میشا :
باصدای انریکه ازخواب بیدارشدم..دستوصورتمو شستم رفتم پایین بقیه هم بیدارشده بودن صبحون روخوردم.رفتم بالایک مانتو خاکستری بایک جین زردکثیف پوشیدم یک مقنعه ی زغالی سرکردم.رژگونهی اجری خیلی کم رنگ بابرق لب وپنکیکو...تکمیل شد..راه افتادم.نفس توراه هی تذکرمیداد که سرکلاس شیطونی نکنیم ولی من وشقی به هم چشمک میزدیمو میگفتیم باشه...ساعت 8بودکه رسیدیم.مستقیم رفتیم سرکلاس استادم اومد..داشت اسامی که اومده بودنو تیک میزدکه میشااسایش وخوند بعدم گفت:بایدفامیلیتو میذاشتن زلزله نه اسایش..

من:ا.استاد دختربه این گلی..گناه دارم..
استادخندیدوسری تکون دادوبقیه اسامیوخوند..
میخواست درس جلسه یپیشو دوره کنه که چون من خونده بودبلدبودم..دستمو بردم بالا.باسراجازه دادصحبت کنم.
من:استادمیشه من توضیح بدم؟
چشماش گردشدوگفت:
خلفی:تو!!؟؟چه اتیشی میخوای بسوزونی زلزله..
من:ا استاد هیچکار بخداخوندم میخوام بیام توضیح بدم..
خلفی:خب بیا.اگه اتیش سوزونی به قول خودت فلکت میکنم
من:باشه.اصلاخودم دستگاهشو اوردم..
رفتم دم تخته وایتبرد وایسادم شروع کردم به توضیح دادن..چشمای استادکه گردشده بود دیدمش خنده ام گرفت رفتم جلوش دستامو به حالته گرد کرده گرفتم جلوش گفتم:نیفته...
ازشک اومدبیرون گفت چی؟
من:چشماتون..بابانگاه کنیدیک بارم که مثل ادم دارم توضیح میدم نمیذارید...
کلاس منفجرشد.خلفی باخط کشی که دستش بودزدبه کمرم گفت:بروبرو زلزله کم نمک بریز..
من:گناه دارم.تهشه...
رفتم وایسادم توضیح بدم که یک اصتلاح که سخت بودرسیدم دیدم نگم 3میشه یک چیزازخودم درکردم که مچمو گرفت نامرد.باخنده گفت
خلفی:اسایش یک باردیگه تکرارکن چی؟؟؟
من:دهلیز..
ازخنده ترکید گفت:اسایش بلدنیستی خب بگوکمکت کنم اخه دهلیز چه ربطی به تومر داره؟
کم نیاوردم گفتم:منضورم دهلیزتومربود..
خلفی:بیابرو ابروی هرچی دکتره بردی..
من:حداقل یک تشکری یک ابی چیزی بدید این همه اینجا فک زدم..
خلفی:بروبشین اسایش تادونمره کم نکردم..
بدورفتم نشستم سرجام که نفس ازم نیشگون گرفت:قراربود اتیش نسوزونی...
من:ای دردم گرفت.خب چیکارکنم بخدافقط میخواستم توضیح بدم..
نفس:باشه..اتردینو خودت جمع کن..
من:بروبابا..

 تااخر کلاس دیگه هیچ حرفی نزدم..اخه مگه بیکاربود..وقتی کلاس تموم شد بابچه هارفتیم رستوران اخه ساعت12بود.یک میز3نفره گوشه ی رستوران پیداکردیم ونشستیم من وشقی ماهی سفارش دادم نفسم کباب.
شقی:میشاخیلی دیونه ای داشتی باخلفی شوخی میکردی صدای نفسای عصبیه اتردینو من میشنیدم..
من:غلط کرده.مگه دخترابهش گیرمیدن من چیزی میگم؟
شقی:به هرحال امروزکفن میشی..
غذارواوردن ماهم شروع کردیم به خوردن...وسطای غذامن که دیگه ترکیدم بقیه هم مثل من نفس حساب کردو باهم رفتیم خونه...
وقتی رسیدیم اتردین نبود رفتم تواتاق که دیدم روتخت نشسته.تامنو دیدگفت:کجابودی؟
من:چی؟
اتردین:گفتم کجابودی؟
من:ربطی داره؟
اتردین:نه.فقط یک چیزی زیادبااین خلفی گرم نگیر چون برات بدمیشه.
من امپرچسبوندم گفتم:اخه توکیمی که اینجوری بهم گیرمیدی؟دوست دارم میکنم.به توهم هیچ ربطی نداره..
یکهوبازوموگرفت.کشیدتم جلو دادزد:روابط توباهرکسی به خودت ربط داره اگه هم دیدی بهت چیزی گفتم چون تورودست خودم امنت میدونم نمیخوام باکله بری تودیوار.اگه هم بهت تاحالاگیردادم فقط دلیلش همین بود ولی حالاکه خودت دوست داری بروهرغلطی میخوای بکنی بکن برای من یکی که مهم نیست..
من:به جهنم.
اتردین ازاتاق رفت بیرون.یکم فکرکه کردم دیدم اون داره راست میگه ولی من دوست ندارم کسی بهم دستوربده..به هرحال برام مهم نیست بره به درک....
***************************ازاون اتفاق4روزی میگذشتو نه من بااتردین حرف میزدم نه اتردین بامن کاری داشت .اتردین خودشوباکتاب سرگرم کرده بودمنم همینطور...داشتم باگوشیم ورمیرفتم که شقی مثل چی پریدتو.
من:هوی موجی چته؟؟
شقی:دیونه اومدم یاداوری کنم فردامهمونیه تفضلیه.میخوای کاری کنی بکن..
من:وای یادم رفته بود.
شقی:اها حالاکی موجیه؟
من:تو.
شقی:پروو..
من:خب ازساعت 7شروع میشه؟
شقی:اره..
من:خب باشه شب بخیر..
شقی.این یعنی این که برم بیرون.
من:عاشق همین هوشتم..
شقی:خب باشه شب بخیر..
روتختم که همون روزی که دعواشده بود اورده بودن درازکشیدم وبه عکسم بااتردین که روبه روی تختازده بودیم نگاه میکردم که نفهمیدم کی خوابم برد..

 نفس :

 -اي خدا ببين اين يه روزم كه دانشگاه نداريم بايد براي اماده شدن مهموني تفضلي از خواب نازمون بزنيم
با غر غر از تخت خواب بلند شدم
-اين سرو صداها كه از طبقيه پايين مياد چيه ديگه
تاپمو كه تا زير سينم اومده بود بالا رو كشيدم پايين و رفتم حموم بعد از حموم حوله تنمو پوشيدمو حوله مو هم پيچيدم دور سرمو رفتم پايين واااا انگار ميدون جنگه سامي مبلا رو جا به جا ميكرد ميلادو اتردينم كمكش ميكردن از همون بالاي پله ها داد زدم
من-پس دخترا كوشن
سامي-رفتن وقت ارايشگاه بگيرن
من-پس من چي؟
سامي يه لبخند ژكوند زدشو شونشو انداخت بالا
من-شونه بالا انداختنو درد گوشيم داغون شده اصلا نميدونم كجاست گوشيتو بده ببينم
سامي-به من چه مشكل خودته هي بهت ميگم با اين خلفي انقدر گرم نگير كو گوش شنوا
من-تو رو سننه دوست دارم گرم بگيرم ميلاد تو گوشيتو بده
ميلادم خيلي شيك گوشيشو دراورد داد بهم اي اين ساميار دماغش سوخت حال كردم پسره ي هركول
دستمو گذاشتم رو بينيمو گفتم
- اه اه چه بوي راه افتاد
پسرا هم يكم بو كشيدنو گفتن چه بويي با خنده حرص دربياري گفتم
من-بوي دماغ سوخته ساميار خان اقا پسر من لنگ تو يكي نميمونم دستت طلا ميلاد
ساميارم كه معلوم بود داره خودشو كنترل ميكنه نياد بزنه منو لتو پار كنه رفت تو اشپزخونه بعدشم زد از خونه بيرون لحظه اخر داد زدم
من-ساميار خان حرص نخور چاق ميشي
كه بعدش در كوبيده شد بهم
اتردين-بابا كمتر اين داداش ما رو حرص بده
من-تو هم كمتر اين خواهر منو حرص بده
اتردين-زبون نيست كه ماشالا اندازه فرش قرمز طول و عرض داره
من-ميخوام ببينم فضولش كيه
اتردين- شما از اين تيكه قديمي هنوز دست برنداشتين بابا قديمي شد
من-بهتر از اون په نه په شما پسراس كه
اترديم ديگه حرفي نزد منم زنگ زدم به ميشا اينا اونا هم گفتن براي منم نوبت گرفتن
من-ميشا ميگفتي سه تا ارايشگر بفرسته خونه يه وقت كارش طول ميكشه تفضلي اينا ميان زشته ما نباشيم اين پسرا تنها باشن
ميشا-بزار بپرسم ميان خونه
من-ميشا حواستو جمع كن قيمتش زياد نشه انقدر از عابربانكم استفاده كردم ميترسم بابااينا برن موجوديمو چك كنن اونوقت شك ميكنن
ميشا-نه بابا حواسم هست
من-قربانت باي
ميشا-خدا سعدي
گوشيرو قطع كردم دادم دست ميلاد
من-دستت درد نكنه
ميلاد-خواهش
من-راستي اين ميزو صندلي كه براي حياط سفارش داديمو كي ميارن؟
ميلاد-تا دوساعت ديگه با ميوه و كيكو شيريني و گلا ميرسه
اتردين-تازه كارگرم گرفتيم بيان بچينن خودمون بريم به خودمون برسيم
ميلاد-اره دختراي خوشگل امشب زياده
من-خجالت بكشيد امشب شما مرداي زن داريد بايد مثل عاشق پيشه ها رفتار كنيد
تردين- اخه زياديتون ميشه
من-حالا كه اينطوريه من زنگ ميزنم به خلفي يه سر بياد اينجا ماشلا تو دانشگا پسراي خوشگل زياده
ميلاد-اگه به ساميار نگفتم
من-يه اشي برات نپختم

 همه با هم زديم زير خنده داشتم ميرفتم تو اتاقم كه ميلاد گفت ميشا اس داده كه ساعت4 با ارايشگر اينجاست ساعتو نگاه كردم 1 بود اين دخترا هم كه معلوم نبود بيرون چيكار دارن پشيمون شدمو رفتم تو اشپزخونه تا يه چيزي درست كنم خب ببينم چي داريم يه نگاه كلي به اشپزخونه كردم ديدم بعله يخچال خالي شده يادم باشه به اين پسرا بگم برن براي خونه خريد كنن از تو اشپزخونه دادزدم
من-ميلاد يه زنگ به شويه فراري ما بزن بگو يه بسته همبرگر بگيره سرخ كنيم وگرنه گشنه ميمونيم
ميلاد اروم طوري كه من نشنوم ولي چون گوشم تيز بود شنيدم گفت
-تا كارشون گير ميكنه شوهر شوهر ميكنن
من-شنيدما ميلاد
ميلاد-با تو نبودم كه
بعدش صداي مكالمش با سامي اومد منم نشستم به گوجه و كاهو با خيار شور خورد كردن تا همبرگرا بياد رفتم لباس راحتي پوشيدم موهامم همونجور خيس دم اسبس محكم بستم و رفتم پايين داشتم اخرين گوجه رو خورد ميكردم كه صداي در اومد بچم چه موقعيت شناسه بعد ده دقيقه با دوبسته همبرگر و نون باگت اومد تو اشپزخونه اا خوب شد نون گرفتا وگرنه من اصلا يادم نشد بشون بگم
سامي- كمك نميخواي؟
من-نچ نميخوام شما برو كمك اتردينينا
سامي-خب من اومدم به خانومم كمك كنم
اي بابا اين چرا اينطوري ميكنه اخه جريان نزده ميرقصه مال اين ساميه ها
من-پس برو اون همبرگرا رو سرخ كن من تازه حموم بودم بوي سرخ كردني ميگيرم
خلاصه تا ساعت 3 اون سرخ كردو من با مخلفات گذاشتم تو نون
من-خب دستت درد نكنه پسرا رو صدا كن بيان براي غذا
ساميار-چشم
فكر كنم سرش خورده به سنگ انقدر حرف گوش كن شده از پا قدم خوب اين خلفي بايد باشه
ميشا-به به بدون ما غذا ميخوريد چشمم روشن
من-شما كي اومديد مگه نگتيد 4 با ارايشگر مياييد گفتم بيرون غذا ميخوريد ديگه
ميشا-نه بابا كي حال داره تو اين گرما بره دور دور تازه بعدشم بره دنبال ارايشگر ادرس داديم گفت خودش مياد غذا هم ماشالا براي يه ايل درست كردي چه خبره
من-گفتم اين پسرا شايد زياد بخورن مگه يه نفر مياد
ميشا-اره بابا سرشون شلوغ بود اينم به زور قبول كردن بياد خلاصه غذا ها رو خورديم كه اين ارايشگره اومد ظرفا رو سپرديم دست پسرا و پريديم بالا تو اتاق شقايق
من-بابا تو رو خدا اول منو درست كنين كه هنوز لباسم انتخاب نكردم
ميشا-جدي نفس از تو بعيده تو از يه هفته قبل براي مهموني لباس انتخاب ميكردي
من- حالشو نداشتم
ارايشگر-خب گلم چه جوري موهاتو درست كنم
من-موهام فر كركره اي بشه مدلش جمعو باز ارايشمم مشكي نقره اي كه چشمم رنگش نقره اي طوسي بشه
ارايشگر-باشه گلم بيا بشين ببينم قبلش برو يه ربدوشام بپوش كه لباستو ميخواي در بياري موهات خراب نشه
رفتم يه ربدوشام نقره اي پوشيدم اومدم نشستم زير دست اين ارايشگر دستش انقدر فرض بود كه حال ردم معلوم بود كار بلده دستاشو از دوطرف كشيد و گفت
-بلند شو عروسك
ميشا-واي دستتون درد نكنه خانم رفيع(ارايشگر) نشناختم گفتم جادو كرديدي اين رفيق بيريخت ما سيندرلا شد
من-خفه ميشا برو از جلوي اينه كنا بزار خودمو ببينم
ميشا از جلوي اينه رفت كنارو من از ديدن خودم كيف كردم زير چشممو خط چشم نقره اي و بالاي چشممو خط چشم مشكي تقريبا كلفت كشيده بود پشت پلكمو نقره اي با مشكي كار كردن بود زير ابروم هم يه كم سايه نقره اي زده بود كه پشت پلكمو كشيده تر ميكرد با رژگونه ي صورتي و رژ لب صورتي موهامم عالي شده بود سمت راست روي موهام سه تا مربع 6 در6 تمام نگين زده بود صداي شقايق در گوشم نزاشت بيشتر فكر كنم
شقايق-بيچاره سامي
خنديدمو گفتم
-خفه
از ارايشگر تشكر كردمو پولشو حساب كردم بعدشم رفتم تو اتاقم تا يه لباس و كفش انتخاب كنم لاكامم ميخواستم مشكي با طرح هاي نقره اي بزنم در كمدمو باز كردم يكم زيرو روش كردم كه ياد يه لباس افتادم

 كه بابام از تركيه برام اورده بودو از ترس اينكه طناز دختر عموم وقتي نباشم برش داره با خودم اورده بودمش يه لباس كوتا بالاي زانوكه دامنش يكم پرنسسي بود يه يقيه پر نگين ميخورد كه دور گردن حلقه ميشد روي سينشم يه اشك پر نگين بود كه وسطش خالي بود با كفش ستش كه پر از نگين بود پشتم به در بودشو داشتم ربدوشام رو در ميوودم كه صداي در اومد زود روبدوشام رو پوشيدمو برگشتم سامي بود كه تكيه داده بود به درو زل زده بود به من
سامي-ببخشيد
بعدشم زود رفت بيرون پسرهي بيشعور يه اهمي يه اوهومي بعد بيا سريع لباسرو پوشيدمو كفشامم پام كردم رفتم جلوي ميز ارايشي يا همون توالتو با يه ادكلن خنك و شيرين يه چيزي بين اين دوتا كه خودم عاشقش بودمو فقط تو مهموني هاي مهم ميزدم چون داييم برام از فرانسه فرستاده بود اصل بودو ميگفتن برندش ديگه از اين ادكلن نميزنه خلاصه با اين ادكلن كم ياب دوش گرفتمو لاكامم زدم كه صداي در اومدو پشتش صداي سامي
سامي-نفس لباستو پوشيدي بيام تو
من-اره بيا
ساميار اومد تو اخي بچم هنوز موهاش خيس بود فكر كنم تازه از حموم اومده بود يه راست بدون اينكه به من نگاه كنه رفت سمت كمد لباساش يكم زيرو روش كرد بعدش كلافه دستشو كرد تو موهاش رفتم پشتش واستدمو دستمو گذاشتم روشونش
من-كمك نميخواي
مثل كسي كه بهش شوك الكتريكي داده باشن برگشت و زل زد بهم زل زدم به يه جفت چشم عسلس كه توش يه جفت چشم نقره اي ديده ميشد
من-ميخواي برات لباس انتخاب كنم؟
بدون حرف سرشو تكون دادو رفت نشست روي تخت از پشت سنگيني نگاشو حس ميكردم احساس ميكردم مثل يه ادم برفي شدم كه با اشعه هاي يه نگاه عسلس داره ذوب ميشه يه نفس عميق كشيدمو موهامو يه تكون دادم كه بوش توي اتاق پيچيد صداي نفس عميق ميومد كه عطرو بو ميكشه سعي كردم به نگاه عسليش كه تمام وجودمو شيرين ميكرد توجهي نكنم ولي به خدا اگه من بزارم سارا به اين نزديك بشه نفس نيستم يه كتو شلوار مشكي با پيراهن نقره اي و كروات نقره اي مشكي انخاب كردم با يه كفش مجلسي ورني مشكي كه باخودم ست بشه كتو شلوار به دست برگشتم سمتش همچين زل زده بود بهم گفتم شايد يه ايرادي چيزي تو لباسم هستش
من-بيا اينا رو بپوش با اون كفش ورني مشكيه
بدون حرف اومد كتوشلوارو گرفت و رو بهروم واستاد با اون كفشاي بلندم بازم تاروي شونش بودم نميدونم از قصد بود يا همينجوري ولي نزديك تر اومدو از كنار شونه ي راستم خم سد طرف كمدو با يه نفس عميق كنار گودي شونم كه مور مورم كرد گفت
سامي-اون مجلسيه رو ميگي؟
سريع ومدم كنارو گفتم
من-اره
كفشو كتو شلوارو برداشت رفت تو رختكن يه يه ربع بعد اومد بيرون واي خدا كمك كن غش نكنم كتو شلوار فيت فيت تنش بود موهاي نم دارش ريخته بود روي پيشونيشو ازش يه مجسمه زيبايي ساخته بود كروات به دست اومد پيشم
سامي-برام ميبندي؟
من-اره بده برات ببندم سه گره ببندم يا دوگره
سامي - مامانم هميشه سه گره ميبست
بعدش يه اه كشيد اخي دلش براي مامانش تنگ شده
رفتم يكم نزديك تر يقه ي كتشو گرفتم كشيدم پايين تر تا قدم برسه براش ببندم صورتش دقيقا روبه روي صورتم بود فيس تو فيس بوديم نگاهش رو تمام عجزاي صورتم ميچرخيد كرواتو انداختم دور گردنش سرش اومد نزديك تر يه چرخو يه گره به كروات دادم سرش اومد نزديك تر گره ي اخر يكم كرواتو محكم تر كردم سرش اومد نزديك تر........

  دستامو از روي كروات برداشتم ولي بازم سرش اومد نزديك تر زمزمه كرد
سامي-نفس
چشمامو بازو بسته كردمو مثل خودش زمزمه كردم چشماش جادو ميكرد توي چشماي عسليش انعكاس يه جفت چشم نقره اي ديده ميشد كه باعث ميشد مسخ چشماش بشم
من-بله
سرش رو اورد نزديك تر كه صداي در اومدو پشت بندش صداي اتردين
-ساميار نفس زود باشيد بياييد پايين مهمونا الان ميرسن
ساميار رفت عقبو دستشو كلافه كرد تو موهاش يه چيزي زير لبي گفت بعدش با صداي بلند گفت
ساميار-الان مياييم
بعد رو كرد به من
ساميار-بريم
من-موهاتو درست نميكني؟
ساميار-برام درست ميكني
با سر به صندلي ميز توالت اشاره كردم رفت روش نشست دوتا پا از دوطرف باز دستاشم گره كرد بهمو گذاشت بين پاش اخي چقدر امروز اين حرف گوش كن شده
رفتم روبه روش واستادم تقريبا بين پاهاش بودم سرشو گرفتم تو دستم يكم اينور اونور كردم اونم هيچي نميگفت براي امشب نبايد زياد فشنش ميكردم سرشو صاف كردم مستقيم روي خودم و سشوارو برداشتم اول موهاشو خشك كنم اخي چه موهاي نرمي داشت دستمو ميكردم توشو در ميووردم بعد از اينكه موهاش خشك شد با ژل افتادم به جون موهاش اخي بچم كلافه شده نفساش تند شده بود مثل خودمه نميتونه يه جا بشينه دست اخرم به شاهكارم خيره شدم بدبخت سيخ نشسته بود اصلا سرشو تكون نداد دوباره سرشو تو دستام گرفتمو قشنگ اينور اونور كردم كه ببينم كمو كسري نداشته باشه چشماش مست خواب بود
من-خوابت مياد سامي؟
سامي-نه چطور
بعدش از جاش بلند شدو خودشو تو اينه نگاه كرد
من-اخه چشمات خمار خماره
ساميار-دستت درد نكنه خيلي خوب شد
بعدش رفت از تو كمدش يه جعبه اورد داد دستم
ساميار-اينم براي كرواتو موهامو معذرت خواهي براي گوشيت
جعبه رو گرفتمو گفتم
من-خوبه ديگه با يه تير چند نشون زدي
ساميار-ما اينيم ديگه
جعبه رو باز كردم يه گوشي اپل بود كه از براي خودم چند مدل بالا تر بود
من-دستت دردنكنه ولي وظيفه ات بود
اومد جلو گفت
سامي-ميبخشيم؟
من-بايد در موردش فكر كنم
تا به خودم بيام تو بقلش بودم دستامو گذاشتم رو سينشو خواستم از بقلش بيام بيرون كه گفت
سامي-بابا جون من انقدر تكون نخور ديگه ميدوني تا نخوام نميتوني بيرون بيايي از اين زندون
چه تشبيه خوبي كرد زندون زندوني كه كيليد قفلش دست سامي بود هميشه كيليد قفلا دست سامي بود حتي كيليد اين نگاهي كه الان قفل شده بود تو نگامم دست سامي بود چشماشو بستو يه نفس كشيد بي اراده سرمو گذاشتم رو سينه اش چقدر لذت بخش بود كه يه تكيه گاه داشته باشي يه نفر كه هر وقت بخواي بتوني بهش تكيه كني سامي تكيه گاه خوبي بود سرشو كرده بود تو موهامو نفس ميكشيد
سامي-نفس به خدا اون روز نگرانت شدم كه اون حرفا رو زدم ميبخشيم
من-گفتم كه بايد فكر كنم
ريز خنديدو گفت
سامي-خيلي نامردي تو عمرم از كسي عذر خواهي نكرده بودم چه برسه به اينكه التماسش كنم ببخشتم
اين حرفا كه ميزد چه معني داشت يعني ميخواست بگه با همه براش فرق داشتم نخير نفس اينو يادت باشه تو براش فقط يه همخونه اي كه تاريخش دوسال بيشتر نيست
ساميار-نفس چه بوي خوبي ميدي
از بقلش اومدم بيرونو گفتم من-ميدونم بريم پايين
ساميار-نفس اين لباست خيلي كوتاستا يقشم كه وسط اون اشكه خيلي بازه نميشه عوضش كني
بعله ديگه منو بگو گفتم حرف گوش كن شده سرشو تكون نميده نگو اقا زوم كرده تو يقه ي من قرمز شدم گرمم شد من-نچ نميشه
ساميار-پس از پيش من جم نميخوري
من-ببينم چي ميشه
دستمو گرفت حلقه كرد دور بازوي از اتاق كشيدم بيرون و سرشو كرد تو گودي شونمو زمزمه كرد
ساميار-ببينم چي ميشه نداريم امشب ميخوام به گروه موسيقي بگم اهنگ لايت بزاره دوتايي تنها تانگو برقصيم استعداد همسرم رو ببينم
من-دوتايي تنها
ساميار-اره فقط منو تو روي پيست

 

شقایق :

بعد از این که کار نفس تموم شد نوبت من شد که بشینم و آرایش کنم.....
ولی معلوم بود آرایشگره از اون کار بلدا بود چون نفس محشر شده بود.....
من خیلی سریع نشستم و خودم رو سپردم به دست آرایشگره......
خیلی تند و فرز کار میکرد اما با دقت..... یکمم موهام رو میکشید که دردم میومد اما اشکال نداره می ارزه!
موهای کهربایی رنگم رو باز گذاشت اول و چون موهای من تاب داره اون رو صاف کرد و دوباره فرهای درشت کرد و به طرز زیبایی از وسط بستش که خیلی تو چشم و قشنگ بود.........
بعد از اون نوبت آرایشم شده بود......
با مهارت خاصی خط چشم برام کشید که چشام رو درشت تر کرده بود و ریمل زده بود برام اما هرچند واقعا نیازی نبود همینطوری بلند هستن اما خب حجیم ترش کرد....
رژ گونه صورتی هم برام زد و یه رژ لب خوش رنگ صورتی _ قرمز توهمین مایه ها برام زد و بعد از اتمام کارش گفت:
ـ پاشو خوشگله... ماشالا یکی ازیکی خوشگل تر! پس سومیه چی بشه!!!!!http://www.forum.98ia.com/images/smilies/2/-2-22-.gif
تشکر کردم ازش و خودم رو تو آینه دیدم......
بععععععععله! کارش رو کرده بود عالی توووووپ!(خودشیفته)
میشا یکی زد تو پشتم و گفت:
ـ لامصب شما دوتارو خوشگل کرد الان انرژیش تحلیل میره گند میزنه به من!
من: نه بابا کارش خوبه توهم خوب میشی.....
چشمکی به میشا زدم و رفتم تو اتاقم تا لباسم رو عوض کنم........
یه لباس صورتی خریده بودم با میلاد اما اون زیادی مجلسی بود ولی یه لباس دیگه هم داشتم که میلاد انتخابش کرده بود تنهایی که سوپرایز شم و خیلی هم این لباس رو دوس داشتم...
رنگش نقره ای بود برق میزد از اون مونجوقیا کوتاه بود سرشونه هامم معلوم بود و تنگ هم بود که قشنگ هیکلم رو به نمایش میذاشت.......
لباسم رو درآوردم و نقره ایه رو پوشیدم و خودم رو نگاه کردم.......
لباسه قشنگ باریکی کمرم رو نشون میداد قدم رو هم بلند تر کرده بود......
خیلی خوشم اومد به به به شوورم با این سلیقه اش ولی حالا من اینو جلوی اینا بپوشم زشت نیست؟!؟؟!
نه بابا زشت کجا بود همه از اینا میپوشن امشب!(چه خوب خودمه توجیح میکنم!)
یه کفش پاشنه بلند و نقره ای هم پوشیدم که دیگه تکمیل بشم........ یکمم عطر به خودم زدم و یه چشمک نثار خودم کردم و میخواستم برم بیرون که همون موقع میلاد هم اومد و چشاش رو لباسم زوم شد.....
یه لبخند محوی زد ولی زود خوردش......
اییییییییش پسره مغرور نمیذاره یکم من خر کیف شم!
میلاد: به به چه لباس خوشگلی!
من: آره دیگه خیلی بهم میاد مگه نه؟!
میلاد: خب معلومه چون من انتخابش کردم!
من: خب ولی تو تن من خوشگل میشه!!!!!!
میلاد: نه بابا؟!
من: آره باور کن!
میلاد قشنگ حموم رفته بود حاضر و اماده شده بود......
وای هنوز موهاش نم داشت...... چقدر این بشر جیگر بود!
من : میلادی؟!
میلاد: بله؟!
من: میشه امشب به سلیقه من موهات رو بدرستی؟!
میلاد: باشه ولی امیدوارم سلیقه ات بد نباشه......
من: خیلی هم دلت بخواد به این خوبی!
میلاد: آخ راس میگی ها یادم نبود اگه سلیقه ات بد بود که منو انتخاب نمیکردی!
من: عجب رویی داری تو خوبه اون روز تو اومدی گفتی اقای تفضلی اینم شقایق همسر من!
میلاد یکم سرخ شد اما به رو خودش نیاورد........
یه کت و شلوار در آورد میخواست بپوشه.....
تا حالا با کت شلوار ندیده بودمش.......
میلاد لباسش رو در آورد و من تن لختش رو دیدم اما سرم رو اونور کردم که راحت باشه.........
وقتی برگشتم دهنم باز موند! ماماننننن!!!!! عجب چیزی آفریدی خدا خیلی خوشگل شده لامصب با اون چشاش.....
رفتم سمت عطراش و اونی که همیشه بوش مستم میکرد رو برداشتم و زدم به گردنش.......
بعد هم یقه اش رو گرفتم و نزدیک خودم کردمش و مشامم رو پر کردم از عطرش ........ وایییییی یکی منو بگیره الان غش میرم ........
مثل اینکه فکرم رو خوند و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو نگه داشت....
میلاد سرش رو نزدیک گوشم آورد و گفت:
ـ شوخی کردم خانومی خیلی خوشگل شدی!
من: توهم همینطور...... موهات رو خشک نمیکنی؟
میلاد: نه خودش خشک میشه!
من: موهات رو فشن مجلسی درست کن!
میلاد خنده ای کرد و گفت:
ـ فشن مجلسی دیگه چه صیغه ایه؟!
من: نمیدونم!
دستاش داشت روی کمرم میلغزید و من یه حس خوبی داشتم ...... داشتم داغ میکرد ..... عطر تنش دیوونه ام کرده بود..... چشاشم که دیگه نگو حتی یه ثانیه هم نمیتونستم نگاهشون کنم چون تو عمق وجودم نفوذ میکرد و من رو میسوزوند.........
با صدای در لبخندی زدم و ازش فاصله گرفتم و رفتم بیرون تا کاراش رو بکنه..........

 

وقتی از اتاق اومدم بیرون میشا رو دیدم..... واییی اولالا!
رفتم زدم تو بازوش و گفتم:
ـ هی ورپریده چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب!
میشا: شقی نمیری الهی ، شقی نمیری الهی!
من: امروز همه رفتیم تو فاز شعر و ورا!
میشا: آره دیگه وقتی دوستم تو باشی بایدم خل شم.....
من: اییییییش دختره پررو دلتم بخواد........
میلاد از اتاق اومد بیرون ...... مثه اینکه به موهاشم رسیده بود......
میشا: اوه اوه این میلادم خوب تیپی زده لامصب.....
من: چشاتو درویش کن دختر به شوهر من چیکار داری تو؟
میشا چشم غره ای بهم رفت و گفت:
ـ بابا غیرت!
من: بابا.......
با اومدن نفس و سامیار حرفمون قطع شد......
ماشالا سامی هم خوب شده بود بزنم به تخته پس فردا اینا چشم میخورن میندازن گردن منه بدبخت میگن چشات شوره!
نفس و سامیار همچین مثه این عاشقا دست همو گرفته بودن که من با خودم گفتم:
ـ واویلا فکر کنم معجزه شده...... البته امشب خیلی معجزات زیاد بود این از من و میلاد این از نفس و سامی ، حتما دو دقیقه دیگه هم میشا و اتردین میخوان یه دست گلی به آب بدن!
میلاد اومد سمت من و دستم رو گرفت و در گوشم گفت:
ـ نبینم بری با پسرای دیگه ها...... باید پیش خودم بمونی مخصوصا با این لباست فقط باید پیش خودم باشی کسی تورت نکنه!!!!!!!
خندیدم و اتردین هم اومد و گفت:
ـ به به! جمعتون جمعه گلتون کمه که من اومدم!
میشا: خوش اومدی!
به بیا اینم از این! نگفتم !؟من علم غیب دارم اصلا!
میشا و اتردین هم دست هم رو گرفتن و باهم رفتیم پایین اول نفس و سامیار دوتایی اومدن پایین که من و میشا کلی سر این دوتا خندیدیم انگار دارن رو فرش قرمز راه میرن مثه این هالیوودی ها! البته کمم نداشتن از اونا چون خیلی بهم میومدن........
بعدش هم من و میلاد اومدیم پایین و بعدش اتردین اینا........
به ترتیب بغل هم وایستادیم تا آقای تفضلی رو مرحمت کنیم!
چی گفتم! بذگریم! آقای تفضلی قشنگ که مارو از نظر گذروند گفت:
ـ تا چند دقیقه دیگه نوه های من میان لطفا خوب ازشون استقبال کنید من از شما تعریف کردم!
ماهم سری تکون دادیم که یعنی باشه...... حتما تو گفتی و ماهم گوش خواهیم کرد! جون عمه امان!!!!!
یکم اطراف رو دید زدم کلا دکوراسیون فرق کرده بود و خیلی قشنگ تر شده بود و خونه رو هم یه جور زیبایی تزئین کرده بودن...... روی میز ناهار خوری انواع نوشیدنی ها و وسایل پذیرایی بود از قبیل میوه و شیرینی..........
دستای میلاد تو دستم بود و با ورود مهمونا میلاد فشاری به دستم آورد و دستم رو از دستش جدا کرد و دوباره دستش رو انداخت دور کمرم و من رو به خودش چسبوند!
از این کارش تعجب کردم اما حرفی نزدم......
وقتی دستاش کمرم رو لمس میکرد حالی به حولی میشدم ....کلا قشنگ ترین احساس ممکن بود........
چون تا حالا اینکارو نکرده بود سرخ شده بودم و یکم خجالت میکشیدم.....