما این همه مال و ثروت آخرشمال شماهاست چرا انقدر به خودت سخت میگیري... اصلا از لحاظ مالی از ما جدا باش مسئله اي نیست خدا رو شکر ازهمین حالا میدونم اونقدر داري که هیچ چشمداشتی به مال و اموال پدرت هم نداشته باشی... توي این چهار سالاونقدر موفقیت کسب کردي که همه مون بهت افتخار میکنیم اما این جدا زندگی کردنت دیگه چیه؟... چند ماه دیگهخدا رو شکر ازدواج میکنی و میري سر خونه زندگیت... اگر اون اتفاق نمیفتاد تا حالا عروسیتون هم گرفته شده بود...تاریخ عروسی مهسا هم به خاطر اتفاقات اخیر عوضشد... از اونجایی که همگیتون دوست داشتین تو یه روز عروسیبگیرید تصمیم بر سه ماه دیگه شدیاد اون روزا میفتم که براي در آوردن حرص ترنم اصرار میکردم عروسی چهارنفرمون تو یه روز باشه... از اونجایی کهآلاگل هم تو مهمونی ها با مهسا صمیمی شده بود قبول کد... همیشه میدونستم ترنم تا چه حد از مهسا متنفرهمیخواستم اینجوري خوردش کنم اما خودم خورد شدم.. خودم داغون شدم... خودم پشیمون شدم... چه سخته وقتیبفهمی پشیمونی ولی هیچ راهی پیش روت نباشه... هیچ راهیبا صداي مامان به خودم میاممامان: سروش- هانمامان: هان و کوفت... سروش حواست کجاست؟- همینجامامان: کاملا معلومه... مبگم برگرد همین جا... این چند ماه رو با خودمون زندگی کن... من موندم تو اون آپارتمان دلتنمیگیره؟.... آخه تنهایی اونجا چه غلطی میکنی؟- براي بار هزارم میگم من تنها راحت ترم... ناسلامتی سی سالمه... بچه که نیستم یکی تر و خشکم کنهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 536مامان: مگه سیاوش بچه ست- نه ولی من نمیتونم مثله سیاوش باشممامان: مثله همیشه کله شقی............نگاهی به مادرم میندازم... هنوز خیلی جوونه... از اونجایی که از بچگی دیوونه ي پسرعموش بود در سن کم با بابام کههمون پسرعموش بود ازدواج کرد... اخلاق و رفتار سها فتوکپی مامانمه... بابا و سیاوش من رو دوست دارن ولی مامان وسها بدجور بهم وابسته هستن... هر چند مامان به همه ي بچه هاش وابسته هست تحمل دوریه سیاوش و سها رو همنداره اما رابطه ي من و سها از بچگی همین طور شکل گرفتهبا داد مامان به خودم میاممامان: سروش- چی شده مامان؟... چرا داد میزنیدمامان: من یک ساعته دارم باهات حرف میزنم اونوقت جنابعالی تو هپروت سیر میکنیسها: مامان چقدر به جون داداشم غر میزنیلبخندي رو لبم میشینهسها: گناه داره طفلکیبا صداي بلند میخندمو میگم: بله سارا خانمی من گناه دارم اینقدر به جونم غر نزنمامان با دهن باز نگام میکنه و من و سها میخندیم... سها رو بغل میکنمو موهاش رو بهم میریزمتو همین موقع صداي ماشین شنیده میشه و باعث میشه مامان به خودش بیاداز جاش بلند میشه با غرغر میگه:به جاي اینکه طرف من رو بگیره میگه گناه داره طفلکیبه سمت در ورودي ادامه میده: اگه اون خرس گنده طفلکیه پس تو چی هستیمن و سها ریز ریز میخندیمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 537- ممنون جوجوي خودمسها: قابلی نداشت داداشی... میزنم به حسابت- اینطوریه... فکر کردم مجانی بوداخم قشنگی میکنه و میگه: از این خبرا نیست... باید برام یه چیز خوشگل بخري- که اینطورسها با مظلومیت نگام میکنه- باشه بابا چرا اونجوري نگاه میکنی... باذر فکر کنم یه چیز خوب برات میخرمسها: خودم انتخاب کردمیا چشماي گشاد شده نگاش میکنمو میگم: سها... این همه سرعت عمل رو از کجا آوردي؟سها: داداشی- احتیاجی نیست هندونه زیر بغلم بذاري بگو چی میخواي؟سها: یه سرویسه طلاي سفید- سها تو که اون همه طلا داريسها: داداشی جونمچشمامو ریز میکنمو میگم: چرا به بابا نمیگیمظلومانه با انگشتاش بازي میکنه و میگه: گفتم قبول نکرد- حق هم داره بیچارهسها: داداشی من ازت طرفداري کردم- اون که وظیفت بودسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 538سها: داداشاخمامو تو هم میکنمو میگم: دیگه نبینم از من طرفداري کنیابا خنده میگه: چشم فقط همین یه دفعه برام بخرسري تکون میدمو میگم: امان از دست تو... بیچاره شوهرتسها: باید از خداش هم باشه چنین زنی داشته باشه- بچه پررو... یه خورده شرم و حیا و خجالت هم بد نیستاسرشو میندازه پایینو اداي دختراي خجالتی رو درمیاره با شیطنت با گوشه ي چشم نگام میکنهاز بغلم بیرون پرتش میکنم- گم شو اونور... تو آدم نمیشیسها: به خودت رفتم داداشی... دسته چکت رو در بیار... خودم زحمت خریدشو میکشم- بگو از قبل برات نقشه کشیده بودم که تار و مارت کنمسها: یه بیست میلیون که این حرفا رو نداره... ببین داداشاي دیگه چیکارا که واسه آجی هاشون نمیکنند- برو به سیاوش بگو از اون کارا برات کنهسها: داداشینفسی از روي حرصمیکشم و میگم: حالا دست چک همرام نیست بعد بیا ازم بگیرجیغی از خوشحالی میکشه و میگه: حقا که داداش خودمی... عاشقتم داداشیبعد هم کلی منو تف مالی میکنه و به سمت اتاقش میرهبا لبخند نگاش میکنم... وقتی سها بغلم باشه همه ي غصه هاي عالم رو از یاد میبرم... مثله ترنمه... شاد و سرحال...شیطون و مهربوناز یادآوري گذشته ها دلم میگیره و خاطره هاي گذشته باعث میشن دوباره یاد ترنم بیفتمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 539بالاخره بابا و مامان وارد سالن میشن... بابا با اخمایی در هم و مامان با لبخند به سمت من میان... میدونم مامان با باباصحبت کرده و آرومش کرده... سیاوش هم پشت سر مامان و بابا وارد میشه و به سمت من میاد... نمیدونم چه جوريباید بهشون بگم اما این رو خوب میدونم که چاره اي ندارماز جام بلند میشم... میدونم میتونم... مثله همیشه باید حرفم رو به کرسی بنشونم... چاره اي ندارم... باید بشه... بایدبشه... باید بشهبابا: سلاملبخند کمرنگی میزنمو میگم: سلامسیاوش دلخور نگام میکنه و با طعنه میگه: چه عجب بالاخره اومدي؟مامان: سیاوشسیاوش هیچی نمیگه و روي یکی از مبلا میشینهمامان و بابا هم مقابلم میشینند... بابا باهام سرسنگینه... سیاوش از دستم دلخوره... مامان هم نگرانه...با صداي بابا به خودم میامبابا: منتظرم... مادرت میگه حرفاي زیادي براي گفتن داريبه چشماي پدرم زل میزنم یاد حرفاي اون شبش میفتم... شب خواستگاري... شبی که میخواستیم به خواستگاري آلاگلبریمبابا: سروش مطمئنی؟- بیشتر از همیشهبابا: سروش اگه نامزد کنید کار تمومه ها.... بیشتر فکر کن- من خیلی وقته دارم فکر میکنم الان میخوام عمل کنمبابا: وقتی دوستش ندا...........- تو زندگی علاقه و دوست داشتن به وجود میادسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 540بابا: اون چیزي که تو ازش نام میبري دوست داشتن نیست... به اون میگن عادت- من تصمیمم رو گرفتم میخوام این دفعه با انتخاب مادرم ازدواج کنمصداي بابا باعث میشه به زمان حال برگردمبابا: پس چی شد؟آهی میکشمو میگم: میخوام در مورد آلاگل حرف بزنمپوزخندي رو لباي بابام میشینههمه به چشماي من زل میزنندو منتظر نگام میکنند- من....لعنتی چقدر گفتنش سختهسیاوش: تو چی؟نفسمو با حرصبیرون میدمو میگم: من دیگه نمیتونم آلاگل رو تحمل کنممامان و سیاوش با چشماي گرد شده بهم خیره میشنپوزخند بابام پررنگ تر میشهمامان: تو... تو چ ی گفتی؟سعی میکنم خونسرد باشم- گفتم دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدممامان: ت و... ت و دی وونه شدي- مامان دیگه نمیخوام اینجوري ادامه بدم من هیچ علاقه اي به آلاگل ندارمسیاوش: سروش هیچ معلومه چی داري میگی؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 541- باز هم باید تکرار کنم؟... من آلاگل رو نمیخوام... دوستش ندارم... هیچکدوم از رفتاراش رو نمیپسندم... تو قلبم هیچعشقی نسبت به اون احساس نمیکنممامان میخواد چیزي بگه که بابا دستشو بالا میاره و میگه: خب که چی؟با تعجب بهش خیره میشمبابا: مگه خودت نگفتی عشق و علاقه تو زندگی به وجود میاد؟نگام رو ازش میگیرمسخته اعتراف... آره خیلی سخته اعتراف کنی همه ي حرفاي اون روزات فقط براي حفظ غرورت بود...زمزمه وار میگم: اشتباه میکردمصداي پوزخندش رو میشنومبا لحن خشنی میگه: پس باید تحملش کنی... وقتی داشتی یه دختر بی گناه رو وارد بازیه کثیفت میکردي باید بهاینجاش هم فکر میکرديهیچ حرفی واسه گفتن ندارم... جوابی واسه ي حرفایی که حقیقته محضه ندارممامان: شماها چی دارین میگین؟بابا: بهتره از عزیزدردونت بپرسی که براي اینکه ثابت کنه میتونه بدونه ترنم هم زندگی کنه آلاگل رو قبول کردسیاوش و مامان با ناباوري بهم خیره میشنبا اعصابی داغون به بابام خیره میشم... پس میدونست... از همون روز اول... از همون روز اول که پیشنهاد خواستگاریهمامان رو قبول کردم... از همون روز همه چیز رو میدونست... واسه همین هم بود که بر خلاف مامان اصراري نمیکرد...از اول هم میدونست هنوز ترنم رو دوست دارمبابا: چیه؟... باورت نمیشه؟... تعجب نکن تقصیر تو نبود... از بس تو گذشته ها غرق بودي متوجه ي اطراف نمیشديفکر میکردي بقیه هم مثله خودت هستن... مرگ ترنم باعث شد همه ي حساب کتابات بهم بخور........با عصبانیت از جام بلند میشمو میگم: بابا تمومش کنید...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 542بابا: چرا تمومش کنم... تا الان هم که میبینی لالمونی گرفتم فکر میکردم اونقدر مرد هستی که پاي حرفت بمونی وآلاگل رو خوشبخت کنیمامان از جاش بلند میشه و به طرف من میادمامان: دروغه مگه نه؟....مامان: با توام سروش... یه چیزي بگو... بگو که همه ي این حرفا دروغه... من چنین پسري رو بزرگ نکردم... بچه هايمن هیچوقت بخاطر خودشون بقیه رو بازي نمیدن... مگه نه؟....دقیقا رو به روم وایمیستهبا مشت میکوبه تو سینمو میگه: لعنتی یه حرفی بزنبا فریاد ادامه میده: چرا هیچی نمیگی؟.. میگم حرفاي بابات دروغه... مگه نه؟چی میتونم بگمزیر زمزمه میکنم: نهبا ناباوري بهم نگاه میکنه و قدمی به عقب میره... دستش رو جلوي دهنش میگیرهسیاوش با خشم به طرف من میاد و به یقه ي لباسم چنگ میزنهسیاوش: تو چه غلطی کردي سروش؟ توي این مدت همه مون رو به بازي دادي....وقتی میبینه جوابش رو نمیدم به شدت هلم میده و با داد میگه: غرور لعنتیت اونقدر ارزش داشت که زندگی یه نفر روتباه کنیتو همین موقع در اتاق سها باز میشه و سها بیرون میاد... با دیدن اوضاع درهم برهم سالن میگه: اینجا چه خبره؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 543مامان به زحمت خودش رو به مبل میرسونه و میگه: سها بیا اینجا مادر.. بیا اینجا که بدبخت شدیم... داداشت تمام مدتداشت همه مون رو به بازي میدادسها با تعجب به ما نگاه میکنهمامان: آقا میخواد نامزدیش رو بهم بزنهبابا از روي مبل بلند میشه و به طرف مامان میره و کنارش میشینهبابا: سارا تو خودت رو ناراحت نکن... من اجازه نمیدم چنین اتفاقی بیفتهبا خشم خودم رو از چنگ سیاوش آزاد میکنمو میگم: چی واسه خودتون میگید... آره من احمق... من خودخواه.. اصلامن آدم نیستم ولی دیگه نمیتونم اینجوري ادامه بدممامان: سروش اگه نامزدي رو بهم بزنی هیچوقت ازت نمیگذرمسها هاج و واج اون وسط مونده و با دهن باز به ما خیره شدهبا خشم به موهام چنگ میزنمو میگم: نکنه دلتون میخواد با آلاگل ازدواج کنم و دو فرداي دیگه به دلیل عدم تفاهمازش جدا بشم... اونجوري دیگه نامرد نیستمسیاوش: آخه احمق باید از اول فکر اینا رو میکردي- من درسته از لج و لجبازي قبول کردم ولی قصدم ازدواج بودسیاوش: پس الان چه مرگته؟- آلاگل اونی نیست که من میخوام... رفتاراش.. حرکاتش... محبتاش همه و همه براي من خسته کننده هستنبابا: تو از آلاگل انتظار داري مثله ترنم رفتار کنه... سروش چرا نمیفهمی آلاگل نامزدته... این رفتاراش عادیه... رفتارايدو نفر شبیه به هم نیست.... اون ترنم بود... این دختر آلاگله- من نمیگم رفتاراي آلاگل بده... من میگم من نمیتونم با رفتاراش کنار بیاممامان: سروش تا قبل از مرگ ترنم که همه چیز خوب بود تو که توي اون روزا با رفتار آلاگل مشکلی نداشتی... الانچرا داري همه چیز رو خراب میکنیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 544- مادر من هیچ چیز خوب نبود... من فقط داشتم تحمل میکردم... به خاطر شماها... به خاطر خودم... به خاطر غرورممادر: پس الان هم تحمل کن... به خدا آلاگل عاشقته... دیوونته... خوشگل و مهربونه... مطمئنم عاشقش میشیبا داد میگم: مامان چی دارین میگین؟بابا: صداتو بیار پایینبا حرص دستی به صورتم میکشمیه چیزي بدجور تو قلبم سنگینی میکنه... حالم بدجور خرابهمامان: سروش مثله بچه ي آدم چند ماه دیگه سر سفره ي عقد میشینی و بعد هم میري سر خونه و زندگیت وگرنه نهمن نه توبا حرصمیگم: باشه... شما عروسی بگیرید ولی اگه داماد اون شب حضور نداشت از من گله نکنیدمامان با ناله میگه: سروش- چیه؟... مگه شماها به فکر من هستید... عشق من مرده... اونوقت شماها در کمال خودخواهی به فکر جشن و عروسیهستید... من میگم به احتمال 90 درصد ترنم بیگناه بوده اما شماها حتی اظهار دلسوزي هم نمیکنید... شماها در کمالخودخواهی به خودتون و خوشیتون فکر میکنیدمامان: چی میگی پسر... آخه چی میگی؟... چرا بیشتر ته دلمون رو میسوزونی... چرا داغ دل همه مون رو تازه میکنی....خودت هم خوب میدونی ترنم هر چی که نباشه کم کمش خائن ه.........با داد میگم: تمومش کنید... از این حرفاي تکراري خسته نشدین... شما مادر من هستید درست... احترامتون رو باید نگهدارم درست... دیوونه وار دوستتون دارم درست... اما تمام این سالها ترنم از منی که الان ادعاي عاشقی دارم عاشق تربود... شاید یه روزي من رو دوست نداشت ولی مطمئنم روزاي آخر عاشقم بود.... امروز صبح تو اتاقش بودم... همه ياتاقش بوي غم میداد... توي دلنوشته هاش پر بود از گله و شکایت... گلایه توي تک تک نوشته هاش بیداد میکرد...ترنم عاشق بود... عاشق من.... من همه خاطراتم رو سوزوندم ولی اون همه ي خاطراتش رو نگه داشت... تک تکهدیه هاش رو نگه داشته بود... اون لحظه لحظه هاي با من بودن رو توي قلبش حک کرده بودبابا: سروشسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 545- چیه بابا... باز میخواین بگید با آلاگل بمونم نه من نمیتونم... اصلا من پست ترین موجوده دنیا ولی دیگه نمیخواماینجوري زندگی کنمسها: داداش- چیه سها... تو که نبودي حال و روزش رو ببینی... ترنم رو اون آدما نکشتن من کشتم... شماها کشتین... خونوادشکشتن... آره ترنم من خیلی وقته مرده بوداشک تو چشماي سها جمع میشهولی من نگام رو ازش میگیرم.... به چشماي بابام زل میزنمو میگم: وقتی من باورش نکردم مرد... وقتی زیر دست وپاي پدرش کتک خورد مرد... وقتی توي همه مهمونی ها همه با تمسخر نگاش کردن مرد.... وقتی همه اون رو مثله یهجزامی از خودشون دور کردن مرد... آره بابا ماها قاتل ترنم هستیم... من دوستش داشتم اون هم عاشقم بود ولی من بهخاطر غرورم پسش زدم... اون حتی اگه به خاطر سیاوش هم با من نامزد شده بود با وجود من سیاوش رو از یاد برد...این رو بفهمیدسیاوش: سروش تو رو خدا........دستام میلرزه... دستام رو مشت میکنمو میگم: هیچی نگو سیاوش... هیچی نگو... من بیشتر از همه مقصرم... من ضربهي نهایی رو بهش وارد کردم... من بیشتر از همه داغونش کردم... با ترك کردنم... با طعنه هام... با رفتارام... باقضاوتهاممامان: ترنم چه خوب چه بد دیگه نیست... چرا نمیخواي این رو قبول کنیپوزخندي رو لبم میشینه- این بود اون همه ادعاي دست داشتن... یادتونه همیشه میگفتین ترنم رو مثله سها دوست دارین اگه همین بلاها سرسه..........مامان: سروش خفه شو... سها رو با ترنم مقایسه نکندارم دیوونه میشم... واقعا دارم دیوونه میشم... چرا درکم نمیکنند... من ساعتها هم در مورد ترنم بگم باز همه حرفخودشون رو میزنندسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 546- خوبه... خیلی خوبه... با زبون بی زبونی دارین میگین ترنم یه........با خشم از جاش بلند میشه و با داد میگه: آره میگم یه هرزه ست... میگم یه خائنه... میگم یه زندگی خراب کنه که بهخواهرش هم رحم نکرده... این رو هم میگم که تو یه احمقی که هنوز هم چنین دختري رو دوست داري... تو لیاقتآلاگل رو نداري... لیاقت تو ترنم و امثال اونهبابا بازوي مامان رو میگیره و دوباره اون رو کنار خودش مینشونهبابا با ملایمت میگه: سارا آروم باشدستاي مشت شدم رو به شدت فشار میدم... از شدت خشم دارم منفجر میشم... خوب میدونم از شدت عصبانیت رگگردنم متورم شده... خوب میدونم چشمام قرمزه قرمزهجلوي چشم من عزیزترین کسم داره به عشقم توهین میکنه... مادرم.... کسی که به اندازه ي همه ي دنیا دوستش دارمداره به عشقم توهین میکنه و منه احمق هیچ غلطی نمیتونم کنمبا خشم میگم: تا تونستین توهین کردین... تا تونستین حرف بار ترنم کردین... فقط امیدوارم یه روز به حال و روز مندچار نشین... آره مادر من هم یه روز مثله شما خیلی ادعام میشد... با غرور جلوي ترنم راه میرفتمو همه ي این حرفا روبارش میکردم اما اون در برابر همه ي توهینام سکوت میکرد... چون میدونست باورش ندارم... چون میدونست باورشنمیکنم... چون میدونست باورش نخواهم کرد... اما الان به اندازه ي همه دنیا شرمنده ام... دوست دارم فقط یکی از اونروزا برگرده تا جبران کنم... تا جبران همه ي اون بدرفتاریهام رو کنم... تا جبران همه ي اون بی تفاوتی هام رو بکنم...تا جبران همه ي اون بی محبتیهام رو بکنم...سکوت تلخی توي سالن حکم فرماستبابا با لحن ملایمی میگه: سروش میدونم خسته اي... میدونم ناامیدي... میدونم شکست خورده اي اما با این بیقراري هاهیچی درست نمیشه... ترنم رفته- ولی یادش هستبابا: اون زیر خروارها خاکهدستم رو روي قلبم میذارمو ادامه میدمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 547- اما عشقش براي همیشه ي همیشه اینجا موندگارهمامان: سروش- مامان نمیخوام دیگه به این بحث ادامه بدم فقط موضوع بهم خوردن نامزدي رو به اطلاع خونواده ي آلاگل برسوننیدمامان با بی حالی میگه: سروش این کارو با اون دختر معصوم نکن- فقط بخاطر خودم نیست... مطمئن باشین اینجوري به نفع هردومونهاشک تو چشماش جمع میشهبابا: سروش براي .........- بابا با همه ي احترامی که براتون قائلم ولی دوست ندارم کسی تو زندگیم دخالت کنه... من فقط میخواستم شماها رومطلع کنم... اگه شماها به خونواده ي آلاگل نمیگید پس مجبور میشم خودم بگممامان: اگه این کار رو کنی حلالت نمیکنم- دیگه آب از سر من گذشته فقط میخوام از این مخمصه خلاصبشمسیاوش: سروش آلاگل بدونه تو دووم نمیاره... باهاش این کار رو نکنمامان: حق با سیاوشه.. سروش چرا اینکار رو با ما میکنی؟... آلاگل اگه بفهمه........وسط حرفش میپرمو میگم: من خودم به آلاگل همه چیز رو گفتم شماها فقط به خونوادش خبر بدینهمه با داد میگن: چی؟- میگم آلاگل میدونه.....بابا: تو چه غلطی کردي؟... رفتی به اون دختره ي بیچاره چی گفتی؟- همین چیزي که به شماها گفتممامان بیحال تر از قبل میشه و زیرلب زمزمه میکنه: بیچاره آلاگلنگاهی بهشون میندازم.... انگار باورشون نمیشه که خود آلاگل همه چیز رو میدونه...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 548- مادر من اگه از روي دلسوزي باهاش بمونم اون موقع آلاگل خوشبخت میشه؟...وقتی میبینم جواب نمیدن ادامه میدم: نه به خدا اون موقع هم به جز بدبختی چیزي نصیبش نمیشه... پس بذارینآزادش کنممامان: از اول هم اشتباه کردم برات خواستگاري رفتمبابا: من که بارها و بارها بهت گفته بودم ولی جنابعالی گوشت بدهکار نبودمامان: منه احمق فکر میکردم آقا واقعا از آلاگل خوشش اومده نگو داشت همه مون رو به بازي میدادبابا فقط سري به نشونه ي تاسف تکون میده و مامان ادامه میده: سروش میري از آلاگل عذرخواهی میکنی و میگیاشتباه کردي وگرنه شیرم رو حلالت نمیکنمسرم به شدت درد میکنه... عجیب خسته ام... از این همه کلنجار بیجا عجیب خسته ام- مامان یه کاري نکنید واسه همیشه قید خونه و زندگی و ایران رو بزنم و ترکتون کنم... وقتی میگم نمیتونم تحملشکنم چه جوري برم بگم اشتباه کردمبابا: واقعا برات متاسفم سروش... واقعا... برو هر غلطی دلت میخواد بکن ولی از ما انتظار هیچ کمکی نداشته باشسیاوش: بابابابا: هان؟... چه انتظاري از من داري؟... یک ساعته داریم سعی میکنیم منصرفش کنیم آقا تازه میگه من همه چیز روگفتم تو که نامزدي رو بهم زدي اجازه گرفتنت دیگه چیه؟سیاوش: اما........بابا نگاه تندي بهم میندازه و ادامه میده: نمیبینی مرغ آقا یه پا داره... تا حرف میزنیم ما رو از رفتنش میترسونهبا داد سها همگی به خودمون میایمسها: مامانهمگی به طرف مامان هجوم میبریم... مامان از حال رفتهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 549بابا: سها برو یه لیوان آب بیارسیاوش: خیلی بیشعوري سروش... ببینم میتونی مامان رو به کشتن بديبابا نگاه تندي بهم میندازه که با اومدن سها نگاش رو با خشم از من میگیرهسها: بابا آب رو چیکار کنمبابا لیوان رو با خشم از دست سها میگیره و چند قطره آب به صورت مامان میپاشهمامان به زحمت چشماش رو باز میکنه و با بغضنگام میکنهدلم براش میسوزهاشک تو چشماي خوشگلش جمع میشهزمزمه وار میگه: سروش چرا این همه اذیتم میکنی؟... تو که میدونی چقدر برام عزیزيبه آرومی تو بغلم میگیرمش و من هم با بغضمیگم- ببخش مامان... ببخش... من رو با همه ي خودخواهیهام ببخشهیچکس هیچی نمیگهمامان: اخه....- مامان باور کن آلاگل با من خوشبخت نمیشهآهی میکشه... یه آه عمیق... یه آه پر از حسرت... پر از افسوس... پر از غصهدلم میگیره.... دلم از این همه خودخواهیه خودم میگیرهمامان: خیلی دوستش دارم... از همون اول که دیدمش مهرش به دلم نشست... همیشه دوست داشتم عروسم بشه...توي این دو سالی که اینجا رفت و آمد میکرد همیشه خانم و مهربون بودمیدونم ناامید شده... همه میدونند وقتی یه چیز میگم تا اون رو انجام ندم ساکت نمیشینم... خوب میدونم توي این جمعهیچکس امیدي به درست شدن ماجرا نداره... خودشون هم خوب میدونند حریف من نمیشن... شاید تقصیر خودشونسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 550بوده از کوچیکی هر چی خواستم در اختیارم گذاشتن از همون اول تخس و لجباز از آب در اومدم... در برابر تنها کسیکه آروم بودم ترنم بود.... با تنها کسی که لجبازي نمیکردم ترنم بود... توي اون پنج سالی که باهاش نامزد بودم یه بارهم باهاش لجبازي نکردم- ببخش که نمیتونم تو رو به آرزوت برسونممامان: آلاگل خیلی خوبهلبخند غمگینی میزنمو میگم: میدونممامان: عاشقته- میدونممامان: حتی جونش رو هم برات میده- میدونممامان: پس چه مرگته؟- عاشقش نیستممامان: شاید عاشقش شدي- نمیشم... باور کن نمیشم... مطمئنم که نمیشممیدونم همه شون آخر تسلیم میشن... پدر و مادرم هیچوقت بهم زور نگفتن.. توي تمام عمرم حتی یه بار هم از بابامسیلی نخوردم... اون یه آدم کاملا منطقی و صدالبته کاملا احساسیه... تمام زندگیمون با عشق و محبت گذشته تحملاین همه مصیبت براي ماهایی که همیشه در آرامش زندگی کردیم خیلی سختهتمام صورت مامان از اشک خیس شدهمامان: چیکارت کنم سروش... آخه من چیکارت کنم... از یه طرف تو که پاره ي جیگرمی... از یه طرف آلاگل که به جزعشق و محبت هیچی ازش ندیدم... نمیتونم ببینم در حقش چنین ظلمی بشهآهی میکشه و ادامه میده: واقعا نمیدونم چیکار باید کنمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 551بابا: سارا اینقدر حرصنخور.. این پسرت که هر کار خواست کرد... خونواده ي آلاگل هم حتما تا الان با خبر شدنسیاوش هم با ناراحتی سري تکون میده و میگه: بابا درست میگهمامان رو به آرومی از بغلم بیرون میارمتو چشمام زل میزنه و میگه: خیلی خودخواهی سروش... خیلی- میدونممامان: چیکار کنم که جگرگوشمی... هر کاري هم کنی باز برام عزیزي... باز پسرمی... باز نیمی از وجودمیآهی میکشه و با نارارحتی بهم زل میزنهبابا: واسه همین کاراي تو اینقدر سرخود شده دیگه وگرنه حداقل قبل از بهم زدن نامزدي به ماها یه خبر میدادمامان بی توجه به حرف بابا تو چشمام زل میزنه و زیرلب زمزمه میکنه: دیگه حرف از رفتن نزنسري تکون میدم و با شرمندگی میگم:ببخشید... اون لحظه عصبانی بودم یه چیز گفتممامان: دیگه نگو... تحملش رو ندارمسري تکون میدم و زیر لب میگم: باشهبعد از چند ثانیه سکوت سیاوش به حرف میادسیاوش: بابا بهتر نیست یه زنگی به خونواده ي آلاگل بزنیدبابا با خشم نگام میکنه و میگه: مگه این شازده چاره ي دیگه اي هم برام گذاشته... تنها کاري که میتونم بکنم اینه کهیه زنگ بزنم و عذرخواهی کنممامان: شاید آلاگل هنوز به خونوادش نگفته باشهبابا: چه گفته باشه چه نگفته باشه اونا بالاخره میفهمن... مطمئن باش اگه الان هم چیزي نفهمن این پسره خودش بلندمیشه و میره به خونواده ي آلاگل همه چیز رو میگهخوشم میاد... از این همه تیزي بابا خوشم میاد... قصدم همین بودسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 552مامان با تاسف نگاهی به من میندازه و میگه: فقط امیدوارم پشیمون نشی- نمیشمهیچکس حرفی نمیزنه... همگی روي مبل میشینیمو در سکوت به همدیگه زل میزنیم... نمیدونم بقیه به چی فکرمیکنند ولی من به آینده ي مبهمم فکر میکنم... اینکه بدون ترنم چه طوري میتونم ادامه بدمنمیدونم چقدر گذشته که با صداي بابا به خودم میامبابا: سروش مطمئنی بعدا پشیمون نمیشی- میدنم بهم اعتماد ندارین... هر چند تقصیر خودمه ولی باور کنید این به نفعه خوده آلاگل هم هست... اون با من حروممیشه هر چند من هم نمیتونم باهاش سر کنم... زندگی با آلاگل خیلی خیلی سختهمامان آهی میکشه و هیچی نمیگهبابا هم با ناراحتی سري تکون میده و از روي مبل بلند میشه... به سمت تلفن میره و گوشی رو برمیداره... یه نگاه دیگههم به من میندازه انگار میخواد مطمئن بشه که بعدا پشیمون نمیشم... بعد از چند لحظه مکث نگاشو از من میگیره وشروع به شماره گیري میکنهبعد از چند دقیقه میگه: چرا کسی جواب نمیده؟مامان: یه بار دیگه تماس بگیرسري تکون میده و دوباره تماس میگیرهبابا: اصلا نمیدونم چه جوري باید بهشون بگممامان: از همین الان خجالت میکشم چشم تو چشم مهلا بشمبابا بعد از چند بار تماس گرفتن میگه: فکر کنم خونه نیستنمامان: مهلا امروز کلاس داشتبابا: یعنی تا الان آرش خونه نرسیدهمامان: به گوشیش زنگ بزنسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 553بابا: فکر خوبیهبابا دوباره مشغول شماره گرفتن میشهبعد از مدتی انگار پدر آلاگل جواب میدهبابا: سلام آرش جان...بابا: ممنون... بد نیستم... تو چطوري؟....بابا: خدا رو شکر....بابا: سروش.... آره برگشت........بابا: همین امروز برگشته....بابا: آره.... راستش یه کار مهم باهات داشتم...بابا: در همین مورد هم میخواستم باهات حرف بزنم....بابا: نه باید ببینمت... حضوري بهتره...سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 554بابا: آخه الان چه وقت مسافرت رفتنه...بابا: که اینطور... چه ساعتی میرسه؟...بابا: نه بابا......بابا: آره دیگه.... در مورد آلاگل و سروشه...بابا: آخه اینجوري خیلی بده...بابا نگاه درمونده اي به ما میکنه و بعد سري به نشونه ي تاسف تکون میدهبابا: مثل اینکه چاره اي نیست...همونجور که گوشیه بیسیم تو دستشه از ما دور میشهبابا: راستش سروش یه حرفا.......با دور شدن بابا صداش اونقدر ضعیف میشه که دیگه نمیشنوم چی به آقاي تقوي میگهمامان به آرومی زمزمه میکنه: دلم بدجور شور میزنه... خیلی نگرانمسها: اه.. مامان ته دلمون رو خالی نکنبابا که با فاصله ي زیادي اون طرف سالن با لحن آرومی صحبت میکنه با خشم چنگی به موهاش میزنه و با ناراحتی یهچیزایی میگهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 555مامان: چه طور تا الان آلاگل چیزي بهشون نگفته؟سیاوش: لابد هنوز پدر و مادرش به خونه نرسیدنمامان: آخه خودش هم تلفن خونه رو جواب ندادسها: مامان... چرا اینقدر بهمون استرس وارد میکنی- همینو بگو والله... آخه مادر من وقتی مهلا خانم دانشگاهه... وقتی آرش خان بیمارستانه... اونوقت انتظار داري از همهچی باخبر بشن... آلاگل شاید صداي زنگ تلفن رو نشنیده شاید هنوز خونه نرفتهمامان: آخه........سیاوش: بابا داره میادهمه مون به بابا زل میزنیم که با ناراحتی گوشی رو سر جاش میذاره و به سمت ما میادمامان: فرزاد چی شد؟بابا آهی میکشه و کنار مامان میشینهبابا: میخواستی چی بشه؟... خیلی جلوي خودش رو گرفت که یه چیزي بارم نکنهمامان: ایکاش حضوري میگفتیبابا: نمیخواستم تلفنی بگم ولی مثله اینکه میخواست فرودگاه بره... از اونجایی که دخترخاله ي آلاگل داره از مالزيبرمیگرده و هیچکدوم از اعضاي خونوادش هم ایران نیستن آرش مجبور بود خودش دنبالش بره... من هم که دیدمآرش چیزي از بهم خوردن نامزدي نمیدونه ترجیح دادم از زبون خودم بشنوه... اگه از زبون آلاگل میشنید خیلی بد میشدمامان: وقتی در مورد بهم خوردن نامزدي گفتی چه عکس العملی نشون داد؟بابا: خیلی بهش برخورد مطمئنم اگه دستش به سروش میرسید کم کمش یه کتک مفصل حواله ش میکردمامان: حق داشت... هیچی نگفت؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 556- چی میتونست بگه فقط گفت ما که آقا سروش رو مجبور نکرده بودیم بیاد آلاگل رو بگیره ولی از جانب من به پسرتبگو اصلا کارش درست نبوده ... معلوم بود داره همه ي سعیش رو میکنه که بهم توهین نکنه... حتی اگه چیزي هممیگفت حق داشتمامان: خونواده ي محترمی بودنبابا: آره... من خودم رو واسه خیلی چیزا آماده کرده بودمحوصله ي شنیدن این حرفا رو ندارم... از جام بلند میشمو میگم: من دیگه میرم..........مامان با اخم بهم نگاه میکنه و میگه: کجا؟... حداقل بعد از این همه خرابکاري بیا همین جا.............با بی حوصلگی وسط حرفش میپرم: مامانبابا: پسرت رو نمیشناسی حرف آدمیزاد تو گوشش نمیرهمامان: تو این جور مواقع میشه پسر من؟بابا با کلافگی میگه: چه پسر من چه پسر تو مهم اینه که حرف تو گوشش نمیرهخوبه جلوشون واستادم اگه جلوشون نبودم چیا در موردم میگفتن... لبخند محوي رو لبم میشینهمامان که لبخندم رو میبینه با خشم میگه: باید هم بخندي دیگه برامون آبرو نذاشتی... میدونی از فردا مردم در موردمونچقد بد میگن- حرف مردم برام مهم نیست... خوشم نمیاد کسی براي من تصمیم بگیرهمامان: اصلا ما به جهنم ولی آلاگل دختره... فردا هزار تا حرف براش در میارن...- مادر من این افکار دیگه قدیمی شده... دوران نامزدي براي آشنایی طرفینه... من یه مدت با آلاگل بودم دیدم آلاگلاون دختري نیست که میخوام حالا هم ازش جدا شدم... در طول دوران نامزدي هم پامو از گلیمم درازتر نکردم... همهمرزایی هم که براي خودم تعیین کرده بودم رعایت کردم... پس مشکل چیه؟مامان: مشکل نفهمیه توهه که هنوز نمیدونی این حرف توهه نه بقیه- مام........سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 557مامان: مامان و کوفت... هر حرفی میزنم هزار تا برام دلیل و برهان میاره... من که از هیچ جهتی حریف تو نمیشمحداقل یه امشب رو اینجا بمون... این یکی رو که دیگه میتونیبه ناچار سري تکون میدمو دوباره سر جام میشینممامان و بابا مشغول حرف زدن میشن... سها به اتاقش میره... من هم نگاهی به سیاوش میندازم و میگم: سیاوش اونیکی گوشیت رو هنوز داريبا سردي جوابمو میده: برو تو اتاقم بردارسري تکون میدم... بی تفاوت به لحن سردش از جام بلند میشمو به سمت اتاقش میرم... همینکه وارد اتاقش میشم پامروي یه چیزي میره... نگاهی به زیر پام میندازم و با شلوار مچاله شدش رو به رو میشملبخندي رو لبم میشینه...زیر لب زمزمه میکنم- از این بشر شلخته تر تو عمرم ندیدمبرعکس من و سها همیشه اتاقش درهم برهمه... در اتاقش رو میبندمو نگاهی به اطراف میندازم... هنوز هم عکسهايترانه روي دیوار خودنمایی میکنند... اتاقش از عکسهاي ترانه در ژستهاي مختلف پر شده... هیچوقت اجازه نمیده هیچغریبه اي وارد اتاقش بشه... رو به روي تختش یه عکس بزرگ از ترانه که با لبخند کنار خودش واستاده چسبونده... دلممیگیرهیعنی سیاوش از من عاشق تره؟... درسته در دوران نامزدي سیاوش بعضی مواقع از دست ترانه عصبی میشد و با همدعواي سختی میگرفتن اما هیچوقت به فکر بهم زدن نامزدیش نیفتاد در صورتی که من و ترنم توي اون دورانهمیشه مراعات میکردیم و در برابر همدیگه کوتاه میومدیم ولی آخرش نامزدیمون بهم خورد... سیاوش در دوره ينامزدي دو بار به ترانه سیلی زد ولی من توي اون دوران هیچوقت روي ترنم دست بلند نکردم... پس چرا آخرشاینجوري شد؟... منی که همیشه سعی میکردم با عشقم بهترین رفتار رو داشته باشم و سیاوش رو هم نصیحت میکردمدست از تعصباي بیجاش برداره چرا عاقبتم این شد؟... اگه سیاوش توي اون روزا جاي من بود چیکار میکرد؟... آیا اونهم ترانه رو ترك میکرد؟با صداي باز شدن در به خودم میامسیاوش وارد اتاق میشه و نگاهی به من میندازهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 558سیاوش: چی شد؟... پیدا نکردي؟با حواسپرتی میپرسم: چی رو؟سیاوش: گوشی رو میگم... حواست کجاست؟تازه یادم میاد براي چی به اتاق سیاوش اومدم- حواسم پرت شد اصلا یادم رفت براي چی اومده بودم... خودت بدهدر رو میبنده و وارد اتاق میشهبه سمت تختش میرمو کت اسپرتش رو که روي تخت افتاده برمیدارمو گوشه اي مذارم بعد هم به آرومی روي تختشدراز میکشم- بد نیست به اتاقت یه سر و سامونی بدي... حتما باید زهرا خانم برات تمیز کنه؟سیاوش: چقدر هم که تو اجازه میدي... این چند روز در به در دنبال تو بودیم... از این بیمارستان به اون بیمارستان... ازاین سردخونه به اون سردخونه.. از این کلانتري به اون کلانتري... تو که این چیزا حالیت نیست فقط سرتو میندازيپایینو گم و گور میشی- تحمل مرگش برام سخت بودآهی میکشه و به سمت کشوي میزش میرهبه عکس ترانه و سیاوش خیره میشم... هیچ عکسی از ترنم ندارم... هیچی... همه رو توي اون روزا سوزوندم... چقدراحمق بودم... الان محتاج یکی از همون عکسامبا صداي سیاوش به خودم میامسیاوش: بگیرگوشی رو به طرفم گرفته و منتظر نگام میکنه... گوشی رو ازش میگیرمسیاوش: سیم کارت داري؟- نه... موقع برگشت میخرمسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 559سیاوش: مگه امشب نیستی؟- فردا که دارم برمیگردم میخرمسري تکون میده و لبه ي تخت میشینهسیاوش: سروش- هوم؟سیاوش: مطمئنی؟آه عمیقی میکشم- بیشتر از همیشه... شک نکنسیاوش: دلم براش میسوزه- خودم هم پشیمونم که اون رو وارد این بازي کردمسیاوش: آخه چرا؟- چی چرا؟سیاوش: چرا این کار رو کردي؟- فکر میکردم میتونم... فکر میکردم میتونم با وارد کردن آلاگل به زندگیم ترنم رو فراموش کنمسیاوش: یعنی هیچ تغییري حاصل نشد؟- هیچیسیاوش: تمام این سالها فکر میکردم ازش متنفري- تمام این سالها از دور میدیدمشبا داد میگه: چی؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 560- دست خودم نبود... هر بار به خودم قول میدادم که امروز آخرین باره و دفعه ي بعدي در کار نیست ولی بعد از چند روزدوباره طافت نمی یاوردم و دوباره به دیدنش میرفتمسیاوش: پس اون حرفا اون تنفرا اون دوستت ندارما اونا چی بود؟- به خاطر غرورم... نمیتونستم تحمل کنم توسط یه دختر بچه ي هفده هجده ساله بازي خوردم و پنج سال هم احمقفرضشدمسیاوش: دلم میخواد تا میتونم کتکت بزنم... بدجور از دستت حرصی ام- میدونم... ولی اگه خودت جاي من بودي چیکار میکردي؟سیاوش: من حتی اگه جاي تو هم بودم باز این غلطاي اضافه اي که تو کردي رو نمیکردم... تو اگه میدونستی ترنم رودوست داري نباید آلاگل رو وارد ماجرا میکردي- حماقت کردم... هم ترنم رو واسه ي همیشه از دست دادم هم نتونستم با آلاگل دووم بیارم... شاید ترنم اشتباه کرد امااشتباهش اونقدرا هم بزرگ نبود.. به احتمال زیاد اشتباهش مال گذشته ها بود که یه نفر فهمیدو باعث تمام اون چیزاشدسیاوش: یعنی واقعا برات مهم نیست به چه دلیل باهات نامزد شد- مهم که هست ولی مهمتر از اون این بود که عاشقم شدسیاوش: دیگه واسه ي این حرفا خیلی دیره- ترنم اون روزا بارها و بارها به دیدنم می اومد و میگفت عاشقمه... همیشه میگفت باورم کن... مدام تکرار میکرد فقطمن عشق زندگیش بودم...تو اگه جاي من بودي چیکار میکردي؟... یه طرف عشقت بود که میگفت بیگناهه یه طرف یهدنیا که عشقت رو گناهکارترین میدونستنسیاوش: نمیدونم... اگه احساس تو رو داشتم حتی اگه گناهکارترین هم بود باهاش میموندم هر چند مثله گذشته رفتارنمیکردم ولی باز تحمل نبودنش رو نداشتم- غرورم اجازه نمیدادسیاوش: پس چرا الان داري اعتراف میکنی؟سفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 561با آه میگم: نمیدونم... شاید چون دیگه نیست... شاید چون حالا میدونم که وقتی همه ي عشقت زیر خاکه دیگه غرورمعنایی ندارهسیاوش: حتی براي یه لحظه هم فکر نمیکردم عاشق مونده باشی... وقتی عکساشو سوزوندي.. وفتی همه چیزش رودور ریختی... وقتی قید کار تو شرکت بابا رو زدي... وقتی از این خونه رفتی.... وقتی قلبتو از سنگ کردي... فکر کردمبه معناي واقعی ازش متنفر شدي- فقط داشتم خودم رو گول میزدم... تمام این سالها خودم هم میدونستم دوستش دارم ولی باز خودم رو گول میزدم...قبول کن سخت بود... یه طرف خونوادت باشن یه طرف عشقت... همه ي اعضاي خونوادت ازش متنفر باشن خودتهم اون رو گناهکار بدونی سخته بخواي بري و براي همیشه باهاش بمونیسیاوش: آره سخته.... خیلی زیاد... ولی یادت باشه وقتی دلت شکست حق نداري دل بقیه رو هم بشکنی- باور کن نمیخواستم آلاگل رو بشکنمسیاوش: ولی شکوندي... هم خودش رو هم دلش رو.... بدجور خوردش کردي- نمیخواستم اینجوري بشه... خودت رو بذار جاي من بعد از این همه سال هنوز به ترانه وفاداريسیاوش: خودت داري میگی هنوز به ترانه وفادارم... یعنی کسی رو وارد زندگیم نکردم چون میدونم در کنار منخوشبخت نمیشه اما تو آلاگل رو وارد زندگیت کردي و بعد با بی رحمی تمام پسش زدي- میدونم کارم اشتباههسیاوش: دونستنش چه فایده اي داره؟زیرلب زمزمه میکنم: هیچیآهی میکشه و زمزمه وار میگه: واقعا هیچیبعد از چند لحظه مکث تو چشمام زل میزنه و به آرومی ادامه میده: سروش ماجراي آلاگل که تموم شد ولی با کسدیگه این کار رو نکن... هیچوقت این کار رو با هیچکس دیگه نکن... تاوان دل شکسته شده خیلی سنگینههنوز حرف سیاوش تموم نشده که در اتاق به شدت باز میشه و سها با قیافه اي نگران وارد اتاق میشهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 562سیاوش با اخم میگه: چه خبرته سهاسها بی توجه به حرف سیاوش همونطور که نفس نفس میزنه میگه: آل....آل اگ.... آل اگ لبه سرعت روي تخت میشینمسیاوش با داد میگه: آلاگل چی؟سها یهو زیر گریه میزنهمن و سیاوش نگاهی بهم میندازیم و سیاوش با ترس از جاش بلند میشه و به سمت سها میرهبا ترس به سها خیره میشمخدایا دیگه تحمل یه ماجراي جدید رو ندارمسیاوش لحنش رو ملایمتر میکنه و میگه: سها بهمون بگو چی شدهسها با هق هق میگه: آل اگ ل ت ص ادف ک ردهیه لحظه حس میکنم قلبم از حرکت وایمیستهسیاوش با داد میگه: چی؟سها گریه اش شدت میگیره... من مات و مبهوت به دو نفرشون خیره شدم و هیچی نمیگم... سیاوش کلافه دستش رولاي موهاش فرو میکنه و چند قدم فاصله اي که با سها داره رو طی میکنه... بعد با لحن مهربونی میگه: خواهري منمطمئنم همه چیز خوب میشه... پس اشک نریزو سعی کن آروم باشیسها سعی میکنه آروم بشهسیاوش: چند تا نفس عمیق بکش و دوباره بگو چی شده؟سها به آرومی تو بغل سیاوش میره و چند تا نفس عمیق میکشهاین دفعه آرومتر از قبل میگه: همین الان آیت زنگ زده و به بابا گفت آلاگل تصادف کرده... اون بابا رو تهدید کردهکه اگه بلایی سر آلاگل بیاد داداش سروش رو زنده نمیذارهسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 563سیاوش با نگرانی به من زل میزنهبه زحمت از روي تخت بلند میشمو گوشی رو توي جیبم میذارمسیاوش به آرومی سها رو از بغلش خارج میکنه و به طرف من میادسیاوش: سرو........دستمو بالا میارم و میگم: هیچی نگو سیاوش... خودم باید این مشکل رو حل کنمبه سرعت از اتاق خارج میشمو به سمت سالن حرکت میکنم... صداي قدمهاي سیاوش و سها رو میشنوم که پشت سرمن میان ... مامان و بابا که در حال صحبت کردن بودن با دیدن من ساکت میشنبدون مقدمه چینی سریع سر اصل مطلب میرم و میپرسم: بابا چی شده؟بابا سعی میکنه خودش رو آروم نشون بدهبابا: مگه قراره ........- سها همه چیز رو گفت پس الکی چیزي رو از من مخفی میکنیدمامان چشم غره اي به سها که الان دقیقا کنار من واستاده میره و با اخم میگه: دو دقیقه نتونستی جلوي دهنتو بگیريسها به بازوم چنگ میزنهبا اخم میگم: مامان چیکار به سها دارید میگم چی شده؟مامان: سروش تا همین جا هم به اندازه ي کافی خرابکاري کردي بهتره بیشتر از این سرخود کاري انجام ندي- مامانبابا با حرصنفسش رو بیرون میده و میگه: وقتی داشتی نامزدیت رو بهم میزدي باید به اینجاش هم فکر میکردمبا عصبانیت میگم: تصادف آلاگل چه ربطی به من دارهبابا:مثله اینکه جنابعالی مثل همیشه بی توجه به احساسات آلاگل با بدترین شکل ممکن باهاش حرف زدي حرف زديو همین باعث شد آلاگل با حالی خراب سوار ماشینش بشه و به سمت خونه برونه... توي راه هم واسه ي آیت زنگ زدسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 564و شروع به تعریف ماجرا کرد... ازیه طرف خرابکاریه جنابعالی از یه طرف حواسپرتیه خودش ازیه طرف هم صحبت باآیت و گریه و زاریهاش باعث شد که با کامیونی که از رو به رو داشت میومد تصادف کنه... این طور که آیت میگفتمقصر هم خود آلاگل بوده... الان هم توي اتاق عملهآه از نهادم بلند میشه... بازوم رو از بین دستاي ظریف سها خارج میکنمو خودم رو به سختی به مبل میرسونم... سرم روبین دستام میگیرمو با ناراحتی به زمین خیره میشمبابا: سروش این چه کاري بود که کردي؟همینجور که نگام به زمینه میگم- نمیخواستم باهاش اون طور حرف بزنم خودش باعث شدبابا: تو حق نداشتی از خونه بیرونش کنی- هر چقدر میگفت نمیتونم این رابطه رو ادامه بدم قبول نمیکردبابا: انتظار داشتی با اون همه علاقه به همین راحتی قبول کنهجوابی براي حرفش ندارمبابا: فکر کنم بهتر باشه یه سر به بیمارستان بزنیمسها: بابا آیت تهدي.........حرف تو دهن سها میمونه... نگام رو از زمین میگیرمو به بابا خیره میشماخمی میکنه و با لحن محکمی میگه: آیت عصبانی بود یه چیزي گفت... بهتره شماها خونه بمونید من و مادرتون یه سربه بیمارستان میزنیم ببینیم اوضاع از چه قرارهبه سرعت از روي مبل بلند میشمو میگم: من هم میامبابا: حرفشم نزن- درسته آلاگل رو به عنوان نامزدم قبول ندارم ولی راضی به این حال و روزش هم نیستممامان: سروش خونواده ي آلاگل بدجور از دستت شاکی هستن بهتره فعلا دور و برشون آفتابی نشیسفر به دیار عشق arameeshghw w w . p a t o g h e r o m a n . b l o g f a . c o m Page 565- مادر من چرا اینقدر شلوغش میکنید... من کاري نکردم که بخوام قایم بشمبابا: آیت همه چیز رو در مورد رفتارت با میدونه حالا با چه رویی میخواي به بیمارستان بیايمستاصل نگاشون میکنمبابا که سکوتم رو میبینه ادامه میده: حالا که قید آلاگل رو زدي بهتره به قول مادرت زیاد دور و بر خونواده ي آلاگلپیدات نشه... یه خورده صبر کن تا ببینیم بعد چی میشه... مطمئننا الان هیچ کس از دیدن تو خوشحال نمیشهآهی میکشمو دوباره روي مبل میشینمبابا با سر به مامان اشاره اي میکنه مامان هم سري تکون میده از جاش بلند میشه و به سمت اتاقشون حرکت میکنهحس بدي دارم... درسته عاشقش نبودم... درسته دوستش نداشتم.. درسته رفتاراش رو نمیپسندیدم اما هرگز دلمنمیخواست این اتفاق براش بیفتهسیاوش کنارم میشینه و دستاش رو دور شونه هام حلقه میکنهتو چشماش زل میزنمو میگم: من نمیخواستم اینجوري بشهلبخند مهربونی میزنه و به آرومی میگه: میدونم... من مطمئنم هیچی نمیشهاه عمیقی میکشمو دوباره به بابا خیره میشم.. متفکر به رو به رو نگاه میکنه... بعد از چند لحظه مامان وارد میشه... بابا بادیدن مامان میگه: حاضر شدي؟مامان سري تکون میده و میگه: بریمبابا تو چشمام خیره میشه و به آرومی زمزمه میکنه: نگران نباش همه چیز درست میشه- خبرم کنید، خیلی نگرانمبابا: هر چی شد خبرتون میکنم- منتظرمسیاوش: حالا میدونید کدوم بیمارست.......