جایی نرو24
لیوان رو که به دست گرفت ، نگاهی به اهورا کرد و گفت :- می خواي بخوابی بذارش کنارت . . اینطوري می افته . .خواستم حرفی بزنم که دوباره اخم کرد ! ! :- در ضمن ، هنوز نمیخوام صدات رو بشنوم !سلول هاي تنم رو منهدم کرد ! همگی سرجاشون نشستن و پرچم سیاه رو بالا آوردن . . . تو دلم ، بدون مهربونی ترانهعزا بود !***خمیازه اي کشیدم و در رو به عقب هل دادم . . . خسته از یک روز پر کار نگاهم رو توي خونه چرخوندم . . ترمه رويمبل اهورا به بغل به خواب رفته بود . . کنارشون زانو زدم . . بوسه اي روي موهاي گیس شده اش و بعد روي ابریشمهاي پسرکم زدم . . . قامت راست کردم و دنبال ترانه گشتم . . توي آشپزخونه اثراتش بود ، غذاي پخته شده ولی خودشنبود !دکمه هاي پیراهن باز کردم و به سمت اتاق رفتم . . در رو که باز کردم با دیدنش که خم شده بود و دست روي شکمداشت هل شده قدم هام رو بلند کردم و روبروش زانو زدم :- ترانه ؟ خانمی ؟ چی شدي ؟نفسش رو به سختی بیرون داد و دستم رو پس زد :- خوبم . . !بلند شد و من مثلِ جوجه اردك به دنبالش راه افتادم :- مطمئنی خوبی ؟ چرا دلت رو گرفته بودي ؟ درد می کنه ؟ خوبی ؟ بچه خوبه ؟ مشکلی نداري ؟ناگهان ایستاد و دست هاش رو رويِ سینه ام گذاشت :- خوبم ! خواهشا سوهان مخم نشو !با لب هاي آویزون نگاهش کردم که راه آشپزخونه رو در پیش گرفت . . . . برگشتم توي اتاق و پیراهن از تن بیرونکشیدم ولی دلم آروم و قرار نداشت !کلافه موهام رو به چنگ کشیدم و دلم پام رو به حرکت وا داشت سمتِ آشپزخونه !حق داشت ! ترانه باز دست به شکم گرفته ، دستِ دیگه تکیه به میز ، خم شده بود . .نگران نزدیکش شدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧۶- چرا لج می کنی ؟سر بلند کرد ، صورتش در هم بود :- میگم خوبم !پرخاش کردم ، دستِ خودم که نبود ! :- از من متنفري ، با بچه ي خودت هم مشکل داري ؟ !بغض کرد . . . چونه اش لرزید ، کنارش ایستادم و دست هام رو دورش پیچیدم :- از کِی اینطوري شدي ؟جمع شد بین بازوهام :- از سر ظهر . . . کیان ؟ بچه ام طوریش نشه . .نگران هدایتش کردم سمتِ سالن :- مشکلت چیه ؟ لک دیدي ؟ هان ؟ چی شده قربونت برم ؟ترمه پریده از خواب با ترس گفت :- چی شده آبجی ؟انقدر بزرگ شده بود که بفهمه یه چیزي درست نیست !سر تکون دادم :- هیچی نیست عزیزم . . می تونی مراقب اهورا باشی تا ما بریم و بیایم ؟چشم هاش دو دو میزد ، ترانه چنگ زد به ساعدم :- نمی خواد کیان . . ترمه نمی تونه !رنگش پریده بود . . . مُهر محبت نشوندم روي شقیقه اش :- یعنی چی نمی خواد ؟ خداي نکرده تو یه چیزیت بشه چی کار کنم ؟ترمه ، دست کشید به سر اهورا :- می تونم کیان جون . . می خواي آبجی رو ببري دکتر ؟ من می تونم مواظب اهورا باشم . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٧ترانه مظلوم جمع شده بود توي آغوشم . . رمق نمونده بود به تنش . . از کِی درد داشت و منِ پر مدعا بی خبر بودم ازش! ؟به زحمت لباس به تنش کردم . . با لب هایی لرزون گفت :- کیان ؟ جوجه چیزیش نشه . . . هان ؟ خوبه دیگه ؟لبخند زدم بهش . . . با کلی شک و تردید :- چیزي نیست قربونت برم . . . یه دردِ طبیعیِ !و توي دلم فریاد کشیدم که تو چه می دونی از زنِ باردار ؟مدام لب می گزید و دستم رو می فشرد و من به سختی لباس به تنش می کردم . . . داشت با تمام قوا تلاش می کردکه فریاد نزنه . . . و هر لحظه دلم خالی تر می شد با دیدن پلک هایی که روي هم می فشرد . . .توي ماشین که نشست صداش رو رها کرد . . . دست می کشید روي شکمش و اسمم رو فریاد می زد . . . دوست نداشتاهورا و ترمه بترسن . . . این دختر کِی انقدر بزرگ شده بود توي زندگی ؟به سرعت می روندم . . دست گذاشت روي دستی که دنده رو مشت کرده بود . . . نفس نفس زنان گفت :- نترسیا . . هیچی نیست . . خب ؟ نترس !دلم می خواست بلند و تلخ بخندم . . . چی تو سر کوچیکش می گذشت ؟ چی ؟ !نگاه به جلو خیره ، سر کج کردم ، دستش رو بالا آوردم و بوسه نشوندم روي پوستِ سردش :- تو خوب باش . . من از هیچی نمیترسم . . از هیچی !حیاط بیمارستان که شد محل توقف ماشین ، در رو که باز کردم و روي دست هام گرفتمش . . نگاهش رو دیدم خیره بهصورتم . . . آروم گفت :- نترس . . خب ؟ !بغض به گلوم چنگ زد . . . . نالیدم :- چرا اینطوري می کنی آخه ؟لب پایین رو به دندون گرفت . . . سرش رو به سینه ام چسبوندم . . . خدایا ، قرار نیست که ازم بگیریشون . . قرارِ ؟!***دست کشیدم به موهاش و خسته رو به سامیار نگرانِ پشتِ خط گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٨- خوبه . . فعلا خوبه . . کی به تو خبر داد ؟صداش می لرزید :- ترمه وقتی دیر کردین ترسید . . .پلک ترانه لرزید . . خم شدم و دستی رو که آنژیوکت بهش وصل بود ، بوسه زدم . . . . :- اهورا و ترمه خوبن ؟پوفی کرد :- خوبن . . . بیدار شد بهم اس بده . . خب ؟ !آهی کشیدم و دست کشیدم روي ابروهاش :- باشه . . . شیر خشکِ اهورا تو کابینتِ بالايِ یخچالِ ها ، اگه دیر وقت بیدار شد ، شیر درست کنین بهش بدین بخوره. . اگه بد خواب شد ، شکمش رو بمالی راحت می خوابه . .باشه اي گفت و بعد از خداحافظی اي کوتاه ، تماس قطع شد . . خیره ي صورت رنگ پریده اش موندم . . . اگه چیزیشمی شد چه به روزم می اومد ؟اگه بچه ي از راه نرسیدمون از بین می رفت ، چطور می تونستم با خودم کنار بیام ؟چه می کردم با دلی که لرزید تا پزشک از اتاق بیرون بیاد و با اخم بگه فشار عصبی باعث دردهاي ترانه اس ؟چشم هاي خسته ام رو بستم . . . . . شانسِ من بود که بخشِ زنان پر بود و تختی نبود براي بستري شدنِ ترانه و همینباعثِ موندنِ من شده بود کنارِ همه ي زندگیم !انگشت هاش رو به بازي گرفتم که صداي گرفته اش باعث شد پلک هام از هم فاصله بگیره :- کیانم ؟دلم پر پر زد با میمی که چسبوند ته اسمم ! از جا پریدم و خیمه زدم روي تخت :- جونِ دلم عزیزم ؟ خوبی ؟هق زد و قطره اي اشک راه گرفت روي گونه اش :- جوجه ام !تلخ خندیدم :- مگه مرغی شما ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٧٩نفس هاش منقطع بیرون می اومدن :- شرمنده ات شدم آخر ؟ لجبازیم بیچاره ام کرد ؟انگشت هام نشست روي لبش :- نه عزیزم . . نه خانمم . . نه . . بچه ات هم خوبه . . . خوبِ خوب !می تونستم حرکت لب هاش رو زیر دستم حس کنم :-خدا رو شکر . . .نوازش کردم موهاش رو تا آروم بگیره . . بد جور ترسیده بود !آروم که گرفت ، گونه اش که کمی رنگ گرفت ، آهسته گفت :- کیان ؟خیره ي تارهاي بیرون زده از کلاه بیمارستانش گفتم :- هوم ؟صداش لرزید :- ازت متنفر نیستم ها . . .اخم کرده نگاهش کردم :- هوم ؟ !سر کج کرد :- گفتی ازت متنفرم . . نیستم . . . فقط لج کردم باهات . . .زمزمه وار پرسیدم :- چرا خانمم . . . واسه چی ؟کمی اخم کرد و دستش رو آروم کشید روي شکمش :- مطمئنی حالش خوبه ؟ !دستم نشست روي دستش :- آره . . خوبِ خوب . . . فقط یه کم عصبی شدي لج کرده باهات !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٠ابروهاش بالا رفت ، خندیدم :- چیه ؟ فک کردي فقط خودت بلدي لج کنی ؟ملحفه رو بیشتر روي تنش کشیدم :- من که خونه نبودم ، واسه چی عصبی شدي ؟زبون روي لب کشید :- وقتی یادم اومد بدونِ صبحونه رفتی . . از دست خودم عصبانی شدم . بعد هی خودخوري کردم . هی . . . خب مرورکردم روزاي گذشته رو . . . تا به خودم بیام ، دیدم . . . دل درد داشت می کشت منو ! همه اش می ترسیدم بچه . . . بچه. . سقط شده باشه !و گریه اش شدت گرفت . . . !لبه ي تخت نشستم و آروم صداش زدم . . اما دست هاش شدن پوشش براي صورتش . مچ دستش رو گرفتم :- هی . . . دختره ! . . . هی !با لب هاي جلو داده نگاهم کرد :- تموم شد . . خب ؟ تموم شد . . . این یه نشونه بود برامون که انقدر همه چیز رو کِش ندیم . . هم من اشتباه کردم . .هم تو . . بیا دیگه بهش فکر نکنیم . . ما دوتا بچه داریم . . یکی هنوز تو راهِ و اون یکی یه عالمه سال جلوش داره کهباید مراقبش باشیم . . بیا فراموش کنیم این چند روز رو . . . . .بعد از کمی مکث ، خیره به مردمک هاي دوست داشتنیش لب زدم :- می بخشی من رو ؟آهسته و عمیق نفس گرفت و گفت :- ازم دلخور شدي چون گریه می کردم و می گفتم مادر بچه ات شدم . . می دونی چرا گریه می کردم ؟کمی خودش رو بالا کشید و باز چهره در هم کشید :- من فقط ترسیدم کیان . . از حرف مردم ، از شکِ تو . . نمی دونم چرا . . انگار همه ي چیزهایی که شنیده بودم یهوهوار شد سرم . . بی دلیل . . . به خدا بی دلیل . . ترسیدم از اینکه اهورا رو ازم بگیرن . . همین . . به خدا همین . .لبخند نشست روي لبم ، فاصله ها رو که برداشتم برام دیگه هیچی مهم نبود . . ازش دور شدم و آروم گفتم :- مهم نیست . . دیگه مهم نیست . .یه چیزایی یادمون رفته بود . . . اینکه این بچه اي که تو شکمِ توئه ، هدیه اس . .داشتیم دستی دستی هدیه مون رو از بین می بردیم . . . حالا که هست ، سالمِ بی خیال لج و لجبازي شیم . . قبولِ ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨١انگشتِ کوچیکِ دستِ راستم رو جلوش گرفتم . . . با چشم هاي اشکی ، صورت گُر گرفته و لبی باز شده به لبخنديضعیف خیره شد به انگشتم . . . کمی بعد که کوچیک ترین عضوِ خانواده ي دست هامون با هم گره خوردن ، صدايخنده هامون پیچید توي اتاق . . همین بود ، من همین رو می خواستم . . این خنده هاي دوست داشتنی رو !***آب دهن اهورا که روي دستم ریخت چشم هام رو باز کردم . . . سرش کج بود و گونه اش کشیده شده بود روي بازوم .. جاي ترانه خالی بود و اخم هام با دیدن پتوي کنار زده شده توي هم رفت . . سر کوچیک اهورا رو روي بالش گذاشته ،خم شدم و تی شرت رو از پاي تخت برداشته و راهی سالن شدم . . نوري که از آشپزخونه بیرون می زد ، مثه شیرینیهاي هانسل و گرتل من رو به سمت ترانه هدایت می کرد . . پشت به من بود ، صداش زدم ، برگشت ، با دیدنش ابروهامبالا پرید !چشم هاي گرد ، انگشت اشاره توي دهان و شیشه ي مرباي آلبالو توي دست !با بهت گفتم :- چی کار داري می کنی ؟انگشتش رو بیرون کشید و آب دهن فرو داد :- هوم ؟ هیچی !نزدیکش شدم ، سر پایین انداخت . شیشه از دستش کشیده و دست زیر چونه اش گذاشتم :- خانمی ، ویارت گرفته بود ؟ !دوباره صورت از دستم کشید :- اوهوم . . .سرم رو خم کردم . . صورتش گلگون بود . . خندیدم و پیشونیش رو به سینه ام چسبوندم :- اي جانم . . . بمیرم واسه تو و جوجه ات و ویارت !با انگشت روي بازوم خط انداخت :- خدا نکنه . . . کیان ؟چونه روي سرش گذاشتم :- هوم ؟بعد از کمی مکث گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٢- مربام رو بده بخورم !خنده ام رو قورت دادم :- نمیدم !مظلوم نگاهم کرد :- بده دیگه . . بچه امون مثه تو میشه ها !ابروي راستم رو بالا فرستادم :- مگه من چمه ؟ !شیشه رو از دستم قاپید و ریز ریز خندید :- هیچی . . . ! شیشه ام رو میخواستم !و بعد دوباره انگشت توي شیشه فرو برد وبا لذت توي دهن کشید . . . چشم هاش رو بست و من با نهایت محبتی کهمی تونستم به اون و بچه ي تو راهمون داشته باشم خیره اش شدم . . با لبخند . . تا اینکه اهورا باز آژیر کشیدن رو ازسر گرفت . . !پسرك چشم نداشت لحظه اي با مادرش تنها باشم . . . از هفته ي پیش که ترانه از بیمارستان مرخص شد ، هر لحظهاي که ممکن بود عاشقانه اي بینمون رخ بده با هوشیاري اهورا ، این فرصت از منِ بینوا گرفته شد !سري به اتاق زده و با دیدن صورت سرخ از گریه اش محکم توي آغوشم جاش دادم . . . همین که گرماي تنم رو حسکرد دست از گریه برداشت ، دست کوچیکش تی شرتم رو به چنگ کشید . . . دوباره به آشپزخونه برگشتم . . . ترانهشیشه شیر رو به دستم داد و دوباره به شبیخون زدن به شیشه ي مربا ادامه داد . . .اهورا روي پام نشسته بود و هر چند لحظه بین خواب و بیداري مکی به شیرش میزد !ترانه فارغ از خوردنِ مربا ، زبون روي لب کشید :- چه قدر مزه داد کیان !اهورا توي خواب آهسته گفت :- بو و و و و !سرش رو بوسیدم :- تو هم که کلا همه چی رو بو می بینی !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٣چشم باز کرد و بلند تر و با لحنی عصبی گفت :- بو و و و و !دست کشیدم روي شکمش که بخوابه و دست از سرِ این بويِ ناشناس برداره !نیم ساعت بعد تو تاریک و روشن اتاق نشسته بودم و به خونواده ي کوچیکم نگاه می کردم . به ترانه اي که صورتشکنارِ صورتِ اهورا بود و انگشتِ شستش توي دستِ تپلِ پسرکمون . . .پتو رو تا شکم ترانه بالا کشیدم که تا روي پاي اهورا رسید . . . ریه هام عمیق پر و خالی شدن . . . این زندگی من بود .. همین هایی که توي تخت بودن . . !***یک ماه بعد . . .- خُب ! اینم شازده پسرتون . . . سالمِ سالمِ !چشم هاي گرد شده ي من و ترانه خیره بود به مانیتور . .با تعجب گفتم :- پسرِ ؟دکتر خندید :- بله . . . چهار ماهش هم هست !رو به ترانه گفتم :- من کِی چهار ماه پیش . .که دست هاش نشست روي لبم :- کیان !قهقهه ي دکتر اتاق رو پر کرد . ترانه سرخ شد و لباسش رو مرتب کرد . . . کاش دکتر نبود و من می تونستم به خوبیشادیم رو با ترانه شریک بشم ! ولی فعلا باید کمی ، تنها کمی خودم رو نگه می داشتم !دست پشتِ کمرش گذاشته و کمک کردم توي تخت بشینه ، دکتر عینک به بینی زد :- اوضاع خوبه . . . فقط ترانه جون باید بیشتر مراقب خودش باشه . . . هنوز مثه اینکه کمی عصبیِ . . .نگاهی به ترانه کردم که لب گزید و چشم هاش پر شد . . پوفی کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨۴- بله خانم دکتر . . شما که از قضیه ي اهورا خبر دارین ؟ کم کم اون موعدِ شش ماهه داره نزدیک میشه و ترانه مرتباسترس داره که نکنه بچه رو ازمون بگیرن !دکتر با مهربانی خیره ي ترانه شد :- عزیز دلم . . دختر خوبم . . شما انقدر به اون کوچولوي دوست داشتنی محبت کردین که هر کسی که نگاهش بهشبیفته متوجه این موضوع میشه . . تو علاوه بر اهورا یه بچه ي دیگه هم داري که خیلی خیلی خیلی بهت وابسته اس . .کوچکترین تنشی که تو حس می کنی تو روح و روان اون بچه تاثیر میذاره . . . آروم باش . .. به خدا توکل کن و مطمئنباش اهورا پیشتون میمونه . . .ترانه دست کشید زیر چشمش :- می ترسم ! می ترسم . . . یه ترسی افتاده به دلم که . . .لب هاش رو به هم فشرد . . . بی توجه به حضور دکتر ، دست هام رو دورِ شونه اش حلقه کردم و سرم رو به گوششنزدیک :- خانمی ؟ باز شروع کردي ؟ من که بهت گفتم هر کاري بتونم انجام میدم که اهورا پیشمون بمونه . . از چی میترسیآخه ؟پچ پچ کرد :- دکتر اینجاست ! کله رو ببر اونور !خنده ام گرفت و سر پایین انداختم تا چشمم نخوره به زنی این روزها بیشتر از حتی خودِ ما از وضعیتِ بچه هامون خبرداشت !نیم ساعت بعد دوش به دوش هم از مطب خارج شدیم . . . پیامکی براي کیارش فرستادم . . . به دقیقه نکشید زنگ زد:- هان ؟ چیه ؟ تحفه ي عمو چیه ؟خندیدم :- پسرِ !فریادِ خوشحالیش رو حتی ترانه هم می شنید و لبخند می زد . . شیرین !ترانه با ابرو اشاره زد ، گوشی رو فاصله دادم :- هوم ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨۵با گونه هایی سرخ شده گفت :- بهش بگو توت فرنگی یادش نره . . . !با لبخند و چشم هایی که خیره ي صورتش بود ، پیام رو به کیارش رسوندم . . چشمِ کشداري نثارم کرد ، برادر گلخونهدار به درد همین روزها می خورد !تماس رو قطع کردم و در ماشین رو براي ترانه باز کردم :- دوست دارم هر چه زودتر بریم خونه !خندید :- چرا ؟شیطنت موج می زد توي وجودم :- خب یه کم خوشحالی باید بکنیم که . . . نه ؟پررویی حواله ام کرد و بلافاصله مشتی به بازوم . . . خندیدم . . . انقدر خندیدن توي زندگیم راحت شده بود که انگارنه انگار من مردي بودم که زندگیم توي سیاهی غرق بود . . .اما کمی بعد ترانه خیره به روبرو و غرق در فکر شد . . . دستم رو روي دستش نشوندم :- بلوط ؟پلک زد ولی نگاه از نقطه اي که مردمک هاش ثابت بودن برنداشت :- اهورا میمونه دیگه . . . نه؟چطور می تونستم بهش ثابت کنم که دلیلی نیست که اهورا بره ؟ :- آره عزیزم . . . میمونه . . . این چه حسیِ که تو داري ؟ ما هیچی براش کم نذاشتیم . . نه عاطفی ، نه جسمی نه مالی. . . پس چرا انقدر می ترسی ؟دستش لرزید ، بیشتر فشردمش ، صداش هم از دستش پیروي کرد :- نمیدونم . . . نمیدونم کیان !ساکت موندم . . . چیزي نداشتم بهش بگم . . این روزها تمام سعیِ منِ بی عرضه براي آروم کردنش نتیجه اي نداشت .. . کافی بود لحظه اي تنهاش می ذاشتم که رنگ از رخش بپره و خیره به اهورا اشک بریزه !تلفن که زنگ خورد دوباره نگاه بهش دادم . . . سام بود . . با لبخند گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨۶-بیا . . فک کنم اهورا مخشون رو خورده !گوشی رو از دستم قاپید و روي آیفون گذاشت . . سر و صداي بچه ها فضاي کوچیک اتاقک ماشین رو پر کرد ، سامیاربا خوشی گفت :- به مهدکودك ما خوش آمدید ! چی شد ؟ جوجه چیه ؟ترانه با بغض خندید :- پسرِ . . . فک کنم مثه داداشش شیطون باشه . . .صداي جیغ و سوت نشون از این داشت که جمعشون جمع بود . . جیغ هاي گلاویژ و خنده هاي هیوا رو می شد از بیناون همه سر و صدا تشخیص داد . . تکیه زدم به صندلی و نگاهم رو دوختم به همسرم . . به کسی که این روزها بچههاش نقشی پررنگ توي زندگیش داشتن . . . حتی پررنگ تر از من !پلک هام رو لحظه اي بستم و از ته دل از خدا خواستم حتی درصدي شانس براي تحقق ترس ترانه وجود نداشته باشه ،چون حتی من هم لحظه اي زندگی رو بدون حضور پسرکی که این روزها لثه هاش می خارید براي جوونه زدن دندون ،نمی تونستم تصور کنم !***ترانه :دستی به صورت عرق کرده ي اهورا کشیدم و شیشه رو از لب هاش فاصله دادم .. هنوز مک می زد !آروم پیشونی اش رو بوسیدم . . .با صداي سام سرم رو بلند کردم :- اي جان . . چه مظلوم خوابیده . . ولی حیف که ایستگاه آخر !انقدر غرق صورت پسرکم بودم که متوجه گذشت زمان نشدم ، تشکري کردم رو به سام گفتم :- امیدوارم کیان موافقت کنه !ابروهاش بالا پرید :- مگه قرارِ کیان بگیردش ؟اخم کردم که خندید ، پیاده شد و در رو برام باز کرد . . . آروم اهورا رو به دستش دادم ، رو به فرشته گفتم :- ببخشید مزاحم شدم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٧لبخند زد :- این حرفا چیه ؟ اتفاقا خوشحال شدم . . دوست داشتم منم یه کمکی بهت کرده باشم . . .سام همونطور که به سمتِ در می رفت گفت :- کیسه ي داروهاش رو برداشتی ؟نگاهی به کیفم کردم ، کلید رو برداشتم و در رو باز کردم :- آره داداش . . بدش من حالا . . .آروم سر اهورا نشست روي شونه ام . . غري زد ، زیر لب گفتم :- جونم عزیزم . .سام با لذت خیره ام بود ، با حرکت سر ازش پرسیدم " چیه ؟ "آهسته گفت :- خواهر کوچولوي من رو ببین . . چه قدر بزرگ شده . . حالا دو تا بچه داره !خم شدم و پیشونیم رو بوسید وزمزمه کرد :- خانم شده ! بزرگ شده . . . اي جانم . . .صداي نق نق اهورا بلند شد . . سام زیر گوشش گفت :- داییتم خُلِ ! نذار بابات بیاد طرفش ، نه من !خندیدم . . . مشتِ کوچیک اهورا رو بوسید و رفت . . رفتنشون رو به تماشا نشستم انقدر که محو شدن توي خیابون اصلی. .پسرکم داشت دندون درمیاورد وکمی بد خلق بود . . شبا مدام گریه می کرد و هر چیزي به دستش می رسید توي دهنفرو می کرد ، هر چیزي حتی گوشِ کیانمهر رو وقتی تو آغوشش بود و سرش کنار صورتِ پدر !امروز که بیقراري کرد تصمیم گرفتم سري به پزشک کودکان بزنم ولی به جاي کیانمهري که سرش شلوغ بود از کارهايشرکت ؛ با برادرم تماس گرفتم . .با دیدن ماشین پارك شده ي کیان لبخندي زدم . . . برگشته بود . . .کیفم رو روي مبل پرت کرده و اهورا رو به اتاقش بردم و قبل از رسیدن به اتاق بچه نیم نگاهی به اتاق مشترکمون کردم. . خوابیده بود !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٨اهورا رو که توي تختش گذاشتم و بوسه اي روي سرش نشوندم ، دلم راه کج کرد سمتِ اتاقی که شاهد شیطنت هايعاشقونه مون بود . . .کتش پاي تخت افتاده ، پاي راست آویزون از تخت و دکمه هاي پیراهن باز ، با لب هایی که از هم فاصله داشتن خوابیدهبود . .خیره شدم به صورتش . . . دو ماهِ سخت رو پشت سر گذاشته بودیم . . . از خبرناگهانی بارداريِ من تا بدخلقی هاي کیانو لجبازي هاي من . . ولی همه چی گذشته بود جز یک چیز . . . . !ابروهايِ مشکیش توهم گره خورده بود ، دستم رو از لايِ دکمه هاي باز پیراهنش فرو بردم و گذاشتم رو قلبش . . . . . .دستم سرد بود و من چه ساده فکر میکردم خوابش انقدر عمیقِ که متوجه نمیشه !کیان کی سنگین خواب بود که این دوم بارش باشه ؟ !چشمهاي نقره فامش که تو نگاهم گره خورد ، آروم سر لغزوندم بین بازو و بدنش . . . . نمیدونم چرا تاب و توان خیرهشدن تو چشمهايِ پر محبتش رو نداشتم . . .دست گرمش روي دستم ، روي قلبش جا گرفت ، صداي گرفته اش رو شنیدم :- کجا رفته بودي بلوط کوچولو ؟ !نیم خیز شد وکمی عقب کشید ، به تخت تکیه زد و من رو هم همراه خودش بالا برد . . . دست می کشید روي موهام .. دست کشیدم روي قلبش ، نوازشِ قلبِ این مرد فقط و فقط حق مسلمِ من بود . . . هیچ احدي هم ، حق نداشت دستبکشه بهش !زمزمه کردم :- اهورا واسه خاطر دندوناش بی قراري می کرد . . بردمش دکتر !لبهاش نشست روي دستم :- خسته نباشی خاتونم . . ببخشید . . . هیچ وقت کمک دستت نیستم . .خندیدم . . . بهترین موقعیت بود براي جلب رضایتش :- کیان ؟خندید :- جون کیان ؟ هواییم نکن دختر ، جوجه ات دست و پام رو بسته . .کمی لبم رو کش دادم ، دستم رو بیرون کشیدم و نشستم ، زبون روي لب سابیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٨٩- میگم تو . . . تو براي کیارش . . . خب . . کسی رو در نظر گرفتی ؟ابروهاش رو کمی بالا داد :- نه . . . چطور ؟!دستم دکمه هاي پیراهنش رو به بازي گرفت :- خب . . . ببین . . پیمان رو که میشناسی ؟و دلم قهقهه می خواست ! مگه می شد کیانمهر مردي رو نشناسه که هنوز هم که هنوز بود حساسیت داشت نسبت بهش؟همچنان ساکت موند ، پوفی کردم و گفتم :- پروانه !متعجب گفت :- هان ؟ !از دیدن چشم هاي درشت تر شده اش دلم قنج رفت ، دست کشیدم روي پلکش :- میگم پروانه ! خواهر پیمان . . دختر خوبیِ !داشت توي ذهنش می گشت . . مگه کیان چند بار روي پروانه دقت کرده بود که خصوصیاتش رو به یاد داشته باشه اما. . .- همون که پاي راستش یه کم محدودیت حرکت داره ؟اخم کردم :- مگه چیه ؟ دختر به اون خوبی ، به اون خانمی ؟اخم کرد :- چیه ؟ چون داداشم ، مامان باباش بالا سرش نیستن باید بره با یکی مثه پروانه ازدواج کنه ؟مات و مبهوت خیره اش موندم . . انگار فهمید حرفش به مذاقم خوش نیومده که پوفی کشید :- اي خدا بگم چیکارت نکنه کیارش . .دستم رو گرفت و خیره شد توي چشم هام :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٠- آخه چرا فک کردي پروانه به دردِ کیارش می خوره ؟دلخور از حرفی که زده بود دست پس کشیدم :- مگه چشه ؟ دختر به این خوبی ، به این خانمی . . . حالا چون یه کم پاش سخت خم و راست میشه نباید ازدواج کنه؟ مگه داداش تو چی داره ؟خندید . . انگشت اشاره اش رو روي گونه ام کشید :- اي جان . . چه حرصی هم میخوره . . . من شرمنده . . بد حرف زدم . . . . ولی خب . . اون پیمان . . .دردش رو فهمیدم :- آهان ! تو با پروانه مشکل نداري ، با داداشش مشکل داري . . .لب هاش رو روي هم فشرد ، موهاي پشت دستش رو نوازش کردم :- تو هنوزم گیري سر پیمان ؟ با اینکه می دونی مثه سام دوستم داره ؟لب جلو داد :- مثه سام نه . . دِ لامصب فک می کنه تو واقعا خواهرشی ! آنچنان روت غیرت داره دوست دارم گردنش رو بشکنم ! ازسام سخت تر می گیره . . . ! همه اش هم می خواد تو رو از من دور کنه !به مردِ بهونه گیرِ کوچیکم خیره شدم . . ! هیکلش درشت بود ولی به موقع از یه بچه ي دو ساله هم کم سن تر می شد!خندیدم :- خب من کنارش بزرگ شدم . . همیشه همینطوري بوده !نگاه بدي کرد به من و گفت :- الان که دیگه بچه ي من توي شکمتِ که نباید انقدر غیرت داشته باشه . . ولش کنی شبا میاد پشتِ در اتاق خوابمونمیشینه !دستم روي دهنم نشست از تخس بازي هاش ! که صداي خنده ام اهورا رو بیدار نکنه . . . محو صورتم زمزمه کرد :- چه قشنگ می خنده . .هنوز که هنوز بود ، صورتم سرخ می شد از عشقی که موج می زد توي نگاهش . . .نفس عمیقی گرفت ، دستی به موهاش کشید و گفت :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩١- با کیارش حرف می زنم . . اونه که باید رضایت بده . . پیمان راضیِ ؟ اعصاب ندارم واسه داداشمم بامبول در بیاره ها!راضی بود . . مزه ي دهنش رو گرفته بودم . . کیارش رو دیده بود ، راضی بود . . ولی مساله ي اصلی عروس و دامادبودن . . .بلند شد و دکمه هاي پیراهنش رو کاملا باز کرد :- خب حالا دکتر چی گفت ؟دکمه هاي مانتوم رو باز کردم :- هیچی . . یه سري دارو نوشت . . گفت طبیعیه !شلوار راحتی به تن کرد و گفت :- خسته نباشه ! زحمت کشید . . اینو که منم می دونستم . . . راستی . . . !با ذوق و شوق جلوم نشست ، چشم هام گرد شد از حرکاتش ! دست گذاشت روي شکمی که کمی خودنمایی می کرد :- اي جونم . . گنده شده !دست کشیدم به موهاش ، با چشم هایی که موجِ خوشحالی نشسته بود توش گفت :- من چطوري صبر کنم تا به دنیا بیاد . .بعد انگار چیزي یادش اومد :- واسه اهورا دندون گیر خریدي ؟سر تکون دادم با لبخند ! لبخندي که دنیایی لذت نشسته بود پشتش به نظاره ي ساعات شاد زندگیمون . . .سر گذاشت روي زانوم :- خوردنی میشه وقتی داره گاز می زنه بهش !آروم پوست سرش رو لمس کردم ، باز داشت فکرِ لعنتی مثل خوره می افتاد به تنم . . . فکري که هر چه قدر سعی میکردم فرار کنم از دستش ، باز دنبالم می کرد . . .لب هام رو فشردم :- کیان ؟خمیازه اي کشید :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٢- هوم ؟چونه ام لرزید :- چیزي نمونده ها . . .سر بلند کرد ، نگاه توي صورتم چرخوند :- عزیزم . .دست هام رو گرفت ، بوسه اي نشوند روشون :- باز شروع کردي ؟ خوب بودي که الان !سري تکون دادم و دست کشیدم پاي چشم هام :- هیچی . . ولش کن . . میمونه دیگه . . . میمونه . . . کِی با کیارش حرف می زنی ؟درموندگیم رو فهمید ، وقتی که بازوهاي گرمش مامن تنِ لرزونم شدن ، صداي با محبتش رو شنیدم :- تو جشنی که میگیریم واسه موندنِ اهورا پیش خودمون . . !نگاهش کردم ، چشم هاش پر شده بود :- از همین امروز میرم دنبال برنامه هاي جشن . . به کیارش هم میگم میوه هاش رو خودش بیاره . . هر چی باشه عموشِ!مردِ من هم ترسیده بود . . هر روز که نزدیک تر می شدیم بیشتر نگران می شد . . . .چشم هام رو باز و بسته کردم :- می مونه . . اهورا براي همیشه می مونه !***اشک هام بند نمی یومد ، به کیانمهر درمونده که جلوم زانو زده بود هم توجهی نمی کردم . .چنگ زدم به پیراهنش . . . صدام توي گلو خفه شده بود از شدت بغض .چشم هاي کیان سرخ بود . . . دست کشید روي گونه ام :- بسِ ترانه . . . . بسِ ! خب . . . کشتی خودت رو . . به فکر بچه ات باش حداقل !تنش رو به سمتِ خودم می کشم . . . دست هاش رو دورم میپیچه . هق میزنم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٣- کی . . کیان . . . کیان . . . اه. . . اهورا !دست هاش روي بازوم اتوبان باز می کنن :- جونم ؟ باشه . . باشه . . . . آروم باش . . . .سرم رو توي سینه اش پنهان می کنم ، نفسم رو رها می کنم و به دنبالش بغضم رو :- تموم شد . . . تموم شد . . . اهورا . . . . تموم شد . . .دست هاش صورتم رو از اشک پاك می کرد ولی مگه این قطره هاي لجوج بند می اومدن ؟صورتم چسبید به گلوش ، آروم زیر گوشم زمزمه کرد :- هیش . . .خب . . . . آروم . . آروم . . .دست هام محکم دور کمرش گره خوردن :- اهورا . .خندید :- بابا یه دقیقه تنهاییم ها . . حالا اون آژیر نمی کشه تو صداش کن . .ولی به جاي خنده ام ، هق هق گریه هام توي اتاق پیچید . دیگه کلمه اي نگفت ، آروم تنش رو تاب داد و کم کم گریههام بند اومد .با پیراهنش بینیم رو پاك کردم و گفتم :- تموم شد . . . آخیش . .خندید و بینیم رو کشید :- از اول هم می خواستی بینیت رو با پیراهنم پاك کنی دیگه . . آخیش تموم شد ؟خندیدم ، لرزون :- یعنی دیگه همیشه پیش ما می مونه ؟دست کشید زیر چشم هام و نمشون رو گرفت :- آره . . همیشه . . دیگه شناسنامه اش به اسمِ ماست . .تقه اي به در خورد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩۴- بابا ، کیان از اون زنت فاصله بگیر. . . این اهورا از بس مشت کوبید به دك و دهنم ، دندونام ریخت ! منو با تو اشتباهگرفته !سر پایین انداختم و کیان خنده کنان رو به کیارش پشتِ در گفت :- الان میایم !چشمکی نثارم کرد ، آرامش داشتم . . . اهورا شده بود بچه ي خودمون . . حالا دیگه اسم من و کیانمهر به عنوان پدر ومادر اهورا ثبت شده بود . . .کیان دست به گوشواره ام برد و شروع به بازي باهاش کرد :- من نمی فهمم تو خوشحالی گریه می کنی ، ناراحتی گریه می کنی . . . کم مونده بود این دفعه هم سوء تفاهم بشه !لبخندي زدم ، صداش زمزمه شد زیر گوشم :- یه آبی به دست و صورتت بزن مامان خانم . . . شازده پسرت بیتابِ آغوشتِ !پلک هام رو به معنی تایید باز و بسته کردم . . . توي ساحل آرامش نشسته بودم و آفتاب می گرفتم !***اهورا رو از کمر نگه می داشتم ولی هُل می زد براي رفتن توي آغوش میعادي که با چشم و ابرو به خنده اش می انداخت.صداي خنده توي خونه پیچیده بود ، هر کسی گوشه اي نشسته بود و گوش کسی رو به کار گرفته بود . . خوب بود !همه چیز سر جاش بود . . میوه هاي تازه اي که حاصل گلخونه و باغ کیارش بود ، غذاهاي دستپخت مامان ، فرشته وهدیه ؛ شیرینی هایی که میران زحمتش رو کشیده بود و تزیین خونه اي که کارِ دستِ کیان بود . . .نمی دونم سامیار چی گفت که صداي خنده ي همه رو به هوا برد !لبخند زدم به خوشیشون ، صداي سوگل باعث شد بهش نگاه کنم ، با چشم هایی پر از خوشی گفت :- بخور زن داداش !و با سر به ظرف توي دستش اشاره کرد . . چشم هام برق زد ! :- لواشک !و با لذت لواشکِ لقمه اي رو توي دهنم گذاشتم . . اما نگاهم خیره به دري بود که کیان و کیارش در حال گفت و گوبودن . . نگاهم رو به سمتِ پروانه اي چرخوندم که با کیمیا گرمِ صحبت بود . . . لبخند زدم و دوباره تکه اي توي دهنمانداختم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩۵امیدوار بودم همه ي برنامه هام درست در بیاد . . . دوست داشتم امشب همه چیز خوب پیش بره . . همه چیز ! دوستداشتم امشب خنده هاي کیان رو از همیشه پر رنگ تر ببینم !هم به واسطه ي سر و سامون گرفتن کیارش و هم به خاطرِ . . . .صداي باز شدن در اتاق و دیدن چهره ي گرفته کیان باعث شد که ظرف لواشک رو به دست سوگل داده و به سمتشبرم که بهم اشاره می زد . . .در اتاق اهورا رو باز کرد و زودتر از من داخل شد . .در رو پشت سرم بستم و با نگرانی گفتم :- چی شد ؟دست کشید روي اخمش :- هیچی . . .زبون روي لب کشید و ادامه داد :- ببین . . خب . . . آروم باش ها . . جبهه ام نگیر . . . خب ؟لب برچیدم و تاي ابرو بالا دادم :- داداشت طاقچه بالا گذاشت ؟لب گزید ، چونه خاروند :- میگم . . میگم . . می تونی . . .لب هاش رو با تمام قوا کش داد :- می تونی یه موقعیت جور کنی با هم حرف بزنن ؟گیج گفتم :- هان ؟مهربون نگاهم کرد ، شالم رو روي سرم مرتب کرد :- باهاش حرف زدم . . . یه کم اول بد خلقی کرد ، ولی بیشتر که باهاش صحبت کردم ، از خصوصیات پروانه گفتم . .کم کم راضی شد . . . . ولی اول می خواد باهاش حرف بزنه . . .بشکن زدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩۶- اون با من . . . .چشم هاش رو توي صورتم چرخوند ، دستش رو پشت کمرم گذاشت و وادار به حرکتم کرد :- ترانه ؟شونه به شونه اش به سمت در رفتم :- هوم ؟دستم که روي دستگیره ي در بود رو محکم گرفت :- من اگه تو رو نداشتم چی کار می کردم ؟به چشم هاي براقش خیره شدم ، لبخند زد ، مهربون :- همیشه بمون پیشم . . . باشه ؟مچ دستش رو بالا آوردم و مهر کردم رگ هاي بیرون زده اش رو :- بودم به بودتِ . . .در رو باز کردم و با نگاه سنگینش که بدرقه ام می کرد سمتِ پیمان رفتم ، مشورتی کردم ، اجازه اش رو به موافقتمادرش موکول کرد . . دایی اجازه ي دخترش رو به دستِ برادرش سپرده بود . . می دونست پیمان انقدر عاقل هست کهخیرِ خواهرش رو بخواد . . زندایی که راضی بود . . بنابراین راه گرفتم سمتِ پروانه که کنار کیمیا و هدیه می گفت و میخندید . . . دستش رو گرفتم و گفتم :- یه لحظه باهام میاي ؟هدیه سري تکون داد و چشمکی زد . . خبر داشت ! ابرو بالا انداختم . . . ریز خندید ، کیمیا لب روي هم فشرد تا نخنده. . چشم هاش برق می زد ! همه راضی بودن از این وصلت . . به قولِ مامان ، کُفِ هم بودن ! . . . پروانه گیج گفت :- کجا ؟دستش رو کشیدم . . کمی سخت بود پا به پام بیاد . . به سمتِ در هلش دادم :- یادته گفتم یه برادر شوهر دارم ؟ کیارش رو میگم . . دیدیش دیگه ؟سر تکون داد ، لبخند زدم و دست کشیدم روي بازوش :- یادته گفتم یه خواستگار داري ؟کمی اخم کرد ، ایستاد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٧- خب چی ؟در رو نشون دادم :- برو باهاش حرف بزن . .با تعجب گفت :- چی ؟نفس عمیقی گرفتم ، مردمک چشم هاش می لرزید ، آروم گفتم :- برو حرف بزن . . مردِ متین و موقريِ . . . بعضی اوقات شوخی میکنه ، سر به سر میذاره . . ولی فوق العاده با شخصیتِ. . پیمان و مامانت هم در جریانن . . برو . .با تردید گفت :- ترانه . .صداي کیان رو از پشتِ سرم شنیدم :- برو پروانه جان . . خیالت راحت . . یه کم باهم حرف بزنین که اگه قبولش کردي دیگه رسما مزاحمتون بشیم . . اگرهم قبول نکردي حرفی نیست ، همیشه عزیزي . .نگاهش کردم ، دست به سینه ایستاده بود ، نزدیکش شدم و دست انداختم توي بازوش :- برو پري جونم . . ترس نداره که !کیان خندید :- غلط بی جا کرد بگو خودم گوشش رو میکشم !پیمان از یک قدمیم غرید :- اشتباه کرد خودم گردنش رو میشکنم !کیانمهر نگاهی چپ به پیمان کرد :- مگه من مُردم که دست بلند کنی رو داداشم ؟پیمان پوزخندي زد :- منم نمردم که کسی به خواهرم بد نگاه کنه . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٨قبل از اینکه کیانمهر حرفی بزنه صدام رو کمی بالا بردم :- پسرا بسِّ ! پروانه برو تو تا اینا خون و خونریزي راه ننداختن !پروانه شرمگین سر به زیر انداخت و داخل اتاق شد . . اما پیمان و کیان مدام براي هم پشت چشم نازك می کردن وچشم غره نثار هم می کردن . . خنده داشت نبرد این دو مردِ گنده اون هم کلامی . . . نه ؟کیان که برگشت توي سالن ، به سام نزدیک شدم :- چی شد ؟به ساعتش نگاه کرد :- میرسن . . تو راهن !نفس راحتی کشیدم . . آخرین برنامه ي امشب بود ، شاید هدیه اي به کیانمهر . . . خیلی وقت بود جز تماس تلفنی ازشونخبري نمی گرفت . . .صداي زنگ در که اومد ، سام با صداي بلند گفت :- اومدن !در رو که باز کرد نگاه دوختم به کیانمهر . . انقدر درگیر خودم و زندگیمون کرده بودمش که از بهترین دوست هاش غافلشده بود !***کیانمهر :با لب هایی فاصله گرفته از هم به مهمون هاي تازه رسیده خیره بودم . . .رحمان خنده کنان گفت :- چته ؟ مگه روح دیدي ؟دستی به گردنم کشیدم :- شما ؟رحمان ، طاها ، آزیتا و نرگس . . حتی توي فکرم هم نمی گنجید که امشب ببینمشون . . . دوستانی که روندِ تند زندگیآنچنان من رو غرق خودش کرد که حتی ملاقات هاي گاه به گاهمون هم از یاد رفت . . طاها و رحمان رو توي آغوشگرفتم . . . دلم مالامال از خوشی بود . . ترانه رو می دیدم با چشم هایی ستاره بارون . . لب زدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١١٩٩- دوست دارم !پلک زد . . . با سر به پشت اشاره کرد :- هنوز هست !سربرگردوندم . . . گریه کنان گفت :- نامرد !زمزمه کردم :- کیان ؟روي زانو نشستم و دست باز کردم . . . سرش نشست روي سینه ام . . با بغض گفت :- مگه نگفتی همه اش میاي من رو ببینی . . . پس چی شد ؟سرش رو بوسیدم :- شرمنده اتم . .گردنم رو بوسید :- دیگه فراموشم نکن . . خب ؟ !دست هام صورتِ گردش رو قاب گرفتن . . معلوم بود سرِ حالِ ! معلوم بود زندگی با پدر و مادر بهش ساخته . . چشمهاش دیگه کدر نبود ، برّاقِ برّاق !پیشونیش رو بوسیدم :- دلم برات تنگ شده بود . . .و سرش رو توي گردنم فرو کردم . . . از کِی تا حالا سر نزده بودم به پسرم ؟ مگه پدرش نبودم ؟مگه اسمی که صداش می زدن رو من انتخاب نکرده بودم ؟پس چی شد ؟ انقدر زندگی نامردِ ؟ که عزیزانت رو به همین راحتی فراموش می کنی ؟شب برام مثلِ روز روشن شده بود با دیدن افرادي که مدت ها بود رونده بودمشون پسِ ذهنم !خوش آمدي به پدر و مادر کیانمهر گفتم . . . راهِ آشپزخونه رو در پیش گرفتم . . همزمان هم توت فرنگی می خورد وهم شربت درست می کرد . . دست هام پیچک شد دورِ تنش :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٠- می دونی هر لحظه دیوونه ترم می کنی ؟صورت به صورتم ایستاد :- دارم خوبی هات رو جبران می کنم . .خندیدم ، فاصله ها رو پر کردم . . دستش نشست توي موهام . . آروم گفت :- ازت به خاطر همه چی ممونم کیان . . . همه چی ! به خاطر اهورا ، به خاطر بچه اي که بهم دادي . . به خاطر ایندوستاي خوب . . به خاطره این خونواده ي مهربون . . همیشه مدیونتم !***اهورا روي پام نشسته بود ، بوسه اي به سرش زدم ، نگاهم رو توي سفره می چرخوندم تا چیزي کم نباشه ، چشم هامگیر کرد روي صورتِ گرفته ي میران . . . . چش بود این برادر که با تمام تلاشی که به کار می برد براي خوش بودن بازهم چشم هاش نشون می دادن که چیزي نشاطش رو زندانی کرده . . . ؟ کیارش که معلوم بود پروانه رو پسندیده مداممی خندید و سر به سر میران می ذاشت ولی برادرِ کوچکتر به زحمت به لب هاش طرح لبخند می داد . . .با صداي ترانه که مدام تعارف می کرد به مهمون ها ؛ نگاه خیره ام رو از میران برداشتم . . .چه قدر لذت داشت شنیدن این همه سر و صدا توي خونه اي که روزي دیوارهاش فریاد سر می دادن ولی به زحمت میشد پژواك صداي آدمی رو شنید . . .با احساس خیسی و گزیدگیِ انگشت شستم نگاهم رو به اهورا دادم ، به زحمت خم شده بود و انگشتم رو توي دهان فروبرده بود و با تمام قوا گاز می زد !خندیدم . . دستم رو بیرون کشیدم ولی باز هُل می زد براي رسیدن بهش . . مدام از کمر به پایین خودش رو تکون میداد . . شونه هاش رو بوسیدم :- بشین هلو . . . چه قدر وول می خوري !شروع کرد به حرف زدن به روش خودش :- بو و و . . بو و . . . فوز !کلمه ي جدید به کار می برد این روزها ! زیادي شیرین شده بود . . چرخوندمش ، روبروي صورتم نگهش داشتم ، لپسرخش رو بوسیدم . . . خندید . . لثه ي بی دندو . . . چشم هام گرد شد ، صدام بالا رفت :- ترانه !همه دست از خوردن کشیده و با ترس نگاهم می کردن . . چونه اش رو بوسیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠١- ترانه ، دندون ! !محکم توي آغوشم فشردمش ، کیارش قاشق به دست توي هوا ، گفت :- دیوونه شده ؟ترانه با ذوق نگاهم می کرد . . فهمیده بود حرفم رو . . . قاشقش رو توي بشقاب پرت کرد و با نهایت احتیاط از جا پریدو به سمتم اومد . . سرش کنار سرم قرار گرفت ، خیره شدیم به صورتش . . . هنوز می خندید !ترانه با شوق و بغض گفت :- دندونش در اومد . . دندونش در اومد مامان !تبریک ها رو نمی شنیدیم ، خنده ها رو نمی دیدیم . . چشممون فقط پسرکی رو می دید که با تمام قوا می خندید ودندون تازه نیش زده اش رو نشونمون می داد !نمی تونستیم از خودمون جداش کنیم تا مباد تب کنه و خبردار نشیم . . . بالشت کوچیکش رو بین بالشت هامون جا دادم. . سمتِ چپش جا گرفتم و به کیانمهر نگاه کردم که سمتِ راستش نیمه خوابیده و نیمه نشسته خیره به صورتش بود . .موهاي اهورا رو کمی با نوك انگشت مرتب کردم و خیره به پلک هاي کوچیک و مژه هاي برگشته اش کیانمهر رومخاطب قرار دادم :- به چی فکر می کنی ؟دراز کشید و دستش رو دور اهورا پیچید :- به خنده هاش . . . انگار واقعا یه فرشته اس . . .آروم پیراهن مردونه اش رو از تن بیرون کشیدم و آستین هاي سرخودِ تابم رو مرتب کردم :- انقدر نگاهش نکن . . بیدار میشه . . .چشم هاش رو قرض داد به صورتم . . . :- خیلی عادتِ بدي داره . . .پتو رو رويِ هر دوشون کشیدم :- اصن من نمیفهمم چطوري می فهمه کسی داره نگاهش می کنه !آروم خندید . . اهورا توي خواب زیر لب غري زد ، کیانمهر جونمی گفت و پیشونیش رو بوسید . . سر روي بالشت جا دادم:م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٢- با کیا حرف زدي ؟خمیازه اي کشید و دست کشید روي موهام و گفت :- آره . . بیشرف دلش رفته . .خندیدم :- حالا چرا بیشرف ؟به پهلو شدم و تو تاریک و روشن اتاق چشم دوختم به مردِ زندگیم ، چشم هاي خمارش رو بست :- نمی دونی با چه هیجانی حرف می زد از پروانه . . اصن به چشمش نیومده مشکلش . . می ترسم کار دستمون بده بااین هیجان . . حواست به دخترداییت باشه ! هر چه زودتر باید بریم خواستگاري . .کمی پلک هاش رو فاصله داد :- پري چی ؟لبخند زدم و مشتِ اهورا رو نوازش کردم :- اونم راضی بود . . داداشت دلش رو برده !خواب داشت نگاهش رو ازم می دزدید . . . . دستش نشست روي شکمم :- جوجه . . . . اذیت . . . اذیتت نمی کنه . . .و قبل از اینکه جواب بدم خوابید . . اما من بیدار موندم و خیره به صورتش ، به مردي که همه ي زندگیم بود نگاه کردمانقدر که بالاخره چشم هاي من هم سنگین شد . . .***زبون روي لب کشیدم و خیره به تلویزیون دستهام نوازش می کرد شکمم رو . . غر زدم :- آخه یه وقت فک نمی کنن یکی حامله اس دلش می خواد ؟وقتی مردِ بازیگر جوجه رو به نیش کشید چشم هام رو بستم . . . صدام رو بالا بردم :- کیان !سراسمیه و با سر و صدا به سالن اومد :- هان ؟ چی شد ؟ چیه ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٣لب جلو دادم :- جوجه !جلوي پام زانو زد و بانگرانی گفت :- جوجه چی ؟ چش شده ؟ خوبه ؟ درد داري ؟ داره به دنیا میاد ؟لب و لوچه جمع کردم :- بابا جوجه ! جوجه کباب . . زنگ میزنی بیارن ؟مات نگاهم کرد . اخم کردم و دست جلوي صورتش تکون دادم :- کیان ؟ خوبی ؟ ناهار که درست نکردم . . پس زنگ بزن جوجه بیارن . . باشه ؟ هوس کردم . .سر پایین انداخت . . . حس می کردم گرفته شد . . زمزمه کرد :- باشه . . .بلند شد ، تکیه زدم به مبل و آروم گفتم :- خودت هم جوجه می خوري دیگه ؟نیم نگاهی کرد به من و دستم که روي شکمم رفت و آمد می کرد :- نه عزیزم . . . من نمیتونم بخورم . . .ابروهام بالا پرید . . چرا هیچ وقت نپرسیدم ازش ؟ آهانی گفتم و با نهایت کنجکاوي پرسیدم :- راست میگیا . . . کیان ؟ تو چرا هیچ وقت کباب نمیخوري ؟تلخندي زد ، دستی به موهاش کشید و گفت :- بی خیال . . مخلفات چی میخواي ؟بلند شدم ، ناراحتش کرده بودم ؟روبروش ایستادم و نگاه به چشم هاي گریزونش کردم . . شماره رو که گرفت دستم مچ دستش رو تصاحب کرد :- زنگ نزن . . .زبون روي لب کشید:- چرا ؟ نزدیکِ ناهارِ . . . تا بیارن ساعت دو شده ها . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠۴فشار دستم رويِ مچِ مردونه اش رو زیاد کردم :- زنگ نزن . . . اول جوابم رو بده بعد . . من چه جور زنی هستم که سه سال و اندي دارم باهات زندگی می کنم و یهبار ازت نپرسیدم که چرا لب به کباب نمیزنی ؟ چرا همیشه در میري از زیر خوردنش ؟ چطوري ؟ چطوري با لذت کبابرو میخورم و اونوقت مردِ من با شنیدن اسمش اخم می کنه ؟ هان ؟دستش نشست روي لبم ، آروم زمزمه کرد :- عزیز دلم . . نمی خوام حرص بخوري . . . چیز مهمی نیست !اما لجبازي توي وجودم جوونه زده بود ، پا به زمین کوبیدم :- چرا ! هست . . هست که خیلی وقته حتی بوي کباب اذیتت می کنه . . کیان ؟ بهم بگو چیه ؟ هان ؟پوفی کرد و پیشونیم رو بوسید :- الان وقتش نیست . .بازوش رو چنگ زدم :- بگو !هورمون هاي بارداریم ، روحیه حساس و سمجم باعث شد که زل بزنم توي چشم هاش . . چرا یک بار از خودم نپرسیدمچی باعث میشه کیانمهر همیشه در بره از خوردن لذیذ ترین غذاي ایرانی ؟لبخندي زد کمرنگ :- میشه بی خیال شی ؟چونه بالا انداختم :-نه . .پوفی کرد و گفت :- ناراحتت می کنه . . .سر کج کردم و آروم گفتم :- نگی و ندونم بیشتر ناراحت میشم . .هدایتم کرد سمتِ مبل ، نشستم و باز روبروم زانو زد . . دست هام رو گرفت :- ترانه ؟ هیچ وقت شده واسه اینکه به خاطر گشنگیت مجبور شدي التماس کنی از خودت متنفر بشی ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠۵گنگ و سوالی نگاهش کردم . . . چونه اش لرزید :- من متنفر شدم . . تا سر حد مرگ از خودم بدم اومده . . . نذار بگم ترانه . . خب ؟ بی خیال . . .دست هام صورتش رو محاصره کردن :- فک نمی کنی حرف بزنی سبک می شی ؟ تا الان مگه نگفتی از خاطره هاي تلخت . . ؟ آرومتر نشدي ؟ حرف زدنخیلی بار دلِ آدم رو سبک تر می کنه . .سر تکون داد ، خیره شد به روبرو و من خیره ي برج هاي دیدبانی نقره اي رنگش شدم که عجیب گرد و خاك گرفتهبود . . دست راستم رو گرفت و آروم گفت :- خاطره ي تلخ کم ندارم . . . ولی از نبودنِ بی بی و زخم خوردن خیلی کم خاطره دارم . . چون همیشه بود . . همیشهکنارم بود . .آهی کشید و من ساکت موندم تا خالی کنه دلِ پُرِش رو . . .آهسته گفت :-بیست و چند سال پیش . . . . یه بچه ي هشت ساله بودم . . . یه روز . . . . یه روز مثه همه ي روزايِ زندگی ام تنهابودم . . بی بی نبود ! . . . یه سیزده به در . . بی بی از دو روز پیش رفته بود خونه برادرش تا با عزیزي که یه هفته قبلترش رفته بود ، برگردن . تو اون دو روز . . . . . .نگاهم کرد ، نگاهش درد داشت . . . . :- تو اون دو روز ، یه لقمه غذا بهم ندادن . . اصن حواسشون به بودن من نبود !دستی به پیشونی اش کشید ، باز یه ماجراي دیگه ، باز یه درد دیگه و من کِی قرار بود بشم مرهم همه ي این دردها ؟کِی قرار بود مهرِ خاتمه بزنم به خاطره هاي تلخش ؟ کِی قرار بود بشم تمبر و غم هاش رو بریزم توي پاکت و بندازمتوي صندوق پست تا ارسال بشه به درك و ذهنش رو آزاد کنه ؟پوفی کرد و سخت ادامه داد :- سیزده به در اون سال بارون بود . . . خوب یادمِ ، بارونش خیلی شدید بود . . . . . نتونستن برن بیرون . . . بدجورگشنهام بود . . . . دو روز بود هیچی نخورده بودم جز یه تیکه نون و پنیر که دزدکی از آشپزخونه و از زیر دست نازي برداشتههمون روز مرخص اش کرد ! . . . . اون بودم . بی بی من رو سپرده بود دستِ یکی از خدمه . . خدمه اي که نازي ظهرروز سیزدهشون رو تو حیاط به در کردن . . . تو آلاچیق . . . . .جوجه و گوشت قرمز کباب میکردن . . . عطرش پیچیدهبود تو خونه . . بدجور دلم ضعف میرفت . . . . .گفتم . . . .گفتم میرم بهشون میگم یه تیکه بهم بدن . . . خب گشنه امبود . . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠۶صداش بغض دار و سنگین شد ، بغضی که سرایت کرد به چشم هام . . . تا همینجاش هم میدونستم سرانجام خوبی درانتظارِ این خاطره نیست . . :- من حتی اجازه نداشتم به چترهاشون دست بزنم . . . چترخودمم شکسته بود . . . . . زدم به بارون . . . خیسِ خیسشدم . . . . تو همون چند متر . . . انقدر ضعف داشتم که یه ربع طول کشید اون مسیر چند متري رو رفتن . . . . . دستو پام سرد بود . . .سکوت کرد و من . . . . من کاري نمیتونستم بکنم جز اینکه دستش رو بگیرم . پنجه تو پنجه اش فرو کردم . . . . و باانگشت اشاره ام ، پشت دستش رو نوازش !لبخند تلخی زد که زود محو شد . . . صداش بد می لرزید ، بد بغض داشت ، امان ازاین بد ها ! :- وقتی رسیدم دم آلاچیق . . . صداي خنده هاشون ، به لبم خنده آورد . . گفتم منم قبول میکنن . ولی . . . ولی یه لحظههم فکر نکردم وقتی حامیِ همیشگی ام رو نداشته باشم بدتر از همیشه باهام رفتار می کنن . . .هر چه قدر تلاش کرد نتونست اون قطره ي سمجِ کنارچشمش رو نگه داره ، غلطید رو گونه اش و رد نوازش گذاشت ،آه کشید که تا ته قلبم رو سوزوند :- به بابام گفتم . . . . گفتم که گشنمه بابا . . . . یادم رفت نباید بهش بگم بابا ! بهش گفتم دو روزه هیچی نخوردم . . .. به من یه تیکه میدین؟ . . . .نگاهم کرد ، زیرچشمش ورم کرده بود از فشاري که تحمل می کرد ، رگ گردنش بیرون زده بود و من دلم ضعف میرفتبراي گردن سرخ شده اش :- تحقیر شدم تران ! بدجور تحقیر شدم . . . . . . وقتی خنده هاشون رو میدیدم . . وقتی می دیدم که نازي با لذت دارهمی خوره و من دلم ضعف میره . .انقدر که پاهام سست شد و همونجا نشستم . . انقدر که گریه کردم واسه یه لقمه غذا .. . . . . . . . دِ لعنتی چرا نذاشتی ساکت بمونم ؟صداي هق هق من وکیان باهم تو فضاي اتاق پیچید . . . . چه وقت گریه ام گرفت که نفهمیدم ؟بی اراده دستم رو دورگردن کیان انداختم و سرش رو به شکمم چسبوندم .بعد از مدتِ کوتاهی صورت عقب کشید و لب هاش رو به هم فشرد ، با پشتِ دست صورتش رو خشک کرد . . . نفسنفسی زد و بعد گفت :- حالا که گریه ات دراومد راحت شدي ؟ حالا که بعدِ این همه مدت اشکم رو دیدي راضی شدي ؟چشم هاي متعجبم رو بهش دوختم و زمزمه کردم :- کیانمهر ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٧عصبی از جاش بلند شد :- امروز میشینم جلوت کوفت میکنم ببینم دست برمیداري از نبش قبر خاطراتِ من ؟با صداي بلند غذا رو سفارش داد و بعد در اتاق رو به هم کوبید . . . . کارِ بدي کردم ؟من حامله بودم و حساس ، پس چه به سر کیان اومد که اینطور پرخاش کرد ؟بغض کردم و مچاله شدم توي خودم . . . حق نداشت اینطور برخورد کنه با منی که اگه اصراري هم کردم فقط براي آرومکردنش بود . . .صداي گریه ي اهورا که اومد ، دست زیر بینی کشیدم و خسته و سنگین راهِ اتاقش رو در پیش گرفتم . . . !***روبروم نشسته بود و اخم هاش انقدر مشغول معاشقه بودن که اصلا دوست نداشتن از هم فاصله بگیرن . . . تکه ي جوجهي سرد شده رو توي ظرف گذاشته و بلند شدم . . دیگه شوقی نبود ، ذوقی نبود . . ویاري نبود !هنوز قدمی دور نشده بودم از کنارش که مچ دستم رو قاپید و آروم پرسید :- مگه گشنه ات نیس ؟آب دهان فرو دادم تا بغضم داد نزنه که دلم گوشه اش خرده شده از رفتارهاي مَردم :- نه . . دیگه نه . . .لبخندي خسته به لب زد و دست هاش صورتم رو در بر گرفتن :- ببخشید عزیزم . . ناراحت شدي ؟ من شرمنده . . .همین کافی بود تا چشم هام پر از آب بشه و لب هام بلرزه از بغض :- چرا اونطوري کردي ؟ مگه تقصیر من بود ؟دست هاش سرم رو سپردن به شونه هاش :- ببخشید عزیزم . . یه لحظه از اون همه تحقیر حالم بد شد . . درکم کن . . کودکیِ نرمالی نداشتم که بخوام ازش حرفبزنم و بعدش بشینم و بخندم !بوسه اش نشست روي موهام :- هوم ؟ حالا می بخشی خانم بهاريِ من ؟سرم رو دور کرد و نگاهش رو چرخوند توي صورتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٨- بخشیدي ؟ هوم ؟سرم رو تکون دادم . . به همین راحتی ! این بچه عجیب من رو هم بچه کرده بود !غذا رو که گرم کرد نشست پیشِ پام . . . تکه اي جوجه رو گذاشت توي دهنم و زمزمه کرد :- بخور قربونت برم . . .لقمه رو جویدم و فرو دادم . . . تردید داشتم . . . من مگه می تونستم به همین راحتی بخورم وقتی از رازش خبر داشتم ؟با شک و دودلی تکه اي رو جلوي لب هاش گرفتم . . مردمک هاش گشاد شدن . . لب زدم :- بخور . . واسه خاطرِ من . . از گلوم پایین نمیره وقتی . . . وقتی اینطوري . . . بخور عزیزم.پلک روي هم فشرد و آروم لب هاش رو از هم فاصله داد . . . اشک ریختم پا به پاي قطره هاي دردي که نشست رويگونه اش . . .لقمه ي آخر رو که به خوردش دادم هق زدم :- پس چطوري می بخشیشون ؟ چطوري می خندي بهشون ؟ چطوري خوبی باهاشون ؟ وقتی این همه باهات بد کردن؟خندید ، تلخ :- من خیلی چیزها رو نادیده میگیرم ترانه . . خیلی چیزها ! چون اگه بخوام همیشه بهشون فکر کنم اولین کسی که نابودمی شه خودمم . . .دست هاش صورتم رو پاك کرد :- حالا هم با وجودِ تو ، زهر ترین خاطره هام هم محو میشن . . مثه همین امروز . . . چه قدر جوجه خوردن از دستتشیرینِ !بین گریه هام ، لبخند زدم . . . پس تونستم ؟ تونستم براش زنیت کنم ؟سرش نشست روي زانوهام و گفت :- بودنت خوبه . . خیلی !اما این حس چندان دوامی نداشت . . صداي زنگ همراه کیان که از توي سالن به گوش رسید ته دلم خالی شد از حسامنیت . . دست گذاشتم روي شکمم . . .نفهمیدم چی شد که پنج دقیقه بعد داشتم اهورا به بغل از زیر زبون کیان حرف می کشیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٠٩- خب بگو چی شده ؟ چی گفت آخه ؟پیراهن توي شلوار کرد و هراسون گفت :- نمیدونم . . میگه شرخر اومده با حکمِ جلب وقتی دید نیست رفته سراغ علیرضا که از قضا میران هم اونجاست . . . ازبس فین فین کرد نفهمیدم چی میگه درست . . باید برسم خونه علیرضا . . اگه بگیرنش نمی تونم بفهمم چی شده . .قبل از اون باید برسم از میران حرف بکشم تا بتونم یه کاري بکنم زیاد اون تو نمونه !سوییچ به دست ، سرسري پیشونیم رو بوسید و رفت . . . دویدنش رو از پشتِ پنجره به نظاره نشستم . . دوباره چه بلایینازل شده بود ؟***کیانمهر :در حیاط رو که نیمه باز بود هُل دادم و دویدم داخلِ حیاط . . . سوگل با هق هق صدام زد :- داداش کیان . .با بهت به منظره نگاه کردم . . چه خبر بود ؟ نازيِ بی حال و میرانی که رنگ از رخ پریده نگاهم می کرد . . .ناباور ایستادم و گفتم :- چه خبره اینجا ؟مردي غریبه نگاهم کرد :- شما ؟اخم کردم و نزدیکتر شدم . . زیرِ بازوي نازي رو گرفتم و بلندش کردم و به دستِ سوگل سپردم . . اما انقدر هق زده بودکه جون تو تنش نمونده بود ، تشر زدم بهش :- بگیرش دیگه !با لب هایی لرزون مادرش رو بغل کرد که خیره شده بود به صورتم . . . روبروي در ورودي ایستادم و گفتم :- پسرِ این خونه . . . شما ؟پوزخند زد :- چک دارم آقا . . پسرِ خونه ، خونه باباتم بفروشی نمیتونی قرضم رو بدین . .سرتاپاش رو از دیده گذروندم . . . بینی جمع کردم و با تنفر گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٠- معلومه چه کاره اي . . . این چه وضعیِ ؟ مگه صاحاب نداره این خونه ؟خندید و به سرباز پشت سرش اشاره زد :- میبینی سرکار ؟ خبر نداره . . .!خیره شد به چشم هام :- صاحابش رو بردن بیمارستان !سردرگم به میران نگاه کردم که نزدیک بود قالب تهی کنه :- چی میگه این ؟با صدایی لرزون گفت :- بابا رو بردن بیمارستان . . . میعاد هم باهاش رفت . . . کیان ! باید باهم حرف بزنیم . . .اما مرد غرید :- حرف بی حرف . . حرفی هست توي پاسگاه . .خواست مچِ میران رو بگیره که صدایی توي حیاط پیچید :- دستت بهش بخوره قلمش کردم !کیارش نفس نفس زنان کنارم ایستاد و سینه سپر کرد :- دست بزنی به داداشم من می دونم و تو . . طلب داري که داشته باش ، مغز که داري ، نداري ؟ بفهم توي خونه يدیگري باید حرمت حفظ کنی . . . افتاد احیانا ؟مرد نگاهش رو چرخوند بینمون و با پوزخند گفت :- تو هم پسرشی ؟ مردك چند تا توله پس انداخته !میران از بین دندون هاي به هم چسبیده اش غرید :- ببند دهنت رو عوضی !و من این بین مخِ سرباز رو به کار گرفتم براي چند دقیقه وقت تا با میران حرف بزنم . . ممانعت می کرد و من نگاهمروي کیارش بود که با چشم و ابرو مطمئنم می کرد که حواس مرد رو پرت می کنه . . هوار هوارهاشون حیاط رو پر کردهبود . . . بالاخره سرباز رضایت داد . . . میران رو گوشه اي کشیدم و مرد متوجه شد ولی دیر شده بود . . تند شروع کردبه حرف زدن :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١١- نفر اصلی این نیست . . یکی داره موش می دوئونه . . پیداش کن . . یکی تو شرکت خرابکاري کرده . . کلاهبرداريکردن . . دستکاري کردن مدارك رو . . نه من نه بابا این همه چک ندادیم . . یکی دیگه پشتِ این قضایاس . . . کامرانرو خبر کن . . اون یه چیزایی میدونه . . . کیان . . .مردمک هاش لرزید :- حواست به زن و بچه هام باشه . . خب ؟ !بالاخره سرباز عاصی شد از فریادهاي گوش خراش مرد و بازوي میران رو کشید :- بریم آقا . . بریم !میران با دست هاي اسیرش بازوم رو گرفت :- تو رو خدا . . حواست به نازي هم باشه . . مراقبش باش !شونه اش رو فشردم و در همون حال که هر دو مجبور به حرکت بودیم با فشارهاي سرباز ؛ گفتم :- خیالت تخت . . خودم هواشون رو دارم . . میران . . چه قدر بدهی دارین ؟لب گزید ، کم مونده بود گریه هاش رو ببینم . . . میران طاقتِ این حقارت رو نداشت و رنگی که هر لحظه سفید تر میشد نشون از این حقیقت داشت :- نمیدونم . . . خیلی زیاد کیان . . خیلی زیاد !لحظه اي آخر قبل از سوارشدن به ماشین مردِ طلبکار شونه اش رو بوسیدم :- نمیذارم زیاد اون تو بمونی داداش . . . قول میدم !ماشین رفت و من موندم و کیارش . . . .***سوییچ رو روي میز انداختم و نگاهم رو تو فضاي نیمه روشن خونه چرخوندم . . . پوفی کردم . . . تمام به در کوبیدنهاي من پاسخی نداشت . . . علیرضایی که سکته رد کرده بود و سوگلی که مدام هق می زد . .قدم هام رو آروم برداشتم و کنار تخت زانو زدم . . . پیراهنم رو به بینی چسبونده بود و خوابیده بود . . بوسه اي به شقیقهاش زدم . . . اهورا هم کنارش به خواب رفته بود و هر چند لحظه یک بار توي خواب چونه اش رو حرکت می داد .امشب نمی تونستم کنارشون باشم . . نمی تونستم باهاشون باشم . . . با این کلافگی و حجم دردي که تو وجودم پیچیدهبود ، خوابشون رو آشفته می کردم . . دکمه هاي سرآستینم رو باز کردم و به سالن برگشتم . . روي مبل نشسته و سربین دست هام گرفتم . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٢صداي گریه ي سوگل هنوز توي گوشم بود ، کلماتی که به زحمت از بین هق هق هاش می شد شنید :- اومده بودن بابا رو ببرن . . هدیه خبرش رو داده بود . . بابا هر چه قدر سعی کرد میران رو راضی کنه که بره ، نرفت ..همه اش می گفت برو تو می تونی بفهمی کارِ کیه . . ولی نرفت . .یارو اومد داد و بیداد کرد . . بابا حالش بد شد . . .اون بین هم دیگه مشخص شد میران هم اینجاست . .چنگی به موهام زدم . . اوضاع خرابتر از اونی بود که بشه تصور کرد !چک هاي میلیاردي . . . . دستی به پیشونیم کشیدم و سر تکیه زدم به پشتی مبل :- وا ا ا ا ي !رنگ پریده ي میران توي کلانتري به هیچ وجه کنار نمی رفت از جلوي چشم هام . .کیارش که با سر و صورتی سرخ شده با کینه نگاهِ مردِ شرخر می کرد . . .دستی رو شونه ام نشست که از جا پریدم ، ترانه با صورتی درهم گفت :- چی شده ؟ خوبی ؟کنارم نشست ، چشم هاش منبع آرامشم بود . . لبخندي زدم به پف پلک هاش . . . سرم روي شونه اش نشست که لبباز کرد :- نمی گی چی شده کیان ؟دستش رو گرفتم :- بگم که نگرانت کنم ؟ خیلی خوش اخلاق بودم امروز !دست چپم رو بالا گرفت و حلقه ام رو بوسید :- بگو دیگه . . تا بیاي دلم هزار راه رفت . . .چشم بستم :- همه چی به هم ریخته . . . میران بازداشتِ ، علیرضا بیمارستان . . نازي به زور خوابیده . . سوگل پریشونِ ، میعاد کلافهاس . . . او و و و ف !چونه ام رو به دست گرفت و صورتش رو مماس کرد با صورتم :- چی شده ؟ الان کی پیشِ سوگل و میعادِ پس ؟ پیشِ نازي ؟با زبون لبم رو خیس کردم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٣- کیارش . . سارا و کامران هم اونجان . . ولی من نتونستم . . . . دلم طاقت نمی آورد . . . فقط پیش تو آروم می گرفتم.اخم کرد :- پس چرا اومدي بالا سرم و رفتی ؟خندیدم . . خسته و بی رمق :- دلم نمی خواست بی خواب و آرومت کنم . .دست نشست روي سینه ام و دکمه هام رو باز کرد :- آرومت میکنم . . ولی اول لباس عوض کن . . من یه چایی دم کنم . . خب ؟ !دستش رو گرفتم که داشت لباس رو از تنم در می آورد :- بی خواب میشی ترانه . . خودت اذیت می شی .پیراهن رو روي دست انداخت و بلند شد :- برو یه دوش بگیر . . رکابی نپوشی ها . . می چایی . . . یه تی شرت تن کن !اصلا این زن به حرفم نبود !سري تکون دادم و گفتم :- زن ذلیل تر از من پیدا کردي یه خبر بهم بده . .تنم رو به آب سپردم تا شاید کمی از فکر این همه آواري که سرم نازل شده بود نجات پیدا کنم .من باید چی کار می کردم ؟ چی کار می کردم براي اون خانواده ؟ خانواده اي که من رو هیچ وقت نپذیرفت ؟ علیرضابرام چی کار کرد که من راهی پیدا کنم براي نجات شرکتش ؟ نازي چی کار کرده بود که بخوام شوهرش رو بهشبرگردونم ؟اما میران . . . میران رو باید چی کار می کردم ؟ میرانی که کم مونده بود گریه کنه ؟میرانی که لرزید بین آغوش کیارش ؟پوفی کردم و حوله دور تن خیسم پیچیدم . . روي تخت نشستم و خیره ي اهورا موندم . . .یعنی امشب امیر علی و هیوا بهونه ي پدرشون رو می گرفتن ؟ یعنی امشب سوگل دلتنگ علیرضا بود ؟ امشب میعاد چیمی کشید توي بیمارستان ؟ میعادي که سرسختانه ایستاد پاي اینکه نمی خواد از بالاي سر پدرش کنار بره . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١۴لباس به تن کردم و کنار اهورا دراز کشیدم که ترانه توي چهارچوب در ایستاد و زمزمه کرد :- بیداري ؟نیم خیز شدم :- آره جونم . . .دستش رو دراز کرد :- بیا . . چایی آماده اس !بلند شدم و پنجه به پنجه اش دادم . . . . نوازش هاي نامحسوس نوك انگشت هاش آرومم می کرد . . .چایی رو جلوم گذاشت و پچ پچ کرد :- خوبی ؟دست هام حلقه شد دور لیوان :- خوبم . .قندي برداشت و جلوي لب هام گذاشت :- می خواي چی کار کنی ؟نگاهم رو به مردمک هاي دوست داشتنیش دادم :- چی رو ؟قند رو توي دهنم هل داد :- علیرضا رو . . میران رو . . . شرکتشون رو . .لیوان رو به لبم چسبوندم :- نمیدونم !با قندون بازي کرد :- هدیه چی شد ؟صداش بغض داشت . . مچ دستش رو گرفتم :- منو نگاه ؟ تران ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١۵چشم هاي پر از اشکش رو بهم دوخت :- دلم براش میسوزه . . چطوري امشب رو بدون شوهرش سر کنه ؟ چطوري آروم بگیره وقتی میران تو زندونِ ؟کف دستش رو بوسیدم :- عزیز دلم . . . زود درش میارم . . نمیذارم انقدر بمونه که هدیه دلگیر بشه . .دست کشید پاي چشم هاش :- زن نیستی که بفهمی یه ساعت شوهرت دور ازت باشه ، تو بند باشه ، نتونه باهات حرف بزنه ، دنیات تیره و تار میشه. . میدونم الانم خوب نیست . . .لبخند زدم به پاکی دلش :- سارا پیششِ . . سوگل . . همه خونه ي علیرضان . . .نگاهم کرد . . آروم گفت :- می دونی هر کاري کنی پشتِتَم ؟سرم رو تکون دادم ، فنجون رو برداشت و چسبوند به لبم :- بخور . . . بعدش بگیر بخواب . . خب ؟فقط نگاهش کردم . . . خدایا ، ناراحتی یه دونه از فرشته هات رو پیشِ خودم نگه داشتم ؟ نباش . . . ! من بدونِ فرشتهات ، هیچی نیستم ! هیچی !***در که پشت سر آخرین کارمند بسته شد کیارش فریادي کشید و لگدي به صندلیِ کنارش زد . .روي صندلی آوار شدم و پیشونیم رو ماساژ دادم . .کنارم نشست و دکمه هاي پیراهنش رو تا روي سینه اش باز کرد و گفت :- فقط بدونم کدوم یکی از اینا اون عوضیِ . . زندگی رو زهرش می کنم . . به خاطر گریه اي که دیشب امیر علی کردزندگی رو زهرش می کنم !نگاهم رو دوختم به لکه ي تیره ي روي سرامیک ها و گفتم :- اوضاع از این بدتر هم میشه . . باید از صاحبکارا وقت بگیریم . . . یا نقشه ها رو بفرستیم شرکت ما تا بچه ها بتونندیر یا زود تحویلش بدن . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١۶خسته نالید :- حسین چی می گفت ؟بلند شدم و نگاهی محیط به هم ریخته ي اطرافم کردم :- میعاد رو برده خونه ، سام لطف کرده رفته بیمارستان . . . براي نازي هم یه پزشک برده . . هر کاري کرد هدیه نرفتهخونه ي باباش . . . بچه ها رو برده خونه ي ما تا با کیمیا و ترانه مراقبشون باشن . . آخه . . آخه چطوري نفهمیدن یهنفر داره زیر آبشون رو می زنه ؟بلند شد و کتش رو چنگ زد :- من که نمیفهمم . . شما که مهندسین باید بفهمین . . . باید برم کلانتري . . یه سر به میران بزنم ببینم میشه یه طوريآوردش بیرون یا نه . . تو چی ؟ کجا میري ؟سر تکون دادم :- نمیدونم . . . باید با کامران حرف بزنم . . دیشب هم میخواست یه چیزایی بگه که نتونست . . میرسونی منو ؟سر تکون داد . . نگاهم رو براي بارِ آخر به در و دیوار دوختم . . می تونستم زندگیشون رو نگه دارم ؟ می تونستم ثابتکنم کینه توي دلم نیست ؟***با دهانی باز خیره ي کیارشِ کلافه شدم . . . مگه می شد ؟ پس این خانواده باید کجا زندگی می کردن وقتی خونه يعلیرضا و میران قرار بود به جاي بدهی شون برداشته بشه ؟ناباور لب زدم :- نه !پوزخند زد :- آره . . مرتیکه عوضی زود دست به کار شده . . یکی نیست بگه یارو با اون قیافه ي یه قرونی چطور میلیاردي چکداره آخه ؟دست هام رو به هم کشیدم . . . اوضاع بدتر از این نمیشد . . . !روبروم نشست :- بهترِ زودتر یه جایی ببریمشون . . اعصابشون کِشِشِ این رو نداره که هر لحظه طلبکار جلوي در خونه ببینن تا خونهرو تخلیه کنن . . .م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٧شقیقه هام رو فشردم :- تو چرا ؟متعجب گفت :- من چرا ؟نگاهم رو به صورتش دادم . . . :- تو چه دلیلی داري که این همه بالا و پایین میزنی براشون ؟ اونا باعث آواره شدنتن . .با تمسخر گفت :- نه اینکه خیلی هواي تو رو داشتن که باعث شده این همه بالا و پایین بزنی !سکوت کردم . . . آهی کشید و گفت :- سوگل خواهرمِ ، میعاد برادرم . . هر چند ناتنی ! نازي هم جايِ مادرمِ هر چند شاید باعثِ آواره شدنِ مادرم شده باشهو علیرضا . . . بابامِ . . بخوام ، نخوام ! انقدر بی رگ نیستم خونواده ام رو تو این شرایط رها کنم . . یادت که نرفته . . منبزرگ شده ي دستِ ناهیدي هستم که با اون همه بی مهري بازم علیرضا رو بخشید . . من با کینه بزرگ نشدم . .بازوم رو گرفت و کشید :- پاشو . . باید بریم یه فکري واسه جاشون بکنیم . . کامران هم باید خیلی چیزا بگه . . اگه شد ما با این یه کلوم حرفبزنیم . . هی پشت هم بدبختی میباره برامون !***در رو باز کردم و کنار ایستادم . . نمی تونستم به چشم هاي ترانه نگاه کنم . . شرمم می شد از این زن . . چی داشتمبهش بگم ؟ تو بهترین دوران زندگیش این همه مشکل از جانبِ شوهرش ؟ !نازي بی حال و به کمک میعاد و سوگل روي مبل نشست . . ترانه مبهوت گفت :- چه خبره ؟میعاد سر به زیر و با صدایی دورگه گفت :- شرمنده زن داداش . . چاره ي دیگه اي نداشتیم . .ترانه لبخندي زد :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٨- این حرفا چیه میعاد جان ؟ خونه ي خودتونه . . فقط . . شوکه شدم . . . نگران شدم . . همین عزیزم . . بشین براتونچایی میارم .لبم رو گزیدم ، دست کامران روي شونه ام نشست :- اگه می ذاشتی بیان خونه ي ما بهتر بود . .لبخندي زدم به زحمت ! :- نه بابا . . هنوز سارا کامل خوب نشده . . تازه رنگ کاري هم که دارین . . مگه چشه اینجا ؟ترکش کردم و دنبالِ ترانه رو گرفتم تا آشپزخونه ، در رو بستم . . با لکنت گفتم :- من . . خب . . . می دونی ؟ من . . . .اممم . . خب . . .دست به سینه شد :- الان من چیزي پرسیدم که زبونت گرفت ؟پوفی کردم و چنگ زدم به موهام :- چاره اي نبود ترانه . . من . . مجبور شدم . . خونه ي کیارش نمیشد ، چون فاضلابش نابود شده ! . . . خونه ي ساراهم داره رنگ کاري میشه . . . . . اینجا بهترین جا بود . . . ببخشید ترانه اگه . . اگه من . .دست ترانه لب هام رو بست :- من بهت گفتم هر کاري بکنی پشتتم ! الانم بهت هیچ ایرادي نگرفتم . . فقط نگران خودتم که چطور می خواي بانازي کنار بیاي . .چشم بستم و با نهایت علاقه اي که توي دلم داشتم عمیق کف دستش رو بوسه زدم :- نگران من نباش عزیزکم . . . تو که کنارم باشی ، تو هوایی نفس بکشم که تو نفس می کشی بسِّ برام . . .تقه اي به در خورد . . . در رو باز کردم ، کامران بود :- شرمنده کیان جان . . من باید برم خونه . . سارا دلواپسِ . . .سري تکون دادم و گفتم :- پس ، فردا صبح می بینمت . . از حرفایی که زدي مطمئنی ؟دست دراز کرد به سمتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢١٩- آره . . مطمئن . . . فقط باید بفهمیم کی بوده که دسترسی داشته به گاوصندوق و همینطور به سیستم علیرضا و میران. . که البته پیدا کردنش به همین راحتی نیست . . توي یک ماهه گذشته بارها و بارها دوربین هاي دفتر علیرضا و میرانبه مشکل برخورد . . اینا همه اش نشونه ي اینه که یکی این وسط داشت خرابکاري می کرد . . اگه بتونیم ثابت کنیمکلاهبرداري و پاپوش بوده مطمئنا می تونیم جلوي تاراجِ اموالشون رو بگیریم . . .سرم رو به زیر انداختم :- به سارا چیزي نگو . . بهش استرس وارد میشه . .لبخندي زد و رفت . .من موندم و نگاه خیره ي نازنین !مادري که همیشه حسرت کشیده شدن دست هاش به روي سرم رو داشتم . . . نمی تونستم بهش لبخند بزنم ، نمیتونستم آنچنان بهش محبت کنم !آروم و سرد پرسیدم :- حالت خوبه ؟ مشکلی نداري ؟بی رمق نالید :- نه . . خوبم ! . . . علیرضا کِی میاد بریم خونه ؟نگاه به سوگلی کردم که سر توي شونه ي مادر پنهون کرد . . پوفی کردم :- میاد !هدیه اي که از لحظه ي ورود انقدر ساکت بود که اصلا حضورش حس نمی شد ، آروم گفت :- کجا می تونم هیوا رو بخوابونم . .نگاهم رو به برادر زاده اي دادم که بدجور بی تاب آغوشِ پدر بود . . .نزدیکش شدم و دست دراز کردم :- اینجا خونه ي خودته . . هر جا دلت خواست می تونی بچه هات رو سامون بدي . . حتی توي اتاق ما . . .لبخند زدم و هیوا رو به سینه ام چسبوندم . . با زبون شیرینش گفت :- عمبو ؟ !خندیدم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٠- جونِ عمبو ؟لب هاي سرخش رو غنچه کرد :- بابایی کوجاست ؟!موهاي فرش رو بوسیدم :- رفته مسافرت . . زود میاد . . شما خوابت نمیاد خوشگل عمو ؟سرش رو روي شونه ام گذاشت . . . چه قدر سرد بود جو خونه . . چه قدر درد داشت نگاه هاي پر از غصه ي هدیه . . .***با حرص خندیدم :- مگه این شرکت بی سر و صاحب که یکی به همین راحتی بیاد دسته چک رییس و معاونش رو بدزده و چک صادر کنه؟ دِ آخه من چی به اون دوتا بگم ؟ چک هاي امضاء شده ؟ واي !کامران با تاسف سري تکون داد :- همیشه به خاطر این بی احتیاطی بهشون تذکر می دادم . . . ولی فایده اي نداشت !دنده رو با حرص جا زدم و پام رو روي پدال فشردم :- کلا عقل تو کله شون نیست ! اَه !صداي زنگ تلفن همراه که توي اتاقک ماشین پیچید ، گوشه اي نگه داشتم . . اسمِ ترانه روشن و خاموش می شد :- جانم خانم ؟اما به جاي شنیدن صداي بلوطکم ، صداي جیغ هاي گوشخراش یک زن شده بود موسیقی متن !صدام بالا رفت :- ترانه ؟ عزیز ؟صداي ترسونش همه ي تنم رو گوش کرد :- کیانمهر ؟دست آزادم فرمون رو مشت کرد :- جونِ دلم ؟ چه خبره اونجا ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢١هق زد :- فقط بیا . . نازي . . . بیا !و قطع کرد . . کامران با رنگ و رویی پریده گفت :- چی شده ؟پام تا جایی که توان داشت حرص خالی کرد سرِ پدال گاز :- نمیدونم . . . نازي !***مشت هاي نازي رو سر و صورتم می نشست ، مدام جیغ می زد :- علی کو ؟ علی رو چیکارش کردي ؟ علیرضا ! علی ؟سعی کردم مچ دستش رو بگیرم :- نازي جان ، نازي خانم . . آروم !میعاد کمرش رو بغل کرد :- مامان نزن ! مامان !نازي زار زد :- من علی رو می خوام . . علیرضام رو . . علیرضا !هدیه با ترس و لرز ترانه اي رو در آغوش گرفته بود که رنگ به رو نداشت . . . نازي چنگ زد به سینه ام :- شوهرم رو چی کار کردي ؟ چی کارش کردي لعنتی ؟ شوهرم کو ؟ !سرش رو چسبوندم به گردنم :- هیش ! آروم . . میاد ! به خدا میاد . .هق هق کنان ضجه زد :- من علیرضا رو میخوام . . علی !میعاد دست روي دهن گرفت . . سنگین بود براش دیدن مادرش تو این حال !زیر بازوي نازي رو گرفته و بلندش کردم . . . روي کاناپه که دراز کشید رو به کامران گفتم :م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٢- یه لیوان آب قند بیار !دست کشیدم روي موهاش پریشونش :- نکن اینطوري نازي خانم . . به خدا علیرضا خوبه . . امروز فردا مرخص می شه . . .مثل یه بچه جمع شد توي خودش :- من علیرضا رو می خوام . . .درمونده دستم لمس کرد پیشونیم رو . . . رو به میعاد گفتم :- برو زنگ بزن به دکتر بیاد یه آرامبخش بهش بزنه . . اینطوري هلاك می کنه خودش رو . .نگاهم بی اراده هر چند ثانیه یکبار می چرخید روي ترانه ي رنگ و رو پریده و شکم برآمده اش . . چند ماهش بود ؟ پنج؟ شش ؟هر چی داشتم فقط دردسر بود براي این زن . . !دکتر که اومد ، سوزن که توي رگ نازي فرو رفت ، پلک هاش که روي هم نشست ، تازه فهمیدم این دردي که هجومآورده به سرم نزدیکِ من رو از پا دربیاره . . .هدیه با بغض گفت :- من میرم پیشِ بچه ها !و می دونستم قرارِ بغضش رو توي آغوش سوگلی بشکنه که پناه گرفته بود از حال بدِ مادرش توي اتاق اهورا . . .درموند و مستاصل دستی به پیشونی کشیدم . . . چشم هام می ترسید از اینکه توي حدقه بچرخه و بیفته به ترانه اي کهاگر جاش بودم پشیمون می شدم از ازدواج با چنین مردي !***سر به پشتی مبل تکیه زده و تو تاریکی خیره به روبروي نامعلومم بودم . .تمام قواي تنِ بی بنیه ام رو به کار برده بودم که مغلوبه ي دردي نشم که تا بُنِ استخون پیچیده بود توي بدنم . . . درديکه از سر شروع شده بود و رسیده بود به انگشت هاي پام . . .باید هوشیار می موندم و تمام فکرم رو به کار می گرفتم تا بفهمم چه راهی هست براي خلاصی از این ویرانی . . . ویرانیاي که داشت آتیش می زد به زندگیِ برادرا و خواهرم !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢٣سري نشست روي شونه ام و هل زده از جا پریدم . . ترانه ي اهورا به بغل کنارم بود ولبخند به لب داشت . . . اهورايخمارِ خواب دست دراز کرد و بو بویی راه انداخت . . همین که سرش روي سینه ام جا گرفت ، صورت فرو برد توي دکمههاي باز پیراهنم و آروم گرفت . . .دست روي کمرش کشیدم . . دست ترانه روي بازوم کشیده شد :- چرا نخوابیدي ؟سر کج کردم و از نیم رخ نگاهی به صورتش انداختم . . چشم هاش که نشون نمی داد خوابیده باشه :- تو چرا نخوابیدي ؟خمیازه اي کشید کوتاه و دست هاش رو حلقه کرد دور شکمِ برآمده اش :- بدون تو خوابم نمیبرد . . .نیشخندي زدم که شقیقه ام تیر کشید :- خب پیراهنم که بود !لب گزید و سر پنهون کرد توي بازوم ، زمزمه کردم :- قربونت برم که هنوزم شرمت میشه . .صداي ریز و خفه اش اومد :- دلم همه اش بوي تنت رو میخواد !فقط لبخند زنان خیره ي موهاي گوجه شده اش موندم که نمایان شده بود از شال افتاده روي شونه اش . . . اهورا کهچنگ زد به تنم غر غر کردم :- بابا این پسرت چرا انقدر دوست داره کتکم بزنه ؟ گوشت تنم رو کند با ناخن هاش !ترانه فوري دست گرفت دور اهورا :- واي . . یادم رفت ناخنش رو بگیرم . . . بده برم . .دستش رو آروم پس زدم :- الان ؟ بی خیال خانم . . شوخی کردم . . .سر تکیه زد به بازوم :- کیانمهر ؟م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢۴بوسه اي به سر اهورا زدم :- جول دل کیانمهر ؟شونه ام رو اهرمی کرد براي چونه اش و خیره ام شد :- می خواي چی کار کنی ؟نگاهش کردم :- چی رو ؟زبون روي لب کشید :- بابات . . . مامانت . . میران . . شرکت . .پوفی کشیدم و چشم بستم . . . . زمزمه کردم :- نمیدونم . . نمیدونم ولی . . . ولی ممکنِ . . .دستش رو کشید روي ته ریشم :- ممکنِ چی عزیزم ؟با چشم هایی که میلی متري باز شده بودن چشم دوختم بهش :- ممکنِ خیلی براشون خرج کنم که مشکلشون حل بشه . . .لبخند زد ، دلگرم کننده و مهربون :- مهم نیست . . تنت سلامت باشه هیچی مهم نیس . . .دردِ لعنتی از گردن شروع شد و به پیشونیم رسید . . انقدر که ناله زدم . . . صداي نگران ترانه رو از نیم وجبیم شنیدم :- کیانمهر ؟ چی شد ؟آهسته گفتم :- سرم درد می کنه . . میخوام بذارمش رو پات . . .لبخندي زد پر از تشویش و گفت :- بریم اتاق . . .ده دقیقه بعد من بودم و زنم و پسرام !م.ش (معصومھ آبی) جایی نروWWW.PATOGHEROMAN.COM ١٢٢۵اهورا روي سینه ام خواب رفته بود و من سر گذاشته بودم روي پاي ترانه . . دستش چرخ می زد میون چمنزار موهام !پلک هاي سنگینم روي هم نشستن . . آخرین زمزمه اش رو شنیدم :- همه چی درست میشه . . درست میشه !***براي بار صدم فایل ها رو زیر و رو کردم . . . :- نیست ! هیچی نیست !کامران کاغذي رو جلوم گذاشت :- اینم لیست احتمالی کسایی که می تونن به سیستم ها به نحوي دسترسی داشته باشن . . .نگاهم روي اسم آبدارچی شرکت گیر کرد :- اینو خطش بزن . . مردِ شریفیِ . . خیلی وقته میشناسمش . . . تازه ، چی سرش میشه از کامپیوتر ؟ مطمئن هم هستمکه به کسی کمک نمیکنه واسه زمین زدنِ خونواده . . .کامران سري تکون داد و با خودکار قرمز خطی کشید . . . پوفی کردم و گفتم :- از ما برنمیاد . . . یه کسی می خواد که زیر و بم کامپیوتر رو بلد باشه . . که خوره اش باشه . . . از چک ها چی دستگیرتشد . . .شونه بالا انداخت :- کیارش رفته دنبالش . . . سه نفرن کلِ طلبکارا . . هر سه نفرشون هم ادعا می کنن از خودِ میران و علیرضا چکگرفتن . . راستی حسین ، دوستت گفت که تونسته مخ صاحبکارا رو کار بگیره و وقت بخره ازشون . .دست هام صورتم رو پوشوندن :- من اگه نداشتمش چی کار می کردم . .از لابلاي انگشت هام می دیدمش که داره هر چی کاغذ پاره اس رو مرور می کنه :- اوهوم . . واقعا بودنش نعمتیِ . . همه فن حریفِ !ویبره ي گوشیم از جایی بین کاغذهاي زیر دست کامران بلند شد ، بی حرف گوشی رو به دستم داد . . . پیامکی از میعادبود :- بابا مرخصِ ، بیارمش خونه ي شما ؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵ ساعت 16:20 توسط دختر ستاره ها
|