مقدمه:‌ هیــــــــــــچوقت کسی روپـــــــس نزن که دوســــــــت داره... مراقـــــــبته ونگرانـــــــــت میشه....!چون یک روز بیدارمیشی ومیبینی ماه روازدســـــــت دادی وقتی داشتی ستاره هارومیشمـــــــردی....!!

داشتم یکی ازهیجان انگیزترین کارای عمرمومیکردم اون موقع شبم کسی نبودکه بتونه ازم فیلم بگیره دیروقت

بودوای که چه کیفی میدادمیخواستم شهروبرعکس ببینم انقدرتمرین کرده بودم ومهارت داشتم که اتفاقی برام

نمیفتادخودمواویزون کردم باپاهام دقیقابرعکس وشهروتماشاکردم ماشینایی که باسرعت ردمیشدن بعضیاشون

منومیدیدن بعضیاهم نه انگارفکرمیکردن توهم زدن اگه میخواستن هم نمیتونستن وسط خیابون بزنن روی ترمز که

داشتم بلندبلندمیخندیدم که باصدای دادیه نفرخندم بنداومد _هووووی دیوونه داری چیکارمیکنی؟ الان وقت

خودکشیه ؟ نگاهی به پشت سرم کردموخیلی ریلکس وماهرانه خودموکشیدم بالابخاطر نقابی که داشتم توی اون

تاریکی صورتموندیدامامن یه چیزایی ازقیافش دیدم لباسامومرتب کردموروبروش ایستادم پسرجوون وخوشتیپی

بودبرق نگاه جذابش توی همون تاریکی هم جلب توجه میکرد. گفتم:توروسننه مگه تومفتش مردمی؟ بابیخیالی

گفت:بروبابادختره ی روانی. راهشوکشیدورفت افتادم دنبالشوتعقیبش کردم فهمیدم ازاون بچه پولدارای مرفه بی

درده خونشون که خیلی بزرگ بودبیرونش عین قصربودداخلشو خدامیدونه یه سگ سیاه زشتم داشتن که خواب

بودعجب سگ نگهبانی حالااگه جای من یه دزدبودچی خب حتمابااین داراییشون بهترین دزدگیرارودارن بااحتیاط

ازدیوارخونشون رفتم بالاوخودموگرفتم به شاخه درخت فقط شانس بیارم دستوپام نشکنه بابدبختی خودموسردادم

پایین که البته باکمال ناراحتی سوییشرت محبوبم جرخوردکلاه سوییشرتموکشیدم روی سرم وخودمورسوندم به

تراس اولین اتاقی که دیدم پرده تراس کشیده بودنتونستم بفهمم داخلش چه خبره رفتم روی تراس بعدی این یکی

درش نیمه بازبودوپردشم تانصفه کشیده بودن چه تراس بزرگوخوشگلی بودمیزوصندلی داشت گلدون داشت تاب

داشت مگه حیاطه ازلای پرده تراس به داخل اتاق نگاه کردم عــــه این که همون پسره ست پس اتاقش اینجاست بایه

رکابی وشلوارک مشکی روی تخت خوابیده بودخجالت نمیکشه جلومن اینجوری لباس میپوشه یه جوری میگم

حالاانگاراین بدبخت میدونه من الان دارم میبینمش 😂😂روحشم خبرنداره تعقیبش کردم نگاهی به اتاقش انداختم

ست سفیدمشکی بودولی اتاقش خیلی بهم ریخته بودبرعکس کسری اون همیشه اتاقش تمیزه اروم وارداتاقش شدم

ازنفسای منظمش فهمیدم خوابیده صبرکردم خوابش عمیق بشه تواین فاصله نگاهی به چهرش توی اون نورکم کردم

چقدرتوخواب مظلومه قزمیت چه هیکل گنده ای داره قشنگ معلومه نصف عمرشوتوباشگاه گذرونده لباش باریک

بود بینیشم متوسط نه بزرگ نه کوچیک چشماشم که بسته بودموهاش چه خوش حالته خرمایی رنگه من چرا

واستادم دارم این پسره رودیدمیزنم خاک برسرهیزم نگاموازش گرفتم رفتم سمت کمدی که حدس میزدم برای

لباساشه درشوبازکردم اووووووه حدسم درست بودچقدرلباس الهی کوفتت بشه من همین لباسامم ازصدقه سری

کسری دارم اونوقت یه پولدارنامردی عین توهمه چی داره پول ،زیبایی ،خانواده ،هی خدا ببین چیوبه کیادادی البته

خب منم خوشگل هستم تعریف ازخودنباشه ولی پول ندارم خانواده ندارم ازداردنیا یه پسرعمودارم که اونم خجالت

میکشم هی همه چیزازش بخوام خواستم برم سرکارهم کارپیدانکردم هرکاریم جورمیشدکسری نمیذاشت پوف

نگامودادم به لباساش وسعی کردم حسرت نداشته هامونخورم همه رنگ لباس داشت ازبرندای مختلف همشم شیک

وگرونه حتما کوفتت بشه درکمدشواروم بستم موبایلش روی عسلی کنارتختش بوداگه برمیداشتم  ازنورش متوجه

میشدبخاطرهمین بیخیالش شدم لبتاپ سیدی فیفا2016یه یخچال باکلی خوراکی ونوشیدنی یه تلویزیون گنده که

نمیدونم چنداینچه انگاراتاق نبودیه خونه بوداتاقش همه وسایل برای زندگی بودسرویس بهداشتی وحمام مدرن

میزوصندلی شیک نگاموازاون همه امکانات گرفتمورفتم توی تراس نفس عمیقی کشیدم وحسرتاموشمردم

انقدرزیادبودکه بیخیالش شدم واین فکراروازسرم بیرون کردم ازتراس اومدم پایینوبعدازچنددقیقه ازخونه زدم

بیرون بایدسوییشرتمومینداختم دورجرواجرشده بودرسیدم جلوی درخونه کسری به جای اینکه دربزنم ازدیواررفتم

بالااه درداخلوقفل کرده بودخونش ویلایی وکوچیک بوداماشیک وجمع وجوروضع مالیش بدنبوداماپولداروخرمایه

هم نبودباناخن تقریبابلندم چندضربه به شیشه زدم بازکردن درهمزمان شدبابرداشتن نقابم نگام افتادتودوتاچشم

عسلی نگران. عاشق رنگ چشماش بودم باصداش ازهپروت دراوردم.  _ معلوم هست تاحالا کجابودی میدونی

چقدربهت زنگ زدم چراجواب ندادی چقدربهت میگم اگه میخوای اینجازندگی کنی شب گردیاتوبزارکنارها؟ مگه

باتوحرف نمیزنم . نگاهی به اخمای درهمش کردم همیشه خداسربیرون رفتن من دعواداشتیم اون دوست نداشت من

شباروبیرون بمونم ومن هم نمیتونستم به حرفاش گوش بدم _ حالابروکناربزاربیام توبعداغرغرکن بااخم ازجلوی

درکناررفت خودمو انداختم روی مبل همیشگیم وچشماموبستم خیلی خسته بودمومدام توی ذهنم زندگی مجلل اون

پسره وقیافه خوشگلش میومدچقدرمن امشب بی جنبه شدم چمه من که ازاون خوشگلترم دیدم. _ پاشوبروتواتاقت

بخواب بدنت دردمیگیره باصدای کسری چشماموبازکردم وزل زدم بهش پسرعموی 27سالم که 7سال ازم

بزرگتربودبرام حکم یه برادرمهربون ودلسوزوداشت اون خیلی توزندگیش بهم محبت کرده بودمنواون ازبچگی باهم

بزرگ شدیم هیچوقت بهم بدنگاه نکردوهمیشه حدشونگهداشتالبته پدرکسری زنده بودوتوی یه شهردیگه زندگی

میکردبعدمرگ مادرکسری زندگیشون بهم ریخته بوداماکسری همیشه یه مردبودهیچوقت دربرابرمشکلات زندگیش

نشکست سرخم نکرددستشوجلوی هیچ احدی درازنکردمردبود،مردباراومده بود کارمیکردونون حلال توی سفرش

میاوردیه دوست خیلی خوب داشت که اونوبرده بودتوی شرکتش میگفت تنهاشانس زندگیش دوتاچیزبوده که بتونه

به زندگیش ادامه بده یکی دوستش شهاب واون یکی روهیچوقت بهم نگفت البته بعداگفت شوخی کرده وسرکارم

گذاشته ولی چشماش چیزدیگه ای میگفت _باشه توبروبخواب ببخش بیدارت کردم لبخندکمرنگی زد:شبت بخیر رفت

توی اتاقشودروبست... (امیدوارم ازپست اول خوشتون اومده باشه منتظرنظرای سازندتون هستم دوستان😃✋)