هرزه بودم که علیرضا بهم چشم دوخته با وجود زن و بچه . . همونطوري که ناهید گفت . . . من مریض بودم . . میفهمی ؟ هنوزم هستم . . دستِ من نیست به خدا وقتی می خوام اذیتت کنم . . .خدا رو شکر می کردم که پرستاري نبود که سرك بکشه . . . خدا رو شکر می کردم که انقدر کار سرشون ریخته کهنخوان به زنی سر بزنن که از خوابِ مصنوعی بیدار شده و پسرش پیششِ !وگرنه معلوم نبود چی کار می کردم . . پرستار رو می زدم ؟ خودم رو می زدم ؟ یا نازي رو می زدم . . ؟درد این گفته ها برايِ دل من زیاد بود . . انقدر زیاد که دوباره سر ناسازگاري بذاره و دستم مسیر بگیره سمتِ چپ سینهام رو . . ماساژ دادم قلبم رو و با اخم هایی در هم گفتم :- خودت می فهمی چی می گی ؟ هم علیرضا رو دوست داري و هم اون مردك رو ؟بغض کرده چونه اش لرزید . . نگاه داد به دستم که کشیده می شد رويِ سینه ام . . دوباره به صورتم نگاه کرد و گفت :- من عاشق علیرضا شدم . . ولی قبلِ اون به قول تو اون مردك رو دوست داشتم . . شاید اگه تو نبودي و باهاش میرفتم زندگیم این نبود . .بیشتر دست فشردم رويِ قلب . . لعنتی بریده بود از آدم هاي دور و برش !تشر زدم :- زندگیت بدِ ؟ غیرِ منِ ناخواسته ، چهار تا بچه داري مثه شاخِ شمشاد . .ناله زد :- سارام داره میمیره . . . تو نفرینش کردي !دستِ آزادم رو کشیدم رويِ پیشونیِ عرق کرده ام . . این زن باز بر می گشت به خونه ي اول !دستش رو گرفتم و رويِ قلبم گذاشتم . . قلبی که بد می کوبید . . خیره شدم به چشم هاش و گفتم :- ببین اینو . . . می بینی چطوري می زنه ؟ من فقط سی و یک سالمِ ولی قلبم ناسازگارِ باهام . . . سردرد عصبی دارم .. دست و پام می لرزه وقتی عصبانی میشم . . مثه یه بچه بغض می کنم وقتی یکی بهم میگه بالا چشمت ابروئه . . .همه اش تقصیر شماست . . تو و اون شوهرت . . شوهري که میگی عاشقش شدي . . کاري به قلبش ندارم . . فقط بهمبگو چطوري عاشقش شدي ؟ چطوري ؟ چطوري وجدانت ساکت شد ؟ چطوري وقتی . . . وقتی . . .لب گزیدم . . . شرم باید می کردم برايِ گفتنِ این جمله ؟ شاید . . . ولی دیگه وقت شرم نبود ! :- چطوري وقتی بعد از اون همه سال دوباره گرفتی تو آغوشش خوابیدي اون تصویر نیومد جلو چشمت که داشت بهتتجاوز می کرد . . فقط من رو می دیدي یادت می اومد ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٢سکسکه کنان گفت :- من . . هیک . . . من نخواستم . . . هیک . . .عاشقش بشم .. . . هیک . . . شد . . . هیک !بطري آب از رويِ میزِ کنارِ تخت برداشتم و به طرفش گرفتم . . با دست هایی لرزون نوشید . . . دست کشید باز پايِچشم هاش :- چرا نمی فهمی می گم دلم دستِ خودم نبود . . . هان ؟ چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی وقتی بهت میگم دستِ خودمنبود و نیست وقتی با دیدنت یادِ اون دوران می افتم . .دوست داشتم عربده بزنم . . . لبم رو جویدم . . . عمیق نفس کشیدم و گفتم :- علیرضا چرا تاوان پس نمی ده ؟ چرا فقط من دارم تاوان می دم ؟لم داد رويِ بالشت و چشم بست . . آهسته گفت :- اونم داره تاوانش رو پس میده . . . فقط من می دونم و خودش !رويِ تخت خم شدم و سایه انداختم رويِ تنِ نحیفش :- چیه اون تاوان ؟چشم باز کرد و نگاه تويِ صورتم چرخوند :- خصوصیه ! یه چیزيِ بینِ من و اون . .سري تکون دادم . . خواستم تن عقب بکشم که آهسته گفت :- می دونی ؟ هیچ وقت دلم راضی نشد وقتی آزارت می دادم . .نگاه گرد شده ام نشست رويِ صورتِ رنگ پریده اش ، با پوزخند ادامه داد :- دلم می خواست وقتی گریه می کنی یه آبی ریخته بشه رو آتیشِ دلم . . آسودگی موج بزنه تو تنم . . ولی هر قطرهاشکت نفت می شد رويِ آتیش . . .دوباره اشک موج زد توي چشم هاش :- حلالم کن . . بذار بچه ام برگرده . . بذار سارام برگرده . . .آب دهن فرو بردم :- دستِ من نیست . . من خدا نیستم . . .بازوم رو گرفت . . ملتمس نالید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٣- ولی بنده ي خدایی . . . حق داري به گردنم . . . ببخش !نگاهم رو بین چشم هاش چرخوندم . . چشم تنگ کردم :- تو حاضري واسه خاطر سارا به من التماس کنی . . . چطوري این همه سال التماساي من رو نادیده گرفتی . . .چشم بست و هق هق گریه سر داد . . . عقب کشیدم . . به دیوار تکیه زدم و عمیق نفس کشیدم . . جوابی نداشت بدهبهم . . .نازي بزرگتر من بود ، مادرِ من بود ، سنش بیشتر از من بود ولی قرار نبود بزرگتر ها همیشه درست بگن و اعمالشوندرست باشه . . گاهی بزرگترین اشتباهات رو می کردن ، به طوري که هیچ وقت نمی شد جبرانش کرد . . نازي اشتباهکرد ، علیرضا اشتباه کرد . . بدون دلیلی و براي راحتی خاطر خودشون منِ بی گناه رو زجر دادن . . . اما نازي . . . نگاهشکه کردم دلم براش سوخت !براي زنی سوخت که هیچ وقت معناي دلسوزي در حق پسربزرگش رو نفهمید !تعادل نداشت ، داشت عذاب می کشید . . . بیماریش داشت عذابش می داد ! و علیرضا هم شاهدِ عذاب کشیدن کسیبود که دوستش داشت . . .دستم به دستگیره که رفت در با شدت باز شد . . چهره ي سرخِ علیرضا کلکسیون خاطرات تلخم رو کامل کرد . . نگاهشرو به پشت سرم داد . . به همسرش !ردِ نگاهش رو دنبال کردم و نازي رو سرگردون دیدم . . . لبخند زدم بهش . . . مبهوت زمزمه کرد :- علیرضا کدومِ ؟ کدومشون اذیتم کرده ؟بغض کردم و لبخندم زهر شد . . تلخ شد !نازي داشت درد می کشید و من چی باید می گفتم به این زن . . ؟ ازش چه انتظاري می داشتم بعد از این همه سال . .منتظر توبیخ علیرضا نموندم که می دونستم جونش به جونِ نازي گره خورده اس ، نازي اي که شاید اگه بیمار نبود میتونست کمی برام مادري کنه . . . . . ترکشون کردم . .چشم هام می سوخت و دلم یه دنیا گریه می خواست به حالِ کودکی خودم . . به حالِ بچه اي که تو سري خورد ، دردکشید به جرمِ کسِ دیگه و چه قدر این بی گناه زجر کشیدن درد داشت !راهِ رفتن در پیش گرفتم ؛ شاید این معادله اصلا جوابی نداشت . . چون از بیخ و بن غلط بود !***پوشه رو به دست منشی دادم و رو به حسین گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣۴- نمی دونم . . هر چی خودت صلاح می دونی . .دست کشید به موهاش و جا گرفت رويِ مبل :- من که می گم درست نیست . . . اگه قرار باشه ما این پروژه رو قبول کنیم به ضررمونِ . .هومی کردم و نگاهم رو دادم به نوشته هاي روبروم که کاغذ از زیر دستم کشیده شد ، متعجب نگاهش کردم ، خیره و بااخم مردمک هاش رو ثابت کرده بود به من :- حالِ سارا چطوره ؟پوفی کشیدم و تکیه زدم به پشتی صندلی :- همونطوري . . تغییري نکرده . . .سري به تاسف تکون داد :- دکترا چی میگن ؟کش و قوسی به تن خسته ام دادم :- هنوز امید دارن . . ولی اوضاع خیلی خوب نیست . . .تايِ ابروش رو بالا داد :- چرا ؟انگشت هاي شستم رو کشیدم رويِ شقیقه هام :- همه چیز قاطی پاطی شده . . نازي همین که من رو می بینه میگه حلالم کن . . اصلا دیوونه شده ! دیوونگیش دوبارهعود کرده . . علیرضا انقدر ساکت شده که بعضی اوقات فکر می کنم اصلا اون مردي که یه روزي سرم داد می کشیدوجود نداشته . . . بچه ها همه پریشونن . . میران دست تنها از پس کارا بر نمیاد . . . بعضی اوقات بهش کمک می کنمولی بازم کافی نیست . . کیارش هم همچین خوب نیست . . ناهید هم مثه اینکه همینطوري فوت شده . . حالا اون همتحت تاثیر قرار گرفته . . فقط کامرانِ که با برگشتنِ کیوان یه کمی حالش خوبه . . البته یه کمی ! همین که چشمشمیخوره به مراقبت هاي ویژه یهو می زنه زیر گریه . . نمی دونم چی کار کنم . . نمی دونم !دستش نشست رويِ شونه ام ، کِی قدم گذاشت کنارم ؟ :- حالش خوب میشه رفیق . . من مطمئنم !لبخندي زدم ، به کمرنگی مردِ نامرئی :- ان شاءالله . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣۵و بعد از کمی مکث و با تردید پرسیدم :- به نظرت . . . به نظرت من . . . من یه سر برم مسافرت بد می شه ؟با تعجب نگاهم کرد :- مسافرت ؟ کجا ؟این بار لبخندم پر رنگ بود . . تصمیم هم قطعی . . :- مشهد . . .خیره ام موند و کمی بعد آروم پرسید :- واسه چی می خواي بري ؟آهی کشیدم :- نمی دونم . . . شاید واسه آروم کردنِ خودم . . . شاید واسه . . . واسه . . .لب هام رو رويِ هم فشردم ، خم شدم و گفتم :- واسه خاطر دعا برايِ سارا . . . شاید واسه خاطر آروم گرفتنِ نازي . . . . نمی دونم . . ولی می خوام برم . . .سري تکون داد . . دستی به ته ریشش کشید و گفت :- جورش می کنم برات . . .پریدم بینِ حرفش :- من خودم می . .نیشخندي زد :- ببند بابا . . . یه بلیط رو که می تونم برات بگیرم ؟ نه ؟!وقبل از اینکه جوابی بدم رفت . . .خیره بودم به گنبدِ طلایی روبروم . . حرف هام رو زدم . . درد و دل هام رو کردم و اشک هام رو ریختم . .. حالا سبکبال و سبک دل خیره بودم به برق انوار پر از امیدي که تاریکی شب رو مثل روز روشن می کرد و منتظرِ ترانه نشستهبودم . . . اهورا نقی زد و سرش رو رويِ سینه ام کشید . . چشم هاش سرخ و خمار از خواب بود . . سرش رو رويِ شونهام گذاشتم و آروم براش لالایی گفتم . . . پسرکم غر غرو بود ! مدام زیر لب غر می زد و بعد لحظه اي آروم می گرفت !دستی که رويِ شونه ام نشست ، سرم رو آروم برگردوندم ، ترانه لبخند زنان گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣۶- بریم ؟چشم هاش سرخ بود . . اما نگاهش برقی داشت بی بدیل . . دستش رو از زیر چادري که به سر کرده بود گرفتم :- خوب درد و دلات رو کردي ؟لب جلو داد و آهسته اهورا رو به بغل کشید :- اوهوم . . کاش می شد بیشتر بمونیم . . .نگاهم رو دادم به پرچم روي گنبد :- میایم . . دوباره میایم . . اونم زود . . ولی الان باید برگردیم . . ناراحت نیستی که از دستم ؟لحظه اي مکث کرد روي صورتم و لبخندي چهره اش رو پوشوند :- نه عزیزم . . .بریم ؟لبه ي چادر ترانه رو گرفتم و آخرین بار نگاهم رو به حرم دوختم . . . لحظه اي چشم بستم . . . (( به بزرگیت قسم . . .برش گردون ! ))و بعد با لبخندي پر از بغض دور شدم . . خم شدم و تعظیم کردم . . . نفس عمیقی کشیدم . . گنبد طلاش هنوز چشمکمی زد !***ترانه :اهورا توي صندلی مخصوص نشسته بود و تمام تلاش من برايِ اینکه غذاي کمکی به خوردش بدم بی نتیجه بود !کلافه دست به گونه زدم و نگاهش کردم که قاشق رو به سختی به دست گرفت و بعد . . . شترق !محکم به بشقاب کوبید و دوباره و دوباره و دوباره و هر بار ذوق می کرد و بلند بلند می خندید !شش ماه و اندي از سنش گذشته بود و هر روز پر جنب و جوش تر . . دلم ضعف می رفت براي چال هاي رويِ گونه اش. . باز خندید و دست هاي آغشته به غذاش رو توي هوا تکون داد . . قري به کمرش داد و به جلو خم شد و گفت :- بو و و و !ابروهام بالا پرید :- بو تو اون کله ات ! آخه نگاه کن چی کار کردي ؟ من هر بار غذا بهت می دم باید کل آشپزخونه رو بشورم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٧خندید و دوباره فرورفتگی هاي رويِ گونه اش رو به رخم کشید . . . ته دلم خالی شد ، خم شدم و صورتش رو بوسیدم .. آروم زیر گوشش گفتم :- می گی بابا ؟ بگو . . بگو بابا !با چشم هاي گرد شده نگاهم کرد وقتی سر عقب کشیدم . . دوباره گفتم :- بگو با . . . . با !با چشم هاي درشتش خیره شد به لب هام و دست از تقلا برداشت . . دوباره و دوباره لب زدم . . انقدر که هم من و همخودش یادمون رفت قرار به تناول غذایی بود این وسط !چشم هاش که جمع شد ، فهمیدم دیگه وقتِ خوابشِ !صورتش رو شستم ، لباس تازه اي به تنش کردم ، روي زمین پا دراز کردم و بالشت و تشک کوچیکی رو روش گذاشتم. . تنِ نرم و خوشبوي اهورا رو رويِ پام خوابوندم و آهسته تکونش دادم . . . :- لالالالاگل زردم نبینم داغ فرزندمخداوندا تو ستاري همه خوابن تو بیداريبه حق خواب و بیداري عزیز م را نگه داريپلک هاش که بسته شد و خوابید غرق صورتش شدم . . . انقدر که حتی نفهمیدم کیانمهر برگشت و سر رويِ شونه امگذاشت و همراهم شد تو دید زدن پسرکمون !وقتی لب هاش روي دستم نشست با چشم هایی بیرون زده پرسیدم :- تو کِی اومدي ؟خندید ، خسته و بی رمق :- انقدر تو بحر قورت دادن اهورایی اصلا به باباي اهورا توجه نمی کنی . .دلم گرفت براي موهایی که سفید تر شده بود . . غم سارا عذابش می داد !دست کشیدم به موهاي شقیقه اش و گفتم :- بیمارستان بودي ؟آهی کشید و سر تکون داد ، کنار پاهایی که اهورا روشون به خواب رفته بود دراز کشید و هم پا و هم اهورا رو به آغوشکشید . . بوسه اي به صورتش زد و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٨- آره . . .آروم جورابهاش رو از پاش درآوردم :- تغییري نکرده . . ؟لبخندي به لبش نشست و آروم گفت :- یه تغییرایی کرده . . به صداي کیوان واکنش نشون می ده . .ذوق زده جوراب رو به سمتش پرت کردم :- واقعا ؟با ابروي بالا رفته جوراب رو از صورت برداشت و گفت :- بله . . . واقعا ! نه به اون جوراب درآوردنت نه به این پرت کردنشون تو صورتم !بلند شد و بین ابروهاي اهورا رو بوسید وزمزمه کرد :- خواباي خوب ببینی عزیزدلم . .روبروم نشست ، بوسه اي روي پیشونی ام کاشت و پچ پچ کرد :- تو هم خسته نباشی خانم خونه ام . . .لبخند زدم بهش . . به قامت بلند و مردونه اش . . . به دست هایی که می لغزید روي دکمه ي پیراهن و به نگاهی کهمی خندید به من و پسرش . . .سرم رو به دیوار تکیه زدم و چشم بستم که صدايِ موبایل کیان بلند شد . .رکابی به تن و یه پا توي شلوار لی لی کنان برگشت ، نگاهی به تلفن همراهش کرد که روي میز بود . . شلوار رو ولکرد که روي زمین افتاد ، صداي سرزنشم بلند شد :- کیان !اهورا توي خواب تکونی خورد و غر غر کرد و مشت کوچیکش رو کمی بالا آورد . . آروم روي زانوش دست کشیدم ،کیان هُل گفت :- شرمنده . . ببخشید . . . کیارشِ . . . امشب بیمارستان مونده . .و جواب داد . . به لحظه نکشید که رنگ از رخش پرید :- چرا گریه می کنی ؟ چیه ؟ چی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٣٩دست هام مشت شد و نگران نیم خیز شدم که قطره اي چکید رويِ گونه اش :- واقعا ؟روي مبل نشست و آروم زمزمه کرد :- خدایا شکرت . . . شکرت . . . شکرت خدا . . .فقط نگاهش می کردم . . لبخند زد بهم . . چشم هام تار شد ، لب هاش تکون خوردن :- سارا به هوش اومد . . . خواهرم برگشت !پلک هام رو بستم . . . توي ذهنم فریاد زدم :- خدایا شکرت . .که حقِ هیچ بچه اي نبود بی مادر بزرگ شدن . . حتی اگه اون مادر سارایی باشه که همیشه نوك خنجرش رو به قلبِشوهر عزیز تر از جونِ من کشیده . . .***کیانمهر :دستی به شونه ي کامرانی زدم که شقیقه هاش سفید شده بود اما چشم هاش و لب هاش می خندید . . بوسه اي به لپهاي آویزون کیوان زدم . . . سر توي گردن پدر مخفی کرد . .کامران آروم گفت :- برو ببینش . . . گفتم بهش . . . فقط . .. فقط . . .پلک زدم و گفتم :- می دونم . . اذیتش نمی کنم . . قول میدم !کیوان زیر زیرکی داشت نگاهم می کرد . . . لبخندي بهش زدم که دوباره سر فرو برد توي گردن کامران . . .نفس عمیقیکشیدم و دستگیره رو پایین دادم . . سارا برگشته بود ولی هنوز توانایی تکلمش رو کامل به دست نیاورده بود . . . هنوزضعیف بود ولی برگشته بود ! زنده بود !نگاهم می کرد . . با چشم هایی پر از اشک . . خم شدم و پیشونی اش رو بوسه زدم . . سعی کرد چیزي بگه ولی انگشترويِ لب هاش گذاشتم :- نه اومدم درشت بارت کنم . . . نه تلافی کنم . . . فقط اومدم خواهري رو ببینم که جون به سرم کرد تا چشم هاش روباز کنه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٠نگاهش رو سرگردون کرد توي صورتم . . . لبخند زدم و دستش رو گرفتم ، زمزمه کردم :- فقط خوب شو و از این بیمارستان بیا بیرون که دلم عجیب تنگ شده واسه زخم زبونات . . فقط خوب شو و بالاي سربچه ات باش . . دیگه هیچی نمی خوام ! هیچی . . . .قطره هاي ریخته روي صورتش رو با دست هام جمع کردم :- گریه نکن سارا . . . خوشحال باش . . . خدا دوباره تو رو به ما داد . . خب ؟ گریه نکن . . .به سختی از بین لب هاش گفت :- کی . . ان . ..دست کشیدم به موهاي بیرون زده از کلاه بیمارستانش :- جون کیان ؟هق زد :- می . .. میشن. .. . نیدم . .ابرو جمع کردم :- چی رو ؟بینی اش رو بالا کشید :- صد . . . صدات رو . . .زل زد توي چشم هام :- حر. . . حرف . . . حرف زدي با . . . . بام ؟!پلک زدم ، دوباره خم شدم و مهر بوسه رويِ پیشونی اش نشوندم :- بی خیال . . همین که هستی کافیِ . . . هر حرفی مونده ، اگه قرارِ چیزي بگی و چیزي بشنوي ، بذار بعد اینکه رو پااومدي . . . خب ؟لب هاي پوسته پوسته اش رو از هم فاصله داد و به زحمت تارهاي صوتی اش رو به ارتعاش در آورد :- چر . . . چرا . . . چرا خوشحالی . . . که . . . . زنده ام ؟و اشک شره کشید از گوشه ي چشم هاش ، خم شدم رويِ تخت تنش رو به آغوش کشیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴١- چون خواهرمی ! بخواي نخواي ، پاره ي تنمی . . .صداي هق هقش که پیچید دیگه جاي من نبود . . حرف هام رو زدم و شاید روزي جواب می گرفتم . . از سارایی کهوابسته به نازي بود ، انقدر که با اخمِ مادر گریه می کرد ، بعید نبود خشم گرفتن علیه کسی که فکر می کرد مادرش روآزرده !ولی من که مثلِ سارا نبودم . . بودم ؟لبخند زدم به کامرانی که با نگرانی دست می کشید رويِ کمر کیوان . . دست دراز کردم و خواهر زاده ام رو تويِ آغوشکشیدم :- چیزي نگفتم که ناراحتش کنه ولی خودش روحیه اش ضعیفِ . . برو یه کم آرومش کن . . من حواسم به این شاهپسرت هست !رفت و کیوان دست حلقه کرد دور گردنم . . شاید هیچ وقت من و سارا نمی تونستیم با هم خوب باشیم ، دو تا خواهر وبرادر واقعی . . ولی می شد بعضی چیز ها رو فراموش کرد . . . شاید من می تونستم !***ترانه کاپشن آبی رنگ اهورا رو به تنش کرد و گفت :- خب نمی خوام برم !به اهورایی نگاه کردم که ناراضی از برخورد پرز دور کلاه کاپشن به صورتش و خمار از به هم خوردن خوابِ اولِ صبحشبینی جمع کرده بود . . . دست دراز کردم و دزدیمش از آغوش ترانه ، بوسه اي به گونه اش زدم و به سینه ام چسبوندمش:- اي بابا . . ترانه جان یه آزمایشِ ساده اس دیگه . . این همه اضطراب نداره که !بغ کرده کلاه اهورا رو به دستم داد :- می خواستم امروز برم واسه اهورا سرهمی بخرم . .خنده اي کردم و کلاه رو یه دستی به سر پسرکم گذاشتم :- خب با مامان بخر . .بینی چین داد :- عمرا ! مامان حتی اگه از چیزي خوشش بیاد هم میره مغازه ي بعدي رو میبینه شاید یه چیز بهتر پیدا کرد . . دق میارهآدم رو !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٢بلند شد و پالتو به تن کرد و من دلم ضعف رفت برايِ قد بلند همسرم . . هنوز هم که هنوز بود مثل تازه داماد ها دلمقنج می رفت براي زیبایی هاي نو عروسم !لبخند به لب خیره ي ترانه بودم که اهورا با اعتراض مشت به سینه ام کوبید . . . با ابروهایی بالا رفته نگاهش کردم :- هان ؟ میگم زنِ خودمِ ! عجبا !خندید و لثه هاي بدون دندونش رو نشونم داد . . . خم شدم و بینی اش رو بوسیدم :- نکن اینطوري هلوي پوست کنده . . میخورمتا !ترانه کیف به دست کنارم ایستاد و دست دراز کرد:- بده من بچه ام رو !و بعد سر اهورا رو به شونه گذاشت و گفت :- من هنوزم میگم نمی خواد . . تو هم شدي همدستِ مامان ؟بلند شدم و هر دو دست رويِ شونه هاش گذاشتم :- ببین خانمم . . .فقط یه آزمایشِ کم خونیِ . . همین ! انقدر نق نق هم نکن . . مراقب خودت و اهورا هم باش . . تندهم نرو !لبخند زد و رويِ شونه ام رو بوسید :- چشم . . امر دیگه اي باشه آقا ؟خندیدم و شالش رو مرتب کردم :- هیچی . . . سلامتی . . فقط بازم می گم . . تند رانندگی نکن ، اهورا رو بذار تو صندلی مخصوصش . . . هم تو و هممامان تهمینه کمربندتون رو ببندین !اهورا خم شد جلو و هُل زد برايِ آغوشم . . دوباره بین بازوهام گرفتمش . . ترانه خنده کنان گام برداشت و من به دنبالش:- نگاه تو رو خدا . . یه بار یه جا ثابت نمیشه . . هی از این بغل به اون بغل !بوسیدم سرِ کوچیکش رو . . . اهورا شده بود همه چیزم . . البته بعد از ترانه !دم در ترانه ایستاد و نگاه تويِ خونه چرخوند . . لبخند زد به روم . . دستم رو گرفت و محکم فشرد . . آروم گفت :- تا بیام خونه ، هستی دیگه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٣متعجب از سوالش ابروهام بالا پرید :- هان ؟ خب معلومه هستم . .جلو اومد و دست کشید به موهام :- همیشه بخند . . باشه ؟دستش رو گرفتم و کفش رو عمیق بوسه زدم :- دلبري نکن وقتِ رفتن . . این کارا رو بذار آخر شب !خندید و مشتی حواله ي سینه ام کرد . . . اهورا هم بلند خندید . . نگاهش کردم . . چشم هاش چه برقی داشت !پسرکم رو به آغوش کشید و دوباره نگاهم کرد . . و رفت !***ترانه :دست هام می لرزید ، نفس هام تکه تکه شده بود . . . تمام وجودم سرد و یخ بود . .در رو باز کردم . . صداي خنده شون می پیچید . . چطور امکان داشت از این خنده ها دل بکنم ؟اشک هام دونه دونه غلط می خوردن روي گونه ام و خنده سر می دادن . . خوشحال بودن از آزادي از بند اسارت . . هقزدم و مشتم رو زیر بینی ام کشیدم . . برام مهم نبود آستینم کثیف بشه . . برام دیگه هیچی مهم نبود !بهشون که رسیدم ، خنده هاي پسرکم رو که تو آغوش کیان دیدم وا رفتم . . . . خدا ، این چه سرنوشتی بود ؟ !کیف با صداي بدي از دستم رها شد . . اهورا ترس خورده نگاهم کرد . . چونه اش لرزید . . .آخ ! دوست داشتم انقدر بهخودم فشارش بدم که حل بشه تو تنم . . کیان نگران شد . . . زانوهام خم شد و تکیه به در سر خوردم . .اهورا رو رويِ زمین گذاشت که غلطید رو شکم و گریه سر داد . . .زانو زد جلوم ، دست هام رو گرفت :- ترانه ؟ ترانه ؟ عزیزم ، چته ؟ بلوط ؟هق زدم . . . چشم هام رو بستم . . دست هاش صورتِ خیسم رو خشک می کردن . . ولی چه فایده داشت . . چطور میگفتم ؟ چطوري بهش می فهموندم ؟ مگه قبول می کرد وقتی خودم هنوز قبول نکرده بودم ؟ مگه می شد ؟ من کهخطایی نکردم !دست هاي سردم رو گرفت و بوسید . . . نبوس ، نبوس مرد . . ! دلم رو بیشتر خون نکن . . خون ؟ لعنت به خون !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴۴چرا دکتر شک کرد به من ؟ به وضعیتم ؟ به خونم ؟ چرا به ضعف ها و پر خوابی ها شک کرد ؟چرا من بی خیالی طی کردم ؟ چرا مامان اصرار کرد ؟ چرا بعد از آزمایش دست مادر و عروسم رو گرفتم و رفتم دنبالخرید ؟ چرا همون روز جواب آزمایش رو نگرفتم ؟ چرا ؟ چرا ؟دست هاش که تنم رو فیتیله پیچ کردن ، زار زدم . . زار زدم و به چنگ کشیدم پیراهنش رو . . .سرش رو به عقب برگردوند و عضلات گردنش برجسته شد . . . دست کشیدم روشون . . . با تشویش گفت :- چیه عزیزم ؟ خب بگو چته ؟ چیه ؟ جون به سرم کردي . .دوباره برگشت و نگاهی به اهورایی کرد که ضجه می زد ، صداش رو بلند کرد :- جونم بابا ؟ جونم ؟به زحمت از بین لب هام نالیدم :-برو ساکتش کن . . ساکتش کن !با تردید ازم جدا شد و سر اهورا به سینه چسبوند . . . دستم هام پوشش شدن براي صورتم . . بی نفس ، کم رمق زار میزدم . . به حال خودم . . به حال کیان !چطور ممکن بود ؟ چطور ؟ جواب بقیه رو چطور می خواستم بدم ؟اهورا رو به اتاق برد و دوباره جلوم زانو زد . . دست هام رو پایین کشید . . انگشت هام رو بوسید و دوباره نالید :- ترانه ؟ عمرم ؟ جونم ؟ زندگیم ؟ چی شده آخه ؟آخ که مادرم همین رو پرسید . . همین رو پرسید و اصرار کرد براي سر زدن به آزمایشگاه . . . چرا مادر ؟ چرا این تشویشرو انداختی به جونم ؟ !شونه هام رو فشرد . . محکم . . صداش رو بالا برد :- با توام زن ! چته ؟ ترانه ؟دلم می خواست داد بزنم و بگم ترانه مُرد . . بگم خلاص شد !ولی نمی تونستم . . . نمی شد !نفس هام بالا نمی اومد . . دستم رفت سمت یقه اش . . به سمت خودم کشیدمش . . . چشم هاش قرمز شده بود . . .دلم می خواست پلک هاش رو ببوسم . . ولی امان از این دردي که به جونم افتاده بود . . امان از این ترس !دست کشید روي ابروهام :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴۵- جونم ؟ جونم عزیزم . . جونم ؟ جونم خانم ؟دست هام رو دورِ گردنش حلقه کردم . . . هق زدم :-کی . . . کیان . . .دست هام رو بینِ دست هاي گرمش گرفت . . سمج دوباره دور گردنش انداختم :- کیانمهر ؟درمونده و با بغض گفت :- کیانمهر بمیره برات . . چته آخه قربونت برم ؟نفسم رو بیرون دادم . . به سختی ، چشم هام داشت از حدقه بیرون می زد وقتی می خواستم بازدم سمج رو از ریه هامبیرون بندازم . . . ترسید . . رنگ از رخش پرید . . . آخ که چه بد مردم رو به تشویش انداخته بودم ! :- تران ؟ ترانه ؟ دِ حرف بزن لامروت . . سکته ام دادي !سکته ؟ قلبش . . قلب مهربونش . . . !دستم مشت شد رويِ قلبش :- کیان . . .مشتم رو بوسید :- جونم ؟ بگو . . بگو عزیزم . ..ضجه زدم :- حامله ام . . حامله ام کیان !مشتم رو باز کرد :- چیزي نیست که عزیزم . . چیزي نیس . . .چشم هاش گرد شد . . دست هاش از حرکت ایستاد . . .سرش با تعلل بالا اومد و نگاهش خیره شد تو چشم هام . . .زمزمه کرد :- چی ؟دوباره نفسم رو به سختی بیرون دادم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴۶- حامله ام . . . حامله ام . . . !بهت زده شد . . دست هاش سرد شد . . سردتر از دستِ من . . نگاهش سرگردون شد توي صورتم . . .!مردمک هاش لرزید :- چی داري می گی ؟ چی می گی ؟هق زدم . . ریز ریز :- نمی دونم . . به خدا نمی دونم . . . . من . . من . . . کیان به خدا نمی دونم . . .لب زد :- ولی من عقیمم . . چطوري تو حامله اي ؟ چطو . . .چشم هاش رو تنگ کرد و ترسیدم . . ترسیدم از فکري که داشت شکل می گرفت پشت پرده ي چشم هاش . . . !عقب رفت . . بلند شد . . . چنگی به موهاش زد . . پشت کرد بهم . . راه گرفت سمت اتاق و من نگاه دادم به پاهايمردونه اش که بی رحمانه گام بر میداشتن و مَردم رو ازم دور می کردن . . . !من حامله بودم . . از کیانمهر عقیم !***کیمیا بوسه اي به موهام زد و گفت :- قربونت برم . . بس کن . . خودت رو هلاك کردي .. . آخه این جاي خوشحالیتونِ ؟دست کشیدم روي پلک هاي ورم کردم :- حرف نمی زنه باهام . . نگام نمی کنه . . . . چی کار کنم ؟پوفی کرد و دست کشید بین شونه هام :- خب از وقتی جواب آزمایش رو گرفتی یه سره داري زار می زنی ! اشک شوق هم نیست بگیم تموم میشه . . از ناراحتیداري گریه می کنی . . . آخه چرا ؟ خدا بهتون لطف کرده . .هق زدم و سر روي شونه اش گذاشتم :- تو چه می فهمی کیمیا ؟ شوهرم عقیمِ ! نصف آشناها می دونن . . مگه تو سرشون میره ؟ چطور ثابت کنم از شوهرمحامله ام ؟ هان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٧بهت زده اسمم رو خوند ولی همین فکر از لحظه ي مثبت شدن آزمایش داشت روح و روانم رو می خورد ! گاز می زد وله می کرد بین دندون هاش . . .!با چشم هایی گرد شده نگاهم کرد :- دیوونه اي ؟مچاله شدم تويِ خودم . . . دستم نشست روي شکمم . . خون کیان داشت رشد می کرد توي وجودم ؟ چطور ؟ :- تو که نمی فهمی حالم رو کیمیا . . تو که نمی فهمی دردم رو . . هر زنی جاي من بود خوشحال می شد . . مادر شدهبود . . ولی وقتی شنیدم مثبتِ ، دوست داشتم زمین دهن باز کنه . . من که مادر شده بودم . . اهورا پسرم بود . . یه درصدفکرش رو نمی کردم . . . یه درصد ؟ زیادِ ! نیم درصد . . یه دهم درصد ! اومدن این بچه یعنی به هم خوردنِ زندگیم . .اگه مجبور باشم اهورا رو بابتش پس بدم چی ؟ اگه نتونم ازش مراقبت کنم ؟ اصن . . اصن اگه کیان باورم نکنه ؟ واياگه فک کنم بهش خیانت کردم ؟ اگه . . اگه . . . اگه بگه حروم. . .دست هاي کیمیا نشست روي لب هام ، با اخم نگاهم می کرد ، تشر زد :- این شر و ورا چیه میگی ؟ حالت خوبه ؟ ببینم تب نداري ؟ تو مخت عیب کرده ؟ والا من موندم شما زن و شوهر عقلمقل دارین اصن ؟ اون از شوهرت که یه کلام حرف نمی زنه اینم از تو که تو این یه نیم روز فقط زار میزنی ! جمع کنینخودتون رو بابا . . .اِه !خواستم جواب بدم که در باز شد و چهره ي سرد و سخت کیان تنم رو منجمد کرد . . چی تو فکرِ مردِ من می گذشت ؟به چی فکر می کرد ؟ از همین می ترسیدم که از همون لحظه ي مثبت شدن آزمایشِ بارداري تا خودِ خونه اشک ریختم! . . .آروم گفت :- کیمیا جان ، حسین اومده دنبالت . . نمی خواي بري؟کیمیا لبخندي مصنوعی زد ، چرایی گفت و بلند شد . . بوسه اي به گونم زد و زیر گوشم زمزمه کرد :- انقدر فکراي بیخود نکن . . . مادر شدي خرِ ! مادر. . اون بالایی بهتون لطف کرده . . میشینی گریه می کنی که چی ؟اینو نبین اینطوري مثه فیل دریایی نگاهت می کنه . . تو دلش دارن کُردي میرقصن !و رفت . . رفت و من رو تنها گذاشت با کیانمهر . . . اهورا رو به آغوش کشیدم ، بوسیدمش . . بوییدمش . . .که دست هایی تنش رو از تنم جدا کردن ، کیانمهر با اخم گفت :- بده من بچه رو !بهت زده به دست هاي خالیم نگاه کردم . . کیانمهر و این همه بی رحمی ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٨***نگاهم خشک شد به در ولی خبري از کیانمهر نبود . . دست کشیدم روي شکمم . . . با بغض نالیدم :- بابایی خوشحال نشد . . . بابایی اصن قبولت نداره . . .دست بردم و بالش کیان رو به صورتم نزدیک کردم . . . عطر به جا مونده ي موهاش رو با ولع بوییدم و هق زدم . .خسته نمی شدم از گریه تا مامن آرامشم رو پیدا نمی کردم . .طاقت نمیاوردم دور از کیان سر کنم . . . خسته و خراب تن از تخت فاصله دادم ، راه به سمتِ سالن گرفتم ، روي کاناپهخوابیده بود . . . دست روي دهن فشردم . .بی انصاف می دونست تنم ضجه می زنه براي نوازش هاش و دوري می کرداز من و بچه اش !از همینجا موهاي نمدارش رو دیدم و دلم می خواست پنجه بکشم توي تارهاي دوست داشتنی اش . .نگاهم گیر کرد روي نیم تنه ي برهنه اش . . پتو از روي تخت برداشته و روي تنش کشیدم . . به پلک هاي لرزونشخیره شدم . . . بیدار بود . . آهی کشیدم . . کاش حرفی می زد !دلم هواي عطر تنِ اهورا رو کرد . . . راه به سمتِ اتاقش کج کردم . . . آروم خوابیده بود . . مشت هاي کوچیکش روبالاي سر گرفته بود و پاهاي تپلش رو هر چند لحظه یه بار تکون کوچیکی می داد . . کنار تختش زانو زدم . . دستکشیدم به سرش . . لب گزیدم تا صداي گریه هام به گوش فلک نرسه . .مشتش رو بوسیدم . . . پیشونیش رو بوسیدم . . شکمِ تپلش رو بوسیدم . . . نقی زد و سعی کرد به پهلو بشه که نشد . .آروم روي دست هام گرفتم و به سینه ام چسبوندمش :- جونم مامان . . جونم . . . هیچ کس نمیتونه تو رو ازم بگیره . . هیچکس . . . مال خودمی ! مال خودم !چونه اش توي خواب لرزید . . چونه اش رو بوسیدم که صداي محکمی باعث شد ترس خورده سر برگردوندم :- بذارش سرجاش . . . بد خواب میشه . . .حرص جوونه زد تويِ صدام از رفتارش :- مثلا من مادرشم . . لازم نیست بهم بگی !فقط نگاهم کرد . . . و انقدر این نگاه وزن داشت که پلک هام از سنگینی شون روي هم فرود بیان . . سر تويِ گلوياهورا فرو بردم .صداي پاش رو شنیدم . . دست هام رو از دور اهورا باز کرد و پسرکم رو ازم جدا . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۴٩چشم هام رو با درد باز کردم و به اهورایی نگاه کردم که لحظه اي چشم باز کرد و گیج و مست خواب چشم چرخوند . .. بازوم که اسیر دست کیان شد پاهام فرمان گرفتن از مغز خسته ام که بلند بشم . .به شونه هام فشارمی آورد تا روي تخت دراز بکشم ، و من فقط نگاهم رو خیره ي صورتش کرده بودم . .تی شرت که به تن کرد و قدم به سمتِ چهارچوب در برداشت آروم صداش زدم :- کیانمهر ؟ایستاد . . خیره به شونه هاي پهنش ، صدام لرزید :- کیانمهرم ؟ چرا جوابم رو نمی دي ؟ چرا اینطوري می کنی ؟ مگه تو بچه دوست نداشتی ؟باز هم جوابی نداد . . . دست راستم ملحفه ي تخت رو به چنگ کشید :- عزیز دلم ؟ کیانم ؟ چرا حرف نمی زنی باهام ؟ اینطوري با زن حامله ات رفتار می کنی ؟تکونی خورد و نیم رخ به سمتم چرخوند . . چرا هیچ حسی تو اون صورتِ لعنتیِ دوست داشتنیش نبود ؟!بغضم شکست :- به خدا بهت خیانت نکردم . . به جون بابام بهت خیانت نکردم . . به مرگ خودم . .که خیز برداشت سمتم و دستش روي لبم نشست . . . اخم کرده بود :- دیگه حرف نزن !پتو رو بالا کشید و سرم فرو رفت بین عضله هاي مردونه ي سینه اش . . . هق زدم که نه دست هاش نوازش شد رويموهام و نه با کلمات محبت آمیز روحم رو به بازي گرفت . . . فقط قلبش تپید زیر گوشم . . همین هم بس بود . . .پذیرفته بودم ، که تو آغوشش جا داشتم . . من رو خواسته بود . . . چشم هام گرم شد از وجودش ، حضورش . . امنیتنشست تو رگ و پی تنم . . مَردم همینجا بود ، کنارم . . . رهام نکرده بود !***چشم که باز کردم نه خبري از کیان بود و نه لبخندي !گیج و گنگ خیره ي جاي خالی کنارم موندم . . که روزِ جمعه همسرم کجا رفته بود ؟دستم رو به سر گرفتم و نیم خیز شدم توي تخت . . . پلک زدم و کم کم یادم اومد .. نبود . . رفته بود !هیچ جا نبود . . . فقط به جاي خودش خواهرش رو خبر کرده بود . . سوگلی که اهورا به بغل خواب رفته بود و هلويِ باباتوي آغوش عمه اش هر چند دقیقه یک بار خمیازه می کشید . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٠بغض کردم و دست به دیوار تکیه زدم . . . رفته بود !و من مونده بودم و بچه اي توي بطن با پدري که انگار دیگه نه من رو می خواست و نه بچه اش رو !***کیانمهر :ذهنم تعطیلِ تعطیل . . . !انقدر شوکه بودم که حتی نتونم نیمچه لبخندي بزنم به بپر بپر هاي گلاویژ . . .اشک هاش و ضجه هاش روحم رو قفل زده بود به سکوت . . ! صورت رنگ پریده اش . . هق هقش !چشم هام رو بستم و سر تکیه زدم به پشتی مبل که حسین کلافه گفت :- حرف بزن کیان . . چته که زن باردارت رو تنها ول کردي و زدي بیرون ؟وقتی تو آغوش کشیدمش ، وقتی سرش نشست روي قلبم . . . . یه چیزي آزارم می داد !کیارش عصبی غرید :- هوي . . . یارو با تو بودها . . وا کن اون چشات رو ببینم چی تو اون کله ي خرابت می گذره !پوفی کردم و پلک هام رو فاصله دادم . . خیره شدم بهش ، صورتش سرخ بود . . کیمیا لباس پوشیده گلاویژ رو زیر بغلزد و گفت :- فقط حسین هر وقت خواستی بیاي یه تک بهم بزن . . خب ؟!با صدایی گرفته گفتم :- شرمنده ام کیمیا . . . مجبوري تنهایی بري . . .سر تاپام رو از نظر گذروند و اخمی به چهره نشوند :- اونی که باید شرمنده اش باشی من نیستم . . اون زنِ بیچاره اتِ که با یه دنیا فکر داره می جنگه ، نه من ! وگرنه مناولین بارم نیست که تنهایی میرم خونه ي خواهرشوهر ! منو باش بهش میگفتم تو خوشحالی . . . هه !وقتی در رو محکم به هم کوبید دست روي سر گذاشتم و فشردم . . . درد داشت نفوذ می کرد توي سلول هاي مغزم . .. حسین کنارم نشست و آروم گفت :- بگو چی تو فکرت می گذره که اینطوري می کنی . . . تو مگه همین رو نمی خواستی ؟ مگه نمی خواستی بچه داربشی ؟ پس چته ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵١قفسه ي سینه ام سنگین بود :- تو نمی فهمی من چه شرایطی دارم . .کیارش پوزخند زد ، غلیظ ! :- چه شرایطی داري ؟ احتمالا توموري ، سرطانی داري قراره بمیري و زنت بیوه بمونه ؟ نگران نباش . . . خیلی ها هستنواسه اش سر و دست بشکنن !تند نگاهش کردم ، دست هام مشت شد ، زبونش برنده شد :- هان ؟ چیه ؟ بهت برخورد ؟ خوش غیرت با این چیزا نباید بهت بربخوره . . اون زمانی باید بهت بربخوره که ضجه میزنه واسه اینکه باهاش حرف بزنی !دندون روي هم ساییدم :- کیارش . . . بفهم داري چی می گی !صداي فریادش توي خونه پیچید :- من می فهمم دارم چی می گم ، ولی نمی فهمم تو چی داري می گی ! اصن چه مرگته که خفه خون گرفتی . . . منوببین کیان ! منِ بی رگ تو این مدت کم خوب ترانه رو شناختم که انقدر خانم هست که وقتی با یه مرد غریبه حرف میزنه حد و حدودش رو رعایت کنه . . اونوقت تو . . . تو . . . توي کله ات چی می گذره ؟ که بهت خیانت کرده ؟ که اونبچه مالِ تو نیست ؟از جا پریدم و دست حسین نشست رويِ سینه ام ، صداي عربده ام گوش خودم رو هم آزرد :- خفه شو !روبروم ایستاد و دست هاش نشست تختِ سینه ام :- هان ؟ چیه ؟ می خواي بزنی ؟ بزن . . جرات داري بزن تا بکوبم توي صورتِ بی لیاقتت !نفسی گرفت و نعره زد :- دِ چه مرگته که خفه خون گرفتی ، اگه این نیست پس چیه ؟ . . که یه ساعت پیش زنگ زدم به زنت ، یه سره هقمی زد !مشتم رو به پیشونی ام کوبیدم . . . عقب رفتم و گفتم :- تو نمی فهمی . . . نمی فهمی ! نمی فهمی !چنگ زدم به پالتوم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٢- نمی فهمی چی تو سرِ من می گذره !گوشه ي پالتوم رو گرفت و کشید سمتِ خودش :- بگو تا بفهمم . . ولی به ولاي علی اگه فکر خیانتِ ترانه توي سرت باشه ، جلوتر از بابا و داداشش راه می افتم واسهگرفتن طلاقش . . . حتی یه بارم بهت مهلت نمیدم واسه پشیمونی . . . افتاد یا نه ؟بهت زده نگاهش کردم که به عقب هلم داد . . حسین با هشدار گفت :- کیا !اما کیارش مستقیم و بدون ذره اي تزلزل خیره بود به چشم هام . . . سرم رو تکون دادم و بیرون زدم . . . . کسی نمیفهمید چی تو سرِ من می گذره !***در خونه رو که بستم می دونستم خبري از سوگل نیست . . . وقتی میران عصبی سرم فریاد می کشید که من خودممسئول آروم کردنِ زنمم نه سوگل می دونستم اون هم دست به یکی کرده با کیارش !روي مبل ، ترانه نشسته بود و اهورا رو به بغل داشت . . . پالتو از تن بیرون کشیدم و صداي کیارش زنگ خورد توي سرم. . .که طلاق ترانه رو می گرفت ؟ به چه حقی ؟ به چه حقی ؟نگاهم کرد . . با چشم هایی سرخ و پف کرده . . . دندون هام از فشار داشتن خرد می شدن . . از فشار آرواره هام !بدون نگاه کردن بهش به سمتِ اتاق گام برداشتم . . . درمونده صدام زد ولی به زجر تويِ صداش توجهی نکردم . . بدوناینکه لباس از تن خارج کنم رويِ تخت دراز کشیدم . . پشت به در !چند دقیقه نگذشت که عطرش پیچید توي اتاق . . . بوسه اش که نشست بینِ کتفم تکون سختی خوردم . . . با نهایتبغضی که می تونست داشته باشه زمزمه کرد :- قربونت برم چرا باهام حرف نمی زنی ؟ دلم داره می ترکه کیان . . بگو چی تو دلت می گذره ؟ مگه من زنت نیستم ؟محرم اسرارت نیستم ؟پلک هام رو محکم روي هم فشردم ، صداش لرزید ، همراهش دلم هم :- بگو واسه چی باهام حرف نمی زنی ؟بدون اینکه بخوام ، بدون اینکه توي فکرم باشه لب هام باز شدن و بی ربط کلمات رو بیرون ریختن :؟ 􀀀 - بچه ي منو خودم هم متعجب از سوالم شدم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٣دست سردش راه گرفت سمت گردنم . .. آروم لغزید روي سینه ام ، روي قلبم :- به همین قلبی که دنیامِ قسم . . .لحظه اي مکث کرد . . به زحمت و با نفس هاي کوتاه گفت :- به جونِ خودم ، به جونِ اهورا بچه ي توئه . . . دردت همینِ ؟ بریم آزمایش بدیم . . . ولی نگاه ازم نگیر . . . دردت بهجونم . . .چرخیدم سمتش . . چه دردي افتاده بود به جونم که حالا می خواستش ؟ باز این لب هاي لعنتیِ از کنترل خارج شده ،چرت بافتن :- چرا انقدر داداشم واسه ات سر و دست می شکنه ؟چشم هاش گرد شد . . . پلک هاش لرزید . . بهت زده گفت :- چی میگی ؟خودم هم نمی دونستم !نشستم توي تخت و چنگی زدم به موهاي مظلومم که شده بودن کیسه بوکس براي انگشت هاي دستم !دستش بازوم رو گرفت و با ته مونده ي نیروي زنانه اش فشردش :- کیانمهر ؟ چی تو سرت می گذره ؟ نکنه . . . . نکنه فکر می کنی این بچه . . . از . . . از کی . .نفهمیدم کی دستم با ضرب نشست روي لب هاش . . . . چه مرگم بود ؟بهت زده به دستم و به لبِ ترانه نگاه کردم . . . خدایا ، چی بود ؟ چی بود که اینطور داشت به جنونم می کشید ؟چشم هاش پر آب شد :- چرا زدي ؟انقدر مظلوم گفت که دلم جلز و ولز کنان سوخت ! اما . . . . همون درد بی درمون صداش بالا رفت :- خوب کردم زدم !بلند که شدم دستش دور زانوم پیچید :- خوب کردي زدي . . ولی به روحِ بی بیت قسمت می دم . . . فکراي بد نکن . . . من بهت خیانت نکردم . . بچه يخودته کیان از خون خودت . . .چشم بستم . . می دونستم . . خوب می دونستم . . ولی دردِ من یه چیز دیگه بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵۴***ساعت نزدیک چهار صبح بود که برگشتم . . بعد از ضربه اي که ناجوانمردانه نشوندم روي صورتِ همه ي زندگیم بیرونزدم از خونه . .قدم زدم ، انقدر که پاهام فریاد می زدن براي استراحت . . دلم فریاد می خواست !مغزم داشت منهدم می شد از شدتِ فشار افکار درهم و برهم . . .ولی حالا آروم بودم . . آروم بودم چون با خودم کنار اومدم . . . چون دیگه چشم هام فقط تصاویر اولیه رو نمی دید . .چون داشت کم کم با واقعیت کنار می اومد !خواب بود . . بلوطم خواب بود ، بلوطی که حالا فرشته اي توي بطن داشت . . .خم شدم و آروم مهر محبت زدم رو جایگاهرشد بچه ام !زمزمه کردم :- شرمنده ام . . .شرمنده ام . . . چرت و پرت گفتم . . . می دونم از خودمی . . . . می دونم . . . !سر که بلند کردم باز چشم هاي اشکی ترانه رو دیدم . . مگه یه زن چه قدر می تونست گریه کنه ؟دست کشیدم و روي هوا اشک هاش رو گرفتم :- چرا انقدر گریه می کنی ؟بریده بریده گفت :- از . . از اول می دونستم . . بشنوي . . . شک . . . شک می کنی . . . می دونستم . . . به . . به دلم بد افتاد . . . !دست انداختم زیر شونه هاش . . . نشست توي تخت . . دست هاش رو گرفتم . . چه قدر سرد بود ! :- هیش ! هیچی نگو . . . شک نکردم بهت عزیزم . .لب جلو داد . . . چه تلاشی می کرد تا گریه نکنه ! :- پس چرا اون حرفا رو زدي ؟ دروغ میگی . . . شک کردي !زانو زدم :- نه به خدا . . . شک نکردم . . . . اون حرفا چرت بود ، یه مشت مزخرف . .حتی یه بار هم بهشون فک نکردم . .همونطوري از دهنم پرید . . . فقط . . . . فقط ترسیدم . . .هق زد و باز اشک چکید روي گونه اش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵۵- دروغ میگی . . . شک کردي . . . داري خَرم می کنی !لبخند کم رمقی زدم که صداي زار زدنش اوج گرفت . . این زن چرا انقدر ضعیف و مظلوم شده بود ؟دست هام رو دورش پیچیدم ، زندونی اش کردم تو حریم تنم :- ترانه ؟ گریه نکن عزیزم . . تران ؟هق هق هاي ریزش زیر گوشم ادامه داشت که روي موهاش رو بوسیدم :- می بخشی ؟ چرت گفتم . . چرت و پرت !به سختی لب زد :- تو . . تو به من تهمت زدي که . . . که با دا . . کیا . . من . .سرش رو فشردم به شونه ام تا حرف نزنه :- نگفتم ترانه . . من نگفتم ! من فقط پرسیدم چرا کیا انقدر سنگت رو به سینه می زنه . . . تو خودت بد برداشت کردي. . . تازه ، من اصلا اسمی از کیا نبردم . .فین فین کرد ، مظلوم گفت :- حالا باهام بد نیستی ؟ باهام حرف می زنی ؟بین ابروهاش دست کشیدم :- غلط کردم ترانه . . . باور کن فقط ترسیدم !زبون روي لبش کشید و دلم کباب شد براي لب هایی که پوسته پوسته شده بودن !با نفس هایی بریده بریده گفت :- گفتم کیا چون کیا بهم زنگ زد و گفت که پیششون بودي . . . خوب کردي نگفتی . . خوب کردي . . . چون به خداقسم که اگه می گفتی یه لحظه ام پیشت نمی موندم . .با من نبود ! خیره به دیوار روبرو حرف می زد . . دستم نشست روي شونه اش . . دوباره چشم هاش پر آب شد . . دستمرو گرفت :- دیگه باهام قهر نیستی ؟دست کشیدم روي پلک هاش :- نه عزیزم . . نه . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵۶بازوم رو بوسید :- پس اگه بهم شک نداري . . . نداشتی ، چرا باهام حرف نمی زدي ؟چی می گفتم بهش از افکار احمقانه ي ذهنِ معیوبم ؟ نمی خندید ؟ فحشم نمی داد ؟ شک نمی کرد به سلامتِ عقلم ؟دستم رو زیر حجمِ موهاي بلندش فرو بردم ، گردنش رو بین پنجه هام گرفتم . . . نفس عمیقی کشیدم و لبم رو گزیدم. . نگاهم رو دادم به کاسه هاي خونی که جاي چشم هاش رو گرفته بود :- نمی دونم ترانه . . . شوکه بودم ، گریه هات داشت دیوونه ام می کرد حرفاي بعدت رو اصن نمی فهمیدم . . یا نمیخواستم بفهمم . . فقط اون لحظه جلوي چشمم بود که داشتی هق میزدي . . گریه می کردي. . . هی شوك پشت شوكبهم وارد شد . . . . . . من . . . من وقتی دیدم اونطوري ضجه می زنی و میگی حامله اي گفتم . . . گفتم شاید بچه يمن رو نخواي . . . گفتم شاید . . . شاید . وقتی . . من . . . گفتم شاید اصن دوست نداشتی مادر . . . بچه ي من . . میدونی . . خب . . .هوفی کردم که وقت پیدا کرد مبهوت زمزمه کنه :- چطوري ؟ چطوري با خودت اینطوري فک کردي ؟درمونده سرم رو به شونه اش تکیه زدم :- نمی دونم . . باور کن نمی دونم . . اصن . . اصن حالم دستِ خودم نبود . . از یه طرف اینکه چطوري تو حامله شديوقتی حتی پزشک قانونی حکم عقیم بودنِ من رو داده و از یه طرف اینکه چرا تو اونطوري گریه می کردي ؟ اونطوريو با اون حال خراب آوار شدي جلوي در ؟ به خداوندي خدا حتی یه لحظه هم فکر نکردم تو ممکنِ بهم خیانت کردهباشی . . . مگه میشه به کسی که نفسمِ شک کنم ؟ ولی . . . ولی به اینکه منو نخواي . . چرا . . شک کردم . . شککردم منو و بچه اي که از خونمِ رو نخواي . . . می دونی ؟ شاید حتی دوست داشتم نازم رو بکشی . . . نازم رو بکشی تابفهمم اون اشک ها از غیر منتظره بودنِ بچه بود . . از ناباورانه بودنش . . . نه از روي نخواستنش !مشتش نشست روي سینه ام :- خیلی . . . خیلی . . . خیلی . . . خیلی بیشعوري !و بعد هاي هاي گریه سر داد . . . درمونده دست می کشیدم روي صورتش . . . اگه حامله بود و بچه من داشت تويبطنش پرورش پیدا می کرد ، این حالِ بد به ضرر هردوشون تموم می شد . . .نگاهم به لبِ ورم کرده اش کشیده شد . . پشیمون نالیدم :- چی کار کردم باهات ترانه ؟ من چی کار کردم باهات ؟دست کشیدم روي لبش و لب گزیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٧- لعنت به من و دستم . . .سرش رو روي سینه ام گذاشت و با صداي خسته اي گفت :- ازت دلگیرم که زدي ولی اگه نمی زدي و اون حرف از دهنم خارج می شد دیگه هیچ وقت نمی تونستم تو چشمايداداشت نگاه کنم . . اون وقت هر جا که بود واسه ام عذاب می شد . . .نگاهش رو از پایین به چشم هام دوخت :- بگو واقعا اصن فکر نکردي که من و داداشت . .پلک هام رو محکم فشردم و گفتم :- به خدا قسم ، به جونِ خودت که عزیزمی قسم ، به روحِ بی بیم قسم حتی یه لحظه هم تو فکرم راه پیدا نکرد . . .مزخرف بود ، همینطوري الکی یه چیزي پروندم . . .چشم هاش رو بست و پاهاش رو جمع کرد :- خدا رو شکر . . اگه فکرش رو کرده بودي ، به همون خدا که می رفتم . . می رفتم . . .دوباره هق زدن از سر گرفت :- کیان ، چرا اینطوري می کردي باهام ؟ کیان . . کیان اگه شک داري بریم دکتر خب ؟ میریم دکتر . . راست میگی . .اصن . . اصن چطور من از تو حامله شدم وقتی عقیمی . . . هان ؟ چطوري ؟معلوم بود حال درستی نداره . . پریشونش کرده بودم منِ بی خِرَد !دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و محکم فشرد . . کاري نمی تونستم بکنم جز اینکه کنارش بشینم و دست بکشمروي موهاش . . . من با یه ترس ساده ، یه فکر احمقانه زنم رو زجر داده بودم . . . ! خنده دار بود ولی یه لحظه ترسیدماز اینکه نکنه ترانه منو نخواد ؟ اگه می خواد چرا با خبر حاملگیش اینطور زار می زنه ؟ یه لحظه هم فکر نکردم که ممکنِترانه هم نگرانی هایی داشته باشه . . .ناباورانه هر لحظه چهره ي ترانه برام منعکس می شد که سر خورد پشتِ در و با هق هق گفت حامله اس . . . دستِخودم نبود این ترس و وحشت که رسوخ کرد به تنم . . . . انقدر خبر سنگین بود که گوش هام کر بشه از حجم شنیدنش. . . که مغزم خفه بشه زیر وزنِ زیادش و منطق از یادش بره . . .صداي خمارش که اومد نگاه بهش دادم . . هنوز هم اشک شره می کشید روي گونه اش :- کیان . . . نکنه اهورا رو ازمون بگیرن چون من حامله ام . . نگیرنش کیان !این هم یکی از ترس هاش بود . . بی شک !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٨دست کشیدم روي جوي اشکی که راه افتاده بود روي صورت رنگ پریده اش :- نه عزیزم . . . نه ! در دو صورت اهورا از پیشمون میره ، اینکه بعد از شیش ماه شرایط خوبی نداشته باشه یا خودمونبخوایم در صورت بچه دار شدن پسش بدیم . . ما هم که نمی خوایم این کارو بکنیم . . می خوایم ؟ پس خیالت راحت .. . . . . . . انقدر گریه نکن بلوطکم !لبخند زد . . . آروم چشم هاش بست ، گونه به سینه ام کشید :- چه قدر خوابم میاد کیان . . . . حالا که هستی آرومم !این همه وابستگی ترانه برام عجیب بود . . . . آروم خم شدم و سرش رو روي بالشت گذاشتم . . پاي تخت زانو زدم و باانگشت هاي سرد دستش بازي کردم . . . این زن همه چیزِ من بی فکر بود . . من بی فکر که چشمه ي اشکِ بی انتهاشرو به راه انداختم . . . . انگشت مزین به حلقه اش رو بوسیدم ، چشم بستم و زمزمه کردم :- شرمنده اتم . . تا ابد . . . !***دکتر نگاهی به آزمایشات و نگاهی به دو صورتِ رنگ پریده ي روبروش که من و ترانه بودیم کرد و با لبخند گفت :- خب الان چی عجیبِ ؟ترانه که از اول صبح اخم به صورت داشت ، آروم گفت :- دکتر ، می دونید که ، همسرِ من عقیمِ !اخم کردم و سر پایین انداختم . . . صداي دکتر رو شنیدم :- خب ؟ترانه پوفی کرد و گفت :- پس چطوري من حامله ام ؟دکتر دست در هم گره زد و نگاهی دقیق به چهره ي پریشونمون کرد و آروم گفت :- جناب مجد ، همونطور که قبلا هم صحبت کردیم و من چند بار بهتون گفتم ، شما شانسِ خیلی کمی براي باروريداشتین . . ولی داشتین ! پس فک نکنم این عجیب باشه علاوه بر این شما درمان کردین . . .دستی به موهام کشیدم و گفتم :- درمان رو چند سال پیش انجام دادم ، یعنی بعد از این همه سال جواب داده . . ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۵٩لبخند زد و گفت :- حتی بعضی زوج هاي سالم و بدون مشکل هم سالهاي اول زندگی مشترکشون با اینکه با تمام وجود بچه می خوانزوجِ مونث باردار نمیشه . . اینکه عجیب نیست ! و مگه شما قبل از اون رابطه اي داشتین که بدونین درمان الان اثر کردهیا اون موقع ؟ابروهام بالا پرید :- نه خانم دکتر !خندید :- خب پس الان مشکل کجاست ؟زبون روي لب کشیدم :- می دونید که ما سرپرستی بچه اي رو قبول کردیم و براي این کار باید نامه ي پزشکی قانونی رو هم می گرفتیم . .حتی اون ها هم تایید کردن . . .سر تکون داد :- درسته ، شانس باروري شما انقدر پایین بود که تایید کردن ولی جنابِ مجد . . .خیره شد توي چشم هام :- من سالهاست پزشکم . . . مورد از این عجیب تر هم دیدم ! همه ي مواردي رو که بالا گفتم رو داشته باشین و این روهم در نظر بگیرین ، تنها ناممکنِ که ناممکنِ ! جناب مجد شما خواستِ خدا رو هم در نظر بگیرین . . شاید در علمپزشکی چنین چیزي معنا نداشته باشه ، ولی انقدر تو این سالهاي طبابتم دیدم که بگم خواستِ خدا مقدم بر هر چیزيِ !من حتی زنی رو دیدم که با رحمِ بسته هم حامله شده . . . پس لطفا شکی به همسرتون نداشته باشین !انقدر جدي و محکم گفت که زبونم بسته شد . . . ترانه پوزخندي زد و من متعجب بهش نگاه کردم . . این زن ، زنی نبودکه دیشب توي آغوشم هق می زد !کیفش رو به دست گرفت و گفت :- کی بیایم براي سونو ؟زنِ پزشکِ متبحر روبرومون ، نگاهی به ترانه کرد و آروم گفت:- هر وقت آروم شدین . . فقط هر چه قدر میخواین بزنین تو سر و کله ي هم ، بزنین . . ولی یه جوري که اون بچهچیزیش نشه !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٠ترانه تشکري کرد و رفت و من موندم و یه چهره ي پربهت . . چش شده بود این دختر ؟دکتر با ابروهاي بالا رفته گفت :- شما نمیرین ؟گیج گفتم :- هان ؟ کجا ؟خندید و مادرانه گفت:- پاشو پسرم . . پاشو برو دنبالِ زنت . . شکرِ خدا هم یادت نره . . فک کنم خیلی از دستت عصبانیِ !بلند شدم و در حالی که اتاق رو ترك می کردم زمزمه کردم :- ولی من که گفتم غلط کردم !***شالش رو با حرص از سر برداشت و پالتوش رو روي زمین انداخت و من همچنان متحیر بودم !پالتوم رو آویزون کردم و گفتم :- ترانه ؟ خانمی ؟ چته ؟!پشت چشمی نازك کرد و تاپ رو با شدت از تنش بیرون کشید . . . پلیور به دست گرفت و سرش رو توي یقه اش فروکرد که دستش رو گرفتم :- چرا اینطوري می کنی ؟ از چی عصبانی هستی ؟هوا رو به شدت از بینی بیرون داد :- یعنی تو نمی دونی ؟گوشه ي لب به دندون گرفتم :- از چی ؟ خب بگو !پلیور رو به تن کرد و در اتاق رو بست تا صدا به گوش سوگل نرسه :- از چی عصبانی ام ؟ رفتی و حرف هاي دکتر رو شنیدي وخیالت راحت شده واسه من یه سره تو ماشین لبخند ژکوندمی زنی ؟!م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶١من رو به رگبار بسته بود بی شک !قدمی عقب گذاشتم از خشمِ کلماتش و مهبوت اسمش رو زمزمه کردم :- ترانه ؟انگشت اشاره اش رو جلوي بینی ام گرفت :- هیش ! هیچی نگو کیان !مچ دستش رو گرفتم :- من که . . من که دیشب گفتم غلط کردم . . نگفتم ؟ بعد . . بعد دیشب تو . . . . . توي بغلم . . تران !تمام تلاشش رو کرد که نعره نزنه :- دیشب من حالم خراب بود . . بهم استرس وارد شده بود . . داشتم می مردم از اینکه چی شده که شوهرم ازم دوريمی کنه . . . چی شده که باهام حرف نمی زنه . . اصن خر بودم با اون افکارم . . دیشب اومدم بغلت ؟ غلط کردم . .دیشب حالم بد بود . . می فهمی ؟ بد بود . . . ولی امروز که رفتیم دکتر و شنیدي که بچه از خودته خوشحالی ، نه ؟خوشحالی !دست هام رو روي بازوهاش گذاشتم :- ترانه من از اول هم شک نداشتم که این بچه از خودمِ ، فقط ترسیدم !پوزخند زد و با چشم هایی که آتیش شراره می کشید ازشون غرید :- ترسیدي؟ مگه بچه اي بترسی ؟ اصن از چی ترسیدي ؟ مگه کم گذاشتم تو این مدت ؟ هان ؟ مگه دوستت نداشتم ؟مگه همه ي محبتم رو بهت ندادم ؟ اصن ترسیدي ؟ باشه . . . دِ آخه ترس یه ساعت ، دو ساعت ، سه ساعت .. این دهساعت ! بعدش که زبونت رو نخورده بودي . . خورده بودي ؟ نمی تونستی بپرسی ترانه ي خاك بر سر ، تو بچه ي منرو می خواي یا نه ؟ بعدش می تونستی بهم تهمت بزنی که این بچه از یکی از اقوامتِ !چشم هام دیگه جایی نداشتن براي گشاد شدن و بیرون زدن . . چش شده بود ؟!دست هام رو پس زد و اتاق رو ترك کرد . . . من موندم و دست هاي خالی و ذهنی خالی تر !***اهورا رو روي پا نشونده بود و قربون صدقه ي صورت تپلش می رفت . . نگاهم پی دست هاش بود که رفت و آمد میکرد روي بازوهاي اهورا . . .لبخند زدم و بی اراده دستش رو گرفتم که دستم رو پس زد ! نگاهم کرد و اخم نشست روي صورتش . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٢بد کرده بودم ، با یه فکر بچه گانه آزارش داده بودم ولی تاوانم سنگین نبود ؟ اینکه حتی دستم رو هم پس بزنه ؟!زمزمه وار صداش زدم :- ترانه ؟هیچی نگفت ، بوسه اي به پیشونی اهورا زد . . . دوباره صداش زدم :- بلوط ؟اهورا به بغل بلند شد و به اتاق بچه رفت . . نگاهم خشک شد به در تا برگرده ! ولی نیومد . . نیومد و منِ پشیمون روپشیمون تر کرد . . .خسته و زار تنم رو روي تخت انداختم که وارد اتاق شد . . نگاهم حرکات دستش رو دنبال می کرد ، می بلعید حضورشرو ، نفس زدن هاش رو . . . شونه به موهاش کشید و دلم براي بوییدن اون تارهاي خوشرنگ تپش هاش رو شدیدترکرد !نزدیک شد و بالش زیر بغل زد ! متحیر بهش خیر شده ، متعجب گفتم :- چی کار داري می کنی ؟با اخم غرید :- نمیخوام تنم به تنت بخوره !نیم خیز شدم :- ترانه چی کار داري می کنی ؟ چته ؟ بابا صد بار بگم غلط کردم می بخشی؟ تو که خوب بودي دیشب !دستی به پیشونی اش کشید و با تظاهر به خونسردي گفت :- اون دیشب بود ، این امشبِ !قبل از اینکه برسه به چهار چوب ، تنِ لرزونم رو جلوش انداختم . . چه می کرد این زن با من و دلم ؟لبخندي زدم ، کج و بی رمق . نگاهم رو توي چشم هاش چرخوندم و مو پشتِ گوشش گذاشتم :- عزیز دلم ، بازم بگم ببخشید راضی میشی ؟ آره عزیزم ؟ خب من که بهت گفتم . . . !با دست کوبید به سینه ام . . دوباره شده بود ماده ببر ! البته ماده ببري که جنین ببرِ نرِ ترسو رو تو بطن داشت :- کیان . . حرف نزن ! نمیخوام صدات رو بشنوم !مچ دست هاش رو بین دست هام اسیر کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٣- باید حرف بزنیم . . نمی فهمم چرا اینطوري رفتار می کنی . . . مگه همین دیشب تو نبودي که ازم می خواستی باهاتحرف بزنم ؟ پس حالا چرا اینطور می کنی ؟سعی کرد دستش رو رها کنه ، صورت نازنینش سرخ شده بود :- دیشب یه خري بودم که الان نیستم !دست هام رو دو طرف صورتش گذاشتم . . . دست هاش نشست رويِ سینه ام وفشار آورد :- ولم کن کیان !پیشونی اش رو بوسیدم :- درکم کن ترانه ! همه اش می گفتم اگه من رو دوست داشتی ، وقتی خبر حامله شدنت رو بشنوي از ذوق روي پا بندنیستی ، نه اینکه زار بزنی !صورتش رو دور کرد ، عجیب بد عنق شده بود ! :- آره ، خوشحال می شدم در صورتی که از قبل نمی دونستم شوهرم عقیمِ و شانس بارداري من فقط یه درصدِ !دلخوري تو صدام بیداد می کرد :- متوجهی از صبح تا حالا چند بار بهم گفتی عقیم ؟پوزخند زد و بالاخره رها کرد خودش رو از چنگالم :- دیگه برام مهم نیست ناراحت بشی وقتی من دو روز ضجه می زدم بابتِ ترسِ مسخره ات !دست هام رو مشت کردم کنارِ پهلوهام :- ترسِ من مسخره نبود ترانه ، جاي من نیستی تا درکم کنی . . . تازه . . . چطور انتظار داري شوکه نشم وقتی قرار نبودبچه اي باشه !حرصی گفت :- منِ خر نباید رو این فکر می موندم که تو عقیمی ، باید پیشگیري می کردم تا تهش اینطوري نشه . . . تا تو سرم هزارتا فکر نکنم که چی ؟ چرا شوهرم وقتی شنید پدر شده عقب کشید ؟ چرا باهام حرف نزد ؟ چرا و چرا و هزار تا چرايدیگه . . . می دونی فکرم تا کجا رفت ؟ می دونی فکر کردم دیگه منو نمی خواي ؟ اونوقت . . اونوقت تو . . . تو . .اخم کرد و صورت در هم کشید :- می ترسیدي ؟ خنده دار نیست کیان ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶۴دوباره بازوهاش رو لمس کردم که صداش بالا رفت :- به من دست نزن !سعی کردم آرومش کنم این زنِ خشمگین رو :- باشه عزیزم . .باشه ! آروم باش تو . . اهورا خوابه !پوفی کرد و موهاش رو کشید . . . خیره به حرکت موهاي دم اسبیش ، زبونم رو روي لبم کشیدم :- ترانه درکم کن ! من باید چی کار می کردم وقتی اون حالت رو دیدم ؟ وقتی بهم می گفتی حامله اي و زار می زديباید چه فکري می کردم ؟ اصلا خود بارداریت یه شوك بود برام . . چه انتظاري از من داشتی ؟ که بغلت کنم و لاوبترکونم و قربون صدقه ات برم ؟ وقتی حتی یه درصد ، نیم درصد ، اصلا بر فرض محال هم فکر نمی کردم پدر بشم !دست گذاشت روي شکمش و دلم پر از خوشی شد از حس مادریش ! :- شوکه بودي ؟ باشه . . قبول ! ولی تا کِی کیان ؟ وقتی اونطور التماست می کردم باهام حرف بزنی چه مرگت بود ؟ !نفس عمیقی گرفتم . . راست می گفت !قبل از اینکه جوابی بدم با بغض گفت :- چه مرگت بود که شب اومدي خونه و ازم پرسیدي بچه خودته ؟ این به کنار . . . ازم پرسیدي چرا داداشت هوام روداره . . این حس بد رو تو وجودم ریختی که فکر می کنی با دادا . . .لب هاش رو روي هم فشرد . . نمی خواست بلند بگه تا همچین لحظه اي حک بشه بینمون . . تا بعدها بشه باعث شرم، عصبانیت و دلخوري !انگشت هام رو با احیاط روي گونه اش کشیدم که چشم بست و لب گزید . . . نزدیک شدم بهش ، آروم زمزمه کردم :- بگم غلط کردم ؟ خب منم حالم خراب بود . . . ببخش !بغضش شدت گرفت ، عقب رفت :- نمی تونم . . . نمی تونم کیان ! تو فقط به من بد نکردي ، تو به این بچه هم بد کردي . . بهش بی احترامی کردي .. . انگار کفران نعمت کردي . . . بهش برخورده ! به منم برخورده . . .نمی تونم ! . اگه دیشب اومدم تو بغلت ، دست هامرو دورت محکم کردم ، فقط واسه این بود که بچه ي بیچاره ام هوس بوي تنِ باباش رو کرده بود . . واسه اینکه حالمبد بود از نبودنت . . ولی الان . . نمی تونم ! دستِ خودم نیست . . دور باش ازم !خواست بره سمت در که درمونده نالیدم :- باشه . . باشه . . من میرم اصن . . من میرم بیرون . . خب ؟ من میرم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶۵کنار که ایستاد و راه باز کرد براي خروجم ، داشت باورم می شد که ترانه قصد نداره کوتاه بیاد . . . !روي کاناپه که دراز کشیدم و تنم داد می زد براي گرماي تن ترانه ، مثل معتادي که می مرد براي مخدر ، مطمئن شدماین ترانه ، ترانه ي دیروز نیست . . . یه ماده ببر که با هر کسی می جنگه براي بچه هاش ! حتی با پدر بچه هاش !***کت به دست گرفتم و اهورا رو بوسیدم . . خندید ، لثه ي بی دندونش دل و دینم رو برد !دوباره بوسیدم . . قهقهه می زد . . پسركِ خوش خنده ي من خونه رو رويِ سرش گذاشته بود !نیم نگاهی به ترانه کردم که خوابیده بود . . . عمیقِ عمیق !ترانه اي که با یه نق اهورا از خواب می پرید چطور با این همه سر و صدا بیدار نشده بود ؟خم شدم روي صورتش و چشم هام میخ لب هاش شدن . . . با دست و پا حمله کردم به حس بی حیایی که دلش تاپ وتوپ می کوبید براي شبیخون زدن !اهورا هم انگار فهمیده بود باباش بی اجازه قدم گذاشته به حریم مادرش که چشم هاش رو تا آخرین درجه باز کرده بودو سرش توي گردنم فرو رفته ، خیره بود به من و مادرش !آب دهن فرو بردم و لب هاي تشنه ام رو رويِ پیشونی اش نشوندم . . آروم ، خیلی کوتاه !اهورا قان و قونی کرد و مشت روي گردنم کوبید . . . انگار این بچه واقعا دل خوشی نداشت از نزدیکی من به ترانه !آروم دست کشیدم روي گونه اش و زمزمه کردم :- تو دیگه با دلم راه بیا بابایی . . مامانت که اعتصاب کرده . . .آهی کشیدم و آخرین نگاه رو به ترانه دوختم و بعد . . . به شکمش . . . بی خودي لبخند زدم !عقب عقب رفتم و در رو بستم . . . کمی مونده بود تا مامان تهمینه برسه . . . خبر داشت از حاملگی دخترش و چه قدرذوق کرده بود . . از همه چیز خبر داشت حتی از ترس بچه گانه ي من !نیم ساعت بعد اهورا رو به بغل مادربزرگش سپردم و شرمنده سر پایین انداختم :- می دونم از دستم دلخورِ . . . ولی نذارین ناراحتی کنه . . نه واسه خودش خوبه ، نه بچه !دست گذاشت روي بازوم :- خیالت راحت . . . . ! اگر تندي می کنه باهات ، به خاطر شرایطشِ . . . حساسِ ، زودرنج و مثل هواي بهارِ ! تو همباهاش راه بیا . . . خب عصبیش کردي . . . اشتباه کردي . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶۶سري تکون دادم و براي آخرین بار گونه ي اهورا رو بوسیدم . . . سمتِ در رفتم که صداي خواب آلود ترانه پیچید تويسالن :- سلام مامان . . . . . . . . اي جانم . . اهورا ، پسر گلم . . بیا بغلم ببینم !و دست دراز کرد براي گرفتن اهورایی که توي هوا از ذوق لگد می پروند ، ترس از اینکه یکی از لگد هاش بشینه رويشکم ترانه باعث شد صدام رو بالا ببرم :- نکن ! بغلش نکن !متعجب بهم نگاه کرد ، اهورا سربرگردوند سمتم و چونه اش لرزید . . .پشیمون دست کشیدم به موهام :- خب سنگین . . در ضمن ، میبینی که چطور لگد می پرونه !اخم کرد و اهورا رو قاپید و سرش رو توي سینه اش پنهان کرد . . . موهاش رو بوسید و گفت :- باید دید از کی یاد گرفته ! در ضمن ، پسرم بیشتر از بعضیا هواي مادرش رو داره !راه آشپزخونه در پیش گرفت . نرسیده به در ایستاد ، پشت به من به سردي گفت :- باید بریم آزمایش بدیم . . واسه تعیین اینکه باباشی یا نه !چشم هام بیرون پریدن از حدقه ، لب هام از هم فاصله گرفت . . دست گرفتم به دیوار . . . مامان تهیمنه با حیرت صدازد :- ترانه !اما ترانه انگار شمشیر از رو بسته بود !***دستم رو به چهار چوب در زدم :- ترانه جان ، عزیزم . . از خر این شیطون بی صاحاب پیاده شو . . . نکن با من اینطوري !به سمتِ مقابل رفت و سعی کرد از کنارم عبور کنه ، کشیدم جلوش که گفت :- برو کنار کیانمهر . . .سینه جلو دادم و سر پایین بردم ، نگاهم رو دوختم به صورت به زیر انداخته اش و چشم هایی که سعی می کرد نگاه ازمن بدزده :- ترانه ؟ چرا لج می زنی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٧مشت زنانه اش نشست روي سینه ام :- لج نیست . . . میخوام بهت نشون بدم بچه ي کسی دیگه تو شکمم نیست !عصبی بازوهاش رو گرفتم و تکونش دادم :- ترانه ، دیوونه ام نکن . . چرا الکی یه چیزي رو کِشش می دي ؟ میگم به پیر ، به پیغمبر بهت شک نکردم !پوزخند زد ، نفس نفس زنان موهاش رو از روي صورتش کنار زد :- آره ، به بودنم با یه مرد دیگه شک نکردي ، ولی به علاقه ام که شک کردي . . . !خون به مغزم نرسید که دستم بالا رفت ، ولی قلمش کردم توي هوا !پوفی کردم ، قبل از اینکه به خودم بیام از کنارم گذشت . . . مامان تهمینه نگاه نگرانش می چرخید بین دختر و دامادش. . نگران لب باز کرد:- بچه ها تو رو خدا . . اهورا ترسیده . . .نگاهم رو دادم به پسري که جمع کرده بود خودش رو توي آغوش مادربزرگش . . . می فهمید با این سن کم که چی میگذشت دور و برش ؟ترانه نفس عمیقی گرفت و گفت :- مامان میشه بري تو اتاق ؟ اینطوري اهورا هم نمیترسه !انقدر جدي بود که مادر نه روي حرفش نیاره . . در که پشت سر تهمینه خانم بسته شد غرید توي صورتم :- تازگیا یاد گرفتی دست بلند می کنی . . . چشمم روشن ! دیگه چی ؟این همه بحث عجیب بود توي زندگیمون . . نبود ؟ !سعی کردم آروم باشم :- ببینم خانمم . . . کوتاه بیا . . . تو الان حامله اي ، ضرر داره برات این همه لج و لجبازي !دست به سینه شد :- آهان . . الان ضرر داره برام . . بعد اونوقت دو روز زار می زدم یه کلام باهام حرف بزنی ضرر نداشت ؟ !شالش رو مرتب کرد ، قدم برداشت و به در نزدیک شد که آروم گفتم :- جونِ من ترانه . . . جونِ من ! مرگِ من کوتاه بیا . . نرو !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١۶٨ایستاد ، نزدیکش رفتم ، دست هام دورش پیچید :- مرگِ من عزیزم . . کیانمهر بمیره نرو . . خب ؟ بیخیال این آزمایش شو . . .چونه اش لرزید :- لعنت بهت . . لعنت بهت لعنتی !چرخید و صورت به صورتم ایستاد :- چرا جون خودت رو قسم می دي ؟دستش سیلی اي شد آروم روي صورتم ، مثل نوازش :- مگه جونت علف خرسِ ؟لبخند زدم و صورت پیش بردم که هلم داد عقب :- نمیرم آزمایش . . . ولی حق نداري باهام حرف بزنی !لب باز کردم که دوباره قسم بدم ، که پرخاش شد توي صورتم :- یه کلمه دیگه قسم بدي جفت پا میام تو صورتت !نمی دونستم متعجب باشم یا بخندم ! صورت سرخش ، چشم هاي گردش و کلامِ دلنشینش !در اتاق که پشت سرش بسته شد تنها تونستم لبخند بزنم ، چون می دونستم تو اوج عصبانیتش هم جونم براش ارزشداره . . . . !***حسین فنجون به لب نزدیک کرد و چشم و ابرویی براي کیارش اومد . . از چشمم دور نبود تلاششون براي اینکه حرفبکشن از زبونم . . هر چند نقل زندگی من براشون روي دایره بود ! سام هم با عشق برادرانه اش به ترانه ، روابط خوبینداشت با من !نگاهم رو دوختم به میرانی که شده بود پاي ثابت این جمع ، ولی این بار بدجور توي خودش گیر کرده بود . . .آروم گفتم :- میران ؟هنوز نگاهش ثابت بود به گل فرشِ زیر پاش !صدام رو بالاتر بردم :
- میران ؟ داداش ؟نگاهم کرد ، سست لبخند زد :- جونم داداش ؟کمی جا به جا شدم :- تو فکري ؟آهی کشید :- هیچی ! خبرا که پیش توئه . . .لبخند زد ، این بار واقعی :- خوشحالم واسه ات . . . بابا شدي !پوزخند سام و کیارش ، انقدر هماهنگ و بلند بود که سر هر دو بچرخه سمتشون . . . متعجب نگاهم رو بینشون چرخوندم:- مشکلتون چیه دقیقا ؟کیارش پا روي پا انداخت :- والا مشکلی که ندارم . . . فقط تو فکر کنم یه ذره مشکل داشتی . . . !دستی به پیشونی ام کشیدم :- بس کن کیا . . به اندازه ي کافی خودم می کشم !با تمسخر خندید :- اِه ؟ راست میگی ؟ چی میکشی کلک ؟به جلو خم شد ، دست توي هم گره زد ، جدي شد :- چی میکشی که اونطوري زندگی رو به زنت زهرمار کردي ؟ هان ؟گردن کج کردم و با انگشت شست کشیدم روي ابروم :- نمیخوام باهات بحث کنم . . . اعصابش رو ندارم !سام کف دست هاش رو به هم کشید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٠- حیف که مامانم قسم داده تو زندگیتون دخالت نکنم ! خواهر دسته گلم رو سپردم بهت ، بهت اعتماد کردم اونوقت . .اونوقت تو اینطوري . . .پریدم بین حرفش ، صدام اوج گرفت :- واسه خودتون ببرین بدوزین بپوشین ! کدوم یکیتون جايِ من بودین ؟ منِ گردن شکسته از بچگی با این فکر بزرگشدم که هیچ وقت پدر بچه اي نمیشم . . اونوقت . . .دست کشیدم به موهاي پشت گردنم . . بلند شدم و رو به میران گفتم :- می خواي بري دنبال سوگل ؛ کلاس یا نه ؟!بلند شد ، کتش رو به دست گرفت :- آره . . .پالتو به تن کردم و یقه هاش رو بالا کشیدم :- منم میرسونی خونه ؟کیارش بلند شد و نگاه من افتاد به گردنبندي که مادر روش حک شده بود . . . آهسته گفتم :- دکمه هات رو ببند سرما می خوري . .جلوم ایستاد ، چونه ام رو به دست گرفت :- اولا داداش بزرگِ منم ! دوما اصن دوست دارم دکمه هام باز باشه . . سوما در نرو ، داریم حرف می زنیم.سر عقب کشیدم :- حوصله ي حرف زدن ندارم . . . . . . بریم میران ؟سري به تاسف تکون داد و زیر لب گفت :- خودِ کله شقِ علیرضایی !برنده نگاهش کردم ، نیشخندي گوشه ي لب داشت :- هان ؟ بهت برخورد ؟با انگشت اشاره ي دست راست کوبیدم وسط سینه اش از بین دکمه هاي بازش :- من اصلا شبیهش نیستم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧١خندید . . . بلند و پر صدا ، سام با لحنی محتاط گفت :- هی بچه ها ، دعوا نشه خواهشا !کیارش عقب نشست و روي مبل دوباره جاي گرفت :- هستی آقا پسر . . . هستی ! رفتارت دقیقا عین خودشِ . . نمی خواي قبول کنی به ما ربطی نداره . . !لعنت به این بغضی که چسبید بیخِ گلوم ، بی محلی هاي ترانه کم بود ، نیش و کنایه هاي کیارش هم اضافه شده بود .. برادري که هیچ وقت فکر نمی کردم اینطور تو روم بایسته ، صدام لرزید وقتی داد زدم :- من شبیه اون بابات نیستم !وقتی که در محکم پشت سرم بسته شد توجهی نکردم به صداي زدن هاي میران . .من شبیه علیرضا نبودم . . من شبیه اون مرد نبودم !من فقط ترسیده بودم !***دوباره دست کشیدم به پیشونی ام . . . مغز در حالِ انفجارم ، دچار یخ زدگی هم شده بود . . هواي سرد زمستون رحمنکرده بود حتی به سري که دوباره دردمند شده بود . . .کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم . . خسته بودم ، خیلی !فکر نمی کردم پدر شدنم این همه دردسر داشته باشه ! طوري که حتی یادم بره باید خوشحالی می کردم و شکري بهدرگاه خدا !اهورا روي تشک مخصوصش ، خوابیده بود روي زمین ، کنارش زانو زدم ، خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم . . . ولی اینخم شدن مساوي بود با موجی از درد که از مخچه شروع شد و تموم سرم رو در برگرفت . . . آخی کردم . . بی حال رويزمین کنار پسرم دراز کشیدم . . . تازه تونستم ترانه رو ببینم تکیه زده به در آشپزخونه ، نگاهم رو به موهاي فرق شدهاش دادم و لب زدم :- سلام عزیزدلم . . خسته نباشی . . .چیزي نگفت . . . سرم رو کج کردم :- قرار بود من حرف نزنم . . نه تو !تبسمی رو که می رفت روي لبش بشینه ، خفه کرد ! اخم جاخوش کرد بین ابروهاي نازنینش . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٢به پهلو چرخیدم و به اهورا نزدیک شدم . . بوي تنش ، بوي بهشتِ بچه گانه اش مستم کرد . . حداقل کمی کم شد ازدردم . . .به نیم رخش زل زدم . . . این پسر چه سرنوشتی داشت ؟ بزرگ که می شد ، وقتی می فهمید فرزندخونده اس ، چهفکري می کرد ؟ چه واکنشی نشون می داد . . بی اختیار گونه اش رو بوسیدم . .نقی زد و سرش رو تکون داد . . . نیرویی تو تنم نمونده بود براي خندیدن یا حتی لبخندي کوچک !صداي سرد ترانه باعث شد نگاهی بهش بندازم ، بالاي سرم ایستاده بود :- نکن ! بد خواب میشه !نیم خیز شدم و مچ دستی رو که ازم دور می شد گرفتم ، بوسه اي نشوندم روي رگش :- هر کاري بگی میکنم . . ولی باهام حرف بزن !دستش رو عصبی پس کشید . به زحمت بلند شدم و دنبالش راه افتادم . . . . نشست پشتِ میز و کارد به دست گرفت . .پیازي بین انگشت هاش نشست و نگاهم رفت پی تکه هایی که روي هم توي ظرف تلمبار می شدن . . .سرم رو رويِ میز گذاشتم :- درد می کنه ترانه . . . سرم درد می کنه !دست کشیدم بین موهام :- ریشه هاي موهام دلشون تنگ شده واسه اینکه لمسشون کنی . . .از پایین به چشم هاي سرخش نگاه کردم :- بگی بمیر ، میمیرم . . ولی اینطوري ازم دوري نکن !سخت و سنگی گفت :- یه مسکن بخوري خوب میشی !بلند شدم ، پشت صندلیش ایستادم و سایه انداختم روي تنش :- مسکن من تویی !صورت جلو بردم که با دسته ي کارد کوبید روي گونه اش ، زیادي خشن شده بود ! :- بهت گفتم بهم نزدیک نشو . . نمی فهمی ؟گوشه هاي چشم هام می سوخت ، از شدت باز شدنشون ! کارد رو روي میز انداخت و داد زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٣- بهت میگم نزدیکم نشو لعنتی . . باهام حرف نزن . . . نمی خوام مسکنت باشم . . نمی خوام اصن صدات رو بشنوم . .. به درك سرت درد می کنه . . به درك حالت خوب نیست ! من چی کار کنم ؟صداي گریه ي اهورا که بلند شد دوید توي سالن . . . مات و متحیر خیره به جاي خالیش . . . چه حالی داشت ترانه ؟مگه چه کرده بودم باهاش که هیچ طوري کوتاه نمی اومد ؟ مگه چه قدر عذابش داده بودم که اینطور تاوان می گرفت؟هق هق هاي ترانه هم که قاطی شد با جیغ هاي اهورا تن خسته ام رو به سالن کشیدم . . پسرکمون رو بغل کرده بود ،سرش رو تو گردن باریکش فرو کرده بود و شونه هاش می لرزید .با زانو زمین خوردم کنارش . . . درد سرم هر لحظه بیشتر می شد ولی درد چه معنی داشت وقتی سه نفر از عزیزترینهاي زندگیم داشتن گریه می کردن ؟ ترانه ، اهورا و بچه ي توي راهم ! بچه اي که اشک هاش بسته بود به اشک هايمادرش همونطوري که تغذیه اش بسته بود به مادرش !دست هام رو دور شونه اش که پیچیدم بدون امتناع خزید توي آغوشم . . . سر گذاشت روي سینه ام ، بوسیدم فرق سرشرو :- جونم عزیزم . . جونم . . . . گریه نکن . . گریه نکن . . بمیرِ کیان که دلیلِ گریه هات . .صداي خفه اش رو از جایی نزدیکِ قلبم شنیدم :- خدا نکنه . . .دست کشیدم روي سر اهورا ، سر خم کردم و زیر گوشش گفتم :- تو چرا گریه می کنی هلوي بابا ؟با چشم هاي پر اشک و سرخ خیره ام شد . . معلوم بود بدجور از خواب پریده . . بوسیدم پلکش رو که گرماي نفس ترانهرو رويِ پیشونی ام حس کردم . . و بعد نرمی اي نشست روي شقیقه ي پر از دردم . . . آروم گفت :- ببخشید !سر پیش بردم که انگشت روي لبم گذاشت :- نه . . . الان نه . . . هنوز دلخورم ازت . . هنوز دوست ندارم بهم نزدیک بشی. . .پیشونی تکیه زدم به پیشونیش:- دِ بی انصاف دارم هلاك می شم !تلخ شد:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧۴- همه ي شما مردا فقط به همون فکر می کنین . .بی رمق خندیدم :- به کدوم ؟چشم غره رفت :- همون !ابرو بالا انداختم :- کدوم ؟اهورا پرید بین حرفامون :- بو و و و و و !با چشم اشاره زدم به پسرکم :- بیا . . اینم اعتراض کرد !دوباره چونه اش لرزید :- سرت خیلی درد می کنه . . . نه ؟فقط بهش خیره موندم . . . زن بودن و مادر بودن به معناي تمام برازنده ي چشم هاي خوشرنگش بود . دست کشید بهسرم :- برو بخواب برات یه مسکن بیارم . . .اهورا غرغر کرد ، نگاهش کردم ، خیره شد تو چشم هام و دوباره نامفهوم چیزهایی گفت ، دلم دست وپاش شل می شدوقتی لب و لوچه ي آویزونش رو می دید . . . به آغوش کشیدمش ، ترانه رو رها کردم و گفتم :- همین که کنارم باشی خیلیِ !تن رو تخت که انداختم ، اهورا که روي سینه ام خوابوندم و خیره شدم به چنگ زدنهاش به تنم یه چیزي توي دلم جشنراه انداخته بود ! انگار سلول هاي تنم داشتن می رقصیدن از خوشی . . . ترانه پرچم سفید نشون داده بود . . . . صلح کردهبود !چند لحظه بعد زانو زد کنار تخت و قرصی کف دستم گذاشت . . . چشم هام میخ شده روي صورتش ، بلعیدم و آبی همروش !