عشق به توان شیش14
وقتی مهموناش وارد شدن دخترا به ما دست دادن ولی به مردامون نه اما یکی از اونا به میلاد دست داد..........
یعنی من یه تکونی خوردم که میلاد موند تو کار من!!!!
دوتا دختر دیگه هم همینطور انگار خواهراش بودن مثه اینکه قصد تور کردن شوهرای مارو دارن ...... فکر کردن اینجاهم خارجه میلاد اینا زود خر میشن اما نه جونم اینطور نیست!!!!!
یه پسر هم بود که از همون اول گیر داده بود به نفس و این سامی هم هی حرص میخورد هی حرص میخورد و من خنده ام میگرفت........ واقعا اینا باخودشون چه فکری کرده بودن؟!؟
ماشالا گله ای هم اومده بودن...... مگه تموم میشدن؟ من که دیگه خسته شده بودم عین ماست وایساده بودیم احوال پرسی میکردیم هی خوشبختم شقایق هستم ، باز دوباره! هی دیالوگا تکرار میشد و خیلی مسخره شده بود..... مهمونی هم اینقدر خسته کننده؟!
بالاخره تموم شد و هرکی رفت یه گوشه ای با یکی صحبت کنه...... من و میشا رفتیم یه گوشه تا باهم حرف بزنیم.....
میشا: وای دیدی اون دختررو؟ چه گیری داده بود به میلاد......
بدم اومد ازش اون دوتای دیگه هم که نگو اون یارو که سامی رو دید برق از سه فازش پرید ..........
من: آره اون دختره لباس سبزه که عین خیاره! اونم گیری داده بود به اتردینا..... حواست باشه!
میشا چشمکی بهم زد و گفت:
ـ خیالت تخت نمیذارم نزدیک اتی بشه!
من: نزدیک چی بشه؟!
میشا: چی نه کی اتی همون اتردینه دیگه!
من: آهان پس منم میخوای میلاد رو مخفف کنم یهو بگم میلی نظرت چیه؟!
دوتاییمون خنده ای کردیم و من چشمم به نفس افتاد که داشت باهمون دختر ایکبیریا به زور حرف میزد قشنگ معلوم بود پیله شدن.......
چشمام داشت بین افراد میچرخید که یهو چشمم خورد به میلاد که داشت با دختره که لباس صورتیه که صدمن ارایش کرده حرف میزنه و دختره نیشش تا بنا گوش بازه.......
ای میلاد موذی معلوم نیست چی بهش گفته که این نیشش باز شده...... لامصب دختره هم تیکه ای بودا!!!!!!!
میشا رد نگاهم رو دنبال کرد و فکرم رو خوند و گفت:
ـ حرص نخور شقی توهم تلافی کن..........
من: آخه تو یه پسر گیر بیار بیاد پیش من چشم من تلافی میکنم!
میشا: ای ای ای ای! دختره موزمار تو که بدتر از میلاد بدبختی! توهم تنت میخاره ها!
من: گمشو!!!!!!
چند دقیقه ای گذشت کسی نیومد مثه اینکه جدی جدی داریم میترشیما!!!! بوش داره میاد.......
میشا: خو دختر بیا یکم بریم وسط یه قری بدیم بلکه مردا ببیننمون بعد تلافی کنیم.......
من یه پس گردنی به میشا زدم و گفتم:
ـ خععععععاکککک بر سرت میشا آخه مگه ما ازاون دختر خراباییم که بریم وسط ....... استغفرالله ببین حرف تو دهن من میذاریا!!!!!
میشا خنده ی ریزی کرد و دست منو گرفت و کشید وسط سالن ولی نه برای رقص برای این که تو دید باشیم......
یهو نمیدونم چی شد که دوتا پسر چشممشون جمال من و میشا رو گرفت اومدن سمتمون! خدایی چشاشون برق زد مثه اینکه اونا وضعشون از ماهم بدتر بود!
میشا نیشش وا رفت که من گفتم:
ـ نیشتو ببند دختر عادی باش و سر و سنگین.......
میشا: اوکی باشه!
خودمون رو به حرف زدن باهم زدیم و وقتی صدای یکیشون در اومد به سمتشون برگشتیم......
ـ سلام جیگرا!
جوووونم؟! چه زود خودمونی شد هنوز یه سلامم نکردیم که!
ـ خاک بر سرت مهران که بلد نیستی با یه خانوم خوشگل چطور باید معاشرت کنی! سلام من امید هستم افتخار میدید و خودتون رو معرفی کنید؟
من: من شقایق هستم!
میشا: منم میشا هستم!
مهران: خوشبختم میشا خانوم!
میشا: همچنین......
امید: افتخار میدید شقایق خانوم؟!
به میشا نگاه کردم که با چشم و ابرو اجازه رو صادر کرد و من هم رفتم تو جمع رقصنده ها........
همینطور که داشتم با امید میرقصیدم یک چیزایی میگفت که خنده ام گرفته بود....... امید یکم بیشتر به من نزدیک شد ولی یهو حس کردم یه دست قدرتمند و داغ بازوم رو گرفت و با فشار به سمت خودش کشید......
امید: آقا شما چیکاره ی خانومید؟!
میلاد: به شما ربطی داره؟!
امید: بله خیلی ربط داره من نامزدشم!
یعنی امید خاک تو سرت دودستی.......... اشهدمو باید بخونم!
میلاد: اه اگه شما نامزدشی منم شوهرشم......
امید: کم زر بزن چش قشنگ....... شقایق این پسره چی میگه؟!
من: امید این شوهرمه یادم رفت معرفیش کنم ......
میلاد امید..... امید میلاد!(آه ، آه! مختصر مفید!)
میلاد دستم رو کشید و با اجازه ای گفت و منو برد سمت بالکن................
میلاد: چه غلطی داشتی میکردی؟
من: همون غلطی که تو میکردی؟!
میلاد: منظورت چیه؟
من: خودت بهتر میدونی!
میلاد: درست حرف بزن بگو چی شده؟!
من: هیچی شما به دوست دخترتون برسید........
میلاد قهقهه ای زد و با نوک انگشت زد رو بینی ام و گفت:
ـ ای حسود خانوم....... اون داشت با من حرف میزد منم دکش کردم حالا به خاطر این داشتی تلافی میکردی؟
من خنده ای کردم و هیچی نگفتم.......
میلاد یه قدم نزدیکم شد و من هم یه قدم رفتم عقب و چسبیدم بیخ دیوار!!!!
میلاد هم اومد جلو و دستش رو گذاشت دو طرف صورتم......
مخم داشت سوت میکشید و داغ کرده بودم شدید.......
میلاد سرش رو اورد پایین و یه بوسه روی گونه ام زد........
رفت عقب و یه نفس عمیق کشید و یه لبخند زد که خیلی برام شیرین بود و صورتش رو خیلی خوشگل تر میکرد.......
باهم رفتیم بیرون و میلاد دستم رو سفت چسبیده بود تا جایی نرم تا یه تکون هم میخوردم بهم اخم میکرد........
رفتیم پیش سامی اینا ولی نفس نبود.......
سامی قرمز کرده بود و حرص میخورد.....
من: اقا سامیار میخواستی بیشتر مراقب زنت باشی!![]()
سامیار اخمی کرد و گفت:
ـ من تو یکی رو میکشم شقی.......
من: شقی عمه اته سامی من شقایقم!
سامیار: این نفس همش از تو یاد گرفته ها.......
من: اه میلاد....... اذیتم میکنه....
میلاد: اینقدر این شقایق مارو اذیت نکن!
من: راس میگه وگرنه بد میبینی!
سامی : بچرخ تا بچرخیم!
دست میلاد رو گرفتم و بردم یه گوشه خلوت در گوشش گفتم:
ـ میخوام سامیو حرص بدم!
میلاد: نکن بابا این قلبش ضعیفه میوفته ها!
من: اه میلاد کمکم کن دیه!
میلاد : چشم خوب حالا چه نقشه ای داری؟!
من: یه پسری رو به من معرفی کن تا معرفیش کنم به نفس که تو توخطر نیوفتی فقط من مجازات شم چون نمیخوام تو درگیر شی!
میلاد: باشه قبوله!
من: ای نامرد حالا من یه چی گفتم تو چرا زود قبول کردی؟
میلاد: نه دیگه من تو این شرایط قبول میکنم.......
من: باشه حالا!
میلاد من رو برد پیش یکی از پسرایی که تازه باهاش اشنا شده بود و من یکم باهاش گپ زدم و بردمش پیش نفس!
من: نفس جون ایشون آقا عرشیاس میخوام باهم آشناتون کنم!
چشمکی به نفس زدم که تا عمق ماجرارو پی برد....
بعد نگاهی به سامیار کردم که دیگه ولش میکردی گریه اش در میومد.......
من و میلاد زیر زیرکی میخندیدیم و رفتیم وسط یکم برقصیم....
من خیلی دلم میخواست به اون دختر ایکبیریه حالی کنم میلاد مال منه......
پس تو اون وسط همچین واسه میلاد دلبری میکردم که بدبخت کپ کرده بود...... اون دختره هم حرص میخورد......
میلاد که دید من دارم دختررو نگاه میکنم خودش فهمیدم و بیشتر خودش رو میچسبوند به من........
منم با اینکه خجالت میکشیدم ام به قول معروف لذتی که توی ببخشش هست تو انتقامم هست!!!!!
پس به خاطر همین بدتر میخواستم از دختره انتقام بگیرم........
میشا و اتردین هم اومدن وسط و این اتردین هی یه چیزی در گوش میشا میگفت که میشا نیشش باز میشد!!!!!
وقتی که کامل رقصمون رو کردیم قرا خشک شد و انتقام هم تموم شد رفتیم پیش سامی تا نتیجه کار رو ببینیم......
من: چه خبر اقا سامیار!
سامیار: میلاد منو بگیر وگرنه جفت پا میرم تو صورت خوشگل زنتا!!!!!!
من: شما بی جا میکنی......
نفس با خوشحالی اومد پیشمون و من گفتم:
ـ به نفس خانوم... ببین میگم اون پسره خیلی خوشتیپه میگم شمارشو بگیرم برات!؟
نفس: نه عزیزم خودم گرفتم!
سامیار دیگه کنترلش رو از دست داد پرید سمت نفس و بازوش رو گرفت و بردش یه جای خلوت......
نفس از اینکه سامیار داشت منفجر میشد حسابی خرکیف شده بود!
من و میشا هم ریز ریز هی مخندیدیم و این اتردین هم به من و میشا چشم غره میرفت!
وقتی نفس و سامیار از بالکن اومدن بیرون نفس سرخ شده بود و سامیارم خوشحال بود...... مثه این که عرشیا واقعا باورش شده بود که قراره با نفس دوست شه...... وقتی عرشیا با اون چهره شاد و بشاش اومد سامیار کاملا زد تو ذوقش که من حض کردم......
سامیار: ببین جوجه فوکولی! اگه یه بار دیگه دور و بر همسر من بپلکی فکتو میارم پایین فهمیدی فینگیل؟!
عرشیا ی بدبخت فقط سر تکون داد از ترس!
من و میشا هم وقتی عرشیا رفت زدیم زیر خنده........
نفس هم خیلی خوشحال بود معلوم بود اون سامی.......(ای منحرف!)
در همین لحظه آقای تفضلی اومد پیش ما و البته ما دخترا رو اصلا آدم حساب نکرد و رفت چسبید به پسرا......... نمیدونم چرا این اینقدر از ما بدش میاد.........خب بهتر ماهم از این بدمون میاد..........
نفس: ایول شقایق دستت طلا خدایی حرصش گرفته بود شدید!
میشا: هی نکبت رفتین اون تو چیکار کردین اون نیشش باز بود توهم سرخ بودی هان؟!
نفس: واییییی نمیدونید که!!!!!
من و میشا: چیو؟!
نفس: ببین وقتی رفتیم تو بالکن کلی سرم داد زد که مگه قرار نبود از پیش من جم نخوری پس چرا رفتی با پسرای دیگه نمیگی من دق میکنم؟!
من و میشا دهنماون رو زمین بود!
من: ایول، پس این سامی هم یه چیزی حالیشه!
میشا: اه راستی بچه ها پیست خالی شد!
نفس: راستی سامیار بهم گفت امروز میخواد با من برقصه ، دوتایی تنها اونجا........
من: وایییییییی ایول!پس پاشو برو دیگه!
ولی تا خواست نفس بره پیش سامیار، خود سامیار اومد و دستش رو گرفت و رفتن اون وسط..........
چراغ هارو خاموش کردن و فقط یه نور افکن سفید انداختن اونجا و نفس و سامیار دست تو دست، فیس تو فیس شروع به رقص کردن با یه آهنگ آروم و ملایم.........
نور وقتی روی اون دوتا میوفتاد چهره هاشون نورانی تر میشد و رقصشون جلوه ی زیبا تری گرفت......
دستای سامیار با حرارت روی کمر باریک نفس تکون میخورد و نفس و سامیار مثه دوتا ادم عاشق توچشمای همرنگ هم نگاه کردن و سامیار هم در گوش نفس پچ پچ میکرد و نفس هم لبخند های قشنگش رو به رخ میکشید.......
تمام حضار داشتن با دقت به اون زوج زیبا و رویایی نگاه میکردن...... واقعا هم رویایی بودن خیلی قشنگ میرقصیدن و خیلی هم بهم میومدن.......
به اون دختری که چشمم سامی رو گرفته بود خیره شدم......
یعنی بگم داشت منفجر میشد کم گفتم!
تو همین لحظه سامیار نفس رو یه دور چرخوند و خمش کرد و آروم روش خم شد و آروم و باحرارت بوسه ای داغ رو گردن نفس زد و در این لحظه اهنگ هم تموم شد و کل مهمونا دست زدن........
با دیدن این صحنه نیش من که شل شد خدایی! نفس هم خجالت زده دست سامیار رو گرفت و تعظیمی کردن و اومدن تو جمعمون.........
من یه دونه به بازوی نفس زدم و گفتم:
ـ جییگر ، رقصت تو حلقم!![]()
ابروهام رو انداختم بالا که نفس گفت:
ـ هان چیه؟ شوهرمه خو!
من غش کردم از خنده بعد از این حرفش و میشا هم کلی دور نفس رو گرفت........
من هم میخواستم برم پیش میلاد که دیدم بازم اون دختر ایکبیریه داره خودش رو میچسبونه به بیخ ریش میلاد........
چشمامو تنگ کردم و لبخندی زدم و رفتم پیش میلاد و بازوش رو گرفتم و گفتم:
ـ سلام خوب هستید؟!
دختره: بله خوبم...... من نازنین هستم!(همین ناز باشی الهی! اییییییش!)
من: خوشبختم منم شقایق هستم......
میلاد: ایشون همسر بنده اس........
دختره لبخندش وا رفت و یه لبخند مصنوعی زد و گفت:
ـ به هر حال خوشبختم ببخشید من باید برم!
وقتی رفت پقی زدم زیر خنده و گفتم:
ـ ببین حالا من حسودم یا اون؟!
میلاد: تو.....
اخمی بهش کردم و دوباره رفتیم پیش نفس اینا.....
تومهمونی این دختره به قول شقی خیاره رومخم رژه می رفت.بیشتربه خاطراین که اتردینم باهاش گرم گرفته بود.عوضی میخواست مثلاتلافی کنه صبرکن دارم برات..موقعی که منو دیدهمچین چشماش پراژکتور روشن شدابعدکه لباسمو دیداخم کردگفت ازژیشم جم نخورچون لباست یکم زیادی ازپشت بازه تودلم گفتم اخ جون ولم نمیکنه تااخرمهمونی.(میشادوباره ندیدپدیدشدیا)دیدم گرم صحبته گفتم منم یکم برم حال کنم رفتم ژیش نفس که بغله سامیاروایساده بود تودلم فقط فحشش میدادم.خیلی بهم میان هردوتاشون جیگرن.البته سامی به چشم برادریا.رفتم دم گوشش گفتم
من:نفسی میری ویلومتوبیاری باهم بزنیم..
نفس:هستم.. الان می ارم..
بدورفت توخونه که سازشو بیاره منم رفتم ژیش صاحبه ارکسگفتم
من:ببخشیداقامیشه من یک دور پیانوبزنم؟دوستمم میخوادویالوم بزنه..
ژسره که ازشانسه منم یک ژسره هلو شفتالوبود یک نگاه خریدارانه بهم کردکه چندشم شدولی به روم نیاوردم.
پسر:بلدید؟
من:بله اگه بلدنبودم که نمی گفتم بزنم ضایع شم بچسبم به سقف..
پسره خندیدوگفت:حتماعزیزم بفرما..
جان؟؟؟؟عزیزم!!!!چه سریع..همون موقع نفسم باویالومش اومد هیچکس حواسش به مانبودحتی سامی وشقی.بانفس یک اهنگو که بانفس زیادتمرین میکردیم وشروع کردیم به زدن.پسره هم بهمون حال داد یک نورروی منو نفس انداخت که من خرکیف شدم نزدیک بودیک نتو نزنم....یکهوهمه ساکت شدن وفقط صدای پیانو و ویالوم نفس بود که شنیده میشد.چون ژشتم به جمع بودنمیتونستم قیافه ی سامی واتردینو ببینم ولی میتونستم تصورشون کنم.اخرین نتو من محکم زدم که صداش خیلی بلندشدوبعدش صدای کرکننده ی دست بودکه می اومد.خداییش خیلی عالی ترازچیزی که فکرشو میکردم شد..یکهو یکدست دورکمرم حلقه شدکه وقتی برگشتم دوتاچشم ابی که توش تحسین موج میزد داشت بهم نگاه میکرد.دم گوشم اروم گفت:نگفته بودی پیانوزدنم بلدی عسل.
اصلا امروزاین اتردین فکرکنم قرصاشو پشتو روخورده بود.دیگه داشتم اب میشدم ازحرارت بدنش که اروم گفتم:بحثش ژیش نیومده بودکه بگم..اتردین ولم کن جلوی ردم زشته..
اتردین:چی زشته؟این که زنموبغل کردم؟؟
من:اتردین بخداتوامشب یکچیزیت شده ولم کن..
بعدم اروم خودمو ازدستش دراوردم رفتم پیش نفس...
نفس:هوی چی داشت بهت میگفت؟
من:هیچی بابااین امشب یکچیزیش شده..
شقی:به این میگن عاشقی عزیزم..
بعدم بانفس بلندخندیدن.
من:خفه شیدبیشعورا..اره عاشقیه میره بایکی دیگه گرم میگیره.وایسامن یک حالی ازش اگه نگرفتم..
شقی:اوه اوه خشم اژده هاواردمیشود..
من:شقییییییی..
یکهوشقی راست شدن برگشتم که یک پسرقدبلندچشم ابرومشکی رودیدم..
-سلام واقعاعالی پیانو زدید.افتخار اشنایی میدید.بعدم دستشو اوردجلو گفت:امیر هستم وشما؟
دیدم اتردین داره به من نگاه میکنه برای این که حرصش بدم دست پسروگرفتم گفتم:ممنون شمالطف دارید منم میشاهستم..
امیر:خوشبختم.افتخاریکدور رقصومیدید؟
به اتردین نگاه کردم که دیدم دست دختر رو گرفته..اتیشش گرفتم روبه امیر گفتم:بله البته..
رفتیم باهم برقصیم یکم که رقصیدیم دیدم امیرداره زیادی تندمیره الکی پاموگرفتم دستم گفتم:اییی پامممم.
امیر:چی شدمیشامیخوای کمکت کنم؟
همون موقع صدای اتردین ازژشتم اومدکه گفت:لازم نکرده خودش شوهرداره..
بعدم بغلم کردبردتم گذاشت روی یکی ازصندلی ها تابلوعصبیه ولی به روش نیاورد.گفت:پاتوبیارجلوببین م چی شده..
من:نمیخواد پام که چیزیش نشده امیرداشت یکم تندمیرفت خودمو زدم به کوچه ننه علی چپ.
اتردین:ا شعورت به این چیزا هم میرسه؟
من:هی درست صحبت کن خودت چی که کم مونده بوددختررو بغل کنی..
خندیدوگفت:ا پس اعتراف میکنی که حسودیت شد؟
من:کی من؟؟!!عمرا.اتردین بیند درخواب پنبه دانه..
اتردین:اصلامگه من بهت نگفتم ازبغلم جم نخور؟؟
من:شرمنده سرتون دیدم شلوغه گفتم تنهاتون بذارم..
اومدجوابمو بده که نفسو سامی اومدن.ای خداایناچرا انقدربهم میان؟
نفس:میشاچی شدی؟
من:هیچی بابافیلم هندی بود.
اهان ازاون لحاظ...سامی یکهو دستشو دورکمرنفس حلقه کردکه هم چشمای من هم چشمای نفس اندازه نلبکی شد..من یرمو چرخوندم که دیدم نه خبری ازتفضلی هست نه دخترکه سامی بخوادبراش نقش بازی کنه ژس احتمالااینم حالش مثل اتردین خرابه..همه روبایدباهم بفرستیم تعمیرگاه..