دختران زمینی و پسران اسمانی3
او مای گاد.........سرم پایین بود داشتم کتابامو جمع میکردم....با یه نیشگون ترانه اومدم بالا........اوه
هر سه تاشون داشتن نگامون میکردن....ولی زل زده بودن به من.....بمن چه تقصیر ترانه بود.....مهدیس و ترانه نگاهم کردن .....اه چه مرگتونه.....نه !!!چسب سر میز من بود.....کی اینو گذاشته بود.....الان فکر کردن کاره منه.....یه پوز خند بلند زدم........بااین کارم حتی مهدیس و ترانه شوکه شدن...اخه سه تا خون اشام داشتن نگام میکردن...
تو کلاس کسی نبود....فقط ما چند نفر بودیم....دوباره مشغول به کارم شدم.....یه دفع سه تا سایه گنده افتاد روم....کیفمو برداشتم که بندازم رو شونم که یکی دستشو گذاشت رو کیفم ....جر خورد......سرمو اوردم بالا....سه تاشون بودن......چقدر ترسناکن....بلند زدم زیر خنده......ولی افتادم رو صندلی...آراد خم شد تو صورتم و گفت:
آراد-دارم برات جوجه....هنوز بچه ای واسه اذیت من.....
من-هرکول....گنده تر از توام واسم هیچن...
سپهر-ولی ایندفع احتمالش کمه که تو دوستات سالم از زیر دستمون رد شین.....
من-اوهو...........نچای.....
پس این مهدیس و ترانه کدوم گورین؟؟؟؟؟؟؟؟دارم برات ترانه اشغال دارم خورد میشم.......تا اومدم حرفمو کامل کنم که پندار گفت:
پندار-بد بازی رو شروع کردین......پس ادامشو داشته باشین....
من-بکش کنار باد بیاد تا اسفالتت نکردم....
از این حرفم جاخورد....همه جاخوردن.....آخه رگ لات بازیم داشت باد میکرد وقتیم لات میشدم دیگه:
ترانه-آریانا....کافیه پاشو بریم.....
اونم نگران شده بود.....آخه کم پیش میومد اینطور شم....
آراد-مجبورم میکنی اون زبونه 4 متریتواز حلقت بکشم بیرون......
بااین حرف سپهر آراد رو کشید کنارمنم بلند شدم....گرد خاک فرضی رو شونمو تکون دادم....
من-ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااا!!!!
مهدیس –آریانا ترو خدا....
این من بودم که سرمو فشار میدادم تو بالشو داد میزدم...ترانه با لباسم کشیدم عقب.....پرت شدم اونور تخت...تاحالا اینقدر خرد نشده بودم:
من-عوضیییییییییییییییییییییی ییییییی......بخدا میکشمت......آراد............پندار.. .........سپهر..........!
ترانه-اریاناااااااااا...این واسه هممون سخته اینا اذیتمون میکنن.....بخدا از قصد چسب نذاشتم رو میزت...داشتم....
مهدیس-ترانه میشه تمومش کنی.....؟؟؟؟
من-بسه.....بسه.........خودمون شروعش کردیم ولی این ماییم که تمومش میکنیم....
مهدیس یه لیوان اب داد بهم بزور کردش تو دهنم اروم شدم:
اریانا-مهدیس مگه من تانکر حمل ابم ....؟؟؟؟؟ترکیدم دوختر جون...
با این حرفم یه لبخند بی جون اومد رو لبه هر سمون...وقت شام بود....مهدیس اومد دره حموم و درو گرفت زیر مشت و لگد:
مهدیس-اریانا...................بیا شام دیگه.....سه ساعت اون تو چه غلطی میکنی؟؟؟
صدای ترانه سخت میومد چون شیر اب هم باز بود:
ترانه-کارای خوب خوب..........
آریانا-ترانه میام لهت میکنم بچه......
صدای خندشون اومد....از حموم اومدم بیرون نگاه تو اینه کردم....چشمام طبق معمول قرمزومست...رنگم هم پریده ...نترسید این عادیه....من همیشه از حموم درمیام اینم....ولی ایندفع یکم بیشتر بود...به خاطر این بود که داشتم تو حموم به او عوضیا فکر میکردم....در فکر این که فردا چه بلایی سرمون میاد...یه تیشرت یقه گشاد کج پوشیدم با یه زیر شلوار چارخونه...موهام خیس بود...اگه با سشوار خشک میکردم سر درد میگرفتم (دیدین تروخدا....هیچیم به ادم نبرده)یه برق لب زدم ورفتم .....ترانه یه نگاه به مهدیس کردوگفت:
ترانه-به به...چه عجب
باهاش قهر بودم.....نشستم رو صندلی و دستامو زدم بغلم دستاشو انداخت درو گردنمو سرشو اورد دره گوشم:
ترانه-چه مرگته باز ؟؟؟؟؟
دستشو باز کردم....واقعا عاشق هم بودیم...از بچگی باهم بودیم....نمیتونستم ناراحتی هیچ کدومشون رو ببینم :
من-احوال پرسیت هم عین آدم نیس
مهدیسم اومد کنارشو گفت:
مهدیس-آریا....بی خیال بابا
من-ن شو یادت رفت مهدی......
مهدیس-ا!!!!!!!!!بی ادب نگو دوس ندارم.....
ترانه گفت:
ترانه-بسه دیگه ....
سرمو اوردم بالا زل زدم توچشماش.....مهدیس گفت:
مهدیس-اریانا چشمات خیلی قرمزه....
من-میدونم.....اب کلرش زیاد بود....
ترانه-اریانا چشمات نمیسوزه؟؟؟؟
من-ای بابا...عادیه....
ترانه گفت
ترانه-پس این قضیه رو ببند ...یه بار بهت گفتم از قصد نبود
من-باشه بابا ....شام چی داریم ضعیفه؟؟؟؟؟
ترانه اومد در اشپزخونه و داد زد:
ترانه-درد.......آقا
پامو از اونور کاناپه انداختم......داشتم شبکه های tvرو هی بالا پایین میرفتم.مهدیس اومد نشست روبه روم گفت:
فردارو چی کنیم؟؟؟؟
ترانه-هیچی.....
آریانا-راست میگه...
مهدیس-الکی حرف نزنین...میدونین که چه نقشه هایی دارن...
ترانه-غلط کردن.....حالیشون میکنیم....
یه نگاه بمن کردوچشمک زد منم جوابشو با یه چشمک دادم.
شامو خوردیم و خوابیدیم:
ترانه-آریاناااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااا...................
مهدیس-اریانا بدو........
بلند شدم چپیدم تو دستشویی....سریع رفتم در کمدمو وا کردم..... یه نگاه به بچه ها کردم...ترانه که یه مانتوخردلی خوش دوخت تنش بود با شلوار مشکی و کفش عروسکی.....مهدیس هم یه مانتو زیتونی رنگ با شلوار کتون مایل به صدری..با یه کفش کالج قهوه ایو منیه مانتو سفید خوشگل با یه شلوار زرد جیغ و تنگ با یه کفش مشکی تند نشستم بنداشو سفید و زردزدم....موهاموزدم بالا.....یه کیف مارک زرد و مشکی هم برداشتم....ساعت زردمو بستم.....و حالا عینک دودی ریبنم که خیلی بم میومد.....صبونه که تعطیل...نرسیدم...بچه ها دمه در بودن و داشتن بم فش میدادن....کفشمو پوشیدم....
من-اومدم خوشگلا....................
ترانه با خنده گفته:
ترانه-امروز هومن نخورت خیلیه
من-به روح باباش خندیده
مهدیس-ایول ............
الهی به امید تو.....وارد دانشگاه شدیم....با رفتنمون سرا چرخید ....من وسط بودم.....دستم به گوشیم بود و محکم راه میرفتم....مهدیس هم با ناز پسر کشش وترانه هم با غرور آمیخته به ناز ذاتیش ....بچه ها وایسادن پیش دخترا.....منم نشستم رو صندلی کنارشون....نگاه مهدیس و ترانه میکردم که وقتی میخندن چقدر خوشگل وشیرین میشن...ویدا بلند گفت:
ویدا-آریانا جمعه شب یه مهمونی گرفتیم میای؟؟؟
نگاش کردم و گفتم:
من-چراکه نه....
یه لبخند بم زد...وارد کلاس شدیم....رفتیم ردیف یکی مونده به اخر.غول تشنا بودن ولی پشت سر ما نگاشونم نکردیم...پشت سرمهدیس سپهر. پشت ترانه پندار پشت سر من آراد....
اه اه....استاد نوری این بشر ماست تو دهنش مایه میبنده اخه خیلی کش میده...دوباره چشمام سنگین شده بود...سرمو گذاشتم رو میز.......بایه شدت پرت شدم پایین از رو صندلی.خوبه نیوفتادم وسط کلاس...صدای خنده اومد....چشامووا کردم...کمرم درد میکرد....ترانه و مهدیس بزور خندشونو خوردن ولی وقتی دیدن که دستم رو کمرمه اومدن پایین کنارم زانو زدن ...خیلی درد میکرد داشتم مییمردم...اون لحظه فقط داشتم از گریه ام جلو گیری میکردم.....
بلند شدم بقیه دخترا هم اومدن کنارمون.....همه ازم میپرسیدن خوبی؟منم میگفتم خوبم....با رفتن یکی از بچه ها جلوم باز شد....آراد و سپهر.پندار تک تکشون بهم نیش خند زدن....نه.....کاره اینا بوده؟؟؟؟!!!؟؟؟!؟!؟؟!؟واقعا!!!! !با اینکه درد داشت میکشتم
رفتم جلو صورت اراد خیلی نزدیک .....از این حرکتم جا خورد .....کمرم!!!!!!!!!!!نمتونستم سر جام وایسم.....درد داشت خفم میکرد زدم زیر گریه....چشمای همه گرد شد!!!!گریه ام شدید تر شده بود .این عوضی اشکمو دراورد بالاخره..اراد چشماش شده بود اندازه نلبکی......با هق هق گفتم: