میشا :

 شقایق رفت عطربزنه منونفسم موندیم پایین..هنوزپسرانیومده بودن.بعدازده دقیقه پسراهم اومدن..اولین چیزی که توجهمو جلب کردهیکل اتردین تواون لباسه جذبی که پوشیده بود اونم داشت باتحسین منو نگاه میکرد ولی چون که هنوزم بابت دیشب ازش ناراحت بودم پشت چشمی براش نازک کردم که بفهمه وهمینطورم شد..ساعت10بودکه ازخونه زدیم بیرون مادختراباماشین نفس وپسراهم یباماشین اتردین..داشتم سوارماشین میشدم که اتردین صدام کردولی محلش ندادمو سوارشدم..مثل همیشه شقی دوش گرفته بود..باغرغرای من شیشه رودادن پایین که بو بره بیرون که من سردردگرفته بودم..توراه کلی ازدست این شقی خندیدیم..وقتی رسیدیم شهربازی رفتیم توپارکینگ ماشینارو کنارهم پارک کردیم وپیاده شدیم...ازپارکینگ که اومدیم بیرون به هرحال 3تادخترجیگربودیمو همه نگامون میکردن پسراهم عصبی شدن هرکی رفت پیش مثلازنش وایسادودستشوگرفت تودستش..اتردین اومددستمو بگیره که نذاشتم اونم به زوردستمومحکم گرفت وازلای دندوناش گفت:
اتردین:میشالجبازی نکن میبینی که همه چه جوری نگات میکنن..
من:نه نمیبینم گفتم ولم کن..
بعدم دستموازدستش دراوردمو سریع رفتم کنارمیلادوشقی اون یکی دسته میلادومن گرفتم که میلادخنده اش گرفتوگفت:
میلاد:میشامگه خودت شوهرنداری اینجوری من شبیه این ماماناکه دست بچه هاشونومیگیرن شدم...
بعدم باصدای بلندی خندید.منم یکدونه زدم به بازوشوگفتم:
من:اول این که نیشتوببندازخداتم باشه..دوم این که شوی من بیشترشبیه زبل خانه تا شوهر...
راستش من بامیلادبیشترازسامیارهال میکردم اخه مثل سامیاریک کوه یخ نبود..
داشتم همینجوری میخندیدم که سک اس از اتردین اومد که نوشته بود:میشااگه بابت دیشب ناراحتی ببخشیداخه من که عذرخواهی کردم...
ازاونجایی که منم یکم زیادی دلرحمم دست میلادو ول کردم دویدم پیش اتردینو دستشوگرفتم که باعث شد میلادوشقی بهم بخندن..بالاخره رسیدیم به شهربازیوخیلی اس بود..همه وایساده بودیم که من رو به نفس وشقی گفتم:
من:بچه هایادتونه یک زمانی چهقدرمیرفتیم پارک ارم..
نفسوشقی باهم گفتن:اره یادش بهخیر
من:یک زمانی مثل دلار رو بورس بودیم الان روپیه هم نیستیم..
بااین حرفم همه خندیدن..اول رفتیم سوارترن شیم..رفتیم 6تابلیط گرفتیم سوارشدیم...
منو اتردین جلوبودیم بعدمیلادوشقی بعدم نفسوسامی...من که گرخیده بودماجیغ میکشیدم درحدبنز..این سرپایینیاروهمچین جیغ میکشیدم که نگو..بعدکه اومدیم پایین من که گیجی ویجی میرفتم شقایقو نفسم همینجوری بودن..میلادبه مامیخندیدومیگفت:
میلاد:اخه شماکه جنبه نداریدچراسوارمیشید..
من:نه خیرم ماواسه پارک ارموسوارشدیم این که دیگه چیزی نیست..
میلاد:بله کاملامشخصه..
بعدازسوارشدن نصفه وسایل بالاخره قصدرفتن کردیم..

 

برگشتنی هم نفسو سامیارباماشین نفس رفتن ما4نفرم باماشین اتردین..توراه برگشت سامی خیلی تندمیرفت اتردینم هی میگفت
اتردین:این چرا انقدرتندمیره؟
من:اخه عجله داره میخواد زودبرسه خونه..شقایق ای کاش مابانفس میرفتیم نکنه نفسوبدزده..
بعدم خندیدم.اتردینم یدونه زدنوک بینیموگفت
اتردین:هی خانم داداشه ماروایستگاه نکن..
من:ایستگاه هست..
اتردین:ا.باشه..
میلادوشقی هم ازدست حرف من خنده اشون گرفته بودمیخندیدن..وسط راه نفس اس داد:میشامنوسامی میریم لباس بخریم شمابریدخونه.
به محض این که اینوخوندم یکدونه زدم رولپم گفتم
من:وای بچه ام ازدست رفت..
اتردین:کی؟؟چی شده؟؟
من:دیدی گفتم.مخ دوستموزدبرن خریدکنن بعدم ازاونجا میدزدتش.
یهوهمه خندیدن..اتردین درحالی که میخندیدگفت:
اتردین:میشاخیلی دیونه ای..فکرکنم تاثیرفیلم دیشبه..چراانقدرگانگستری فکرمیکنی؟؟
من:خب چیکارکنم.من به این سامیاراعتمادندارم..
تاخونه دیگه کسی حرفی نزد.وقتی رفتیم توخونه اتردین رفت تواتاقو صدام کرد..
رفتم تواتاق
من:بله؟
اتردین دستاشوبرام بازکردو گفت:
اتردین:بیاببینم کوچولو
من که خیلی بدم میادبهم بگن کوچولوگفتم
من:قربون توبابابزرگ..
اتردین اومدبغلم کردگفت
اتردین:خانم کوچولوی من هنوز ازدستم ناراحته؟؟
من که دوست داشتم خودمو براش لوس کنم گفتم
من:ارهههه
اتردین موهاموبوس کردورفت ازتوکمدیک جعبه ی خوشگل دراورد داددستمو گفت
اتردین:حالامیبخشی؟؟
من کپ کرده بودم
من:واسه منه؟؟
اتردین:پ ن پ برای دخترهمسایه اس..
پریدم بغلش گفتم:
من:خیلی باحالی اتردین...
اونم منو بغل کردو گفت:مثل این بچه هاکه بهشون اب نبات میدی خوشحال میشن شدی..
من:خب مگه چیه..
بعدم جعبه روبازکردم یک عطرچنل بود!!کلی ذوق مرگ شدم..
اتردین:دیدم هرروزدوش میگیری باعطرگفت برات یکدونه بگیرم..
من:وای مرسی..اینو کی گرفتی؟؟
اتردین:دیگه.دیگه..
گونه اشوبوس کردم گفتم
من:ممنون..اگه دیگه کاری نداری من برم.
اتردین:نه فقط بخشیدی دیگه؟
من:روش فکرمیکنم..
اتردین خندیدومن ازاتاق اومدم بیرون خیلی جالب بود که باکوچیک ترین توجه ای ازش بال درمیاوردم...تاحالابه کسی این حسونداشتم.ولی نمیخواستم حالا حالاها این حسمو روکنم اول اون باید پاپیش میذاشت..
داشتم همینجوری فکرمیکردم که شقی گفت
شقی:اوه عطرچی میگه؟؟
من:میگه فضولی موقوف..
باهم رفتیم تواتاقو داشتیم باهم حرف میزدیم که گوشیم زنگ خورد
من:واییییی
شقی:کیه..
من:ارش..
بدوازاتاق رفتم بیرون واتردینو صداکردم اونم بدو بدواومد
اتردین:بله؟
من:اتردین دوباره این ارش زنگ زد..
اتردین که تابلوعصبی شده گفت:
اتردین:بده من درستش میکنم..
گوشیوجواب داد.
اتردین:بله؟؟
-----------
-فکرکنم گفتم دیگه تماس نگرفتیدنه؟؟
-------------
-گفتم که دوست پسرشم دیگه زنگ نزن..
-------------
-ههه توکی هستی که من بخوام تورورنگ کنم؟
------------یکهو نمیدونم چی گفت که رنگ اتردین پریدوبه من خیلی بدنگاه کرد..سریع گوشیوقطع کردو سریع گوشیودادبهمو رفت هرچی هم صداش کردم جواب نداد.
باحالی خراب رفتم تواتاقوافتادم روتخت..خدامیدونه چه دروغی ارش به اتردین گفته..بااین فکرفقط اشک بودکه نصیبم شد...دیگه اعصابم خوردشدزنگ زدم به ارش.
ارش:بله؟؟
من:تو چی به اتردین گفتی عوضی؟؟
خندیدوگفت
-عزیزم جوش نخورفقط ازشیطنتامون گفتم..
من:عوضی اشغال چرادروغ میگی من باتوچیکاردارم اخه؟؟
گوشیوقطع کردم وشروع کردم به گریه باصدای بلند...دیگه طاقت نداشتم دادزدم
من:خداااااا..اخه من اصلادستم به اون کثافت نخورده..خداخودت کمکم کن..
شقی پریدتواتاق.
شقی:میشاچی شده؟؟چه خبره؟؟
من که فقط گریه میکردم..سامیونفسم همون موقع رسیدن ونفس بدوبدو اومدطرفم..
نفس:میشایی چی شده؟؟
شقی:منم پرسیدم جواب نداد.
نفس دویدبیرون..چندلحظه بعدصدای دادوفریاد اتردین بلندشد
اتردین:دیگه نمیخوام اسم اون کثافتوبشنوم..شایدچون لورفته داره گریه میکنه
نفس:چی لورفته اتردین؟؟درست حرف بزن..
دیگه صدایی نمیشنیدم.خیلی سخته به خاطر کاری که نکردی تنبیه بشی.مخصوصابرای من که اتردینو دوست دارم..خداخودت کمکم کن..

 

وقتی چشمامو بازکردم همه بالاسرم بودن به جز اتردین..دلم گرفت خیلی زیاد.خیلی سخته همه نگرانت باشن به جزکسی که دوستش داری.البته هنوزم مطمئن نیستم این حس دوست داشتنه یاعادت به هرحال من حمایت اونومیخوام..نفس که چشمای پرازاشک منودیدگفت
نفس:میشایی عزیزم چراگریه میکنی؟؟به خاطریک حرف که همه میدونیم دروغه؟
من:چه فایده داره اصل کاری که باورکرده..
میلاد:اصل کاری منظورت اتردینه شیطون؟؟
بااین حرفه میلاددیگه نتونستم جلوی خودموبگیرمواشکام شروع کردن به باریدن.سامیارونفسوشقی باغرغرمیلادوازاتاق انداختن بیرون.میدونستم به خاطراین که مابخندیم این حرفوزده.شایداگه وقت دیگه ای بود میخندیدم ولی الان فقط اشکه که نصیبم میشه..
سامیار:میشامیخوای بگم پدره یارو دربیارن؟؟
ازسامیار این حرفابعیدبود!!عجیب!!!!شایدچون میدونست این یک تهمته خیلی بزرگه دلش برام سوخته..
من:ممنون نمیخوادمهم نیست..
بعدم بلندشدمازاتاق برم بیرون.من بیشتربه خاطراین ناراحت بودم که بهم تهمت زدنو اون اتردینی که میگفت من مثل خواهرش میمونم باورکرده..خیلی بی معرفته..ازاتاق رفتم بیرون که دیدم اتردین رومبل نشسته دارهtvنگاه میکنه..میخواستم بهش نشون بدم اگه من برای اون مهم نیستم اونم برای من مهم نیست.به خاطرهمین خودمو زدم به بی خیالیو بدون این که بهش نگاه کنم رفتم تواشپزخونه.. شیرداغ کردم ویکمم توش عسل ریختم همیشه مامانم برام شیرعسل درست میکرد..یهویادمامان بابام افتادم زنگ زدم خونه..بعداز4تابوق برداشت.صدای مامانم توگوشی پیچید.
مامانم:بله؟
من:الهی قربونه اون صدات بشم سلام مامانی.
مامانم یک جیغ کشیدوگفت
مامانم:سلام عزیزم چه طوری؟؟یک وقت به مازنگ نزنیا...
-ا مامان باورکن کارداشتم وگرنه حتمازنگ میزدم...
-خب حالابگوببینم جات خوبه راحتی؟؟
تودلم گفتم اره انقدرخوبم که نگو ولی نخواستم نگرانش کنم گفتم
-اره باباخونه است؟
-نه سرکاره.زنگ بزن به گوشیش..
بعدازیکربع فک زدن بامامی قطع کردم.حالابعدابه باباحرف میزنم..
شیرمو داشتم میخوردم که اتردین اومدتو اشپزخونه منم سریع شیرمو خوردم پاشدم ازاشپزخونه برم بیرون که صدای اتردین اومد که گفت:
اتردین:راستشوبگودیگه باهاش چیکارا کردی؟؟
من که حرصم گرفته بود میخواستم حرص اونم دربیارم گفتم:
من:کار که زیادکردیم کدومشو بگم؟؟
اتردین یکهو قرمزشدگفت
اتردین:خیلی پروترازاونی هستی که فکرشومیکردم..
من:هه ببین کی داره ازپرو بودن حرف میزنه.کسی که حرف یک یالغوزتراز خودشو باورکرده تواگه یکم عقل داشتی حرف اون مردتیکه روباورنمیکردی...
اتردین:اون داره دروغ میگه؟؟پس اون چه طوری جای زخم پشتتم میدونه؟؟میگه که یادگاریه منه..هان د بگودیگه لعنتی؟؟
من که مات مونده بودم فکرنمیکردم ارش انقدروقیح باشه..اون زخم وقتی بچه بودم باشیشه بریده..اونم حتماوقتی باهم یک عروسی قاطی رفته بودم چون بالای سرشونمه لباسمم یکمی بازبوده دیده..خدانگاه کن بعضیا ازچه چیزایی استفاده میکنن..اخه اون عروسیه داداشش بود ای کاش هیچوقت نمیرفتم چون ازهمون جاهم بودکه ارش گیردادبهم..من درحالی که اشک توچشمام جمع شده بود رفتم تواتاق..وای خدای من..ارش خدابگم چیکارت کنه که بازندگیه من به همین راحتی بازی میکنی..تواگه عاشقم بودی همچین کاریونمیکردی..

 

یکم که گریه کردم اروم شدم.نفسوشقایقم اومدن تواتاق میخواستن دلداریم بدن ولی گفتم
من:بچه هانیازی به دلداری نیست حالم خوبه تازه اگه هم اتردین باورکرده برام مهم نیست..
نفسوشقی هم کلی خوشحال شدن ولی اوناکه ازدل من خبرندارشتن..
شقی:حالابگوببینم چی بوددادبیدادمیکردید؟
منم کل ماجراروبراشون گفتم نفسوشقی عصبی شدنا.
نفس:مرتیکه ببین به چه چیزایی توجه میکنه..
شقایق:من شقی نیستم اگه حالشونگیرم..
من:باباجوش نخورید..
یکم بالب تابم وررفتم تاموقعی ناهار که پسراصدامون کردن.خداییش این پسرااشپزیشون خوبه ها...رفتیم دیدیم یک غذایه عجق وجق درست کردن..تومایه های سالادماکارانی بود ولی یکم ازاون فراتر..میلادکه دیدمن دارم باتعجب نگاه میکنم گفت
میلاد:بچه هااین یک غذای من دراوردیه..
من:پس خدابه خیرکنه..
موقعی غذاخوردن سنگینیه نگاه یک نفروحس میکردم ولی هروقت سرموبالامی اوردم تاببینم کیه همه داشتن غذاشونو میخوردن!!! غذاموکه خوردم بانفس داشتیم درباره ی این حرف میزدیم که یکدور بریم خریدمن کفش بگیرم که گوشیم زنگ خورد ارش بود.خواستم برم بدم به اتردین که یادم اومد دیگه حمایت اونم ندارم..فقط میموندیک نفر......بدورفتم سمت اتاق میلاد در زدم پریدم تو میلاد بدبخت کپ کرده بودا
من:داداش میلاد بیااینو جواب بده..
میلاد:اوه حالاشدیم داداش میلاد؟
من:ا مسخره حالا بیااینو جواب بده ارشه..
اخماش رفت توهم جواب داد..
میلاد:بله؟
- ----------
-فرمایش؟به من بگید؟من برادرشونم..
- ------------------
-فعلاکه داره.دیگه نبینم زنگ بزنی.یکبار زندگیشوداغون کردی..
بعدم قطع کرد.میلادگوشیوگرفت سمتم گفت
میلاد:بیا.مطمئن باش اتردین خودش میاد ازت عذرخواهی میکنه..
من:برام مهم نیست.اتردین دیگه برای من مرد حتی به عنوان یک برادر..
میلاد:ازحرفی که میزنی مطمئنی؟
من:اره مطمئنم..
میلاد:ولی من مطمئن نیستم چون چشمات اینو نمیگن..
من:بی خی بابامن میرم خرید
میلاد:اوه میشاشماچقدرمیریدخرید...
من:دوست دارم به توچه؟؟
میلاد:خب بروچی کارکنم..
بامیلاد ازاتاق رفتیم بیرون قراربود فرداتفضلی بیادو ما دوباره بختبر<بدبخت>بشیم..البته من برای اتاقمون یک نقشه هایی دارم..

 

نفس :

داشتم با شقايق حرف ميزدم كه ميشا گفت بريم اماده بشيم براي خريد
من-اوكي پس من برم اماده بشم
ميشا-تو رو خدا لفتش نديا زود اماده شو
در حالي كه سر تكون ميدادم رفتم تو اتاق سامي تكيه داده بود به پشتي تختو لب تابشم رو پاش بود خدا اين چرا انقدر جذابه خاك تو سرت نفس چشماتو درويش كن تو كه انقدر بي جنبه نبودي با يه بار بقل كردنو دو كلمه حرف انقدر نظرت راجبش عوض بشه رفتم سمت كمد كه لباسامو بردارم
من-چرا اومدي اينجا؟
سامي-اه نفس انقدر ضد حال نشو ديگه اون همه لباس برات گرفتم براي جبران تفضلي هم كه داره مياد منم خوشم نمياد تو اتاق ديگه اي بخوابم اصلا ميدوني چيه من به اين كاناپه عادت كردم رو تخت نمينوتم بخوابم
خندم گرفت
من-خب اجال نداره من دارم ميرم با دخترا خريد
سامي-شوخي ميكني تازه اون همه لباس خريديم با هم درضمن چه معني ميده دختر اين وقت شب بره خريد
من-به قول خودت ضد حال نشو ديگه خريد شب مزه ميده حال ميشا هم كه ديدي تعريفي نداره من نميدونم اين اتردين چرا انقدر عجوله خب ميومد ميگفت چي شنيده اين ميشا هم جواب ميداد ديگه
سامي-در هر صورت به ما ربطي نداره مشكل خودشونه دوست ندارم تو هم دخالت كني ولي من به بچه ها ميسپرم حال اين ارش رو بگيرن ميتوني شمارشو از ميشا بگيري؟
من-اره ولي سامي تو چرا اينجوريي حمايتات پنهانيه كمك كردنت حساسيتت راستش شخصيتت يكم برام گنگه
سامي-ما اينيم ديگه خوشم نمياد جار بزم آهايييييييي مردم من فلان كارو كردم بچه زرنگ بحثو عوض نكن شما اجازه نداري بري خريد
اه چه زود فهميد دارم بحثو عوض ميكنم
من-ميرم خوبشم ميرم
سام-با اجازه كي؟
من-خودم اجازه كسي رو احتياج ندارم
سامي بلند شد همچين با خونسردي رفت سمت در كه گفتم ميخواد ازش بره بيرون ولي به جاش درو قفل كرد كليدشم برداشت با همون خونسردي برگشت سرجاش
سامي-حالا اگه ميتوني برو كسي جلوتو نگرفته
من-با اجازه كي درو قفل كردي باز كن ببينم اين درو
سامي-نياز به اجازه كسي ندارم
لعنتي حرف خودمو به خودم پس ميده
من-حرف خودمو به خودم پس نده
سامي بي تفاوت نسبت به حضورم توي اتاق با لبتابش ور ميرفت
رفتم سمت درو دسگيرهرو چند بار بالا پايين كردم اه چرا باز نميشه
سامي-نشكنس قفله تا من نخوامم باز نميشه
من-خودم ميدونم قفله تو هم همين الان خيلي شيك ميايي اين درو باز ميكني تا صدامو بلند نكردم
سامي-اخه نه كه هي دسگيره رو ميكشيدي گفتم نديدي قفلش كردم من اون درو باز نميكنم حالا هر چقدر دلت ميخواد جيغ جيغ كن
هنوزم لحنش خونسرد بودو همين منو عصبي تر ميكرد به خاطر همين صدامو انداختم سرمو بلند بلند بچه ها رو صدا كردم يا به قول سامي شروع كردم به جيغ جيغ كردن
من-ميشاااااااااااااا شقاااااااااااااااااايق ميلااااااااااااد اترديييييييييين بيايد منو نجاااااااااااااات بدييييييييييد
همزمان با دادو فريادم مشتمو هم ميكوبيدم به در به دقيقه نكشيد كه صداشون از پشت در بلند شدو ين ساميار بيشعورم (نگا تو رو خدا تكليفم باخودمم مشخص نيست يه دقيقه ميگم بيشعور يه دقيقه ميگم جذاب به درك تقصير خودشه)همچين نگام ميكرد انگار داره فيلم سينمايي ميبينه
ميشا-نفس خوبي چيزي شده؟
شقايق- در چرا قفله؟
اتردين- سامي درو چرا قفل كردي پسر؟
ميلاد- نفس سامي چرا حرف نميزنيد؟
من-مگه شما محلت ميديد ادم حرف بزنه
صداي منو كه شنيدن انگار خيالشون راحت شد چيزي نيست
ميلاد-نفس سامي رو كشدي چرا صداش در نمياد؟

 

اتردين-ديدي بي داداش شديم ميلاد شقايق- حالا اگه كشديش بيا بيرون نترس به پليس لوت نميديم
ميشا- نفس تو كه انقدر پول داشتي ديگه چرا براي پولاي اين بدبخت نقشه كشيدي پس راسته كه ميگن اين پولدارا هر چي بيشتر داشته باشن بيشتر حرص مال ميزنن
هم خندم گرفته بود هم بيشتر عصبي شده بودم ساميارم چشماش ميخنديد از حرصم داد زدم
من-دو دقيقه حرف نزنيد نميگن لاليد بابا اين درو بسته نميزاره من بيام بيرون
ديدم نه صداشون در نمياد
من-چرا جواب نميديد بابا اين درو باز كنيد بيام بيرون
شقايق- خودت گفتي دو دقيقه حرف نزنيد
من-ما رو باش رو ديوار كي داريم يادگاري مينويسيم
سامي خنديدو گفت
-تا من نخوام تو از اينجا بيرون نميري
ديدم راهي نداره پس يه راه ديگه وارد شدم اخه ديگه صداي بچه ها هم نميومد خيلي نامردن بيشعورا فقط صداي اتردين اومد كه گفت بدبخت شديم بعدم كه ديگه اصلا صداشون نميومد رفتم سمت سامي شدم همون نفسي كه هيچ كس نميتونست در برارش مقاومت بكنه خم شدم روشو يكم لوندي و عشوه قاطي حركاتم كردم بيچاره كپ كرده بود و شوكش وقتي بيشتر شد كه دستمو ارومو نوازش گونه كشيدم رو گونش ببين تو رو خدا به خاطر بيرون رفتن از در چه كارا كه نبايد ميكردم ولي دست خودم نبود اگر اون افتاده بود رو لجو ميخواست حرفشو به كرسي بشونه چرا من نبايد اين كارو نكنم ميخواستم من برنده باشم نه اون خيره شدم تو چشماش كه حالا جاي خنديدن تو شوك بودن سعي كردم اون برقي رو كه همه ميگفتن چشماتو مثل يه گربه ميكنه تو چشمام بيارم فكر كنم موفق بودم چون ديگه حتي پلكم نميزد اروم سرمو نزديك تر بردمو گفتم
من-دلت مياد درو باز نكني؟
اب دهنشو قورت دادو هيچي نگفت فقط نگا كرد
با دستم همچنان گونشو نوازش ميكردم دست ازادمو بردم گذاشتم رويكي از دستاش كه رو لب تاب بودو لبتابشو بستم و با يه دست گذاشتمش كنار هنوز نگام تو نگاش بود بيشتر بهش نزديك شدم با نبودن لب تاب بهش نزديك تر ميشدم طوري كه حالا فاصله چشمامون اندازه چهار انگشت بود صدامو اروم تر كردمو كلماتو يكم كشيدم
من-ازت خواهش ميكنم درو باز كن
دونه هاي عرقو رو پيشونيش به وضوح ميديدم دوباره اب دهنشو قورت داد
سامي-اگه نري بيرون همين الان ميبرمت يه جايي كه از صدتا خريد كردن بهتر باشه
من-بعدش بهم بستني ميدي
لحنم شوخ بود و پر از شيطنت خوشم ميومد كه ضعف نشون داده
همون موقع صداي چرخش كليد اومدو در باز شد تا سرمو برگردوندم تفضلي رو ديدم خاك عالم ابروم رفت كه جلو اين از تفضلي بدتر بچه ها بودن كه چشمشون شده بود توپ تنيس
تفضلي-ببين نيومده چه منو ترسونديد كه قفل درشون خيلي وقته خراب ميخوان بيان بيرون به اينا كه داشته خوش ميگذشته

 

میشا :

 

داشتیم بادر اتاق ورمیرفتیم که صدای ماشین اومد اتردین رفت دم پنجره گفت:
اتردین:بدبخت شدیم..
رفتیم دیدیم یاخودخدا تفضلی اومد..منو اتردین رفتیم پایین تاتفضلیو دیدیم بدوبدوگفتیم
منواتردین:سلام..میشه بیاین دراتاقوبازکنیدقفلش خرابه بچه ها موندن تواتاق..
تفضلی:سلام..ممنون منم خوبم.اره سفره خوبی بود..
اه مرتیکه خرفت حالا بازیش گرفته ولی مجبورشدیم عذرخواهی کنیمو بدوبدو به همراه تفضلی بریم بالا..شقایقو میلادتاتفضلیودیدن سلام کردنو رفتن کنار..
تفضلی هم درو بازکرد که ماچشماموتوپ تنیس شده بود..
تفضلی:بببين نيومده چه منو ترسونديد كه قفل درشون خيلي وقته خراب ميخوان بيان يرون به اينا كه داشته خوش ميگذشته..اتردین که به من من افتاده بود مجبورسدم بگم
من:خب اقای تفضلی ماچه میدونستیم اینادارن حال میکنن تا2دقیقه پیش داشتن میگفتن میخوان بیان بیرون...تفضلی خندیدوروبه من گفت:تفضلی:امان ازشما جوونا...هی جونی.بعدم روکردسمته اتردینو گفت:اتردین:پسرم برو واسه زنت اسپند دودکن.ماشالله خیلی حاضرجوابه..اتردین یک نگاه به من کردکه معنیشونفهمیدم بعدم گفت:"چشم حتما..پیرخرفت به من میگه حاضرجواب همینه که هست..پرووو.همینجوری تودلم داشتم فحش بارونش میکردم که خودش پارازیت انداخت..تفضلی:خب دیگه بیاین پایین کارتون دارم..بعدمخودش رفت پایین من یکی کوبوندم توسرم گفتم
من:وای احضارشدیم..نفس که بیچاره هول کرده بود من که می دونستم نفس برای این که کلیدو ازسامیه بدبخت بگیره داشته خرش میکرده ولی خب بقیه که نمیدونستن!!هرکی بازوجش رفت پایین ومن هم مجبوربودم با اتردین برم.(چهقدرهم که بدم میاد)اتردین دستمو گرفتو سرشو اوردبغل گوشم گفت:اتردین:یادم باشه برات اسپندو دودکنم...یکهو برگشتم به صورتش نگاه کردم که ببینم منظورش ازاین حرف چیه که فقط بهم یک لبخند کوچولو زد..این حرفش برا خیلی معنی ها داشت..تفضلی نشسته بود زیر لب گفتم
من:بفرما بشین تروخدا خسته نشی یک وقت..چه سریع نشست.نمیدونم اتردین گوش داره یارادار گفت
اتردین:مثلا خونه خودشه ها..بیچاره نشسته دیگه..من:خب چیکارکنم..نمیدونم چرا حسه مبهمی بهش ندارم..اتردین:میشه بگی توبه کی حس مبهمی داری؟
من:خودم..تفضلی شروع کرد:تفضلی:خب بچه هامیخوام بگم که همینطورکه میدونید نوه های من خارجن..حالا قراره هفته ی دیگه بیان یک سرایرانو یک چند هفته ای بمونن بعدم برن.منم برای خوش امدگویی یک مهمونی گرفتم که شماها هم دعوتید!!دم گوش اتردین یواش گفتم:ایول توبالاخره یک کاره مفیدانجام دادی..اتردین خنده اش گرفت ولی خودشوکنترل کرد...تفضلی ادامه داد:منم اومدم کارارو انجام بدمودوباره برگردم پیششونو بااونا برگردم.فقط شماباید زحمت بکشیدو کارایی مثل گرفتن کیکو تزئیین خونه روانجام بدید..بعدم پاشد بره...اتردین:کجا تشریف میبرید؟حالا واسه ناهار میموندید..ای خفه بمیری تو اتردین این همینجوری چتر هست تو یکی دیگه خفه..یکدونه محکم باپام زدم به زانوش که بفهمه ولی اوشگولیست برای خود شایدم میخواست حرص منو دربیاره چون گفت
اتردین:ا چرامیزنی؟اقای تفضلی میموندیددیگه..نفهم به دنیا اومدی نفهمم هم از دنیامیری...خداروشکر تفضلی شعورش رسید رفت..همین که درو بست من جیغ زدم
من:اترددددیینننن میکشمممتتت
بعدم افتادم دنبالش..